رمان نامزد دوست داشتنی من 3
سلام دوستان عزیزم، امروزم قسمت بعدی رمان رو براتون آماده کردم.

کسری به ساعتش نگاه کرد و گفت : اِ ساعت دوازده شبه . من فکر کردم ظهره ما اومدیم پارک . پاشید بریم خونه دیگه .
مرد ها زیر انداز رو تکوندن و هر کس سوار ماشین شد و رفت .
توی ماشین پرهام خوابش می اومد ، بلاخره با کلی ور رفتن به ضبط یه آهنگ شاد گذاشتم تا خواب از سرش بپره .
بلاخره با کلی دردسر رسیدیم خونه . خودمم از خستگی داشتم می مردم .
رفتیم تو اتاق و اون رفت تو دستشویی تا هم لباسش رو عوض بکنه هم مسواک بزنه و کارای دیگه .
لباس خوابم رو پوشیدم و خزیدم زیر تخت ! به دو ثانیه نکشید خوابم برد .
***
– هــــی مهری . پاشو !
– ای درد بی درمون بگیری . بزار کپه ی مرگم رو بزارم دیگه .
– پاشو میگم .
چرخیدم که پام تو هوا به یه جسمی خورد . حالا چی بود رو نمیدونم .
غرید : تکواندو کار میکردی ؟
لبام غنچه شد و سرم رو کردم زیر متکا : چطور ؟
– همین الان با فن عالی پاتون دماغ بنده رو کج کرد .
لبخند زدم و گفتم : کج بود . حالا هم برو بخواب ، سر شبی معلوم نیست با آدم چیکار داره .
– سر شب چیه . پاشو ساعت دوازده ظهره .
– چقدر خوب . چرا نمیری بیرون منم راحت باشم ؟
– پاشو مهربان .
سرمو از زیر متکا آوردم بیرون و نشستم روی تخت و گفتم : هان چیه ؟
بلند زد زیر خنده و گفتم : مسخره !
– یه نگاه به خودت بکن .
– میدونم فرزندم . پیر شدم . تو پیرم کردی !
– نه از اون نظر از یه نظر دیگه .
– بازم میدونم . خیلی خوشگلم . ببین اگه همین طور اونجا وایسی و هی بگی نظر نظر جفت پا میرم تو جفت چشمات !
همون موقع فرهود سراسیمه اومد تو اتاق . من رفتم زیر پتو و سرمو کردم بیرون . راستش با پرهام راحت تر از فرهود بودم .
فرهود با نفس نفس گفت : بدبخت شدم پرهام … ماشین .
پرهام با تعجب گفت : کدوم ماشین ؟
– ماشین بابابزرگ که خیلی قدیمی بود دزدیده شده !
پرهام زد تو سرش و نشست روی زمین و گفت : بدبخت شدیم . یکی از اجزای وصیعت نامه بود فرهود .
فرهود سرش رو تکون داد و گفت : من زنگ بزنم احمدی که پیداش کنه .
– وایسا . باید بریم خود ما هم .
فرهود سریع گفت : پس سریع لباس هاتو بپوش .
تا فرهود رفت من دوباره خوابم گرفته بود . پرهام داشت میرفت گفت : مواظب خودت باش .
صورتش رو آورد جلو نزدیک لپم اما یک لحظه انگاری یادش افتاده باشه گفت : ببخشید .
و بعدش هم رفت .
هه فکر کرده من بهارم .
زیر لب گفتم : خداحافظ .
اما سریع از اتاق زد بیرون .
به لطف ایشون خواب از سرم پریده بود . به ساعت روی میز نگاه کردم . که دوازده ظهره !!! ساعت هشت و بیست و چهار دقیقه و دو ثانیه بود که به من پوزخند میزد .
براش زبون در آوردم و با خیال راحت لباس هامو در آوردم .
از بس بد خوابیده بودم گردنم درد میکرد و پاهام خواب رفته بود و ذق ذق میکرد .
لباس هامو در آوردم و انداختم روی تخت خواب و رفتم تو حموم . قشنگ و با حوصله خودمو شستم .
از حموم که اومدم بیرون حوله رو پیچیدم دور خودم و موهام . آب از موهام می ریخت روی سرامیک های چوبی خونه و باعث میشد که خیس بشن .
موهامو پیچوندم و با حوله خشکشون کردم .
در کشو رو باز کردم تا یدونه حوله بردارم ، چشم بسته یدونه انتخاب کردم . بردم سمت صورتم که دیدم بوی عطر مردونه میده .
چشامو باز کردم و دیدم این حوله ی محبوب پرهام بود که همیشه بهش عطر میزد .
بوی عطرش تلخ بود . تلخِ تلخ !
چشامو باز و بسته کردم و حوله رو گذاشتم سر جاش .
به آینه نگاه کردم . امروز میخواستم برم آرایشگاه . دیشب به مهتاب گفتم یه آرایشگاه بریم باهم اونم گفت باید ابرو برداره . از قیافه ی خودم خسته شده بودم . دو سال بود دستی بهش نزده بودم .
فری هم که دیگه عادت کرده بود تنها باشه .
یه بلوز آستین کوتاه قرمز با شلوار خاکستری ورزشی پوشیدم و موهامو سشوار کشیدم . موقع سشوار کشیدن موهام متوجه شدم که موبایلم داره سالسا میره .
برش داشتم و به اسم مهتاب خیره شدم .
برداشتم و گفتم : الو …
– الو سلام عزیزم .
سشوار رو خاموش کردم و گفتم : خوبی مهتاب ؟
– آره عزیزم . میخواستم بگم که این آرایشگره میاد خونه ی شما . منم میام . راستی تو بهم گفتی خیلی وقته دست به صورتت نزدی . مگه آفتاب برای روز تولد پرهام …
حرفشو قطع کردم و گفتم : ازش درخواست کردم دست به ابرو و صورتم زیاد نزنه . چرا یه کارایی کرد اما نه به اون صورت . میخوام موهام رو هم یکم درست کنم .
– باشه پس … ما ساعت ده اونجاییم .
تلفن رو قطع کرد و منم موهام رو کامل خشک کردم و با یه گل سر بالای سرم بستم .
دلم برای خل و چل خودم تنگ شده بود . از اتاق زدم بیرون . داشتم با ساعتی که دستم کرده بودم ور میرفتم . در رو که باز کردم فری دوباره داشت کتاب میخوند .
– بابا خیر سرت مهندس شدی . بنداز زمین اون کتابو .
یه جوری نگام کرد که گفتم : چرا آدمو اینجوری نگاه میکنی ؟
– کلا قدمت نحسه . تا تو اومدی یارو مُرد .
زدم پس کله ش و گفتم : ببینم فری از بس زدم این کلت تخت شده نه ؟
– آره متاسفانه .
– الهی فرهود برات بمیره .
– بره بمیره . قرار بود بریم دکتر که یک دفعه اومد گفت بردن .
– آره ماشین ددی بزرگ رو بردن .
– گرون بوده ؟
– اووووووف چه جورم . عین جت زدن بیرون . راستی فری …
خودمو کشیدم بالا و نشستم روی میز کار فرهود و ادامه دادم : داره آرایشگر میاد . توهم یه صفایی بده به اون ابرو ها . کی بود خیر سرت میگفت حالم از ابرو های پهن بهم میخوره ؟
– خب … من الان دوستشون دارم .
ابرو هام رفت بالا و گفت : غلط کردم .
– فری چته ؟ چرا اینقدر بی حوصله ای ؟
– خودمم نمیدونم .
رفتم کنارش روی تخت نشستم و گفتم : بخاطر پاته ؟
سرش رو به نشونه ی آره تکون داد .
– صبحونه خوردی ؟
– آره چجورم . عمه خانوم صدامون کرد نیمرو با خاویار و آب پرتقال و یکم شیر و نون تست و بربری با دوتا کتلت .
– ای کوفتت شه . اون معده ات به فضل الهی سوراخ بشه همه اش بریزه بیرون هر چی میخوری بریزه بیرون بعدش از درد گرسنگی بمیری من راحت شم .
– مرسی و ممنونم .
– ایــــش .
– وای دلم برای ایش گفتنات تنگ شده بود مهری .
– مهری عمته .
– عمه ندارم .
زبونمو در آوردم که گفت : میخوای رانندگی یاد بگیری ؟
– آره .
– یادته نیسان ممد رو برداشته بودی یه مشت بچه سواری کرده بودی میرفتی عین جیمزباند تو خیابون ها لایی میکشیدی !! بعدش پلیس ممد رو گرفت و بخاطر دزدی و معتاد بودنش دیگه در نیومد .
خندیدم و گفتم : آخ آره . یادش بخیر . ایندفعه میخوام این قوم تاتار رو بندازم تو زندان .
– کمکت میکنم . تاتار ترینشون هم اون شادابه . والا خوش به حالت مال تو بهاره مال من شادابه .
– راستی من اصلا موضوع رو نمیدونم . چی شده ؟
فرشته خودشو کشوند بالا و گفت : انگاری فرهود و شاداب با هم فقط دوست بودن که فرهود زیاده روی میکنه و قرار میزارن باهم و هر چی شاداب میخواد براش میخره . شاداب هم وقتی این همه خوبی از فرهود میبینه بهش میگه من دارم میرم آمریکا کمکم میکنی ؟ فرهود هی براش حرف عاشقونه میچینه که اگه تو بری من چیکار کنم و از این حرفا و شاداب بلاخره خرش میکنه . فرهود از پدربزرگش کلی پول میگیره که شاداب بره ، شاداب که پاش میرسه به آمریکا غرب زده میشه و اصلا یادش میره فرهود هم هست .
فرهود کلی زحمت میکشه که بره آمریکا شاداب رو ببینه منتهی وقتی به همون هتلی که خانوم روزبه به فرهود گفته بود میره قبل از اینکه در بزنه صدای شاداب و یه یارو دیگه میاد که به فرهود میخندیدن و حرف عاشقونه بهم میزدن .
فرهود هم شکست خورده به پرهام میگه و میاد ایران . از اون به بعد همه از شاداب بدشون میاد .
– اه تو فامیل اینا چقدر بی معرفت زیاده .
– آره . فقط من و تو آدمیم .
خندیدم و گفتم : فقط من و تو !
– اوهوم !
یک لحظه بلند داد زدم : من گشنه امه .
فرشته که دوباره کتاب میخوند دستشو به سمت در نشون گرفت و گفت : طبقه ی کم کف میتونی کنار استخر بزرگ صبحونه ی کاملی بخوری .
– ایـــش !
از روی میز پریدم پایین و رفتم بیرون .
رفتم طبقه ی هم کف .
رفتم تو سالن استخر و گوشه به گوشه ی سالن رو نگاه کردم . من شنا … بلد … نیستم .
ولی خیلی دلم میخواد یکم آب بازی کنم .
« خب برو یه شیلنگ بگیر روی خودت .»
بی کلاسیه .
« بابا با کلاس »
کنار استخر قدم میزدم که صدای گوشیم بلند شد .
– اَلو .
– کجایی تو ؟
– میام مهتاب . بالایی ؟
– مگه تو کجایی ؟
– آشپزخونه .
خب ما داریم میایم پایین . همونجا باش .
تا تلفن رو قطع کردم اومدم سوپر مَن بازی کنم تند تند برم آشپزخونه لیز خوردم افتادم تو استخر . حالا هی عین کاسه میرفتم بالا و پایین .
بلاخره سرمو آوردم بیرون و گفتم : گل تو سرت مهری .
تند تند اومدم بیرون که از شانس عالی من مهتاب و یه زن پیر خرفت شبیه زن های گانگستری که یه سیگار گوشه ی لبشونه !
مهتاب بهم خندید و گفت : الان میگم پریا حوله بیاره .
تا اومدم بگم نه زنه پرید به جونم و گفت : بشین رو صندلی . چجوری درست کنم ابرو هاتو ؟
به جان فری اگه بزرگتر نبود دهنش رو آسفالت میکردم با تریلی بیست و چهار چرخه از روش رد میشدم .
نشستم روی یه صندلی . از سر و روم آب میچکید که گفت : موهات رو کچل کنی خوب رشد میکنه ؟
یه جوری نگاه کردم که چشام چسبید به ابرو هام . خودش هم نفهمیده چی گفته احتمالاً .
به قول فری یه مگسه هست دور و برم زیادی وز وز میکنه .
ببین خدا مگس به جون آدم میندازی لاقل اینجوری ننداز . بچه های مردم سکته میکنن .
مهتاب اومد و گفت : خانوم شریفی اول ابرو هاش .
این شریفی گفت : چه مدلی بزنم گلم ؟
اِ آدم شدی ؟
– چجوری میاد ؟
– پهن قشنگه ، هشتی ، شیطونی ! چجوری ؟
یه لحظه قیافمو با همه اشون مقایسه کردم . حس میکنم پهن خوب میشه .
– پهن !
مهتاب موهامو از پشت با یه حوله خشک کرد و گفت : شنا میکردی ؟
– چی ؟
– شنا میکردی ؟
– آخخخخ . نه راه میرفتم که افتادم تو استخر .
– که اینطور .
– آخخخخ .
– پرهام و فرهود سر کارن ؟
– آره . چی ؟ نه نه !
شریفی به لحنم خندید و ادامه دادم : ماشین ددی یعنی چیزه اه بابابزرگه دزدیده شده .
تا اینو گفتم مهتاب داد زد : دروغ .
– حناق .
شریفی بلند عین گودزیلا خندید ، گفتم : آره بردنش . بای بای !!
شریفی وقتی مخندید صداش شبیه جادوگرا میشد . رو به من گفت : تکون نخور درست ابروهاتو درست کنم . خدا رو شکر چون پره نیاز به مداد نیست .
– الحمدالله .
تنها مشکل اساسیمون همین مداد و ابرو بود که به فضل الهی درست شد .
مهتاب گفت : خانوم شریفی من موهام رنگ میخوادا . میگم مهری تو رنگ نمیکنی ؟
– مثلا چه رنگی ؟
شریفی گفت : آخ بلوطی بشه چه جیگری بشی تو .
بهش چپ چپ رفتم که مشغول کارش شد و بعد یک ساعت گفت : ببین ابرو هات خوبه یه تصمیمی هم برای موهات بگیر .
با آینه ی کوچیکش به ابرو های پهنم نگاه کردم . خدا وکیلی کارش خوب بود .
مهتاب بهم با تحسین نگاه کرد و گفت : عالی .
شریفی گفت : آهان مهتاب خانوم یه چیزی یادم افتاد . میگم موهای این خانوم رو با پاستل مو به مو رنگ کنم. خیلی قشنگ میشه .
مهتاب یدونه از موهاش رو که صورتی بود بهم نشون داد و گفت : قشنگ میشه ها … میخوای ؟
راستش خیلی خوشم اومده بود ولی پرسیدم : برم حموم رنگش میره ؟
– نه به اون صورت . الان مال مهتاب خانوم دو ماهه مونده .
سرمو به نشونه ی آره تکون دادم و گفتم : فقط موهام رو کوتاه کنید بعد .
شروع به کوتاه کردن موهام کرد . قرار شد موهام از اون همه پُر بودم خالی بشه و تا شونه هام بیاد . چون پایینش فر بود قشنگ میشد .
تموم که شد به درخواست خودم با پاستل قرمز شروع به کار کرد . مهتاب هم با کسری حرف میزد . بعد از اینکه قطع کرد به سمتم اومد و گفت : کسری هم پیگیر ماشین هست . میدونی چون یک قسمت از وصیعت نامه بوده با ارزشه و گرنه ، برای ما نوه ها زیاد مهم نبود .
شریفی دو ساعت کار کرد . به گفته ی خودش تار به تار بود موهام . یه تار مو مشکی و تارش قرمز . مهتاب هی تعریف میکرد و من دلم هی میخواست زودتر ببینم .
تموم که شد مهتاب منو برد رو به روی آینه قدی تو سالن و دستشو جلوی چشمام گذاشت . دستشو که برداشت نزدیک بود جیغ بزنم . پوست صورتم روشن تر بود و ابرو هام باعث شده بود چشم هام بهتر به نظر بیاد از همه باحال تر موهای نسبتا کوتاه و مشکی قرمزم بود . واقعا قشنگ بود .
به شریفی گفتم : دستت درست .
مهتاب گفت : چقدر تقدیم کنم ؟ تو نگران نباش مهری پولش رو از پری میگیرم .
– نمیگفتی هم نمیدادم .
شریفی چهل تومن برای هر دوتامون گرفت و رفت . تو محله ی ما چهل تومن یعنی خیلی ولی اینجا یعنی همون قدری که میدی و یه آدامس شیک میخری .
مهتاب رو به من گفت : بیا بریم بیرون هوا خوبه . توهم که نمیخوای بری حموم ؟
– نه !
باهم رفتیم رو صندلی های حیاط نشستیم و پریا دوتا قهوه ی اسپرسو برامون با کیک شکلاتی آورد .
– چی شده اینقدر هیجان زده ای ؟
– کسری رفته با مامانش حرف زده مامانش هم گفته کی بهتر از مهتاب برای تو . مامان منم قبول کرده .
– اِ پس بادابادا مبارک بادا ایشالا عروسی نریم بادا .
– بیخیال مهری . دوتا زوج بدون عروسی یعنی دختر بدون مو .
– برو بابا .
این پریا رو میبینی ؟
– خب … چی شده مگه ؟
– براش خواستگار پیدا شده . اونم چی … از خانواده ی پولدار عمه خانوم اینا .
– اولالا . کی هست ؟ من میشناسم ؟
– نهاده اسمش . میشناسی ؟
یک لحظه اتفاقات اون شب که پام پیچ خورده بود تو ذهنم عین یه فیلم جلوی چشمم راه رفت . تا به خودم اومدم سریع گفتم : آره . دروغ نگو . اون و پریا ؟
– دیوونه ی پریا شده .
– از کجا فهمیدی ؟
– آفتاب ، آفتاب هم پارسا ، پارسا هم عمه خانوم .
– چه چرخه ای . راستی آفتاب چطوره ؟
قهوه اش رو گذاشت روی میز و گفت : خوب نیست . پارسا میگه من بچه نمیخوام . حتی حالا پُر رو شده که تو رو هم نمیخواستم عمه خانوم زورم کرد .
– عجب آدمیه .
– بحث بچه که شد به آفتاب گفت . مامان به آفتاب گفت تا زندگیت نپاشیده بچه رو بنداز اما آفتاب بلند داد زد که : انگاری نمی فهمید این بچه مال منه از پوست و استخون منه . جون منه عمر منه . من پنج سال این دکتر و اون دکتر رفتم تا این بچه رو داشته باشم . حالا که اومده بخاطر یه گند دماغ دمدمی مزاج که مشکلش اخلاق خودشه بندازمش ؟ اصلا نگهش میدارم اگه هم پارسا طلاق خواست با جون و دل میدم تا از چشماش بزنه بیرون . بزار بعد ها حسرت من و این بچه رو بخوره .
– خب حق داره . پارسا باید با حسرت نگاشون کنه . من پشت آفتابم . اینو بهش بگو .
پوزخند کوتاهی زد و گفت : کیکتو بخور . دست پخت پریا خوش مزه اس . ولی به پای پرهام نمیرسه .
با پوزخند گفتم : سرگرد ایزدپناه نه ؟
قهوه پرید تو گلوش و گفت : تو میدونی ؟!
– آره خب … خودشون بهمون گفتن !
قهوه اش رو گذاشت روی میز و یک دل سیر سرفه کرد .
یک لحظه هر دومون ساکت شدیم و قهوه امون رو خوردیم . مو رفته بود تو گردنم و اذیتم میکرد .
یک صدایی یک دفعه چشای هر دمون رو بدجور باز کرد .
صدای شلیک … مهتاب تعجب زده گفت : صدا گلوله بود ؟
سرمو تکون دادم … برای اولین بار اعتراف میکنم که … ترسیدم !!
مهتاب عین چی از سر جاش پاشد و گفت : من زنگ میزنم پرهام .
صدای جیغ فرشته منو یاد اون آورد .
عین جت دویدم سمت پله ها و اونا رو دوتا یکی بالا میرفتم . به هال که رسیدم پریا و یه سری خدمتکار ها عین بید میلرزیدن .
بیخیال اونا شدم و دویدم طبقه بالا . صدای جیغ نمی اومد اما با بَم ترین صدام داد زدم : فری .
صدای جیغش اومد : مهرییییییی !
وقتی من ترسیده بودم …. فری نترسه یعنی آسمون به زمین اومده .
سریع در اتاقش رو باز کردم . توی تخت مچاله شده بود . نفس نفس میزدم .
داشت بندی میرقصید . پرسید : صدا چی بود ؟
– گلوله . نترس من اینجام .
همون موقع یکی خورد به من .
برگشتم و دیدم مهتابه . هُلش دادم تو اتاق و گفتم : زنگ زدی به پرهام ؟
– آره . گفت کسری کار ها رو انجام میده ما سریع میایم .
فرشته و مهتاب هم دیگه رو چسبیدن و من کلافه تو اتاق قدم میزدم .
چرا من همش کوتاه میام . الان جون من و فرشته تو خطره .
همش تقصیر منه … چرا من همش جلوی پرهام کوتاه میام ؟ پرهام کیه اصلا که همش منو خام میکنه … چی ؟ خام میکنه ؟
پرهام ؟ اه مهری بس کن . من از اینجا با فرشته میریم . گور بابای پول . تا همین جاش هم از پرهام و فرهود باید کلی پول بگیریم . این همه تحمل کردیم .
مهتاب گفت : مهربان بیا بشین .
بهش نگاه کردم … تو نگاش ترس موج میزد .
در اتاق رو بستم و با دست اشاره کردم نه .
دوباره صدای شلیک اومد . فرشته و مهتاب باهم جیغ زدن و من به دیوار چسبیدم .
دوباره صدای گلوله و شکستن پنجره ی اتاق اومد .
فرشته از بس جیغ زده بود داشت می مُرد .
مهتاب هم همین طور . ولی من فقط به یه دیوار تکیه داده بودم .
همون موقع در باز شد و سه تا پسر اومدن تو اتاق . چرا کسری اینجاست .
دست به سینه به دیوار تکیه دادم و چشامو به پرهام دوختم که دنبال من میگشت .
مهتاب پرید بغل کسری و زد زیر گریه . فرهود بالا سر فرشته نشست ولی من پرهام رو نگاه میکردم ، پرهام برگشت و منو نگاه کرد . تو چشماش تاسف بود . به شیشه های پایین پای من نگاه کرد و با نگرانی پرسید : تو که چیزیت نشد ؟
با پوزخند گفتم : مهمه ؟
فرهود فرشته رو بلند کرد و برد بیرون . کسری و مهتاب هم رفتن بیرون .
یه قدم که اومدم جلو توی پاهام سوزش بدی احساس کردم . یه نگاه به پاهام کردم که دیدم خونیه .
پرهام با نگرانی یکم بلند گفت : مهربان ..
داد زدم : جلو نیا . گمشو از جلوی چشام بیرون .
– مگه تقصیر منه ؟
– نه تقصیر منه که اعتماد …. کردم بهت .
گریه ام گرفت و اشک هام سرازیر شد .
به خون های روی پام نگاه کردم و گفتم : نباید بهم اعتماد کنیم . نه میتونم نامزد دروغیت باشم نه یه همکار برای جاسوس بازی و تفنگ بازی هاتون . شما پسرا چطونه ؟ تا میبینید از تفنگ توی بچگی خوشتون اومده میگید الان هم بیا بچه بازی کنیم . اگه یکیمون جلوی پنجره بود الان تشیع جنازش بود .
پرهام خواست بیاد جلو که اومدم و یدونه خوابوندم توی گوشش .
– تو باید میگفتی این بازی ها این کار ها رو هم داره .
– تو بیست و سه سالته مهربان . نه خُلی نه بچه ای نه چیزای دیگه … تو میدونی که پلیس بازی خطرناکه .
– همش یه بازیه . تو نگفتی که من بمونم و کمکت کنم . تو این دنیا مثل تو ندیده بودم که بخوان با تمام وجود یک نفر بازی کنن . تو از من حداقل استفاده کردی . یکی که تو روی همه بخاطرت وایسه یکی که همکار بازی های خطرناکت بشه یکی که به وسیله ی اون به مال و اموالت برسی . دیگه نمیتونم کوتاه بیام دیگه نمیتونی منو خر کنی . بسه . من از اینجا میرم . چه فرشته بیاد چه نیاد .
داشتم میرفتم بیرون که دستمو گرفت . برنگشته ، گفت : بمون .
با پوزخند گفتم : عمراً !
دستمو محکم کشیدم و در رو باز کردم . پام واقعا درد میکرد .
کسری تا منو دید با نگرانی گفت : بیا کمکت کنیم بریم پایین برات پات رو درست کنم .
– فرشته کو ؟
– فرهود بردتش سالن ورزش .
– کسری …
– بله ؟
– برام یه جا دست و پا میکنی … میخوام برم .
مهتاب که ساکت بود با چشمای اشکی گفت : کجا مهربان ؟ کجا میری ؟
– میرم یه جا دیگه . هر جا ولی اینجا نه .
کسری دستمو گرفت و گفت : بیا پات رو درست کنم بعد .
منو برد تو اتاق بزرگه که مال عمه خانوم بود . مهتاب گفت من پاش رو پانسمان میکنم . وقتی بتادین رو ریخت اشکام سرازیر شد . یه تیکه شیشه در آورد و گفت : کسری این بخیه میخواد . بد بردیه لامصب .
– پس حاضرش کن ببرمش بیمارستان .
با کمک مهتاب مانتو و روسری پوشیدم . عمه خانوم این روزا بیشتر پیش آفتاب بود .
دستمو انداختم روی کول مهتاب و بهش گفتم : به فرشته بگو یه مدت دوره .
– بزار ببینیم کجا میری بعد .
– باشه .
بلاخره سوار ماشین شاسی بلند کسری شدیم . مهتاب گفت که میمونه .
کسری ماشین رو روشن کرد و راه افتاد .
چتری های قرمز – مشکیم رو کنار زدم و گفتم : یکم سریع تر میری ؟
– آره . درد داری ؟
– آره .
یک ساعت بعد با پاهای بخیه خورده به کمک کسری سوار ماشین شدم .
کسری گفت : ببین مهربان … میخواستم ازت خواهش کنم برای یه مدت بیای خونه ی من . شاید فرشته هم بیاد . بلاخره خونه ی من امنه . من تازه فهمیدم اینا پلیسن .
– ببین کسری من میخوام جایی برم که ارتباط قطع بشه .
– نمیشه . تو از راه افسون هنوز هم به ما وصل میشی .
سرمو به شیشه چسبوندم و گفتم : برای چه مدتی ؟
– یه مدتی دیگه .
یکم فکر کردم و گفتم : باشه .
ماشین رو دم یه بستنی فروشی نگه داشت و گفت : من برای مارلین یه چیزی بخرم بیام .
– باشه .
از ماشین پیاده شد و من به فکر فرو رفتم .
یک لحظه تمام خاطره های پرهام اومد توی ذهنم . چرا به این آدم اعتماد کردم . هر چقدر فکر میکنم یه سوال تو ذهنمه … تقصیر اونه یا من ؟
کسری در ماشین رو باز کرد و بستنی های یخ رو انداخت روی پای من و گفت : نگهدار تو خونه باهاش بخوری . نترس مارلین نمیزاره تنها بمونی . تازه منم که این روزا رو بیشتر با مهتابم .
– تو کار نداری ؟
– چرا یه کارخونه ی بزرگ دارم اما بابا میگردونتش . حوصله ی شرکت و کارخونه رو ندارم .
– ببینم کامیار که نمیاد ؟
– کجا ؟
– خونت .
– من اصلا حس نمیکنم اون داداش من باشه . من و اون با هم حسابی فرق داریم . اون به زور به من سلام میکنه چه برسه بیاد خونه .
– خونت کجاست ؟
– زعفرانیه .
سرمو تکون دادم و گفتم : من و فرشته خواهر نیستیم .
– میدونم .
– از طبقه ی پایینیم . سواد و مدرک هم نداریم .
– میدونم .
حالم خوب نبود … حال حرف زدن نداشتم . انگاری یه تیکه از من تو خونه جا مونده بود .
موبایلمو خاموش کرده بودم . پلاستیک بستنی رو انداختم صندلی پشت ، تا رسیدن به خونه ی کسری هیچکدوممون حرفی نزدیم .
پیاده شدم و لنگون لنگون رفتم دم در . کسری در رو باز کرد و گفت : به مارلین گفتم . فعلا دانشگاهه اومد مراقبته . من باید برم خونه ی بابایی . خداحافظ . مراقب خودت باش .
پلاستیک بستنی ها رو داد و منو تا توی خونه همراه کرد . بعدش رفت و در رو محکم بست .
خودمو انداختم روی تخت . چه پاییز غم انگیزی بود . برای کی ؟ برای من ؟
برای مهری ؟ اونی که خنده و اخم رو باهم داشت … مهری که اگه کسی رو یک روز نمی خندوند می مُرد .
یکم تو اتاق ها سرک کشیدم . پامو عین یه جسم مرده روی زمین میکشیدم .
خونه ی کسری آپارتمان تک واحدی بود . درش رو که باز کردم حدود اتاق عمه خانوم هال داشت و یه قسمتی از هال هم آشپزخونه بود . دوتا پله میخورد به طبقه ی بالا که پذیرایی بود و توی پذیرایی سه تا در بود . هر سه تا هم انباری بود . و از وسط پذیرایی چهار تا پله میخورد به یه راهرو . ته راهرو اتاق مارلین بود و در سمت راست راهرو عکس های مارلین و کسری و هیچ دری نبود اما توی سمت چپ سه تا در وجود داشت . یکی دستشویی و حموم ، یکی اتاق خواب کسری و یکی اتاق کارش .
خودمو انداختم توی حموم و شیر آب رو باز کردم . آب سرد ریخت روم و من با صدای بلند گریه کردم .
اونقدر گریه کردم که هق هق صدام در اومد .
میخواستم داد بزنم … ولی صدام یاری نمیکرد . شیر آب رو بستم ، لباس هامو در آوردم و یکی از حوله ها رو تنم کردم . رفتم موبایلمو برداشتم و روشنش کردم . هم فرشته زنگ زده بود هم پرهام .
زنگ زدم کسری و گفتم لباس هامو بیاره اونم قبول کرد . موبایلو خاموش کردم .
رفتم تو اتاق مارلین . یه اتاق مشکی و سیاه . با ست کامل بزرگونه . مغزم یاری نمیکرد که چیزی فکر کنم .
یکی از لباس های مارلین رو پوشیدم و روی تختش خوابیدم .
پاهامو توی شکمم جمع کردم . یک لحظه قیافه پرهام وقتی شبا رو به روم میخوابید اومد جلوم .
پرهام چقدر معصوم میخوابید . وقتی میخواست چشماشو ببنده میخندید .
چرا اون چیزا رو بهش گفتم ؟ … چرا دلش رو شکوندم ؟
آروم و خفه گفتم : پرهام ببخشید .
داشت چشمام روی هم میرفت که در اتاق باز شد . توی تاریکی اتاق یه نور سفیدی وارد شد که چشامو بستم .
غریدم : بری لای در ایشالله .
– اِ مهری … تو کجا اینجا کجا ؟
به مارلین که یه مانتوی ساده ی مشکی با مقنعه سرش کرده بود نگاه کردم . موهاش زده بود بیرون و دفتر هاش از تو کیفش ریخته بود روی زمین .
پاشدم و با گذاشتن پام روی زمین ، صدام رفت رو هوا .
مارلین هنوز وایساده بود .
بهش توپیدم : جن دیدی یا گودزیلا ؟
– خودتی مهری ؟ چرا موهات یه رنگ دیگه است . ابرو هات و …
– آره بابا خودمم . یه صفا به صورت دادم بده ؟
– نه اصلا . تو ، تو این اتاق میخوابی ؟
– معلوم نیست .
– راستی چی شد ؟
– چقدر حرف میزنی . لباس هاتو عوض کن من میرم یه چیزی درست کنم بخوریم .
سرشو تکون داد و اومد تو اتاق . رفتم بیرون و در رو پیش کردم .
به پای راستم فشار نمی آوردم . رفتم تو آشپزخونه و یک لحظه وایسادم . یاد آشپزخونه ی اون خونه افتادم .
اون شبی که با پرهام املت خوردیم . چشامو مالوندم و با خودم گفتم : مهری قوی باش . مگه چقدر ضربه خوردی ؟ یه اعتماد کردی و حالا فهمیدی اعتمادت خوب نبوده . بس کن دیگه .
سماور برقی رو روشن کردم . با اینکه زیاد نمی فهمیدم ، اینقدر باهاش ور رفتم که روشن شد .
تک تک کابینت ها رو گشتم ، دوتا کیک پرتقالی برداشتم . یه کاسه پُر کردم از پولکی و کشمش . کاسه و کیک ها رو گذاشتم توی سینی و چای هم وقتی آماده شد گذاشتم کنار پولکی . سینی رو برداشتم و رفتم تو هال . یه ست مبلمان سفید و مشکی اِل مانند داشت و رو به روش یه سیستم کامل تی وی و از این دم و دستگاه ها .
مارلین یه شلوار راحتی و تاپ که روی تاپه عکس یه جفت سیبیل بامزه بود رو پوشیده بود و موهاش رو بالا بسته بود . نشست کنار من و چایش رو گرفت تو دستش .
گفت : پاپا برام یه چیزایی گفت اما …
– اولا پاپا رو بیخیال شو و بگو بابا .
– خب نمیشه .
– چرا ؟
– رفته تو مغزم در نمیاد .
– من آدمت میکنم میفهمی ؟
خنده ی کوتاهی کرد و گفت : اینو بدون نمیشه .
برگشتم و نگاش کردم : میشه .
– راستی پرهام بهم زنگ زده . بیا بهش یه زنگ بزن .
موبایلش رو گرفت تو دستش . دستمو بردم سمت مبل کناریمون و به موبایلم اشاره کردم .
– اگه میخواستم میتونستم زنگ بزنم اما ..
– میخوای زنگ بزنی اما غرورت اجازه نمیده . چی به پرهام گفتی ؟
– بیخیال مارلین . پرهام مرد .
– پرهام آدم خوبیه .
با پوزخند گفتم : آره حتماً .
یدونه پولکی گذاشتم تو دهنم . مارلین چاییش رو گذاشت روی میز و گفت : یکدفعه بارون گرفت هوا سرد شد . چایی خیلی میچسبه .
– آش خوبه .
– آخ هوس کردم . میتونی درست کنی ؟
دستمو گذاشتم روی پاهام و گفتم : درس نداری تو ؟
– نه بابا چه درسی . بیخیال درس .
زدم پشتش … چیزی نگفتم که فکر کرد میخوام نصیحتش کنم .
گفتم : آره … بیخیال درس . دنیا دو روزه .
یدونه دیگه پولکی انداختم تو دهنم و گفتم : زنگ بزن بابات بگو نخود بگیره .
– خب تو زنگ بزن .
– زنگ بزنم که مهتاب موهامو بکنه ؟ بخیالش .
– فقط نخود ؟
– رشته فرنگی دارید ؟
شونه هاش رو انداخت بالا. یدونه زدم به پیشونیش با انگشتام و گفتم : پس تو چجوری میخوای کد بانو بشی ؟ ازت یه دختر سفت میسازم تا وقتی اینجام .
– بیخود تلاش نکن .
– تو واقعا لوسی .
– میدونم .
– خب چرا بر طرفش نمیکنی ؟ تو نونزده سالته . دو سال دیگه شوهر میکنی . حتما شوهرت باید نازت رو صبحا بکشه و بگه عزیز دلم صبحونه چی برات درست کنم ؟ زن اون زنیه که وقتی شوهرش پا نشده خونه برق بزنه . نُه ماه تحمل یه بار رو داشته باشه . با این حساب ، تو ، متاسفانه میترشی !
خندید و گفت : پس کمکم میکنی نترشم ؟
– واقعا چرا دخترا اینجورین ؟ تا کلمه ی ترشیدن میاد میگن نه من نمیخوام و کمکم کن و از این جور چیزا .
– طبیعت یک دختره .
– ولی من اینجوری نیستم . ترشیدم ، ترشیدم . نترشیدم ، نترشیدم .
– حرف زدن آسونه عمل کردنش سخته .
همون موقع صدای زنگ در اومد . رفتم سمت آیفون و برداشتمش .
– بفرمایید ؟
– ماری باز کن اومدیم پارتی .
آیفون رو گذاشتم سر جاش و رو به مارلین با تعجب گفتم : پارتی گرفته بودی به ما خبر ندادی ؟
مارلین با کف دستش زد به پیشونیش و گفت : وای یادم رفته بود … میگم مهربان …
– نترس من کاری ندارم ، برو دعوتشون کن بیان تو . بشینید تو پذیرایی کسی هم بهتون کار نداره . منم خوراکی درست میکنم میارم براتون .
اومد منو بغل کرد و لپمو بوسید .
در رو باز کرد و گفت : بخدا ماهی .
– برو خودتو سیاه کن نه منو . میدونم میخوای به بابات چیزی نگم .
– از کجا فهمیدی ؟
– این دیگه رازه .
بعد از چند لحظه با دوستاش که همه اشون دختر بودن رفتن پذیرایی .
یه قوطی توی کابینت بود پُر از ذرت .
گاز رو روشن کردم و یه قابلمه گذاشتم روش . ذرت ها رو ریختم توی قابلمه و تا وقتی که حاضر بشه شروع به ریختن قهوه شدم .
چایی ها رو گذاشتم تو یه سینی و چهار پنج تا کیک هم گذاشتم . داد زدم : مارلین … بیا چایی !
مارلین سینی رو برداشت و گفت : بازم ممنونم .
– برو بهت میگم .
ذرت ها که آماده شد خودم براشون بردم . با اومدن من همه اشون ساکت شدن . شیش تا دختر بودن . نشسته بودن روی زمین . ذرت رو گذاشتم وسطشون .
یکی از دخترا گفت : چه مامان خوبی داری مارلین .
برگشتم و گفتم : من مادرش نیستم . مادرش بیرونه . من … من یکی از فامیل هاشون هستم امروز اومدم پیشش .
مارلین با چشم های پُر از تشکر بهم نگاه کرد . فهمیدم که به بچه های دانشگاهش نگفته که من مادر ندارم .
یک لحظه وقتی خودم نونزده سالم بود اومد جلوی چشمام . اون موقع موهام رو بلند کرده بودم و به اصرار فرشته با سوزن گوشام رو سوراخ کرده بودم . یه آدامس گرفته بودیم که توش دوتا خالکوبی اژدها بود . با کلی زور چسبونده بودیم به بازومون .
اون موقع تو کافه ی سیا کار میکردم و بلد شده بودم قهوه و نسکافه اینا رو خیلی عالی درست کنم . چقدر من با این دخترا فرق داشتم . خب اینا هر روز یه مدل مانتو یه مدل مو . ولی ما چی ؟ ما فقط خالکوبی های روی بازومون هر دفعه عوض میشد . بعضی ها هم اینقدر سفت بود که وقتی با سیم میشستی خون می اومد .
رفتم روی مبل نشستم و تی وی رو روشن کردم .
با یکم سختی چهار تا دکمه رو بالا پایین کردم .
یه کانال یه فیلم تازه شروع کرده بود . با زیر نویس فارسی بود !
موبایلمو برداشتم و گذاشتم کنارم . سینی چای که روی میز شیشه ای و مربع شکل بود رو برداشتم و گذاشتم روی مبل کنارم . پولکی دوست داشتم .
پولکی ها که تموم شد ، پاشدم و سینی رو گذاشتم روی اپن . روی مبل دراز کشیدم .
موهام هنوز هم خیس بود . آرنجم رو گذاشتم روی سرم . به موبایلم خیره شدم . دو دل بودم که گوشیم رو روشن کنم یا نه … یک لحظه چشم های پرهام اومد جلوی چشمم . به سقف خیره شدم و سعی کردم پرهام رو از خودم دور کنم .
اما گردی صورتش رو توی سقف دیدم . به من میخنده و میگه : مهربان .
از روی مبل پا میشم . عین کسایی که کابوس دیده باشن . صدای مهربان گفتنش توی گوشم میپیچه . محکم گوش هامو میگیرم .
اما صدا بلندتر میشد . متوجه نشده بودم که موبایلم رو روشن کردم و داره زنگ میخوره . نگام به اسم پرهام و موبایلم که داشت می لرزید افتاد .
یه قطره اشک از چشمام چکید . موبایل رو برداشتم . صدای عصبی و کلافه ی پرهام تو گوشم پیچید : اَلو مهربان … خونه ی کسری هستی ؟ خب این خیلی بهتره از اینکه ازم دور باشی . چون به قول خودت من باهات بیشتر از این کار دارم .
سیل اشکام راه افتاد . پاشدم رفتم تو آشپزخونه . روی زمین نشستم و تکیه به کابینت دادم .
پرهام ادامه داد : میدونی دل من هم عین یه گلدونه . هر کی خواست بزنه بشکونه . ارزون قیمته میشه دادش به چینی بند زن .
میخواستم بگم ببخشید اما غرور لعنتیم اجازه نمیداد . اصلا چرا من باید بگم . اون باید بگه . اون باید بگه معذرت میخوام که بهت نگفته بودم و ازت استفاده کردم . تازه بخاطر پامم که الان بخیه خورده باید معذرت خواهی کنه .
پرهام با اخم گفت : میدونم بر میگردی .
به همین خیال باش
– مهربان خانوم پول خیلی دوست داره . شاید بیشتر از مادرش .
دستامو محکم فشار دادم .
– فقط زنگ زدم بگم … برگشتی دیگه خبری از پرهام مهربون و شوخ نیست . همه چیز رو خودت خراب کردی . حرفی هم هست که بزنی ؟
بلاخره قدرت خودمو پیدا کردم و با تمام غرورم یه سیلی بهش زدم : هیچوقت پیش تو بر نمیگردم . حقته هر کی ترکت بکنه .
گوشی رو قطع کردم و پرتش کردم به سمت دیوار .
گوشی هزار تیکه شد و افتاد کف آشپزخونه . پاهامو توی دلم جمع کردم و سرمو گذاشتم روی پاهام . یه مدت گذشته بود که دستی رو روی شونه ام احساس کردم .
– مهربان جون … خوبی ؟
سرمو بالا آوردم و با چشمای داغون از اشک بهش خیره شدم .
– خوبم مارلین .
– وای گوشیت . بزار سیم کارتت رو پیدا کنم . نشست روی زمین و تیکه های گوشی رو جمع کرد .
– دوستات رفتن ؟
– آره . دستت هم درد نکنه . مهربان جون برو صورتت رو بشور . جای اشک خشک شده روی صورتت .
از کف آشپزخونه پاشدم و رفتم تو پذیرایی . پله ها رو رفتم بالا و رفتم تو دستشویی .
حرف های پرهام تکرار شد برام ” مهربان خانوم پول خیلی دوست داره”
این حرفش از همه ی حرف هاش برام گرون تر شده بود .
دستمو مشت کردم و گفتم : آره بر میگردم . اما چه بر گشتنی . از بدنیا اومدن خودت پشیمون میشی . حالا حالا هم بر نمیگردم .
صورتمو شستم و خشک کردم . اومدم بیرون ، زنگ خونه خورده شد . مارلین داد زد : بابا اومد .
چه عجب ، بـابـا !
رفتم توی هال و به کسری که کیسه های خرید رو حمل میکرد با یه علامت سوال نگاه کردم .
آروم گفت : پرهام نزاشت بیارم . گفت وقتی میبره که خودش بیاد .
لبامو گاز گرفتم و با خودم گفتم : خوب بازی میکنی آقا پرهام . وقتی میبرم که خودم برم . خب منم میام .
رو به کسری گفتم : میرم آماده بشم . میریم عمارت .
با تعجب بهم نگاه کرد و دوتا کیسه رو گذاشت روی اُپن . مارلین به من گفت : بیا بهت مانتو بدم .
از کنارم رد شد اما من هنوز عین مرده ها اونجا وایساده بودم .
کسری یه لیوان آب برای خودش ریخت و گفت : پرهام کلافه بود ، انگاری وقتی تو نیستی اون نصفه و نیمه ست .
یه پوزخند زدم اما چیزی نگفتم . عقب عقب رفتم تا اینکه خوردم به پله ها . برگشتم و آروم رفتم تو پذیرایی که نگاهم به وسایل روی میز افتاد . وای ، نه !!! نباید به پرهام زنگ میزدم و نباید جواب میدادم حالا کسری ببینه به مارلین گیر میده و مارلین تو دردسر می افته . داشتم هنوز نگاه میکردم که مارلین با مانتو اومد و در پذیرایی رو بست و گفت : نگران نباش میبرم تو اتاق خودم میگم باهم خوردیم .
با لبخند بهش نگاه کردم و گفتم : شیطون .
مانتو و پوشیدم و گفتم : شلوارم خوبه نه ؟
– نمیخوای عوض کنی ؟
– تو ماشینم بعدش میرم خونه دیگه بعدش هم دوباره تو ماشین .
سرش رو تکون داد و یه شال مشکی داد دستم .
شال رو سر کردم و در رو باز کردم .
اومدم بیرون و گفتم : بریم ؟
کسری اومد رو به روم و گفت : بریم .
از مارلین خداحافظی کردیم و سوار ماشین شدیم .
توی ماشین کسری پرسید : پات چطوره ؟
– خوبه .
– مهربان ، من متوجه نشدم چرا تو اون خونه نیستی .
– چون پرهام از من هر چقدر خواست سوء استفاده کرد .
– امکان نداره !!
– اول نامزدم باش بعد همکار پلیس بازی بعد هم جلوی خانواده ام وایسا . انگاری یه نفر رو گیر آورده باشی هی بهش بگی چیکار کن چیکار نکن .
– پرهام به تو نیاز داره .
– بله برای کار هاش و بهار خانوم هم برای عشق بازیش .
خنده ی کوتاهی کرد که بهش توپیدم : نخند .
خنده اش رو قورت داد و گاز بیشتری داد .
وقتی به عمارت رسیدیم ، یه حس خاصی داشتم .
چشمم به پنجره ی اتاقمون افتاد ، کی بود اون بالا دم پنجره دست به سینه ما رو نگاه میکرد ؟
کسری از کنارم گذشت و گفت : من به عشق مهتاب میرم تو .
خنده ی کوتاهی کردم و زیر لب گفتم : خوش به حالت .
رفتم تو و اولین کسی که دیدم فرهود بود . تا منو دیدی گفت : اَه چه زود برگشتی . داشتم نفس میکشیدم .
با خنده گفتم : نترس وسایلم رو بر میدارم و میرم .
– برای همیشه ؟
– اگه برم فری رو هم میبرم .
– آخ ببرش که داره سکته ام میده . پرهام بالاست . برو شاید کمکت کرد .
زیر لب گفتم : حتما .
چون پام درد میکرد ، از آسانسور استفاده کردم .
به راهروی اتاق ها که رسیدم یک راست رفتم جلوی در اتاق ، قلبم تالاپ تلوپ میکرد و میترسیدم از قفسه ی سینه ام بزنه بیرون . در رو باز کردم و پرهام رو نیمه لخت جلوی پنجره دیدم .
دست هاش رو به کمرش زده بود و از تو تراس به باغ نگاه میکرد .
رفتم سمت کمد که گفت : فقط اونایی رو که خریدی ببر . نه اونایی که مال بهاره .
یه چمدون در آوردم که گفت : تو چمدون نخریدی نه ؟
بی توجه به حرف هاش هر چی لباس دم دستم اومد انداختم توی ساک . داشتم به لباس مجلسی ها نگاه میکردم که لباسی که برای تولد پرهام خریده بودم نگاه کردم .
لباس رو از جا رختی در آوردم و انداختم جلوی پاش و گفتم : اینو من خریدم اما هدیه بدش به بهار .
عصبی دستشو کرد تو موهاش . اومد سمت من و دستامو گرد . از بس مچ دستام رو فشار داده بود حس میکردم توی دستام خون وجود نداره. زل زده بودیم به چشمای هم .
پرهام عصبی گفت : چطور دلت اومد ؟ فقط بخاطر پول ؟
دستامو ول کرد و دوباره رفت سمت پنجره .
چیزی نمیگفتم چون نمیخواستم خودمو حرص بدم و گرنه بلد بودم حرف هامو بکوبونم تو صورتش داشتم کار میکردم که لباسی که تو تولد پوشیده بودم افتاد روی موهام .
از روی زمین پاشدم و ساک رو انداختم روی تخت . بدون اینکه نگاهی به پرهام بندازم ، یک سری جواهرات و زیورآلات که مال خودم بود رو برداشتم و انداختم یه گوشه ی ساک .
صدای پرهام میلرزید : چرا میری ؟
– چرا نرم ؟ بلاخره اینجا به قول تو پول خوبی داشت اما … گور بابای پول . مهم اینکه من اینجا احساس امنیت نمیکنم و شدم عروسک کوکی هر داستان شما . پاشم به فامیل ها ناسزا بگم . احساسات دروغینم رو بکوبونم تو صورت یه دختر بیچاره ی حماقت کار و همکار پلیس بازی های تو باشم .
اومد جلوی من با عصبانیت وایساد ولی با لحن آرومی گفت : من ازت استفاده نکردم .
– آره تو نیاز داشتی .
– مهربان بس کن . ما بهم اعتماد کردیم ، توی یک هفته بهترین دوستای هم شدیم .
– مشکل ما زمان زودگذری بود که ما آشنا شدیم . به قول فرشته من سبک بازی در میارم . اگه از همون اول سنگین بودم این اتفاق ها برامون پیش نمی اومد .
– پس تقصیر خودته ؟!
– تو دنبال مقصری ؟
جوابی نداد ، رفت دم پنجره و لباسش رو از روی صندلی برداشت . با موبایلش یکم ور رفت ، یکدفعه صدای یه آهنگ بلند شد :

