رمان نامزد دوست داشتنی من 2
سلام به دوستای گلم، قسمت دوم رمان زیبای نامزد دوست داشتنی من رو براتون آماده کردم که میتونید برید ادامه مطلب و ادامه داستان رو بخونید.

همون موقع پریا با یه سینی غذا اومد بالا . سینی رو گذاشت روی تخت و رفت .
پرهام یه لیوان آب برای خودش ریخت و رفت روی یه صندلی نشست .
داشتم غذام رو که میخوردم گفت : مهربان …. واقعا کنار تو هیچ وقت حس نکردم باید ناراحت باشم .
– فقط یک هفته اس که کنار همیم .
– اما توی این یک هفته … تمام غم های عالم از یادم رفت .
– خوبه … پس بدون که من با ارزشم .
خندید و دوباره لیوانش رو پُر کرد از آب .
با تهدید گفتم : زیاد نخور که … شب بلای جون دستشویی نشی .
بلند زد زیر خنده و گفت : چشم چشم چشم .
– بی بلا .
بعد از خوردن یکم آب سینی رو کنار زدم و گفتم : دستت درد نکنه .
با تعجب پرسید : چرا بیشتر نمی خوری ؟
– خسته ام خوابم میاد .
شونه هاش رو انداخت بالا . رفت کنار پنجره اش و در پنجره اش رو باز کرد . به هیکلش از پشت نگاه کردم .
باد پرده ها رو تکون داد … موهای پرهام تکون خفیفی خورد و چراغ ها خاموش شد . پتو رو سفت چسبیدم و چشامو بستم .
چشامو نیم باز کردم و به دور و برم نگاه کردم . پرهام کنار من نخوابیده بود . روی تخت نشستم و دیدم پرهام کنار پنجره , روی زمین خوابیده بود . ساعت سه صبح بود !
پتو رو از روی تخت برداشتم و رفتم کنار پرهام …. برای راه رفتن لنگ میزدم چون دردِ زیادی میکرد . کنار پرهام نشستم و پتو رو انداختم رو پرهام . یه تکونی خورد ولی بیدار نشد .
صورتش سفید تر شده بود …. موهاش روی پیشونیش ریخته بود .
موهاش رو کنار زدم … موقع تماس پوستم با پوستش انگاری که منو برق گرفته باش یه قدم عقب رفتم . چقدر معصوم میخوابید .
روی زمین نشستم … پام به شدت درد میکرد اما انگاری محو پرهام شده بودم .
اونقدر بهش زل زدم که چشاشو باز کرد .
چشاشو با پشت دسش مالوند و گفت : صبح شده ؟
– نه صبح زود … هنوز خورشید بالا نیومده .
– چرا تو تخت نیستی ؟
پوزخندی زدم و گفتم : دلم برات سوخت .
لبخند جذابی زد و دستاشو باز کرد : بیا بغلم .
داشتم پا میشدم که برم تو تخت ولی دستمو گرفت و گفت : گفتم بیا بغلم .
– اما …
– خواهش میکنم .
با تردید کنارش رفتم ولی منو کشوند تو بغلش . پرت شدم تو بغلش و دقیقا صورت به صورت شدیم . دستم روی سینه هاش بود و اونم دستش دور کمرم .
با تپه تپه گفتم : بب .. ببخش .. شید .
چشماش خندید و گفت : سرتو بزار اینجا .
دستشو روی قفسه ی سینه اش گذاشت و منتظر موند . یکم می ترسیدم اما همون کاری رو کردم که میخواست .
قلبش مثل قلب یه گنجشک میزد … چشامو بستم و به ریتم تند قلبش گوش دادم .
چونه اش رو روی سرم گذاشت و زمزمه کرد : چقدر آرامش عجیبی دارم .
زیر لب گفتم : منم همین طور .
پوزخندی زد و گفت : تو بهترین دختری هستی که تا به حال دیدم .
از این تعریفش لبخند دلنشینی به لبم نشست .
یکم بلند گفت : موافقی که ترک عادت موجب مرض هست ؟
– آره موافقم .
– حالا تو عادت منی و ترک تو موجب مرض میشه .
این تعریفش برای من … بهترین جمله ای بود که شنیده بودم .
صبح چشامو نیم باز کردم و خودمو کش دادم . با دیدن پرهام و چشمای بازش یه لحظه ماتم برد . دیشب چی شد ؟
از حرکات من پرهام با تعجب نگاه میکردتم . یک دفعه داد زدم : دیشب چی شد ؟
– یادت نمیاد ؟
عین اژدها شدم و گفتم : چه غلطی کردی ؟
دستاشو برد بالا و گفت : به خدا هیچی .
– راستشو بگو .
– به جان تو راستش رو گفتم .
– stop stop ! دیشب من تو بغل تو خوابیدم نه ؟
سرشو تکون داد .
– چیزی که پیش نیومد ؟
سرشو به نشونه ی منفی تکون داد .
– اوکی . آخ آخ پام .
نگران شد : درد میکنه ؟
– پـَ نـَ پـَ !
شونه هاش رو انداخت بالا و پاشد . همون موقع در یک دفعه باز شد . پرهام یه داد زد و من به قیافه ی فرشته و فرهود نگاه کردم .
فرشته با واکر اومد سمت من ، دوست داشتم یکم کرم بریزم برای همین پایه ی واکر رو یکم تکون دادم که فرشته افتاد رو تخت .
فرهود پرسید : خوبی ؟
– آره خوبم .
– با تو نبودم با نامزدم بودم .
شونه هام رو انداختم بالا و با کمک پرهام نشستم رو تخت . فرشته سرشو تکون داد و گفت : تو چطوری ؟
– بهترم .
فرشته با حالت خاصی گفت : آقایون بیرون با خواهرم کار دارم .
فرهود دست پرهام رو کشید و برد بیرون .
با تعجب به فرشته نگاه کردم که گفت : حدس بزن چی فهمیدم ؟
با بی تفاوتی پرسیدم : چی فهمیدی ؟
– بهار رو میشناسی؟
– آره .
– بهار … نامزد … قبلی پرهام بوده .
چشام گرد شد و از کاسه بیرون اومد .
– نه ؟!!!
– به جون تو . ببین اینا باهم نامزد کردن حتی دو روز مونده به عروسی بهار میگه که نمیخواد با پرهام ازدواج بکنه ولی الان هم هنوز بهش گیر داده .
– از کجا فهمیدی ؟
– دیشب فرهود درد دل میکرد اینو بهم گفت . تازه یه سری چیزا هم از زیر زبونش کشیدم بیرون !!
خندیدم و گفتم : عین خودمی فری .
– به روی پرهام نیاری ها !
– به من میگی ؟!
– در هر صورت گفتم بدونی .
یکم جا به جا شدم و گفتم : فرهود نامزدی چیزی نداشته ؟
– چرا بابا …. این شاداب هست ؟
– خواهر شادمهر .
– آفرین . شاداب فرهود رو میخواسته و اینا به نام هم در میان منتهی …
– اَی جونت بالا بیاد حرفتو بزن دیگه .
با شیطنت نگام کرد و گفت : نمیدونم بقیه اش رو .
فرشته خندید و گفت : تازه شادمهر هم با پنج تا دختر بوده ولی همه اشون رو برای لذت میخواسته . خیلی کم پیش میاد شادمهر از کسی خوشش بیاد .
– دروغ ؟!
– به جان خودم .
بلند زدم زیر خنده که فری هم زد زیر خنده .
بعد از این که یه دل سیر خندیدیم گفتم : میدونی چیه … به نظرم فقط این دوتا و کسری خوبن .
فرشته با ذوق گفت : وای کسری عشقه . خیلی جنتلمنه .
– تازه پای خراب کاریش هم مونده .
– آره ! خیلی مرده .
همون موقع تقه ای به در خورد و صدای مهتاب اومد : اجازه هست خواهرا ؟
با هم گفتیم : بیا تو .
اومد تو و بلند گفت : آخجون عاشق غیبت کردنم .
فرشته خندید و من مثل خانوم های باکلاس گفتم : نه بابا غیبت چیه دیگه ؟
مهتاب زد پس کله ام و گفت : من همه چی رو میدونم .
من و فرشته بهم نگاه کردیم بعدش خودمونو به نفهمی زدیم : چی رو ؟
مهتاب آدامسشو باد کرد و گفت : این که همه اینا نقشه . من اینا رو حفظم ولی عجب نقش هاتون رو خوب بازی میکنید . من بودم همش سوتی میدادم .
خندیدم و گفتم : نه که ما نمیدیم .
فرشته پرسید : درس چی خوندی ؟
در کمال تعجب گفت : تا دیپلم بیشتر نخوندم .
فرشته با تعجب پرسید : چرا ؟
مهتاب خندید و گفت : ازدواج .
فرشته دهنش به زمین خورد و برگشت .
خنده ای کوتاهی کردم و گفتم : دروغ نگو دیگه .
– به جون تو . البته … طلاق گرفتم .
– بچه چی ؟
– نه بابا بچه میخوام چیکار .
– بابا جریان رو کامل تعریف کن ما هم بفهمیم .
روی تخت , رو به روی ما نشست و گفت : از اولش هم میدونستم اشتباهه اما خب دیر فهمیدم . پامو تو یه کفش کردم که باید ازدواج کنم . البته اصرار های آفتاب هم باعث میشد که من بیشتر بخوام با صابر ازدواج کنم . صابر یه پسر بود که جلوی مدرسه می اومد و منم فکر میکردم بهترین پسر تو دنیاست . آفتاب هم همین نظر رو داشت . کلی نامه نگاری کرده بودیم باهم . تا اینکه بابام فهمید و مجبور شدم همه چیز رو بگم اونم گفت میخوای واقعا ازدواج کنی ؟ منم خام و جوون گفتم آره . بعد از دو سال تازه فهمیدم صابر کیه و چیه ! زخم زبون هاش داد های عصبیش همه چیزش باعث میشد که حالم ازش هر ثانیه و هر دقیقه بهم بخوره . بلاخره طلاق گرفتیم . تازه اون موقع فهمیدم … کسری .. کسی که فکر میکردم دوستش ندارم به من علاقه داره اما من یه زن بیوه و اون یه پدر با وفا . واقعا جنتلمنه .
دستمو روی دست مهتاب گذاشتم و گفتم : هر چی خواست خداست . بیا ببین خدا خواست من سرم رو بزنم بشکنم .
خندید و گفت : یا خدا خواست نامزد پرهام بشی .
سرمو به نشونه ی آره تکون دادم . فرشته گفت : یا منو نامزد این فرهود دیوونه کرد .
مهتاب آهسته گفت : حواستون باشه اتفاقی پیش نیادا .
هر سه تامون بلند بلند زدیم زیر خنده .
مهتاب به من کمک کرد که بریم پایین . میگفت که فقط اون اینجاست و عمه خانوم .
بلاخره به وسیله آسانسور رسیدیم طبقه هم کف . ماشالا خونه مثل باغ وحش میمونه .
وقتی در رو باز کردیم فرهود و پرهام هیچکدوم نبودن .
مهتاب خندید و گفت : چه بهتر … همه اش رو خودم میخورم .
فرشته : منو فراموش نکن .
– me too
همه امون دوباره زدیم زیر خنده . چه صبح خوبی بود … کلا حس میکردم روز خوبی میشه .
مهتاب خندید و گفت : دوتا خواهرا هر دوشون مجروح جنگین .
یه لبخند زدم و نشستم روی صندلی . خیلی بهتر از دیشب بودم . فرشته هم رو به روم نشست و مهتاب بالای میز .
از مهتاب پرسیدم : چجوری فهمیدی که ما …یعنی همون که … ای بابا .
مهتاب دوباره خندید و گفت : فرهود درد و دلاش خوبه پرهام راست گوییش .
فرشته گفت : آخ در مورد فرهود که راستش رو گفت .
– یکم توضیح بده .
مهتاب صداش رو صاف کرد و گفت : فرهود هوس درد و دل که میکنه همه چیز رو میگه . از زیر و بم زندگیش باخبر می شی . ولی پرهام … وقتی درد و دل میخواد بکنه عین یه مرد با جذبه و آروم میشه و البته مرموز .
شونه هام رو انداختم بالا و گفتم : ما که هیچی ازش ندیدیم .
مهتاب خندید . دختر نسبتا چاقی بود که همش خنده رو بود . ولی با اون سر گذشتت … کی میتونه جای این بخنده ؟! مخصوصا من اگه جاش بودم زمین و زمان رو بهم میریختم .
داشتم چای شیرینم رو هم میزدم که در باز شد .
داشتم چایم رو میخوردم که با دیدن یه پسره پرید تو گلوم . گفتم الان فرهودی پرهام شاید هم عمه خانوم !!
مهتاب لبخند دلنشینی زد و گفت : چطوری پارسا ؟
پسره که اسمش پارسا بود گفت : اومده بودم مادر رو ببینم که خواب بود .
– خونه بودی ؟
– نه شرکت بودم . آشنا نمیکنی مهتاب ؟
مهتاب رو به ما کرد و گفت : پارسا پسر عمه خانوم و شوهر آفتاب . پارسا با فرشته و مهربان خواهر ها آشنا شو که به ترتیب نامزد فرهود و پرهام هستن.
پارسا دستشو آورد جلو که دست بده ولی من گفتم : دستم یکم کثیف شده .
دستشو کشید و گفت : به هر حال بسیار خوشوقتم .
اَی بابا اینا کلا خانوادگی ادبی حرف میزنن . البته اوضاع ننه اش که درامه .
فرشته اروم از مهتاب پرسید : آفتاب هم شوهر داره؟
مهتاب :آره بابا . پنج ساله ازدواج کردن .
زیر لب گفتم : تو چند سالته ؟
– 29 سال .
من و فرشته با تعجب نگاش کردیم که گفت : من و افتاب دخترای بزرگ خاندانیم . تعجب نداره بابا … بیست و نه سال که زیاد نیست هست ؟
همون موقع پارسا هم رفت بیرون . یه خنده ی کوتاه کردم و گفتم : بهت نمیاد .
– آره خب .
فرشته گفت : از آقای درد دل چی فهمیدی حالا ؟
– اینکه نامزدی شما الکیه و دوم اینکه …. بهار داره بر میگرده .
خودمو زدم به نفهمی و گفتم : بهار کیه ؟
– بهار نامزد قبلی پرهام بود نمیدونم میدونی یا نه ولی خب بهار با کامیار هم تو مدتی که با پرهام نامزد بوده دوست بوده . پرهام هم ولش میکنه اما هنوز هم آویزون پرهامه .
– که اینطور
– وای منتظر وقتیم که بهار ببینتت و بترکه از حسودی .
– تو رو خدا ما رو وسط نکش .
– چرا ؟
فرشته گفت : مهربان خوشش نمیاد .
– یعنی از رقابت خوشت نمیاد ؟
– چرا ولی یه رقیب عالی میخوام نه بهار .
– بهار عالیه …. فقط باید یکم روت کار کنم .
– کی میان ؟
– هفته ی دیگه .
– تا هفته ی دیگه حالا .
– بدبخت هفته ی دیگه تولد پرهامه .
یک لحظه خشکم زد … به مهتاب نگاه کردم که گفت : بسپارش به من … میخوام حال این سانتی مانتال خانوم رو بگیرم .
سرمو تکون دادم و گفتم : اونم به وسیله من بدبخت .
مهتاب بلند بلند خندید و از سر جاش پاشد .
فرشته هم پاشد …. من نمیدونم چجوری با اون پای شکسته اش راحت راه میره .
آخرین لقمه ام رو خوردم و پشت سرشون راه افتادم . رفتیم تو باغ …. هوا سرد بود ولی آفتاب هم می تابید .
مهتاب روی یه نیمکت نشست و گفت : یادش بخیر وقتی بابابزرگ هم زنده بود .
– خدا بیامرزتش . چجوری مرد ؟
– کشتنش .
– کی ؟!
– پدربزرگ من فعال سیاسی بود و اونا کشتنش .
– مادربزرگت چی ؟
– مادربزرگمون بعد از به دنیا اوردن خاله ام مرد . اون تابلو که می بینی سوگولی پدربزرگمه . اَفسون !
– خیلی خوشگل بود نه ؟
– عالی بود . نظیرش رو نمی تونستی ببینی !
فرشته از سرما تو خودش رفته بود . گفت : میشه بریم تو ؟
مهتاب پاشد و گفت : بریم .
داشتیم میرفتیم تو که صدای بوق یه ماشین باعث شد برگردیم عقب .
ماشین کامیار بود . اَه لعنتی !!
از ماشین پیاده شد … باز هم موهای ژل زده و یه لباس تنگ و جلف و دکمه هایی که تا روی سینه بازه .
سویچش رو توی هوا تکون داد و گفت : سلام خانوم ها . به به مهتاب خانوم … کم پیدایی .
مهتاب کلافه گفت : نمردیم و پسر داییمون بهمون سلام کرد . اومدی کی رو تور کنی ؟
کامیار اومد بالا و فیس تو فیس مهتاب شد و گفت : تو کار من دخالت نکن . تیر من به هدف میخوره .
مهتاب پوزخندی زد و گفت : می بینیم .
کامیار مهتاب رو کنار زد و رفت داخل . مهتاب براش شکلک در آورد و به ساعت مچیش نگاه کرد , گفت : بای بای بچه ها . باید برم مهد کودک !
فرشته خندید و گفت : اونجا چیکار داری؟
– معلم مهدم .
سریع رفت تو خونه …. فکر کنم میخواد وسایلش رو بر داره . من و فرشته هم رفتیم تو سالن . کامیار روی یه صندلی جا خوش کرده بود . مهتاب و پارسا اومدن پایین … ازمون خداحافظی کردن و رفتن .
کامیار بعد از رفتن مهتاب گفت : چطوری مهربان جان ؟
سکوت کردم و بهش زل زدم .
همون موقع هم صدای پای دو نفر اومد . برگشتم و پرهام و فرهود رو دیدم که با لباس گرمکن اومدن داخل .
کامیار از همون جا یه دستی تکون داد و گفت : سلام .
پرهام چیزی نگفت ولی فرهود سرشو تکون داد . خوشم میاد کسی تحویلش نمی گیره . واقعا تفاوت برادری اینجا معلوم میشه … کسری به اون آقایی کامیار به این هیزی .
پرهام دستشو روی شونه هام گذاشت و گفت : خیر باشه کامیار چی شده اینجا اومدی؟
کامیار یه نگاه به من کرد و گفت : مامان برای شب دعوتتون کرده .
– زن عمو به این فکر نکرد که حال این دوتا خواهر خوب نیست ؟
– چرا فکر کرد ولی …
فرهود خیلی ریلکس گفت : تو اسرار کردی نه ؟!
پرهام عصبانی رفت سمت کامیار و گفت : بیا دنبالم .
کامیار پاشد و با هم رفتن طبقه بالا . من و فرشته به فرهود نگاه کردیم که گفت : به خدا من خبر ندارم چی شده !!
بهش چپ چپ رفتم که گفت : به جون مهربان .
– جون عمت چرا من ؟
– چشم چشم تو فقط عصبی نشو .
بهش یه چشم غره رفتم که یکی از ابرو هام رفت بالا دندون هام عین ببر آسیایی قفل شد و دستام مشت شد .
فرهود رنگش شد عین گچ دیوار . فرشته دم گوشش گفت : نگران نباش هنوز به اوج نرسیده .
فرهود دستشو گاز گرفت و گفت : خدا نکنه روزی به اوجش برسه .
صدای بسته شدن محکم در اومد … کامیار از پله ها عین ببر داشت می اومد پایین … داشت سمت در میرفت که یه نگاهی به ما انداخت و از خونه رفت بیرون . آخیش راحت شدم رفت .
پرهام با لبخند اومد پایین . فرهود پرسید : شب جایی دعوتیم ایا ؟
– نوچ نیستیم .
فرهود دستاشو بهم کوبید و گفت : هورا .
همه امون یه جوری نگاش کردیم که انگاری خنگه … خب واقعا هست . خدا در و تخته رو خوب با هم جور کرده … فرهود یکی یدونه فرشته خل و دیوونه .
پرهام خودشو ول داد روی مبل و گفت : اگه این عمه خانوم رو هم میشد رد کرد خیلی خوب بود .
– دیگه ببخشید یکم هلو برو تو گلو نمیشد ؟
فرشته دستشو روی گچ پاشد کشید و گفت : میخاره .
فرهود زد زیر خنده و گفت : بخارونمش؟
فرشتخ خیلی ریلکس گفت : نه .
پرهام پوفی کرد و گفت : حوصله ام سر رفت .
– میخوای مسابقه دو بدیم ؟
– نه ممنونم .
– ماشالا رو که نیست !
یه خنده ی کوتاهی کرد … فرهود گفت : میاید بازی ؟
– حتما اتل متل میخوای بازی کنی ؟
– نوچ
– گل یا پوچ ؟
– نوچ
– اسم فامیل ؟
– نوچ
– پرتاب سنگ ؟
– نوچ
– هفت سنگ ؟
– نوچ
– بیست سوالی ؟
– اَه خسته ام کردی … نه نه نه ! جرئت حقیقت .
– چی میگه ؟
– ببین من یه بطری بر میدارم میچرخونم . در بطری به هر کی افتاد باید کاری رو انجام بده و تهش به هر کی افتاد باس دستور بده . سوال هم اینه … جرئت یا حقیقت ؟
– ما که نفهمیدیم اما شروع کن .
فرهود رو به پرهام کرد و گفت : الهی قربون اون قد بالات برم … الهی قربون موهای مشکیت الهی قربون اون شلوار راحتیت … الهی من خاک زیر پات بشم … الهی پروانه بشم دورت چرخ و فلک بزنم … مادر به فدات میری بطری بیاری ؟
پرهام دست از خندیدن برداشت و گفت : از اول سوالتو میگفتی قبول میکردم .
فرهود صورتش تو هم رفت و گفت : برو برو مادر تا نفرینت نکردم .
پرهام از روی صندلی پاشد و رفت سمت پله ها .
فرهود گفت : اینجا که نمیشه بشینید روی زمین بازی کنیم .
من و فرشته نشستیم رو زمین . فرشته پاشو دراز کردو یه بالشت زیر پاش گذاشت .
بعد از یه ربع پرهام نفس نفس زنون با یه بطری نوشابه اومد نشست کنار فرهود .
فرهود بطری رو گرفت و گذاشت روی زمین .
فرهود گفت : آماده اید ؟
– مگه میخوای عملیات انجام بدی ؟ خب بچرخون دیگه .
فرهود بطری رو چرخوند . سرش افتاد به سمت فرشته و تهش به سمت پرهام .
پرهام پرسید : جرئت یا حقیقت ؟
فرشته یکم فکر کرد و گفت : حقیقت !
– چقدر نامزدت رو دوست داری ؟
– فرهود رو … هیچی .
– نخیر اونی که میگفتی قشمه .
وای خدا منم یادم نمی اومد چجوری اینا یادشون مونده ؟!
فرشته با من و من گفت : دوستش دارم .
پرهام شونه هاش رو انداخت بالا و بطری رو چرخوند .
ایندفعه افتاد به فرهود و پرهام .
فرهود پرسید : جرئت یا حقیقت ؟
پرهام خیلی ریلکس گفت : جرئت .
فرهود یکم فکر و گفت : برو صورت ماسکی عمه خانوم رو ببوس .
صورت پرهام همچین توهم رفت که نگو .
زدم رو شونه اش و گفتم : هر کی خربُزه میخوره پای لرزش هم میشینه .
از جامون پاشدیم و آروم رفتیم طبقه بالا . در اتاق بزرگ رو باز کردیم . پرهام وارد اتاق شد ولی من تو چهار چوب در وایسادیم . فرشته عصاش رو یکم جلو برد و گفت : هر چه سریع تر بهتر .
پرهام همش صورتش رو عقب جلو میبرد . آخر سر لپ عمه خانوم رو بوس کرد … وقتی داشت سرشو می آورد بالا عمه خانوم دستشو انداخت دور گردن پرهام و گفت : شوهر عزیزم بر گشتی ؟
فرهود از خنده روی زمین خوابیده بود و فرشته اشکش در اومده بود . رفتم کمک پرهام و از چنگال عمه خانوم درش آوردم .
دوباره رفتیم تو سالن . فرهود هنوز میخندید .. پرهام کلافه بطری رو چرخوند . افتاد به من و فرهود .
فرهود پرسید : جرئت یا حقیقت ؟
– جرئت .
– جون به جونتون کنن جرئت بازین . بزار فکر کنم … آهان … دستتو بکن تو دماغت بعدش بکن تو دهنت .
خیلی راحت دستمو کردم تو دماغم بعدش کردم تو دهنم … فرهود مات موند .
پرهام پرسید : مزه اش چطوریه ؟
– چیزی نیست تو دهنم . آخه چیزی هم تو دماغم نبود … !
– چه حقه بازیه این .
– کجاش رو دیدی ؟
فرهود دوباره بطری رو چرخوند . افتاد به من و فرشته .
فرشته پرسید : جرئت یا حقیقت ؟
– حقیقت .
فرشته یکم فکر کرد و گفت : مرد ها رو دوست داری ؟
– اصلاً ابداً عمراً
فرهود و پرهام گفتن : مرسی .
– خواهش میکنم .
فرهود بطری رو گرفت که پرهام گفت : پاشو پاشو باس بری شرکت .
فرهود پاشد و رو به پرهام گفت : تو رستوران نمیری ؟
– تعطیله .
– چرا ؟
– چون صاحاب شرکت رفته کربلا . شیرفهم شد ؟
– ایشالا به درد من دچار شی .
– برو برو مادر تا نفرینت نکردم .
فرهود رفت بالا , پرهام تی وی رو روشن کرد و گفت : الان یه فیلم دبش می بینیم .
– مثلا چی ؟
– مثلا جنایی
فرشته صورتش تو هم رفت و گفت : عمرا .
– خب خانوادگی ؟
با هم گفتیم : نوچ
– عشقولانه ؟
فرشته گفت : آره
ولی من گفتم : عمرا .
پرهام گفت : دو به یک … یه فیلم عاشقونه میزارم حال کنی .
بهش چشم غره رفتم که گفت : من میرم پف فیل درست کنم . شما هم ببینید .
تا رفت فرشته پرسید : بابا این نامزد منو جمعش کن .
– نمیشه خره .
– من چه گناهی کردم آخه .
– پای توی خر خورد به ماشین بابا بزرگ اینا .
یک دفعه صدای بلند فیلم اومد . چقدر ضداش زیاده .
اِ این که از اولش صحنه داره .
فرشته روشو برگردوند و گفت : این چه فیلمه .
– حاضر بودم قتل متل ببینم اینو نبینم .
پرهام با یه کاسه پف فیل اومد … ما رو توی اون وضیعت دید خندید و گفت : این تبلیغه و گرنه خود فیلم تاریخی عاشقونه است .
– جمع کن این فیلم های تاریخی – عاشقونه رو .
– خب چی بزارم ؟
– هیچی بهتر از معمایی نیست .
– ندارم . جنایی بزارم .
– بزار بابا .
رفت سمت دستگاه … سی دی رو در آورد و یدونه دیگه گذاشت .
اومد نشست کنار ما و گفت : اینم صحنات خشن زیاد داره .
– منو تهدید میکنی ؟
– غلط بکنم .
تا فیلم شروع شد صحنه ی یه صورت خونی پدیدار گشت .
کنترل رو از دست پرهام گرفتم , تی وی رو خاموش کردم و گفتم : اینم فیلمه آخه ؟
پرهام متعجب زده گفت : چرا ؟
– چرا و مرض چرا و درد … تو یه فیلم خوب نداری نه ؟
– نه .
سرمو از روی تاسف تکون دادم که تلفن پرهام زنگ خورد .
پرهام تلفن رو برداشت
– الو
-….
– سلام عمو جان چطورید ؟ شادب خوبه شادمهر خوبه ؟
– …..
– همه خوبن . بله نامزد ما هم خوبه .
– …..
– اِ جدی ؟ حالا کی میاین ؟
– …..
– چی ؟ رسیدین ؟
– …..
– آهان … پس پاریس هستید . چرا یک راست نیومدید ؟
– ….
– که شاداب خرید داشت .
-……
– چشم عمو جان … فرهود هم خوبه رفت سر کار .
– ….
– (خندید) آره دیگه … من تو استراحتم .
– …..
– نه عمه خانوم هم هست مراقبه .
– ….
– اصلا مهم نیست . مهربان جای اون رو بهتر از هر کس دیگه پُر میکنه .
– ….
– چشم مراقبم … خدانگه دار .
تلفن رو قطع کرد و گفت : انگاری همه دارن تو یه روز میان .
– چه روزی ؟
– یه روزی .
فرشته پاشد و گفت : من میرم تو اتاق … خوابم میاد .
تا فرشته رفت پرهام یکم فاصله گرفت و گفت : الان بابای شادمهر زنگ زده بود بهم .
– خب … !
– میگفت که الان پاریس هستیم هفته ی دیگه میاد ایران
– خب … !
– بعدش عمه پریوش و اون دختر ایکبیریش و شوهرش هم هفته دیگه میان .
– خب … !
– زن عمو یعنی مادر کسری هم به احتمال زیاد جشن بگیره .
– خب … !
– جشن که گرفت ما باید صیغه ی محرمیت بخونیم .
– stop stop .
– چرا خب نگفتی ؟
– آخه انتظار اینو نداشتم .
– بلاخره یه روز که باید صیغه خونده بشه .
– بعد از دو هفته ؟
– الان در نظر همه من و تو یا فری و فرهود با هم چی ؟ دو ماهه که نامزدیم .
– اَه لعنت بهش .
– مهربان هستین که هنوز ؟!
– بعله هستیم .
– خیلی خوبی .
– برو بابا .
– خیلی خالی از احساسی .
– همینم که هستم .
سرشو تکون داد که پرسیدم : بهار دقیقا به جز دختر عمه نقش دیگه ای نداشته ؟
متعجب نگام کرد که گفتم : خر خودتی .
– چجوری فهمیدی ؟
– فرهود .
انگاری که با خودش باشه گفت : اَی تف به زاتت .
– توضیح بده زود تند سریع .
انگاری که رفته باش به روزای قدیم گفت : بعد از لیسانس عمه ام از خارج اومد . باور نمی کردم این دختری که می بینم بهار باشه . یه دختر خوشگل و سانتیمانتال . همه اش هم میگفتن بهار و پرهام خیلی بهم میان . یعنی از بچگی مال هم بودیم . درست … دو روز قبل از نامزدی … ساعت دو بعد از ظهر … کافه نیلوفر باهاش قرار داشتم که نیومد . رفتم خونه اشون که دیدم اومد جلوم و گفت : پرهام کارت عروسی رو بردار و برو بگو بزنه کامیار ایزدپناه به جای اسم تو . شخصیت … غرور .. مهم تر از همه قلبم شکست . پسر عموی مورد علاقه ی من به کسی که دوستش داشتم نظر داشت . باورش سخت بود مهربان … بهار هم منو بازیچه قرار داد . واقعا حس میکردم میره و با کامیار ازدواج میکنه اما رفت اون ور آب . هنوز هم باورش سخته . کامیار از اون به بعد دنبال دخترایی هست که دور و بر من هستن البته حس میکنم . بهار … کسی که فقط دو روز مونده به عروسیمون زد زیر همه چیز .
با ناراحتی پرسیدم : عقد بودین ؟
– آره ولی براش شناسنامه جدید گرفتن . برای منم همین طور … ولی هیچ کس نفهمید تنها راه حلش پاک کردن اسمش از شناسنامه ام نیست … تنها راهش پاک کردنش از تو مغزمه . قلبم نمی پذیرتش … ولی مغزم … همش خاطراتش توی ذهنم هست .
دستمو روی دستش گذاشتم و گفتم : درست میشه .
یه لبخند زد و دستشو برداشت . به ظرف پف فیل اشاره کرد و گفت : بخور .
– حسش نیست .
– دقیقا .
خندید و ادامه داد : پس من بیهوده پف فیل درست کردم .
– خودت بخور .
– میگم حسش نیست .
– دروغ میگی ؟!
خندید و سرشو به پشته ی مبل تکیه داد .
نگاهی به ناخن هام کردم و گفتم : چند ساله از بهار دوری؟
– حتی یک لحظه هم دور نیستم .
با تعجب پرسیدم : منطورت چیه ؟
– مهم نیست چقدر دور باشه یا بره مهم اینه که همیشه تو مغز منه . حتی یک لحظه هم دور نمیشه .
راستش باور نمی کردم . این عشق که بین بهار و پرهام پرسه میزد …. واقعا باور نکردنیه .
نه این که عجیب باشه . کسی باورش نمیشه که بهار این کار رو بکنه یا پرهام با این شکل و شمایل و اون رفتار توی نگاه اولش بود اصلا به یه آدمی که زخم دل خورده بود , نبود .
نفس عمیقی کشیدم که گفت : خاطرات .
– سخته … دردناکه … تلخه .
– نه …. آدم رو میکشه . واقعا عاشق نشدی ؟
– نه .
– کاش عاشق میشدی و درک میکردی . هیچ کس نیست که منو درک بکنه … حتی تو خانواده هم .
داشت از دهنم می پرید بیرون که مهتاب کسری رو دوست داری ولی خب … جلوی دهنم رو گرفتم . همه چیز رو نمیشه همه جا گفت .
انگاری که چیزی یادم افتاده باشه گفتم : فرهود چی ؟
پوزخندی زد و گفت : فرهود …. نه .
مشکوک نگاش کردم که لبخند تلخی زد .
رفتم یکم جلوتر و گفتم : هی کجایی ؟
دستشو دور دهنش کشید و گفت : وقتی بچه بود موهاش مشکی بود .
تعجب کردم … کی رو میگفت .
با خنده ی تلخی گفت : بهش میگفتم جوجوی مو مشکی . اخلاقش درست عین خودت بود . اون شونزده سالش بود که رفت .
شونه هاش رو تکون دادم و گفتم : چته ؟
یک دفعه مات موند . صورتمو بردم جلو .. دستمو بلند کردم که یدونه بزنم اما منو هُل داد و افتادم روی زمین , افتاد روی من و هر دوتا دستامو گرفت .
خندید و گفت : باحاله نه ؟
خیلی عصبانی گفتم : اصلا .
– حالت و احوالت چطوره ؟
– برای چی این کار رو کردی ؟
– چون حالت رو بگیرم . خوب بود نه ؟
– اصلا . حالا هم پاشو .
– چرا ؟ به من که خوش میگذره .
– خیلی …
– خیلی چی ؟
– عوضی هستی .
– لطف داری . با فشار چطوری ؟
– باشه بابا تو هم زور داری حالا گمشو کنار .
از روم پاشد . روی زمین نشستم و یکم نفس عمیق کشیدم .
دستمو به نشونه ی تهدید تکون دادم که یه بالشت خورد تو صورتم .
پر ها رو از روی زبونم کندم و گفتم : اِ اینجوریه ؟
– اوهوم .
متکا رو برداشتم و با شدت بهش پرتاب کردم .
قشنگ خورد تو شکمش . دوباره پرت کرد که جا خالی دادم … وقتی سرمو بر گردوندم سمتش یه متکا دیگه خورد تو صورتم .
زبونش رو آورد بیرون . از روی زمین پاشدم و متکا رو پرت کردم . چون پام درد میکرد نمی تونستم زیادی از حد روی پاهام بایستم .
روی مبل نشستم و خسته از این بازی به پر های معلق روی هوا نگاه کردم . سر تا پامون پر بود و پر . پرهام صدای مرغ در می اورد و منو مسخره میکرد .
– خسته نشدی ؟
– نوچ .
– ماشالله چه انرژی مضاعفی .
– پاشو بیا بازی .
– مگه من بچه ام ؟
– مگه بازی برای بچه هاست .
– بازی داریم تا بازی . بزرگ ها قمار بازی می کنن کوچیک ها عروسک .
سرشو تکون داد و گفت : ایول . حالا خانوم بزرگه با من عروسک بازی می کنی ؟
– نوچ .
– خواهش .
– با کدوم عروسک .
– من میدونم عروسک کجا هست تو با من بیا .
– ولم کن بابا حال ندارم .
– خواهشا .
دیدم داره زیادی اسرار میکنه برای همین قبول کردم .
دستمو کشید و برد تو باغ . هوا آفتابی بود و خورشید می تابید . هوای پاییز رو خورشیدی دوست نداشتم .
هنوز داشت دستمو میکشید که با اخلاق خاص خودم گفتم : میشه ولم کنی ؟
– نوچ
– مرسی ممنونم
– خواهش میکنم .
دستمو کشید و من از سر جام کنده شدم . هم اون نفس نفس میزد هم من . یک دفعه دستمو ول کرد …. تعادلم رو از دست دادم و داشتم می افتادم رو زمین که گرفتتم .
عصبانی گفتم : این بود عروسک بازی ؟
– نه ! تو یه کلبه می بینی ؟
کمکم کرد و من یه نگاهی به دور و ورم انداختم . یه کلبه ی چوبی رو گوشه باغ دیدم . پشت کلی درخت پنهان شده بود .
با تعجب نگاش کردم که گفت : تازه کشفش کردم . کلی عروسک توش هست .
با تعجب داد زدم : عروسک ؟ عروســک ؟
به چپ و راست نگاه کرد و گفت : مگه چیه ؟
– مال کیه ؟
– چی ؟
– عــرو ســک دیگه .
– مال مادربزرگ .
– سوگولی ؟!
– اِ پس تو هم میدونی ؟! آره برای اونه . آخه فقط پونزده سالش بود .
– پونزده سال ؟
– آره … اگه باهام بیای تو منم برات تعریف میکنم .
خیلی عوضیه … نقطه ضعف منو بدست آورده … فهمیده فوضولم .
رفتم لا به لای درخت ها . اون جلو میرفت و منم پشتش .
بلاخره به اون کلبه ی چوبی رسیدیم . در رو با پاش باز کرد که گفتم : آخه این چه کاریه ؟
– حال میده .
– آره خیلی حال میده اونم وقتی که یه لگد به تو بزنم .
یه جوری نگام کرد که یعنی کی من ؟
رفتم تو اما از چیزی که میدیدم حالم بد شد .
لکه های خون روی پرده های پنجره ها ریخته شده بود . پرهام دستمو گرفت و گفت : بیا طبقه بالا اونجا رو تمیز کردم .
همون جور که به پرده ها نگاه میکردم رفتم طبقه بالا . فضای کوچیکی بود ولی کلی اسباب بازی و عروسک تو یه قفسه چوبی و کوچیک بود .
یه پنجره کوچیک داشت که نزدیک شاخه های درخت بود . من و پرهام رو به روی هم نشستیم . یه عروسک پارچه ای دستم گرفتم و گفتم : میشنوم .
صداشو صاف کرد و گفت : خب …. پدربزرگ من تو کار سیاست بود و کلی اسیر عرب میگرفته . بیشتری هاشون سیاه پوست بودن اما وقتی مادربزرگ اصلیم مُرد با اینکه پدربزرگ اصلا دوستش نداشت ناراحت شد . بعد از چهلم مادربزرگ پدربزرگ یک ماه رفت اعراق و وقتی برگشت با خودش یه گله اسیر آورده بود . همه اشون مرد بودن … توی خونه ی قبلیمون که بزرگ تر از این جا بود پُر شد از این اسیر ها . اما اونجور که عمه پریوش میگفت یه دختر ایرانی عربی رو به اسیری گرفت و کردش سوگولی . تا اینکه پدربزرگ یه مدت رفت عربستان . عمه میگفت که افسون اون موقع حالش بد بوده و بلاخره میفهمن که بارداره . پدربزرگ هم دستور مرگش رو میده اما افسون فرار میکنه .
– الهی . اون تابلو چی ؟
– کار خود پدربزرگمه .
– مگه نقاشی بلد بوده ؟
– آره بلد بوده .
– منم نقاشی دوست دارم . یعنی یه کار هایی هم دارم .
انگاری که شگفت زده باشه گفت : واقعا ؟ چند تا کار ؟
– پنج تا .
واقعا علاقه ی خاصی به نقاشی داشتم . ولی وقتی سیکل داشتم کجا منو قبول میکردن ؟
– چرا نقاشی نخوندی ؟
– قبول نشدم .
– نه رشته هنر رو میگم .
– از هنر زبان قبول شدم .
سرشو تکون داد و یه توپی رو برداشت , به دیواره ی کلبه کوبید و گفت : میای توپ بازی ؟
به جای تنگ و باریک دور و برمون اشاره کردم و گفتم : اینجــا؟
– نه بابا بریم بیرون .
سرمو تکون دادم . از کلبه زدیم بیرون و توی راه سنگفرش شده وایسادیم .
قبل از اینکه بازی رو شروع کنیم ساعتش رو در آورد .
– به نظرت عمه خانوم کاری به فرشته نداره ؟
لبخندی زد و گفت : نترس نمی خورتش .
– نمی ترسم .
لبخندش پر رنگ تر شد که توپ رو زدم تو شکمش .
شکمش رو با دست گرفت و گفت : غلط کردم .
– آفرین … فکر نمی کنم یه ساعت باز کردن این همه دنگ و فنگ داشته باشه ؟!
– درست فکر کردی الان میام .
اومد رو به روی من وایساد و یه پاس پنجه به من زد . نیم ساعت بود که پاس بهم میدادیم . داشتم ساعد میزدم که توپ افتاد تو گل ها .
– من میارم .
رفتم لا به لای درخت ها دنبال توپ که دیدم درست وسط کلی گِل فرود اومده . اَی لعنت به تو …
پرهام داد زد : برش داشتی ؟
چه دستور هم میده آقا . پامو که روی خاک ها گذاشتم کفش هام گلی شد . داد زدم : میای کمک ؟
غر زد : یه کار هم که به خانوم ها میگی بلد نیستن … اصلا شما به چه درد میخورین ؟
چپ چپ نگاش کردم و گفتم : برو برش دار.
– تو اول گفتی چرا من باس برم ؟
– تو که مردی تو که همه چیز بلدی برو برش دار .
– با هم میریم قبول ؟
– قبول .
کنار هم قدم برمیداشتیم . تمام شلوار هامون گلی شده بود . داشتم یه قدم دیگه میزاشتم که پام به سنگی گیر کرد . داشتم پرت میشدم روی گل ها که دوباره پرهام منو گرفت .
موهام رو از روی صورتم با یه فوت کنار زدم و گفتم : آخر سر هم اینجوری شهید میشم .
بلند بلند خندید و توپ رو برداشت .
با تهدید گفتم : یادت نره منم برداری .
– یکم سنگینی میکنی .
– غلط کردی . تو خودت گوشت اضافه داری
– عضله به درد همین میخوره .
– همش با داروه .
– غلط کردی .
– چی گفتی ؟ یه بار دیگه تکرار کن .
– غلط .. کردم .
– آفرین … حالا یکم منو بکش بالا که پاچه شلوارم گلی شد .
– میشوری خب
– میشوریم .
از توی گل ها اومد بیرون و منو گذاشت زمین … به شلوارم نگاه کرد و گفت : هی … میشوریم .
– کجا ؟!
– خونه ی آقا شجاع … خب میریم تو خونه دیگه .
– نه نه همه جا گل میشه … یه شیلنگی میلنگی اینجا ندارید ؟
یکم فکر کرد و گفت : بیا بریم دم حوض بزرگ .
با هم راه افتادیم . سر راه برگ های پاییزی رو زیر پامون خُرد میکردیم . بلاخره به حوض بزرگ رسیدیم . پامو گذاشتم لبه حوض و دستمو خیس کردم . پرهام از تو جیبش یه دستمال در آورد و شلوارمو پاک کرد . سرمو هی پایین میبردم …. اینقدر سرم پایین بود که حواسم به این نبود که به جای آب ریختن روی شلوارم دارم روی پام میریزم . سرمو آوردم بالا و تا اومدم پام رو بزارم زمین از پشت سُر خورد … بلوز پرهام رو گرفتم و با هم افتادیم تو آب .
برای این که از آب بیام بیرون کله ی پرهام رو فشار دادم و خودم اومدم رو آب . چشام رو چند بار باز و بسته کردم . پرهام هم اومد بالا .
خندید و موهای خیسش رو از روی پیشونیش زد بالا .
دست به سینه بهش نگاه کردم که گفت : با هم شهید میشیم .
– من هنوز جوونم .
– چه جالب … منم جوونم .
– خوشبختم .
لباس خیسش رو یکم کشید جلو و گفت : منم همین طور . حالا بزار کمکت کنم .
– نیازی نیست .
از حوض اومد بیرون و به من که پامو داشتم میزاشتم لبه ی حوض نگاه کرد . تا اومدم اون یکی پامو بزارم دوباره لیز خوردم اما پرهام بلوز منو گرفت .
خندید و گفت : من فرشته ی نجاتت شدم نه ؟!
بهش یه چشم غره رفتم و گفتم : نه .
***
فرهود دوباره تکرار کرد : دستا صاف .
– چقدر مسخره .
– چشماتون رو ببندین .
– بابا احضار روح هم مگه اینقدر مواد لازم داره ؟
– نمی فهمی دیگه … مقدمه میخواد .
اداشو در آوردم و گفتم : مقدمه میخواد . اِی روج بزرگ وار …. ما رو بپذیر و به مجلس ما بیا .
پرهام خندید و فرهود گفت : نخیرم . ببین عین خواهرت بشین دیگه .
– اینقدر منو فری رو مقایسه نکن .
– چشم چشم . تو رو خدا عین آدم بشین .
دستامو عین هندی ها بهم چسبوندم و صاف نشستم . فرهود گفت : حالا شروع میکنیم .
– پس مقدمه چی شد ؟
– خفه .
– بی تربیت .
از زیر چشم کار هاشو دنبال میکردم . یه نلبکی رو روی اون ورق گذاشت و گفت : اسم تو چیست ؟
نلبکی رفت رو حرف “م” بعدش یک دفعه پوکید .
فرشته یه جیغ خفیف زد و گفت : چی شد ؟
پرهام دستشو گذاشت روی شونه ی فرهود و گفت : جنسش چینی بوده .
فرهود نا امیدانه گفت : نخیرم … از بس مهربان غر زد اینجوری شد .
– بیخودی پای منو وسط نکش … ما هیچ کدوم علاقه به این چرندیات نداریم .
– پس چرا اینجا نشستین ؟
– نخواستیم تو ذوقت بزنیم .
– برو بابا .
– خودت برو … راه بازه جاده دراز .
پرهام کلافه پرید وسط دعوامون : بابا بس کنید دیگه . سرم رفت .
– خب بره .
– بس میکنی مهربان ؟
بعد از چند دقیقه سکوت گفتم : چیکار کنیم حالا ؟
فرهود روی زمین دراز کشید و گفت : دوباره احضار روح بکنیم ؟
– نــــه .
– خب پس چیکار کنیم ؟
فرشته گفت : مشاعره میاید ؟
– حتما با شعر حافظ ؟!
– نه بابا با شعر امروزی .
پرهام و فرهود گفتن : قبول .
ناچارا گفتم : قبول . شروع کن فری .
– میشه قدیمی هم باشه ؟
– باشه بابا .
– آخه دل من دل ساده ی من تا کی میخوای خیره بمونی به عکس روی دیوار
– با ر؟ …. اِممم … رگ خواب این دل تو دست بوده ترک های قلبم شکست تو بوده .
پرهام گفت : با ه …. هی دارم آتیش میگیرم دیگه از قصه و غم دلم میخواد بمیرم .
– قبول نیست اون با وای بود .
– بابا ولمون کن .
فرهود دستشو گذاشت رو پیشونیش و گفت : با و … وای وای پارمیدای من کوش وای وای دارم میرم از هوش .
– تو هم جو ورت داشتا … و کجا بود ؟ حالا بیخیال ادامه بدین .
فرشته : با ش … بلد نیستم .
– منم بلد نیستم .
پرهام : من بلدم . شب ترکیب دوتا حرف ساده است ش شخص شما و ب به تابیه من ساده اس
صورتم رفت تو هم و گفتم : این سوسول بازیا چیه ؟
خندید . فرهود گفت : س …. ساده بگم ساده بگم سادگی هاتو دوست دارم
فرشته : من همونم که یه روز میخواستم دریا بشم … میخواستم بزرگترین دریای دنیا بشم .
– با م … من و تو باهمیم اما دلامون خیلی دوره همیشه بین ما دیوار صد رنگ غروره .
پرهام : هستی خانوم ؟ جونم ؟ هستی خانوم ؟ نه جونم .
فرهود پوفی کرد و گفت : با م … میرم بخدا میرم دیگه بر نمی گردم بخدا میرم واسه همیشه .
فرشت کلافه گفت : با ه چیزی یادم نمیاد .
– me too .
– من که هر چی داشتم رو کردم . فرهود جان شما چطور ؟
– رو من یکی حساب نکنید .
یکم قوز کردم و گفتم : پس بیخیال .
– وای چقدر حوصله ام سر رفته .
– به نظرت پرهام جان … الان ساعت سه صبح خوابت نمیاد ؟
فرهود خمیازه کشید و گفت : ما که رفتیم بخوابیم . میای فری ؟
فرشته پاشد و گفت : آره .
فرشته و فرهود که رفتن پرهام گفت : خوابم نمیاد .
– اما من خوابم میاد … رفتم که رفتم .
از روی زمین پاشدم . رفتم سمت پله ها … دوباره به پرهام نگاه کردم . تو یه عالم دیگه بود … شاید بهار .
پله ها رو خیلی آروم رفتم بالا … رفتم تو اتاق و در رو بستم . لباسام رو عوض کردم … موهام رو باز کردم . زیر پتو خزیدم . وای خدایا چقدر خسته بودم … تمام بدنم نیازمند خواب بود … داشت چشمام رو هم میرفت که در با صدای بدی باز شد .
پرهام خیلی ریلکس اومد تو اتاق که عصبی گفتم : عین آدم می اومدی تو چی میشد ؟
– هیچی .
– پس چرا عین گوریل اومدی تو ؟
– میخواستم غافلگیرت کنم .
– خیلی لطف داری .
– میدونم .
– خودشیفته ی احمق گودزیلا .
بالشت رو با دستم صاف کردم و دوباره سرمو گذاشتم روی بالشت . داشت دوباره خوابم میبرد که یه از خدا بیخبری دم گوشم بوق زد .
عین شصت تیر روی تخت نشستم و به پرهام که چهره اش داد میزد کار خودش بوده نگاه کردم .
روی تخت وایسادم و گفتم : نه من نمیدونم تو آدمی آخه ؟ خدایا این گوریل … گودزیلا …. احمق راونی اسکل از تیمارستان در رفته رو چرا به من دادی ؟ چرا سهم من کردی ؟نامزد تقلبی بهتر از این نبود ؟
خندید و گفت : تا دلتم بخواد .
– اصلا دلم نمیخواد . فقط دلم میخواد بخوابم .
– اجازه نداری .
– غلط کردی .
ابرو هاش رو با شیطنت داد بالا . بابا این دیگه کیه ؟ بعضی وقتا عین گوشت تلخ میشه بعضی وقتا عین تام و جری با آدم بحثش میشه .
صبح با صدای تق تق در پاشدم . خواب آلود رفتم سمت در … در رو که باز کردم چهره ی رنگ پریده ی فرهود رو دیدم .
منو پس زد و اومد تو . پرهام چشماشو نیم باز کرد و گفت : چی شده ؟
فرهود داد زد : نارگیل .
– نارگیل ؟
پرهام : نارگیل ؟
فرهود : نارگیل .
– نارگیل ؟
پرهام : نارگیل ؟!
فرهود داد زد : اَی بابا شاداب جون دیگه .
– کو کجاست ؟
– فرودگاه .
پرهام پاشد … رفت سمت کمد … فرهود با یه ابرو ی بالا رفته بهم نگاه کرد که گفتم : باشه بابا بر میگردم .
تا موقعی که پرهام لباسش رو بپوشه پشت بهشون وایساده بودم .
پرهام گفت : بر گرد مهربان . فرهود عمه خانوم ؟
– آماده و حاضره . بدو بیا بریم . مهری مواظب خونه باش .
اداشو در آوردم . وای من از فرهود خوشم نمیاد .
ربدوشام آبی رنگم رو در آوردم و رفتم حموم … بعد از این که از حموم اومدم بیرون موهام رو سشوار کشیدم و صاف ریختم روی شونه هام .یه شلوار جین تنگ و یه تاپ سفید و کت جین روش رو پوشیدم . رو به روی آینه وایسادم . نمیدونم ولی میخواستم جلوی همه واقعا زیبا باشم .
رژ گونه ی صورتی رو با دستام روی استخون های گونه هام پخش کردم . خط چشم آبی رو برداشتم و با دقت خط چشم رو کشیدم . رژ لب صورتی رنگ رو خیلی ظریف رو لبم کشیدم . گشواره هایی که شکل لب بود و رنگش آبی بود رو توی گوشام کردم و یه گردنبند آبی بلند انداختم روی سینه ام .
یه کفش پاشنه کوتاه جین هم پوشیدم . راه افتادم برم سمت اتاق فرهود و فرشته .
در زدم که در باز شد . وارد اتاق شدم … یه اتاق آبی رنگ که هم اندازه ی اتاق ما بود . تخت وسط اتاق بود و کناره های تخت از چوب گردو ساخته شده بود . یه میز و یه بسته شکولات روش بود که دوتا صندلی هم پشتش …. سمت راست اتاق دو تا در بود .. درست عین مال ما . فرشته از در چپیه اومد تو .
– به به سلام و صبح بخیر .
غرید : سلام . این نارگیل کیه ؟
– والا فکر کردم شاداب جونه .
– اَه گند بگیرتش .
روی تختشون نشستم که با دقت بهم نگاه کرد … با تعجب پرسیدم : شاخ در آوردم یا دُم ؟
– هیچکدوم فقط مهری رو اینجوری خوشگل ندیده بودم .
– تازه کجاش رو دیدی ؟ میخوام تو رو هم خوشگل کنم .
بهم جوری نگاه کرد که خودتی . بهش چشمک زدم و گفتم : بشین خواهر … بشین میخوام گوگولیت کنم .
سشوار رو به برق زدم و موهاش رو صاف کردم ولی با یه کلیپس مشکی بزرگ بالای سرش بستم .
رژ گونه ی قرمز زدم و کمی پخشش کردم . براش سایه ی صورتی و رژ لب قرمز زدم .
چندتا تار موهاش رو ریختم روی صورتش . یه لباس پشت گردنی صورتی رو پوشید و یه شال صورتی کم رنگ روی شونه هاش رو پوشوند . بخاطر پای شکسته اش یه دامن بلند صورتی پوشید . خیلی جیگر شده بود . یه کفش عروسکی سفید هم پوشید . دستامونو بهم زدیم و گفتیم : اینه .
همون موقع صدای بوق ماشین اومد . من و فرشته رفتیم دَم آسانسور . رفتیم طبقه پایین .
اومدیم روی مبل ها نشستیم . من یه مجله دستم گرفتم و فرشته با کلاس داشت قهوه میخورد . پریا هم اومد جلوی در وایساد . صدای باز شدن در اومد اما ما به کارمون ادامه دادیم . صدای تق تق پاشنه های بلند که به سمت ما می اومد مجبورم کرد زیر چشمی نگاه کنم . کفش های پاشنه بلند توی پاهای چاقی بود .
فرهود یه سرف کرد . من و فرشته همزمان سرمون رو خیلی با کلاس بردیم بالا . فرشته گفت : اوه سلام من معذرت میخوام زیاد نمی تونم پاشم .
و به پاش اشاره کرد . یه مرد قد بلند و مسن و خانوم چاق و قد کوتوله ی مسن خوش رو گفتن : مشکلی نیست . رفتم جلوشون و گفتم : سلام من مهربان نامزد پرهام جان هستم .
خانومه : خوشبختم .
آقا : من هم خوشبختم عزیزم . خوش به حال پرهام و فرهود با این نامزد های زیبا رو .
– من و خواهرم از شما متشکریم .
پرهام و فرهود مات مونده بودن . حق داشتن والا .
از پشت این آقا و خانوم یه پسر اومد که حس میکردم یه جا دیدمش .
فرهود بلند گفت : این هم آقا شادمهر گل .
پس این شادمهره . واااااای خدایا … این چقدر خوشگله . پشت سرش هم خواهرش شاداب اومد . من هنوز محو شادمهر با اون تی شرت که روی عضله هاش چسبیده بود و شلوار جینی که خیلی بهش می اومد . دستشو آورد جلو و گفت : خوشبختم . من شادمهر هستم .
دستشو فشار دادم و گفتم : من هم مهربان هستم .
شادمهر به پرهام نگاه کرد و با پوزخند گفت : خیلی بیشتر از تو ارزش داره . قدرش رو بدون .
پرهام اومد سمت من … دستمو گرفت و دم گوش شادمهر گفت : دور و برش نپلک .
شادمهر ادامه داد : این یکی رو مثل بهار فراری ندی . خانوم زیبایی هست !
– بهتره بریم بشینیم …. پرهام جان .
من و پرهام رفتیم و نشستیم .
پرهام یه تی شرت آبی پوشیده بود با شلوار سفید جذب .
هر دوتامون لباس هامون آبی سفید بود . شاداب هی به فرهود نگاه میکرد اما فرهود دو دستی فرشته رو چسبیده بود .
پرهام دم گوشم گفت : خوشگل شدی .
– لطف داری .
یه نگاه به چشمام کرد و گفت : فکر کنم آخر سر هم زن این شادمهر بشی .
به صورت الکی خندیدم و گفتم : تو به فکر خودت باش .
جوری نگام کرد که هر جور خودت میدونی . پریا آب میوه بدست وارد شد . فرهود اشاره کرد بهش که به این مامان و بابای شادمهر تعارف کنه .
مادر و پدرش برداشتن که فرهود گفت : ایشون خاله جان یا بهتره بگم سرکار خانوم روزبه و ایشون هم عمو جان یا آقای روزبه .
سرمو به یک طرف کج کردم و گفتم : باز هم خوشبختم آقا و خانم روزبه .
سرشون رو با ناز و ادا تکون دادن . فرهود پوفی کرد و گفت : استاد مهندس شیمی شادمهر روزبه و خانم دکتر آینده شاداب روزبه .
شادمهر خیلی خشک و جدی نگامون کرد ولی شاداب یه ناز و کرشمه ای اومد که نگو .
فرهود چندشش شد و یکم نزدیک تر شد به فرشته .
تا سرمو چرخوندم پرهام رو با یه لبخند عاشقونه و یه بشقاب پُر از میوه جلوی روم بود . فقط بشقاب بین ما بود و گرنه فاصله ای نبود .
آقای روزبه خندید و گفت : چه نامزد عاشقی مهربان جان .
مستانه خندیدم و گفتم : چشمش نزنید آقای روزبه . نامزدم روز به روز رنگ عوض میکنه .
بلند بلند خندید . خانم روزبه هم دستشو جلوی دهنش گرفت و یه ریز خنده ای کرد . حدسی که در مورد این خانواده میتونستم بزنم …. خیلی اصیل بودن . به جز بچه هاشون خودشون خیلی ادبی و کلاسیک حرف میزدن .
پرهام همینجور بشقاب رو رو نگه داشته بود که یدونه سیب برداشتم . شادمهر پوزخندی زد و گفت : آخی دست عاشق دلخسته خسته شد .
پرهام خنده ی عصبی کرد و گفت : من این کار رو میکنم که عشقم تو رفاه باشه .
شادمهر چپ چپی رفت . هه چپ چپاش مثل من بود .
پرهام هم یه چپ چپ رفت . ای بابا من همش حس میکنم این دوتا به من چپ چپ میرن . خطای دیده دیگه …. بسوزه دل این کور رنگی چشم .
فرهود لیوان خالی از آب میوه اش رو تکون داد و گفت : تدریس میکردی اونجا شادمهر ؟
شادمهر خیلی خشک و جدی گفت : نه .
– پس چیکار میکردی ؟
– خوشگذرونی .
فرهود ابرو هاش رفت بالا . پرهام زیر لب زمزمه کرد : از یه مهندس عین تو چی غیر از این انتظار میره ؟
شاداب گفت : منم درسم رو ادامه میدادم .
فرهود جدی شد و گفت : من از شما سوال نکردم نه ؟!
شاداب عین بادکنک سر جاش خالی شد .
شادمهر یه دندون قروچه ای برای فرهود رفت . هه این مثل من تو کار لجبازیه . هر چقدر بیشتر رفتار های شادمهر رو میدیدم انگاری رفتار خودم رو توی آینه میدیدم .
پریا این دفعه با فنجون های ریز و خوشگل قهوه اومد . همون موقع صدای عصای عمه خانوم اومد که وارد سالن شد . عینکش رو جا به جا کرد و با صدای بلند گفت : کسی سلام نکنه . حوصله کسی رو ندارم .
همه نیم خیز شده بودیم ولی دوباره نشستیم سر جامون .
عمه خانوم روی مبل بالایی نشست و گفت : فرهود , پرهام .
فرهود و پرهام گفتن : بله ؟!
– عمه خانوم عینکش رو جا به جا کرد و گفت : پرهام .
پرهام : بله ؟
– بهار … نامزدت کی میاد ؟
پرهام خیلی عصبی گفت : نامزد من مهربانه عمه خانوم .
عمه خانوم نگاهی به من انداخت و گفت : خوبه . ولی بهار بهتر بود .
شادمهر خندید و گفت : عمه خانوم هم فهمید لیاقت مهربان رو نداری .
پرهام دسته ی صندلی رو فشار داد . طوری رفتار کردم که انگار بهم بر خورده : خجالت بکشید آقای محترم . ما هر چی هم باشیم مال هم هستیم .
خانم و آقای روزبه هی چپ چپ میرفتن .
رفتار شادمهر اصلا درست نبود . الان حرفم رو پس میگیرم من هر چی باشم عین این نمیشم .
شاداب خندید و به پریا که یه گوشه سینی بدست بود عین ارباب های وحشی داد زد : من مشروب میخوام .
خانوم روزبه لبش رو گزید و زیر لب چیزی گفت . پریا به پرهام نگاه کرد … پرهام بلند گفت : نداریم . من و مهربان میریم یه دقیقه تو اتاق .
خانوم و آفای روزبه سرشون رو تکون دادن . با هم پاشدیم و از پله ها رفتیم بالا .
تا به طبقه ی بالا رسیدیم گفت : بیا اتاق کار .
– کجا ؟
– بیا دنبالم .
رفتم دنبالش …. مچ پام درد میکرد … کلا به کفش های پاشنه دار عادت نداشتم . وارد یه اتاق شدیم . به جز دوتا صندلی چیز دیگه ای نداشت .
روی یکی از صندلی ها نشست . پاهاشو خیلی شیک و مجلسی روی میز گذاشت و پای چپش رو روی پای راستش گذاشت .
بد نگاش کردم که اونم بد نگام کرد . دست به سینه بهش نگاه کردم که زیر لب یه چیزی گفت .
– چی گفتی ؟
– فش دادم خوبه ؟
– به کی ؟ شادمهر ؟!
– حالم ازش بهم میخوره . هر چقدر قیافه داشته باشه اخلاق نداره . “لیاقتشو نداری” !
ابرو هام رو دادم بالا و گفتم : راستشو بگو چته ؟
حسرت گفت : من زخمیم . همه فکر میکنن من مقصرم .
– کی این فکر رو کرده ؟ بهار به تو خیانت کرد .
– ولی من گردن گرفتم .
از چیزی که شنیدم تعجب کردم .
با تردید گفتم : گردن گرفتی ؟
– آره … گفتم تقصیر من بود که بهار بهم زد . فقط بخاطر بهار … همه فکر میکنن من باید تک بمونم . تنها با مهتاب و کسری و فرهود رابطه م خوبه .
– دیوونه بودی ؟
– زخم خورده بودم .
روی صندلی رو به روش نشستم که خندید … یه خنده ی تلخ : تا حالا شطرنج بازی کردی ؟
– آره .
– بردی ؟
– نمیدونم .
با حالتی گنگ پرسید : نمیدونی ؟
– من با زندگی شطرنج شروع کردم … ولی نه من بردم نه اون .
– میبازی .
دستمو آوردم جلو و گفتم : شرط میبندی ؟
دستمو محکم فشار داد و گفت : شرط میبندم .
***
( دو روز بعد )
– سلام مهتاب خوبی چه خبر ؟ چی شد به ما زنگ زدی ؟
– دیدم موبایل تازه گرفتی گفتم یه زنگ بزنم . راستی یه خبر مهم .
از اتاق اومدم بیرون و گفتم : یه دقیقه گوشی .
رفتم طبقه هم کف تو سالن ورزشی . دوباره گوشی رو دم گوشم گذاشتم .
– خب میگفتی .
– اگه گفتی فردا چندمه !
– فردا …. چهاردهم مهره .
– ایول … حالا یه روز دیگه هم هست … تولدِ … !
– تو ؟
– نه .
– من ؟
– نه .
– فرشته ؟
– نــه .
– فرهود ؟
– نه .
– کی خب ؟
– نامزد عزیزت .
یه لحظه سر جام خشکم زد . چهاردهم ؟! تولد پرهام ؟
– اَلو مهری .
– جانم … ؟
– میگم من میام با هم بریم بیرون . میخوام جلوی همه یه تولد بگیری برای پرهام که نگو . خودش یادش نمیاد .
– باشه کی میای حالا ؟
– بعد از ظهر بهم اس بده .
– اوکی . کاری باری ؟
– نه قربانت . بای بای .
پس روز تولد پرهام فردا بود . حالا چیکار کنم ؟ میخوام یه کاری کنم چشمای شادمهر و کامیار از حدقه بزنه بیرون . نمی خوام کسی فکر بکنه پرهام لیاقت کسی رو نداره .
داشتم تو سالن قدم میزدم که یه اس برای موبایلم اومد .
«کجایی ؟ بیا میخوایم ناهار بخوریم .»
زدم « من سالن ورزشم پرهام . الان میام »
دیگه چیزی نزد . کلا اخلاقش همین بود … وسط کار یک دفعه کنار میکشید .
از سالن اومدم بیرون . داشتم در رو می بستم که فرهود اومد پایین . بهش اشاره کردم بیا اینجا .
اومد کنارم و گفت : امری بود ؟
– بله امری بود . فردا تولد پرهامه ؟
بلند و با تعجب داد زد : جدی میگی .
این دیگه کیه ؟ از منم شوت تره .
– بله … تولدشه و من میخوام براش یه جشن توپ بگیرم.
خندید و گفت : در این حد نیستی جوجه .
چپ چپ رفتم و گفتم : خودتی جوجه .
نیششو بست و گفت : متاسفم .
– آفرین . حالا هم باید بری سراغ کیک . چه کیکی دوست داره پرهام ؟!
– کاراملی .
– اصلا ولش کن . تو برو دنبال وسایل تزئینی .
– کجا میخوای بگیری ؟
– بهت میگم . یادت که نمیره ؟
– وسایل تزئینی دیگه ؟ نه یادم نمیره .
– خب حالا … بیا بریم تو سالن ناهار خوری . فرشته کوش ؟
– با عمه خانوم داره میاد .
– تو آخر سر این خواهر ما رو به کشتن ندی راحت نمیشی نه ؟!
خنده ی مرموزی کرد و ناخنش رو توی دهنش کرد و جویدش .
اَه … حال بهم زن .
با هم وارد سالن شدیم . مثل بچه های دبستانی دوید سمت صندلیش … براش زیر پایی گرفتم که افتاد .
من زدم زیر خنده . از روی زمین پاشد و افتاد دنبال من . صدای خنده هامون خونه رو برداشته بود . بعد از کلی دویدن نشستیم روی صندلی ها که گفت : یاد دوران دبستان افتادم . بازی ها و خنده هامون . چقدر شاد بودیم .
– دنیای بزرگا اصلا صفایی نداره .
– دلم میخواد کر باشم و چیز های تلخ رو نشنوم . کور باشم و اتفاق های بد رو نبینم . لال باشم و چیزی نگم .
– منم همین طور . خوشبختم .
خنده ی کوتاهی کرد و گفت : منم همین طور.
همون موقع پرهام هم اومد و با خنده گفت : بچه های بابایی چطورن ؟
– تو نمی تونی پسر باشی چه برسه با بابا .
فرهود خندید و گفت : به گروه خونیش نمیخوره .
پرهام لبخند کجی زد و نشست روی صندلی .
– امیدوارم مرغ نداشته باشیم .
– نترس ناهار ماکارونیه . خودم درستش کردم .
– بابا ایول .
فرهود خندید و گفت : الان توش چیز های عجق وجق پیدا میشه .
خودش به گفته ی خودش بلند بلند خندید ولی من و پرهام بی حوصله نگاش کردیم . دست از خنده برداشت و نیششو بست .
لیوان نوشابه ام رو برداشتم و گذاشتم روی لبم اما نخوردم . وانمود کردم که دارم میخورم . نمیدونم چرا ولی حسش نبود یه مایع گاز دار رو توی حلقم بکنم . همون موقع صدای عصای عمه خانوم توی گوشم پیچید . فرشته با واکرش وارد سالن شد . عمه خانوم هم پشتش . لیوان رو گذاشتم روی میز و بهشون نگاه کردم .
فرشته اومد سمت من که من هم صندلی رو کشیدم عقب تا راحت بشینه . عمه خانوم اومد پشت پرهام وایساد و گفت : چرا پیش نامزد هاتون نشستید ؟
پرهام سریع گفت : حواسمون نبود … حالا هم فرهود پا میشه تا شما بشینید .
فرهود ناله ی دلسوزی کرد و از سر جاش پاشد . عمه خانوم خودش رو تلپی انداخت روی صندلی و با صدای بلندش داد زد : پریا …. ناهار .
من که بغلش بودم شلوارمو خیس کردم . تازه من ! چه برسه به پریا که از گربه هم میترسه .
زیر چشمی به عمه خانوم که همش عینکش رو درست میکرد نگاه کردم .
داشتم دوباره لیوان نوشابه ام رو بر میداشتم که پریا و یه خدمتکار دیگه با دوتا سینی پُر از مخلفات وارد شدن . وسایل رو روی میز چیدن و یه خدمتکار دیگه با غذا ها وارد شد . بشقاب های ماکارونی رو جلوی همه امون گذاشتن و رفتن .
فرهود چنگالشو فرو برد تو ماکارونی و گفت : به نام خدای بخشنده .
تا اومد بزاره تو دهنش عمه خانوم داد زد : نخور .
فرهود از ترس چنگالشو پرت کرد و دو دستی صندلی رو چسبید .
فرشته دستمو محکم گرفت . من و پرهام چون کنار عمه خانوم بودیم کر شده بودیم .
عمه خانوم عینکش رو در آورد و گفت : اول دعا .
فرهود آروم گفت : من که گفتم .
– نه نگفتی .
پرهام با آرنجش زد تو پهلوی فرهود و آروم گفت : خفه بمیر .
فرهود سرشو انداخت زیر . دستامون رو به حالت دعا آوردیم بالا . بعد از یه ربع اجازه غذا خوردن صادر شد .
عمه خانوم اینقدره نگات میکرد که نمی تونستی قاشق رو بزاری تو دهنت . خودش تو آرامش میخورد ما تو بدبختی .
برای فرشته نوشابه ریختم که عمه خانوم پاشد و رفت . فرهود نفس حبس کرده اش رو داد بیرون . پرهام سرشو گذاشت روی میز … فرشته لیوان رو گذاشت روی میز و من یه نفس عمیق کشیدم .
– یه سوال .
پرهام همونجوری گفت : بپرس .
– تا کی این عمه خانوم اینجاست ؟
– نمیدونم . شاید تا یک ماه … معلوم نمیکنه .
فرهود عصبی گفت : تا کی زنده اس … اَه عجوزه داره صد سالش میشه هنوز نفس میکشه … از منم بهتره .
پرهام جلوی خنده اش رو گرفت و گفت : بس کن فرهود …. میدونم دل خوشی ازش نداری اما دلیل نمیشه که آرزوی مرگ کنی براش .
– بره بمیره .
فرهود و پرهام به من نگاه کردن که بهشون چشم غره ی معروفم رو رفتم .
سرشون رو انداختن پایین . فرشته داشت تو آرامش غذاشو میخورد که گفتم : ای کوفتت بشه .
با دهن پر به من نگاه کرد که بهش چشم غره رفتم .
اعصابم بد خط خطی بود .
ظهر فرهود و فرشته رفتن بیرون که منم بعد از اونها رفتم . راننده ی عمه خانوم منو میبرد .
مهتاب گفته بود بیا امامزاده صالح . شالم رو درست کردم . یه شال سفید و یه مانتوی آبی رنگ .
خیلی ساده آرایش کردم و رفتم طبقه پایین . پرهام روی مبل راحتی تخت گرفته بود خوابیده بود .
آروم آروم رفتم سمت در . در رو باز کردم که یکم صدا داد … پرهام چرخی تو جاش زد . سریع رفتم تو باغ … امیر – راننده ی عمه خانوم – در عقب ماشین رو برام باز کرد . خودمو انداختم توی ماشین . در رو بست و ماشین رو دور زد . اومد سوار شد و گفت : خانوم کجا میرین ؟
– امامزاده صالح … پاساژ هاش .
– چشم .
ماشین رو روشن کرد . یک ساعت تو ترافیک بودیم تا رسیدیم . از ماشین پیاده شدم مهتاب رو به روی پاساژ به یه تیر چراغ برق تکیه داده بود . براش دست تکون دادم که سرشو به سمت من چرخوند .
رفتم سمتش و گفتم : سلام چطوری ؟
منو بغل کرد و گفت : خوبم . بیا اول بریم یه کافه این طبقه پایین که باهم حرف بزنیم .
باهم رفتیم کافه . یه میز دو نفره چوبی که وسطش سه گلدون و یه شاخه گل پلاستیکی بود . یه جعبه دستمال کاغذی هم بود . صندلی رو کشیدم عقب و نشستم روی صندلی . مهتاب هم نشست و سریع گفت : چی میخوری ؟
– بستنی .
دستشو به سمت گارسون تکون داد و گفت : یه بستنی و یه قهوه ترک .
گارسون چیزی رو یاداشت کرد و رفت .
– خب برنامه ات چیه ؟
– اینجور که من میدونم بهار فعلا نمیاد . خیلی بد شد میخواستم تو تولد پرهام غافل گیر بشه . ولی مهم نیست . همین که کامیار و شادمهر و شاداب کنف بشن عالیه . من یه ویلا تو ولنجک دارم . تمیزش هم کردم . نسبتا بزرگه … دوستای پرهام رو دعوت کردم فقط مونده تو سوپرایزش کنی .
– یعنی چجوری ؟
– زن بودن همینش خوبه .
اولش متوجه منظورش نشدم ولی بعدش فهمیدم .
با تعجب بلند گفتم : یعنی چی کار کنم ؟
– بکشونش ویلا .
این قسمت یکم سخت شد .
– نه من نمی تونم .
– خب پس من ازش میخوام تو هم خواهش میکنی . از اون خواهش ها !!
خدایا از این کارا نکرده بودیم که کردیم .
– خب دیگه چی ؟
– وسایل …
– دست فرهود سپردم .
– خوبه . فقط مونده لباس های خودت . الان لباس میخریم بعد تو و پرهام زودتر میاید . پارسا رو میندازم به جون پرهام تو هم خودت رو آماده میکنی . میخوام بترکونی .
– ببینم مامان بابا ها هم میان ؟
– نه فقط ما جوون ها هستیم .
خندیدم . گارسون با سفارش ها اومد و بعد از گذاشتن بستنی و قهوه روی میز رفت .
به بستنی شکولاتی رو به روم نگاه کردم و گفتم : نکنه من از بهار کم بیارم ؟
مهتاب دست منو گرفت و گفت : بهار خوشگله اما آدم نیست . تو هم خوشگلی هم آدم .
– فقط میخوام به پرهام کمک بکنم .
– و میکنی . تو یه کمک خیلی بزرگ به اون میکنی .
– پرهام نمیتونه بهار رو فراموش کنه .
مهتاب دستمو محکم فشار داد و گفت : پس کمکش کن فراموشش کنه .
یه قاشق بستنی توی دهنم گذاشتم , مهتاب دستشو برداشت و قهوه اش رو پر از شکر کرد .
مهتاب فنجون خالی از قهوه اش رو روی میز گذاشت و گفت : میدونی آهنگ مورد علاقه پرهام چیه ؟