دلخوری از بغض پری میفهمم
ناراحتی غصه داری میفهمم
دلواپسه فردای با من بودنی
دلگیری از من اما درگیره منی
داری دل میزنی دل میکنی تو کم کم
من بهت حق میدم من حالت و میفهمم
داری دل میزنی دل میکنی تو کم کم
من بهت حق میدم من حالت و میفهمم
نبض احساست و میگیرم و حالت خوش نیست
این دفعه نیت من خیره تو فالت خوش نیست
دارم میبازمت ای داده بیداد
خودم کردم که لعنت بر خودم باد
دارم میبازمت ای داده بیداد
خودم کردم که لعنت بر خودم باد
دلخوری از بغض پری میفهمم
ناراحتی غصه داری میفهمم
دلواپسه فردای با من بودنی
دلگیری از من اما درگیره منی
داری دل میزنی دل میکنی تو کم کم
من بهت حق میدم من حالت و میفهمم
داری دل میزنی دل میکنی تو کم کم
من بهت حق میدم من حالت و میفهمم
نبض احساست و میگیرم و حالت خوش نیست
این دفعه نیت من خیره تو فالت خوش نیست
دارم میبازمت ای داده بیداد
خودم کردم که لعنت بر خودم باد
دارم میبازمت ای داده بیداد
خودم کردم که لعنت بر خودم باد

بعد از تموم شدن آهنگ گفت : اینا حرف های من بود !
– پس … خودت کردی نه من !
ساک رو برداشتم و داشتم میرفتم که صدای بغض آلودش اومد : نرو .
– تو چته ؟ برو به همه بگو ایندفعه مشکل از مهربان بود که ما از هم جدا شدیم و بعدش تو برو با بهار و یک عمر ، خوش و خرم باهم زندگی کنید .
تا حرف های منو شنید منو کشید داخل و در رو بست . منو چسوبند به دیوار و گفت : اینو بفهم که بهار فراموش شده .
– ولم کن بزار برم پرهام .
– نمیخوام … تو اینجا میچسبی و نمیری . چون نباید بری .
– ولم کن .. میگم برو کنار .
نعره زدم : گمشو اون ور .
منو ول کرد و من موهای پریشونم رو صاف کردم .
یه دستی به لباس هام کشیدم و رو بهش گفتم : ازت ….
با غم و علامت سوال بهم نگاه کرد .
یه صدایی گفت : مهربان شاید واقعا اون قصد بدی نداشته باشه . شاید واقعا نخواسته ناراحت بشی . در ضمن تو نمیتونی از اون متنفر بشی .
– ازم چی ؟ اگه میخوای بری ، تموم این بازی رو باختی ! پس بمون بزار رو در رو بازی کنیم نه دور از هم . تو عاشق بردنی نه ؟ پس بمون و منو شکست بده فقط … بمون !
ساک رو برداشتم و رفتم سمت در . دستمو روی دستگیر یکم چرخوندم و گفتم : نه ، برام مهم نیست کی ببره یا ببازه . مهم اینه تو با بهار بهتری !
داشتم در رو باز میکردم که منو برگردوند و چسبوند به دیوار ، مهلتی برای کاری نداد و لب هاشو گذاشت روی لب هام .
دستام بی اراده خشک شد . مغزم اجازه ی فکر هیچ چیزی رو نمیداد بهم .
بلاخره منو ول کرد ولی دستاش رو گذاشت روی دیوار و منو توی محوطه ی خودش زندانی کرد .
با آستین مانتوم لب هامو پاک کردم و گفتم : ازت … ازت بدم میاد ، حالم ازت بهم میخوره من ازت …
انگشت اشاره اش رو گذاشت روی لبم و گفت : تو نمیتونی از من متنفر باشی .
انگشتش رو گاز گرفتم و گفتم : نه اتفاقا متنفرم .
– تو باید بمونی اینجا … اگه نمونی من دیوونه میشم .
دستاش رو برداشت و دور اتاق یه چرخ زد و گفت : حس میکنم تو این دنیا هیچکی منو دوست نداره . حتی بهار . من قصدم انتقام از بهاره و گرنه هیچوقت نمیخوام تو زندگیم باشه . اون یه اشتباه بود که نمیخوام تکرار بشه . اما تو … تو یه طلوع بودی . مهربان تو طلوعی برای اینکه بفهمم یکی هم منو دوست داره هست .
دیدم شونه هاش داره میلرزه . از اینکه پرهام مغرور زده زیر گریه خودمو نفرین کردم .
با هق هق گفت : اگه بری من دوم نمیارم . اگه بری من زنده نمی مونم . مهربان میخواستم خودم بهت رانندگی یاد بدم .. میخواستم وقتی با صیغه ی محرمیت مال هم میشیم بهت بگم که دوست دارم . مهربان من هزار تا آرزو دارم . تو کمکم کردی که بفهمم میشه بهشون دست پیدا کرد .
از حرف هاش گریم گرفت . چرا اینقدر من بی رحمم ؟
ادامه داد : مهربان اون شبی که افتاده بودی دنبالم و بعد پات پیچ خورد یادته ؟ دیشب خودمو به خدا قسم مقصر میدونستم . اگه من با اون آهنگ نمی رفتم به زمان قدیم . تو اونجوری درد نمیکشیدی .
– پرهام .
برگشت و با چشمای سرخ گفت : جانم ؟
یه قدم به جلو برداشتم و گفتم : منظورت چیه ؟
اومد جلو . سرمو بلند کردم و به چهره اش نگاه کردم .
آروم گفت : من … من … !
– تو چی ؟
– من … !
یه قطره اشک از چشمام افتاد و گفتم : دِ بگو دیگه !
– من …. من خیلی … خیلی خیلی !
کلافه نگاش کردم که چشماش رو بست و گفت : من خیلی خیلی دوست دارم .
چشمای قهوه ایش رو انداخت توی چشمام و گفت : خیلی دوست دارم . تو نگاه اول فهمیدم تو چقدر متفاوتی . بعدش منو مجذوب خودت کردی . تو خوشگل نیستی اما جذابی . اون وقتی که دیدم کامیار داشت تو رو سینه ی دیوار اذیت میکرد دیگه هیچ چیز جر زجر تو رو ندیدم . میخواستم کامیار رو نابود کنم . نابودِ نابود !
در مقابل اون همه احساس نمیدونستم چی باید بگم .
سرمو انداختم پایین که چونمو توی دستاش گرفت و گفت : بگو که میمونی . بگو که نمیری ! اگه موضوع امنیته ، من جونمو برات میدم . آخه کجا میخوای بری مهربان ؟
صورتمو از دستاش خلاص کردم و گفتم : پرهام من … من هیچ احساسی جز عادت به تو ندارم .
یه قدم عقب رفت و سُر خورد روی زمین . وقتی دیدم اون همه شکسته دلم نیومد اینجوری تمومش کنم .
دستامو مشت کردم و گفتم : ولی من میمونم پیشت .
تا اینو شنید از جاش بلند شد و منو سفت توی بغلش گرفت . دستام بی حرکت بودن تا اینکه تصمیم گرفتم من هم بغلش کنم . با صدای پُر از خوشحالی گفت : یک دنیا رو بهم دادی . همین فردا سیغه ی محرمیت رو میخونیم .
با خنده گفتم : زود نیست .
منو از خودش جدا و کرد و یک نگاه کامل به همه ی صورتم انداخت و گفت : همین که کنارم … یک دنیا ارزش داره !
یه لبخند کوچیک زدم . معذب بودم که اون به من علاقه داره اما من چی ؟ واقعا یه عادت کوچیک .
ساک رو ازم گرفت و انداخت یه گوشه . شالم رو برداشت و گفت : من فردا میتونم ..
– پرهام خواهش میکنم … من علاقه ای نمیبینم .
سرش رو تکون داد و گفت : متاسفم . میای شام بریم بیرون ؟
– نه ! میخوام اینجا تو باغ بخورم .
– پس من برم یه شام خوب درست کنم … چی میخوری ؟
– فسنجون .
با چشمای شادش به چشم های بی روحم خیره شد و رفت .
کلافه روی تخت نشستم و سرمو توی دستام گرفتم . پرهام منو دوست داره … منو … دوست … داره !
آخه چجوری ؟ مگه من چی دارم که بهار نداره ؟ دستمو مشت کردم و آروم گفتم : لعنتی . اینو کجای دلم بزارم ؟
تلفن اتاق زنگ خورد . موبایل پرهام بود . برداشتم که گفت : راستی امروز دقت نکرده بودم . خیلی خوشگل شدی .
– خوبه به این توجه کردی .
– من همیشه به تو توجه میکنم .
– برو به کارت برس .
گوشی رو قطع کردم و با خودم گفتم : هــی ، افتادی تو چاه … تازه بگو کی ، مهربان خانوم مغرور و لجباز !
یک لحظه به سرم زد که پاشو برو خونه ی کسری .
داشتم عملی میکردم و ساک رو برمیداشتم که یکی محکم زد به در .
در رو باز کردم و فرشته رو با واکر دیدم . اومد تو و نشست روی تخت ، پاش رو گذاشت روی واکر و گفت : موندی !
– وای فری دارم دیوونه میشم .
نشستم کنارش ، موهامو دادم عقب و گفتم : پرهام بهم گفته من دوست دارم .
فرشته زد زیر خنده . با حرص گفتم : کوفت .
دست از خندیدن برداشت و جدی گفت : شوخی نمیکرد ؟ شاید گفته تو بمونی تا دوباره به قول خودت براش یه وسیله باشی .
– شاید . نمیدونم !
– شاید هم واقعا دوست داره . وای مهربان فکرشو بکن ، بشی زن پرهام ، راستی تو چی گفتی ؟
– گفتم پرهام من علاقه ای بهت ندارم تنها چیزی که من فکر میکنم توی قلبم به تو هست یه حس عادته .
– شاید هم برادری .
– نه ، با این اتفاق ها من دیگه اون حس برادری رو از دست دادم .
– ببین مهربان فقط فکر نکن که تو برای اون وسیله ای . ما از فرهود و پرهام هم بد سوء استفاده کردیم . فکرشو بکن … با یه نفر بمونی تازه وقتی بهت بگه دوست دارم اما تو به فکر اون پولی که بهت میده باشی . البته پرهام الان گرمه اما وقتی بفهمه تو به پول بیشتر از یکی که بهت ابراز علاقه کرده بیشتر اهمیت میدی …
به من نگاه کرد و گفت : یه اتفاق وحشتناک می افته . یه جدایی که ویروسش به همه میرسه .
– میگی چیکار کنم ، وای من برای اولین بار دارم به آینده ام فکر میکنم .
فرشته رفت عقب و تکیه به تخت داد .
– فری چیکار کنم ؟
شونه هاش رو انداخت بالا و گفت : صبر و مُدارا !
– به کسی نمیگی ها مخصوصا فرهود .
– من عمراً به فرهود سلام کنم .
– آره جون عمت . پس امروز تو سالن پایینی چه غلطی میکردین ؟
– بهم آب قند داد .
– همین ؟
بهم با تعجب نگاه کرد و گفت : همین .
– آره جون عمت . درست حرف بزن فری دقیق بگو چی شد .
– هم مغروری ، هم لجباز ، هم خشن ، هم فضول . تنها چیزی که از دختری بلدی فضولیه .
– بنال ببینم .
– بخدا هیچی نبود .
– فرشتـــــــــــه .
یه دندون قروچه ای براش اومدم که آب گلوش رو با صدا پایین داد و گفت : خب معذرت خواهی کرد …
بهم نگاه کرد و گفتم : تو ام که برای موضوع های پیش پا افتاده سخت میگیری حتما برای حفظ جونت گفتی مهم نیست .
– دقیقا .
از روی تخت پاشدم و رفتم سمت دیوار . رو به روش وایسادم و سرمو کوبوندم به دیوار .
فرشته خیلی عادی گفت : عادت بچگی برگشته ؟
دوباره زدم به دیوار و با حالت گریه گفتم : خفه خون بگیر فرشته . پرهام کم بود توهم اضافه شدی .
– من هر جور حساب کردم تو و پرهام نمیتونید بیشتر از یکی دو روز دور از هم بمونید پس اگه احساس پرهام درست باشه و احساسی هم تو قلب تو باشه شما ازدواج میکنید منم میشم خاله .
ایندفعه محکم تر زدم و بلند غریدم : خفه بمیر بابا !
فرشته گفت : کتاب نداری .
برگشتم سمتش و گفتم : همین کتابا روی مغزت اثر گذاشته ، هر چند تو از اول هم خُل بودی . یکم کتاب خوندی سطح علمیت رفته بالا ، خانوم دام پزشک .
– تو هم بخونی بد نیست .
– دیگه همه میدونن من سیکل دارم شما هم دیپلم ردی هستی !
با جیغ گفت : برو گمشو . من دیپلمم رو گرفتم .
– من شرط میبندم نمیدونی بعد از “ح” چی بود .
– راستی چی بود ؟
– چمیدونم .
– دیدی تو هم نمیدونی.
داد زدم : این اصلا مهم نیست فرشته .
– خب چی مهمه ؟
– آدم شو . سعی کن آدم بشی . من که نتونستم آدمت کنم حداقل یه تکونی به خودت بده ، هر چند … پات شکسته !
به پاش نگاه کرد و گفت : الهی در به در بشی مهری .
– نظر لطفته . حالا برو پیش فرهود جونت ، اون برات آب قند بیاره تو هم هی بگی مواظب باشی دستت به من نخوره .
فرشته چپ چپ نگاه کرد که گفتم : ایندفعه جوری سرمو میزنم به دیوار که خونه بلرزه . برو دیگه !!!
فرشته واکر بدست از اتاق رفت بیرون . وقتی فکر کردم رفته سرش اومد تو چهارچوب در و گفت : امشب مواظب خودت باش ، عشق بیش از حد پرهام کار دستت نده .
به دیوار اشاره کردم ، بعدش با کف دستم زدم به پیشونم و دستمو محکم زدم به دیوار .
خداحافظی کرد و رفت .
ولی حال میداد یک بار دیگه هم بزنم . داشتم میرفتم سمت دیوار که در اتاق باز شد .
برنگشته سرمو زدم به دیوار ، بعد از این ضربه سرمو به دیوار تکیه داد و گفتم : باز چی میخوای فرشته ؟
– شام حاضره عزیزم .
برگشتم و به پرهام نگاه کردم : چطوری فسنجون رو اینقدر زود درست کردی ؟
– آخه فسنجون درست نکردم . سوسیس بندری چطوره ؟!
– هر چی باشه ، باشه !
یک لحظه از خودم بدم اومد که در مقابل اون همه احساسات پرهام من مثل سنگ داشتم رفتار میکردم . گفتم : برو ، من لباس هامو عوض کنم میام . خنکه بیرون ؟
– آره .
سرمو تکون دادم . حس کردم جا خورده از رفتار سرد من .
آخه تقصیر من چیه ؟
« حداقل یه لبخند میزدی »
که چی بشه ؟
« این همه این بچه ذوق داره ، حالا تو با این اخلاق سگیت بزن تو ذوقش . تقصیر خودش که نیست ، دلش پیش تو گیر کرده ، همون طور که توهم کسی رو نداری اونم کسی رو جز تو نداره . »
تصمیم گرفتم رفتم پایین بهتر باهاش رفتار کنم .
موهامو از پشت بستم و یه شال روی لباس هام انداختم . لباس های تنم مال مارلین بود ، باید سر فرصت بهش بدم لباس هاش رو .
از اتاق زدم بیرون و نیم ثانیه بعد توی باغ دنبال پرهام میگشتم که صدای گیتار اومد . دنبال صدا رفتم و پرهام رو دیدم که کنار کلبه یه میز گذاشته بود و دوتا صندلی رو به هم .
نشستم روی یه صندلی و با لبخند گفتم : آهنگ میزدی ؟
– دارم مینویسم .
– اوه ، آفرین .
با لبخند منم اون انرژی گرفت !
با همون لبخند های جذابش گفت : دیگه جایی نمیری نه ؟
انتظار هیچ حرف عاشقونه ای رو نداشتم و حتی حوصله اش رو هم نداشتم . حرف های عاشقونه وقتی قشنگ بود که منم عاشقش بودم ولی خب … !
یه لبخند سرد زدم و گفتم : دوست ندارم از این چیزا بشنوم .
لبخندش رو قورت داد و گفت : باشه .
یه اخم غلیظ کرد و گفت : میرم غذا رو بیارم .
از اخلاقش که عوض شده بود به شدت تعجب کرده بودم !
«هِه نترس … مثل تو اخلاقش قابل تعویضه . حالا هم فهمیده توی بی ذوق هیچی نداری اخم کرده … سر دو روز نرسیده میره پیش بهار جونش … توهم تا ته وجودت میسوزه .»
اصلا بزار بره … برای من مهم نیست . چرا من باید بسوزم ؟
دست به سینه نشسته بودم و داشتم صندلی رو تکون میدادم که نگاهم به یه برگه خورد . برداشتم و نگاهش کردم . اسمش لبخند بود !
یه چندتا از بیت هاش رو خوندم … نمیدونستم این لبخند مال منه یا بهار . من واقعا فکر میکنم میخواد از من بخاطر فراموش کردن بهار استفاده کنه . پس چرا امروز صبح داشت لپمو میبوسید اما یادش افتاد من بهار نیستم یه معذرت خواهی کرد و رفت . چرا ؟
یاد بوسی که از لبام کرد افتادم . تمام تنم یکدفعه گُر گرفت . توی اون سرما احساس گرما کردم .
محکم چشامو بستم … وقتی باز کردم چهره ی اخموی پرهام رو دیدم .
یعنی شانس رو داری ؟
یه بشقاب پُر از سوسیس بندری جلوم گذاشت و یه لیوان نوشابه .
یه لقمه گرفتم و خوردم … عالی بود .
بعد از اینکه غذام رو قورت دادم گفتم : خیلی خوشمزه اَس .. ممنونم .
با اخم سرشو تکون داد .
خودش هیچی نخورده بود ! پرسیدم : نمیخوری ؟
– نه ، تو بخور .
– پرهام .
– چیه ؟
با ناراحتی گفتم : از من ناراحتی ؟
با اخم بدی بهم نگاه کرد و پاشد ، گیتار و ورقش رو برداشت و گفت : شبت بخیر . امشب هم اتاق کارمم . کاری داشتی اونجام .
رفت سمت خونه … به دوتا بشقاب نگاه کردم و لیوان های نوشابه . یه نگاه به دوتا شمعی که تو جاشمعدونی داشتن آب میشدن نگاه کردم . پاشدم و شمع ها رو فوت کردم .
شمع ها که خاموش شد ، اشکی بخاطر غرور خُرد شدم ریختم . اون منو تحقیر کرد . وقتی با تمام دلسوزی پرسیدم ناراحتی بدتر از قبل نگام کرد .
لیوان نوشابه اش رو با هر چی قدرت توی دستم بود پرت کردم روی زمین که صدای شکستنش بدجور پیچید . متوجه یه قد بلند کنار پنجره ی بالا شدم . نگاه که کردم عمه خانوم از اتاق بزرگش داشت به من نگاه میکرد .
سریع دویدم و رفتم تو .
با هر چی سرعت تو پاهام بود رفتم تو اتاق . در رو بستم و نفس نفس کنان رفتم سمت میز آرایش .
شالم رو پرت کردم روی تخت و موهام رو زدم عقب . دستامو تکیه به صندلی میز دادم و تمام فشار بدنم رو روی دستام گذاشتم . دستامو برداشتم و صاف وایسادم .
نمیدونم چم شده بود … کلافه بودم و عصبی شایدم هم جا خورده !
لباس هامو با لباس های خوابم عوض کردم و خزیدم تو تخت .
اشکام جاری شد و متکا رو خیس کرد . سرمو کردم توی متکا و بلند بلند گریه کردم .
از همه چیز خسته شدم . حتی رفتار های ضد و نقیض پرهام . هیچوقت نتونستم بشناسمش . هیچوقت ! چرا با من این کار رو کرد ؟
اونقدر گریه کردم که خوابم برد .
صبح با نوازش نسیم پاشدم . جای اشک روی صورتم مونده بود و سردرد امانم رو بریده بود .
نگاهم به پرهام که کنار پنجره وایساده بود و داشت یه دفتر رو میخوند .
با صدای گرفته گفتم : سلام .
برنگشته سرش رو تکون داد . بدون توجه به من گفت : من منصرف شدم ، هر موقع تو بگی ما صیغه میخونیم .
با تعجب بهش نگاه کردم که از اتاق رفت بیرون .
داشت دوباره گریم میگرفت که یه صدا بهم نهیب زد : مغرور باش مهربان . توهم غرورت رو نشون بده بهش !
پاشدم و گفتم : قرار بود بهت نشون بدم وقتی بر میگردم دیگه اونی که میخوای نیستم . پس بهت نشون میدم آقا پرهام !
لباس هامو با یه بلوز آستین بلند آبی و شلوار جین پوشیدم . موهامو بستم و یه کلاه هم گذاشتم سرم .
داشتم می اومدم بیرون فرشته رو دیدم . رفتم سمتش و گفتم : سلام صبحت بخیر !
– سلام . خوش گذشت دیشب ؟
– آره خیلی ! آقا یک دفعه ای اخم کرد و گذاشت رفت اتاق کارش .
فرشته رفت تو فکر و گفت : دیروز دیدمش تو هال داشت با سامان یه سری حرف های رمز دار میزد . میگم کاشکی نمی اومدی . منم میخواستم بیام پیشت .
– حالا که اومدم … تا چشمت در آد . برو ببینم .
سوار آسانسور شدیم و رفتیم سالن ناهار خوری . کسی نبود . دوتایی شروع به خوردن کردیم که فرشته گفت : دیروز فرهود میگفت میخوان پرهام رو بفرستن ماموریت .
– چقدر خوب ، خوشحالم کردی . حوصله ی اخم و تخم آقا رو ندارم . چند ماه ؟
– سه ماه !!!
(سه ماه بعد)
چهار ماه بود که اومده بودم تو این خونه و الان دوازدهم دی ماه بود . فنجون قهوه رو گذاشتم وسط میز کوچیکی که توی تراس گذاشته بودم . الان رانندگی یاد گرفته بودم و تو یه آموزشگاه نقاشی یاد میگرفتم . فرهود به من کمک میکرد و هر کسی که میدید من تنهام سعی میکرد یه کاری بکنه . خب همه که نمیدونن من و پرهام واقعا نامزد نبودیم که .