یه جوری نگاش کردم که گفت : متاسفم . بله نمی دونی .

-من اصلا چیزی نمیدونم .

– آفرین . خب غذای مورد علاقه اش فسنجونه . رنگ قرمز رو زیاد دوست داره . تیپ اسپورت میپوشه بیشتر … آهنگ رپ زیادی گوش میده ولی تو کار کلاسیک هم هست . اهل ورزش هم هست و عاشق بدمینتونه . گیتار میزنه و بلده که بخونه .

– این همه گفتی نگفتی چه آهنگی دوست داره !

موهاش رو زد عقب و گفت : باز هم ببخشید … آهنگ گیتار کولی رو دوست داره .

یکی از ابرو هام رفت بالا و گفتم : جانم ؟

با فنجون قهوه اش بازی کرد و گفت : یه آهنگ نسبتا رپه … خیلی دوسش داره .

-که اینطور . خب من باس چیکار کنم الان ؟

– این اطلاعات رو داشته باش … بدردت میخوره .

– مثلا کی این اطلاعات رو میخواد .

رفت عقب و به صندلیش تکیه داد . با شیطنت نگام کرد و گفت : میفهمی .

دستامو به صورت دعا بردم بالا و گفتم : خدایا کمکمون کن .

بستنیم رو سریع خوردم . مهتاب رفت که حساب بکنه … البته دونگی بود .

بعد از حساب کردن بستنی و یه فنجون قهوه از کافه رفتیم بیرون . پله ها رو رفتیم بالا … هر دو طرف پاساژ پر بود از مغازه های لباس مجلسی که برق میزدن .

مهتاب دستمو کشید و برد تو مغازه اول . داشتیم میچرخیدیم که نگاش به یه پیرهن که تا زیر سینه پارچه ی قرمز بود و یه کش زیرش میخورد و بقیه اش دامن مشکی بود . آستین هاش هم قرمز و سند بادی بود .

صاحب مغازه که یه دختر هم سن و سال من بود و همش آدامسشو باد میکرد گفت : اون تازه رسیده . برای کی میخواید ؟

مهتاب به من اشاره کرد که دختره ادامه داد : دقیقا اندازه اس . کار ترکه … خیلی ها از این کار بردن .

کلافه پرسیدم : چند ؟

دختره دماغشو خاروند و گفت : هشتاد و پنج تومن .

مخم سوت کشید ولی مهتاب گفت : خیلی خوبه . میتونیم امتحانش کنیم ؟

خب البته این پولا برای اینا پول خورد بود . دختره یه نگاه به بیرون مغازه انداخت و گفت : بله ولی فقط بخاطر این که زیاد مشتری نداریم . زیاد هم طولش ندین .

لباس رو گرفتم و رفتم تو اتاق پرو . لباس رو خیلی با دقت پوشیدم که یه وقت پاره نشه . لباس دقیقا اندازه ام بود . خیلی هم خوشگل بود … مهتاب که همش منو نگاه میکرد . دستامو جلوی چشماش تکون دادم و گفتم : هوووی کجایی ؟

سرشو تکون داد و گفت : میرم حساب کنم .

لباس رو در آوردم و دادم به دختره . لباس رو گذاشت توی پلاستیک و با لذت شروع کرد به شمردن پول هایی که مهتاب بهش داده بود .

مهتاب دستمو کشید و از مغازه بیرون رفتیم . پاساژ نسبتا شلوغ بود . مهتاب پلاستیک رو از دستم گرفت و گفت : باید الان یه ساپورت مشکی بگیریم با یه کفش کالج قرمز . اووووف چی بشی . موهای مشکیت رو هم فر میکنم و یه آرایش توپ . وااااای به حال پرهام .

کلافه گفتم : مهتاب جان …. من که واقعا نامزد پرهام نیستم .

سر جاش وایساد و گفت : متاسفم … فراموش کرده بودم . ولی خدا وکیلی تصور این که پرهام تو رو ببینه منو داره دیوونه میکنه .

شالمو کشیدم جلو و گفتم : یک سوال … فردا کی برنامه شروع میشه ؟

-من باید با فرهود هماهنگ کنم کیک و وسایل رو شب بیاره … من و آفتاب و پارسا هم درست میکنیم . بعدش تو و پرهام میاین تو میای تو سالن ولی پرهام و پارسا بیرون می مونن . بعدش من و آفتاب می افتیم به جون صورت تو .

– اونوقت خواهر گلم فرشته جان چی ؟

دوباره سر جاش وایساد و گفت : متاسفم … یادم رفته بود . خب … فرشته و فرهود هم میان .

سرمو تکون دادم که دوباره وایساد . سریع گفتم : حتما دوباره متاسفم ؟!

-نه مغازه کفش فروشی پیدا کردم .

با هم رفتیم تو مغازه … سریع رفت دنبال کفش های کالج …. من که فقط اسمشون رو شنیده بودم . دقیقا نمی دونستم چی هست و چه شکلیه .

دستمو دوباره کشید و آورد سمت یه ردیف از کفش های کالج . اِ اینا کالجن ؟!

واقعا ؟!

به مرد هیکلی که یه گوشه وایساده بود اشاره کرد و گفت : از این کالج ها رنگ قرمزش سایز ….

برگشت و به من گفت : سایزت چنده ؟

– 38 .

– سایز سی و هشتش رو بدین لطفا .

مرد خیلی خشک و جدی یه جعبه رو از کوه جعبه ها کشید بیرون و گفت : ببینید میخوره .

مهتاب جعبه رو گرفت , نشستم روی صندلی قهوه ای و کوچیک کنار قفسه کفش ها . کفش قرمز خیلی خوشگل بود و جلوش یه زنجیر طلایی رنگ بود . کفش رو که پوشیدم دیدم جلوش میزنه .