پرهام قبل از رفتن هم همونطوری بود که قبلا بود ، سرد و یخ ! شال بافتم رو انداختم روی شونم و موهام رو باز کردم .

باد سرد بدنم رو لرزوند ، از روی صندلی پاشدم و رفتم توی اتاق . از سمت پنجره صدای لایی ماشینی اومد . باز هم شادمهر . از وقتی فهمیده پرهام رفته هر روز اینجاست ، همش هم میگه اومدم عمه خانوم رو ببینم .
البته عمه خانوم هم حدود چند ساعتی با شادمهر حرف میزنه . بدتر از شادمهر بهاره که هر موقع منو میبینه میگه دلت براش تنگ شده ؟! واقعا بعضی وقتا میخوام خفش کنم . از وقتی پرهام رفته ، هر شب با کلافگی سرمو میزارم روی بالشتش تا بوی خوب عطرش منو مست کنه و بعدش بخوابم . مهتاب و کسری هم به طور رسمی نامزد هم شدن و مارلین هم تغییر رشته داد و روانشناسی خوند ! پرهام از وقتی رفت فقط یک نامه نوشت به فرهود و تو اون گفته بود شاید یه چند ماهی بیشتر تو ماموریت باشه .

البته به قول فرشته برای من وقت خوبی بود تا فکر کنم و ببنم نبود پرهام چه تاثیری رو زندگی من داره .

فرشته حرفش رو پس گرفت و گفت ” حالا میفهمم چند ماه هم بدون پرهام دووم میاری ”
روی تخت نشستم و روی ملحفه دستی کشیدم . بعد از رفتن پرهام حس میکردم نیمی از من رو هم با خودش برده .

موبایلم زنگ خورد . شماره اش ناشناس بود … یک لحظه نفسم بند اومد … تلفن رو برداشتم و گفتم : اَلو بفرمایید .

هیچ صدایی نیومد ، دوباره گفتم : اَلو ؟
باز هم صدایی نیومد .

با تردید پرسیدم : پرهام ؟!
صدای آروم نفس کشیدن می اومد و این منو عصبی میکرد . از وقتی پرهام رفته اعصابم بدتر شده بود ! غیر از کسایی که میدونستن ما نامزد نیستیم ، بقیه زیاد دور و بر من نمی پلکیدن .

– یا حرف میزنی یا قطعش میکنم .

صدای آروم و خسته ای اومد : مهربان …

داد زدم : پرهام !

صدا سفت شد و گفت : سلام خوبی ؟

جلوی بغضم رو گرفتم و با غرور گفتم : خوبم .

حتی ازش نپرسیدم تو چطوری ! چقدر من دل سنگ شدم ؟!
پرهام با پوزخند گفت : خبر ها رو دارم . که شادمهر زیاد میاد نه ؟
– خب آره . که چی ؟
– میخواستم بگم هر چی اون موقع بهت گفتم ، یه شوخی محض بود ، گفتم که بمونی و بتونی کمکم کنی . منم مثل تو شدم ، پول پرست .

ناخن هامو توی پوست دستم کردم و با حرص گفتم : خب دیگه ؟
– من هنوز هم بهارم رو دوست دارم . من برای به مرخصی کوچیک میام ، فرهود هم یه مهمونی میگیره و ما اعلام میکنیم که نامزدیمون رو بهم زدیم . ( با حرص گفت ) اون موقع تو میری با شادمهر جونت من با بهارم .

گوشیو قطع کردم و انداختمش رو تخت . رفتم جلوی آیینه و یکی از رژ لب هامو برداشتم . با رژلب روی آینه نوشتم ” ازت متنفرم سرگرد پرهام ایزدپناه ”
با تمام نفرت دستمو مشت کردم و گفتم : مگه من عروسک خیمه شب بازیم ؟ هر دفعه که دوست داشتی بهش یه چیزی بگی ؟ الهی یدونه از اون گلوله های تفنگت بخوره توی قلب که بفهمی بازی با یکی چه دردی داره . دقیقا همون دردی که وقتی گلوله میخوره تو قلب حس میکنی .

دوست داشتم بخاطر وجودم بزنم پرهام رو خفه کنم . خیلی غیر مستقیم بهم گفت تو مزاحم منی یا بهتره بگم عروسک منی .

به دستای قرمزم نگاه کردم ! همون موقع در اتاقم باز شد و فرشته که دیگه پاشو باز کرده بود اومد توی اتاقم . با دیدن دستای من و نوشته ی روی آیینه با تعجب گفت : پرهام زنگ زده ؟
– آره .

– خب چی گفت ؟
وقتی همه چیز رو براش تعریف کردم خندید و گفت : خواسته آزمایشت کنه ، دیشب فرهود میگفت پرهام داره هر کاری میکنه تا …

تا فرشته حرفش رو ادامه بده شادمهر اومد توی اتاق و گفت : ببخشید که مزاحم شدم ، میخواستم دعوتتون کنم بریم بیرون یه شامی بخوریم مهربان جان !
وای خدایا حوصله ی این یکی رو ندارم ! فرشته ی بجای من گفت : مهربان جایی نمیاد شادمهر .

شادمهر دوباره سوالش رو پرسید که سرش داد زدم : گمشو برو بیرون دیگه ، چی از سر من میخوای ؟ هان ؟ چی میخوای ؟ بریم شام بیرون کوفت کنیم ؟ بتمرگ خونت کوفت کن دیگه ! دیگه هم اسم منو نیار . حالا هم هری !!
شادمهر با تعجب بهم نگاه کرد ، تا اومدم تکرار کنم رفت بیرون .

فرشته گفت : عصبی شدی نه ؟
– مطمئنا ! تو حس کن یکی این همه مدت تو رو به بازی داده باشه ! همش از تو استفاده بکنه ! چه حالی میشی ؟ برگشته بهم میگه من هنوز هم بهار رو میخوام ، هم میخوام چشم های پرهام رو از کاسه در بیارم هم زبون بهار رو از تو حلقومش بکشم بیرون که اینقدر رو زخم من نمک نپاشه !!
فرشته اومد رو به روی من وایساد و گفت : چیکار میکنی ؟ یعنی چیکار میخوای بکنی ؟
سرم رو عصبی تکون دادم و گفتم : زودتر از اون چیزی که فکرشو بکنی غافلگیر میشه !

فرشته گیج بهم نگاه کرد که گفتم : من نقشه ی خوبی دارم البته اگه توی گیج کمکم کنی !
فرشته پرید بهم و گفت : من گیجم یا تو ؟
– تو .
– تو !
– فری ، تو !
– مهری ، خودتی !
– تو …
– تـــــــو !
عصبی داد زدم : خود خَرت .
دیگه چیزی نگفت . دست به سینه و عصبی راه میرفتم که با خنده گفت : مهری این شادمهر رو میخوای چیکارش کنی ؟ والا رو اعصابه منه ، و مطمئنا رو اعصاب تو اسکی میره نه !
سرمو تکون دادم ، لبخند شیطانی روی لبم نقش بست و گفتم : نه ! اتفاقا خیلیم خوبه نه ؟!
فرشته با تعجب نگاه کرد که همون موقع صدای بلند عمه خانوم از پایین شنیده شد : آفتاب عزیزم . چی شده ؟!
از این چی شده من و فرشته ترسیدیم و رفتیم پایین ، تو باغ آفتاب با به مانتو ی بلند و بلوز سفیدی که زیرش پوشیده بود با یه چمدون و عینک به چشم جلوی میز نشسته بود .
عمه خانوم گفت : آفتاب جان پس پارسا کوش ؟ این چمدون چیه ؟
عمه خانوم با عروسش یه جور دیگه رفتار میکرد با ما یه جور دیگه .
آفتاب با صدای گرفته گفت : پارسا بیرونم کرد .
عمه خانوم با اخم پاشد و رفت داخل . آفتاب اومد پاشه که سرش گیج رفت و نزدیک بود بی اُفته رو زمین که زیر بغلش رو گرفتم . داد زدم : پریا … پریــــا !
من و فرشته آفتاب رو گرفتیم . عینک از روی چشم های آفتاب افتاد و فرشته به من گفت : واااای مهربان . ببین ناکِس چیکار کرده با آفتاب .
به صورت آفتاب نگاه کردم . از سر چشم چپش تا گونه ی چپش همه پوستش کنده شده بود و یک جا هایی هم فقط گوشت صورتش بود . فرشته کمکم کرد ، پریا سراسیمه اومد و با دیدن آفتاب تو اون وضع یه گوشه از صورتش رو چنگ زد .
به کلی زحمت آفتاب و بچه ی توی شکمش که الان پنج ماهش بود رو بردیم تو اتاق من .
پریا به آب قند آورد و من به زور به خورد آفتاب دادم .
تا آفتاب چشم باز کرد آروم پرسیدم : خوبی عزیز دلم ؟
تا من و فرشته رو دید زد زیر گریه . فرشته نشست کنارش و دستشو گرفت . فرشته گفت : عزیزم حالا مهم نیست ، یه چند مدت با تینا کوچولو ( بچش ) پیش ما میمونی . تازه نگران پارسا هم نباش .
تا فرشته خواست بغلش کنه آفتاب فرشته رو زد و هُلش داد کنار . نزدیک بود بزنم زیر خنده ولی حساب حال آفتاب رو کردم .
پرسیدم : تعریف میکنی چی شده ؟
اشکاش رو پاک کرد و گفت : نمیدونم چی شد ولی امروز صبح من داشتم میرفتم سبزی بخرم . امروز چون شرکت به پارسا مرخصی داده بود خونه خواب بود ، خیلی آروم رفتم سر کوچه سبزی تازه بخرم کوکوسبزی با سبزی پلو درست کنم . داشتم بر میگشتم که به آقا محمد – نگهبانمون – گفتم که اگه زحمتی نیست شما بیاید یه خورده از این خرید ها رو برام بیارید . اونم گفت چشم خانوم . برام بنده خدا گذاشت دم در و رفت ، کلید انداختم که در رو باز کنم یادم افتاد پارسا خونس ، هی زنگ زدم هی زنگ زدم کسی نیومد در رو باز بکنه . آخر سر در رو باز کردم . خرید ها رو گذاشتم توی آشپزخونه … داشتم میرفتم تو اتاق که دیدم درش قفله . یه کلید انداختم و در رو باز کردم .
در باز شد ولی از اون چیزی که میدیدم شاخ در آورده بودم ، پارسا و یه دختر تو بغل هم داشتن منو نگاه میکردن . پارسا سریع از تخت اومد پایین و گفت : من توضیح میدم آفتاب .
دختره سریع لباس پوشید و پا به فرار گذاشت . رو به روی پارسا وایساده بودم ، پارسا کله اش رو خاروند که یدونه محکم خوابوندم توی گوشش . گفتم : منم تو رو دوست نداشتم اما حق نداشتی این کار رو باهام بکنی اولش که بچت رو نخواستی و هر کاری کردی من بندازمش و بعدش هم منو ! خب طلاقم میدادی .
یک لحظه چرخیدم تا چمدون بردارم که اومد جلوم و اونم یدونه محکم تر خوابوند زیر گوشم . از دماغم خون اومد ، آخر سر نفهمیدم چطوری شد که چندتا لباس برداشتم اومدم اینجا .
آفتاب زد زیر گریه که دیدم فرشته هم گریه میکنه . یه نیشگون از بازشون گرفتم که بلندتر زد زیر گریه ، آفتاب هم با صدای گریه ی اون دیگه شروع به عَر زدن کرد .
خیلی خیلی خیلی بد فرشته رو نگاه کردم که خودشو به حالت غش انداخت رو تخت .
آفتاب خنده ی کوتاهی کرد و گفت : حالا من و تینا چه خاکی تو سرمون بریزیم رو نمیدونم .
یک دفعه نگاهش به نوشته ی روی آینه افتاد . فرشته که دم پنجره یکم عقب تر وایساده بود ، زد تو سرش و بدون صدا گفت : بدبخت شدیم رفت !
آفتاب خنده ای کرد و گفت : پرهام با قلب تو چیکار کرده ؟
شونه هام رو انداختم بالا و گفتم : بیخیالش .
فرشته یه دستمال برداشت ، توش تُف کرد و آینه رو پاک کرد .
یعنی من تا بیام فرشته رو آدم کنم پیر شدم روی سنگ قبرم هم تار عنکبوت بسته شده !!
فرشته گفت : بزار یه زنگ به فرهود بزنم بگم زودتر بیاد !
تا آفتاب خواست نه و نو بکنه گفتم : اِ حرف نزن دیگه .
دستمو محکم گرفت و گفت : ببین مهربان من مطمئنم کل فامیل فهمیده تو و فرشته واقعا از روی عشق با پرهام و فرهود نامزدی واقعی نکردین . اما انگار یه خبرایه ، نه ؟
– نه خبری ..
آفتاب گفت : میدونم تو دل نمی بندی . ولی پرهام مشکلش اینه دلش رو به همه میده . از روی دل دادن به بهار اون همه ضربه خورد … مهربان ازت خواهش میکنم به پرهام بدی نکن . اون مثل یه بچه میمونه که وقتی ازت بخواد یه آبنبات بخری و تو بگی باشه ولی براش نخری ، دلش میشکنه و ناراحت میشه . ازت تمنا دارم با پرهام بازی نکن .
هیچی نگفتم و به فکر فرو رفتم … خب تقصیر من چیه ؟! من که اونو نمیخوام ! اصلا الان میفهمم که جز کینه هیچ حسی بهش ندارم .
اما مهم نیست … من کار خودمو میکنم ، تا حالا هیچ حرفی روی من اثر نکرده که التماس یه زن باردار روی من تاثیر بزاره .
به آباژور اتاق نگاه کردم و گفتم : میدونی آفتاب … عشق اول هیچوقت فراموش نمیشه . پس من و پرهام نمیتونیم دل به هم بدیم ، به قول تو من آدمی نیستم که دل بدم . پرهام هم میخواد بهار رو فراموش بکنه … دیده منم هستم گفته خب چه بهتر . مهربان هم هست میتونم فراموش بکنم اما من نمیخوام یه ابزار باشم که ازش استفاده کنن . دوست دارم مرد ها برای فراموش کردن من از بقیه استفاده بکنن . من خودخواهم ، مغرورم و لجباز . تا حالا کسی نتونسته منو تغییر بده … پس دیگه هم نمیتونه .
آفتاب متعجب نگام کرد و گفت : مهربان ، پرهام با تو چیکار کرده که کینه ای شدی عزیز دلم ؟
سرمو انداختم پایین . با دستش چونمو گرفت و صورتمو آورد بالا و گفت : تو اینجوری نبودی مهربان .. کی این کار رو کرده باهات ؟
– دایه ی مهربون تر از مادر شدی آفتاب ؟
– نه عزیزم … درکت میکنم ، میدونم استفاده از آدم یعنی چی . پارسا با من ازدواج کرد چون عمه خانوم گفته بود اگه ازدواج نکنی از ارث محرومی . منم وسیله ای شدم تا اون به ارثش برسه .
– یه سوال بپرسم آفتاب ؟
– آره عزیزم بپرس .
– تو … تو پارسا رو دوست داری ؟
– اوایلش دیوونش بودم ، میگفتم این چه عشق آتشینیه که تو دلمه ؟ ولی بعد از یه مدت با رفتار سرد پارسا من هم فراموشش کردم . اینو بدون مهربان … ما تو احساس ها چهار تا دوست جون جونی داریم که همه اشون بهم وابسته ان . یکی عادت ، یکی هوس ، عشق و نفرت . من هر چهار تای اینا رو تجربه کردم اما عشق خطرناک تر از نفرت بود . برای عشق من قمار زندگی و غرور کردم . دقیقا همون کاری که پرهام کرد … از من به تو نصیحت … فقط عادت کن مهربان … نه متنفر شو نه هوس بکن نه عاشق بشو . برای این چهار تا باید تاوان داد اما تاوان عادت کم تر از بقیه است .
دستشو فشار دادم و گفتم : یادم میمونه !
لبخندی زد و گفت : من گشنمه .. تو چطور ؟ بریم پایین یه چیزی بخوریم ؟
– نه الان میگم پریا بیاره بالا .
سرش رو تکون داد و من رفتم پایین . پریا رو توی سالن پیدا کردم و گفتم : تو یه سینی بزرگ سه تا غذا بکش بیار بالا .
یه چشم گفت که از لپ های تپلش کشیدم و گفتم : نهاد چطوره ؟
– سلام میرسونه .
– کی ازدواج میکنید ؟
– نمیدونم ولی خانوم ، نهاد اصرار داشت آقا پرهام بیان بعد .
با شنیدن اسم پرهام حالت سردی به خودم گرفتم و گفتم : سلام برسون بهش .
سریع دویدم و رفتم بالا و نشنیدم که چی میگه .
داشتم پله ها رو بالا میرفتم که صدای قدم های یکی توجه منو جلب کرد ، برگشتم و بهار رو دیدم . وای خدایا بلای جون رو میفرستی برای آدم ؟
یه نگاه بی تفاوت بهش انداختم ، راهمو داشتم میکشیدم که برم که بلند داد زد : وایسا .
برگشتم و بهش که یه پالتوی قهوه ای پوشیده بود و شالش رو داده بود توی پالتو نگاه کردم .
دستی به صورتم کشیدم و گفتم : چی میخوای ؟
دستکش هاشو در آورد و گفت : این رسم مهمون نوازی نیست .
– چی ؟ مهمون ؟ تو واقعا فکر کردی مهمونی ؟!
سرش رو تکون داد و گفت : بیشتر از اون چیزی که فکرشو بکنی .
رفتم پایین و گفتم : خب پس بشین .
نشست روی یه صندلی و با بوت های بلندش با ریشه های فرش کوچیک روی زمین شروع به بازی کرد .
یکم بلند گفتم : چیزی هم میخوری ؟ ، مهمون !
دماغ سرخش رو خاروند و گفت : یه قهوه لطفا .
توی خونه همه داد میزدن پریا ، به قول پریا فقط گوش ، گوش خودش .
بلند داد زدم : پـــــــــریــــــا !!
بعد از یه ربع پریا با اون هیکل بامزه اش دوید سمت اما و گفت : بله خانوم .
لپش رو کشیدم و گفتم : دیر رسیدی گوگولی .
یه خنده ای کرد و گفت : خودتون که میدونید .
– باشه عزیز دلم . سه تا قهوه …
تا بهار خواست چیزی بگه ! گفتم : یدونه برو بده آفتاب خانوم .
پریا یه حسابی با خودش کرد و گفت : بدون شیر یا با شیر ؟
– با شیر ببر . باشه گوگولی ؟
– چشم .
بهار پرسید : آفتاب چشه ؟
– برات مهمه ؟
پاهام رو انداختم روی هم و دستامو قلاب کردم روی کاسه زانوم .
سرش رو تکون داد و گفت : من واقعا شخصیت منفور نیستم .
زیر لبم گفتم : آره جون عمت .
بهم نگاه کرد و گفت : رابطه ی تو و پرهام تموم شده اس ؟
پاهام رو انداختم و دستامو گذاشتم زیر چونم .
میخواستم بپرسم : واقعاً دوستش داری ؟
که دیدم نه نباید بپرسم نه چون با این کار دارم با دست های خودم نقشه ام رو خراب میکنم .
به بهار گفتم : چشمت دنبال پرهام نباشه … به این راحتی ها از دستش نمیدم .
پریا قهوه ها رو آورد . بهار با بغض گفت : میدونی من یه دختر خام غرب زده بودم که فکر میکردم …
داد زدم : چرا باید گوش کنم ؟
– که فکر میکردم رفتار پرهام هم مثل پسرای آمریکایی عادیه ، تازه من فقط یه شوخی کردم اما واقعا درسته که میگن شوخی شوخی جدی شد . تازه فهمیدم با وجود پرهام بازی کردم ، من الان هم دوستش دارم . همه چیز از یه تحمیل شروع شد … همه میگفت ماشالله ماشالله بزنم به تخته بهار و پرهام چقدر بهم میان . اما من برای تحصیل رفتم و فکر کنم از ذهن پرهام فراموش شدم ، اما وقتی برگشتم تونستم برق خوشحالی و برق عشق رو ببینم . ولی همه چیز با یه امتحان کردن و شوخی به پایان رسید ، من و پرهام از هم تموم شدیم . مهتاب بهم زنگ زد تا روز تولد پرهام اونو غافلگیر بکنم منم گفتم باشه . مادرم میدونست که پرهام نامزد داره اما اونم انگاری میخواسته منم یه ضربه ای بخورم . وقتی تو رو روی پاهای پرهام در حال خوندن دیدم ، تازه فهمیدم با پرهام چیکار کردم . به وضوح صدای شکستن قلبم اومد ، دنیا وایساد و انگاری اون صحنه از شما برای من قاب گرفته شد و همیشه زده شد به دیوار مغزم .
فنجون کوچیک قهوه اش رو گذاشت روی میز که پرسیدم : هدف تو از اومدن به اینجا چیه ؟
پاشد و گفت : هیچی . خداحافظ .
توی یه چشم بهم زدن پالتوش رو پوشید و رفت .
پریا برای جمع کردن قهوه اومد که گفتم : آفتاب خوابه ؟
– نه خانوم هی اصرار کردم ولی رفت پیش عمه خانوم .
تفاوت حالت من خیلی برای پریا جالب بود … تا قبل از عمه خانوم ریلکس بودم بعد از عمه خانوم عین جِت دویدم سمت پله ها و همه رو یک نفس رفتم بالا . ماشالله برای اتاق عمه خانوم هم نیاز به دویدن بود . دقیقا بقل راه پله ها اتاق پرهام و فرهود بود . پله ها رو رفتم بالا و در به اون بزرگی رو باز کردم .
آفتاب داشت دوباره گریه میکرد و عمه خانوم عصبی راه میرفت . خب وضیعت صورتی بود .
عمه خانوم زد رو دستش و بی اعتنا به من گفت : بشکنه دستت مرد . ببین صورت دختر مرد رو چیکار کردی !
عین بچه های مدرسه گفتم : تازه زن زائو .
عمه خانوم عین طوطی تکرار کرد : زن زائو .
یک دفعه پرید به من ، من و سَنَنه بابا !!
– دیدی دختر گلم رو چیکار کرد ؟ دیدی ؟
سرمو انداختم پایین و گفتم : بله . دستش بشکنه .. بره زیر تریلی .
عمه خانوم حرفامو تکرار کرد : بره زیر … چی گفتی ؟
به چشم های سرخ و عصبیش نگاه کردم و گفتم : منظورم اینه که …. چیزه … بــرم زیر تریلی انشالله به فضل الهی !!!
آفتاب زد روی پاهاش و گفت : من به درک ، مهم تیناست .
عمه خانوم دوباره شروع به راه رفتن کرد و گفت : مهربان ، منو میبری خونه ی آفتاب ، باید با پارسا حرف بزنم . بعدش هم بیا خونه مراقب دخترم باش .
اَی بابا … من گشنمه . همین الانم که با یه عجوزه گپ زدم و هیچی هم نفهمیدم .
سرمو تکون دادم و رفتم آماده بشم . یه پالتوی پوست سفید پوشیدم با بوت های سیاه پاشنه کوتاه . یه شال مشکی هام سرم کردم . موبایلم رو انداختم تو جیب شلوار جین مشکیم و راه افتادم . عمه خانوم زودتر از من پایین دم ماشینم بود . یه لکسوز شاسی بلند مشکی ! سوار شدیم و من راه افتادم سمت در باغ . معمولا خودمون باز میکردیم اما این دفعه چون عجله داشتم برای مش بابا که از بابای خودم هم بیشتر دوستش داشتم یه بوق زدم و دستمو بردم بیرون و باهاش دست دادم . بعد از اینکه تو خیابون افتادیم عمه خانوم گفت : بپر زعفر .
بپرم ؟ بابا ایول لحن بیان . بخدا رو این بنده خدا هم تاثیر گذاشتیم .
داشتم میرفتم که موبایلم زنگ خورد . خدا وکیلی حوصله ی مزاحم نداشتم !!
روی صفحه اش نوشته بود ” فرعی کچله ”
برداشتم و گفتم : سلااام آقا فرهود کچل .
– سلام ، خودتی .
– چشم قربونت ، چه خبرا ؟ چیکار میکردی ؟
– شرکت بودم ، داشتم می اومدم خونه ، ببینم آفتاب هم اونجاست ؟
– مگه فری نگفته ؟
– نه .
– خب بعدا واست توضیح میدم . من الان پشت فرمونم . بای بای .
– بری دیگه بر نگردی .
– نظر لطفته .
– خب برو دیگه .
گوشی رو قطع کرد و کردم و به رانندگیم ادامه دادم . بلاخره عمه خانوم رسید به خونه و رو به من گفت : شاید بمونم شاید هم نه ! خداحافظ .
میخواستم بگم بای بای گوگولی ، که جلوی دهنم رو گرفتم .
تا پیاده شد گازش رو گرفتم و رفتم . داشتم راه خونه رو میرفتم که تو آینه یه ماشین رو دیدم که از همون اول منو تعقیب میکرده ، نه فقط امروز … یه چند روزی هست میاد سراغ من .
با خودم گفتم : بچرخ تا بچرخیم .
توی راه هی پیچ وا پیچ میرفتم جوری که همون قهوه تو دلم قیری ویری میرفت .
اما ناکِس ول نمیکرد که ، همون موقع تلفنم زنگ زد … ای بابا چه کاریه آخه ؟
دیدم نوشته پرهام ، برداشتم و گذاشتم روی آیفون .
– اَلو سلام .
– سلام مهربان … میتونی بری در کمدم رو باز کنی یه چندتا پروندس که توش رمزه … برام بخونی ؟
– ببین پرهام من دارم رانندگی میکنم ، راستی یه یارو هست داره منو تعقیب میکنه .
– ماشینش چیه ؟
– یه بنز مشکی .
– یارو رو میتونی بببینی ؟
– نه نمیتونم ببینم . لباس مشکی پوشیده … کلا مشکیه .
– وای مهربان !
– ببین آقای ایزدپناه ، اگه تو نبودی جون من الان در خطر نبود !
– چیه ؟ ترسیدی ؟
نفسمو با حرص بیرون دادم که دیدم توی خیابونه که هستیم فقط منم و اون . یکم دقت کردم دیدم بیرون از شهریم .
با ترس گفتم : پـَ رهام.
با نگرانی گفت : چیه ؟ چی شد ؟
– م .. مـا بـ ب بیرون …
– خب بیرون چی ؟
– شهریم .
– بپیچون برو خونه دختر .
– آخه فقط میدونم بیرون شهریم .. اگه منطقه رو میدونستم میرفتم عقل کُل .
– خب بابا عقل تو بهتر از من .
از تو آینه نگاه کردم دیدم دوتا ماشین دیگه اضافه شدن . برای اولین بار تو زندگیم جیغ زدم : پـــرهام .
– جانم ؟
– شدن سه تا .
– وااای مهربان .
– کوفت .. هی میگه وای مهربان . اصلا برو به درک .
تا اومد حرفی بزنه قطع کردم ، همون موقع یک دفعه چشمک بنزین ماشین توجه ام رو جلب کرد .
– بخشکی شانس . آخه الان نداری بنزین ؟
ماشین خاموش شد . از ماشین پیاده شدم که دیدم سه تا ماشین بغل من پارک کردن . همشون هم بنز مشکی بودن .
یکیشون پرسید : مهربان ایزدپناه ؟
جانم ؟ ایزدپناه ؟ بیـــخــیال . به خودم نهیب زدم و گفتم : تو بیخیال شو . داره تو این وضیعت شوخی میکنه .
همشون دست هاشون رو پشتشون قلاب کرده بودند و عینک دودی زده بودن . شده بود عین فیلم های پلیسی . چهار تا مرد بودن که کنار هم هم وایساده بودن . یک لحظه فکر کردم اینا همشون دو قلو هستن .
خنده عصبی کردم و گفتم : ببینید چهار قلو ها ، من نه وقت دارن نه بنزین . بهتره بگین چیکار دارین .
همونی که سوال پرسیده بود تکرار کرد : خانوم ایزدپناه …
حرفشو قطع کردم و گفتم : بنده احمدی هستم . مهربان !
برگشت و به ماشین وسطی نگاه کرد . یکیشون اومد سمت من که رفتم عقب ، گفت : نترسید بانو ، مادربزرگتون باهاتون کاری داشتن .
داشتم زیر لب کلمه رو مزه مزه میکردم که یه خانوم مسن و شیک از ماشین پیاده شد . تفنگش رو داد دست یکی و اومد سمت من . هم قد هم بودیم .
عینکش رو برداشت که چشم های سبزش رو دیدم . با افتخار گفت : مهربانم . بلاخره پیدات کردم دختر گلم . چه بزرگ شدی … توهم مثل منی نه ؟ رفتی با محبوب ترین نوه ی خاندان ایزدپناه … نامزد کردی !!
تا اومد بهم دست بزنه دستشو پس زدم و گفتم : برو اونور .
دستشو کشید و گفت : آخه چرا ؟
داد زدم : چون دوستش داشتم .
یا طنین صدای بلندش میخکوبم کرد : به چه حقی عاشق شدی ؟ این خانواده خون همو میخورن . حتی به من که سوگولی بودم اجازه ندادن بچمو در کمال آرامش بدنیا بیارم . پدر بی غیرتت چجوری تو رو آدم کرد ؟
– من آدم بودم . شما باید آدم بشید . فکر نمیکنم دزدی کار خوبی باشه .
– من اسیر بودم مهربان … اسیر عشق فریدون خان ایزدپناه . اگه میخوای برات همه چیز رو تعریف کنم بیا تو ماشین . میرسونمت خونه !
با تردید بهش نگاه کردم که دستیار هاش منو به زور وارد ماشین کردن . البته نه بنز ها … یه لیموزین هم اون پشته بود . هر دومون سوار شدیم که شروع کرد : من یه دخترک اسیر بودم . شونزده سالم بود و سوادی هم نداشتم ، ولی جذابیت من همه رو جذب میکرد ( خنده ی مستانه ای کرد ) اما همه چیز یک جا تموم میشد . اون موقع فریدون خان برای اسیر اومده بود . یه مشت مرد سیاه پوست سگ جون رو خرید و بعدش نگاهش به من افتاد . نمیدونم اعتقاد داری یا نه ، اما من تو یه نگاه دلمو بهش باختم ، اون انگشت اشاره اش رو به سمت من گرفت و گفت : این رو هم میبرم .
خوشحال بودم در صورتی که بقیه ناراحت بودن . وارد خونه ی فریدون خان که شدم دیدم واای خدایا . اینجا کجاست ؟ انتظار داشتم تو ساختمون بقلی بهم جا بدن اما در کمال تعجب توی خود ساختمون بهم جا دادن . دقیقا اتاق پرهام و تو اتاق من بود . اون اتاق بزرگ هم مال فریدون خان . یادمه اون سال دختر کوچیکش یعنی پریوش .. نه ؟
شونه هام رو انداختم بالا که ادامه داد : یه دختر کوچیک چهار ساله بود . فکر میکرد من مادرشم . فهمیدم فریدون خان زن اولش مُرده . خب منم که زن لوندی بودم … چرا نتونم دلش رو بدست بیارم ؟ همه ی اون شبا پریوش رو به خودم نزدیک میکردم که فریدون هم به من مجذوب بشه . بلاخره کار خودش رو کرد . یک شب رفتم تا پریوش رو توی اتاقش بخوابونم که از بالای راه پله ها با همون صدای مردونه اش گفت : اَفسون .
پریوش روی شونه هام احساس سنگینی میکرد ، برگشتم ، یه لباس خواب بلند و لختی پوشیده بودم که نگاش رو جذب میکرد . گفت : اَفسون … امشب رو با من میگذرونی .
من به صورت نمایشی سرخ شدم و هیجان زده ام . پریوش رو تو اتاقش گذاشتم و رفتم تو اتاق فریدون . خلاصه اون شب به یاد موندنی بود ، بعدش فریدون خان به همه اعلام کرد اَفسون سوگولی منه . از همون اول مهراد پسر سوم فریدون خان با من سر لج افتاد ، یعنی کی ؟ پدر پرهام . از من متنفر بود و منم همین طور . اون موقع زنش باردار بود . پدر کسری و کامیار با من به خوبی کنار اومده بود . حتی رامش هم منو مامان صدا میکرد . فقط مشکل مهراد بود و برادرش یعنی پدر فرهود . اون سال ها بهترین سال های زندگیم بود مهربانم . ولی باردار شدن من همه چیز رو خراب کرد . وقتی به فریدون گفتم گفت : همین الان میندازیش . اما من یک عمر حسرت بچه داشتم . میخواستم بوی بچم رو بچشم . وقتی دست و پا میزنه و یا وقتی میخنده ، حتی گریه هاش رو هم دوست داشتم . اون موقع از دست فریدون خسته شده بودم و چهار ماهم بود . بیشتر اوقات تو اتاق پریوش بودم ، پریوش هم دست و جیغ میزد که داداشی داره میاد . ولی رامش پریوش رو از من جدا کرد . به من میگفتن عجوزه . میگفتن تو زندگیمون رو بد کردی . یک روز داشتم راه میرفتم که از توی یکی از اتاق ها مهراد و فریدون خان اومدن بیرون . زن مهراد تازه زاییده بود و یه دختر بود . اسمش رو گذاشته بودن پریناز . من سر هفت ماهگی زاییدم و پدرت سالم بدنیا اومد . اسمش رو گذاشتم فریدون . شناسنامه اش رو هم با کلی مکافات گرفتم . رفتم تو اون محله و فریدون رو تا بیست و هفت سالگی تر و خشک کردم . وقتی پدرت با مادرت ازدواج کرد فکر کردم تموم شده . توهم بدنیا اومد اما من دنبال انتقام از مهراد بودم ، اون زندگی من رو خراب کرده بود ، مطمئناً تو گوش فریدون خان خونده بود که من اِلم و بِلم . در کل دخترم . زجر هایی که من کشیدم رو هیچ کس از این ایزدپناه ها نکشیدن . همون موقع ها فریدون خان یه مغازه تو محله ی ما زد . یه روز رفتم خرید که گفت : متاسفم اَفسون . حالا میفهمم چقدر دوستت داشتم . از اون روز به بعد دیگه کسی اَفسون رو تو اون محل ندید . پدرت هم زد تو کار مواد . تا اینکه مادرت برام نامه نوشت که دخترم بدنیا اومده و پسرتون معتاد شده ، تو رو خدا کمک کنید مادر .
منم نامه نوشتم برو پیش مادرت تا بعد . از اون به بعد تو گوش پدرت همه ی نقشه ام رو میخوندم . تا اینکه مهراد و زنش رو توی اراک گیر آوردم و کارشون رو یکسره کردم . ”
داد زدم : یعنی … یعنی تو اونا رو کشتی ؟ یعنی اونا زیر آوار نموندن ؟!
بهم نگاه سردی کرد و گفت : من خونه رو روی سرشون خراب کردم .
تعجب زده و عصبی بهش نگاه کردم . باورم نمیشد .
خنده ی کوتاهی کرد و گفت : اونطوری نگام نکن . من باید انتقام میگرفتم که این کار رو کردم . فریدون کمرش خم شد ، رامش هم به سزای اعمالش رسید و اولین بچه اش کلیه درد گرفت و سر دو روز جون داد . ولی دلم هنوز هوای پریوش رو کرده . حتی از پدر بی عرضت هم بیشتر دوستش دارم . حالا تو بهم حق نمیدی که این همه سال … بخوام از ایزدپناه ها انتقام بگیرم ؟
داد زدم : پیاده میشم .
– عمراً .
– گفتم پیاده میشم .
– نمیشی … تو با من میای خونه .
در لیموزین رو باز نگه داشتم و گفتم : نگه نداری خودمو میندازم پایین .
یکم تو نگاهش ترس بود اما باز هم تکرار کرد : اصرار نکن … تو میای خونه .
یکمی دو دل بودم اما بلاخره خودمو از ماشین انداختم بیرون . یکم روی زمین قِل خوردم ، ولی بعد با تمام توانم پاشدم و دویدم . حس کردم یه ماشین دنبالم می دوئه . می دویدم سمت اون بیابونی که اَفسون رو دیدم . صدای داد اَفسون اومد : مهربان … بگیرینش .
هر چی قدرت بود توی پاهام جمع کردم و دویدم . داخل اون بیابونی شدم . به پشت که نگاه کردم دیدم کسی اون اطراف نیست . داخل ماشین شدم و قفل مرکزی رو زدم . چندتا نفس عمیق کشیدم تا نفسم بیاد سر جاش . سرم زخم شده بود و ازش کمی خون می اومد . پاهام هم ذُق ذُق میکرد و قلبم داشت قفسه ی سینه ام رو جر میداد .
موبایلم رو برداشتم و به فرهود زنگ زدم ، تا برداشت گفتم : فرهود ، بیا کمک … بعدا برات توضیح میدم . فکر کنم جاده ی تهران کرجم . بیا راهنماییت میکنم . نه بنزین ندارم . باشه میبینمت .
تا فرهود بیاد سرمو روی فرمون گذاشتم ، یک دفعه چراغ های یه ماشین توجه منو به خودش جلب کرد . سرمو برداشتم دیدم نزدیک غروبه و ماشین فرهود رو به روی منه . توی اون سرما ی شب تمام تنم حالا درد میکرد . از ماشین آروم پیاده شدم و به فرهود که دستاشو توی جیبش کرده بود و به ماشین تکیه داده بود نگاه کردم . بی حال گفتم : حوصله ی چیزی رو ندارم . بریم خونه !
سرش رو تکون داد . سوار ماشین شدم و صندلی رو دادم پایین و دراز کشیدم . فرهود یه سوال پرسید : اَفسون ؟
نفسمو دادم بیرون و گفتم : صد البته !
فرهود گفت : راستی … پرهام دو هفته دیگه میاد مرخصی .
پشت چشمی نازک کردم و گفتم : خب … بیاد .
– گفتم بدونی .
– ممنون از لطفت .
– بزار برم داروخونه یه چسب زخم بگیرم . تو هم بگو تصادف کردی با یه ماشین و مقصر اون بوده .
– چشــم .
– به فرشته هم چیزی نگو .
بد نگاش کردم که لرزید و پیاده شد . یه دستمال برداشتم و گذاشتم روی زخمم . پرهام میاد مرخصی ؟ دو هفته دیگه . عالــیــه .
یک لحظه یاد حرف افسون افتادم ” من دنبال انتقام از مهراد بودم ” هه مادر بزرگ من انتقامش رو از پدر پرهام گرفت منم بخاطر بازی با وجودم میخوام از خودش انتقام بگیرم . ببینم این دفعه چه میکنی آقا پرهام ، برای بار دوم غرور و وجود و شخصیتت اگه شکست . چه میکنی ؟
فرهود اومد ، من صندلی رو درست کردم و یه چسب زخم به زخم روی سرم زدم . فرهود پرسید : چه سگ جونی بودی که وقتی از ماشین افتادی پاشدی و راه رفتی و خودت رو رسوندی به ماشین .
بهش چپ چپ رفتم که گفت : خب چیه ؟
– ساعت شیش شد … برو خونه .
بلاخره ساعت هشت با کلی ترافیک رسیدیم خونه . ضعف کرده بودم چون ناهار هم نخورده بودم .
تا رسیدیم خونه سوال ها شروع شد . من هم به همه گفتم یه تصادف کوچیک بود و بَس .
رفتم توی اتاقم ، پشت به در بودم و داشتم لباس هامو جمع میکردم که فرشته هم اومد ، بلند گفتم : حوصله ندارم فری .
– برات غذا آوردم .
همونطور که پشت بهش بودم گفتم : کی گفته حوصله ندارم ؟ الهی من قربون اون چهار تا شوید روی سرت .
یه بشقاب الویه و نون و یه لیوان دلستر انگور آورده بود برام . گذاشت روی میز کامپیوتر و گفت : قشنگ و دقیق بگو چی شده !
– اَفسون دنبالم کرده بود ، مادر بزرگم . از اول تا آخر داستان زندگیش رو گفت ، یه چندتا معصوم نمایی هم کرد و آخر سر گفت تو با من میای خونه منم خودمو از ماشینش پرت کردم و تا اونجا که ماشینم بود دویدم . از بخت بد هم من بنزین نداشتم زنگ زدم به فرهود .
– خب ؟
– خب به جمالت الان هم زنده و سالم اینجا نشستم .
ابرو هاش رو داد بالا و گفت : عین فیلم های جنایی شد . فرهود میگفت اگه اَفسون رو گیر بندازیم هر دوشون از مقام هاشون منصرف میشن و به کار اصلیشون میپردازن .
– میدونستی اَفسون مادر پدر پرهام رو کشته ؟!
– دروغ ؟!
– خودش بهم گفت خونه رو روی سرشون خراب کردم .
– مهری عجب ننه بزرگ خرفتی داری !
– من که فکر میکردم مُرده .
– حالا که از تو هم سالم تره .
– آره والا . پس آفتاب کوش ؟ ندیدمش !
– مهتاب اومد بردتش . پارسا اومده بود مهری … اومده بود نعره میزد که من این بچه رو نمیخواستم من آفتاب رو نمیخواستم ، کی اصلا زن میخواست ، بعد به عمه خانوم گفت هم منو بد قصه کردی هم آفتاب رو در به در … خوبت شد خانوم ؟ عمه ی بزرگ .
– اولالا . من نبودم چه اتفاقا افتاده .
– آره بعد عمه خانوم ساکت بود و فرهود هی میگفت پارسا آروم باش ، من و پریا هم یه گوشه نگاه میکردیم . اصلا یه وضعی . راستی تو فردا باید بری آموزشگاه .
– آره .
– خب ماشینت اونجا مونده … میخوای چیکار کنی ؟
– با یکی میرم دیگه .
– کی ؟
یه لقمه الویه گذاشتم تو دهنم و گفتم : اینقدر زِر نزن کوفت کن بجاش .
بعدش یه لقمه چپوندم تو دهنش . از دیدن قیافه اش روی زمین ریسه رفتم .
شب وقتی لباس ساتن بلندم که برای خواب میپوشیدم رو پوشیدم و ربدوشامم رو پوشیدم رفتم سراغ بومی که یه گوشه ی اتاق گذاشته بودم . قرار بود برای دو هفته دیگه تحویل بدم . یه کار با رنگ روغن بود .
یکم فکر کردم ، یک دفعه تصویر یه زوج در حال بادبادک بازی کنار ساحل به مغزم خورد ، جعبه ی رنگ روغن هامو برداشتم که دیدم نصفیش تموم شده .
تو همین حین بودم که موبایلم زنگ خورد ، برداشتم و گفتم : اَلو ؟
اونقدر درگیر بودم که اسم مخاطب رو ندیدم .
– سلام مهربان .. وقت داری ؟
شادمهر بود . آره عزیز دلم .. از این به بعد برای تو خیلی خیلی وقت دارم .
یکم صدامو ناراحت کردم و گفتم : سلام شادمهر . آره وقت دارم .
– چرا ناراحتی ؟
– مهم نیست … ( یک دفعه زدم زیر گریه )
با نگرانی پرسید : مهربان .. چت شده ؟
– پرهام .. پرهام .
پرسید : پرهام چیزیش شده ؟
– نـه … فقط پرهام بهم اِس داد و گفت رابطه امون تمومه .
گریه ام بلند تر شد .
دماغم رو کشیدم بالا و گفتم : اصلا چرا به تو میگم . خداحافظت .
گوشی و قطع کردم و با دستای مشت کرده گفتم : خداحافظ … سرگرد پرهام ایزد پناه .
گوشی رو خاموش کردم و خودمو انداختم روی تخت . موهامو لای انگشتام به بازی گرفتم ، از امشب به بعد زندگی همه تغییر میکنه ، اونم به دست من !
***
– خانوم ایزد پناه .
برگشتم و به خانوم قنبری که معلم نقاشی بود نگاه کردم و گفتم : بله خانوم قنبری ؟
– یکی از استاد های نقاشی از حس و حال نقاشی گلدون و آبت خوشش اومده . میخواست یه دیداری باهات داشته باشه .
– چشم حتماً ، شماره تلفن من رو اگه بهشون بدید ممنون میشم .
سرش رو تکون داد و گفت : میتونی بری .
رفتم تو اتاق مخصوص و لباس کار هامو در آوردم . از آموزشگاه که زدم بیرون سریع سوار ماشین شدم و راه افتادم سمت خونه . فرهود ماشین رو صبح آورده بود و توش بنزین ریخته بود . به خونه که رسیدم یه حس غریبی بهم دست داد . باز هم یا همه خوابن یا بیرون . داشتم از پله ها بالا میرفتم که صدای پریا اومد : وای مهربان خانوم ، خوب شد اومدین .
برگشتم و گفتم : چیزی شده ؟
– بله خانوم ، البته نترسید منتهی یک مهمون داریم .
– خب … کی ؟
– سروناز خانوم ، خانوم !
– کی ؟
– نمیدونم والا . میگه مهربان خانوم منو میشناسن .
– باشه .. کجا هست ؟
– تو سالن ورزشه .
– باشه . لباس هامو عوض میکنم و میرم .
هر چقدر به مغزم فشار آوردم که سروناز کیه … نفهمیدم .
لباس هامو با یه بلوز یقه اسکی که سفید بود و روی یقه اش گل های مشکی بود ، عوض کردم . موهامو از بالا بستم . شلوار لی پوشیدم و یه جفت چکمه ی قهوه ای هم پام کردم و پاچه های شلوارم رو دادم توی چکمه . موهام که بالا رفته بود باعث شده بود صورتم باز بشه و ابرو های بلندم بیشتر به نظر بیاد .
از اتاق زدم بیرون و سوار آسانسور شدم . تا پایین داشتم فکر میکردم . اصلا چیزی یادم نمی اومد . بلاخره رسیدم … آسانسور زیر راه پله های سالن پایین بود . رفتم تو اولین سالن سمت راست .
یه زن چادری نشسته بود یه گوشه .
از پشت رفتم و گفتم : سلام .
برگشت و من چهره ی وحشتناک عبوسش رو دیدم . این عزراییله ؟ چرا الان آخه ؟ خدا جون ببین من هم خستم ، هم خوابم میاد ، هم از همه مهم تر ، من به هیچکی نرسیدم .
زنه گفت : سرگرد سروناز مجد هستم .
یه نفس از سر آسودگی کشیدم و دستشو فشار دادم و گفتم : خوشبختم ، منم مهربان ایزدپناه ، بفرمایید بشینید .
سرگرد مجد نشست و بدون مقدمه گفت : میخواستم فقط یک خواهش کنم ، عملیات مادربزرگتون بسیار خطرناکه از اون جایی هم که مادربزرگتون آدم باهوشی هستن میتونن راحت ما رو بپیچونن . ما هم نیاز به نقطه ی احساسی داریم ، این کارت منه دوست داشتین تماس بگیرید . جون شما توی خطر نیست مطمئن باشین اما جون نامزدتون … خیلی خیلی در خطره . به هر حال خوشحال از آشناییتون شدم .
وقتی رفت خیره به کارت بودم ، یعنی وجود من خطری رو کم میکنه ؟ فکر نمیکنم ! اَفسون از راه اشیاء میخواد برای همیشه انتقامش رو از این خانواده بگیره . حس انتقام اونقدر تو آدم ریشه میکنه که هیچی رو نمیبینه . حتی منو .
همونجوری نشسته بودم که موبایلم زنگ زد ” شادمهر ”
جدیدا زنگ خور زیاد دارم .
گوشی رو برداشتم و صدامو یکم عصبی کردم : هان ؟ چیه ؟ اومدی بگی مبارکه مهربان خانوم ، پرهام رفت نه ؟
صدای کلافه اش اومد : نه ، زنگ زدم بگم بیا بریم بیرون .
داد زدم : گمشو ، خودت برو … برو که راحت بشی !
گوشی رو قطع کردم و بلند خندیدم . یه مدت باید یه مهربان عصبی و دیوونه رو نشون همه بدم . پرهام هم هیچ غلطی نمیتونه بکنه . همون موقع زنگ زدم به پرهام ، صدای کلفتش اومد : اَلو ؟
– سلام .
– سلام مهربان چیزی شده ؟
– اگه یک لطفی بکنی یه اس ام اس بهم بدی و بگی همه چیز تمومه .
– چی ؟ چرا باید این کار رو بکنم ؟
– اگه میخوای یک لطف بعد این همه بازی به من بکنی پس این اِس رو بهم بده .
تلفن رو قطع کرد و بعد از دو دقیقه بهم اس ام اس داد ” متاسفم ولی همه چیز تموم شده ”
یه لبخند شیطانی روی لبم نقش بست و گفتم : بچرخ تا بچرخیم آقا پرهام .
موهام رو که از بالای بالای سرم بسته بودم رو یکم توی هوا تکون دادم و از سالن ورزشی زدم بیرون . کارت رو به هزار تیکه ی کوچیک تبدیل کردم ، اون موقع حس کردم توی دستام پرهامه .
***
( یک هفته بعد )