خود مهتاب فهمید و گفت : یدونه سایز بزرگتر بدین .

مهتاب بعد از چند دقیقه از همون مدل کفش بهم داد . این یکی رو که پام کردم دیدم خیلی بهتره .

مهتاب پرسید : چجوریه ؟

– اندازه اس .

و رو به مرد گفتم : چقدر میشه ؟

مرد دست به سینه گفت : با تخفیف پنجاه تومن .

مهتاب کیف پولش در آورد و یه تراول پنجایی گذاشت روی میز مغازه . کفش هامو پوشیدم . مرد جعبه کفش رو گذاشت توی پلاستیک و گفت : به سلامت .

من و مهتاب اومدیم بیرون . مهتاب به ساعت مچیش نگاه کرد و گفت : اوووف چقدر وقت داریم . چه بهتر . یه ذره هم خرید غیر لازم میکنیم .

بعدش خندید .

یه لبخند زدم و گفتم : وااای من میترسم .

پلاستیک ها رو از دستم گرفت و گفت : اَه باز گفت . بابا یه شعر باید بخونی و یکم عشوه بریزی .

چهره م رفت تو هم و گفتم : که چی شه ؟

– که …. بماند .

– مهتاب تو واقعا میخوای چیکار کنی ؟

مهتاب با فوت یه تار موش رو داد بالا و گفت : میگم برات .

– پس میگی ؟

– آره . برو ببینم .

داشتیم تو راهرو ها راه میرفتیم که گفت : بیا این مغازه .

رفتیم تو مغازه . مغازه ی لباس زیر بود . به جای مهتاب من گفتم : ببخشید خانوم ساپورت مشکی رنگ دارین .

خانوم مسنی که رو به رومون بود , عینکش رو جا به جا کرد , سیگارش رو خاموش و اومد سمت ما : چه سایزی گلم ؟

– سی و پنج .

یکم تو رگال ها چرخید و گفت : آره دارم . گفتی چه رنگی ؟

– مشکی .

– توری یا ساده ؟

– نه ساده باشه لطفا .

– بیا گلم .

یه نگاه به کمرم انداخت و گفت : ماشالا تن خور خودته عزیز . چیز دیگه ای نمی خواستید ؟

مهتاب که داشت می چرخید گفت : این لباس خواب صورتیه رنگ بندی داره ؟

خانومه خندید و گفت : قرمزش رو میخوای .

سرمو انداختم پایین و یه لبخند زدم . مهتاب قهقه ای زد و گفت : نه مشکیش رو میخواستم . قرمزش رو برای خواهرم میگیرم .

خانومه خندید و گفت : هر دوتا رنگ رو دارم . بزار برات میارم . همون سایز ؟

مهتاب یکم فکر کرد و گفت : نه قرمز رو چهل بدین .

بعد از خرید ساپورت و لباس خواب از مهتاب خواهش کردم بریم یه پاساژ دیگه .

با هم سوار ماشین عمه خانوم شدیم . وقتی تو ماشین نشستم یه نفس راحت کشیدم و گفتم : اهل خرید نیستم .

– ولی من هستم .

– راستی نگفتی نقشه ات چیه .

یه نفس عمیق کشید و گفت : بهار میاد . دقیقا ساعت هفت شب در خونه رو میزنه ولی تو رو روی پای پرهام در حال خوندن آهنگ می بینه .

ابرو هام رفت بالا و گفتم : مگه بهار نمی دونه ؟

– نوچ . نمیدونه که پرهام نامزد کرده . چه سوپرایز بزرگی میشه .

یه لحظه اون صحنه رو تجسم کردم . جالب میشه ! خیلی !!

**

قدم هامو آروم برداشتم اما یک دفعه چراغ ها روشن شدن .

پرهام رو دیدم که روی صندلی داشت سیگار میکشید .

سر جام خشک شدم و گفتم : اِ سلام .

– کجا بودی ؟

– با مهتاب رفته بودیم خرید .

– به من نگفته بودی ؟!

– اِس داده بودم .

یه نگاه به موبایلش انداخت و ابرو هاش رو به نشونه نه داد بالا .

به گوشیم نگاه کردم . اَه خاک تو مخت مهری . اِس دادی به فرهود ؟

– ببخش رفته بود برای فرهود .

پرهام سیگارش رو خاموش کرد و گفت : مهم نیست . حالا چی خریدی ؟

پلاستیک ها رو قبل از این که دست بزنه برداشتم و گفتم : مهم نیست . چه خبرا ؟

مشکوک نگام کرد و گفت : هیچی . یه خبر باحال … گیتارم رو پیدا کردم .

نخیر مِستر … مهتاب پیداش کرد .

– اِ چه جالب . میتونی بزنی ؟

یه گیتار از پشت میز آرایش آورد بیرون و گفت : چی بزنم ؟

پلاستیک ها رو گذاشتم تو کمد و دکمه های مانتوم رو باز کردم : هر چی دوست داری .

گیتارش رو کوک کرد , شالمو در آوردم و با لباس های دیگه ام انداختم توی کمد .

با شلوار لی و یه بلوز آستین بلند نشستم روی تخت … رو به روش .

یه نگاه به من و یه نگاه به گیتارش انداخت .

یه آهنگ بدون کلام تند و ریتمیک زد . بعد از این که تموم شد براش یه دست آروم زدم که چشمک زد .

– خیلی قشنگ بود .

– ولی دست تو شل بود .

– قبول کن خسته م . خرید کردن با مهتاب یعنی پیاده روی تا مشهد .

خندید و گفت : مهتاب پر از انرژیه . خدا خواست یا نخواست گیر یه نامرد افتاد . مهتاب دوستش داشت اما خب … ! از این جور آدم ها زیاد پیدا میشن .

سرمو تکون دادم و گفتم : فرهود و فرشته … !

حرفمو قطع کرد و گفت : گفتن شام بیرونن .

– تو شام نخوردی ؟

– نه تو چی ؟

– نه هیچی .

از روی تخت پاشد و گیتارش رو گذاشت سر جاش . از روی تخت پاشدم , با هم رفتیم سمت در .

در رو که باز کردیم با یه راهرو تاریک رو به رو شدیم . دستمو گرفت و گفت : میخوام باهم یه بازی کنیم .

کلافه گفتیم : چی ؟

چشماش تو تاریکی برق زد و گفت : دنبال بازی .

– ای بابا .

یک دفعه دستمو محکم کشید . پاهام دست خودم نبود … سریع می دوید . یه خنده بلندی کردم که نگو . پرهام هم خندید . از پله ها با دو پایین رفتیم و رفتیم تو آشپز خونه . در آشپز خونه رو که بستم هر دومون نفس نفس زنون یه گوشه ولو شدیم . خندید و با نفس نفس زدن گفتم : حال داد .

سرشو تکون داد . اون زودتر از من سر پا شد . من یه نیم ساعتی بود که کف آشپز خونه بودم . پاشدم و نشستم روی یه صندلی و به آشپزی پرهام خیره شدم .

پرهام پرسید : املت میخوری ؟

– چرا که نه .

– به به مادمازل املت میخورن .

سرمو تکون دادم که یه لبخند زد . آشپز خونه یه میز تویل داشت که پشتش پنج تا صندلی بود و رو به روی هر صندلی هم یه صندلی دیگه بود . پرهام روی میز وسایل رو چید و تابه ی املت رو گذاشت وسط . شروع کردیم به خوردن املت که پرهام یه آه کشید . فکر کنم فکر کرده که نمی دونیم فردا تولدشه .

بعد از این که شام رو خوردیم و ظرف ها رو شستیم رفتیم که بخوابیم . پرهام رفت حموم و من سریع لباسام رو عوض کردم و زیر پتو خزیدم .
قبل از اینکه پرهام بیاد خوابم برد .
– سلام مهتاب چطوری ؟
دستمو با تعجب گرفت و گفت : چقدر یخ کردی دختر . بیا تو . پرهام بیرونه ؟
یه نگاه از پنجره به بیرون نگاه کردم . پرهام , فرهود و پارسا داشتن باهم حرف میزدن . سرمو تکون دادم که گفت : من می افتم به جون فرشته , ( بلند داد زد ) آفتاب , مهربان اومد .
آفتاب با موهایی که گوجه ای بسته بودشون و به گردنش نخ بسته بود .
بهم سلام داد و گفت : بیا دنبالم خوشگله .
دنبال آفتاب راه افتادم . تمام صبح رو آهنگ مورد علاقه ی پرهام رو گوش دادم بلکه یاد بگیرم .
وارد یه اتاق شدم که دقیقا عین آرایشگاه بود . روی یه صندلی دراز کشیدم و هندزفری رو توی گوشم گذاشتم . آفتاب نخ رو دور انگشتش پیچید و به جون موهای صورتم افتاد . از درد به خودم می پیچیدم و دسته ی صندلی رو محکم فشار میدادم .
آهنگ رو دوباره پلی کردم . با شروع آهنگ آفتاب دست از صورتم برداشت و شروع کرد به درست کردم موهام . والا ما که از این دم و دستگاه ها سر در نمیاریم اما هر چی بود اینقدر زد که خفه شدم .
حدود دو ساعت بود که روی موهام کار میکرد .
بعد از این که کارش تموم شد روی شونه ام زد و بلند گفت : برو یه چرخی بزن دوباره برگرد که من آرایش کنم صورتت رو .
موبایل رو گذاشتم روی میز و از اتاق زدم بیرون . ویلای خیلی بزرگی بود . با این که یک طبقه بود اما کلی اتاق داشت و خیلی خیلی بزرگ بود . سالن اصلی پُر شده بود از وسایل تزئینی .
یه مبل دو نفره هم بود . فکر کنم اختصاصی من و پرهام بود .
آفتاب منو برگردوند تو اتاق و دوباره شروع کرد به دستکاری . زیاد اهل آرایش نبودم .
کلی استرس داشتم . کاشکی نمیدونستم که بهار قراره بیاد .
ساعت شده بود چهار بعد از ظهر و قرار بود یک ساعت بعدش مهمونی شروع بشه . وقتی خودمو تو آینه دیدم … وای .
موهای فر و خُرد شده با دوتا گل سر قرمز گوشه موهام . سایه ی طوسی پشت چشمم بود و خط چشم کوچیکی داشتم که چشمام رو درشت و کشیده کرده بود . با لباس مشکی و قرمزم , با کفش و جوراب شلواری … حالا واقعا درک میکنم تصور مهتاب چجوریه .
آفتاب اومد پشت من وایساد و گفت : با اون رژ لب قرمز و اون گونه های سرخت … از بهار صد مرتبه بهتری دختر . برو همه اومدن . الان پرهام هم میاد تو .
با آفتاب وارد سالن شدیم . شاداب , شادمهر , کسری , مارلین , کامیار و خیلی های دیگه اومده بودن .
به همه سلام دادم . شادمهر با لبخند نگام میکرد . همونطور که کامیار نگاه میکرد اما نگاه شادمهر پاک بود ولی نگاه کامیار … ایـــش .
رفتم بالای سالن و جلوی میز بزرگ وایسادم . کیک هم اونجا بود .
در ویلا باز شد و همه چراغ های خاموش شده روشن .
همه دست و جیغ زدن و پرهام متعجب زده به من نگاه کرد . مهتاب که یه بلوز ساده ی آبی با شلوار سفید پوشیده بود گفت : ساکت شین .
خیلی آروم با ناز گفتم : تولدت مبارک عزیزم .
پرهام با تعجب گفت : یادت بود ؟
– اونقدر دوست دارم که تا پای مرگ هم یادم نمیره .
یه قدم اومد جلو که من عین بچه های دبستانی دویدم سمتش . منو محکم تو بغلش گرفت . موهام ریخت سمت چپ و اون سمت راست گردنم رو بوسید . پاهام یکم بالا رفت و خنده ی مستانه ای کردم . مهتاب از پشت پرهام بهم اشاره کرد که خوبه .
پرهام منو گذاشت زمین ولی از پشت محکم گرفتمش .
به همه سلام داد و گفت : واقعا غافلگیر شدم .
به فرهود اشاره کرد و گفت : تو هم که … ای ناقلا .
با خنده رو به پرهام گفتم : عزیزم شمع کیک رو خورد … برو سریع فوتش کن .
با پرهام سمت میز رفتیم . با چندتا عکس … شمع بیست و هشت سالگی پرهام فوت شد . همه امون دست زدیم و خیلی ها اومد وسط تا برقصن . بیشتر تو هم می لولیدن مخصوصا شاداب .
شاداب یه دکلته ی تنگ و جذب صورتی پوشیده بود و نیم کیلو آرایش کرده بود . شادمهر یه تیپ اسپرت زده بود و موهاش رو با ژل داده بود بالا .
کسری هم یه کت اسپرت و شلوار کتون پوشیده بود و عینک زده بود . کامیار که اصلا نگاش نکردم . مارلین هم یه پیرهن دخترونه پوشیده بود و روی دسته ی صندلی ای که کسری نشسته بود , نشسته بود .
پرهام دم گوشم گفت : خیلی خوشگل شدی مو مشکی .
– غافلگیر شدی نه ؟
– برای چی این کار رو کردی ؟
لیوان آب میوه ام رو برداشتم و گفتم : بماند .
دستشو انداخت دور کمرم و گفت : همه چیز که موند .
– باز هم بماند .
بلند خندید . مهتاب همه رو برد سر جاشون نشوند و گفت : میدونید که تا دوازده شب ادامه داره . میخوام یک ساعت از این دو زوج عاشق بخوام یه شعر برامون بخونن .
همه دست زدن و موافقت کردن . شادمهر با پوزخند گفت : خانوم مهربان آهنگ مورد علاقه ی پرهام چیه ؟
مهتاب یه لبخند زد . پرهام ترس تو چشماش ریخت ولی من با اعتماد به نفس گفتم : میزنه گیتار کولی .
نگاه پرهام و شادمهر پُر شد از تعجب . گیتار پرهام رو برداشتم و دادم دستش .
پرهام هنوز تو تعجب بود ولی شروع کرد به زدن .

پرهام :
بالای کوه تو ولنجک یه خونه ی عجیبی میشناسم
بوی شب با نور شمع
فقط اونو میخوام توی جمع

من :
میکشه سیگار رولی
میزنه گیتار کولی

پرهام :
تو میخوای چیکارش کنی (2)
روی پاهاش نشستم و اون گیتار رو گذاشت کنار .