شادمهر اومد کنارم و گفت : میتونم امشب سورپرایزت کنم ؟
توی این یک هفته همه فهمیدن رابطه ی من و پرهام به صورت کامل بهم خورده . بیشتر چشم ها هم به پرهام بود ! من که غرورم راضی نمیشد بگم نه … مشکل از من بوده .
به شادمهر نگاه کردم و با لبخند غمگینی گفتم : تا چی باشه ؟
تو چشمام زل زد و گفت : میفهمی .
بعد از این اتفاق تنها دو نفر خوشحال بودن یکی بهار و یکی شادمهر . مهتاب و آفتاب هی حرکات من رو زیر نظر داشتن ، البته مطمئنا نمیتونن چیزی بفهمن . درسته زنا پیچیده ان اما من از همه اشون پیچیده ترم .
امروز تولد مارلین بود و کسری خیلی خوشحال بود . کسری آهنگ رو قطع کرد و گفت : فکر کنم شادمهر کاری داشت .
شادمهر دست منو گرفت و برد بالای مجلس . رو به همه با صدای بلند گفت : هممون میدونیم که مهربان و پرهام عزیز چون با هم تفاهم نداشتن مجبور به جدایی شدن . اما خب .. من میخوام که مهربان دوباره همون دختر شیطون بشه برای همین ( سمت من چرخید ) میخوام به مدت چند ماه با هم دوست دختر و دوست پسر باشیم و بعدش نامزد های رسمی .
با یه لبخند جذاب بهم نگاه کرد که یاد لبخند های پرهام افتادم .
از اون ته سالن صدای دست اومد ، من و شادمهر به پرهام که کت و شلوار مشکی پوشیده بود و به یه ستون تکیه داده بود و محکم دست میزد نگاه کردیم . تو نگاه پرهام چیزی بود که من ازش خوشم نمی اومد . از سر تا پاش رو نگاه کردم . وقتی برگشتم و به شادمهر گفتم حتما ، صدای شکستن وجود پرهام رو خیلی خیلی بلند شنیدم . همه دست زدن ، مهتاب رفت سمت پرهام و دم گوشش چیزی گفت . پرهام سرش رو تکون داد . مادر شادمهر و پدرش اومدن سمت من و روی من رو بوسیدن . مادرش اشک روی چشمش رو پاک کرد و گفت : مهربان جان بهتر از تو واقعا پیدا نمیشه .
یک لحظه غصه ام گرفت و یک صدایی خُردم کرد . ” مهربان بدبختش کردی ، میفهمی ؟ اون میخواست تو و فرشته در امن و امان باشید . تو همه ی اعتمادت رو بخاطر یه گلوله و چندتا مضخرفات توی ذهنت از دست دادی اما اون دوبار غرور ، شخصیت ، آبرو و هر چیزی که داشت رو از دست داد ، یعنی اینقدر کور بودی ؟ ”
توی خودم پرت بودم که با نیشگون فرشته به خودم اومدم : هان چیه ؟
– دیوونه ای تو ؟ پرهام رو ول کردی چسبیدی به این گوریل ؟
– جزو نقشه ام بود .
– خاک تو گورت نکنن . الان انتقام گرفتی نه ؟
لیوان آب پرتقالم رو برداشتم و توی دستم گرفتم ، بعد از خوردن یه قُلپ گفتم : خفه شو و برو با فرهود اون وسط برقص .
شونه هاش رو انداخت بالا و رفت وسط پیست رقص . شادمهر دست من رو هم گرفت .
من و شادمهر ، فرشته و فرهود ، کسری و مهتاب وسط پیست رقص بودیم که کنار ما بهار و پرهام هم رو به روی هم قرار گرفتن .
آهنگ شروع شد و همه ی ما توی یه خط شروع به رقصیدن کردیم .

( بسلامت – اردلان طعمه )

چرا شدی دوباره خیره به ساعت
پاشو برو عزیزم با خیال راحت
نمیگم هیچ جا
که چجوری بهم کردی خیانت

به سلامت
ولی بهت کردم عادت
به سلامت
دلت منو باور نکرد
به سلامت
برو و اینجا برنگرد

تو جام بیدار میشم تو نیستی پیشم
خوب هرجا رفته باشی برمی گردی
بی شک
میدونی وقتی نیستی ردی مدی میشم عاصی تا صبح با موبایلت
با کی حرف میزدی دیشب
باورم نمیشه
هرکاری میکنم دوستم داشته باشه
ولی آخرم نمیشه

به سلامت
دلت منو باور نکرد
به سلامت
برو و اینجا برنگرد

به سلامت
دلت منو باور نکرد
به سلامت
برو و اینجا برنگرد

تو می گفتی همیشه باهمیم تا بمیریم
حالا مگه چی شده که میزاری میری
میگی که میری واسه ی همیشه
صدات میکنم اما دوباره میری
دوباره میری