من : پوستش سبز تره
نگاش جذب منه
کاش لبخند بزنه
باهم :
کاش لبخند بزنه !
محو نگاه قهوه ای پرهام شدم . برق میزد . خوشحال بود …. خوشحال شده بودم .
بلاخره تونستم خوشحالش کنم . اولین باره که برق خوشحالی رو می بینم .
اینقده محو چشماش بودم که متوجه نشدم زمان گذشته و در باز شده .
– پرهــــام ؟؟
من و پرهام سرمون چرخید و به دختر مو قرمزی که با یه چمدون دم در وایساده بود نگاه کردیم . مهتاب و کسری یه لبخند زدن که کامیار گفت : بهار ؟!
بهار اومد یه قدم جلو که مهتاب داد زد : معرفی میکنم عزیزم . البته خوشحالم که اومدی …. مهربان نامزد عزیز و دوست داشتنی پرهام .
استرس تمام وجودم رو گرفته بود .
بهار با بغض گفت : مبارک باشه .
کسری با پوزخند , عینکش رو جا به جا کرد و گفت : تو کـــارت عــروســیش بنویسید …. مهربان .. به جای بهار .
من و پرهام با یه لبخند مشکوک به کسری نگاه کردیم که چشمک ریزی زد .
شادمهر خندید و گفت : چطوری بهار ؟
بهار اومد جلوی ما . دستشو آورد و گفت : خوشبختم .
باهاش دست ندادم و با غرور گفتم : منم همین طور . واقعا نمیدونم چطوری جرئت کردی پرهام رو ول کنی ؟ اما خب … ممنونم . پرهام … الان مال منه .
پرهام دستشو دور کمرم بیشتر و محکم تر کرد . بهار به خودش اومد و گفت : بلاخره . هر کسی با یه نفری خوشبخته . از من به تو نصیحت … زیاد هم بهم نمیاین .
ابرو هام رو دادم بالا و گفتم : تا چشم حسودا کور بشه . ما با هم خوشبختیم . مگه نه پرهام ؟
پرهام با زرنگی و یک نگاه پُر از احساس رو به من گفت : اصلا شک نکن . ما مال همیم .
بهار با خشم لبش رو گزید و از ما دور شد .
از روی پای پرهام پاشدم که با لبخند گفت : ازت یک دنیا متشکرم .
همون موقع صدای آهنگ بلند شد .
نشستم کنار پرهام که گفت : همیشه مهتاب یه راه حلی تو آستینش داره . تو میدونستی ؟
– خب آره .
– بهار قرار بود یک هفته دیگه بیاد … چی شد ؟
شونه هام رو دادم بالا که مهتاب از پشت زد روی شونه ی ما . با تعجب بهش نگاه کردیم که گفت : بهش زنگ زدم گفتم سلام دختر خاله خوبی ؟ تولد پرهامه بیا سوپرایز بشه . ساعت هفت قراره شمع فوت بکنه . خوشحال میشه .
پرهام خنده ی مردونه ای کرد و گفت : خیلی چیزی مهتاب .
مهتاب خندید و گفت : تا آخر امشب جزغاله میشه از حسودی . نبودی ببینی قیافه اش وقتی فیس تو فیس هم بودید چجوری بود .
هر سه تامون خندیدیم که صدای کسری اومد : بابایی ولم کن دیگه . حوصله ی رقص ندارم من .
مارلین با لحن نازکی گفت : بخاطر من بابایی .
مهتاب گونه هاش سرخ شد . فرهود و فرشته که از اولش روی صندلی یه گوشه نشسته بودن و هر چی جلوشون بود میخوردن با هم گفتن : برو دیگه .
فرهود یه موز پوست کند و خورد و فرشته دوباره چنگالش رو توی کیک فرو برد .
شادمهر با همون لحن مسخره کننده ی خودش گفت : فرشته خانوم باردارید ؟
کیک تو گلوی فرشته پرید و فرهود ماتش برد . کامیار بلند بلند خندید که گفتم : ببخشید آقای روزبه ولی خواهرم پاش شکسته … نیازمند مواد مقوی هست .
شادمهر سرشو تکون داد و گفت : بله اون که بدون شک ولی خب … تا جایی که من میدونم کیک چربی داره … زیاد تجویز نمیشه .
فرهود به خودش اومد و گفت : شما فوضولی ؟
– نه خواستم بدونم .
– بهتره ندونی .
پرهام دستشو جلوی دهنش گرفته بود که جلوی خنده اش رو بگیره . زیر لب گفتم : کوفت .. زهر مار .
شونه هاش شروع به لرزیدن کردن که با پام زدم به پاش . بهم نگاه کرد که گفتم : مرض … !
شادمهر بلند گفت : دو زوج عاشق افتخار یک رقص نمی دید .
مارلین جبهه گرفت سمت شادمهر و گفت : ای خدا لعنتت نکنه … تازه داشتم راضیش میکردم .
پرهام که منتظر یه اشاره بود که بخنده بلند بلند خندید . کسری متعجب زده به مارلین نگاه کرد و گفت : دستت درست شادمهر .
شادمهر پسر بدی نبود اما خب … اون حس خودخواهی و غرورش باعث شده بود از همه دور بمونه .
کامیار و بهار کنار هم نشسته بودن . بهار هیکل قلمی و خوبی داشت . به چشم هاش سایه ی سبز زده بود و گونه هاش رو صورتی کرده بود . یه بلوز سبز پشت گردنی با شلوار سبز رنگ پوشیده بود و موهاش رو آناناسی بسته بود . در کل جذاب شده بود اما اون اخم و تخمش کار رو خراب کرده بود .
سالن پُر بود از دختر و پسر .
پرهام بلند شد و دستمو گرفت . همه از وسط سالن رفتن کنار .
باهم وسط سالن وایسادیم . چراغ ها خاموش شد و نور سفیدی روی ما افتاد . دست تو دست هم …. صورت هامون اونقدر نزدیک بود که نوک بینی هامون بهم میخورد .
آهنگ شروع به زدن کرد … با هم میچرخیدیم …. ساعت برای من وایساده بود .
بوی عطر تلخ پرهام تمام ریه هام رو پُر کرده بود و باعث شده بود با عطر اون نفس بکشم .
چتری هایی که آفتاب با اصرار برام زده بود روی چشم چپم ریخته بود .
نمی تونستم دقیق پرهام رو ببینم . آهنگ تند شد و صدای دست زدن شروع شد .
پرهام منو جدا کرد و چرخوند . یه چرخ زدم که باعث شد لیز بخودم . با دستش پشتمو گرفت و من افتادم روی دستش .
دماغش به دماغم خورد و لبش به بالای لبم چسبید . صدای دست و جیغ اومد .
گونه هام آتیش گرفت … چشامو بستم که پرهام زیر لبش گفت : فوق العاده اس !!
چشامو باز کردم که گفت : تا حالا اینقدر نزدیک به چشمات نگاه نکرده بودم . برق میزنن … میخندن … خیره کننده است !
گوشه ی لبم بالا رفت که گفت : محشر شدی .
نوک بینیش رو برداشت و من از روی دستش برداشته شدم .
نگام به بهار افتاد که دستمال کاغذی دستش بود . بهش لبخند زدم که روشو برگردوند .
شادمهر سوت میزد .
فرهود و فرشته شده بود عین تعجب های مت و پت .
مهتاب اومد سمت ما و گفت : ببینم چجوری بود ؟
من و پرهام گفتیم : چی ؟
– لب دیگه .
پرهام و من قیافه هامون رفت تو هم .
با هم بلند گفتیم : چی ؟
– مگه تو و مهربان با هم …. ای بابا چجوری بگم .
پرهام خندید و گفت : نه بابا فقط لب پایینم خورد به بالای لبش . منظره ی خوبی بود نه ؟
مهتاب ابرو هاش رو داد بالا و گفت : فوق العاده . خب حالا ادامه بدین .
صدای موسیقی شادی بلند شد و کلی دختر و پسر دور ما جمع شدن . من و پرهام شروع به رقصیدن کردیم که دم گوشش گفتم : گریه ش در اومد .
پرهام به من خندید که یکم ازش فاصله گرفتم . حرف هاش هنوز توی گوشمه ” تا حالا اینقدر نزدیک به چشمات نگاه نکرده بودم . برق میزنن … میخندن … خیره کننده است ! ”
همینجور که عقب عقب میرفتم . خوردم به یکی … سریع برگشتم که شادمهر رو دیدم . ابرو هاش رو داد بالا و گفت:خوش گذشت نه ؟
به چپ و راستم نگاه کردم و گفتم :کی؟من ؟!
– بله شما . با آقا پرهام … ! محرمین ؟
– نه . چطور ؟
– چه دل و جرعتی .
سر و گردنم رو دادم بالا و گفتم : عاشقی یعنی همین !
سرشو تکون داد که صدای پرهام اومد : عزیزم … سامان اومده .
رو به شادمهر گفتم : متاسفم …. ( بلند گفتم ) میام عزیزم .
از بین جمعیت راهمو باز کردم . و رفتم پیش پرهام که بچه ی کوچولویی رو توی بغلش گرفته بود .
کنار پرهام وایسادم . سامان گفت : سلام مهربان چطوری خوبی ؟
باهاش دست ندادم ولی سلام و احوال پرسی سردی هم نکردم .
– خوبم تو چطوری ؟
– خوبم . معرفی میکنم …. همسرم نارین . اِ نارین کوشی ؟
یکدفعه دستی رو شونه ام نشست .
برگشتم و یه دختر جوون رو دیدم که چشم های طوسی ای داشت و لب های کوچیک .. دماغی بزرگ و گونه های استخونی . در کل جذاب نبود . با صدای پُر از انرژی گفت : سلام .
– سلام .
سامان گفت : همسرم نارین .
نارین بچه ی کوچیک رو از بغل پرهام گرفت و گفت : اینم دخترمون نازی .
نازی رو توی بغلم گرفتم . کپی مادرش بود ولی تپل تر از مادرش .
رو به سامان و نارین گفتم : خوشبختم … این کوچولو چقدر بامزه اس .
نارین با خنده گفت : یک ساعت امانت دست شما تا من و سامان هم یه گلویی تازه کنیم .
با اینکه با بچه ها میونه ی خوبی نداشتم اما قبول کردم !
همون موقع که سامان و نارین دور شدن گریه ی بچه شروع شد .
– به ما که رسید دنیا دهن باز کرد بچه رو ریخت رو سرم و منو بر انداز کرد .
پرهام بلند زد زیر خنده که نازی هم خندید !!
وقتی میخندید لثه ی بدون دندونش پیدا میشد و چشماش ریز میشد .
رو به پرهام گفتم : یک درصد هم فکر نمی کردم سامان زن و بچه داشته باشه .
– نارین پروشگاهیه . سامان برای یه تحقیقی رفته بود پرورشگاه که نارین رو دیده بود . فکر کن نارین چند سالشه ؟
– بیست و چهار پنج .
– بیست و نه سالشه و دو سال از سامان بزرگتره .
– دروغ !!
خندید و گفت : این خوشگل خانوم رو بده به من .
نازی رو دادم دستش و گفتم : خوبه همه میدونن من و تو از بچه بدمون میاد .
– خنده های بچه ها نازه ولی خب …
عصبی گفتم : گریه هاشون روی اعصابه .
بلند خندید و گفت : چه مامان نازی میشی تو .
اداشو در آوردم و گفتم : توهم چه بابایی گوگولی ای میشی !
دوباره خندید و گفت : چه جشن تولد خوبی داشتم . بهتر از هر سال .
– همش بخاطر وجود منه . من الان میام
پرهام و نازی رو تنها گذاشتم . حس میکردم کفش هام اذیتم میکنه … رفتم توی یکی از اتاق ها … در رو باز گذاشتم . اتاق ساده ای بود و یکم گرد و خاک روی وسایلش نشسته بود . یه کتاب خونه ی بزرگ یکی از چهار تا دیوار اتاق رو گرفته بود و دیوار بقلی تنها یک تخت داشت . همین دوتا وسایل توش بود . روی تخت نشستم و پشتم به در بود … چشامو بسته بودم و داشتم کفشم رو در می آوردم که صدای بسته شدن در اومد .
پشت سرش صدای بهار اومد : تو چی داری که من ندارم ؟
از روی تخت پایین اومدم و بهش نگاه کردم که روی صورتش خز های مشکی بود و چشم هاش قرمز بود .
بلند تر گفت : جواب منو بده .
– من معرفت دارم .
پوزخندی زد و گفت : پرهام به اون خوبی … تو با این هیکل و موها و قیافه …. تو در مقایسه با پرهام هیچی . بیچاره پرهام که تو باعث پایین اومدن اعتماد به نفسشی .
– نه که تو خیلی براش کار کردی ؟ چیکار کردی ؟ ولش کردی ؟ تا حالا براش تولد گرفته بودی ؟!
مهتاب بهم گفته بود که بهار نمیدونست که حتی پرهام چند سالشه چه برسه به تولدش .
سینه اش از عصبانیت سریع و تند بالا و پایین میرفت . اومدم رو به روش و چندقدمیش وایسادم .
– من شاید قیافه نداشته باشم اما رحم دارم . رحـــم .
بهم بد نگاه کرد که منم چپ چپ های معروفم رو رفتم . عقب عقب رفت سمت در و با دستش در رو باز کرد و سریع رفت بیرون . در رو بستم و نشستم روی تخت .
کفش هامو در آوردم و انگشت های پامو مالوندم . زیاد با این کفش ها آبم توی جوب نمی رفت . کلا من با پاهای برهنه بهترم تا کفش .
یک ربع بود که توی اتاق بودم . داشتم به کارم ادامه میدادم که در باز شد . کسری بود که در رو باز کرد . تا منو دید گفت : پاشو بیا بریم بیرون دختر خوب … دارن کیک رو میخورن اونوقت تو نیستی . پاشو .
از روی تخت پاشدم و کفش هامو پوشیدم . همراه کسری رفتیم تو سالن . هر دختر و پسری یه بشقاب کیک دستش بود . کیک شکلاتی که روش نوشته شده بود ” پرهام عزیزم تولدت مبارک باد ”
پرهام و فرهود و فرشته یه گوشه مشغول خوردن کیک بودن . بهشون ملحق شدم و یه بشقاب کیک برداشتم .
فرهود گفت : وای هوس رقص کردم .
– کسی جلوتو نگرفته .
یکم بلند گفت : آخه خانومم بارداره .
فرشته زد پس کلش و گفت : همه رو برق میگیره اینو جو .
پرهام لبخند زد که فرهود گفت : خیلی داره بهت خوش میگذره ها .
پرهام با بدجنسی گفت : سوز به دلت .
– ای بابا بسه دیگه . برای توهم میگیرم فرهود .
فرهود عین بچه های دبستانی ذوق زده گفت : سوز به دل خودت پرهام .
بعد از خوردن کیک ها و جمع کردن ظرف ها دوباره دختر پسرا ریختن وسط . ایندفعه فرهود هم میرقصید اونجا .
تولد خوبی بود . پرهام خوشحال بود ! همین که تونستم بهش کمک کنم خیلی خوب بود !
آهنگ های مختلف دختر و پسرای مختلف … اینقده من و فرشته کنجکاو بودیم که اسم همه رو می پرسیدیم پرهام هم کلافه جواب میداد . مهتاب میگفت یه کادوی خیلی خوب برای پرهام از طرف من خریده … یعنی چقدر این دخت میتونه مخش رو به کار بندازه رو من دیگه نمی تونم حساب بکنم .
چیزی به ساعت ده که باید کادو ها رو میدادیم نمونده بود . فقط یک ربع … بیشتری ها کادو هاشون رو روی میز میزاشتن و بعضی ها پاکت بدست جلو می اومدن .
بلاخره مهتاب گفت : خب دیگه الان نوبت فامیل هاست . فرهود جان چی خریدی ؟
فرهود یه پلاستیک رنگی دستش بود و رو پرهام گفت : پرهام جان … عین داداش من می مونی … خیلی دوست دارم برای همین برات یه چیز مخصوص گرفتم .
همه چشا زوم به پلاستیک بود که یه بسته پفک نمکی اومد بیرون . جمع پوکید از خنده . پرهام بی تفاوت گفت : خیلی ممنونم .
فرهود با خنده گفت : ایشالا اینو که خوردی بمیری من راحت شم .
مهتاب از بس خندیده بود خورد به کسری اما حواسش نبود . توی چشمای کسری که با چشم های از حدقه بیرون داشت مهتاب رو نگاه میکرد ، برق نشست . پرهام پفک رو انداخت بغل من و گفت : کسری و مارلین شما چی خریدید ؟
مارلین یه جعبه که دورش کاغذ کادو پیچیده شده بود رو آورد و گفت : بازش کن .
پرهام و من جعبه رو باز کردیم که یه دلقک از توش پرید بیرون و داد زد : i love u و بعد وحشیانه خندید .
پرهام بلند بلند خندید و گفت : به این میگن مخصوص . ایول دستت درست داداش .
کسری با تعجب گفت : دختر بابا مگه من اینو خریده بودم ؟
مارلین با شیطنت گفت : نوچ من عوضش کردم .
مهتاب از کسری فاصله گرفت و گفت : بهار جان شما کادوت رو میاری ؟
بهار عین کبک راه رفت و اومد جلوی ما . بلند گفت : وقت نکردم کادو بگیرم … ولی از اینجا میگم که کادو ی من چندتا نکته است برای مهربان …. که بتونه پرهام رو بیشتر بشناسه .
جمع ساکت بود … مهتاب و آفتاب حرص میخوردن و پرهام گیج و ویج شده بود . با خنده گفتم : بهار جان مرسی از زحمتت اما من برای شناختن و نگه داشتن پرهام نیاز به هیچ نکته یا راهنمایی ندارم . من نقطه ی مار دارم که پرهام جذب من شده و باعث شده که من دست به هیچ کاری نزنم .
رنگ صورت بهار قرمز شد و لباش رو گزید . مهتاب و آفتاب اونقدر خوشحال بودن که از چشماشون داشت میزد بیرون . بهار خنده عصبی کرد و صورتش رو آورد جلو … آروم گفت : می بینیم .
– می بینیم .
برگشت و با قدم های بلند و محکم از ما دور شد . قبل از این که مهتاب چیزی بگه شادمهر اومد جلوی ما .
– پرهام جان … شاید یکم باهم بحث حرفی بکنیم اما خب خودم هم میدونم خیلی خودشیفته و خودخواهم . خارج که بودم برات اینو خریدم .
یه بسته ی خیلی شیک رو داد دست پرهام . پرهام گفت : مرسی دستت درد نکنه … راضی به زحمت نبودم .
بسته رو باز کرد و ساعتی که عقربه هاش از دونه های ریز طلا ساخته شده بود و خیلــــی شیک بود رو در آورد و به همه نشون داد .
شادمهر با خنده ی خیــلی جذابی گفت : مبارکت باشه … این مال من و شادابه .
پرهام با خوشحالی بلند شد و با شادمهر دست داد .
شادمهر دستشو بلاخره ول کرد و رفت . مهتاب و آفتاب هم باهم یه پیرهن مردونه ی خوشگل هدیه دادن . مهتاب بعد از تموم شدن فامیل ها گفت : حالا نوبت مهربانه … مهربان جون کادوت رو نمیدی ؟
به جعبه ای که کوچیک بود اشاره کرد … برداشتمش و گرفتمش جلوی پرهام و گفتم : مبارکت باشه عزیز دلم .
پرهام با کنجکاوی در جعبه رو باز کرد و به حلقه ای که دوتا بود و روش اسمامون رو حک کرده بودن نگاه کرد . زرق و برق حلقه توی چشمای پرهام انعکاس پیدا کرد و پرهام حلقه ای که نوشته بود پرهام رو برداشت و گفت : باید بندازم تو دست خودم یا دست تو ؟
به انگشتم نگاه کردم و گفتم : من !
حلقه ای که نوشته بود پرهام تو دست من و حلقه ای که نوشته بود مهربان تو دست پرهام رفت . پرهام یکم به حلقه نگاه کرد و گفت : همیشه یادم می مونه .
خندیدم و جمیعت بلند گفت : بوسش کن بوسش کن بوسش کن بوسش کن .
ای بابا ولمون کنید دیگه … این سوسول بازیا چیه آخه .
پرهام یه نگاه به صورتم کرد و گفت : حاظری آیا ؟
– اگه نظر منو بخوای اصلا .
خندید و اومد جلو : از لپ دیگه .
– برو بابا .
جمیعت بلند تر گفت تا اومدم یه چیزی بگم لب های پرهام روی لپ هام نشست . لبم به حالت لبخند باز شد و چشام زد بیرون . نور فلش دوربین دختر پسرا روی ما تابید و پرهام دستشو انداخت دور بازو هام و منو کشوند توی بغلش . این واقعا فکر کرده کی بغلش نشسته ؟
تمام موهای بدنم سیخ شده بود و لپ هام گل انداخته بود . نفسم انگار توی سینه ام حبس شده بود و هر کاری میکردم بیرون نمی اومد .
بلاخره لباش رو برداشت و بلند گفت : دوست دارم مهربان من .
منم بلند تر از اون گفتم : دیوونتم پرهامم .
فرهود از پشت پرهام ادای اوغ زدن در آورد . بهش چشم غره رفتم که سر جاش میخکوب شد . منو پرهام توی بغل هم دیگه رفتیم و پرهام دم گوشم گفت : هر چی رُژ گونه بود رفت تو دهنم .
– تا تو باشی از این غلطا نکنی .
یه خنده ی کوتاهی کرد و منو از بغلش جدا کرد . بهار جوری نگاه میکرد که انگار داره برای انتقام نقشه میکشه اما نمی تونه … از این به بعد من و بهار دو تا رقیب خوب برای همیم … نمی زارم کاری کنه که این همه پول از دستم در بره .
دوباره صدای آهنگ بلند شد ولی من و بهار در حالی که اون برای پس گرفتن پرهام نقشه میکشید و من برای از دست ندادن اون همه پول بهم نگاه کردیم و برای هم خط و نشون کشیدیم .
پرهام دستشو جلوی صورتم تکون داد و گفت : کجایی ؟
سرمو تکون دادم و گفتم : خونه ی آقا شجاع .
– خوش گذشت ؟
اثری از لبخند روی لباش نبود … معمولاً با حرف هام یه لبخندی چیزی به لبش می اومد اما ایندفعه خیلی جدی پرسید .
منم جدی و با اخم گفتم : آره خوش گذشت .
مشغول صحبت با فرهود شد . این چش شده ؟!
از روی صندلی پاشدم و رفتم یه سمت دیگه ی سالن … خدمتکار ها سینی بدست رد میشدن . خیلی ها رفته بودن و خداحافظی کرده بودن اما خیلی ها هم هنوز بودن و میرقصیدن . شاداب و شادمهر توی پست رقص با کسری و مارلین داشتن حرف میزدن . مهتاب و آفتاب و پارسا هم وایساده بودن و باهم حرف میزدن . فرشته و فرهود و پرهام هم یه گوشه … منم برای خودم میگشتم .
یه خدمتکار سینی ای پر از لیوان رو گرفت جلوم . توی لیوان ها یه آب میوه بود فکر کنم … بدونه برداشتم . سنگینی چشمهای یکی رو حس میکردم اما نمیدونستم کیه … سر درد داشتم و زیاد از این جمع شاد خوشم نیومده بود .
لیوان رو تکون دادم و اون مایع قرمز رنگ رو خوردم . یکم گلوم رو سوزوند و برای یک لحظه سرم گیج رفت .
دستمو به دسته ی یه صندلی گرفتم . لیوان رو روی یه میز گذاشتم و چشامو باز و بسته کردم . از خدمتکاری که داشت رد میشد گیج گفتم : ببخشید تو لیوان ها چی هست ؟
خیلی خشک گفت : مشروب .
پس بگو من چرا اینجوری شدم . مشروب خوردم به جای آب میوه … !
داشتم عقب هقب میرفتم که خوردم به یکی . برگشتم و از پشت صفحه ی مات نگام به شادمهر نگاه کردم. شادمهر مدل خودش خندید و گفت : چت شد یه دفعه ؟
– مشروب … خوردم .
دیگه داشتم تلو تلو میخوردم که شادمهر دستمو گرفت ، گفت : بیا بریم بیرون هوا بخوری حالت بیاد سر جاش .
سرمو تکون دادم و تکیه به شادمهر رفتم بیرون . شادمهر منو روی یه صندلی نشوند و گفت : هوا بخوری شاید حالت بیاد سر جاش .
سرمو به صندلی تکیه دادم و چشامو بستم . باد موهامو به لرزه در آورد . چندتا نفس عمیق کشیدم اما باز هم همون حالت گیجی رو داشتم .
شادمهر گفت : میدونی تا حالا ساده تر از تو دختر ندیدم .
صداش دقیق نمی اومد . ادامه داد : از اونجایی که من بیشتر زندگیم رو توی آمریکا و لندن و پاریس گذروندم همش دختر های چشم روشن و مو طلایی دیدم . تا حالا نشده بود یه دختر چشم ابرو مشکی ببینم . برای همین … از دختر های چشم ابرو مشکی خوشم میاد . تو اصلا شبیه خواهرت نیستی .
قفسه ی سینه ام میسوخت و هیچی متوجه نمیشدم . نالیدم : پرهام .
شادمهر با تعجب پرسید : حالت خوبه ؟
با صدای کم جون گفتم : پرهــام …
متوجه صدای دور و برم نبودم … یعنی اینقدر من حالم بده ؟
یکدفعه زدم زیر خنده …. دست خودم نبود … حالم زیادی بد بود . یک دفعه صدای پرهام اومد : مهربان … حالت خوبه ؟
ایندفعه بلند زدم زیر خنده که پرهام با خشم رو به شادمهر گفت : چیکارش کردی ؟
شادمهر خشک گفت : مشروب خورده ؟
پرهام عصبانی گفت : مگه نمیدونستی اون مشروبه ؟
شادمهر گفت : آروم باش پرهام … مهربان مست کرده .
– مست داریم تا مست …
– از اون مست هاست که دچار احساسات شده .. عین خودته . بلندش کن ببریمش یه اتاقی چیزی ؟
پرهام رو به شادمهر گفت : برو بگو مهتاب بیاد .
صدای قدم های شادمهر رو شنیدم . پرهام یدونه سیلی آروم زد به گوشم و گفت : مهربان … مهربان صدامو میشونی ؟
چشامو باز کردم . تصویر پرهام محو بود . سرمو تکون دادم و از روی صندلی پاشدم . پرهام داد زد : کجا میری ؟
– به تو چه ؟!
یه قدم برداشتم که تلو تلو خوردم و خوردم به صندلی . پرهام اومد دستمو گرفت و گفت : لجباز .
– ولم کن ..
– بس میکنی یا نه ؟
با صدای نعره اش ساکت شدم . صدای مهتاب اومد : چی شده ؟ مست کرده ؟
پرهام کلافه گفت : بعدا باهات حرف میزنم . من و شادمهر مهربان رو می بریم خونه توهم به بچه ها بگو که دیگه برن . اگه هم پرسیدن این سه تا کجان بگو … نمیدونم .
مهتاب سرشو تکون داد و من زدم زیر خنده . پرهام دستاشو انداخت زیر کمرم و منو بلند کرد رو به شادمهر گفت : ماشینت رو روشن کن .
شادمهر سرشو تکون داد و رفت . پرهام دم گوشم گفت : دردسر درست میکنی ها .
خنده ی مستانه ای کردم که لبخندشو از بین پرده های مات چشمم دیدم . سرمو به سینه ش چسبوندم و گفتم : همین که هست .
– حتی وقتی مستی هم …
شادمهر داد زد و نزاشت پرهام جملشو تموم کنه . پرهام منو گذاشت روی صندلی عقب و رو به شادمهر گفت : من عقب میشینم .
نشست کنارم و شادمهر ماشین رو روشن کرد .
سرم افتاد روی شونه ی پرهام . شادمهر خندید و گفت : ما مست داریم تا مست .
پرهام کلافه بود و کلافه گفت : اون ضبط رو خاموش کن شادمهر .
– اگه نکنم ؟
– چند سالته شادمهر ؟ دو سالته ؟ کل کل میکنی با من ؟!
– این برای مهربان خوب نیست .
– تو دکتری ؟
– نه ولی توهم نیستی .
با صدای مست گفتم : عزیزم کی میریم بیرون .
پرهام آروم گفت : فردا میریم .
– توهم میای ؟
– آره ، باهم میریم .
– قول میدی ؟
پرهام موهام رو بوسید و گفت : آره عزیزم .
شادمهر دوباره دخالت کرد و گفت : آره خب … لوس بازی و ناز کشیدن برای یه مست خوبه .
پرهام داد زد : مهربان مست …
شادمهر جدی گفت : پرهام مهربان معلومه که از اون آدمای مست نیست اما الان مسته !
پرهام دستشو روی صورتش کشید که گفتم : کی اذیتت کرده عزیزم ؟
دست خودم نبود … کلمات میریخت بیرون .
پرهام دوباره آروم و جدی گفت : هیچکی .
داد زدم : بگو دیگه .
لبش رو گاز گرفت و گفت : تو داری اذیت میکنی .
مثل آدم های مست خندیدم و گفتم : اشتباه نکن عزیزم . من آزارم به کسی نمی رسه .
سرعت ماشین زیاد شد . پرهام دستشو انداخت دور کمرم و من رو چسبوند به سینه اش . سردم بود . مثل آدم های خواب آلود گفتم : سرده .
– اما پنجره باز نیست
– من سردمه .
ماشین وایساد . پرهام دم گوشم گفت : رسیدیم .
منو از ماشین کشوند بیرون و من تکیه به پرهام داشتم راه میرفتم . چشام باز نبود اگه هم باز میکردم چیزی نمی دیدم . روی یه سطح صاف نشستم . پرهام با همون صدای کلافه گفت : آقای دکتر حالا چیکارش کنیم ؟
– ببرش دوش بگیره .
پرهام خنده ی عصبی کرد و گفت : من ؟
– خب آره . اون نامزدته .
– ما محرم نیستیم .
چشامو باز کردم و دیدم شادمهر و پرهام رو به روی هم وایسادن .
شادمهر با عصبانیت گفت : اگه محرم نیستید چرا لب به لب شدید … اونم جلوی یه مشت آدم .
– خطای دید داری تو نه ؟ ما بالای لبمون بهم خورد .
شادمهر ابرو هاش رو داد بالا و گفت : یا دوش بگیره یا صاف بخوابه . لباساش کم باشه بهتره .
پرهام ابرو هاش رو بالا داد و داد زد : گمشو از خونه ی من بیرون .
شادمهر آروم گفت : هر جور راحتی اما بزار اینو بدونی … تو نه لیاقت بهار رو داری نه مهربان . تو لیاقت هیچکس رو نداری … کپی بابابزرگی . اونم اگه لیاقت مادربزرگ رو داشت با افسون ازدواج نمی کرد .
پرهام دستشو برد بالا و یکی خوابوند توی گوش شادمهر . شادمهر تعجب زده دستشو گذاشت روی لپش . یکم حالم سر جاش اومده بود . دیگه سر گیجه نداشتم .
پرهام از بین دندون های کلید شده اش گفت : مهربان زن من میشه . بابابزرگ هم هم خون من بود … بهار هم یکی عین خودته ! بزار بگم تو هم لیاقت هیچی رو نداری . از من پنهون نبود دختر بازی های شبونه ات . هر چی باشم … از تو خیلی سرم !
شادمهر خنده ی عصبی کرد و رفت . پرهام میلرزید . نگاش به من افتاد . چشام خیس شده بود !
پرهام اومد سمتم و گفت : چرا گریه میکنی ؟
– عصبانیتت رو ندیده بودم .
جلوی من زانو زد و گفت : میتونی لباسات رو عوض کنی ؟
سرمو تکون دادم و پاشدم . یه چند قدم که جلوتر رفتم سرم گیج رفت و تلو تلو خوردم . پرهام اومد پشتمو گرفت و گفت : بریم بالا بعدش بهت کمک میکنم لباس هاتو عوض بکنی .
با هم تا اتاق رفتیم . لباس خوابم روی تخت افتاده بود … سرمو انداختم که پرهام گفت : متاسفم مهربان اما مجبورم !
دستش رفت سمت لباسم … دستش به گردنم خورد داشت لباسم رو به سمت بالا میکشید که گفتم : خودم عوض میکنم .
– مطمئنی ؟
– آره .
دستاش رو از روی لباسم برداشت و گفت : بزار حداقل ساپورتت رو در بیارم . از پاهات بکشم پایین … اجازه هست ؟
سرمو تکون دادم و گفتم : مواظب باش .
روی تخت نشستم و به دستاش که روی پاهام بود و تکون میخورد نگاه کردم . با هر دنگ و فنگی بود ساپورت رو در آورد و یه گوشه انداخت . سنجاق های سرم رو بهش دادم و گفتم : حالا میتونم لباسم رو عوض کنم .
نگاش روی پاهای کشیده ام افتاد و گفت : عوض کردی بگو بیام تو .
چیزی نگفتم اونم رفت بیرون . لباسام رو عوض کردم … بعضی وقتا سرم گیج میرفت و خنده ی عصبی کوتاهی میکردم .
بلاخره ربدوشام سفیدم رو پوشیدم و با صدایی بی جون گفتم : بیا تو .
در آروم باز شد و پرهام به من نگاه کرد . یه لبخند کوچیک زد و گفت : حالا برو بخواب . منم پیشت هستم کاری داشتی صدام کن .
زیر پتو خزیدم و چشامو آروم روی هم گذاشتم .
نمی دونم چقدر گذشته بود اما دیگه سر گیجه نداشتم . نور ماه روی صورت پرهام افتاده بود … زیر پنجره با گیتارش نشسته بود و به حلقه اش نگاه کرد .
دوباره شروع به زدن کرد . همون آهنگ مورد علاقه اش رو میزد اما بی کلام . انگار فرسنگ ها دور شده بود … به چه فکری بود معلوم نبود . شاید بهار !
یاد اون شبی که خورده بودم زمین افتادم . اون دفعه پرهام تنها بود اما الان با یه حلقه ی مسخره و گیتار نشسته بود .
دست از زدن برداشت و گیتارش رو گذاشت یه کنار . از روی زمین پاشد . سریع چشامو بستم . روی تخت دراز کشید و انگاری که با خودش حرف میزد گفت : بهار چجوری فراموشت کنم … چه خوشگل شده بودی . مهربان کجا تو کجا … اصلا مهربان کیه ؟ کاشکی میشد بهت بگم که همه ی اینا یه مسخره بازیه .. تا تو اونقدر تو خودت نمی شکستی . من قدرت مقابله با تو رو ندارم بهار .
یه غلتی زدم که دیگه ساکت شد … خب راست میگه اگه هنوز دوستش داره بره بهش بگه … اصلا من اینجا چیکار میکنم ؟!
پول !
لعنت به هر چی پوله ! لبم رو گزیدم و با خودم گفتم : من فقط پولم رو میخوام آقا پرهام .
صبح که پاشده بودم سرم گیج میرفت و چیزی یادم نبود . پرهام رفته بود سرکار و پریا برام صبحونه آورده بود . فرهود هم خونه نبود . صبحونه ام رو که خوردم لباسم رو در آوردم . توی اتاق یه ذره چرخیدم و رفتم در کمد رو باز کردم . داشتم میگشتم که چشمم یه یه لباس یقه قایقی افتاد که شونه هام و نسبتا گردنم رو نشون میداد . یه شلوار کتون مشکی هم در آوردم .
لباس رو که پوشیدم دیدم تو تنم چقدر قشنگ شده .
چشم به یه جعبه روی میز آرایشم افتاد . درش رو باز کردم … تا حالا ندیده بودمش !
درش رو که باز کردم یه مشت دستبند و گوشواره به چشمم خورد . یکی از گوشواره ها رو که حلقه ای بود و رنگش سفید بود رو برداشتم . اما یه نوشته ی سیاه روش بود .
یکم چشامو تنگ کردم تا بهتر ببینم .
روش به انگلیسی نوشته بود بهار .
پس بگو چرا اینو ندیده بودم … آقا پرهام گنجینه ی بهار خانوم رو داره رو میکنه .
گوشواره رو توی دستم محکم فشار دادم و به خودم گفتم : اگه میخوای فرامواشش کنی آقا پرهام … پس این کارا چیه ؟
گوشواره رو پرت کردم توی جعبه و جعبه رو انداختم ته ته های کمد لباسا .
یه نفس عمیق کشیدم . یاد آوری بهار اذیتم میکرد … اصلا اون کی بود که بخواد منو ناراحت کنه ؟
از اتاق زدم بیرون … داشتم میرفتم سمت اتاق فرهود و فرشته که دم راهروی بالایی عمه خانوم از بالا اومد پایین .
یه چپ چپ به من رفت و گفت : چطوری مهربان ؟
– اِ سلام عمه خانوم . مرسی ممنونم خوبم .
– تولد پرهام خوب بود نه ؟
– بله جای شما خالی .
به دستم که حلقه توش بود نگاه کرد و سرشو تکون داد .
یواش یواش از جلوی راهم رفت و منم سریع رفتم . به اتاق فرهود که رسیدم در زدم و گفتم : فری بیداری ؟
– بیا تو .
در رو باز کردم .
فرشته روی تخت خوابیده بود و داشت کتاب میخوند . کنارش نشستم و گفتم : چطوری ؟
فرشته کتابی که میخوند رو پرت کرد یه گوشه ی اتاق و گفت : مضخرف .
– خوبه .
– وای مهربان از این خونه خسته شدم . از این پای سنگین .
سرمو تکون دادم و گفتم : میگم فری … کی بازش میکنی ؟
– حداقل دو هفته دیگه . اخه شنیدی که دکتر چی گفت ؟ گفت شکستگی نیست کوفت شدید دیده یکم هم جا به جا شده .
– آره راست میگی .
چشماشو مالوند و گفت : این بهار هست .
– خب …
– خوشگله ؟
– اِی بد نیست .
خب دروغ چرا … خوشگل بود .
فرشته دستشو گذاشت زیر چونش و گفت : از این خواهر و برادر بدم میاد .
– کیا ؟
– شاداب و شادمهر .
– شادمهر بد نیست ولی شاداب رو نمیدونم .
– شاداب گنده . مست کرده بود اومده بود سمت ما … تمام بدنش رو هم انداخته بود بیرون هی میگفت بیاید وسط بیاید خوش بگذرونید .
– بابا خواهر برادر بی دین و ایمونن .
سرشو تکون داد که در اتاق زده شد و صدای پریا بلند شد : ببخشید ولی آقا کامیار اومدن با شما کار دارن .
من بلند پرسیدم : با هر دوتامون ؟!
– بله .
فرشته ابرو هاش رو داد بالا و گفت : تو برو . من حال ندارم .
سرمو تکون دادم و از روی تخت پریدم پایین . رفتم سمت در و در رو باز کردم .
پریا پشت در وایساده بود . قدم خیلی بالاتر از قد پریا بود . پریا میگفت که خانواده اش جد در جد برای ایزدپناه ها کار میکردن اما با مرگ مادر و پدرش و ازدواج برادرش اون شد سرخدمتکار .
پریا جلوتر از من راه افتاد . خیلی یواش حرکت میکردم . از کامیار اصلا خوشم نمی اومد .
پله ها رو آروم آروم اومدم پایین . پله ها سرد بود و من هم پاهای لختم رو روی این کاشی های سرد میزاشتم .
کامیار داشت تابلو ها رو نگاه میکرد . رو به روش وایسادم .. اون پشتش به من و حواسش نبود .
دست به سینه شدم و گفتم : خوش اومدی .
سرشو تکون داد و گفت : خوبه تو چطوری عزیزم ؟
– عادت داری به ناموس یکی دیگه بگی عزیزم ؟
برگشت و گفت : من و پرهام با هم عین برادر می مونیم .
یه قدم اومد جلوتر … یه قدم بزرگ ! اونقدر بهم نزدیک بودیم که لباس هامون بهم برخورد میکرد . داشتم یه قدم میرفتم عقب که دستمو گرفت و گفت : توهم عین بهار . هم مال منی هم مال اون .
با خشم بهش نگاه کردم و از بین دندون های قفل شده ام گفتم : برو عقب . برای مالکیت اومدی اینجا ؟
– اومدم بهت اطلاع بدم .
– مرسی ممنونم . حالا گمشو برو بیرون .
منو کشید جلو و گفت : نترس عزیزم . من جرئت ندارم دست به این صورت خوشگل بزنم .
دستش داشت روی پوستم حرکت میکرد . دستشو پس زدم و گفتم : برو عقب .
– نرم چیکار میکنی ؟
منو گرفت و چسبوند به دیوار . نزدیک ظهر بود … فاصله ی طبقه زیادتر از اون بود که بخوام داد بزنم فری بیاد . ولی خب اگه هم بشنوه نمی تونه کاری بکنه … اون پاش شکسته . پریا هم جرئت نداره نزدیک بشه .
نه فرهود و نه پرهام نیستن خونه .
وااای خدایا .
اینقدر تند نفس کشیده بودم که سینه ام بالا و پایین میرفت . کامیار صورتشو چسبوند به صورتم و گفت : مال من هم هستی ؟
تاره متوجه ی بوی بد دهنش شدم .
– تو مستی .
– تو مستم کردی عزیزم .
– اینجا چه خبره ؟
کامیار تا صدای پرهام رو شنید منو ول کرد و رفت عقب .
کامیار با من من گفت : هی .. هیچی .
– اِ هیچی . کامیار … فقط بخاطر داداشت و عمو کاریت ندارم . و گرنه من کسی ام که هر کینه ای رو به دلش میگیره . گمشو از خونه ی من بیرون . یک دفعه دیگه چشمت به مهربان بخوره تیکه تیکه ات میکنم . میفهمی ؟
پرهام داد میزد . پریا هم یه گوشه وایساده بود و میلرزید .
پرهام یه کاغذ از تو جیبش در آورد و گفت : اینم تویی . البته اگه یه بار دیگه این صحنه رو ببینم و تکرار کنی .
کاغذ رو به هزار تیکه تقسیم کرد و ریختش تو صورت کامیار . کامیار از دست پرهام فرار کرد و از خونه زد بیرون . خودمو انداختم روی یه مبل . پرهام کیفشو انداخت یه گوشه و رو به پریا با داد گفت : دوتا لیوان آب بیار .
پریا سرشو تکون داد و سریع رفت پایین .
یه نفس عمیق کشیدم و گفتم : جمعش کن پرهام .
یه جوری بهم نگاه کرد که تا حالا ندیده بودم . برای اولین بار از طرز نگاه یکی ترسیدم .
منم بدتر از اون بهش نگاه کردم . یه پوزخند زد و گفت : میخواستی وایمیسادم نگاه میکردم که چیکار باهات میکرد .
– نیاز به دعوا هم نبود .
– تو نامزد منی !
– خیلی دور برت داشته نه ؟ ما توافقی با همیم . محرم هم نیستیم .
– یه نگاه به حلقه ی توی دستت بنداز .
پرهام که داد هاشو تموم کرد عمه خانوم اومد تو .
– چی شده پرهام ؟
– هیچی .
مشکوک نگامون کرد و گفت : مهربان . چرا صورتت خونیه ؟
به لپم دست زدم دیدم خونیه . پرهام با نگرانی منو نگاه کرد .
– هیچی عمه خانوم . الان میشورمش .
از زیر چشمم تا پایین لبم جای ناخن های کامیار بود که صورتمو خونی کرده بود .
اونقدر اعصابم داغون بود که متوجه نشده بودم .
عمه خانوم بلند گفت : پرهام کمک زنت کن .
زن ! من هنوز دوستش هم نیستم . فقط اسمش به عنوان نامزد رومه .
از پله ها سریع رفتم بالا .
رفتم توی اتاق و در دستشویی رو باز کردم . صورتم رو که شستم با یه دستمال کاغذی جلوی زخم رو گرفتم .
توی جعبه ی کمک های اولیه چسب زخم ها رو پیدا کرد . اینقدر عجله میکردم که بیشتری هاشون رو از وسط جر میدادم .
– بده من باز کنم .
برگشتم و به پرهام که یکم نگران میزد نگاه کردم . چسب زخم ها رو بهش دادم . دستمال کاغذی رو برداشتم و اون تک تک چسب زخم ها رو به صورتم زد .
آشغال چسب زخم ها رو وقتی کارش تموم شد ازش گرفتم و گفتم : ممنونم .
– درد نمی کنه .
خیلی جدی گفتم : نه . تو مواظب خاطراتت باش .
– چی ؟
– مهربان کمکم میکنی فراموشش کنم ؟
– متوجه نمیشم .
برگشتم و زل زدم بهش : من عروسک کوکیم ؟ هر موقع احتیاج داشتی شارژش کنی ؟ یادمه یه بار خواستی که نامزدت بشم که پول بگیری یه بار هم گفتی حالا که نامزدم هستی بیا کمک کن بهار رو فراموش کنم . اگه فراموشش نمی کنی چرا نمیری با بهار نامزد بشی ؟
– ببین مهربان بس کن خب . من هیچ قصد و غرضی ندارم . تو هم دوست نداری اون همه پول رو از دست بدی . منم به فکر فراموشی کسی نیستم . و توی وصیعت نامه قید شده که ازدواج فامیلی ممکن نیست .
عصبی پاهامو تکون دادم که یه لبخند جذاب زد و گفت : عصبی میشی خوشگــل میشی !
پیرهنش رو که افتاده بود روی تخت رو برداشتم ، مچالش کردم و پرت کردم سمتش .
پیرهن رو تو هوا گرفت و خندید : حرصی هم میشی باحال میشی .
-شما غیرتی شو .
نشستم روی تخت .. اومد کنارم نشست و گفت : مهربان ، میدونم حس میکنی به قدری قدرتمند هستی که نیاز به تعصب و غیرت مردی نداشته باشی اما همیشه بدون غیرت زن غیرت مرد نمیشه . حالا بحث بهار فرق داره .
-من مشکلم اینه که تو مثلا میخوای بهار رو فراموش کنی .
– من میخوام اما نیاز به زمانه ..
– چند ساله که تو داری تلاش میکنی بهار رو فراموش کنی . اگه تا الان نشده هیچوقت نمیشه .
– گر صبر کنی زِ غوره حلوا سازم .
دستشو گذاشت روی پاهام . اول به دستش که توش حلقه اش چشمک میزد نگاه کردم و بعد به صورت جذاب و اون لبخندش که … که آدم رو وادار به دیدن پهن شدنش میکرد .
سرمو برگردوندم و اون دستشو برداشت . از روی تخت پاشد و گفت : به خواهرت چی میگی ؟
فهمیدم منظورش زخم روی صورتمه .
به چسب زخم ها دست زدم و گفتم : میگم صورتم میخارید چاقو دستم بود فکر کردم پشت چاقوهه دیدم نوک تیزش بریده صورتمو .
-یعنی خواهرت در این حد گیجه ؟
– فرشته اس دیگه .
– چرا هیچ چیز شما شبیه هم نیست …نه قیافه نه رفتار نه اسم .
– مگه همه ی دو قلو ها شبیه همن ؟
– نه همه ولی … این لباس … آشنا میاد .
– خب از تو کمد برداشتم .
پرهام به لباسم خیره شده بود . بعد از چند دقیقه گفت : لباس مورد علاقه ی بهار بود .
یک لحظه به لباسم نگاه کردم .
خب مورد علاقه اش باشه … اون خریده باشه اصلا . الان مال منه .
با اخمی که کرده بود ابرو هاش بهم پیوند خورد .
بهش مستقیم نگاه کردم و گفتم : میری بیرون ؟
-درش بیار .
– چی ؟
– لباس هاتو عوض کن … درشون بیار .
اما من این لباسو خیلی دوست دارم . اصلا چرا باید به حرفش گوش بدم . خب مال بهار باشه . اصلا به من چه ربطی داره ؟ من این لباسو دوست دارم .
-من در نمیارم .
– لجبازی نکن . درش بیار مهربان . نزار هی بره روی نروم .
– اِ مگه مغز هم داری ؟
– درش بیار .
با دادش یه قدم عقب رفتم و گفتم : بری بیرون درش میارم .
رفت سمت در … قبل از اینکه بره بیرون برگشت و یه نگاه وحشتناک بهم کرد .
آب دهنم رو قورت دادم ، در رو باز کرد و رفت بیرون . در رو محکم بست … لباس هامو با یه تاپ که روش یه بلوز چهار خونه پوشیدم ، دکمه هاش رو باز گذاشتم و آستین هاشو تا زدم . یه شلوار لی هم پوشیدم . دوتا زدم به در و گفتم : بیا تو .
در رو باز کرد و با دیدن من گفت : حالا که تیپ عوض کردی چطوره یه ذره هم به صورتت برسی .
-منظورت چسب زخم هاست ؟
خندید و گفت : نه … منظورم لپ هاته . چرا اینقده بیرنگه .
-به من چه ربطی داره ؟!
اصلا چرا این سوال رو پرسید ؟ یه لحظه بهار اومد جلوی چشمم . گونه هاش بدون آرایش هم گل گلی بود . هه بخاطر این پرسیده .
-هیچی مهم نیست .
سرمو تکون دادم و گفتم : رستوران چطور بود ؟
-خوب بود .
– تو سر آشپزی ؟
روی تخت افتاد و دستاشو گذاشت زیر سرش : نه .. هنوز مونده .
-که اینطور .
– مهربان …
– هان ؟
– بازیگر خوبی هستی !!
– نمیگفتی هم میدونستم .
– لجبازیت حرف نداره .
– مهری یعنی همین .
– مهربان میشه اسمتو عوض کنم ؟!
– چه غلطا . خدایا ببین جدیدا چی شدن این پسرا !! آخر الزمون شده .
– خب مگه چه اشکالی داره ؟
– اشکالش اینه که تو هیچ حقی نداری .. حتی …
چشاشو تنگ کرد و گفت : حتی ؟
با پوزخند گفتم : حتی اگه اجازه بگیری .
-چه خانوم معلم بدی دارم من . راستی چی درس میدی ؟
– شیطون رو .
– آفرین . چقدر حقوق میگیری ؟
– هر چقدر درس بدم میگیرم .
– بله بله .
– سر سفره ی عقد نشستی ؟
– چی ؟
– خانوم پرهام آیا بنده وکیلم ؟
– بله . شوهرم کیه ؟
یه چیزی زیر لب گفتم که گفت : کـی ؟
برگشتم و خیلی جدی گفتم : یه مرد خیکی .
بلند زد زیر خنده و گفت : مادر اینو از کجا پیدا کردی ؟
نشستم پشت میز آرایش و گفتم : داشت می افتاد تو جوب آب که گرفتمش . مرد خوبیه مادر فقط یکم بو میده .
از توی آینه نگاه کردم که دیدم زل زده به من .
– چی شد مادر ؟
– بهتر نبود ؟
– تو که دیگه بله رو گفتی .
– چه غلطی کردیما .
همین موقع تقه ای به در خورد . پرهام از روی تخت پاشد و در رو باز کرد . یکم کله امو آوردم عقب که دیدم آفتابه .
– سلام خوبی پرهام ؟
– سلام خوبم .
– سلام آفتاب .
– اِ سلام مهربان . خوبید ؟
— خوبیم .
– ببینم چی شده که اینوقت بعد از ظهر اومدی ؟
– هیچی … یه خبر خوب داشتم . میتونم بیام تو ؟
— آره بیا .
آفتاب اومد تو و پرهام در رو بست . آفتاب نشست روی تخت و گفت : راستش خود پارسا نمیدونه . میخواستم به شما بگم بعد .
پرهام کله اش رو خاروند و گفت : خب … !
آفتاب با لکنت گفت : ر .. راستش … م .. من .. چجوری بگم … من .. من ..
کلافه سرمو تکون دادم که گفت : من … دارم .. من دارم مادر میشم .
پرهام چهره اش باز شد و گفت : اِ … مبارک باشه . میدونی که نه من بچه دوست دارم نه مهربان .
— ولی خوشحال شدیم عزیزم . چند ماهش هست ؟
یه لبخند زد و گفت : دو ماهشه .
— آخی .
– الهی . میخوای پارسا رو سوپرایز کنی ؟
– آره . میخواستم امشب بکشونیش رستوران . میدونی که زیاد اهل بیرون رفتن نیست .
– باشه ترتیبش با من .
آفتاب پاشد که من هم پاشدم .
— بمون ناهار .
– آره بمون .
– نه برم خونه غذا گذاشتم میترسم بسوزه . مرسی ازت پرهام .. خداحافظ پرهام .. خداحافظ مهربان .
— خداحافظ .
– بای .
آفتاب که رفت به پرهام چشم غره رفتم که گفت : چیه ؟
– بای ؟
– آره بابا کلمه ها رو مخفف کن راحت باش .
پرهام دوباره خودش رو انداخت روی تخت . منم دوباره نشستم پشت میز آرایش . چسب زخم های پشت سر هم بهم چشمک میزدن .
راستش از اون آدم هایی نبودم که برام مهم باشه … اصلاً چی برای من مهمه ؟
هیچی .
یعنی از اول بچگیم …
هی … وقتی بچه بودم با پسرای محله فوتبال بازی میکردم … موهام رو با قیچی کوتاه ِ کوتاه میکردم و همیشه لباس های پسرونه می پوشیدم . یه جوری رفتار میکردم که انگاری واقعا جنسیتم مذکره !
ولی توی دوران راهنمایی یه حقیقت تلخ تمام وجودمو شکست … این که من یه موجود ظریفم و هیچوقت نمی تونم واقعا یه جنس مذکر باشم . این که اگه پامو کج بزارم تمام چشما به من نگاه میکنه و انگشت اشاره مال من میشه .
دیدم دیگه نمیشه موها رو تا ابد کوتاه کرد … نمیشه تا ابد از این واقعیت فرار کنی .
هنوزم که هنوزه از زن بدم میاد . چرا اینقدر رنجور و ضعیفه ؟!
– هی مهری .
– مهری عمته .
– ببخشید دیگه تکرار نمیشه .
یه نفس عمیق کشیدم و گفتم : چیه ؟
– میگم امشب پایه ای بریم شام بیرون ؟
بهش نگاه کردم و گفتم : نه . پرهام وقتی تو نیستی من حوصله ام سر میره .
– خواهرت که هست .
– اون که خودشو سرگرم کرده . میگم … میتونم یه کلاس بنویسم ؟
دستاشو زیر سرش گذاشت و پاهاش رو روی هم انداخت : مثلا چی ؟
– مثلا … مثلا … رانندگی .
– بلد نیستی ؟
– نوچ .
– خب … من به سامان زنگ میزنم بهش میگم قضیه رو . مطمئنی ؟
– خب … آره .
– یا بیا فردا برو یه آرایشگاه . میدونی مهربان … خیلی میتونی تقییر کنی . این موهای صاف میتونه خُرد بشه و کوتاه . یا اصلا بهش مدل بدی . یا صورتت … اوووف هر کاری دلت بخواد میتونی بکنی .
– خب …
– چقدر خب خب میکنی … وایسا یه لحظه .
از روی تخت پاشد و رفت سراغ کیف سامسونتش .
یه کیف پول در آورد و بعدش یه کارت … کارت رو پرت کرد روی میز آرایش و گفت : توی این کارت به مقدار کافی برات پول هست . شاید هم برای خواهرت . اما فکر کنم فرهود بهش پول بده .
کارت رو برداشتم و گفتم : دستت درست . اصلا منتظر همین بودم .
خندید و کیف پولش رو گذاشت توی جیبش . یه بلوز سفید پوشیده بود و شلوار راحتی خاکستری .
کفش های روفرشیش رو پوشید و گفت : من برم یه ذره خوراکی بیارم که خیلی گشنه امه . غذا خوردین ؟
– نه تو خوردی ؟
– آره سر کار یه چیزی خوردم .
– بله دیگه … تو آشپزخونه میشه همه چیز رو خورد . چجوریه که تو برای ناهار درست کردن نموندی ؟ یعنی منظورم اینه که مشتری برای ناهار میاد اما تو نیستی اونجا ؟
رنگش یکم تغییر کرد و گفت : خب .. خب … من جامو به یکی دیگه دادم .
سرمو تکون دادم و پرهام با سرعت زد بیرون .
یکم مشکوک میزد … هنوز هم قانع نشده بودم . فکر نمیکنم توی آشپزخونه های رستوران کسی جاش رو به کسی دیگه بده .
« مهربان تو ، توی آشپزخونه کار کردی ؟»
خب نه .
« پس زر اضافی نزن »
بلاخره صورتمو که یکم آرایش کردم از پشت میز آرایش پاشدم . پرهام جدیدا یه تی وی گرفته و گذاشته بغل لپ تاپش .
رفتم یه دستی به بالای تی وی کشیدم . همون موقع پرهام با دوتا بسته چیپس و یه ماست موسیر اومد .
– میگم یه فیلم بزارم ببینیم .
– باشه .
اون تی وی رو روشن میکرد و من جای نشستنمون رو آماده میکردم .
فیلم رو گذاشت و نشست جلوی تی وی .
من یه مشت کوسن گذاشته بودم پشتمون . پشتمون میخورد به کمد برای همین کوسن گذاشته بودم .
پرهام یه بسته از چیپس ها رو باز کرد و گفت : بیا بخور .
یدونه چیپس برداشتم که دستم به دستش خورد . بهش نگاه کردم که با خنده بهم نگاه کرد .
صدای بلند فیلم باعث شد همزمان به فیلم نگاه کنیم .
متاسفانه از این رمانتیک های مسخره بود .
دختره دبیرستانی بود عاشق هم کلاسیش شده بود .
– از این چرت تر نبود ؟
با تعجب نگام کرد که گفتم : من طرفدار فیلم رمانتیک نیستم .
– خب چی دوست داری ؟
با ذوق گفتم : بزن و بکش .
– آهان … بیارم ؟
– داری ؟!
– آره . فرهود احتمالا داره !
– پس منتظرم .
پرهام از سر جاش پاشد ، رفت بیرون و در رو بست .
تا رفت تی وی رو خاموش کردم و چشم افتاد به گوشی پرهام .
برداشتمش و رفتم تو قسمت inbox هاش .. هه چرا تلفنش رمز نداره ؟
این لمسی ها بیشترشون رمز دارن .
به پیام هاش نگاه کردم
فرهود « خره ساعت شیش نه ساعت پنج »
سامان « کلاس چی چی ؟ رانندگی ؟! مهربان ؟! »
فرهود « چشم سرگرد … حتما انجامش میدم . »
امیر « ظهر بخیر سرگرد .. اگه دفترم بیاید ممنونت میشم »
رحیمی « نه بابا من ماموریت نمیرم پرهام … حمیدی میره »
مهتاب « پرهام نهاد رو چیکار کنم ؟»
صدای پا شنیدم و سریع از قسمت inbox اومدم بیرون و موبایل رو همون جای قبلی گذاشتم .
پرهام اومد و نشست جلوی دی وی دی .
یعنی چی سرگرد … مگه پرهام پلیسه ؟!
ولی اون گفت آشپز …
ولی اینجا .. حرف فرهود و اون یارو های دیگه .
پرهام وقتی فیلم رو گذاشت اومد کنار من نشست .
– گفتی آشپزی ؟
متعجب نگام کرد و گفت : آره خب .
مشکوک نگاش کردم و گفتم : راست میگی ؟ اگه واقعا آشپزی توی چشمام نگاه کن و بگو .
توی چشمام نگاه نکرد و گفت : نه . من آشپز نیستم .
– خب …
– مهربان متاسفم ولی …
– ولی ؟
تی وی رو خاموش کرد و گفت : برو تو اتاق فرهود منم میام . باید یه چیزی رو بگم .
از سر جام پاشدم و از اتاق رفتم بیرون . خیلی یواش رفتم تو اتاق فرهود و فرشته .
قبل از اینکه فرشته چیزی بگه گفتم : پرهام گفت کارمون داره .
من و فری تا وقتی که پرهام بیاد هیچ حرفی نزدیم … پرهام با فرهود اومد . فرهود عینک زده بود و یکم خسته به نظر میرسید .
پرهام نشست روی صندلی و فرهود بالای سرش وایساد .
فرهود گفت : خب … پرهام و من دوتا مامور پلیس هستیم . سرگرد پرهام ایزدپناه و سروان فرهود ایزدپناه .
فرشته مات موند .
– خب …
– شاید واقعا با خودتون گفته باشید چجوری اینا به ما اعتماد کردن . مهربان … مادر پدر تو .. افسون بود . زن پدربزرگ ما . تو با ما فامیلی ! مادربزرگت خواهر فرشته و پدرت رو مامور میکرد تا مواد و اشیاء قیمتی رو بفرستن عربستان . چون مادربزرگت عربی بوده ولی وقتی پدرت معتاد شد خواست تا از تو و فرشته استفاده کنه . و چون دوتا دختر بودید از راه پسر های پولدار خیلی راحت میتونستید با عشوه های دخترونه براش اشیاء بدزدید . من و پرهام دو ساله که دنبالشیم . تا اینکه متوجه حضور شما دوتا شدیم .
خواستیم اون روز که فرشته به ماشین ما خورد بیایم دم خونه ی شما که با شما تصادف کردیم . و فهمیدیم شما رو خیلی راحت تر پیدا کردیم .
چشام از حدقه زده بود بیرون … افسون مادربزرگ منه ؟
فرشته پرسید : پس وصیعت نامه چی ؟
فرهود گفت : وصیعت نامه ی پدربزرگ ما … تمام اموالش رو به افسون داده در صورتی که من و پرهام ازدواج کنیم .
با پوزخند گفتم : پس من و فرشته فقط دوتا وسیله بودیم . یکی برای پیدا کردن افسون یکی هم برای نامزد بودن . نه ؟
پرهام جدی گفت : مهربان … باور کن ما مجبوریم .
– دیگه چیزی ندارین بگین ؟
– اگه با ما باشید … و به ما کمک کنید . میتونیم افسون رو گیر بندازیم .
پوزخندی زدم و گفتم : به همین خیال باش .
رو به فرشته کردم و گفتم : اگه میتونی وسایلت رو جمع کن . میریم تو خراب شده هامون . حتما میدونید که ما خواهر نیستیم .
– بله . میدونیم . و میدونیم شما نه تحصیلات دارید و نه خونه ی درست و حسابی .
با تاسف بهشون نگاه کردم و سر تکون دادم .
فرشته هنوز هم سرجاش نشسته بود . سرش داد زدم : دِ بدو دیگه .
پرهام دوید سمتم و گفت : مهربان خواهش میکنم .
توی راهرو به التماس من افتاده بود .
– ولم کن پرهام . یا بهتره بگم آقای ایزد پناه .
جلوی من وایساد و داد زد : مهربان پدر تو خواهر منو کُشت .
– چی ؟
– بله .. وقتی داشت وسیله می دزدید با گلوله خواهر منو کُشت چون خواهرم نمیخواست که تنها یادگاری مادرم رو ببرن .
– متاسفم اما من هم نمیتونم اینجا وایسم آقای محترم . بهار چی ؟
– اون واقعا نامزدم بود مهربان .
– متاسفم . حالا هم ..
– مهربان … ازت تمنا میکنم .
به چشمای قهوه ایش نگاه کردم . بلاخره فهمیدم چرا این نگاه برق نمیزنه .
توش انتقامه . توش غمه … غم از دست دادن خواهرش … انتقام از افسون و پدرم .
پدرم ؟!
هنوز هم باورم نمیشه پدرم چی بوده .
– مهربان … میدونم از پدرت دل خوشی نداری .
– اون باعث و بانی مرگ مادرم شد .
– پس بیا کمکمون کن … میدونی انتقام خیلی وقتا کمک میکنه . بیا ازشون انتقام بگیریم . من قول میدم هم از شر پدرت خلاص میشی و هم … و هم پولی رو که در حق نقش نامزدمی بهت میدم .
– همه میدونن تو سرگردی ؟
– نه … فقط سامان و مهتاب و فرهود .
– کی باورش میشه پرهام .
– مهربان … خواهش میکنم ازت .
– … باشه .
یه نفس راحت کشید و گفت : ازت ممنونم .
داشت میرفت تو اتاق که گفتم : ولی من باید رانندگی یاد بگیرما .
– باشه حتماً .
رفت تو اتاق و منم از پله ها رفتم پایین . هوس کرده بودم یکم تو باغ قدم بزنم .
پایین عمه خانوم روی مبل خوابش برده بود .
سریع و آروم رفتم تو باغ و در رو آروم بستم .
رفتم پایین از پله ها و مستقیم رفتم سمت حوض بزرگ .
حوض رو دور زدم که ماشین فرهود و پرهام رو دیدم . پرهام ماشینش سفید بود ولی مال فرهود ، باورم نمیشه کدوم پسری عاشق رنگ آلبالویی ؟
یعنی این بشر تو مخش یکم هم عقل وجود نداره . به قول خودش از وقتی بدنیا اومدم با چیزی به نام عقل آشنا نبودم .
عین فری .
نشستم رو کاپوت ماشین پرهام . پاهامو تکون میدادم و رفتم به موقعی که پشت نیسان میخوابیدیم و بعدش پاهامون رو تکون میدادیم و مردم میزدن زیر خنده .
بعدش چهره ی افسون اومد جلوی چشمم .
من هیچوقت مادر بابام رو ندیده بودم اخه مامانم میگفت که مرده .
ولی زنده بوده و عین میکروب فعالیت داشته .
اینقده تو فکر بودم که صدای پرهام منو به خودم آورد
– هان ؟
– کجایی؟
-هیچ جا .
– پس بدو برو یه چیزی بپوش بریم یکم بیرون بگردیم .
– مثلا کجا ؟
– حالا تصمیم میگیریم .
از روی کاپوت پریدم پایین و عقب عقب رفتم سمت در .
– سریع بیایا !
– باشه .
برگشتم و در رو باز کردم . رفتم تو ، عمه خانوم هنوز خواب بود .
رفتم سمت پله ها . دستم رو گرفتم به نرده و پله ها رو دوتا یکی رفتم بالا .
از اتاق فرهود و فرشته صدای خنده می اومد . دوتا دیوونه باهم نخندن چیکار کنن ؟
رفتم تو اتاق و در رو با پام محکم بستم که صدای بدی داد . پنجره باز بود و باد پرده ها رو تکون میداد . اول رفتم پنجره رو ببندم که دیدم پرهام توی ماشینش نشسته .
پیرهنم رو در آوردم و روی تاپم یه مانتوی سبز بلند پوشیدم و شلوارمو با یه شلوار سفید کتون عوض کردم .
موهامو از بالا سفت و محکم بستم جوری که یه ذره تار مو هم نموند .
شال سفیدم رو انداختم روی سرم و خودمو غرق عطر سردم کردم . کفش های عروسکی سبزم هم پوشیدم .
فقط وقت شد ساعت مچیم رو بندازم توی دستم و یه رُژ بزنم .
پرهام هی اِس میداد . گوشیمو انداختم توی جیبم و از اتاق زدم بیرون .
رفتم از پله ها پایین . پریا داشت میوه های روی میز رو میچید . منو که دید اول به صورتم و چسب زخم ها نگاه کرد بعدش به سر و وضعم ، پرسید : بیرون میرید خانوم ؟
– آره . دیر میایم .
– چشم . مواظب خودتون باشید .
– باشه . خداحافظ .
منتظر جوابش نشدم . سریع از خونه زدم بیرون . ماشین پرهام جلوی در بود . درش رو باز کردم و نشستم توش .
– خوشگل شدی ؟
– با چسب زخم ها !
– صد البته .
ماشین رو روشن کرد و گاز داد : خب کجا بریم ؟
– اول بریم رستوران … من گشنمه .
– چشم . بعدش ؟
– بریم بازار .
– اونم به چشم .
بعد از موندن تو یه عالمه ترافیک رسیدیم به یه رستوران .
خودش اول پیدا شد بعد در ماشین رو برام باز کرد .
بهم چشمک زد و گفت : دستت رو بده با هم بریم یه چیز خوشمزه بزنیم تو رگ .
رفتم تو رستوران . رستورانش خیلی شیک بود . یه آقاهه ما رو راهنمایی کرد سمت یه میزی که کنار پنجره بود . پرهام صندلی رو برای من کشید عقب و من نشستم روی صندلی . خودش هم اومد نشست رو به روی من .
گارسون برامون منو رو آورد .
پرهام پرسید : چی میخوری ؟
– هر چی تو بخوری .
– دوتا پیتزای مخصوص بیارید .
گارسون منو رو نوشت و رفت .
– یه سوال پرهام .
به بیرون داشت نگاه میکرد که با سوال منو سرش رو به طرف من چرخوند و گفت : بپرس .
– چطور خانواده ات نمیدونن شما ها پلیسین . خب معلوم میشه دیگه .
– خب فرهود تو شرکت کسری هم کار میکنه . من هم آشپزی هم میکنم .
– اِ پس واقعا آشپزی !
– آره ولی خیلی کم کار میکنم .
– جالبه .
– خب دیگه سوالی نیست .
– چرا هست … مهتاب چی ؟ اون که پلیس نیست ؟
– نه … فکر کنم تو مهد کودک کار میکنه نه ؟
– مطمئن نیستم .
– یه همچین چیزایی بود .
– چرا از بچه ها خوشت نمیاد ؟
– بهت بگم بدت میاد .
– نه بگو .
– چون بهار از بچه ها کینه داشت .
کلافه یه پوفی کردم و گفتم : دنیای تو شده بهار نمیخوای هر چی به بهار ربط داره رو بریزی دور ؟
– سعی ام رو میکنم نامزد عزیزم .
– خوبه .
همون موقع غذا هامون رو هم آوردن .
عین با کلاس ها با چاقو پیتزا رو نصف کردم و با چنگال وارد دهنم کردم .
ولی پرهام داشت با دست میخورد .
– آبرومو بردی پرهام .
– بابا راحت باش . ببین همه راحتن . اگه تو این دنیا بخوای وقتت رو با این چیزا بگذرونی نفهمیدی خوشی یعنی چی .
چاقو و چنگال رو انداختم یه گوشه و با پرهام شروع به خوردن پیتزا با دست کردیم . یه تیکه از پیتزام رو انداختم تو دهن پرهام و اون یه قارچ انداخت تو دهن من .
لیوان نوشابه های هم رو میخوردیم و از پیتزا های هم دیگه گاز میزدیم و بعدش هر هر میخندیدیم .
وقتی غذامون تموم شد دور دهنم رو پاک کردم و پرهام رفت تا حساب بکنه .
از جام پاشدم و رفتم دنبالش . حساب که کرد با هم رفتیم بیرون و رفتیم سوار ماشین شدیم .
– میگم من اینجا ماشین رو پارک کنم تا بازار پیاده بریم . چطوره ؟
– موافقم .
ماشین رو پارک کرد و با هم همزمان پیاده شدیم .
اومد کنار من وایساد و من دستمو دور دستش حلقه کردم .
بهش تکیه دادم و راه افتادیم . نزدیک بازار بودیم که گوشی پرهام زنگ خورد : بله ؟
– ….
– چی شده ؟ فرهود راستشو بگو .
– …..
– کجا ؟
– ….
– من الان با مهربانم . نه میام خونه .
– ….
– باشه شیرینی هم میگیرم
– …..
– خداحافظ .
تا قطع کرد نگران پرسیدم : چی شده ؟
– مادر بهار یعنی عمه ام اومده .
– واااای .
– متاسفم مهربان . باید بریم .
– پس برو بریم .
دوباره سوار ماشین شدیم .
پرهام توی راه بهم گفت : خواهشا با کلاس بازی در بیار . عمه ام زیادی حرف حرصی نمیزنه اما اگه بزنه بد میزنه .
– پس باید مواظب باشم جوش نزنم .
– آفرین . شوهر عمم چیزی نمیگه .
– پس چیکار میکنه ؟
– بیشتر تلویزیون میبینه .
– کپی خودته .
با تعجب بهم نگاه کرد و گفت : من و چه به تی وی ؟
– پس عممه که میشینه فیلم جمع میکنه .
– اون فیلمه . این سریال میبینه .
– سریال جنگی ؟
– هر چی دستش بیاد دیگه . چقدر سوال میپرسی .
– خب دارم اطلاعات کسب میکنم .
– راستی عمم زیادی حرف میزنه .
سرمو چسبوندم به شیشه و گفتم : یا حضرت عباس .
– گفتم که بدونی . آخه اطلاعات میخواستی .
– یکم گاز بده خیر سرت .
– راننده ای ؟
– نه ولی میشم ایشالا .
– اونوقت که چی ؟
– تو اتوبان ها عین جیمز باند یک گازی میدم که از دهنت کف بزنه بیرون .
– میبینیم دیگه .
– باشه .
سر چهار راه پشت چراغ قرمز بودیم که یه بچه با یه دسته گل اومد دم پنجره ی ماشین .
پرهام دست تو جیبش کرد و گفت : دو تا از اون تازه هاش بده که بدم به خانومم .
بچه که دختر کوچیکی بود گفت : چه خانوم خوشگلی آقا . حالا فقط دوتا ؟ برای بچتون هم ببرین .
– ما که بچه نداریم عمو جون . حالا بده … یه پنج تا خوبش رو بده .
پرهام بعد از دادن پول پنج تا شاخه گل رز قرمز رو انداخت روی پای من .
– این یعنی بفرمایید نه ؟
– آره به زبان ساده یعنی بفرمایید .
ابرو هام رفت بالا و دندون هام روی هم قفل شد .
– تو رو جون پرهام گارد نگیر مهربان .
– مامان بزرگ …
بد نگام کرد که گفتم :
– مادر مادرم .
سرشو تکون دادم و ادامه دادم :
– میگفت مهربان هیچکی نمیتونه با سرنوشتش بجنگه . سرنوشت خواسته من اینقده خشن باشم . اصلا لطافت دخترونه تو من نیست .
– چرا هست … باید پیداش کنی . اینکه همیشه عین پسرا باشی باعث میشه بعد از یه مدتی واقعا به خودت بقبولونی که آره … من پسرم . من نمیتونم عین دخترا جیغ جیغو باشم یا نمیتونم مثل اونا ناز کنم که یکی بکشه نازمو . خب این خوب نیست مهربان .
– نظرت چیه ؟
– به نظر من … هر کی زندگی خودشو داره اما من خودم همیشه دختری رو دوست داشتم که ساده باشه و دنگ و فنگ نداشته باشه . نه اینکه زشت باشه . ساده . همیشه ساده هاش قشنگتره .
– موافقم . راستی تو واقعا نمیخوای زن بگیری ؟ بیست و هشت سالته .
– تو الان مشکلت ازدواج یه سرگرده ؟
– بیخیال . همینجوری پرسیدم .
– اگه دختری رو پیدا کردی که با یه پلیس که هر لحظه ممکنه بمیره یا جون خود دختره تو خطر بی افته به من نشونش بده .
– بمیری که راحت میشم .
بلند خندید و گفت : نظر لطفته .
– خب تو پولداری . خوش چهره ای … البته این آخری رو مطمئن نیستم .
با لبخند جذابش بهم نگاه کرد و گفت : خب حالا تو بگو . تو شوهر نمیکنی ؟
– کی ما رو میگیره ؟
– واقعا عالی هستی مهربان . با تو آدم غم هاشو یادش میره . نه اینکه شیطون باشی . یه دختر لاتی و راحت که میخواد خوش بگذرونه . ولی تو لجبازی و مغرور . خوش تیپم هستی . البته به قول خودت این آخری رو مطمئن نیستم . من چی ؟
– باور میکنی شناختن تو کار حضرت فیله . میدونی حس میکنم مغروری و جنبه ی بعضی از چیز ها رو نداری . مثل خودم لجبازی و قدرت انتخاب بعضی از چیز ها رو نداری .
و البته دلنازک هم هستی و به موقعش خودمونی .
– خوبه . ولی باور کن نمیدونستم اینقده مرموزم .
چراغ سبز شد و ماشین از جاش کنده شد .
توی راه دیگه زیاد حرف نزدیم.
– هی مهربان … سرما نخوری ؟
سرمو کشیدم بیرون از پنجره و گفتم : چطور ؟
– آخه من حوصله ندارم نامزدم رو ببرم دکتر .
– کی میره این همه راه رو .
– من بدبخت خاک تو سر .
– خاک تو سرت .
بلاخره رسیدیم تو خونه . در رو که باز کردن با دیدن اون همه جمعیت گرخیدم
– ما اومدیمـ … !
فرهود بلند به پرهام گفت : آشپز نمونه … ناهار بدون ما خوب بود .
مهربان بجاش گفت : عالی بود . میخواستیم بریم خرید که مجبور شدیم بیایم .
مادر فرهود گفت : خاله جان .. پرهام بیا اینجا ببینم . مهربان جان تو هم بیا بشین .
پرهام شونه های منو از پشت گرفت و گفت : ما بریم یه دستی به سر و رومون بکشیم بعد
پله ها دوتا یکی بالا رفتیم و به اتاق رسیدیم .
در رو با پام بستم و گفتم : بیرون باش من لباس هامو عوض کنم .
بهم یه نگاه انداخت و گفت : من میرم تو حموم لباس هامو میپوشم .
سرمو تکون دادم و اون با یه مشت لباس زیر بقلش رفت تو حموم .
لباس هامو عوض کردم و همون لباس های ظهرم رو پوشیدم ولی پرهام تیپ جدید زده بود .
شلوار کتون قهوه ای و بلوز شکلاتی
داشتیم از اتاق بیرون می اومدیم که صدای فرهود اومد : پری و مهری ما میریم سالن ناهار خوری !
من زدم زیر خنده و پرهام حرص خورد : میدونه دوست ندارم این پری رو ها ولی باز هم میگه .
– یاد روز اول بخیر … من دنبال اسم مخفف براتون میگشتم . برای تو چیزی پیدا نکردم .
– ادامه نده لطفا . راهتو برو !
از پله ها اومدیم پایین و سوار آسانسور شدیم .
وقتی در آسانسور باز شد که ما آخرین نفر ها بودیم . نشستیم کنار هم کنار فرهود و فری .
فرشته پرسید : این چسب زخم ها برای چیه ؟
مادر فرهود هم گفت : فرشته راست میگه … چی شده ؟
پرهام یه نگاه بد به کامیار انداخت که سر همه به سوی کامیار چرخید .
دست هامو توی هم قفل کردم و با حرص گفتم : صورتم میخارید … چاقو دستم بود . حواسم نبود که تهش نیست و سرش . خاروندم که دیدم داره خون میاد .
مادر فرهود با دلسوزی گفت : وای خاله جان . مواظب خودت باش .
– چشم حتما .
فرهود بلند شد و رو به ما دوتا گفت : با عمه ی کوچیک من ، مادر بهار جان آشنا بشید .
و بعد دستش رو به سمت یه زن که کت و دامن پوشیده بود و خیلی با کلاس رفتار میکرد برد که موهای فر شده اش رو ریخته بود روی شونه اش و از همه مهم تر هیکل کشیده و ورزیده ی خوبی داشت .
من و فرشته هم زمان گفتیم : خوشبختیم .
عمه گفت : ببخشید اما کدوم مهربان کدوم فرشته ؟ من حواسم نبود .
پاشدم و گفتم : مهربان منم و اینم خواهرم فرشته .
– خیلی خوشبختم . پرهام جان . خوش به سعادتت . شاید دختر من واقعا برای تو نبوده . هر چند احمق بازی زیاد در آورد .
این قسمتش رو با حرص گفت .
پرهام تشکر کرد و عمه اشون دوباره ادامه داد : فرهود جان به تو هم تبریک میگم . دخترهای خوب کم پیدا میشن .
شاداب که یه لباس زشت و زننده پوشیده بود بلند گفت : عمه جون . میدونم با منی … پس اسم رو هم بگو . خجالت نکش . یکی باید دختر خودت رو جمع بکنه .
شوهر عمه اشون پاشد و رو به آقای روزبه گفت : ببین امیر . دخترت رو جمع کن . حق نداره به دختر من چیزی بگه .
بهار یه گوشه نظارت گر بود .
آقای روزبه گفت : بشین سر جات . فکر کردی کی هستی ؟
پرهام و فرهود و من از جامون پاشدیم . فرهود رو به شوهر عمه اش گفت : داریوش خان صلوات بفرست بابا .
داریوش خان برگشت و رو به فرهود گفت : تو خفه خون بگیر . دارم حقتو میگیرم .
روی میز خم شدم و رو به داریوش خان گفتم : پس حق نامزد منم بگیرید .
و با سر به بهار اشاره کرد .
عمه ی خانوم با خنده به من نگاه کرد . همه حتی فری و پرهام و فرهود داشتیم با تعجب نگام میکردن که گفتم : نامزد عزیز منم حقی داره . هر کی دوست داشت حقشو پایمال کرد . چیکار کرده مگه ؟ یه کارت عروسی گرفته بود .
کسری با پوزخند گفت : بعضی ها فکر کردن سوپر مَنَن . داریوش خان … شوهر عمه ی عزیز و آقای روزبه . لطفا از حقوق حرفی نزنید که تو خونتون دوتا مار رو پرورش دادین که همه رو نیش زدن . حتی برادر منو .
همه ی دهنا باز بود . شادمهر شروع به دست زدن کرد و گفت : متاسفم برای خانواده ی خودم . داریوش خان … سریالتون شروع شد .
مهتاب گفت : شادمهر خان … تو برای خودت متاسف باش . مثلا استاد دانشگاهی اما معلوم نیست تو دفتر تلفنتون چندتا تلفن دختر وجود داره .
شادمهر خیلی محکم جواب داد : به خودم مربوطه .
کسری گفت : بس کن شادمهر .
وضع خیلی بدی بود . همه یه جا داشتن حرص میخوردن .
من و پرهام نشستیم و برای پرهام یه خیار پوست کندم .
بهار بلند داد زد : آره … من تو کارت عروسیمون یه چیز دیگه نوشتم . دلشو شکوندم . اما الان دارم تاوانش رو میبینم . ولی پرهام … من هنوز دوست دارم .
همه با تعجب نگاه کردن که گفت : ازت میخوام که باز هم منو قبول کنی .
قهقه ی بلندی زدم و گفتم : جدیدا کسی به مال دیگران توجه نمیکنه . بهار خانوم . به جای اینکه بگی دوست دارم و منو قبول کنی . یکم خودتو از تو باتلاق تنهایی و غرورت بکشی بیرون . هیچ پسری به تو نگاه نمیکنه تا وقتی تبر تو دستته . پرهام هم یه قلب داره که الان …
از جام بلند شدم و رو به همه داد زدم : مال منه .
رو به شاداب هم گفتم : و خواهر من مهره ی ماری داشت که دل فرهود رو از دست تو یکی کشید بیرون . ما مال همیم و مال هم می مونیم .
بهار دستاشو مشت کرده بود و لبش رو گاز گرفته بود .
پرهام با لبخند بهم نگاه کرد .
عمه خانوم بلند گفت : بهم ناسزا گفتید و به رُخ هم کشیدید و به مال دیگرون چشم دوختید ولی من چیزی نگفتم . میخواستم وصیعت نامه ی برادرم رو بهتون توضیح بدم که این مسئله پیش اومد . حالا هم … برید تا دو سال دیگه .
چهره ی همه به جز ما چهار تا بد جور رفت تو هم .
– راستی … آفتاب گفت که بگم … داره مادر میشه . نمیخوام دختر عزیزم رو ناراحت کنید . مهتاب ..
– بله عمه خانوم ؟
– آفتاب از این دعوا ها چیزی نمیفهمه . باشه ؟
– چشم حتماً .
عمه خانوم پاشد و رفت .
تا رفت همه جا جو سنگینی گرفت که مم صندلیم رو محکم کشیدم عقب و پاشدم .
رفتم پشت پرهام و دم گوشش بلند گفتم : عزیزم . هنوز هم دیر نشده . بریم خرید ؟
پرهام لبخند جالبی زد و رو به ما گفت : شما دوتا میاید ؟
کسری گفت : اگه میرید من و مارلین و مهتاب هم بیایم .
گونه های مهتاب گُر گرفت .
فرهود گفت : من و فرشته هم میایم .
پرهام پاشد و رو به کسری گفت . پس برو بریم . شما تو باغ باشید من و مهربان و فرهود و فرشته هم میایم .
رفتیم تو اتاق و پرهام دوباره رفت تو حموم .
پرهام لباس هاشو عوض کرد اما من هنوز تصمیمی نگرفته بود .
به تیپ پرهام نگاه کردم . یه بلوز اسپرت خاکستری و شلوار جین مشکی .
– یه کمکی بکن پری .
بهم چپ چپ رفت که سوت زدم ، گفت : چه خاکی به سر کنم ؟
– رُس خوبه . بیخیال شوخی … چی بپوشم .
– چادر .
– آره دیگه همکار هاتون همه با چادر زندگی میکنن .
– خب چی داریم اینجا ؟
– چهار تا مانتو … یکی بلند یکی کوتاه یکی بزرگ یکی تنگ .
– دیگه چی ؟
– چهار تا شلوار … سبز قرمز آبی زرد . یکی پاره یکی چسبون یکی عادی یکی پارچه ای !
– و دیگه ؟
– دوتا شال … یکی زشت و بی ریخت .. یکی گرون و خوشگل .
پرهام با خنده به من که حرص میزدم نگاه کرد . سرش داد زدم : ببین پرهام شب شد . اصلا برو گمشو از اتاق تا من لباس بپوشم .
پرهام داشت که میرفت گفت : البته به یاد داشته باشیم که …. گونی برات برازنده تره .
نعره زدم : گمشو بــــیـــرونـــ !
از اتاق زد به چاک و من نفهمیدم چی پوشیدم . وقتی تو آیینه به خودم نگاه کردم دیدم بد نشده . از بالا شروع کردم : چشمام با سایه های قرمز و خط چشم گنده تر شده بود و لپ هام نسبتا رنگش کم بود . لب هام با اون رژ براق تپل تر به نظر میرسید .
به گوش هام دوتا گوشواره ی گرد مشکی با خال های قرمز زده بودم .
یه شال قرمز هم روی سرم بود و مانتوم مشکی و تا بالای زانو بود . یه ساپورت قرمز هم پوشیده بودم و کفش های کالج مشکی .
یه بارون عطر شیرین هم گرفتم و تو آینه برای خودم بوس فرستادم که صدای پرهام اومد : من بیام تو ؟
– چیکار داری ؟
– میخوام موبایلمو بردارم .
– بیا تو .
ابرو هامو با دستم یکم بالا دادم .
پرهام اومد و با دیدن من دهنش باز موند .
با تعجب گفتم : چت شد ؟
– اولالا … کی میره این همه راه رو .
– این برای شما حکم گونی رو داره نه ؟
اومد پشت من و دستم رو گرفت . با تعجب به کار هاش خیره شدم که گفت : یه چرخ میزنی ؟
از لحن بچه گونه اش خندیدم و براش یه چرخ زدم .
بهش نگاه کردم که گفت : لوازم آرایش لولو رو به هلو تبدیل میکنه .
– حیف که کفشم پاشنه بلند نیست . میدونی پرهام … من روز اولی که اومدم اینجا بلد نبودم آرایش کنم .
– حالا ببین چیکار کرده .
داشتیم با هم بحث میکردیم که صدای فرهود اومد : پری جون چایی ها چی شد مادر ؟ آقا دوماد خسته شد .
صدای فرشته هم اومد : پس این زن من کوش ؟
پرهام خندید و گفت : اومدم آقا … اومدم .
من و پرهام رفتیم بیرون . فرشته با عصا به دیوار تکیه داده بود و فرهود عین پشه این ور اون ور میرفت .
پرهام گفت : با آسانسور بریم ؟
فرهود : پـَ نَ پـَ !
سوار آسانسور شدیم . فرشته یه مانتوی آبی و شلوار سفید پوشیده بود . آرایش چندانی هم نکرده بود . خوب بخاطر اینکه فری خوشگل تر از منه .
بلاخره آسانسور وایساد … دیگه کسی تو اون خونه نبود شاید هم پایین به جون هم افتاده بودن .
تو باغ مارلین و کسری داشتن با هم حرف میزدن و مهتاب تو ماشین داشت کتاب میخوند .
کسری پاشد و گفت : میگم با یه ماشین بریم ؟
پرهام ابرو هاش رو داد بالا و گفت : جا میشیم ؟
کسری یه حساب کتابی با دستاش کرد و گفت : نه نمیشه . پس شما چهارتا با هم بیاید .
فرهود سر تکون داد و گفت : آقا وایسین نامزد من هم بیاد .
همون موقع فرشته زد پشتش و گفت : شما معلوم نیست کجا سیر میکنی … من یک ساعت پشتت وایسادم نمی بینی .
فرهود خندید و فرشته عصبی نگاش کرد . سوار ماشین هامون شدیم . ولی فرهود و فرشته ماشین خودشون رو آوردن و گفتن باهم میریم .
پرهام ماشین رو روشن کرد و ماشین از جاش پرید .
پشت سر کسری راه افتاد …
– میشه ضبط رو روشن کنی ؟
– چرا ضبط ؟ خودم میخونم برات .
– لازم نکرده . اگه بلد بودم روشن میکردم .
دستشو برد و با یه دکمه ضبط شروع به خوندن کرد.