به سلامت
دلت منو باور نکرد
به سلامت
برو و اینجا برنگرد

به سلامت
دلت منو باور نکرد
به سلامت
برو و اینجا برنگرد
به سلامت
به سلامت

بعد از تموم شدن آهنگ شادمهر گفت : باور کن من بهتر از اونم .
توی چشمای جذاب و کشیده اش نگاه کردم و گفتم : باور میکنم .
خندید و گفت : الان همه ی زوج ها چشماشون رو ماست .
خندیدم و گفتم : نه که من جنیفر لوپز و تو مارک آنتونی هستیم .
بلند خندید و گفت : قول دادم به خودم که خوشبختت کنم .
دستمو به نشونه ی تهدید تکو دادم و گفتم : پس وای به حالت اگه احساس بدی پیدا بکنم .
چشمک جذابی زد . شاید واقعا من و شادمهر مال هم بودیم …
« نخیر ، جفت تو پرهام بود که خودت کنارش زدی . اونم میره با بهار ، میفهمی ؟ حالا هم نشون میدی شادی ولی آخر شب اینو میفهمی . چند شبِ پرهام تو اتاق کارشه . حالا دیگه میگه گمشو برو خونه ی دوست پسرت من میخوام نامزد اولم رو بیارم اینجا »
میخواستم دوتا دستامو بزارم روی گوشم و بلند داد بزنم خفه شو . اما این صدا هر لحظه بلند تر و بلند تر تکرار میشد ! رو به شادمهر کردم و گفتم : میرم بیرون یکم هوا بخورم .
از سالن ورزش عمارت اومدم بیرون و سمت دوتا در شیشه ای بزرگ که به انتهای باغ میخورد راه افتادم . داشتم یکم قدم میزدم که صدای قدم های یکی توجه منو جلب کرد . برگشتم و پرهام رو دیدم . زیر یک چراغ برق وایساده بودیم . یک دفعه متوجه دونه های سفید روی زمین شدم . پرهام گفت : برف میاد ، میدونم ! انتقام چیز خوبی نیست نه ؟ و حتی تو باور این رو هم نداشتی که من یک روزی به تو هم اعتماد کردم ، فقط خودت رو دیدی اما چقدر خوب کاری کردی ! منم بدون هیچ مانعی به بهار رسیدم .
– خب پس سبب خیر شدم . تو به نیمه ی گمشده ات رسیدی . تبریک !
اومد جلو و سرش رو دم گوشم آورد و گفت : بیا رو بازی کنم . ولی کارت هات رو خوب نگه دار … من تقلب هم بلدم .
– من هم کُت کردن رو خوب بلدم .
برف شروع به باریدن کرد و ما هر دوتامون با یه برق عجیبی تو نگاه هم زُل زدیم .
ابرو هاش رو داد بالا و گفت : یه روزی پشیمونی رو توی چشمات میبینم .
رفتم کنارش وایسادم و با مهارت خاص زنونه ای موهام رو توی هوا تکون دادم و گفتم : عمــراً .
رفتم داخل ساختمون و قبل از اینکه وارد سالن بشم هوای گرم داخل رو به نفس کشیدم .
در رو باز کردم و رفتم سمت فرشته اینا . مارلین و کسری داشتن اون وسط میرقصیدن .
فرشته رو بهم کرد و گفت : نبودی ببینی بهار خانوم چه خوشحال شده بود ، میخواست بندری بره .
– خُب .. به من چه ؟
فرشته اومد جلوی من وایساد و گفت : دیوونه شدی ؟ مهربان تو پرهامو از دست دادی . اون …
– بهش گفتم اس ام اس بده همه چیز تموم شد که انتقامم رو بگیرم . اونم از خدا خواسته اس ام اس داد که همه چیز تمومه . این اس ام اس رو هم کمی با دست کاری به بقیه نشون دادم . کار بدی کردم ؟
پوزخندی زد و گفت : با اینکه از انتقامت خوشم نیومد اما از این نقشت خوشم اومد . خب اینم یه امتحان که بفهمید بدون هم چقدر دووم میارید . اینو از من نصیحت داشته باش تو و پرهام بدون هم هیچید .
پشت چشمی نازک کردم و اون رفت سمت مهتاب اینا . مهتاب بهم چشمک زد و گفت بیا که یکم بلند گفتم : بعدا ، برم یه چیزی بخورم گشنمه .
سرش رو تکون داد . یه پیراهن دکلته بود که روش یه کت قرار میگرفت جوری که کسی زیاد متوجه این کت نمیشد . مشکی پوشیده بودم و موهام رو به صورت پاپیونی در آورده بودم . یه آرایش ملیحی هم کرده بودم ، رفتم یه گوشه و برای خودم یه ذرت مکزیکی گرفتم .
تکیه به یه میز دادم و داشتم ذرت مکزیکی رو میخوردم که صدای شلیک گلوله اومد و پنجره ها شکست . صدای جیغ همه بلند شد . من مبهوت به شیشه ی بزرگ کنارم نگاه میکردم … شیشه ی بعدی بود .
شادمهر داد زد : مهربان بخواب پایین .
اما من به حرفش گوش ندادم . شیشه شکست ، سرمو توی دستام گرفتم که یک دفعه افتادم روی زمین . یه جسم سنگین هم روی من افتاده بود .
صدای کسری اومد که داد زد : عمه خانوم … عمه خانوم خوبید ؟ یکی یه لیوان آب قند بیاره .
یه صدایی دم گوشم گفت : باشه … تو شجاع ، اما اگه میمردی چی ؟
پاشدم و به پرهام که با خنده بهم نگاه میکرد زُل زدم . اشک توی چشمام جمع شد و بغض راه گلوم رو بست . به شادمهر که بالا سرم بود نگاه کردم . زدم زیر گریه و افتادم تو بغل شادمهر . شادمهر پشتمو با دستش ماساژ داد و گفت : چیزی نشده عزیز دلم . همه چیز خوبه .
به پرهام که توی چشماش یه غم بزرگ بود نگاه کردم که یه لبخند زد و دور شد . رفت سمت بهار .
با هق هق به شادمهر گفتم : داشتم می مُردم .
– نه عزیز دلم … تو بمیری منم میمیرم . حالا هم که اینجایی .
صدای داد پرهام اومد : کسری کجا ؟
کسری هم با عجله گفت : عمه خانوم حالش بده . با بابا اینا میبریمش بیمارستان .
پرهام داد زد : کسی بیرون نمیره . ممکنه اینجا باشن .
همونجور که به شادمهر تکیه داده بودم رفتم جلو ، شادمهر رو به کسری گفت : راست میگه . بیا ببریمش سالن ناهار خوری که پنجره نداره . من یه نگاهی میندازم .
کسری و پدر کسری با کلی زحمت عمه خانوم رو بردن .
فرشته ترسون و لرزون اومد کنار من روی مبل نشست . به چهره ام نگاه کرد و گفت : حالت خوبه ؟
سرمو به نشونه ی منفی تکون دادم . رامش خانوم گفت : جریان چیه پرهام ؟
– اَفسونه .. اَفسون دوباره بیدار شده .
زیر لب گفتم : همش بخاطر منه .
و بعدش اشکام جاری شد و داشت تبدیل به هق هق میشد که از اون سالن و اون هوای خفه کننده رفتم بیرون و تمام پله ها رو دوتا یکی رفتم بالا . به سالن که رسیدم از جلوی همه ی خدمتکار ها با صدای گریه ی بلند رفتم بالا و یکم پیرهنم رو گرفتم بالا که پام گیر نکنه . داشتم میرفتم بالا که آفتاب رو دیدم که دستشو زده بود به کمرش و داشت عصبی راه میرفت . تا منو دید داد زد : مهربان ، عزیز دلم چی شده ؟
سرمو تکون دادم و از کنارش با دو رد شدم . آفتاب حتما اومده بود لباسش رو عوض کنه و احتمالا صدای شلیک رو نشنیده .
در اتاقی رو باز کردم بدون اینکه بدونم کدوم اتاقه . پشت در نشستم و چشامو باز کردم . اینجا اتاق کار پرهام بود .
تا اتاق رو دیدم به صورت بدی زدم زیر گریه . من چیکار کردم ؟ اصلا چرا من وجود دارم ؟
صدای در زدن اومد ، دماغمو کشیدم بالا و گفتم : بله ؟
– مهربان جان … در رو باز میکنی بیام تو ؟
از پشت در پاشدم . حس میکردم ریمل چشمم ریخته و صورتم رو سیاه کرد . تا در رو باز کردم چهره ی نگران آفتاب رو دیدم .
– چی شده ؟
– هیچی .
– بخاطر پرهامه ؟
تا اینو گفت در رو محکم بستم و قفلش کردم . میتونستم رفتار و تعجبش رو ببینم . حتی خودم نمیدونم چم شده ، از اینکه پرهام به بقیه بگه من کیم و مادر بزرگ من سوگولی پدر و پدربزرگشون بوده و از اون ور عذاب وجدان در مقابل کاری که با پرهام کردم . انگاری همه ی درد ها یک شبه روی من ریخته . دوباره صدای در زدن اومد ، بی حوصله گفتم : آفتاب برو دیگه اَه .
– اشتباه گرفتی مهربانم … من شادمهر .
پاشدم و در رو باز کردم . شادمهر آغوشش رو باز کرد که گفتم : ببین ما فقط دوست پسر و دوست دختریم . قبول کن فراموش پرهام برای من آسون نیست . باید بهم وقت بدی اگه امروز هم پریدم بغلت چون احساس میکردم بی پناهم همین . دلت هم صابون نزن خُب ؟ باز میگم . نیازمند وقتم .
دستاش رو انداخت و گفت : هر جور صلاح میدونی . برو صورتت رو بشور .
– عمه خانوم ..
– خوبه . پرهام و فرهود رفتن یه نگاه به دور و برا بندازن . انگاری از فردا دم در خونه ی هر یک از ما یه نگهبان میزارن .
سرم رو تکون دادم و سمت دستشویی اتاق خودم حرکت کردم . شادمهر دم چهار چوب در وایساده بود .
از دستشویی اومدم بیرون حوصله ی تجدید آرایش نداشتم با شادمهر رفتیم پایین . همه یه جا نشسته بودن . با دیدن ما دوتا مهتاب و مارلین اومدن سمت من و گفتن : خوبی ؟
– آره ، بد نیستم .
مهتاب دست منو کشید ، رو به مارلین گفتم : تولدت خراب شد .
– بیخیال . من دیگه بچه نیستم … راستی تو میخواستی منو آدم کنی ، چی شد ؟
رو یه مبل نشستیم که گفتم : انگاری آدم شدی .
تا مهتاب خواست حرف بزنه دستمو به نشونه ی ایست آوردم بالا و رو به روی صورتش گرفتم ، گفتم : از پرهام نمیخوام بشنوم .
دهنش رو بست و سرش رو تکون داد . فرشته روی مبل رو به رو دستش رو گذاشته بود روی دسته ی مبل و پاهاش رو روی هم انداخته بود . بهم با نگرانی نگاه کرد که منم با همون نگاه کلافه ام نگاهش رو خریدم . مارلین دستمو گرفته بود و فشار میداد . پرهام و فرهود اومدن تو و یه جفت چشم نگران بهشون چشم دوخت .
پرهام سرش رو انداخت پایین و گفت : یه سری افراد اَفسون بودن . این نامه رو هم … بجا گذاشتن . توش نوشته ” تو چیزی داری که من ندارم … بیا مساوی بازی کنیم سرگرد پرهام ایزدپناه ، بیا به قول خودت رو بازی کنیم . هم من خوب کُت میکنم هم تو خوب تقلب بلدی ”
تا این قسمت هاش رو شنیدم سرمو بردم بالا و به پرهام که با تعجب بهم نگاه میکرد ، نگاه کردم . خنده عصبی کردم و با نگاهم گفت : چی ؟
پرهام گفت : مکالمه هامون رو شنیدن . خیلی هم زود فرار کردن .
پدر کسری گفت : تو پلیسی پرهام ؟
فرهود زد تو سرش و پرهام گفت : بله من سرگرد پرهام ایزد پناه و فرهود سروان ایزد پناه هستش . فقط دنبال کار اَفسونیم . همین !
شاداب گفت : اَفسون میگه تو یه چیزی داری که من ندارم . یعنی چی ؟
مهتاب دم گوشم گفت : منظورش تویی .
سرم رو تکون دادم که پرهام گفت : شاید منظورش اشیاء های قیمتیه .
پریوش خانوم که ساکت بود گفت : حالم از افسون بهم میخوره .
چی ؟ ولی افسون میگفت پریوش خیلی دوستش داشت !!!
بعد از اینکه شب همه رفتن ، مادر شادمهر و خودش موندن . خانوم روزبه به پرهام گفت : آقا پرهام ، میدونم شما خوشت نمیاد این دختر رو از خواهرش جدا کنیم ، اما شادمهر اصرار کرد بیاد بره تو اون یکی خونه با خود شادمهر ، اینجوری به نظر من بهتره ، هم میتونن ببینن زندگی مشترک بینشون چجوریه هم طعم سختی های زندگی رو بچشن . خونه هم نزدیک همین جاست یه سه تا کوچه فاصله است هم فرشته جان میتونه بیاد پیش خواهرش هم مهربان میتونه بیاد اینجا یه سر بزنه .
پرهام سرش رو انداخت پایین . با صدای آرومی گفت : هر جور صلاحه . هر جور مهربان میخواد .
گفتم : من حرفی ندارم .
توی چشمای شادمهر برق خوشحالی نشست و من گفتم : برم وسایلم رو جمع کنم .
شادمهر میخواست بیاد که مادرش بردتش بیرون . با آسانسور داشتم میرفتم که یک دفعه توقف کرد .
پرهام هم اومد کنار من وایساد . یه کت مشکی ، پیرهن سفید زیرش و کروات نقره ای روی پیرهن و شلوار مشکی با کفش های مشکی براق . دو سه روزی میشد که اومده بود .
کنار من چسبیده به میله ی آسانسور ایستاد و گفت : داری میری !
– آره .
– پس بازی چی ؟
– بازی با تو ؟! ( پوزخند زدم )
ابرو هاش رو داد بالا و گفت : نه ، بازی با عشق جدیدت . یه روزی میرسه تو هم همون زجرایی که من برای عشق رو کشیدم رو هم میکشی .
– همش دست سرنوشت بود ، که من یه مانع بشم تو حست به عشقت بهار خانوم بیشتر بشه و بفهمی بدون اون دووم نمیاری و با اون کامل میشی . حالا هم راه بازه و جاده دراز … درازِ دراز .
دست برد و کرواتش رو شُل کرد . وقتی رسیدیم به طبقه ی اتاق خواب ها ، من به فرشته همه چیز رو توضیح دادم . وقتی بغلش کردم که خداحافظی بکنم دیدم داره گریه میکنه . زدم تو سرش و گفتم : چته ؟
– دلم برای پرهام میسوزه . باهاش بد کردی .
– نمیدونم فرشته ، واقعا نمیدونم .
فرشته اشکاش رو پاک کرد و گفت : مطمئنی میخوای با شادمهر باشی ؟
– بهای سنگینی برای امتحانش نمیدم فرشته ، پس مطمئنم چیز بدی پیش نمیاد .
فرشته سرش رو با لبخند کوچیکی تکون داد ، یکم سرم رو بردم تو اتاق و گفتم : خداحافظ کچـــل .
دیدم روی تخت لم داده و داره چیپس میخوره . برگشت بهم گفت : بری دیگه بر نگردی .
با خنده گفتم : قربونت نرم من !
– بری !
– نرم .
– بری
– نرم
– نری
– برم ، اه قاطی شد … من رفتم بای بای .
دوباره فرشته رو بغل کردم و راه افتادم سمت اتاقم .
دوتا چمدون برداشتم و لباس ها و جواهرات مال خودم رو ریختم توی چمدونم .
لباس هامو با یه مانتو و شلوار مشکی رنگ عوض کردم .
داشتم گردنبند ها رو مینداختم تو یه جعبه که چشمم به گردنبندی که شکل پروانه داشت و از طلا بود و وقتی فامیل های دور پرهام اومده بودن و اولین مهمونی بود که پرهام برای من یه گردنبند خریده بود نگاه کردم ، زیر لب گفتم : اینم یه یادگاری ، آقا پرهام .
چمدون هامو برداشتم و با آسانسور رفتم همونجا که مهمونی بود . از اون جا دیدم شادمهر اومد سمتم و چمدون رو از دستم گرفت .
با هم سوار مازراتی مشکی رنگش شدیم .
وقتی نشستم با لبخند بهم نگاه کرد و گفت : چه چشمات شیطون شده .
خندیدم و گفتم : چرا این قیافه ات رو جلوی جمع نشون نمیدی ؟ یادمه از روز اول هم بد اخلاق بودی !
– عشق تو عوضم کرد ، منو از یه بچه ی کوچولو ، به یه استاد واقعی تبدیل کرد ! راستی با پرهام حرف زدم یه دوتا نگهبان بزاره دم خونمون .
هِه حالا شده خونمون .
« خب آره ، تو دیگه رسما دوست دختر رسمی شادمهر ، پس فردا هم نامزد صیغه ای ، پس فردا هم …. عروس خانواده ی روزبه ! »
سرمو به پنجره چسبوندم و چشامو بستم تا شاید این صدا خاموش بشه . عذاب وجدانی که یک شبه توی من بوجود اومده بود بدتر از اون حس انتقامی بود که قبل از این شب داشتم .
نمیدونم چقدر خسته بودم که چشم هام همونجور که روی هم بود گرم شد و من به خواب رفتم .
حس کردم پاهام روی هوا شناوره و دستم دور یه گردن حلقه شده . چشامو نیم باز کردم و دیدم شادمهر منو بلند کرده .
چشامو بستم و گذاشتم هر جا میخواد منو بره . بدنم کوفته بود و خسته بودم . بعد از چند دقیقه روی یه سطح نرم گذاشته شدم ، یه دستی مانتوم رو باز کرد و گره ی روسریم رو در آورد . یه چندتا سیلی کوچیک به لپم زد و گفت : مهربان ، مهربانم . عزیزم پاشو شلوارت رو در بیار . من دکمه های مانتوت رو باز کردم . پاشو !
از اتاق رفت بیرون و من گیج و مات نشستم لبه ی تخت . به اتاق بزرگی که مثل یه هال خونه ی ویلایی بود نگاه کردم . یه تخت دو نفره ی طرح پادشاهی به رنگ آلبالویی ، یه میز از چوب درخت گردو و دوتا صندلی نانویی رو به روش کنار یه پنجره ی گنده بود ، بغل تخت دوتا عسلی کوچیک بود که روی هر دوتاشون آباژروی به شکل درخت میون یه سری پیچک وجود داشت . رو به روی تخت میز آرایش بود و سمت راست میز آرایش کمد های چوبی آلبالویی بود . اتاق بزرگی بود ولی نسبتا خالی . از تخت پاشدم و شلوارم رو در آوردم . لباس خوابم رو با کلی مکافات از چمدونم در آوردم و پوشیدم . داشتم میخوابیدم که در باز شد . شادمهر یه فنجون چای برام آورد و گفت : اتاق من با این دری که کنار این کمده پیدا میشه کاری داشتی فقط همین در رو باز کن بیا تو اتاقم . اینم بخور گرم بشی .
نشست رو به روم و فنجون رو به دستم داد ، موهام رو زدم پشت گوشم و گفتم : ممنونم .
به صورتم نگاه کرد و گفت : تو یه نگاه عاشقت شدم ، به هر کی گفتم گفت این عشق نیست اما آدم احساس خودش رو بهتر میدونه نه ؟
سرم رو تکون دادم ، گفت : پس من برم بخوابم . صبح بیدارت میکنم ! باشه ؟
با لبخندی از سر مهربونی هاش گفتم : شبت بخیر عزیزم .
چشماش برق زد ، چایم رو زود خوردم و آباژور ها رو خاموش کردم
صبح بعد از اینکه رفتم حموم اومد توی هال … هنوز شادمهر بیدار نشده بود ، خیر سرش میخواست منو بلند بکنه صبح زود ، خونه جوری بود که با چهار تا پله به یه راهرو که اتاق ها توش بودن میخورد و یک طرفه بود و به سمت چپ میرفت .
هال و پذیرایی با یک پله از هم جدا میشدن ، توی هال هم آشپز خونه بود ، وارد آشپز خونه شدم و با کلی دنگ و فنگ تونستم وسایل مورد نیاز برای صبحونه رو آماده کنم .
داشتم کره های رو توی ظرف میزاشتم که از پشت یکی دستاشو گذاشت روی چشمام .
بلند گفتم : شادمهر ول کن منو .
– اگه میخوای خب باشه ولی یه شرط داره …
– چی ؟
– بلند داد بزنی و بگی شادمهر دوست دارم .
– دیوونه شدی ؟
– خب مگه چیه ؟
– دوستت دارم شادمهر ، دوست دارم روانی ، دوست دارم دیوونه .
بلند خندید و دستاشو از روی چشمام برداشت . یه تیکه نون بربری برداشت و با دست پنیر مالید روش . زدم رو دستش و گفتم : اِ نخور ببینم .
با لذت بهم نگاه کرد و گفت : بهم نگاه کن .
همونجور که داشتم چای میریختم بهش نگاه کردم .
بعدش سریع چشامو ازش گرفتم . نمیدونم چرا ولی انگاری هر لحظه پرهام میاد جلوی چشمام . حتی اون دوستت دارم هایی که به شادمهر گفتم همش ساختگی بود . خود شادمهر هم میدونه ولی خب …
شادمهر گفت : بابا ما صبحونه بخوریم یا خجالت ؟
– ببینم معدت به کدوم میکشه !
– اصلا هر چی تو بخوری منم میخورم .
– خب اگه من نخوام بخورم چی ؟
– نخیرم شما میخوری ، من میدونم .
صندلی میز دو نفره ی آشپز خونه رو کشید بیرون و نشست روش . منم چای ها رو گذاشتم روی میز و نشستم رو به روش .
شادمهر چایش رو هم زد و گفت : چجوری حموم رو پیدا کردی ؟
– معمولا برای حموم از رنگ آبی استفاده میکنن
– از کجا میدونی ؟
– من نقاشی میخونم تو آموزشگاه ، تو حموم آدم میخواد آرامش داشته باشه همیشه هم رنگ آبی به آدم آرامش میده .
سرش رو تکون داد و توی نگاهش رنگ تحسین رو دیدم .
یک لقمه نون پنیر برام گرفت و دستشو آورد دم دهنم . دهنم رو باز کردم که لقمه رو انداخت تو دهنم .
خندیدیم که گفت : میگم من امروز کاری ندارم ولی از فردا باید برم دانشگاه ، البته فقط برای این هفته ، دیگه استاد دانشگاه نیستم .
– چرا ؟؟
– آخه دخترا بهم گیر میدن من میترسم تو حسودی بکنی .
دستامو گذاشتم زیر چونم و گفتم : چون میدونم مال خودمی حسودی نمیکنم .
– یعنی اگه یه وقت یکی مخمو زد چیکار میکنی ؟
غرق توی نگاهم بود که با قاشق داغ زدم روی دستش . داد زد و گفت : بی معرفت روانی .
خندیدم و گفتم : خب گفتی چیکار میکنی ! منم خواستم نشونت بدم !!
بلند قهقه زد و گفت : از جلو چشمام بدو تا کاری نکردم باهات .
با لحن شوخی گفت جدی نگرفت اما همین که از سر جاش پاشد برق شیطنت رو توی چشماش دیدم . از سر جام جوری پاشدم که صندلی افتاد . بهش با خنده گفتم : میخوای چیکار کنی ؟
– من گرگ تو بره ، برو خوشمزه … بدو تا نخوردمت .
با جیغ و داد از آشپزخونه زدم بیرون و دویدم سمت مبل های پذیرایی ، شادمهر هم با خنده دنبال من می دوید . بلاخره نفس کم آوردم و دراز کشیدم روی یه مبل که شادمهر هم افتاد روی من . با خنده داد زدم : هیکلتو بکش کنار ببینم .
دستاشو گذاشت کنار گوش هام و چشم دوخت به لب هام .. حالا یکم وضعیت فرق کرده بود . داشت صورتش رو می آورد جلو که داد زدم : شـــادمهر .
سرش رو تکون داد و گفت : متاسفم ، ولی خب … ما نباید مشکلی داشته باشیم ؟ تو حتما پرهام رو بوس کردی . اونوقت نمیخوای منو بوس کنی ؟ باشه مشکلی نیست.
دلخور از روی من پاشد و رفت سمت آشپزخونه . نمیتونستم اینقدر ناراحت و دلخورده ببینمش اما غرورم هم اجازه نمیداد که بهش بگم بیا منو ببوس .
همون موقع موبایلم زنگ خورد و اسم فرشته اومد . موبایل رو برداشتم و گفتم : سلام فری چه خبر ؟
نشستم روی مبل که صدای غمگین فرشته اومد : راحت شدی مهربان ؟ حالا تو زجر میکشی مهری ! پرهام …
یه نگاه به شادمهر که داشت وسایل رو جمع میکرد کردم ، آروم گفتم : چی شده مگه ؟
– پرهام از اون موقع که تو رفتی یه جوری شده ، شاد میزنه اما غمگینه . امروز هم بهار اومد ، بقیه هم اومده بودن چون میخواستن در مورد افسون حرف بزنن . خلاصه بهار هم اومده بود و نشسته بود کنار پرهام ، پرهام بهش تشر زد که برو کنار منتهی بهار عین کنه بیشتر چسبید بهش . بعد پرهام دستای مشت کرده اش رو باز کرد و من یه گردنبند آبی از مال تو دیدم . اون هنوز هم دوستت دارم مهربان ! من که میدونم توهم دوستش داری پس بیخود عذابش نده .
– نخیرم اون بهار خانوم رو دوست داره ، دیشب بهم گفت تو مانع بودی . من دیگه خر نیستم فرشته ، اگه دوستم داشت نمیزاشت برم .
– نمیدونم والا . ولی اون چیزی که من دیدم …
– فرشته طرز نگاخ تو جزئی اما مال من ..
– پس دوستش داری .
– نه !
– سر منو کلاه نزار .
– میگم نه فرشته .
– خب چرا طرز نگاه من و تو فرق داره ؟ حتما چون تو دوستش داری فکرت به چیز های دیگه میره و من که به چشم برادری نگاهش میکنم چشمم به جایی نمیره .
– فرشته ..
– قبول کن … دوستش داری ! در ضمن خره .. تو برای اون از بهار هم مهم تری . ببین بهار هم اون روز کنار پنجره بود منتهی کامیار کشیدتش کنار . ولی تو که کنار پنجره بودی ، پرهام تو رو نجات داد .
– اَه بیخیال .
– بهش فکر کن . راستی رابطه ی تو و شادمهر چطوریه .
– ازم چیزایی میخواد که نمیتونم قبول کنم و در اون حد نیستم . مثلا میگه نزدیک تر بهم باشیم . با اینکه بهش هشدار دادم اما .. نمیدونم باید چیکار کنم .
– چون تو اعتقادات ضعیفی داری بوسش میکردی یا هر چیز دیگه ای اما چون نمیخوای به پرهام یا همون عشقت خیانت کنی باهاش کاری نداری.
– فری بس میکنی ؟
– خود دانی . خب من برم دیگه … الان تو شلوغی بهت زنگ زدم زیاد خوب نمیشنوم . بعداً .
گوشی رو قطع کرد و من هم قطع کردم . شادمهر با یه سینی اومد کنار من جلوی تی وی نشست . توی سنی یه مختصری از صبحانه بود .
با اخم گفت : کی بود ؟
دستمو گذاشتم روی دستش و گفتم : ببین شادمهر من وقت میخوام . قبول کن فراموش کردن یکی آسون نیست . فقط ازت یک ماه وقت میخوام ، قول میدم همه چیز درست بشه.
اَخم هاش باز شد و گفت : باشه عزیزم . حالا بخور نتونستی چیزی بخوری . جواب سوالم رو ندادی ؟
– فرشته بود . میگفت بخاطر افسون اینجا جمع شدن .
سرش رو تکون داد و تی وی رو روشن کرد .
یه لقمه گرفتم و گفتم : بیا ، اینو بخور .
با خنده بهم نگاه کرد و گفت : من سیرم تو بخور .
با خنده بهش نگاه کردم و با آرنجم زدم به دستش .
با تعجب نگام کرد که ابرو هامو انداختم بالا و گفتم : بخور .
از دستم اون لقمه رو گرفت . من داشتم چیکار میکردم ؟ برای فراموش کردن پرهام شادمهر رو امیدوار میکردم ؟
همه ی این شادی ها ساختگی بود ؟ همون موقع صدای زنگ در اومد . شادمهر و من بهم نگاه کردیم . شونه هامون رو انداختیم بالا ، شادمهر پاشد که بره در رو باز کنه . برگشت رو به من گفت : برو یه روسری سرت کن .
چی ؟ من روسری سر بکنم ؟
هنوز نشسته بودم که داد زد : برو دیگه ، یا برو یه جایی گم و گور شو .
از چشمی در نگاه کرد و من رفتم تو هال . همون موقع صدای شادی روی مخم راه رفت : سلام داداشی گلم . من اومدم ناهار پیشتون .
از هال اومدم بیرون که گفت : سلام مهربان جون خوبی ؟
برام باور کردنی نبود که شاداب اون رفتار من رو فراموش کرده بود .
شادمهر بلند گفت : باز چه دسته گلی به آب دادی ؟
به بازوی شادمهر چنگ زدم و گفتم : کاریش نداشته باش .
شاداب گفت : نگران نباش .. چیزی به دوست دخترت نمیگم . اما چرا تو بهش نمیگی ؟
شادمهر عصبی داد زد : خفه شو .
شاداب بلند تر از اون داد زد : مهربان میدونه تو با صد تا دختر رابطه داشتی ؟ میدونه ؟
شادمهر با ترس بهم نگاه کرد . سرم رو تکون دادم و بهش لبخند کم رنگی زدم . برام مهم نبود ، بلاخره من به شادمهر احساسی جز یه دوست نداشتم .
شاداب با بغض گفت : چرا منو دوست نداری ؟
شادمهر میخواست حرفی بزنه که شاداب ادامه داد : چون بابا منو دوست داره ؟
شادمهر آروم گفت : برو بیرون .
شاداب با چشم های اشکی اومد رو به روی ما وایساد و گفت : خوشبخت باشین .
شادمهر سرش رو انداخت پایین و شاداب رفت .
وقتی در رو بست شادمهر مجسمه ای که دستش بود رو محکم برداشت و زد به دیوار .
یه جیغ خفیف کشیدم و دستمو گذاشتم روی قلبم . دوست داشت داد بزنه .. دوست داشت هر چی هست رو بشکنه .
تو چشمام اشک جمع شد و با بغض گفتم : شادمهر ، چته ؟
با چشم های خونی و قرمز به من نگاه کرد . داشتم از دیدن اون چشما سکته میکردم .
دهن باز کردم که حرف بزنم اما نه صدایی اومد نه کلمه ای .
اومد جلوی من که رفتم عقب .
چشماشو با دستش مالوند و گفت : متاسفم مهربان .
یه قدم اومدم جلو ، اشکام ریختن روی صورتم . شادمهر با دیدن اشکای من اخم کرد و گفت : مهربان … چرا گریه میکنی ؟
با بغض گفتم : خوبی ؟
لبخند غمگینی زد و گفت : ببخش عزیز دلم ، من واقعا وحشتناک نیستم .
منو محکم بغل کرد که سرمو گذاشتم روی شونه هاش و گریه کردم . پیرهنش رو چنگ زده بودم و دم گوشش با هق هق گفتم : دیگه هیچ وقت ، هیچ وقت منو نترسون .
خنده ی کوتاهی کرد و گفت : تو که شجاع بودی ! چی شد ؟ شاید دل نازک شدی .
دیگه نمیدونه که من مادربزرگم سر دسته ی قاچاقچی های اشیاست . نمیدونه که همش تن و بدنت بلرزه یعنی چی .
دم گوشم زمزمه کرد : برو لباس هاتو تنت کن بریم بیرون یه گشتی بزنیم .
از بغلش اومدم بیرون ، چون قدش بلند بود باید روی نوک پاهام بلند میشدم .
موهام رو بوسید ، گفتم : ساعت چنده ؟
– تقریبا میشه گفت ساعت یازدهه .
– پس یک ساعت هم بخاطر سر و وضع ام معطلی .
– خب برو دیگه .
خندیدم و از راه پله ها رفتم بالا ، صبح زود تمام وسایلم رو گذاشتم توی کمد . اتاق بزرگم رو دوست نداشتم .
اتاق قبلیم که با پرهام بودم رو خیلی دوست داشتم . خیلی خیلی زیاد .

یه مانتوی بلند مشکی با ساپورت قرمز پوشیدم و شال قرمزم رو سرم کردم و کالج های مشکیم رو هم پوشیدم .

جلوی آینه روی صندلی میز آرایش نشستم . یه رژ مات زدم و رژ گونه ی قرمز رو روی گونه هام پخش کردم .

یه سایه ی تیره هم به چشمام زدم و ساعت و ساعت نقره ایم رو بستم به مچ دستم . این ساعت رو مهتاب برام گرفته بود !

کیفم رو برداشتم و از اتاق زدم بیرون .

شادمهر دم در اتاقش وایساده بود .

یه بلوز مشکی تنگ با ژاکت پسرونه ی قرمز روش ، شلوار لوله تفنگی مشکی و کفش های قرمز – مشکی DC . موهاش رو ریخته بود روی صورتش و خودش رو عطر بارون کرد .

وای یادم رفت عطر بزنم .

سریع رفتم تو و یه بارون عطر گرفتم . اومدم بیرون ، شادمهر وقتی منو دید یه سوت کشید و گفت : ببین من چقدر خوش شانسم که این خانوم دوست دختر منه .

زدم به بازوش و گفتم : برو اینقدر مزه نریز .

عینکم رو از کیفم در آوردم و گرفتم توی دستم . باهم رفتیم تو پارکینگ و سوار ماشین شدیم .

وقتی داشت روشن میکرد گفت : بریم یه جای خنک ، درسته زمستونه اما بریم دربند باهم برف بازی کنیم .

– خب میگفتی ژاکت بیارم .

– نترس ، فکر اونجاش رو هم کردم ! تو صندوق عقب هست .

به قیافه ی بامزه اش خندیدم !

بعد از دو ساعت رسیدیم دربند .

من دستامو دور بازوش قفل کردم و باهم راه افتادیم ! میگفت اول یه جایی یه چیزی بخوریم بعد ! البته من چون صبحونه دیر خورده بودم گشنه م نبود . یکم که راه رفتیم به یه رستوران سنتی رسیدیم .

رفتیم و نشستیم روی تخت . شادمهر یه قلیون و دوتا چای سفارش داد تا غذای اصلی که کباب بود حاضر بشه .

با تمام حس کنجکاویم پرسیدم : چرا شاداب اونو گفت ؟
– خب ببین مهربان ، من و بابام هیچ وقت نتونستیم راحت ارتباط برقرار کنیم . بابام من و شاداب رو از هم جدا کرد ، من و رو بُرد خارج و ولم کرد ، تو غربت تنها بودم که مامان هم اومد ، بعد از یه مدت شاداب هم اومد ولی فهمیدم رابطه ی فرهود و شاداب رو باید فاتحه اش رو خوند . حتی به پرهام هم گفتم . من و پرهام و فرهود رابطه ی خوبی داشتیم . همش یه شبه به باد رفت . شاداب کاری کرد که رابطه امون خراب بشه . بابام هم همش تو سرم میزد که تو آدم نیستی و هیچی بلد نیستی ! منم کلی درس خوندم تا افتخار بابام باشم اما هنوز هم به چشم یه بچه بهم نگاه میکرد . همه ی آرزوم این بود بابام هم منو ببینه . به جای شاداب به من بگه بابایی . پسر برای پدر افتخار و پدر برای پسر یه قهرمانه . ولی نه من تونستم افتخار بشم نه بابام تونست قهرمان بشه . میفهمی که ؟
– آره خب … تو هنوز هم این آرزو رو داری ؟

– آره .

یک لحظه دلم براش سوخت . میتونستم درکش بکنم ، اینکه پدرت هیچ وقت نبینتت خیلی درد بدیه . پدر شادمهر اون رو به شاداب فروخت ولی پدر من ، منو به مواد مخدر .

همیشه فرشته میگفت عشق اول من پدرمه ولی من چی ؟ به چی پدرم افتخار کنم ؟

عاشق خماری پدرم بشم ؟

شادمهر زد روی دستم و گفت : بیا چایت رو بخور سرد شد خوشگلم .

از پشت سرم صدای چهار تا دختر اومد .

– وای تو رو خدا موهاش رو ببین .

– اَی کوفتش بشه دختره .

– از حق نگذریم دختره اصلا به پسره نمیاد .

– وای چی میشد دوست پسر من بود ؟
– تو که میلاد رو داری .

– میلاد بره بمیره . بدبخت ترسو با من قرار هم نمیزاره .

– به نظرت پسره چند سالشه ؟
– بیست و هشت رو داره .

شادمهر زیر لب گفت : درسته ، بیست و هشت سالمه .

زدم زیر خنده که خندید .

تختی که ما روش نشسته بودیم جوری بود که میشد حسابداری رو دید . یکی از دخترا رفت حساب کنه و بقیه پشت سرش به ما نگه میکردن .

رفتم کنار شادمهر نشستم و سرمو گذاشتم روی شونه هاش . اونم دود قلیون رو از دهنش داد بیرون .

شادمهر دم گوشم گفت : جون به جونتون کنن حسودین .

– خفه بمیر بابا .

بلند خندید که به سرفه افتاد .

با خنده گفت : چه نامزد دوست داشتنی ای دارم .

با این حرفش یاد پرهام افتادم . یعنی الان داره چیکار میکنه ؟ بدون من ؟ وای پرهامم ! دلم برات یه ذره شده … حتی شادمهر نفهمید پشت این همه خنده من چه زجری میکشم . الان بیشتر از هر چیزی از هم دوریم پرهام ، اگه تو بری با بهار چی ؟ اگه واقعا عاشقش باشی چی ؟ اگه … اگه باهم ازدواج کنین چی ؟ وای نه نمیتونم باورش کنم . اصلا نمی تونم تصورش رو بکنم .

سرگرم افکار ذهنم بودم که با صدای شادمهر به خودم اومدم .

– مهربان ، کجایی ؟
– پیش تو .

خنده ی کوتاهی کرد و گفت : ازت بخاطر این حس خوب ممنونم .

– لطف بود .

– یعنی وظیفه نبود .

– اصلاً .