روی دیوار ها مینویسم تک تک خاطراتو
از گذشته با تو بدی هاتو
میسوزونم میکشم خوبی هاتو
تا بدونی باتو زنده اهم و زندگی میکنم من
بی قرار توام چشم انتضار توام
گفتی مال منی من تکیه گاه تو ام
اما احساس تو به دل عاشقم دل نبست
قلب سنگی تو ششه عشقمونو شکست
هر طرف عکس تو روبه روی منه
چشم های اسمون واسه دیدن کمه
از توام بگذرم چی واسم باقی میمونه
لااقل با کسی بمون که قدرتو بدونه
بی قرار توام چشم انتضار توام
گفتی مال منی من تکیه گاه تو ام
اما احساس تو به دل عاشقم دل نبست
قلب سنگی تو ششه عشقمونو شکست
روی دیوار ها مینویسم تک تک خاطراتو
از گذشته با تو بدی هاتو میسوزونم میکشم خوبی هاتو
تا بدونی باتو زنده اهم و زندگی میکنم من
بی قرار توام چشم انتضار توام
گفتی مال منی من تکیه گاه تو ام
اما احساس تو به دل عاشقم دل نبست
قلب سنگی تو ششه عشقمونو شکست

آهنگ که تموم شد پرهام پرسید : مهربان .. تو میدونی که بهار تو زندگی من بوده نه ؟
– خب آره .
– تو چی ؟ تو کسی رو نداشتی ؟
تو دل خودم گفتم : کی به من نگاه میکرد وقتی موهام عین پسرا بود و کار هام پسرونه . کی به من نگاه میکرد وقتی یه ذره هم ظرافت دخترونه نداشتم ؟
کی منو قبول میکرد ؟ تازه من تو فاز عاشقی نبودم که … چون تمام فکرم بعد از ظهر ها فوتبال و صبح ها با چاقو روی در و دیوار خونه یه نقاشی تازه بکشم .
شاید هم یه دو ساعت گلدوزی با فرشته !
– نه … هیچکی نبود . من حتی خواستگار هم نداشتم .
– چرا ؟ تو که دختر خوشگلی هستی .
– نه … من معمولیم . در ضمن … من اون موقع ها … مثل یه پسر بودم .
پرهام خندید که گفتم : خنده نداره .
خنده اش فرو خورد و گفت : آخه قضیه جالبش اینه که من همیشه میخواستم یه دختر باشم . که مامانم نازم رو بکشه و شبا عروسک هامو بقلم بخوابونم . ولی حالا از طرز فکر اون موقع ام خنده ام میگیره . حالا من یه مامورم که بخاطر انتقام خواستم این کار رو انجام بدم . اون قدر غرق شدم که نفهمیدم شدم سرگرد و چندتا ستاره روی شونه ام و خیلی ها جلوی من خبر دار نظامی میدن . من سه سال از عمرم رو برای پیدا کردم افسون گذاشتم اما نمیدونم چرا هیچوقت پیداش نمیکنم .
– بلاخره پیدا میشه . خورشید هیچوقت زیر ابر نمیمونه .
– امیدوارم .
– اِ کسری چرا پیچید این ور ؟
– حتما میخواد بره پاساژ .
– بازار که باحال تره .
– مهربان … باید با هات صحبت کنم .
– باز چی به من نگفتی ؟ چیو پنهون کردی ؟
– برای اینکه راحت باشیم من و تو بهتره صیغه ی محرمیت بخونیم .
– الان ؟
– تو خودت شبا تو خودت مچاله میشی که دست و پاهات به من نخوره . زیاد هم بهم دست نمی زنیم مگر برای نقش بازی کردن .
– آره میفهمم . ولی انگاری تو … تو علاقه ی زیادی به نزدیک شدن داری.
پرهام دستشو کرد تو موهاش و گفت : میدونی مهربان … من تنهام . الان که کسی رو گیر آوردم که از من مراقبت میکنه و توی روی همه وایمیسته ، خوشحالم . تازه میفهمم زیاد هم تنها نیستم و کسی هست که بتونم باهاش دو کلوم حرف بزنم . همیشه حرف های منو کسری به شوخی منجر میشه اما من و تو … مثل دوتا آدم هر چند با شوخی خیلی خوب باهم حرف میزنیم . مگه نه ؟
سرمو به علامت مثبت تکون دادم . ادامه داد : به نظرت ما چند هفته است که باهم آشنا شدیم ؟
– نزدیک یک ماهه .
– خب چرا اینقدر زود بهم اعتماد کردیم ؟
– چون …
– چون تنها بودیم و کسی به ما اعتماد نکرده بود ولی فرشته و فرهود هنوز هم بهم اعتماد ندارن . فرهود میگفت من شبا روی زمین میخوابم و میخوام بلندش کنم که راحت تر راه بره سرم داد میزنه و زیاد به من اعتماد نمیکنه . همین طور خود فرهود … فرهود هم نمیخواد به فرشته دست بزنه . ولی من و تو . هر چند یکم مچاله اما کنار هم میخوابیم .
تو بخاطر من رو به روی بهار در اومدی . خیلی گُلی مهربان .
پوزخندی زد و ادامه داد : از این دخترا برای من گیر نمیاد . میدونی اگه یه روز وقتی پولت رو گرفتی و انتقامت رو هم گرفتی . بری با یه پسری بهش میگم تو چقدر خوبی .
– یه جوری حرف میزنی انگار عاشق منی و من هم عاشقت بودم و وقت جدایی رسیده .
خندید و گفت : نه … ما هیچوقت عاشق هم نمیشیم .
– من حاضرم شرط ببندم که این اتفاق نمی اُفته .
– پس … ما عاشق هم نمیشیم .
– تو تنها میخوای یه پولی بهت برسه و افسون رو گیر بندازی و من میخوام انتقامم رو از پدرم بگیرم و با اون پولی که من و فرشته گیرمون میاد . یه زندگی لوکسی رو که هیچ پسری توش نباشه رو رقم میزنیم . چیزی که رویای شب های بچگیمون بود .
کلی تو راه حرف زده بودیم . اونقدر حرف زده بودیم که فکامون درد گرفته بود . کسری دم یه پاساژ بزرگ نگه داشته بود . فرشته و فرهود هم دو دره کرده بودن رفته بودن یه جای دیگه .
پرهام که بهشون زنگ زد گفتن که پارکن .
مهتاب و مارلین با هم تو تک تک مغازه های لباس فروشی بودن و من و پرهام و کسری فقط نظاره گر بودیم .
مهتاب یه دفعه منو صدا زد و گفت : وای مهری ببین چی پیدا کردم . عالیـــه . تن خور خودته .
دستمو کشید و منو برد تو مغازه ی لباس های مجلسی .
یه پیراهن کرم بهم نشون داد که یه گل روی تک بندش داشت و پایینش رو با منجوق یه طرح گُل کشیده بودن . ساده ولی شیک بود .
مهتاب انتظار داشت من الان با دیدین این لباس جیغ بکشم که هیچ کاری نکردم . بی تفاوت گفتم : خب .. چیکارش کنم ؟
– برو یه امتحانی بکن .
لباس رو برداشتم و رفتم تو اتاق پُرو .
زیپ لباسم رو نمی تونستم ببندم برای همین مهتاب رو صدا زدم : مهتاب بیا این زیپ لباسم رو ببند .
صدای مارلین اومد : من بیام . مهتاب نیست .
– بیا تو .
مارلین اول منو دید گفت : خیلی بهت میاد .
بعدش که زیپش رو بست گفت : میخوای به پاپا بگم بره که پرهام تو رو ببینه .
تا بیام بگم نه وروجک رفت کار خودش رو بکنه .
در اتاق رو باز گذاشتم و پرهام برگشت و دست از توی جیب هاش در آورد .
سرمو انداختم زیر و گفتم : چطوره به نظرت ؟
یه سوت کش دار بلند زد و گفت : فوق العاده .
دوباره یه لبخند زدم ، مهتاب گفت : پس تو درش بیار من برم بخرم . اندازه اس ؟
– آره .
پرهام دست تو جیبش کرد و کیف پولش رو داد دست مهتاب .
مهتاب تشکر کرد و گفت : بجا بود .
به کمک مارلین لباس هامو در آوردم و دوباره شلوار و مانتوم رو پوشیدم . اومدم که بیرون . پرهام داشت به رگال های پیرهن مردونه نگاه میکرد . بهم نگاه کرد و گفت : مهربان … بیا اینجا یه پیرهن خوشگل برام انتخاب کن من سلیقه ندارم .
خیلی سریع با قدم های بلند رفتم سمتش و رگال رو محکم چرخوندم . دوتا پیرهن انداختم تو بغلش و دوباره دنبال یه پیرهن دیگه گشتم که گفت : من صورتی نمی پوشم .
صورتی رو گرفتم و گذاشتم سر جاش : خب چی میپوشی ؟
– دامن گل گلی .
– هرهر خندیدم . واقعا چه رنگی دوست داری ؟
– مشکی خاکستری قهوه ای کرم سفید .
– مرسی مرسی .
از همون رنگ هایی که گفته بود یه چندتا پیرهن دادم که امتحان نکرده خریدشون .
وقتی با کلی پلاستیک اومدیم بیرون . کسری داشت به کفش های مغازه رو به رویی نگاه میکرد . مارلین دوید سمت کسری و گفت : چیکار میکردی شیطون ؟
– کفش میدیم .
– یه کار دیگه هم میکردی .
بعد به دختری که تو مغازه بود اشاره کرد . مهتاب جوش آورد و کسری یه نگاهی به صورت قرمزش انداخت : نه بابا . داشتم کفش ها رو میدیدم مگه بده ؟
مارلین خندید و دست باباش رو کشید . مهتاب دوتا نفس عمیق کشید که بهش گفتم : آروم باش بابا . صورتت شده عین لبو .
با چندتا نفس عمیق زودتر از همه ی ما راه افتاد .
من و پرهام شونه هامون رو انداختیم بالا و پشت سرشون راه افتادیم .
کسری دم گوش پرهام گفت : میدونی چرا مرد ها رو میارن خرید ؟
پرهام با اخم بهش نگاه کرد و گفت : چرا ؟
– چون که یه وسیله داشته باشن باهاش حمل و نقل کنن . مگه تو فیلم ها ندیدی . زنه میپره اون ور یه پلاستیک می افته رو دوش اون بدبخت . میپره اون ور تر یدونه دیگه اضافه میشه .
پرهام خندید و گفت : باز جوک نوشتی از خودت .
– نه بابا … عین حقیقت میمونه .
– خب از خودته دیگه !
کسری موهاش رو خاروند و گفت : بله تا حدی .
– خب پیشنهاد میکنم دیگه نخری .
ازشون زدم جلو و وقتی بینشون وایسادم گفتم : علاف تر از شما ندیدم .
با تعجب بامزه ای به من نگاه کردن و من رفتم دست مهتاب رو گرفتم . مارلین هم کنار پرهام و کسری حرکت میکرد و من و مهتاب با هم حرف می زدیم بدون هیچ مزاحمی .
– دختر دوست داره ؟
با بغض گفت : دیگه نداره . چرا من اون خریت رو کردم و ازدواج کردم .
– اِ خب کردی دیگه .
بهم چپ چپ رفت که گفتم : خب اونم یه دختر داره . شما هر دوتاتون یه مهره ی سوخته دارین .
مهتاب با چشم های اشکی به من زل زد و گفت : عاشق شدی ؟
– نه !
– پس ببخشیدا ولی زِر نزن .
– خواهش میکنم . مرسی و ممنونم .
– زن دایی دلش میخواد یه دختر رو بگیره که برای پسرش تازه و جوون باشه نه من سی ساله .
– من به عنوان یه دختر شاد و با نشاط خب ..
– خب .
– من هیچ تمایلی ندارم با کسی که یه دختر داره و سنش اینقدره ازدواج کنم هر چند عاشقش باشم و هر چقدر هم میخواد پول و زیبایی داشته باشه .
– راست میگی ؟
– دروغم چیه !
– میدونی این سال ها هر چی شنیدم بیخود بوده . حتی آفتاب هم سرکوفت میزد که نمیتونی بهش برسی این مغز و دلت رو خالی از کسری بکن .
– چرا باید خالی بشه ؟! تو بهش میرسی اینم قول .
بهش با انگشت کوچیکم قول دادم که کسری گفت : بهم قول دادید که ما رو بُکشین ؟
برگشتم و گفتم : شاید .
– الفاتحه .
مارلین خندید و مهتاب با دستی که پر از پلاستیک بود زیر چشمش رو پاک کرد . یک لحظه چشم های اشکیش به کسری افتاد و کسری انگاری غرق اون چشم های خیس شده باشه رفت .
پرهام دست مارلین و گرفت و کشوند تو یه مغازه . منم دنبالشون رفتم اما چشمم همش پی مهتاب و کسری که رو به روی مغازه بودن بود .
پرهام گفت : مارلین بیا یه چیزی بخریم .
مارلین گفت : شاید مثل بچه ها باشم اما احمق نیستم . بریم یه جا که حرف بزنیم ؟
از مغازه اومدیم بیرون و پرهام گفت : ما میریم خرید ها رو بزاریم تو ماشین .
مهتاب و کسری هیچی نگفتن .
تو ماشین که نشستیم . مارلین گفت : میخواستم بهتون بگم که پاپا مهتاب رو خیلی دوست داره . هر شب عکس هاشو نگاه میکنه و یه دفتر داره که هر دفعه توش این جمله رو مینویسه . قشنگ از بس تکرار کرده حفظ شدم ” کاش اون روز کذایی هیچوقت اون مرد رو نمی دیدی و من و تو باهم بودیم ”
– آخی چه رمانتیک .
پرهام گفت : خب ما الان باید چیکار کنیم ؟
– هیچی . چه بهتر که این عشق از قلب اونا بیرون بیاد نه از زبون ما .
پرهام با تحسین بهم نگاه کرد و گفت : آفرین . پس مارلین خانوم فوضولی موقوف .
مارلین چهره اش رفت تو هم و انگاری که با خودش حرف بزنه گفت : خدا رو شکر فردا جمعه است کاری باری نداریم تو دانشگاه کوفتی.
– راستی ببینم تو دانشگاه چندتا خاطر خواه داری ؟
– باورت میشه بگم زیاد نه ؟
– چرا ؟
– چون همه فکر میکنن من یه لوس ننر دست و پا چلفتی که هیچی سرش نمیشه هستم .
– ولی اینطوری نیستی .
– نه هستم .
پرهام کلافه گفت : اصلا من لوس ننر . پیاده شید ببینم چه بلایی سر اینا اومده ؟
– دیوونه ای ها . دارن حال میکن . میگم مارلین تو بیا پیش پرهام من میرم ماشین مهتاب و بابات یا پاپات .
چشامو چرخوندم که مارلین موافقت کرد .
از ماشین پیاده شدم و زنگ زدم به مهتاب : الو مهتاب .
با بغض گفت : میایم .
– من و تو میایم تو ماشین کسری .
– باشه .
موقع رفتنه کسری عصبی بود و مهتاب همش گریه میکرد . من یه گوشه ی ماشین کز کرده بودم . خب اگه بگم که از نظر فوضولی به مارلین نرفتم دروغه .
کسری گفت : الان خوب و خوشی ؟
مهتاب با بغض گفت : آره خوبم . درسته اشتباه کردم و با اون نامرد ازدواج کردم اما مگه من کف دستم رو بو کرده بودم که اینطوری میشه .
– لطفا به وجود من توجه نکنید . حرف هاتون رو بزنید .
دیدم کسی چیزی نگفت که فهمیدم کسی هم به من توجه نمیکنه .
کسری داد زد : نمیخوای چیزی بگی ؟
مهتاب با گریه گفت : چی مثلا ؟
زیر لب گفتم : دوست دارم .
با ریش های شالم داشتم بازی میکردم که کسری گفت : اون حرف دلت رو لعنتی.
مهتاب بلند زد زیر گریه و گفت : من حرف دلی ندارم .
با خودم گفتم : دروغ گو . حیف که میخوام اینا بهم بگن علاقه ی قلبیشون رو وگرنه مگه دیوونه بودم اون جای خوب رو ول کنم پیش اینا بشینم ؟!
کسری یه نعره ی جانانه زد که من هم ترسیدم : بسه دیگه . تا کی این غرورت بینمون باشه عین یه دیوار ؟
مهتاب شیر شد و گفت : تا وقتی تو تبر دستت نگرفتی که خرابش بکنی .
زیر لب گفتم : آخه با تبر هم دیوار خراب میکنن ؟ ولی خودمونیم ها .. چه حرف های فلسفی ای میزنن . عین دوتا آدم حرف بزنید دیگه .
نشستم وسط و به قیافه ی داغون کسری خیره شدم که داد زد : تو چی میگی ؟
عین ببر غره کشیدم : ببین سر من داد نزن .
دیگه چیزی نگفت و مهتاب آروم گفت : گوشم .
– به درک .
کسری چپ چپ نگام کرد که کلافه گفتم : وقتی نمی تونید بهم بگید که دوستت دارم به چه درد میخورید هان ؟
کسری یه گوشه پارک کرد و گفت : چی گفتی ؟
تازه فهمیدم چه سوتی ای دادم . خوبه چند دقیقه پیش گفتم “چه بهتر که این عشق از قلب اونا بیرون بیاد نه از زبون ما . ”
– پیچ پیچی .
مهتاب با تعجب گفت : یه بار دیگه بگو .
– چی رو ؟
– جمله ات رو دیگه .
– من چیزی نگفتم که .
– مهربان تکرار کن ببینم .
– به جان پری من چیزی نگفتم . اصلا شکر خوردم . جیز بود به قند خونم اضافه شد شما باهم حرف بزنید . ولی عین آدم . نه درباره ی گذشته نه آینده .
یکدفعه کسری چشم هاشو بست و گفت : دوست دارم .
– کی منو ؟ بابا ایول !
مهتاب گوشه ی چشمش لرزید و گفت : تو هیچوقت تو چشمام نگاه نکردی که بگی ؟
– کی من ؟ ای بابا اسم هم دیگه رو بگید خب . یا از ضمیر های همچو هو هی یارو فلانی ! استفاده کنید خب .
کسری بهم چپ چپ رفت که گفتم : به ما خوبی نیومده نه ؟!
کسری رفت تو صورت مهتاب و گفت : تو چشام نگاه کن .
به حرفش اضافه کردم : فلانی .
همونجوری بهم چپ چپ رفت که شونه هام رو انداختم بالا .
مهتاب سرش رو چرخوند و دماغش خورد به دماغ کسری .
کسری چشم تو چشم مهتاب بود .
داد زد : دوست دارم لامصب … دوســـت دارم .
– حیف که کل بلد نیستم و مواظب آبروی خودمم و گرنه حال میدادم بهتون .
مهتاب آروم گفت : منم دوست دارم .
– اضافه میکنم … لامصب یا لعنتی . یا همون ضمیر های خوب دیگه .
یه قطره اشک از چشم مهتاب چکید که کسری کمربندش رو باز کرد و چشم های مهتاب رو بوسید : جلوی من هیچوقت گریه نمیکنی . حتی اگه از سر شادی هم باشه .
– یکم جلوتر برید خب … نترسید بد آموزی نداره . حجب و حیا رو هم بزارید کنار . عین من و پرهام .
مهتاب با دستاش صورت کسری رو گرفت و گفت : بریم خونه ؟
– اضافه میکنیم ….
مهتاب و کسری باهم گفتن : فلانی یا ضمیر .
– نه دیگه … اشتباه گفتید . باید میگفتید عشقم .
مهتاب انگار خواب باشه زد تو صورت خودش و کسری با اخم گفت : دیگه نکنی ها .
مهتاب خندید و من زیر لب گفتم : نچ نچ . از دست رفتن . ببین من پا قدمم چقدر خوب بود . با تبر من دیوار رو شکستیم .
مهتاب گفت : ما پنج سال بود لب هامون دوخته بود ولی امروز به قول مهربان دیوار رو شکستیم ؟
– کی ایشالله به حق الله عروسی ؟
– وقت گل نی .
– هرهر خندیدم کسری خان .
– ولی مهربان یه بدی در حق من کرد . هی میخواستم جدی باشم چیز های خنده دار میگفت منم هی چپ چپ میرفتم .
– تو ام شیری هستی برای خودتت ها ؟
– چطوره ؟
– از نظر داد .
– پس چی ؟ فکر کردی شیر بیابون فقط تویی ؟
– خب آره . تو شیر آمازونی .
خندید و ماشین رو راه انداخت . دست مهتاب رو گرفت و گذاشت روی دنده و دست خودش رو گذاشت روی دست مهتاب .
– یکم زود نیست ؟
– خیلی هم دیره . مارلین چقدر خوشحال میشه !!!
مهتاب با ترس گفت : نکنه قبول نکنه ؟
– اون تو رو حتی از من هم بیشتر دوست داره . حتماً قبول میکنه !!
بی حوصله به بحث هاشون گوش میدادم ! میخواستم هر چه زودتر به اون پارکی که فرهود و فری رفته بودن بریم .
کسری گفت : دوست داری عروسیمون رو کجا بگیریم ؟
ای بابا یه ضمیر اضافه کنید دیگه .
زیر لب با حرص گفتم : لب جوب ! آخه من نمیدونم عروسی به چه درد میخوره . تو یه بله بگو و خداحافظ دیگه . این که یه عالمه آدم رو از یه جای دیگه بکشونید تو تالار و یه چلو و پلو بدید کوفت کنن . چه کاریه ؟
– تو به نامزدت برس . دختر من رو برداشت و برد .
– خیر سرم اگه نمی اومدم که شما تا صد سال دیگه هم بهم نمی رسیدید .
مهتاب چیزی نمی گفت . کسری گفت : عروس خانوم ؟
– رفته رخت آقاشون رو از رو بند برداره .
کسری : عروس خانوم ؟
– خب رفته غذاش رو بزار زیر شعله پخش کن .
– عروس خانوم ؟
– ای بابا رفته کش شلوار کُردی تو رو جا بندازه .
کسری برگشت و گفت : من شلوار کردی نمی پوشم .
– بله . با این اوضاع … ماشین شاسی بلند و پول تو جیبی صد میلیونی شما شبا هم با شلوار جین میخوابی حتماً .
مهتاب کلافه گفت : نتونستم خوب خرید بکنم افسرده ام .
من و کسری جوری به مهتاب زل زدیم که یعنی واقعا که .
بعد از چند دقیقه رسیدیم به همون پارک . پرهام و مارلین پشت یه بوته که جلوش نیمکت فرهود و فرشته بود زانو زده بودن . ما هم نشستیم رو چمن ها و شونه هامون رو دادیم بالا . مارلین گفت : میخوایم ببینیم چی میگن .
فرشته با صدای جیغ مانند گفت : ما چرا اینجاییم ؟
فرهود کلافه گفت : خیر سرت گفتی بریم یه هوا بخوریم .
– من گفتم ؟ اشتباه میکنی ها .
– بس کن فرشته . برو یکم قدم بزن.
– با چی ؟
– با پا .
– که منم دارم .
– من پام شکسته بود عربی میرقصیدم .
– بابا تو دیگه کی هستی . دست نیوتن رو از پشت بستی .
– چه ربطی یه اون بنده خدا داشت .
– ولمون کن بابا . فرهود میگم این ننه و بچهه هستن یکم اون ور تر .
– خب …
– بچهه ناز نیست .
– خب من چیکار کنم ؟
– هیچی بپر بالا یه قر واسه عمو بده . فــــــــــــــرهـــود تو ذوق نداری ؟
– تو داری واسه من بسه .
– یعنی چی میشد تو به پرهام میرفتی ؟ ببین چقدر آقاست . چقدر خوبه .
– چی میشد تو به مهری میرفتی ، عصبانی و خونسرد . هی بهت میگم اینقدر با لباس های گشاد جلوی خانواده ی من نچرخ خوششون نمیاد .
– به درک . همین که هست .
– خب چرا مهری اینجور نیست ؟
– مهربان براش فرقی نداره … ! راستی تو بیست و نه سالته نه ؟
– آره چطور ؟
– هه چقدر فسیلی تو .
– نظر لطفته .
– میگما … تو بیست و نه سالته و پرهام بیست و ؟
– هشت .
– آره بیست و هشت یا هفت ؟
– تولد چند هفته پیش بود.
– آهان گرفتم . فرهود ؟
– هان ؟
– هان نه و بله .
– خب بگو .
– میگم تو چرا شبا رو زمین میخوابی ؟
پرهام از جاش بلند شد و گفت : چون تو میخوای .
فرهود داد خفیفی زد و فرشته جیغش رفت رو هوا . کسری گفت : بیاید من رو چمن زیر انداز میندازم بشینیم .
پرهام دم گوشم گفت : چی شد ؟
– اسم بچه ها رو هم انتخاب کردن .
– پس مبارکه .
کسری گفت : مارلین به مامان جدید خوش امد بگو .
مارلین ذوق زده پرید تو بغل مهتاب و گفت : مامانی مثل تو تکه روی زمین .
فرشته و فرهود هنگ کرده بودن که کسری گفت : همسرم هستن .
فرشته گفت : ازدواج کردین ؟
زدم پس کله اش و گفتم : نه خره . اینا تازه بهم گفتن دوست دارم .
سرش رو تکون داد و گفت : اهان .
با کمک من فرشته روی زمین نشست و پاش رو گذاشت رو متکا .
فرهود و پرهام رفته بودن خوراکی بگیرن .
مارلین از کنار مهتاب تکون نمیخورد . دم گوش فرشته گفتم : فری …!
– هان ؟
– تو چرا با فرهود خوب نیستی ؟
– همه که مثل تو نیستن یه چیزی رو میشنون فرداش یه چیز دیگه میگن .
– چی ؟
– یادته پرهام اون موضوع رو گفت .
– خب …
– من از اون موقع تا الان با فرهود نسبتا سر سنگینم اما نه شما دوتا .
– میدونی ما حسمون یکیه .
– به درک . تو چرا این لباس ها رو جلوی این خانواده میپوشی ؟ اونم کسری و شادمهر که چشمشون به همه جا هست .
– بیخیال دختر .
– تو اصلا شبیه من نیستی ؟
– تازه فهمیدی ؟
– نه خیلی وقته . از همون موقع که توپت خورد تو شیشه ی خونمون و اومدی دست تو جیبت کردی و با لحن مشتی به خواهرم گفتی بگیر اینو به جای رژ لب شیشه ی خونه رو درست کن و یکی تازه تر بخر .
– مرور خاطراتِ ؟
– آره . از اون موقع فهمیدم تو با همه ی دخترا فرق داری .
با دستم پاهام رو که خواب رفته بود مالوندم و گفتم : ببین فری ، مثل من هم زیاده . نباید فقط من رو دید که .
– خب اینم حرفیه .
– ببین از بحث فرهود به کجا رسیدیم .
فرشته یه خنده ی کوتاه کرد و گفت : یادته پیری رو ؟
– اَه راست میگی ها .
– بیا دوباره بگیم .
– باشه

گفت : خر پول .
– با سن زیاد
– فشار خون داشته باشه
– هیجان رو تحمل نکنه
– خرفت و پیر پاتال باشه
– بچه نداشته باشه
– ثروت کلون داشته باشه
– عاشقم بشه
– دیوونه ام بشه .
زدیم کَف دست هم دیگه و گفتیم : همینه !
بلند بلند خندیدیم . که فرهود و پرهام هم اومدن .
دم گوش فری گفتم : ببین اینا پیر نیستن اما خر پول هستن .
اونم سرش رو تکون داد و بسته ی چیپس رو باز کرد و گذاشت وسط .
کسری گفت : باید از مهربان تشکر کنم که باعث شد ما بهم برسیم .
– خواهش میکنم کاری نکردم که .
فرهود گفت : چه به خودش میگیره .
– مثل تو نیستم که !
پرهام دستشو تکون داد و گفت : خب بسه . بسه !
مارلین گفت : من دوست دارم تو عروسی بابام بارون و برف بیاد .
– آخی چه رمانتیک اما بابات عروسی نمیگیره .
مهتاب و کسری گفتن : چرا ؟
– چون که من میگم . من شما رو بهم رسوندم خیر سرم !!
کسری پوفی کرد و گفت : تو از گشت ارشاد هم بدتری که . بابا یه جشن کوچولو .
– غلط کردی و جشن کوچولو . تا ته فامیل رو میکشونین تو عروسی حتی مرده ها رو از تو قبر بیرون میکشید .
مهتاب گفت : داری زور میگیاااا !
– زور چیه ؟
– زور چیه ؟
– میدونم یعنی چی معنیش رو ولی خب … من با عروسی مشکل دارم .
همه گفتن : چرا ؟
– چون چ چسبیده به را . چون مکافات داره … چون آدم خسته میشه . شما خودتون دوست دارید یکی بچسبه بهتون هی بگه اون کار رو بکن این کار رو بکن که چی بشه ؟ یه عکس بگیرید . یا سر شام هی بگه آقا دوماد با لبخند کوفت کن عروس خانوم با خنده کوفت کن . خدا وکیلی مصیبت داره .
همه اشون زده بودن زیر خنده .
– هان چتونه ؟ حرف حق که خنده نداره ؟ تازه وقتی میای تو صدای جیغ یه مشت خانباجی بیاد تو گوشت . بعدش هم همه مورد قضاوت قرار میگیریم . عروس اینجور بود بهتر بود عروس چه زشت شده چه خوشگل شده دوماد اله دوماد بله و بابا بس کنید . یه عقد و یه شیرینی و خداحافظ دیگه .
پرهام دست از خنده برداشت و گفت : حرصی میشه هم بامزه میشی هم …
– هم ؟
– هم حرصی !
– هرهر خندیدم وای خدایا یکی منو بگیره مردم از خنده .
– نگفتم که بخندی گفتم نیشتو ببندی ، هر چند نیش تو هیچ وقت باز نمیشه مثل اخمت .
ابرو هام رفت بالا و گفتم : حالا من که گفتم . دیگه خود دانید .
کسری خندید و گفت : من دارم ملتفت میشم که نگیریم . تو خونه دوتا قر میخوایم بدیم دیگه .
مارلین با شیطنت گفت : شب عروسی من کجا برم ؟
حواسم نبود فکر کردم زیر لب ولی بلند گفتم : تو جوب آب . خب تو اتاقت دیگه . میگیره کپه ی مرگت رو میزاری اگه دیدی صدای بد میاد توجه نکن تو جات بمون .
مهتاب خندید و گفت : نه عزیزم . شب عروسی ما هم خوابیم !
کسری ناراحت گفت : آخه چرا ؟
– چرا و کوفت . کسری !!
– بله ؟
– ما شب عروسی خوابیم .
پرهام یه چیپس تو دهنش گذاشت و گفت : اصلا میخواید اسم بچه ها رو هم بزاریم ؟
مهتاب : ما بچه هم نمیخوایم .
کسری : یعنی چی ؟ مارلین خواهر برادر میخواد ؟
– با این تفاوت سنی آخه ؟ میشه حدودا بیست سال .
– چه بهتر . با هم دعوا نمی کنن !
– کســــــری ! من حوصله ی بچه رو ندارم .
– مگه چند سالته ؟ بیست و خورده ای . خیلی جوونی . تازه من بچه میخوام مارلین هم میخواد .
مارلین ذوق زده گفت : پسر باشه .
فرهود کلافه گفت : اینا تو کافه ای خونه ای یه جایی غیر از جمع بگید .
فرشته داد زد : اون پفک رو بده به من .
حرصی گفتم : تو خسته نشی . هر چی چیپس بود رو کوفت کردی باز هم میخوای ؟
– اشکال داره ؟
– آره داره !

ادامه دارد …

رمان نامزد دوست داشتنی من 2

  • 23412 بازدید
  • مهدیس
این پست 4 سال پیش توسط مهدیس ارسال شده: مهدیس؛ متولد ۲ اسفند ۱۳۷۵ از گرگان …
حرفای خودمونی (حتما مطالعه شود)

1 - رمانهایی که از تاریخ خرداد 94 بر روی سایت قرار داده شده اند همگی توسط چند کاربر سایت آماده میشوند و برایمان ارسال میشود، نویسنده هایی که قصد چاپ رمان را دارند بدون هیچگونه بی احترامی و رفتار تند و ناخوشآیند ما را در جریان قرار دهید.

2 - در صورتی که رمانی را تایپ کرده اید و قصد انتشار آن را در وبسایت مه تیک دارید از طریق قسمت تماس با ما اطلاع دهید.

3 - در قسمت نظرات سعی کنید مرتبط با موضوع دیدگاه بنویسید و از درخواست لینک رمانهای حذف شده و گذاشتن آدرس ایمیل، آی دی شبکه های اجتماعی، شماره و ... جدا خودداری کنید.

4 - اکثر رمانها از سایت نودوهشتیا بر روی سایت قرار داده میشوند که منابع و نام نویسنده در آنها درج شده است

5 - تمامی رمانهای سایت درخواستی کاربران میباشد، در مه تیک قبل از هر چیزی نظر کاربران در اولویت است.

6 - من توی تعطیلات تابستون هستم و ایران نیستم, توی این مدت سایت دست دوست عزیزمون سحر هستش.

7 - همین دیگه، همیشه خوش باشید. ;)

نظرات
رمان های پیشنهادی