– شیطــــون .
– پس چی فکر کردی ! شادمهر … فکر کنم گشنمه .
خندید و گفت : دختر اینقدر منو نخندون .
– مگه جرمه .
– نه ، ولی برای من زیاد خوب نیست .
گوشه ی شالم رو کشید جلو و گفت : من آدم غیرتی هستم . هشدار دادم
– همه پسرا همینن .
– ولی من بیشتر .
با مشت زدم روی سینه اش که گفت : هر شب هی تصویر سازی شب عروسی رو میکنم .
– اووووه چقدر زود زود داری میری . چه خبرته ؟ اصلا شاید من نخوام ازدواج کنم .
یک دفعه موند . برگشت و بهم نگاه کرد که خندیدم و گفتم : حالا شوخی کردم بابا چرا جدی میگیری .
– آخه شوخی شوخی جدی میشه .
– حالا که نشده . بیا کباب هم اومد .
بعد از اینکه غذا خوردیم قرار شد یکم راه بریم . داشتیم باهم تا دم ماشین راه میرفتیم که موبایلم زنگ خورد . شادمهر گفت که میره ماشین رو بیاره ولی میخواست من راحت تر حرف بزنم .
شماره ناشناس بود ، برداشتم و گفتم : اَلو ؟
صدایی نیومد .
– اَلو ؟ لالی ؟ خب خدا رو شکر .
دوباره صدایی نیومد ولی حس کردم یه خنده ی کوچیک رو میشنوم .
– اشکال نداره عزیز دلم ، برو عطاری چهار تا تخم کفتر بخر یا کِش برو بعدش هم بنداز بالا . شاید بابایی مامانی چیزی بگی .
صدای خنده ی آشنایی اومد ، پرهام !
آروم گفتم : پرهام ؟!
تلفن قطع شد .
توی چشمام اشک جمع شد ، بهم زنگ زده !
یه صدایی بهم گفت : آره زنگ زده که بگه چقدر خوب شد رفتی من الان با بهار دارم در رابطه با فردا های روشن و رویاییمون حرف بزنیم . تو اَم بیخودی دوستش داری ، که چی بشه ؟ یه عشق یک طرفه به چه درد تو میخوره آخه ؟ بیا این عشق رو بریز به پای شادمهر ، بخدا بهتر از هر کی میتونه خوشبختت کنه .
دوست داشتم دستام رو بزارم روی گوش هام تا این صدا خفه بشه .
همون موقع شادمهر با ماشین جلوی من پارک کرد . خیلی ساکت سوار ماشین شدم . هر چی شادمهر میگفت من فقط گوش میکردم و حرفی هم نمیزدم .
آخر سر شادمهر کلافه گفت : چته ؟
– هیچی .. یکم سرم درد میکنه . داشتی میگفتی …
– آره من یه چند واحد دکتری هم پاس کردم ولی خب استاد ریاضی فیزیک شدم .
سرم رو تکون دادم . حس میکردم از درون داغم و صدای های اطرافم رو نمیشنوم .
سرم رو به شیشه ی ماشین چسبوندم ، صدای شادمهر اومد : بریم خرید ؟
با سختی گفتم : حالم خوب نیست ، بریم خونه !
تا اینو شنید محکم زد روی ترمز و گفت : چرا ؟
دستش رو گذاشت روی دستم و گفت : مهربان داری تو داغی میسوزی ؟ تا همین الان که خوب بودی … چی شد یهو ؟
چرا انقدر حرف میزنه ؟! خب برو خونه .
بلاخره بعد از چند دقیقه جلو خونه نگه داشت . نگهبان ها برای من کج و ماوج بودن .
دستمو به دیوار های بیرونی خونه گرفتم و خودمو رسوندم به در … تا در رو باز کردم نتونستم طاقت بیارم و بی هوش شدم .
***
– مهربان ، عزیز دلم تو خوبی ؟ مهربان خواهش میکنم چشماتو وا کن ، منم پرهام … مهربان تو من رو صدا زدی که بیام پیشت حالا هم اینجام . شادمهر میگفت اگه تو پیشش باشی حالش خوب میشه و بلاخره بعد از چهار روز خوابیدن تو رخت خواب بیدار میشه . نمیدونی که همه نگرانتن … حتی من ، مهربان همش تقصیر منه … اگه بهت زنگ نزده بودم ! مهربان اینقدر منو دیوونه نکن اون چشمای لعنتیت رو باز کن … یه تکونی بخور خب . چرا اینقدر داغی عزیز دلم ؟ همش بخاطر منه . فشار زیادی روی تو بود اما من دقت نکردم . مهربان ازت تمنا میکنم ، اگه چشماتو باز کنی قول میدم هیچ وقت باهات کار نداشته باشم . قول میدم بزارم زندگیت رو با شادمهر بسازی . قول مردونه میدم بهت .
همون موقع چشم هام کم کم باز شد . نتونستم جمله ی آخر پرهام رو بشنوم . تا چشمام رو باز کردم از خوشحالی داد زد : خدایا شکرت .
بعد دستمو ول کرد و رفت بیرون و داد زد : فرشته ، شادمهر ، مهربان چشماشو باز کرد .
بعد از نیم ساعت پرهام رفت ولی شادمهر از فرشته خواست بمونه و بهم کمک بکنه .
شب وقتی تو رخت خواب بودم گفتم : فرشته جریان چیه ؟
– اینجور که من دیدم شما تب کردین هر کاری هم کردیم بند نیومد . روز سوم هی میگفتی پرهام پرهام ، شادمهر که سرخ شده بود از عصبانیت . ولی بهش گفتم تنها راه اینه پرهام رو بیاریم بلکه خانوم چشماش رو باز بکنه . پرهام تا شنید اومد ، چشما هم سرخ سرخ بود ، همه چیز خوب یعنی فکر کردم الان هم تو هم اون به عشقتون اعتراف میکنید اما آقا زنگ زد به بهار که من نمیتونم بیام سر قرار . یعنی چشمای من اومده بود بیرون که این رفتار چیه آخه . تو برای مهربان چشمات سرخه از اون ور قرار میزاری ؟
یه نفس عمیق کشیدم و گفتم : دیدی گفتم ، پرهام از اول هم بهار رو دوست داشت .
– اوهوم . حالا تو چی ؟
– ببین تو چه وضعی عاشقش شدم …
– عاشق ؟ چه وضعی ؟
– فرشته این تب عشق بود . اون روز که مریض شدم به من زنگ زد البته با یه خط دیگه . یعنی براش مهم بودم که زنگ زده اما حالا با بهار داره قرار میزاره . تو وضعی که من دوست دختر رسمی شادمهر روزبه هستم .
فرشته دستمو توی دستاش گرفت و گفت : توکل کن به خدا . همه چیز درست میشه تو نمیخواد نگرانش باشی .
هه فرشته از چی حرف میزنه ؟ نگرانی ؟ من نمیدونم برای کی نگران باشم ، برای پرهام ، برای خودم یا برای شادمهر ؟!
صبح فرشته گفت میرم یک سری به فرهود بزنم . به نظرم مشکوک میزنه آخه این و فرهود آبشون تو یه جوب نمیره .
فرشته چندتا کتاب برام آورده بود . شادمهر با یه سینی که توش کاسه ی سوپ بود و یه کم نون و آب ، با یه پلاستیک قرص اومد .
اَخم رو پیشونیش منو متعجب کرد . سینی رو گذاشت روی عسلی و نشست لبه ی تخت . گفت : خوبی ؟
حالا که فهمیده بودم پرهام با بهار میره و باهاش قرار میزاره و دست از من کشیده ، چرا من نباید یه زندگی خوب داشته باشم ؟
با لبخند بهش گفتم : مرسی عزیز دلم .
با تعجب بهم نگاه کرد و تکرار کرد : خوبــی ؟
– آره عزیزم . میدونم تو این چهار روز بهت سخت گذشته !
دستمو گرفت و گفت : خیلی بد بود ، تو رو میدیدم و کاری جز این که از خدا بخوام پاشی نداشتم . یعنی خیلی بده پیش نزدیک ترین کَست باشی ولی نتونی بهش کمکی بکنی . همش میترسیدم از دستت بدم . تبت واقعا بالا بود !
دستش رو گذاشتم روی صورتم و گفتم : نگران نباش عزیزم . من یا با تو میرم یا نمیرم .
اومد جلو تر و هم دیگه رو بغل کردیم .
میدونستم یکم تعجب کرده اما من واقعا باید این عشق یک طرفه رو به پای یکی دیگه بندازم . تازه چه کسی بهتر از شادمهر … واقعا راست میگن هیچ کس اونطور که فکر میکنی نیست . قلب شادمهر خیلی مهربونه و اندازه ی دریاست . همیشه پُر از انرژیه . اما خب اخم ها و حالت های دگرگونی پرهامم هیچوقت پیدا نمیشه … وقتی میخندید چشماش برق می زد ، لبخند های جذابی که ته دل آدم رو خالی میکرد ، چشم غره ها و چپ چپ هاش ! چشامو محکم بستم و باز کردم ، همه ی اینا باید فراموش بشه . مهربان سعی کن چشم های خوشگل شادمهر رو به جای اون جفت چشمای درشت قهوه ای حَک کنی . سعی کن طنین صدای شادمهر وقتی میگه مهربان رو به جای صدای خاص و تک پرهام که همیشه میگفت جوجوی مو مشکی من ، برای خودت زمزمه کنی .
شادمهر منو از بغلش جدا کرد و گفت : حالا سوپت رو بخور . من برم یکم بخوابم .. دیشب رو کامل بیدار بودم .
با لبخند همراهیش کردم . داشت در رو باز میکرد که برگشت و گفت : دختر عموم مریم میاد اینجا . نابه به خدا ، عین خودته … حتی وضیعتش از تو بدتر .
دمپایی ابریم رو پرت کردم سمتش و خندیدیم .
ادامه داد : خودش کلید داده اگه دیدی یکی داد زد و گفت شادی جون بدون خودشه .
بلند زدم زیر خنده .
رفت تو اتاقش و من سوپم با قرص هامو خوردم .
حس میکردم حالم بهتره و میتونم راه برم برای همین رفتم از اتاقم بیرون و رفتم سمت دستشویی . بعد از اینکه از دستشویی اومدم بیرون دیدم یه دختره که یه کوله پشتشه و شلوار طرح سربازی با مانتوی مشکی و شال که باز بود و کلاه نقاب دار طرح سربازی روی سرش ، دم در اتاق شادمهر وایساده .
رفتم سمتش و گفتم : سلام تو باید مریم باشی ؟
برگشت و گفت : به به زن شادی جونو نیگا … به من گفت عین خودمی . اسم رسم قصدت از دُخوله به قلب شادی ؟
خندیدم و گفتم : مهربان ایرانی الاصل قصدم هم این دل وامونده اس .
قدش کوتاه تر از من بود . یه نگاه به سر تا پام کرد و گفت : ولی خدایی از همه ساده تر و بهتری …
داد زد : اوهووووو شادی . کوشی خبر مرگت ؟
شادمهر با شلوار راحتی و یه بلوز تنگ مشکی در اتاقش رو باز کرد ، موهای خوش حالتش به صورت جذابی بهم ریخته بود . شادمهر گفت : اَی کوفت بگیری باقالی .
مریم خندید و گفت : میتونم جی اِفت رو چند دقیقه قرض بگیرم برای خودم ؟
دستش رو گرفتم و گفتم : شادی رو بیخیل بابا … خودم و خودت رو عشقه .
شادمهر با تعجب گفت : خیانت به عشق تو روز روشن ؟ داشتیم ؟
من و مریم بلند زدیم زیر خنده . شادمهر آروم گفت : مریم جون مادرت بزار بخوابم باشه ؟
مریم داد زد : اوکیه شادی جون .
از همون اول فهمیدم مریم چه وروجکیه .
دستش رو کشیدم و بردمش تو هال . کوله اش رو در آورد و گفت : بیا بشین ، شادمهر میگفت خواهرت کار داشته رفتی تو هم مریض هستی و خودش هم کار داره . الان نیم ساعت دیگه باید بره دانشگاه .
اومدم و روی مبل کناریش نشستم که گفت : خب بیشتر معرفی کن .
– مهربان بهم میگن مهری بیست و سه سالمه و دوست دختر شادمهر .
– عالیه . منم مریمم هر چی عشقشون بکشه بهم میگن .
خندیدم و گفتم : معلومه خونه خراب کنی … خب چند سالته ؟
– هیفده سال … سال دیگه کنکور دارم . از بس مامان بابام گفتن بخون بخون خسته شدم و بعضی وقتا میام اینجا با شادمهر میزدیم بیرون . البته قبل از اینکه بره آمریکا و بعدش فرانسه . الان هم من اصلا احساس مزاحمی نمیکنم و خلاصه سه تایی میزنیم بیرون .
ابرو هامو دادم بالا و گفتم : اِ احساس نمیکنی ؟
– نه اصلاً . راستی از فرهود ، پرهام ، مهتاب و آفتاب ، کسری خوشگله و مارلین چه خبر ؟ من و مارلین هم بازی خوبی بودیم .
– آره سن هاتون میخوره .
– اون یه سال جهشی خوند .
– اوه … که اینطور .
– خب نگفتی چه خبر ؟ مخصوصا از پرهام کچل .
وای خدای من تمومی نداره این اسم پرهام … واقعا راست میگن اگه میخوای خاطره ها رو فراموش کنی شخص تو خاطرات رو فراموش کن .
– خبری ندارم .
– که اینطور . هی ، میگم میای بزنیم بیرون به شادی هم نگیم . اَه منِ خر هیچوقت حواسم به این نیست که تو مریضی .
– یه جوری میگی انگاری فلجم . پاشو برو لباس هاتو دربیار راحت باشی منم یه خوراکی درست میکنم میارم واست .
سرش رو تکون داد که شادمهر از تو اتاقش داد زد : عشقم یه دفتر تلفن هست رو میز تلفن اولین شماره رو بگیر و بگه استاد روزبه نمیاد امروز .
مریم زد زیر خنده که داد زدم : چشم عزیزم . چیزی میخوری ؟
– نـــه . میخوام بخوابم .
یه ذره نون پنیر سبزی از یخچال بیرون اوردم و گذاشتم روی اَپن . آروم رفتم سمت میز تلفن که یه گوشه از هال جا خوش کرده بود . تلفن رو برداشتم و شماره رو گرفتم . یه آقایی برداشت که گفتم : سلام من همسر آقای روزبه هستم .. بله شادمهر روزبه . ممنونم نه اتفاق بدی نیافتاده فقط ایشون امروز نمیاین . بله ممنونم . خداحافظ .
تلفن رو قطع کردم که مریم کوله اش رو برداشت و رفت تو اتاق من تا لباس هاش رو عوض بکنه .
نشستم روی صندلی ، پشت میز ناهار خوری و شروع به پوست کندن یه سری خیار و گوجه شدم . داد زدم : شادمهر بیداری ؟
صداش خیلی نزدیک به گوشم رسید : آره عشقم . مگه میشه وقتی تو بیداری من بخوابم .
بهش نگاه کردم که دستشو به اُپن تکیه داده بود و با یه لبخند جذاب داشت منو نگاه میکرد .
گفتم : میخوری دیگه ؟ نه ؟
– مطمئنا . هر چی از این دستا پخته بشه مال شکم منه .
– گمشــو . برو یه فیلم خوب بزار ببینیم .
– چشــم .
رفت و من هم به کارم ادامه دادم .
( دو ماه بعد )
– شادمهر دارم میرم آموزشگاه کاری نداری ؟
از اتاقش اومد بیرون ، طبق معمول یه پیرهن تنگ که عضلات خوش فرمش رو خیلی خوب نشون میداد و شلوار راحتی .
گونه ام رو بوسید و گفت : بزار برسونمت .
– نه عزیزم میرم خودم تو نگران نباش .
ازش خداحافظی کردم و از خونه زدم بیرون .
سوار ماشین شدم و به امیر ، نگهبانی که پرهام انتخاب کرده بود گفتم : مراقب آقامون باش !
با اینکه مرد خشکی بود اما خنده ی کوچیکی روی لباش نقش بست .
از باغ زدم بیرون و به سمت آموزشگاه راه افتادم . بعد از دو ساعت تمرین خانوم قنبری گفت که سه روز دیگه نقاشی هایی که خواسته بود رو باید آماده کنیم .
از کلاس که زدم بیرون با نسرین که بیست سالش بود و با هم تازه دوست شده بودیم خداحافظی کردم . اون سوار ماشین برادرش شد و رفت .
منم داشتم ماشین رو روشن میکردم که چشمم به یه کارت روی برف پاک کن افتاد .
پیاده شدم و کارت رو برداشتم .
رفتم تو ماشین و کارت رو باز کردم .
” سلام خانوم خوشگل …
من سه روزه شما رو میبینم و خواستار این هستم که اگه افتخار بدین من به خواستگاری شما بیام . خیلی ها میگفتن در یک رابطه این اما من حلقه ای یا چیزی ندیدم . باز هم متاسفم اگه اینجوری ابراز کردم ، شما اونقدر مغروری که با پسری کار نداری . اینم شماره ی منه اگه به مادر یا پدرتون گفتین تماس بگیرید برای امر خیر تشریف بیارم با خانواده . ارادت مند شما ، سعادت منش . ”
وای میدونستم سعادت منش یه کاسه ای زیر نیم کاسه اش هست .
تازه رابطه ام با شادمهر شده بود عالی حالا این همه چیز رو بهم میریزه .
کارت رو انداختم تو داشبُرد و راه افتادم سمت خونه ، سر راه یکم خرید کردم و گذاشتم پشت ماشین .
شادمهر دیگه دانشگاه تدریس نمی کرد و همه ی وقت تو خونه بود البته هر روز به یه دلیلی میزدیم بیرون و چقدر خوش میگذشت . چیزی جز شادمهر و حس علاقه ای که توی قلبم نسبت به اون دویده بود رو حس نمی کردم . ولی هنوز هم قسمتی از قلبم برای پرهام می تپید . هر بار که اسمش می اومد بدنم گرم میشد و قلبم تند تند میزد جوری که انگاری میخواد قفسه ی سینه م رو بشکافه و بیاد بیرون .
به خونه رسیدم و خرید ها رو بردم تو .
ساعت شیش بعد از ظهر بود .
تا در رو باز کردم دیدم شادمهر روی مبل خوابه .
خرید ها رو گذاشتم روی اُپن آشپزخونه و رفتم سمت اتاقم . یدونه پتو از تو کمد بیرون آوردم و بردم انداختم روی شادمهر .
موهاش رو زدم عقب .
بیست روز دیگه عید بود و شادمهر اصرار داشت با خانواده بریم شمال اونجا ! اما من میترسیدم . میترسیدم با دیدن دوباره ی پرهام همه ی وجودم آتیش بگیره .
رفتم تو اتاقم که لباس هامو عوض کنم . یه بلوز آستین کوتاه سفید پوشیدم با شلوار ورزشی صورتی و ژاکتش .
موهامو بالای سرم محکم ، دم اسبی بستم و رفتم بیرون اما از چیزی که دیدم برای اینکه نیافتم تکیه به در دادم . شادمهر بیدار بود و همون کارت رو گرفته بود دستش .
دستام عصبی میلرزیدن .
شادمهر صورتش سرخ و رگ گردنش متورم شد .
تا اومدم صحبت کنم عین یه ببر وحشی نعره زد : مهـــــربان .
دو قدم رفتم جلو و گفتم : توضیح میدم … ببین .
اومد سمتم و یدونه محکم خوابوند تو گوشم .
اشک تو چشمام نشست و بی جون افتادم روی زمین .
شادمهر صداش لرزید و گفت : این مردک کیه ؟ با تو چه صنمی داره ؟
با گریه گفتم : شادمهر به خدا هیچی من از آموزشگاه اومدم بیرون که اینو دیدم . به قرآن مجید به خدا من کاری باهاش نداشتم .
اونقدر عصبی بود که ازش میترسیدم . غیرتی زیاد میشد اما نه اینجوری .
از روی زمین پاشدم که حس کردم مایع گرمی داره پشت لبم حرکت میکنه . با انگشتم به پشت لبم دست زدم که دیدم داره خون میاد . اهمیتی ندادم و مثل خودش داد زدم : چته ؟ حتما بلد نیستی منو برای خودت بکنی نه ؟ من این همه مدت با تو سر سازش زدم اما تو وقتی غیرتی میشدی همه کاسه کوزه ها سر منِ بدبخت میشکست . من همیشه سکوت میکردم . حالا که یکی گفته خیلی خوشم اومده ازتون داری سر من خالی میکنی ؟ منو میزنی ؟ واقعا تو رگ ناموسی هم داری که بری خر اونو بگیری بگی من نامزد دارم و نامزد هم خانوم مهربانه روزبه اس . میتونی اینو بگی ؟ تازه به من نه به اون ! اما تو هیچوقت این کار رو نکردی . همیشه مهربانه که باید داد های تو رو بشنوهه . موقعی که نازم میکنی چیزی نمیگم ولی حالا که داد میزنی منم داد میزنم . اگه آدم بودی میفهمیدی که این کار هات هیچ معنی نمیده اما حیف نمیفهمی . ( دست به خون روی لبم زدم و گفتم ) این کار درسته ؟
سرش رو انداخت پایین . یک لحظه یاد پرهام افتادم ، برام زیاد غیرتی نمیشد . فقط یه بار چپ چپ رفت . خب معلومه که برای بهار چپ چپ میره نه من که هیچیش نیستم .
خودمو انداختم روی زمین و با یاد آوری پرهام زار زار گریه کردم . ولی شادمهر فکر کرد بخاطر اونه که اومد روی زمین جلوی من زانو زد و گفت : مهربان گریه نکن ، طاقت گریه ات رو ندارم عزیز دلم . میدونم من اشتباه کردم ولی تو نباید گریه کنی .
میخواستم داد بزنم بگم چی میگی ؟ چرا به خودت میگیری ؟ اون یه ذره علاقه هم پرید !
***
شب که داشتم میخوابیدم گردنبند پرهام رو توی دستام گرفتم و به پنجره نگاه کردم . همه ی علاقه ی من پریده بود . تازه یه علاقه ی عادی . ولی عوضش … دوباره اون عشق آتشین پرهام برگشت . همش به فرشته میگفتم نکنه یه هوس باشه اما اون بهم اطمینان میداد که نه نیست .
صبح زود رفتم دوش گرفتم ، امروز میخواستم برم آرایشگاه . ابرو هام بلند شده بود و روی اعصابم بود .
شادمهر نشسته بود روی مبل و فیلم میدید .
فکر کردم خوابش برده برای همین حوله رو پیچیدم دور خودم و بدون اینکه اونجا لباس هامو عوض کنم تو راهرو راه افتادم اما تا چشمم به شادمهر خورد فهمیدم اشتباه بزرگی کردم .
بعد از اتفاق دیروز یکم پشیمون بود و من خشک باهاش برخورد میکردم .
تا دیدمش جیغ زدم : روتو بکن اونور .
– اشکالی داره ؟
خندید و گفت : خوشگل شدی .
از جاش پاشد و گارد گرفت برام . یه قدم رفتم عقب و گفتم : تو هم شیطون شدی .
– میشه … بیام جلو ؟
– نــه ، یعنی چیزه .. خب .
تا من بیام به خودم بجنبم افتاد دنبالم و من حوله رو با دستم گرفتم و دویدم . همزمان هم جیغ میزدم که آخر سر گیرم انداخت .
قهقه ای زد و گفت : آخه خوشگله من که نمیتونم اذیتت کنم . هر موقع اذیتت میکنم دلم میگیره و میخوام بمیرم .
یه نفس عمیق کشیدم که نفسم بیاد سر جاش . یدونه زدم تو شکمش و گفتم : حالا هم منو میبری آرایشگاه . ماشینم بنزین نداره . با ماشین تو هم راحت نیستم .
با شیطنت نگام کرد و گفت : یه بوس کوچولو .
– نه
– کوچولو
– نه
– خیلی زود تموم میشه
– میگم نه
– مهربان …
انگشت اشاره ام رو گذاشتم روی لپم و گفتم : گاز نگیریا .
سرش رو تکون داد و یه بوس آب دار و طولانی از لپم کرد . با اینکه صیغه ی هم بودیم ولی اجازه نمیدادم غیر از بوسیدن صورتم کار دیگه ای بکنه . چون نمی تونستم !
اعتقاد های مذهبی سفت و سخت نداشتم اما دوست هم نداشتم . اولین و آخرین بوسی که از لب کسی کردم مال پرهام بود و بس . روزی که دوباره اعتمادمو بدست آوردم . هی … پرهام !
شادمهر بلاخره لباش رو از روی لپ هام برداشت و گفت : بخشیدی منو ؟
– نه کاملا … اما اگه بچه ی خوبی باشی آره .
یک لحظه جدی گفت : حلقتو دستت کن .
– چرا ؟
– چون از این اتفاقات دیگه پیش نیاد .
– ببینم من که اومدم تو خواب بودی کی به تو ماجرای پاکت رو گفت ؟
– پرهام به امیر دستور داده هر جا میریم بره . رفت دنبالت و اومد به من گفت خانوم یه پاکت گذاشت تو داشبرد ، فکر کرد از طرف مادربزرگته و برام آورد .
سرم رو تکون دادم . ماه پیش همه فهمیدن که من نوه ی افسونم . توی این مدت به کسی آسیب نزده بود ولی فرشته میگفت که فرهود میگه داره یه نقشه ی اساسی میکشه تا نابودمون بکنه و میخواد که از تو استفاده بکنه .
رفتم تو اتاقم و لباس هامو پوشیدم . اومدم بیرون و گفتم : خودم میرم شادمهر . تو بمون خونه شاید مهتاب و کسری بیان . باشه ؟
با تردید گفت : مطمئنی ؟
– آره .
– بگم امیر بیاد دنبالت ؟
– نه نیازی نیست .
اون روز وقت آرایشگاه داشتم اما یه تصمیم دیگه داشتم .
وقتی رفتم آرایشگاه فقط خواستم ابرو هام رو کوتاه تر بکنه . بعد از اینکه دستمزدش رو دادم راه افتادم سمت یه کافی شاپ همون نزدیکی ها ! به فرشته گفتم بیاد اونجا تا خبر بهم بده آخه میگفت اتفاق مهم افتاده . نمیخواستم تو خونه شادمهر هم باخبر بشه .
به حلقه ی طلایی توی دستم خیره شدم ، اما اینکه حلقه ی شادمهر نیست !
درش آوردم و با تعجب به پرهام که پشتش حک شده بود نگاه کردم .
نا خداگاه توی چشمام اشک جمع شد و خاطره ی تولد پرهام برام زنده شد .
گارسون اومد که گفتم : دوتا قهوه .
همون موقع فرشته اومد تو و با چشم دنبال من گشت ، بعد از اینکه منو دید اومد سمتم و گفت : سلام خوبی ؟
سرم رو تکون دادم . گارسون قهوه هامون رو گذاشت و فرشته نشست . هر دومون از گارسون تشکر کردیم .
بی حوصله گفتم : چه خبرا ؟
بدون هیچ معطلی گفت : یک اینکه من و فرهود نامزد صیغه ای شدیم و در این مورد باید بگم که من …
حرفش رو قطع کردم : عاشق فرهود شدی اونم عاشق تو شد ، خیلی راحت بهم اعتراف کردین و پس فردا ازدواج میکنین نه ؟
– خب اعتراف نکردیم اما از رفتار اون معلومه دوستم داره . من غرور تو رو ندارم .
– خیلی هم خوب .
– ولی خبر دوم … تحمل شنیدنش رو داری ؟
بهش پریدم و با نگرانی و بغض گفتم : پرهامم چیزیش شده ؟
– پس فراموشش نکردی ؟
با پوزخند گفتم : لعنتی هیچوقت فراموش نمیشه . هیچوقت . هر کاری میکنم شادمهر رو بجاش بزنم باز هم پرهامه که برنده میشه . تلاشم همش بی فایده اس . دیشب اینو فهمیدم .
– اما چیزی که بهت میگم همه چیز رو عوض میکنه . حتی رابطه ی تو و شادمهر رو . پرهام و … پرهام و بهار دیشب به همه اعلام کردن ازدواج میکنن .
از چیزی که گفت احساس کردم قلبم برای یک لحظه وایساد .
هر چقدر نفس میکشیدم درست نمیشد . اشک توی چشمام و بغض توی گلوم خیلی بهم فشار آورد . آخه چرا ؟ حالا چرا ازدواج ؟
فرشته بهم با نگرانی نگاه کرد که از روی صندلی پاشدم و آروم آروم رفتم سمت در . حتی صدای فرشته برام قابل شنیدن نبود .
چرا پرهام ؟ چرا اینجوری میخوای ازم انتقام بگیری ؟ مگه من چیکارت کردم ؟
سریع سوار ماشینم شد و تمام قدرتم رو خالی کردم روی ترمز .
اشک از روی صورتم سُر خورد و با شروع شدن آهنگ گریه ام سوزناک تر شد .

باز دوباره با نگاهت
این دل من زیر و رو شد
باز سر کلاس قلبم
درس عاشقی شروع شد
دل دوباره زیر و رو شد

با تموم سادگی تو
حرفتو داری میگی تو
میگی عاشقت می مونم
میگم عشق آخریتو
حرفتو داری میگی تو

میدونی حالم این روزا بدتر از همه است
آخه هر کی رسید دل ساده ی من رو شکست
قول بده که تو از پیشم نری
واسه من دیگه عاشقی جاده یک طرفه است
میمیرم بری آخرین دفعه است

پرواز تو قفس شدم بی نفس شدم
دیگه تنها شدم توی دنیا بدون خودم
راستشو بگو این یه بازیه
نکنه همه حرفای تو مثل حرفه همه
صحنه سازیه این یه بازیه

بی هوا نوازشم کن
اشکو و غصه هامو کم کن
با نگاه بی قرارت
باز دوباره عاشقم کن
اشک و غصه هامو کم کن

قلب من بهونه داره
حرف عاشقونه داره
راه دیگه ای نداره
غیر از اینکه باز دوباره
سر رو شونه هات بذاره

میدونی حالم این روزا بدتر از همه است
آخه هر کی رسید دل ساده ی من رو شکست
قول بده که تو از پیشم نری
واسه من دیگه عاشقی جاده یک طرفه است
میمیرم بری آخرین دفعه است

پرواز تو قفس شدم بی نفس شدم
دیگه تنها شدم توی دنیا بدون خودم
راستشو بگو این یه بازیه
نکنه همه حرفای تو مثل حرفه همه
صحنه سازیه این یه بازیه
( جاده ی یک طرفه – مرتضی پاشایی )

دقت که کردم دیدم بیرون شهرم .

توی یه بیابونی که کنار کارخونه ای بود افتادم روی زمین و با مشت هامو کوبیدم به زمین .

بلند داد زدم : آخه چرا خدا ؟ چرا من باید تقاص پس بدم ؟ بخدا غلط کردم که پرهام رو اونجوری خُرد کردم … با من این کار رو نکن ! من خوشبختیش رو میخوام اما میدونم با بهار نمیتونه خوشبخت بشه .

آخه چرا من ؟ چرا این بازی رو با من میکنی ؟ مگه من چی کار کردم ؟

آخه چرا ازدواج ؟ تازه با بهار ؟

بلند زدم زیر گریه و گردنبند پروانه ی پرهام رو از گردنم کندم و گفتم : لعنت به تو پرهام .. لعنت به اون عشق لعنتیت که منو از اون چیزی که بودم به این تبدیل کرد . به کسی که ترسو شده و اشک هر لحظه تو چشماش جمع میشه . مگه تو چی داشتی ؟ چی داشتی آخه ؟

چی داشتی جز خاطراتت با بهار ؟ هــــان ؟ چرا با من بازی عشق رو شروع کردی ؟ چرا دِ لعنتی .

سوار ماشین شدم و گازش رو گرفتم و رفتم .

ماشین شادمهر بهتر از من بود و تندتر میرفت .

توی اتوبان دوباره گریه ام گرفت .. اگه دعوتم کنه واسه عروسیش چی ؟

با چه رویی برم ؟ چطور سعی کنم گریه ام نگیره ؟ چطوری سعی کنم غرورم رو نگه دارم . چجوری میتونم اصلا برم ؟ اصلا من چرا با شادمهرم ؟ چون پرهام رو فراموش کنم ؟

آخه مگه میشه ؟

همون موقع صدای موبایلم اومد . برداشتم و چشم دوختم به صفحه گوشی و فرمون رو ول کردم و با بوق یه ماشین به خودم اومدم اما انگاری دیر بود .

سرم به فرمون ماشین خورد و دیگه چیزی یادم نیومد .
با سردرد بدی چشامو باز کردم . لب هام خشک شده بود و نیازمند یکم آب بود . نالیدم : آب .
صدای خوشحال یک نفر اومد اما نتونستم تشخیص بدم .
– مهربانم … مهربانم تو پاشدی .
صدای آشنایی اومد : شادمهر اینقدر ذوق نکن . دکترا گفتن یه ضربه کوچیک بود .
دستم رو یکی سفت گرفت و گفت : عزیزم چشاتو کامل باز کن .
تازه تونستم صدای نگران شادمهر رو بشنوم . چشامو آروم باز کردم و گفتم : چی شده ؟ آب میخوام عزیزم .
شادمهر منو بلند کرد و یکم آب تو دستم داد . فرشته از اتاق رفت بیرون که شادمهر گفت : امروز صبح رفته بودی آرایشگاه که برگشتنه بهت زنگ زدم و نگران شدم . فرشته میگفت با اون قرار گذاشته بودی و انگاری یه چیزی ناراحتت کرده . با ماشین نگهبانش اومده دنبالت که دیده تصادف کردی و یارو که بهت زده فرار کرده . البته خدا رو شکر الان حالت خیلی خوبه . یه ضربه ی جزئی بود اما از فکر اینکه دیگه چشای خوشگلت رو نبینم داشتم دیوونه میشدم .
دستشو محکم فشار دادم که حس کردم یه جفت چشم مشکی بهم زل زده . برگشتم سمت در و دیدمش . پرهامی که میخواست ازدواج کنه .
اشک توی چشمام جمع شد . شادمهر اخم کرد و گفت : چرا اینجایی ؟
– باهاش حرف دارم . مشکلیه ؟
شادمهر از کنارش رفت کنار و از اتاق زد بیرون . رفت تا دکترم رو صدا کنه … هنوز هم سر درد داشتم و یکم گیج میرفت . ملحفه رو چنگ زدم و سرم رو انداختم زیر تا چشمای اشکیم رو نبینه .
– فکر کنم بدونی نه ؟! من و بهار داریم ازدواج میکنیم . راست میگفتی هیچی عشق اول نمیشه . بهار عالیه … حتی از توهم بهتر .
میخواستم بلند بزنم زیر گریه .
میخواستم برای آخرین بار طعم آغوشش رو بچشم .
– راستش میخواستم شادمهر هم باشه ولی خب خودش رفت . میخواستم شخصا برای چهاردهم مرداد کارت عروسیم رو بهتون بدم .

دقیقا روز تولدم بود ! چه حساب های دقیقی هم کرده بود .

بغضمو قورت دادم و گفتم : نامزد نکردین نه ؟
– چرا الان نامزد صیغه ای همیم . عمه خانوم هم قبول کرده وصیعت رو بخونه . متاسفم اما چون تو با شادمهر میخوای ازدواج کنی فقط سهم اونو میگیری .

با پوزخند گفتم : نامزد دوست داشتنی ایه ، میدونی که چی میگم . هم غیرتی میشه هم به موقع اش آدم رو میخندونه هم تمام وقتش برای منه ، شاید بگی چقدر زن ذلیله اما مثل بعضی ها تو خاطرات گذشته اش نیست .

دستشو کرد توی جیباش و گفت : خب بهار هم خوبه … هم هنرمنده هم عصبانی نمیشه هم خوشگله و اینکه تمام دلش رو به من داده ، منم که اون رو میخواستم . دیگه چی بهتر از این ؟
یه دسته گل رو گذاشت روی میز و گفت : خداحافظ .

میخواستم داد بزنم کجا میری لعنتی … پای خرابکاریت وایسا . این دل من به تو نیاز داره … چرا هیچوقت نفهمیدی شادمهر اونی که میخوام نیست . چرا هیچوقت نفهمیدی ؟ کاشکی میشد برگشت به اون روزی که گفتی دوستم داری و بهت میگفتم آره لعنتی منم دوست دارم . اما الان چی ؟ الان هم میگی .

تا رفت یه قطره اشک ریختم و دسته گلش رو پرت کردم یه گوشه .

تا شادمهر اومد اشکام رو پاک کردم . با نگرانی گفت : الهی من قربونت برم ، ناراحتت کرد ؟
سرمو به نشونه ی نه تکون دادم . سرمو توی آغوشش گرفت و با صدای لرزون گفت : تو گریه کنی من چیکار کنم پس ؟

بلند زدم زیر گریه که اونم با گریه گفت : گریه نکن مهربانم .

سرمو از توی آغوشش آورد بیرون و دستمو توی دستاش گرفت . یه بوس آروم روی پوست دستم زد و گفت : هیچ وقت جلوی من گریه نکن . هیچوقت !!
اشکام رو پاک کرد و چشمام رو بوسید .

دستشو محکم گرفتم و گفتم : سرم درد میکنه شادمهر .

– الان دکترت میاد عزیزم .

دکتر که اومد بعد از معاینه گفت : بهتره امشب رو بمونید . احتمال سرگیجه زیاده ولی زیاد جدی نبوده آسیب .

بعد از تشکر من و شادمهر رفت . همون موقع یکی خورد به در اتاق و صدای مهتاب اومد : کسری ، بخدا آدم نمیشی . از بس دویدی خوردی به در .
کسری نالید : تقصیر من چیه ؟ همش تقصیر در بود .

شادمهر با خنده گفت : بیاید تو .

مهتاب و کسری که اومدن تو با دیدن من یه نفس راحت کشیدن و مهتاب اومد منو بغل کرد .

بعد با چشم دنبال فرشته گشت که گفتم : رفت غذا بگیره .

کسری باهام دست داد و گفت : چطوری ؟

فرشته همون موقع اومد و گفت : شادمهر بیا ، غذا رو بهم نمیدن .

شادمهر عذر خواهی کرد و رفت .

تا رفت مهتاب گفت : چشماتون چرا قرمز بود ؟
از گریه ترکیدم و گفتم : مهتاب من چه گناهی کردم آخه ؟ پرهام … پرهام میخواد ازدواج بکنه . تازه به نظرت با کی ؟ با بهار .

تا اینو گفتم هر دوتاشون داد زدن : بهار ؟؟
یه پرستار در رو باز کرد و گفت : لطفا آروم تر اینجا بیمارستانه .

کسری سرش رو تکون داد و عصبی گفت : کی اینو گفته ؟
– فرشته بهم گفت . منم زدم بیرون و اینجوری شدم .
بخیه ی پامو بهش نشون دادم و گفتم : یادتونه ؟
به زخم های روی صورتم اشاره کردم و گفتم : اینو چطور ؟

مهتاب گفت : منظورت چیه ؟
– مهتاب من به خاطر عشق پرهام خیلی تقاص ها دادم ، حتی حالا نامزدم هم میدونه که من دوستش دارم . اما به پای من مونده . چرا پرهام این کار رو میکنه ؟
کسری عصبی پاشد که مهتاب گفت : کجا میری ؟

– میرم ببینم این بچه چی تو سرشه ! معلوم نیست چی فکر کرده .

همون موقع که کسری رفت فرشته و شادمهر هم با غذا ها اومدن .

شادمهر که دید کسری رفته چیزی نگفت . فرشته و مهتاب روی هم رو بوسیدن و من سوپم رو مزه مزه کردم . با لب های آویزون گفتم : این درست نیست ، شما فلافل میخورید من این سوپ مضخرف رو . اصلا منصفانه نیست !
شادمهر خندید و یدونه از فلافل هاش رو در آورد و گفت : من از اینور گاز میزنم تو از اونور .

قبول کردم و یه گاز زدم و اون هم یه گاز زد . برای بار دوم داشتم گاز میزدم که لب هام به لب هاش برخورد کرد . مهتاب و فرشته با خنده ی مرموزی نگاهمون کردن که من و شادمهر زدیم زیر خنده .

شب موقع خواب فرشته و مهتاب باهم رفتن و من و شادمهر موندیم . داشت روی مبل کوچیکی میخوابید که با دلسوزی گفتم : عزیزم بیا پیشم بخواب .

چون تخت بزرگی بود هر دوتامون توش جا میشدیم .

اومد پشت من خوابید و من تکیه به سینه اش دادم . موهام رو بوسید ، به خودم قول دادم پرهام رو فراموش بکنم .

زیر لب گفتم : شادمهرم ؟
با تعجب گفت : جانم ؟
– شبت خوش .

خنده ی کوچیکی کرد و گفت : شب تو هم خوش خانومم .

صبح زود به کمک فرشته داشتم آماده میشدم که بهار اومد . فرشته دوست داشت عین یه ببر بهش بپره . همچین فیس و افاده ای برامون میکرد که نگو .

با ادا گفت : مهربان جون خوبی ؟

با لبخند گفتم : عالیم .

بعد رو به فرشته کردم و گفتم : لباس هامو میپوشم . تو برو پیش شادمهر .

تا فرشته رفت گفتم : چی شده ؟ اومدی اینجا چیکار ؟
نشست روی صندلی و گفت : میدونی که دارم عروس میشم .

– مواظب کارت عروسی ها باش که یه وقت پرهام نشه کامیار . یا شاید هم پسرای دیگه . نــه ؟
لبش رو با حرص گزید و گفت : رابطه ات با شادمهر خوبه ؟ اگه خوبه چرا اقدام به عروسی نمیکنید ؟
از روی تخت بلند شدم و جدی گفتم : اگه هدفت چزوندن منه باید بگم اشتباه کردی . خودت داری عشق زندگیت رو یادم میندازی … اینو یادت باشه . من از تو مهره ی مارم پُر نفوذ تره . پس همین الان دمت رو بزار رو کولت و گمشو برو .

کیفش رو از روی تختم برداشت و گفت : حالا حالا ها بچرخ تا بچرخیم

همون موقع که فرشته با یه بطری آب داشت می اومد رفت . امروز صبح فرهود هم اومده بود و کلا زده بودیم تو سر هم ولی همش نگاهم بهش بود که ببینم واقعا فری رو دوست داره یا نه .

اما نامرد اصلا نمیزاشت چیزی رو بفهمم .

با شادمهر اومدیم خونه ، بعد از اینکه رفتم حموم تا یکم کوفتگی بدنم کم بشه اومدم بیرون اما با صدای شادمهر ساکت شدم : مهربان ، پات کبود شده ؟
به پشت پاهام نگاه کردم و گفتم : آره ، فکر کنم بخاطر تصادفه .

رفتم تو اتاقم و لباس هامو پوشیدم . دیگه آستین کوتاه میپوشم چون هوا یکم بهتر شده .

اومدم بیرون و گفتم : ناهار درست کردی یا درست بکنم ؟
کنترل رو انداخت یه گوشه و گفت : یه چیزی درست کن . دست پخت تو بهتر از مال منه .

با هم رفتیم تو هال و اون نشست روی مبل و من رفتم تو آشپزخونه .

گفتم : شادمهر به نظرت کی این بخیه رو باید بکشم ؟
– دکتر گفت یه هفته ای طول میکشه . راستی مامان هم خواست بیاد گفتم مهربان یکم خسته اس گفت پس فردا میام .

– کاشکی میگفتی بیاد . من کاری ندارم ، میگم پاشو یه زنگ بهش بزن بگو بیاد باهم ناهار بخوریم .

تلفن رو برداشت ، داشتم یکم گوشت بر میداشتم که گفت : بر نمیداره . احتمالا خونه ی خالمه . ببینم این صدای تلفن توهه ؟
زنگ موبایلم رو گیتار کولی گذاشته بودم ، آهنگ مورد علاقه ی پرهام .

سریع از آشپز خونه اومدم بیرون و رفتم سمت اتاقم .

باز هم شماره ناشناس بود .

تلفن رو برداشتم و گفتم : اَلو ؟
– سلام .

تعجب زده گفتم : شماره ی منو از کجا گیر آوردی ؟
– مهمه نوی گلم ؟ فهمیدم که با روزبه نامزد شدی ، تازه محرم همید . خوش میگذره بهت ؟
– حالم ازت بهم میخوره . تو بهم دروغ گفتی ؟
– چه دروغی ؟
– که پریوش تو رو دوست داره نه ؟
– دوستم داشت منتهی از من دورش کردم ازم بد گفتن . مهربان جان ، هیچکی نباید حرف اطرافیانش رو باور کنه . باید خودت ببینی . این هم یه کمک از سمت من . در ضمن .. از پرهام دوری کن ، اون یه آدم بد زاته که فقط فکر خوبیه خودشه . هیچوقت نمی تونه کسی رو خوشبخت بکنه . هیچوقت . کسی که یک عمر خوشبخت نشده مطمئن باش معنی خوشبختی رو هم بلد نیست .

تلفن رو قطع کردم .

سریع سیم کارت رو در آوردم و بقیه ی اجزای باز شده ی موبایلم رو انداختم روی تخت .

از اتاق با حرص اومدم بیرون . جای بخیه های روی سرم در میکرد .

تا امروز زخم هایی که کامیار برام ایجاد کرده بود درد نمیکرد اما امروز داشت میسوخت و کف پاک که سیزده تا بخیه خورده بود گز گز میکرد .

شادمهر با یه علامت سوال نگام میکرد که گفتم : فرشته بود .

سیم کارت رو انداختم توی سینک و روش آب ریختم . بعدش انداختمش توی سطل آشغال و گفتم : چی میخوری ؟

– من که میدونم فرشته نبوده ، کی بود ؟
با حرص برنجم رو آب کشی کردم و گفتم : خودش بود .

– چرا اینقدر حرص میزنی مهربان ؟
شیر آب رو باز کردم که صداش رو نشنوم . اونقدر حواسم پی حرف های افسون بود که یکدفعه یکی منو بلند کرد . جیغ زدم که گفت : نمیگی نه ؟

منو انداخت روی کولش و گفت : حالا میدونم باهات چیکار کنم ، وقتی حرف نمیزنی منم کاری میکنم که پشیمون بشی .

خندیدم و گفتم : ولم کن ببینم .

منو برد تو اتاقش و پرتم کرد روی تخت .

با تحدید و یکم خنده گفتم : با من کاری نداشته باشااا .

– اگه کاری بکنم چی ؟

خنده از روی لبام محو شد ، توی چشماش یه برق عجیبی بود که منو میترسوند .

با یه پوزخند گفتم : شادمهر …

بهم اجازه ی حرف زدن نداد و لباش رو گذاشت روی لبام . یک لحظه اخم های پرهام اومد جلوی چشمم .

با مشت کوبیدم به سینه ی شادمهر و خواستم هُلش بدم که افاقه ای نکرد .

سوزش زخم های صورتم و ذق ذق پام بیشتر شد .

یکدفعه شادمهر تعادلش رو از دست داد و لبمو گاز گرفت . از درد بدی که به وجود اومده بود اشک توی چشمام جمع شد .

همون موقع تلفن زنگ زد ولی شادمهر دست بردار نبود . سرش رو برد توی موهام که نالیدم : بس کن شادمهر .

با گریه داد زدم : بـــس کن … تو رو خدا بس کن .

شادمهر دست از سرم برداشت و با تعجب به گریه ی چشمام و خونی که از لبم داشت به سمت چپ و گوشم میرفت نگاه کرد .

حیرت زده گفت : من … من چیکار کردم ؟!!
صدای تلفن قطع شد ، اشک هامو پاک کردم . شادمهر خواست حرف بزنه که با دادم خفه اش کردم : خفه شو لعنتی . خفه شو .

خون روی لبم رو پاک کردم و گفتم : با این کارت خیلی چیزا رو خراب کردی ، همه ی تصوراتم رو خراب کردی شادمهر .
داد زد : تو محرم منی … دو روز دیگه زنم میشی اونوقت اون موقع چی ؟ اون موقع مال خودمی ؟ چرا هیچوقت اون پرهام لعنتی رو فراموش نمیکنی ؟ اصلا به غیر از خودت به من فکر کردی ؟ منی که میدونم تو پرهام رو دوست داری و از من مثل یه وسیله استفاده میکنی اما چیزی نمیگم بلکه بلاخره فراموشش کنی . واقعا چی فکر کردی مهربان ؟ اینقدر خودخواه و مغرور نباش … به غیر از خودت بقیه رو هم ببین حداقل .

با چشمای اشکی بهش زُل زدم . اونم حق داشت . من محرمش بودم اما نمی تونستم .

دستمو به سرم زدم … کلافه گفتم : حق با تو هم هست اما من هنوز هم نیاز به زمان دارم . تو پسر صبوری هستی … بقیه اگه جای من بودن حتی قبول نمیکردن باهات تو یه خونه زندگی بکنن . اینو هم درک کن .

سرش رو انداخت پایین و گفت : آره خب ، متاسفم .

غرورم اجازه نمیداد ازش عذرخواهی بکنم . بدون هیچ حرفی از اتاقش زدم بیرون و رفتم تو آشپزخونه . خدایا این روز های زهرماری چیه آخه ؟ همه چیز از وقتی فهمیدم پرهام و بهار قصد ازدواج با هم رو دارن ریخت بهم . افسون هم شد قوز بالا قوز !
برنج رو گذاشتم روی گاز و زیرش رو روشن کردم . از اتاق شادمهر صدای شکستن اومد ، این روزا با صدای هر چیزی دلم هُری میریخت پایین . علاقه ی من به پرهام جوری شده بود که منو تغییر داده بود ، با هر تلنگری اشکم در می اومد و با هر صدایی عین بید میلرزیدم . البته شادمهر میگفت بخاطر افسونه .

مطمئن بودم افسون نقشه هایی داره اما رو نمیکنه .

با اینکه هی میگفتم پرهام رو فراموش میکنم اما میدونم در عملش سخته فراموش کردنش .

من چهار ماه با پرهام یه زندگی رو شروع کردیم اما نه به صورت جدی ، به صورت شوخی . و شوخی شوخی جدی شد .

پوست سیب زمینی ها رو داشتم پوست میکندم که صدای تلفن خونه مجبورم کرد از تو آشپزخونه بیام بیرون . رفتم سمت میز تلفن و تلفن رو برداشتم .

-اَلو ؟

– سلام مهربان جون خوبی ؟ دو بار زنگ زدم کسی جواب نداد .

– سلام مادر جان خوب هستین ؟ با شادمهر تو اتاق بودیم داشتیم وسایل رو جمع میکردیم صدا نیومد .

– که اینطور . حالت بهتره مادر جان ؟ زنگ زده بودی ؟

– یکم بدنم کوفته اس ولی زیاد مهم نیست . آره گفتم بیاید اینجا باهم ناهار بخوریم که دیدم نیستید .

– تو باغ بودم تا این خدمتکاره بیاد تلفن رو بده قطع کردین .

– که اینطور . تشریف نمیارید اینجا ؟ خوشحال میشیم .

شادمهر با چشم های قرمز و دست های مشت کرده اومد نشست روی مبل و عینکش رو زد به چشمش .

-نه مادر جان زیاد حوصله ندارم . فردا میام که توهم زیاد خودت رو اذیت نکنی . امشب نزار باد بخوره به بدنت . خوب نیست .

– چشم مادر جان حتما .

– راستی مادر چی شد ؟ این شادمهر که عین آدم حرف نزد .

– داشتم میرفتم ، یکم راه رو گم کرده بود … که یکدفعه تلفن زنگ زد و من فرمون رو ول کردم که یه ماشین بهم زد . بعدش دیگه تو بیمارستان بیدار شدم .

– مادر جان حواست رو جمع کن . تو چیزیت بشه همه ناراحت میشن عزیز دلم .

– ممنون مادر جان . من برم دیگه کاری ندارید ؟

– نه عزیز دلم . مراقب خودت و شادمهر هم باش ، خداحافظ .

تلفن رو قطع کردم و رو به شادمهر خشک گفتم : چی رو شکوندی ؟

حرفی نزد . رفتم سمت پله ها که صداش اومد : خودم جمعش کردم . بیا برو تو آشپزخونه .

یه آه کشیدم و رفتم تو هال کنارش نشستم و گفتم : تو چته ؟

مشتشو باز کرد و من حلقه ی پرهام رو دیدم .

با حرص گفت : این حلقه ی منه نه ؟

-شادمهر ، کمکم کن فراموشش کنم .

با چشم های نافذش توی چشمام زل زد و گفت : یعنی فراموشش میکنی ؟

میدونستم نه ولی چاره ای نداشتم . من آرامش زندگیم رو میخواستم . همون آرامشی که قبلا داشتم .

با لبخندی که توی خونَم بود و همیشه موقع جذب یه مرد میزدم گفتم : آره ، قول میدم فراموشش کنم ، اصلا پرهام کیه … مهم تویی شادمهر .

دو دل نگاهم کرد ، هیچوقت فکر نکردم ساده است به جاش همیشه به اعتمادی که بهم میکرد فکر میکردم .

داشتم بلند میشدم که دستمو از پشت گرفت و کشید . افتادم توی بغلش و خندیدم .

-مهربان ، میشه یه بوس از لبات بکنم ؟

کاش میفهمیدی شادمهر ، حتی آغوشت هم منو یاد پرهام میندازه .. اما یه امشب رو میخوام با تمام کار هایی که پرهام رو یادم میندازه بزارم کنار . من مال تو اَم . تا آخر عمر .

خودم به پیشواز رفتم ، نشستم روی پاهاش و پاهامو پشت کمرش قفل کردم . قد من حالا از اون بلند تر بود . لبام رو روی لباش گذاشتم و اون هم منو همراهی کرد . دستاشو پشت کمرم قفل کرد و منو بیشتر به خودش نزدیک کرد . سرم رو توی گودی گردنش گذاشتم و اون توی موهام نفس کشید . برای چند دقیقه پرهام رو یادم رفت .

سرمو یکم بالا نگه داشتم و با دیدن سیب زمینی ها داد زدم : وای غذا .

شادمهر جذاب خندید و گفت : غذای من تویی خوشگل خانوم .

از این همه مهربونی و این همه عشق لبخند زدم . منو با یه حرکت انداخت روی مبل و خودش هم با یه فاصله به وسیله ی دستاش بالای سر من به حالت نشسته به چشمام نگاه کرد . انگاری که تو یه دنیای دیگه باشه گفت : مهربان نمیدونی این چشما با وجود آدم چیکار میکنه . همیشه وقتی تو این چشما زُل میزنم یک لحظه زندگیم توقف میکنه . تو اون لبخندت که دندون های مثل مرواریدت رو نشون میده ، یا این موهایی که همیشه به صورت خوشگلی میبندیش یا بازش میزاری . وای مهربان تو چیزی داری که هزار تا هم خواب من نداشت . هیچ کدوم جز تو جذابیت نداشت . تو عین آهن ربایی … یه مرد مثبت رو طور میکنی و یه مرد خطرناک .

خندیدم و گفتم : حالا فقط یه مرد رو جذب کردم . اونم تویی !

با لذت بهم نگاه کرد و دوباره لباش رو گذاشت روی لبام . بعد از یه بوسیدن حسابی سرش رو روی سینه هام گذاشت و گفت : چرا قلبت اینقدر تند میزنه .

یه نفس عمیق کشیدم و گفتم : فکر کنم بخاطر هیجانه .

یه بوس خیلی آروم روی گردنم زد و گفت : از الان تا دو ساعت آزادی . بعدش میخورمت . در ضمن برنج رو هم بزار تو یخچال . ناهار نمیخوام … تو میخوای ؟

منم اشتهایی نداشتم . برای آغوشش هیجان زده بودم . از روم پاشد و رفت تو پذیرایی و داد زد : اتاق من یا تو ؟

-مال من .

خندید و باشه ای گفت . منظورش از اتاق من یا تو چی بود ؟ یعنی اینکه باهم بخوابیم و من … نه شادمهر نمی تونه این کار رو با من بکنه .

سرم گیج میرفت و هیجان زیاد باعث شده بود قلبم به شدت زیادی بزنه . اونقدر که حس کردم الان تو دهنمه .

شادمهر منو صدا کرد … مگه من دو ساعت وقت آزاد نداشتم . شاید بخاطر ناهار گفته .

یه نیم ساعت منو صدا زد اما من از هیجان فقط صدای قلبم رو میشنیدم . ترسیده بودم از اینکه نکنه شادمهر حریم ها رو کنار بزاره و …

با نگرانی اومد تو هال و نشست رو به روی من . موهامو زد پشت گوشم و گفت : نترس نفسم من نمی تونم وقتی تو نمیخوای کاری بکنم .

دستشو گذاشت روی سینه ام و با خنده گفت : این قلب توهه یا گنجیشک ؟

دستش رو لمس کردم و با سختی گفتم : تو … تو …

حرفمو قطع کرد و گفت : فقط یه امروز رو بیا تو آغوش هم با نوازش بخوابیم . بخدا همین رو میخوام ازت .. یکم آرامش . فقط یکم !

وقتی این حرف رو زد دیگه از اون همه استرس کم شد .

دستشو انداخت زیر پاهامو گردنم و منو بلند کرد . خندیدم و گفتم : فقط یه خواهش ؟

-جانم ؟

– یادته یه لباس خوابه سفید خریده بودی که رو دامنش طرح گل بود ؟

– آره آره یادمه !

– اشتباهی تو کمدت گذاشتم ، میشه بری بیاریش ؟

– سرت درد میکنه نه ؟ سر گیجه هم داری ؟

– آره .

– خب بزارمت رو تخت میرم بیارم .

در اتاقم رو با پاش باز کرد و منو آروم روی تخت گذاشت . سردرد عجیبی داشتم و یکم نفس کشیدن برام سخت بود . نمیدونستم چرا اینقدر ضعیف شدم . واقعا نمیدونستم .

شادمهر لباس خواب رو برام آورد و گفت : منم یه گوشه لباس هامو عوض میکنم . قول میدم نگات نکنم .

دستشو کشیدم و گفتم : تو میتونی نگاه کنی … تو محرم منی .

لبخند جذابی زد که متوجه چال گونه اش شدم . چرا تا حالا متوجه ی چال گونه ای که داشت نشدم ؟

خودم جواب خودمو دادم : تو که تو پرهام سیر میکردی .

سرم رو تکون دادم و شلوارم رو در آوردم و لباسم رو هم در آوردم . شادمهر کلافه چنگی به موهاش زد و پیرهنش رو با یه حرکت خاص در آورد و شلوارش رو با یه شلوارک سفید عوض کرد . بعد از اینکه لباسم رو هم پوشیدم حس کردم سرم گیج میره و راه تنفسم گرفته . دستمو به کمد گرفتم که شادمهر گفت : عزیزم حالت خوبه ؟

دهن باز کردم اما صدایی نیومد بیرون .

شادمهر منو سریع روی تخت خوابوند و قفسه ی سینه ام رو فشار داد . میتونستم نگرانی رو توی چشماش ببینم .

هنوز هم نفسم بالا نمی اومد . چشام سیاهی رفت و بسته شد اما گوش هام میشنیدن … شادمهر محکم فشار میداد قفسه ی سینه ام رو و هی داد میزد مهربان مهربان چشمات رو باز کن .

یک دفعه لب هاش رو روی لب هام گذاشت و نفس مصنوعی داد . با این کارش بلاخره شُش هام شروع به کار کرد . شادمهر خدا رو شکری گفت و سرش رو روی سینه ام گذاشت .

با یکم بغض گفت : تو چرا اینقدر ضعیف شدی مهربانم ؟ چرا هر وقت یکم هیجان بهت وارد میشه نفست میگیره نفسم ؟ چرا منو دق میدی تا زندگیت رو ادامه بدی عمرم ؟ اگه یه روز این قلب کوچیک برای من نزنه من چیکار کنم عزیز دلم ؟

از این همه عشقش شروع به گریه کردم که سرش رو آورد بالا . چشمای اون هم گریون بود . چشمام رو بوسید و با شستش اشکام رو پاک کرد و گفت : گریه نکن نفسم . گریه نکن گلم .

با هق هق گفتم : نمیخوام اینقدر ضعیف باشم اما شدم . این همه فشار و این همه بلا هایی که سرم اومده داره تبدیل به یه بیماری روحی روانی میشه . از هیجان میترسم شادمهر … میترسم .

سرمو توی سینه ی ستبرش گرفت و گفت : هیــس خانومم . تا من هستم هیچوقت نباید بترسی . هیچوقت .

توی آغوشش حس آرامش کردم و نفس هام منظم شد . آروم پتو رو کنار زد و منو خوابوند جلوش و من هنوز هم به گردن و کمرش چسبیده بودم . سرم رو گذاشتم روی سینه ش و به ضربان قلبش گوش دادم . چقدر این آهنگ رو دوست داشتم .

موهام رو نوازش کرد و گفت : آروم بخواب خانومم . آروم بخواب .

***

داشتم بیدار میشدم که با صدای داد شادمهر ترسیدم .

-همش تقصیر توهه پرهام ، با هر صدایی قلبش عین گنجشک میزنه و با هر هیجانی راه نفسش بسته میشه . همه ی بدبختی هاش تقصیر توهه . چرا اون مهربان سفت و سخت دیگه جلو روم نیست ها ؟؟ اونی که هر لحظه شوخی میکرد و از هیچ صدایی نمیترسید نیست ؟ نه زنگ نزدم اینا رو بگم … زنگ زدم بگم باید حالا حالا ها عذابش رو بچشی و از این به بعد پاتو از زندگی مهربان و من بکش بیرون .که دوستش نداری ! اصلا چرا زنگ زدم خداحافظت .

چشامو بستم اما اشک پشت این پلک ها آماده ی ریختن بود . با نفس عمیقی که کشیدم بغضم رو فرو خوردم و اشک هامو دور کردم .

شادمهر وارد اتاق شد . چشمام نیمه باز بود و میتونستم حرکاتش رو ببینم . اومد کنارم خوابید و سرش رو گذاشت روی سرم . زیر لب نالیدم : شادمهر .

نگران گفت : چی شده عزیزم ؟

-بغلم میکنی ؟

آروم منو توی آغوشش گرفت ، با حرف هایی که پرهام به شادمهر زده بود دیگه شکی نداشتم که پرهام منو دوست نداره . آروم دم گوش شادمهر زمزمه کردم : دوستت دارم عزیزم .

منو محکم تر به خودش فشار داد و دم گوشم گفت : منم دوستت دارم مهربانم .
تلفن زنگ زد .

شادمهر خوابش برده بود . آروم از بغلش جدا شدم و رفتم سمت تلفن . برداشتمش و گفتم : بله ؟

-سلام مهربان ، منم عمه خانوم .

خواب از سرم پرید و عین برق گرفته ها گفتم : بله بله ، خوب هستین ؟

-حوصله ی مقدمه چینی ندارم . یه موضوع مهمی هست که باید باهات حرف بزنم ، از دیدن یه آشنا خوشحال میشی .

تلفن رو قطع کرد . با تعجب به بوق متمددی که می پیچید گوش کردم . گوشی رو گذاشتم و خواستم از عقب برم که خوردم به یه تنه ی محکم . برگشتم و شادمهر رو لخت دیدم که با تعجب بهم نگاه میکنه .

-عمه خانوم بود .

– خب … !

– میگفت یه چیز مهم رو باید بهم بگه !

– برو آماده شو باهم میریم .

– تو خسته نیستی ؟

شادمهر توی یه دانشگاه دیگه به عنوان یه استاد حرفه ای درس میداد و بیشتر وقتا خسته بود اما با لبخند گفتم : من جونم برای تو میره . بدو تا نخوردمت .

کوسن رو از روی مبل پرت کردم سمتش که بلند خندید و گفت : جبرانش میکنم

قهقه ای زدم و رفتم تو اتاقم . یه مانتوی آبی بلند تا زانو پوشیدم با شلوار سفید و شال طرح دار آبی سفید .

کفش های پاشنه سه سانتیم رو هم در آوردم و آرایش ملیحی کردم . از دیدن پرهام طپش قلب گرفته بودم .

شادمهر در که بین اتاق هامون بود رو زد . من فقط دستگیره ای داشتم که باز کنم و اون میتونست قفلش کنه .

گفت : آماده ی مهربانم ؟

یه دستی به مانتوم کشیدم و گفتم : آره عزیزم .

باهم از اتاقمون اومدیم بیرون . دست انداختم توی حلقه ی بازوش و باهم از خونه زدیم بیرون . سوار ماشین من شدیم . ماشین خودش رو داده تعمیرگاه . تا رسیدن به عمارت هیچ کدوممون حرف نزدیم .

تا رسیدیم دم در بزرگ عمارت بهم گفت : تو برو تو . من یه چرخی میزنم .

سری تکون دادم و رفتم از پله ها بالا . قلبم داشت می اومد تو دهنم … تا اومدم در رو هُل بدم در باز شد و من دیدمش . ته ریش کمی گذاشته بود . چجوری تو بیمارستان بهش نگاه نکردم ؟

موهای مشکیش یکم بلند شده بود اما هیچی از جذابیتش کم نکرده بود . بی حرکت و مات منو برانداز کرد و با پوزخند گفت : چرا هر کی به من میرسه میگه مهربان شکسته شده ؟ تو چیت شکسته شده ؟ یک ملت رو داری به بازی میگیری پس نباید ناراحت باشی نه ؟

یه قدم بدون توجه به اون به سمت در برداشتم که صداش میخکوبم کرد : آره برو، برو که بعدا آقاتون نزنه تو دهنت … ببینم این کبودی ها مال دست بزنشه یا تصادف ؟

راست میگفت … جای انگشت های سیلی شادمهر هنور کنار شقیقه هام مونده بود . چقدر دقت داشت، چقـــدر!

سریع رفتم تو … فضای گرم عمارت عین چی به صورت سردم هجوم آورد . نفس عمیقی کشیدم و به مرد غریبه اما چهار شونه ای که روزنامه ای رو میخوند نگاه کردم . عمه خانوم هم عین همیشه روی مبل بزرگ نشسته بود .

تا منو دید برای اولین بار بهم لبخند گرمی زد و گفت : بیا بشین مهربان .

مرد غریبه برگشت و من قیافه ی نهاد رو دیدم . اون چه ربطی به من داشت آخه ؟

نشستم و عمه خانوم گفت : از اول همه چیز رو شروع میکنم . برادرم فریدون خان ایزدپناه با کلی بدبختی تونست این همه خونه رو بدست بیاره اما کم کم برای این همه ملک نیازمند حاکم بود و خدمتکار . همیشه مرد های سگ جون آفریقایی عربی رو به اسارت میگرفت اما یه دختر ایرانی با ریشه ی مادری عربی به نام افسون خاتون چشمش رو برای اسارت گرفت . فکر کنم شونزده سالش بود . وقتی آوردتش همه اعتراض کردیم بهش که چرا ؟ چرا میخوای مونا رو فراموش کنی ؟ بدتر از همه مهراد بود که میگفت اون هیچوقت نباید جای مادرمون رو پُر بکنه .

پدر فرهود و کسری هم همین نظر رو داشتن . من هم چون دلم برای این بچه میسوخت ساز مخالف میزدم تا اینکه افسون با موذی گری توی وجود ماها رخنه کرد . همه رو برای سوگولی بودن خودش راضی کرد . ولی مهراد تمام آرزو هاش رو نقش بر آب کرد و به پدرش گفت مهم نیست از ارث منو محروم کنید یا نه ولی من هیچوقت وجود افسون رو نمی پذیرم . فریدون میخواست مهراد رو از ارث محروم بکنه که افسون باردار شد . تازه نه از فریدون . از یکی از خدمتکار های عربیمون . چون فریدون حتی بهش دست هم نزده بود . از اونجا بود که افسون رو انداختن بیرون . ولی افسون توی اون کلبه بچه اش رو بدنیا آورد و فرار کرد . بقیه اش رو نمیدونم اما فریدون یه مغازه تو کوچه ای که زندگی میکرد زد . میدونستم دلش پیش افسون گیر کرده . اما وقتی فهمید اسم خودش رو روی بچه ی حروم زاده ی افسون گذاشتن از افسون برای همیشه دست کشید . گذشت و فهمیدن عروس افسون که با خود افسون هم بد بوده یه پسر بدنیا آورده و اون نهاد بوده . اسمش رو خود شهلا ( عروس افسون ) میزاره ولی بعد از یه مدت دوباره باردار میشه و دختری به نام مهربان بدنیا میاره . اما افسون نهاد رو میدزده و میخواد پیش خودش نگه داره ولی مهراد نهاد رو از دستش در میاره . از همون موقع نفرت این دوتا از هم بیشتر میشه .

افسون با یه حمله ی از پیش تعین شده مهراد و زنش رو توی گور میزارن . دیدم که چطوری فریدون شکست . یه روز بهم قول داد که مهربان رو که طعمه ی افسون بود با مادرش رو از دست پدرتون و افسون نجات میده اما افسون فریدون خان رو هم کشت . پرهام و فرهود و شادمهر و کامیار بهترین دوست های هم بودن و همیشه توی بازی هاشون پرهام خودش رو پرهام خان ایزدپناه خطاب میکرد که فرهود هم یه روسری سرش میکرد و میگفت منم منم افسون .

یک لحظه زد زیر خنده … میون اون همه اشک میخندید !

-مهربان رو پیدا نکردیم . فهمیدیم فریدون احمدی مکانش رو تغییر داده و فهمیدیم شهلا هم مرده . دلم برای نهاد میسوخت . مهربان اونقدر کوچیک بود که از نهاد خبری نداشته باشه و نهاد هم هیچوقت یادش نیومد خواهری داره . تا اینکه تو پیدات شد مهربان . پرهام و فرهود به من خبر دادن که مهربان و دوستش فرشته رو پیدا کردیم، جلوی مهربان و فرشته من و فرهود و پرهام و بقیه نقش بازی میکردیم . نهاد هم توسط یکی از فامیل های نزدیک من به فرزند خوندگی پذیرفته شد . همه چیز رو نگه داشته بودم تو یه فرصت مناسب و حالا که هر دوتون دارین ازدواج میکنین خواستم بهتون بگم .

رو به من و نهاد گفت : بعد از یه عمر میتونم راحت سرمو بزارم زمین و بمیرم . حالا مهربان و نهاد هم دیگه رو پیدا کردن .

یکدفعه متوجه شدم اشک صورتم رو پُر کرده . پریا خوشحال نهاد رو بلند کرد و شادمهر زیر کتف من رو گرفت و گفت : برو گلم . برو نهاد رو بغل کن .

حواسم نبود که شالم افتاده . بغض کرده بودم . چهره ی برادرم رو با پرده ی اشک میدیدم .

بلاخره بغضم ترکید و من افتادم به پاش . بوی مامان رو میداد . بوی مهربونی هاش رو .

پاهاش رو بوس کردم و داد زدم : خدایا شکرت ، شکرت خدا .

نهاد هم افتاد به پام و منو بغل کرد . صدای گریه ی عمه خانوم هم بلند شد . نهاد تمام صورتم رو بوسید و گفت : مهربانم … خواهر کوچولوی خوشگلم .

بلند شدیم و تو بغل هم افتادیم . از بغلش بیرون اومد ولی فشارم بد افتاده بود و این هیجان باعث شده بود قلبم دوباره تند بزنه .

به شادمهر نگاه کردم . داشت اشک میریخت اما با دیدن من تو اون وضیعت دوید سمتم و گفت : نهاد محکم نگهش دار .

اما دیر بود و من داشتم سقوط میکردم که زیر شونه هام رو گرفت .

شادمهر دوتا به صورتم زد و گفت : سعی کن نفس بکشی نفسم . نفس بکش عشقم . نفس بکش عمرم .

با سختی نفسم رو بیرون دادم . اشک از چشمای شادمهر افتاد روی گونه ام و منو به خودش چسبوند و گفت : خدایا شکرت .

دستم که بی حالت کنارم افتاده بود بلند کردم و دست نهاد رو گرفتم .

نهاد هم اشک میریخت . شادمهر منو به دست نهاد سپرد و گفت : یکم بغلش کن ، آروم میشه .

از زیر چشم به شادمهر نگاه کردم . رفت سمت عمه خانوم و گفت : خوب شد گفتید . نترسید مهربان یک ماهی میشه که قلبش یکم از هیجان ضعیف میشه .

نهاد سرم رو گذاشت روی سینه اش و گفت : مهربان ، بوی مامان رو میدی ! هیـــس حرف نزن ، نمیخوام دوباره نفست بره عزیز دلم .

سرمو محکم به سرش چسبوندم و گفتم : منو ببر جایی که این سه تا چشم نباشن . بزار یه دل سیر نگاهت بکنم .

منو بلند کرد و با بغض و خنده رو به شادمهر گفت : خواهرم رو میبرم با اجازت .

شادمهر گفت : صاحب اختیاری فقط اگه دوباره چیزیش شد …

-نترس دکتری خوندم بلدم .

هنوز هم سرم روی سینه اش بود . ضربان قلبش منو آروم میکرد . منو برد بالا، تو اتاق عمه خانوم و منو آروم روی تخت گذاشت .

خندیدو گفت : باورم نمیشه من الان خواهرم رو میبینم .

-منم همین طور . ولی حس میکنم این درسته . تو برادرمی .

– میتونستی بگی نه من مدرک میخوام … نمیخوای ؟

– چرا یه آزمایش بگیریم بد نیست .

– آره ولی چشمات توی ذهنم حک شده ، میدونم همونی . حتی بعد از دیدار اولمون گفتم خدایا این مهربان رو کجا دیدم ؟ این چشماش کپ چشمای منه که . موهاش هم رنگ موهای منه . حتی حالت نگاهش و گریه هاش .

میخواستم بگم ولی من تو رو یادم نیست که گریه های مادرم یادم اومد ، وقتی یه لباس پسرونه رو دستش میگرفت و شبا بالا سر من گریه میکرد .

دستش رو گرفتم و گفتم : من بیست و سه سال بدون تو چجوری دووم آوردم ؟!

با کینه گفت : بهم بگو بابا باهات چیکار کرده .. بگو بهم .

نفس عمیقی کشیدم و گفتم : نهادم، نهادم، نهادم ! چی بگم ؟ از کجاش شروع کنم ؟ از مرز بی مادری و بی کسی شده بودم یه پسر، همین پسر بودنم کمکم کرد تا قوی باشم اما حالا میفهمم منم مثل خیلی از دخترا نیازمند یه تکیه گاهم . چیزی جز شکر از خدا ندارم نهاد . نمیتونم بگم بد بود ! اما خوب هم نبود . ولی ورق های سیاه دفتر سرنوشتم روز های بی مادری و بی پدریم نبود .

نهاد دستای سردم رو بوسید و گفت : پس کی بود ؟

یه نفس عمیق کشیدم و گفتم : امروز هام . این چندماهی که دل کندم …

نهاد اولش گیج نگام کرد ولی بعدش خنده ی شیطونی کرد و گفت : پس بین شادمهر و پرهام موندی .

-نه موندنی نیست . من و پرهام سهم هم نیستیم . چرا همیشه آدم عاشق یه عشق ممنوعه میشه ؟

– بزار یه چیزی بهت بگم . من هیچوقت فکر نمیکردم که با پریا نامزد بکنم چون من و اون اصلا قابل مقایسه نیستیم . اون جد در جد خدمتکار بود ولی من از همون چهار سالگی تو خونه ای بزرگ شدم که کلفت و نوکر هاش دست به سینه وایساده بودن . از همون نگاه اول دلم لرزید . ولی بعدش شکل پیچیده ای برام گرفت که فرمولش رو توی نسخه های دکتریم هم نمی تونستم بنویسم . ولی بلاخره فهمیدم اسمش عشقه . اینقدر روی مخ مامان و بابای فعلیم کار کردم که تونستم نامزدش بشم . پس فکر نکن عشق سختی نداره … عشق یه احساس بدیه که تو تک تک گلبول هات ریشه میکنه جوری که فقط میتونی با اون آدم نفس بکشی . من درک میکنم چرا ضعیف شدی چون اون مهربان سرکش و قدرتمندی که من میدیدم با هیچ دردی از پا در نمی اومد اما احساس عشق تو رو به این روز در آورد . من واقعا نمیتونم کمکت کنم مهربان، من خودم هم بین پرهام و شادمهر موندم . شادمهر جونش رو برای تو میده اما دل تو با پرهامه ولی تا جایی که من میدونم …

اشکام رو پاک کردم و گفتم : میدونم ، پرهام میخواد روز تولدم با بهار ازدواج بکنه .

سرش رو تکون داد، پاهامو توی شکمم جمع کردم و گفتم : ولی من تصمیمم رو گرفتم. این عشق یک طرفه رو فراموش میکنم و دنیامو به شادمهر میدم .

نهاد شونه هاش رو انداخت بالا و گفت : نمیشه به منم یه عشق خوب بدی ؟

-میخوام هم برات خواهری کنم هم مادری . تو هم قول بده برادر و پدر خوبی باشی .

دستش رو آورد جلو ، گفتم : قول ؟

-قول .

بهم دست داد و منو بغل کرد و موهام رو بوسید .

صدای شادمهر اومد : نوچ نوچ نوچ .

شادمهر به من گفت : بانو منو فراموش کردی ؟ مگه من اجازه ندارم برادر زنم رو بغل کنم ؟

از بغل نهاد اومدم بیرون و رفتم پریا رو بغل کردم و دم گوشش گفتم : دیوونه ش کردی که گوگولی من .

خندید و گفت : خدا میدونه چقدر خوشحاله خانوم .

-بهم بگو مهربان .

خندید . شادمهر و نهاد هم همدیگر رو بغل کردن که من گفتم : نهاد که حاضره . پریا بره حاضر بشه باهم بریم بیرون یه گشتی هم بزنیم .

نهاد و پریا اولش مخالفت کردن ولی بعدش قبول کردن .

بعد از رفتن نهاد شادمهر منو بغل کرد و گفت : از نهاد آدرس بیمارستانش رو بگیر یه روز ببرمت پیش یه دکتر متخصص . داره واقعا نگرانم میکنه … !

خواستم مخالفت کنم که لباش رو گذاشت روی لبام و قفلشون کرد . کمرم رو از پشت گرفت . این بوسه ی آرومش قلبم رو به آرامش دعوت کرد . راست میگفت … با هر ماجرایی این قلب من سریع عین گنجیشک میزنه و من نقش زمین میشم . انگاری شادمهر هم فهمیده از این همه ضعیف بودن بدم اومده .

با صدای تک سرفه ای به خودمون اومدیم و من شرم زده به عمه خانوم که دم در بودم نگاه کردم . عمه خانوم خندید و گفت : خوشحالم که خوشحالین .

منو شادمهر از اتاق زدیم بیرون با خنده پله ها رو رفتیم پایین .

شادمهر منو چسبوند به دیوار و گفت : من که سیر نشدم . تو شدی ؟

خندیدم و گفتم : خجالت بکش.

-آخه این رژلب توت فرنگی بد جور روی اعصابمه .

با یه اخم ساختگی گفتم : یعنی لبای من مزه خوب نمیده ؟

-نخیر عسلم . من این رژ رو میخورم تا بلاخره طعم آلبالویی لبات رو مزه کنم .

تا خواستم چیزی بگم باز هم یک هویی لباش رو به لبام دوخت . منم همراهیش میکردم . دستامو لای موهاش فرو بردم و باهاشون بازی میکردم .

صدای دست زدن یکی ما دوتا رو متوقف کرد و من با تعجب و اشک به پرهام دست میزد، نگاه کردم . حس کردم یک لحظه دلش خنک شده ، گفت : ادامه بدید . جالب بود ، منم هوس کردم، کاش بهار اینجا بود .

همون موقع فرهود و فرشته هم دست تو دست هم اومدن تو راهرو و به ما نگاه کردن . دستای شادمهر هنوز پشت کمر من بود، اشکام رو کنار زدم و خودمو انداختم تو بغل فرشته . فرشته هیجان زده گفت : عزیز دلم خوشحالم که خوبی … درد نداری ؟ راستی نهاد، داداشت رو دیدی ؟

سرم رو به نشونه ی آره تکون دادم و گفتم : آره ، خیلی خوشحالم فرشته … خیلی !!

فرشته دستم رو کشید و گفت : بیا ببینمت . با اینکه امروز صبح تو بیمارستان دیدم دلم شور میزد چیزیت شده باشه .

-نه عزیزم .

دستمو کشوند و منو برد تو اتاقش .

تا در رو بستم با هیجان گفت : چیکار میکردید ؟

خون توی صورتم دوید و گفتم : به تو چه ؟

یکم با ناراحتی گفت : مهری ، عذاب وجدان نداری که چرا یه ذره هم من این عشق رو نمیتونم به شادمهر بدم .

-هه! چرا، ولی شادمهر دم نمیزنه … به این راضیه که من بغلش کنم و بعضی از شبا کنار هم بخوابیم .

فرشته سرش رو انداخت پایین و گفت : عشق پرهام رو بریز به پای شادمهر .

دوست نداشتم از این حرفا بشنوم . ببین چجوری بوده که فرشته، اونی که منو تشویق میکرد برگردم و این لوس بازی ها رو کنار بزارم، الان بهم میگه عشق بریز به پای شادمهر !

صدای شادمهر اومد، رو به فرشته گفتم : حاضر شو بریم بیرون .

فرهود هم اومد تو و همین رو گفت .

من رفتم بیرون و دنبال شادمهر گشتم اما ندیدمش .

بی اختیار پاهام به سمت اتاق قبلیم کشیده شد . همون اتاقی که من و پرهام با هم میخوابیدیم .

پشت در وایسادم . دستم رو که حالا میخواست در بزنه کنترل کردم ولی صدای گفتگوی پرهام رو نتونستم نشنوم .

-سلام عشقم ، چه خبرا نفسم ؟

– ….

– الهی من به فدات، چرا داری گریه میکنی ؟

– ….

– که مهربان اذیتت کرده ؟! عزیز دلم، عسلم، بهارم، ما مال همیم … هیچکس ما رو از هم جدا نمیکنه .

بغض بدی توی گلوم گیر کرد .

یه قدم رفتم عقب، این پرهام بود ؟ پرهامی که من میشناختم ؟!
پرهام من بود ؟ پرهامم ؟!
نفس هام به شمار افتاده بود . اشک توی چشمام حلقه زده بود . همین پرهامی که یه روزی بهم التماس میکرد نرم، خودشه ؟

داشت اشکم میریخت که حس کردم داره میاد سمت در .

سریع دویدم سمت پله ها که نمیدونم کی اونجا رو تمیز کرده بود که لیز خوردم و افتادم زمین . به دردی که تو وجودم بود اعتنایی نکردم و دویدم سمت پله ها و پله ها رو دوتا یکی پایین اومدم .

به عقب نگاه میکردم و می دویدم . یک دفعه خوردم به بازوی یکی و داشتم دوباره می افتادم که گرفتتم .

قلبم محکم به دیواره ی قفسه ی سینه ام میزد و من چشامو بسته بودم . وقتی نفسم اومد سر جاش گفت : کجا میرفتی جوجوی من ؟

تازه تونستم بوی عطرش رو حس کنم . چشامو باز کردم و شادمهر رو دیدم . خودمو سریع انداختم تو بغلش و گفتم : سر به سر فرشته گذاشتم داشت می اومد دنبالم که دویدم بعد خوردم به تو .

پشتمو با دستش نوازش کرد و گفت : دوتا نفس عمیق بکش .

دم گوشش دوتا نفس عمیق کشیدم که با خنده ی کوچیکی گفت : همشو کردی تو گوشم که .

با وجود بغض توی گلوم، خندیدم .

زیبا ترین لحظه آن است که تبسمی میان قطره های بارانت بزنی

موهام رو بوسید و گفت : بیا بریم تو ماشین بقیه منتظرن .

-الان فرشته و فرهود هم میان ! وایسا با اونا بریم .

– من وایسادم . تو برو پیش نهاد و پریا .

دم گوشش گفتم : ما الان تو میانه وایسادیم . یه طبقه پایین نهاد و پریا هستن طبقه ی بالا فرهود و فرشته . زوج ها رو حال میکنی ؟

لبخند جذابی زد و گفت : خیلی میخوامت .

دستمو دور کمرش حلقه کردم و سرمو به سینه اش چسبوندم . چی میشد اگه این آغوش مال پرهام بود، این ” خیلی میخوامت ” گفته ی پرهام بود . چی میشد اون نفسم و عشقم پرهام به من بود نه بهار !! پس من چی بودم تو زندگیت پرهام ؟ فقط یه نامزد تقلبی ؟ یا یه نامزد دوست داشتنی ؟

فرشته و فرهود هم اومدن . همه سوار ماشین هامون شدیم و راه افتادیم .

من و فرشته هی حرف میزدیم و می خندیدیم . چقدر غبطه میخورم وقتی اون عاشق شده اما بی دردسر . البته من که از جزئیات خبر ندارم .

رسیدم به یه رستوران . ساعت سه بود اما توش غلغله . تا گارسون نهاد رو دید یه میز شیش نفره کنار یه منظره خوب نشونمون داد .

نهاد گفت : صاحب بودن این رستوران همین خوبیا رو داره دیگه .

شادمهر همونجور که برام صندلی رو عقب میکشید پرسید : تو صاحب این رستورانی ؟

-آره ولی زیاد اینجا نمیام .

پریا دست نهاد رو گرفت . من هم کنار اون ها نشستم . میز گردی بود و میشد راحت هم دیگه رو دید .

فرهود موبایلش زنگ خورد . نمیدونم چی شد ولی به من نگاه کرد .

موبایلش رو برداشت و از ما دور شد .

یاد روز های اولی که با این دوتا همه جا میرفتیم افتادم . اون مهری کجا این مهری کجا ؟

حالا من دیگه مهربان ایزدپناه نیستم ، من مهربان روزبه هستم . چشامو محکم بهم فشار دادم تا اشکم نریزه پایین .

شادمهر منو رو دستم داد و گفت : چی میخوری عزیزم ؟

فرشته ادای عُق زدن در آورد که همه امون خندیدیم . شادمهر هم خندید و گفت : خیلی هم دلت بخواد .

رو به پریا کردم و گفتم : بعد از ازدواج نمیزارم کار کنیااا !!

رو کرد به نهاد، نهاد گفت : نترس آبجی … خواهر پریا بعد از ازدواجش میاد عمارت . البته زیاد مطمئن نیستم .

شادمهر دوباره پرسید چی میخوری که گفتم جوجه . ما خانوم ها جوجه و آقایون کباب سفارش دادن . تا غذا ها رو آوردن من و شادمهر عین گشنه ها غذامون رو سریع میخوردیم . وقتی تموم شد با هم گفتیم : آهـــه ! سیر شدم .

نهاد گفت : بله خب معلومه . شما از بچه ها هم گشنه تر بودین .

خندیدیم . فرشته پاشد و گفت : بیاید بریم قدم بزنیم .

نهاد گفت : بیرون چندتا تخت هست . هر کی میخواد بره قدم بزنه بره . من میخوام برم قلیون بکشم .

شادمهر و پریا رفتن بیرون تا رو تخت بشینن . به فرشته و فرهود که از دیدن هم خجالت میکشیدن نگاه کردم . رفتم جلوشون وایسادم و گفتم : مشکلی نداره وقتتون رو بگیرم ؟

فرشته گفت نه ولی فرهود گفت : چرا ؟

بد نگاش کردم که سریع گفت : من جونم میره برای اینکه با تو هم صحبت بشم .

خنده ی زیر لبی کردم و دستشون رو کشیدم و بردم رو یه تخت جداگانه نشوندم .

رو به فرشته گفتم : اون احساس لعنتی رو با تمام ماجرا بنداز بیرون .

دو دل بهمون نگاه کرد، با چشمم بهش اطمینان دادم ، گفت : خب از روز اولی که تو رو دیدم فرهود، ازت اول خوشم نیومد اما وقتی فهمیدم توی کار هات زیاد غرور نیست بدم نیومد ازت . بعدا فهمیدم مثل خودم خُل میزنی …یعنی شیش و چهار . خب اون موقع در حد یه دوست داشتن بود و همش میخواستم با کل انداختن با تو این احساس رو دور کنم ولی نمیشد . تا دیدم رفتار تو رفته رفته پخته تر شد . وقتی خواستم گچ پام رو باز کنم به پیرهنت چنگ زدم و تو گفتی چیزی نیست عزیزم . واقعا نباید بگی عزیزم چون عزیزم های تو آدمو زیر و رو میکنه . اون روز من رو هم زیر و رو کرد . دیدم عاشقت شدم . برای خودم جای تعجب بود چون من هیچوقت هیچ حسی به جنس مخالف نداشتم اما حالا میبینم بدون این حس دوست داشتن نمی تونم زندگی کنم . تاکید میکنم دوست داشتن ! و اعتراف میکنم که من، فرشته محمدی، سروان فرهود ایزدپناه رو دوست دارم .

بعد از اینکه فرشته حرف هاش رو زد فرهود گفت : راستش منم دوست دارم فرشته . ولی از ترس اینکه تو هم شاداب دوم در بیای زندگیم رو میخواستم وقف هر دختری بکنم . حتی تا مرز جدایی هم داشتم پیش میرفتم که دیدم نه این حس اونقدر زیاده که بدون اون نمی تونم زندگی کنم . وقتی میخوابی عین یه بچه ی چهار ساله میشی . شب هایی که پات درد میکرد و ناله میکردی، شب هایی که کابوس میدی، شب هایی که منو صدا میزدی، اون شب ها دیوونه ام میکرد . با خودم میگفتم این عادته یا هوس … ولی فهمیدم اسمش عشقه . بیشتر از حسی که به شاداب داشتم … بیشتر از چیزی که فکرش رو بکنی . و من اعتراف میکنم که من، سروان فرهود ایزدپناه، عاشقونه فرشته محمدی رو دوست دارم .

و بعد فرهود دست فرشته رو بوس کرد . از اینکه تونستم دوتا رو بهم برسونم خوشحال بودم . ولی باز هم حسودی میکردم که چرا اینا غرور ندارن ؟ چرا همیشه غرور بین دوتا عاشق وجود داره ؟

چشامو باز کردم که دیدم دارن نزدیک میشن تا همو ببوسن . بدجور غریدم : آخه اینجا ؟

فرشته دستشو گذاشت رو قلبش و فرهود گفت : خب کجا ؟

-تو ماشین خب … اونجا که راحت ترین .

– اَه راست میگه . پاشو بریم عشقم .

با کلمه ی عشقم اشک تو چشمام جمع شد .

فرشته با ترس گفت : ولی من میترسم .

بدون اینکه فکر بکنم گفتم : نترس درد نداره .

بد بهم نگاه کردن که تازه فهمیدم چی گفتم . خاک تو گورت نکنن مهری !

سریع گفتم : نه … منظور … لب بود .

فرهود خندید که فرشته زیر لب گفت : خاک تو سرت .

خندیدم و رفتم سمت تخت شادمهر اینا .

تا شادمهر منو دید به کنارش اشاره کرد . نشستم کنارش و قلیون رو ازش گرفتم :

– اینقدر نکش .

نهاد گفت : نترس خواهری … نمیمیره .

پریا گفت : هر وقت یه چیز دودی میکشه تا مرز جنون میرم .

نهاد با عشق به پریا نگاه کرد و گفت : اشالله جبران میکنم عشقم .

شادمهر پرسید : عروسیتون کی هست ؟

نهاد آستینش رو یکم کشید بالا و گفت : میخوایم اردیبهشت باشه . روز تولد خودم .

خندیدم و گفتم : چه داداش خودخواهی دارم من .

خندید، ولی بعدش جدی گفت : شادمهر یه خواهش ازت دارم .

شادمهر با تعجب گفت : چی ؟

-من خودم روانشناسی هم بلدم . با اینکه تخصصم قلب و عروقه اما خب روانشناسی هم از روی مطالعه بلدم . اگه نمیخوای من باشم دوستم سپهر هم هست، یه کمک کوچکی به مهربان بکنم . تو این مدت باید مهربان پیش خودم باشه . نترس خونه ی من ولنجکه، هر موقع هم خواستی سر میزنی بهش . حرفت چیه ؟

میدونستم از فکر دور شدن من، شادمهر دیوونه میشه . چه برسه به اینکه من برای یه مدت زیادی برم خونه ی نهاد .

خنده ی غم ناکی کرد و گفت : برای خوب شدنش هر کاری میکنم . فقط مواظبش باش .

نهاد سرش رو تکون داد . یعنی واقعا میشه این طپش های بیهوده و غش کردن و نفس هایی که تو گلو گیر میکنه و نه پایین میره و نه بالا، درست بشه ؟

***

اشکامو پاک کردم و زیر گردن شادمهر رو بوسیدم . میدونستم دلم برای شادمهر تنگ نمیشه بلکه از دیدن خوشی های نهاد و فرشته با زوج های عاشقشون و مکالمه ی پرهام گریه م گرفته .

موهامو میبوسه و با بغض میگه : هفته ای یه بار بهت سر میزنم .

میخوام بهش بگم :

-نه تو سر نزن، به اون پرهام نامرد بگو سر بزنه بهم . بگو اون بیاد نه تو . من تو رو به اندازه ی کافی دیدم . شادمهر برو … برو به پرهام بگو بیاد . به پرهامم .

با این افکار بلند زدم زیر گریه .

اشکام رو بوسید و با گریه گفت : نهاد منتظرته .

سرمو تکون دادم . صورتمو از توی قاب دستاش در آوردم و گفتم : خداحافظ .

میتونستم ببینم از همین الان چقدر منتظرمه . ولی من منتظر نیستم شادمهر . من میخوام برم، برم جایی که نه تو باشی و نه پرهامی و نه هیچ عشق و غروری .

سوار ماشین نهاد شدم . نهاد یه بوق برای شادمهر زد و به من گفت : اشکات رو پاک کن مهربانم … من تحمل این کوه غم تو رو ندارم .

یه دستمال از توی داشبردش بهم داد و گفت : پاکش کن اونا رو .

دستمال رو گرفتم و گفتم : ممنون .

ساعت شیش بود، من خسته بودم، آره خسته بودم .

با انگشت های یخ زده ام شروع به بازی کردم . میدونستم نهاد هم برای چند هفته ای از بیمارستان مرخصی گرفته بود و قید بیرون روی رو با پریا بخاطر من زده بود .

ازش پرسیدم : پریا رو میبینی ؟

-خب آره … موقعی که من نیستم سپهر میاد ببینتت . البته اون زن داره عزیزم، نمیخواد بترسی .

از اینکه ترسم از سپهر رو خونده بود نمیدونستم باید ناراحت باشم یا خوشحال .

اونقدر حالم بد بود که وقتی به خونه رسیدم نتونستم ببینم . اما یه آپارتمان جمع و جور بود .

من رو برد تو یه اتاق که یه میز تحریر داشت و دوتا کمد با یه تخت یک نفره .

بهم گفت : اینجا اتاق منه منتهی تو اتاق کارم میخوابم حالا . یه اتاق هم هست برای درمانت عزیز دلم . امیدوارم اینجا راحت باشی .

میخواستم داد بزنم نه، من جایی که بویی از پرهام نباشه نمیتونم دووم بیارم . مثل خمار هایی میشم که میخوان به زور ترکشون بدن . کاش جایی به نام ترک اعتیاد از عشق بود، کاش بود .

نهاد بهم گفته بود هر چیزی که یاد آوره پرهامه رو نمیاری . و به شادمهر گفته بود اونا رو بسوزونه .

و شادمهر پیرهن قهوه ای، گردنبند، حلقه و گل سر هایی که اون برام خریده بود رو انداخت تو آتیش . اون شب من زار زدم . به کف اتاق کوبیدم … چرا همه بی رحم شدن ؟ مگه چی میشه اگه فقط یه حلقه … یه گردنبند یا حتی یه سنجاق سری که اون برام خریده رو داشته باشم ؟

پاهام قدرت تحمل وزنم رو نداشت . خودمو انداختم کف اتاق . شوری خون رو، بخاطر گاز گرفتن لبام، حس کردم . میخواستم داد بزنم … هق بزنم … عر بزنم . به در و دیوار بزنم خودمو و بگم نه من پرهامو میخوام . چرا هیچکس نفهمید این درد های من فقط یه درمون داره … اونم پرهامه .

بلاخره داد زدم : پـــــــــــرهــــام .

و بعد بلند زدم زیر گریه . چرا من ؟ خدا ! خدای من . کمکم کن دووم بیارم، نه ! بزار بمیرم ولی عروسی پرهام رو نبینم . نبینم که چطوری با بهار تانگو میرقصه . اون موقع من میمیرم . جلوی همه میشکنم .

تمام وجودمو از دست میدم . تمام زندگیم رو میبازم . تمام پرهام رو میبازم .

در باز شد و نهاد با نگرانی گفت : مهربان !

ترکیدم، بلاخره ترکیدم : چرا من نفسش نیستم، چرا بهار شده عسلش ؟ چرا تو روی من میگه بهار عالیه ؟ چرا همیشه همینه ؟ دِ لعنتی اگه منو نمیخواستی چرا عاشقم کردی ؟ چرا منو به خودتت وابسته کردی ؟ نمیگی یه روزی این دختر میمیره بدون من ؟ نمیگی شکسته شده ؟ نه از روی ظاهر بلکه از درون . من دیگه قلبی ندارم … قلبم رو برد . روز عروسیش هم زیر پاهاش له میکنه .

نعره زدم : خدااا . چرا پرهام رو از من میخوای بگیری ؟ خیلی بی انصافی اگه بزاری زنده بمونم و روزی رو ببینم که پرهام داری لب های یکی دیگه میبوسه و اونو همه جا به عنوان زنش معرفی میکنه .

دستام از بس به زمین و در و دیوار خورده بودن بی حس شده بودن . اشک هام روی صورتم خشک شده بود .

آخرین ناله ام رو زدم و بعدش پخش زمین شدم : من پرهامم رو میخوام . پرهامم .

نهاد زیر بغلم رو گرفت و منو برد تو تخت خواب . دیدم صورت اون هم خیس اشکه . با ناله گفتم : چرا من ؟

اون روسریم رو در آورد و دکمه های مانتوم رو باز کرد . لباس هامو عوض کرد و گفت : بخواب تا برات آرام بخش بیارم .

داشت میرفت که گفتم : تو هم نامردی … چرا من نمی تونم ازش یادگاری داشته باشم ؟

برنگشته گفت : تا فراموشش کنی ، اینو تو مغزت فرو کن مهربان .. پرهام مال بهاره .

از این حقیقت دوباره نفسم گرفت . چرا اینقدر تلخ ؟

نهاد برگشت و با دیدن من سریع گفت : معذرت میخوام عزیزم … ازت معذرت میخوام . حالا نفس بکش … بزار دوباره اون قلب کوچیکت کار بکنه … اصلا خودم کاری میکنم که به پرهام برسی .. ولی خواهشا نفس بکش .

محکم زد روی قفسه ی سینه ام و داد زد، اما من فقط به پرهام فکر میکردم . به همه چیزش . حتی غرورش … ولی این حرف نهاد رویا هام رو خراب کرد .

دوباره روی قفسه ی سینه ام زد که نفسم بالا اومد .

سرش رو گذاشت روی سینه ام و گریه کرد . چرا گریه میکنید ؟ هم تو ، هم شادمهر ، هم فرشته ، هم خیلی های دیگه . ولی چرا پرهام گریه نمیکنه ؟ چرا اون هیچوقت نیومد به من بگه نفس بکش عشقم ؟ حتما اینا رو به بهار میگه نه ؟

با صدای گرفته گفتم : پرهام، بهار رو دوست داره ؟

صورتش رو آورد بالا، میتونستم ترس رو توی چشماش بخونم . نه، دروغ نگو . یه بار دیگه بگو پرهام مال بهاره که من به زندگیم خاتمه بدم . بزار بمیرم نهاد . بزار بمیرم و دیگه نشنوم که پرهام به بهار میگه نفسم . بگو آره . دوستش داره !

تمام تنم داغ شد . پرهام کجایی ؟ کجایی که یه بار دیگه بگی جوجوی مو مشکی من ؟ کجایی ؟

نهاد حرفی نزد، اومد روی تخت و منو بغل کرد . میدونستم جواب این سوال برای همه سخته .

اما من که دیگه جوابش رو میدونستم . پس چرا باید بپرسم ؟

با صدای گرفته م گفتم : نهاد .

با صدای خش داری گفت : هیــس مهربان … نه سوالی بپرس نه چیزی بگو . من طاقت زجر تو رو ندارم . گریه های تو منو آتیش میزنه .

دوباره اشک ریختم . کاش پرهام یه بار تو چشمام نگاه کنه و بگه من بهار رو عاشقانه دوست دارم . اون موقع است به معنای روحی میمیرم . فقط جسم نیست که میمیره … یک روح مرده بدتر از یه جسم مرده است .

بعد از یک ساعت نهاد بلند شد که بره . وقتی در رو بست زیر لب گفتم : پرهامم … چطور میتونی بدون من دووم بیاری ؟ شایدم اصلا نیازی به من نیست … من چطوری تونستم بدون تو دووم بیارم ؟ چطوری تونستم بزارم تو اون روز مهمونی … خوردت کنم ؟ چطوری ؟

پاهامو توی شکمم جمع کردم . با تمام خستگیم خوابم نمیبرد . شاید هم روحم خسته اس … آره خسته اس . خیلی خسته !

چشمام رو بلاخره روی هم گذاشتم و با اون قرص های آرام بخش، بلاخره خوابم برد .
بیدار که شدم به لباس هام نگاه کردم، من هنوز زندم ؟
دست به گردنم زدم . از بس گردنبند پرهام رو می بستم، جای پروانه اش مونده بود روی گردنم . جای خالیش رو با وجودم حس کردم .
در اتاق باز شد و من از بین تاریکی هیکل یه مرد رو دیدم . چهار شونه بود ؟ چهار شونه تر از پرهام ؟ مهربون بود ؟ مهربون تر از پرهامم ؟ اخم میکرد ؟ بدتر از پرهام من ؟
صدای کلفت و پر طنینی گفت : صبح بخیر نفسم .
نفسم ؟ نفسم مال بهاره … و بهار هم مال … توی گلوم بغض گیر کرد و با بغض گفتم : صبحه ؟
سرش رو تکون داد و گفت : میخوام با آبجی کوچولوم کلی حال کنم … چطوره ؟
بی حوصله سرم رو تکون دادم و زیر لب گفتم : خوبه .
از روی تخت پاشدم و بدن کرختم رو کشیدم . پاهام حرکت نمی کرد . زمان هم وایساده . پس چرا قلب من هنوز کار میکنه ؟
پاهام رو لخ لخ کنان کشیدم و گفتم : این روزا همه چیز خوبه، نه نهاد ؟ حتی پرهام هم خوبه .
خنده ی مصنوعی کردم، اونقدر خندیدم که به قهقه تبدیل شد .

بخند مصنوعی
وانمود کن مست بودی
حتی اگه هست زوری .

نهاد گفت : خوبی مهربان ؟
-این سوالات مسخره رو کی بهت گفته بپرسی ؟
و بعد دوباره عین زن های مست خندیدم و دور اتاق چرخ زدم . نمیدونم من چرخ میزدم یا اتاق چرخ میزد ! نمیدونم … مثل همیشه نمیدونم .
خنده ام تبدیل به یه غم و تعجب شد و گفتم : نهاد، یه موقعی گفت بی تو زنده نمی مونم . پس چرا زنده س ؟ ( باز خندیدم ) خب معلومه خـر، اون نفس داره …
خر رو به خودم گفتم که باز هم نمیدونستم . با حرص گفتم : نفسش هم … نفسش هم …
پرده های دماغم با نفرت باز و بسته میشد . حس میکردم بهار جلومه . میخواستم خفش کنم و بگم تو نفسش نیستی … من نفسش هستم .
نهاد اومد جلو که یه قدم رفتم عقب . نهاد با گریه گفت : مهربانم اینقدر خودت رو عذاب نده .
چسبیدم به دیوار و سُر خوردم به کف زمین . اومد رو به روم نشست . به ظلمت تاریک چشماش خیره شدم و گفتم : فکر میکنی مامان هم عاشق بابا بوده ؟
با شنیدن اسم مامان شونه هاش لرزید . و من فهمیدم اشک مرد چیه ! فهمیدم کوه درد یعنی چی !! یعنی پرهام هم بعد از رفتن من اینجوری از غم لرزید ؟ کوه شد ؟ غم شد ؟ پیر شد ؟
انگاری محو روز های گذشته باشم، گفتم : نهاد، میخوام دوباره برگردم به دوران بچگی . اما با تغیرات . افسون رو پاک میکردم و عوضش خودم و خودت و مامان و بابا رو میکشیدم و با مداد رنگی رنگشون میکردم . نه با مداد سیاه ! خودم و خودت رو تو پارک میکشیدم . خودم و خودت وقتی تو راه مدرسه پسری مزاحمم میشد تو غیرتی میشدی ، خودم و خودت رو وقتی دست های مامان رو می بوسیدیم . خودم و خودت رو … نه … خودم و خودت رو با مامان رو . که روز تولد بابا براش مواد نخریده باشیم .
نهاد منو بغل کرد و زجه زد : بس کن مهربان، دلم رو خون نکن . برام بگو … بگو تا راحت بشی . بگو تا دیگه اینقدر زجر نکشی . تا کی میخوای بگی خوب بود اون روز ها … پس این رویا ها چیه ؟
با بغض گفتم : بگم بهت ؟
سرش رو تکون داد . اول منو برد تو آشپزخونه و یکم صبحونه داد بخورم .
بعدش گفت : بیا بریم تو اتاق من گلم .
منو برد تو اتاقش . هوا سرد بود، یا من سردم بود ؟ باز هم نمیدونم .
نشستم روی صندلی گهواره ایش . یه شنل بافتنی انداخت روی شونه هام و گفت : هوا سرده .
در حالی که به بیرون چشم دوخته بودم گفتم : از اول شروع کنم ؟ از مرگ مامان ؟
سرش رو تکون داد .
-نه، بزار از وقتی رفتی بگم . میدونی، با اینکه نمیشناختمت اما تو دل خودم میگفتم کاشکی برگرده که من غم مامان رو نبینم . بعد از رفتن تو مامان همش گریون بود و مریض . میدونستم بابا دوستش داره اما وضع داغون خونه باعث شد شبا با بوی بد الکل بیاد خونه، همش خمار باشه . دوازده سالم شده بود و تازه مامان رو از دست داده بود … بابا توی غم مامان ناراحت بود و شوکه اما من داغون بودم . داغون ! مدرسه رو ول کردم ، ماشین بابا رو برداشته بودم و میخواستم موهام رو بزنم اما دلم نیومد و با قیچی کوتاهشون کردم . توی اتاق تو نقاشی خودمو میکشیدم با مامان که شکمش گنده شده، آخه بهم قول داده بود نی نی بیاره واسم . اما نیاورد . مقصر رو بابا میدونستم . میخواستم یه انتقام بزرگ بگیرم . با همون چاقویی که نقاشی میکشیم روی در و دیوار رفتم سمت بابا و داد زدم کشتیش . صورتش رو آورد بالا و من با دیدن اون چشم های خونی شلوارم رو خیس کردم . میدونستم حتی من رو هم دوست داره ولی … از سر جاش پرید . دو روز بود خونه بو سیگار و مشروب گرفته بود . میدونستم هم مسته هم داغون . تا خواستم فرار کنم زد تو گوشم و منو کشوند تو اتاقش . انداختتم روی تخت و دکمه های پیرهنش رو باز کرد . میدونستم حواسش نیست . داد زدم، نعره زدم که بابا منم، مهربان، دخترت . اما دستش رفت سمت کمربندش که جیغ زدم و التماسش کردم . اونم انگاری تازه فهمیده باشه که من دخترشم با تعجب از خونه زد بیرون . بعد از یک ماه پیداش شد اما من دیگه دختر نبودم . از اون ضعف اون شبم، قسم خوردم که پسرونه بار بیام و پسرونه زندگی کنم . نمیشد برجستگی ها و چشم های هیز پسر های چندش رو کاریش کرد . من دختر بودم و از جنسیتم بدم می اومد . دوباره تو مدرسه مشغول درس شدم اما حرف های بقیه اذیتم میکرد . دیگه مدرسه نرفتم و تو سن پونزده سالگی سیکل گرفتم . تا اینکه همسایه ی دست چپیمون رفتن و به جاش دوتا خواهر اومدن که با کلی التماس تونستن اون خونه رو بگیرن . یکیشون فرناز بود و یکیشون فرشته . فرشته هم سن و سال من بود و مهم این بود اون فقط دو روز از من کوچیک تر بود . شدیم مثل خواهر … همه ی درد و دل هامون رو بهم گفتیم . اون لاغر بود و همیشه میگفتم تو چرا لاغری ؟ میگفت من هم کار میکنم هم پول در میارم هم مدرسه میرم . گفتم مگه کجا کار میکنی ؟ میدونی چی گفت ؟ گفت خونه ی عمم کلفتی میکنم . میگفت راهی که خواهرش ازش پول در میاره حرومه و من پرسیدم مگه چیکارس ؟ اولش خجالت کشید ولی وقتی وضعیتم رو گفتم اونم گفت خواهرش تن میفروشه . به هر کثافتی … به هر آشغالی که سر راهش سبز بشه . گذشت و ما با هم بزرگ شدیم . من بیست سالم شده بود و تو یه کافه کار میکردم . فرشته هم آشپزِ خونه ی عمه اش شده بود . میگفت عمه اش ناراحته که اونجا کار میکنه و دعوتشون کرده به خونش اما فرشته نمیرفت ولی خودش اونو دوست داره چون فلجه و نمی تونه کار هاش رو بکنه .
اما کم کم همه چیز ریخت بهم، تا وقتی که دیدم بابا بیشتر تو خونس .. فهمیدم نقشه ای داره . بدتر از اون فرشته میگفت خواهرش میخواد که فرشته هم تن فروشی بکنه . میگفت یکی از دوست پسر های خواهرش خواهان فرشته شده . البته جسمِ فرشته نه روحش . ما بیست و سه سالمون بود و اول های مهر از خونه فرار کردیم و بعدش هم با فرهود و ….
نهاد اشکاش رو پاک کرد و گفت : عزیزم ، میدونم سختی کشیدی اما ….
سرش رو که روی پاهام گذاشته بود نوازش کردم و گفتم : نه نهادم . من شاکر خدا هستم . هم من … هم تو … هم فرشته سالمیم . بعضی ها هستن نه دست دارن نه پا . نه خونه دارن نه غذا . اما ما اینا رو داشتیم . الان هم با همیم ! پس هیچی نگو .
نهاد دستامو بوسید، پرسیدم : چرا میخوای منو درمان کنی ؟
نهاد سرش رو برداشت و گفت : نمیخوام درمان بشی … چون اینا یه حمله اس فقط . میخوام پرهام رو فـرامـ …
نزاشتم حرفش رو بزنه . گفتم : امکان نداره، من اگه زن شادمهر هم بشم، حتی اگه بمیرم هم، همیشه عاشق پرهام میمونم . با اینکه دردناکه، با اینکه سخته و قابل تحمل نیست . اما من با تمام وجودم قبولش کردم . اون اگه از مغز بره از قلب نمیره !!
نهاد سرش رو تکون داد که گفتم : قلب من ضعیف شده چون داره از دور اونو میبینه . نفسم میگیره چون تو آغوش یکی دیگه اس جسمم اما روحم پیش اونه … من با پرهام قوی میشم . دوای هر درد من پرهامه … پرهامم نهاد، پرهامم !!
نهاد حرفی نزد . توی چشمام اشک جمع شد . یاد اولین و آخرین بوسه امون افتادم . اون منو به زور به در چسبوند . و من اون لحظه متنفر شدم ازش … اما همه چیز تغییر کرده . حالا من دیوونه اشم و اون از من متنفره .
نهاد گفت : پرهام هم دوستت داره . اگه غرورت رو بزاری رو فقط اعتراف کنی بهش … من بهت اطمینان میدم که اونم میگه دوستت دارم .
– مطمئنی ؟
– آره .
– ولی من مطمئن نیستم .
از روی صندلی پاشدم و گفتم : میرم حاضر بشم یکم قدم بزنم .
سرش رو تکون داد و گفت : باشه برو، برات خوبه .
رفتم تو اتاقم . یه مانتوی مشکی آبی و روسری آبی سرم کردم . با شلوار سفید و کفش های پاشنه ده سانتی آبی نفتیم .
موبایلم رو گذاشتم توی جیبم و از خونه زدم بیرون . یه آپارتمان جمع و جور ولی با کلاس بود .
در رو بستم و راه افتادم . رفتم تو یه پارک روی یه نیمکت نشستم . با دستم تار موهامو کنار زدم و موبایلم رو در آوردم . دستم روی اسم پرهام موند … تشنه ی صداش بودم . حتی اگه نفسش برای بهار میرفت .
دستی روی موبایلم کشیدم که ناخواسته شماره اش گرفته شد .
مجبوری تلفن رو دم گوشم گذاشتم . برداشت و گفت : بله ؟
با صدای خش داری گفتم : سلام .
از صدای مردونه اش گریه ام گرفت . چرا من این صدا رو ندارم ؟
همون موقع صدای یه دختر هم پیچید : پرهام کی میخوای به من توجه کنی ؟
پرهام ادامه داد : ببخشید ولی شما ؟
زیر لب گفتم : یه دوست .
چیزی نگفتم که گفت : ببین آقا پسر من اصلا حوصله اش رو نداشتم .
همون موقع دوباره صدای دختره اومد اما از نزدیک . فهمیدم بهاره .
گفت :
– ببین پرهام، این منم … بهار . نه مهربان ! مهربان داره زندگی خودش رو میکنه میفهمی ؟ مهربان اصلا تو رو یادش نمیاد . مگه ندیدی چقدر با شادمهر خوب بود ؟ خب حتما زندگیش آرومه . تو شمارشو پاک کردی ولی فایده نداره باید خودش رو فراموش کنی .
پرهام نعره ای زد که من ترسیدم چه برسه به بهار :
– برو گمشو نمیخوام ببینمت .
بهار با بغض گفت : خدا لعنت کنه باعث و بانیش رو .
صدای سیلی اومد که فهمیدم پرهام بهار رو زده .
گوشی رو میخواستم خاموش کنم که گفت : خداحافظ مهربانم .
گوشی قطع شد و من مات موندم . اون بهم گفت مهربانم ؟ مهربانم ؟ “م” مالکیت چسبوند ؟ اما ما مال هم نیستیم پرهام !! میدونم تو هم دوستم داری اما با این حرفا نمیشه . خودت باید بهم بگی . خودت !
( یک هفته بعد )

فقط چند روز مونده بود به عید . توی این یک هفته با شادمهر دو دفعه ارتباط داشتم، نهاد هم مونده بود پای شادمهر رو باز کنه یا پرهام رو .
دیروز آفتاب بچه اش بدنیا اومد، بهتره بگم بچه هاش .
همه رفته بودیم بیمارستان که دکتر اومد و گفت : خدا رو شکر بچه ها سالمن .
فرهود خندید و کسری گفت : فکر کنم خانوم دکتر آفتاب هم بچه حساب کرده !
خانوم دکتر گفت : نخیر مادر و بچه ها سالمن .
پرهام که من از دیدن قد و بالاش دلم به سینه می کوبید گفت : ولی به ما گفتن یه بچه، نه دوتا .
– به هر حال دوتا بچه هستن . دوتا دختر .
من و فرشته بهم نگاه کردیم . فرهود داشت دوباره میزد زیر خنده که گفتم : کوفت .
نیشش رو جمع کرد . بعد از بیدار شدن آفتاب من و مهتاب و کسری و فرشته و فرهود تو اتاقش بودیم .
بهش که گفتیم گفت میدونستم و نگفته بهمون .
دست گذاشت رو شکمش و گفت : خیر نبینه هر کی منو آورد اینجا … بخیه هام چقدر میسوزه .
چشماش پر از اشک شد که فرهود کرم ریخت بهش : حالا اشکال نداره . یکی از بچه هات رو میزارم پرورشگاه، تو غصه اشو نخور جوش میزنی ما دیگه نمیتونم تو روت نگاه کنیم .
آفتاب با هر دنگ و فنگی بود یه جعبه دستمال کاغذی برداشت و پرت کرد سمت فرهود که خورد تو شکمش . فرهود ادای زنا رو در آورد و گفت : الهی خیر نبینی ور پریده .
همه امون خندیدیم . شب فرشته و مهتاب پیشش موندن . فرهود هم رفت خونه البته من ندیدمش . داشتم میرفتم سمت ماشین نهاد که صدای یکی منو میخکوب کرد : مهربانم ؟
صدای پر از سوز شادمهر بود . برگشتم و بهش نگاه کردم . چرا ؟؟؟ چرا اومدی ؟؟ که ببینم چقدر اذیتت کردم ؟
شادمهر هنوز هم جذاب بود ولی فقط دلش تنگ شده بود .
داشتم بر میگشتم که گفت : دیگه دوستم نداری ؟
نمی تونستم این بازی رو ادامه بدم . بریده بودم .. بریده بودم .
میخواستم بگم : بیا تمومش کنیم . نه من میتونم اینجوری ادامه بدم نه تو رو میخوام اذیت کنم . تو خودت هم خوب میدونی که جسم و روح من مال یکی دیگه اس . پس بیا این صیغه رو باطل کنیم و زندگیمون رو جدا از هم بسازیم . بخاطر هر یک از آرامش هایی که بهم دادی ممنونم ولی …
صداش اومد : دوستم نداری ؟
به چشمای خوش رنگش نگاه کردم . چطوری این چشما رو خیس نکنم ؟ چطوری نزارم این دل به وسعت دریا نشکنه ؟ خدایا این چه بازی ای بود با من کردی ؟
اشک تو چشمام موج زد و من با بغض گفتم : بعدا حرف میزنیم .
توی تاریکی شب چشماش یه برق عجیبی زد، اونقدر خسته بودم که نفهمیدم چی بود . فقط فرار کردم سمت ماشین .
ساعت چهار نصف شبه و من دارم برای خودم خیال بافی میکنم . یه چرخ زدم تو جام که چشمم به یه یارو افتاد که کنارم خوابیده بود . تختم حالا دو نفره بود . با تعجب گفتم : تو دیگه کی هستی ؟
غرید : عمو عزرائیل .
یک دفعه از جام پاشدم و جیغ زدم . اونم با تعجب و رنگ پریده منو تو جیغ زدن همراهی کرد .
اونقدر جیغ زدم که صدام خش دار شده بود . یک دفعه گفت : کوفت ! چه خاله زنکی بودی و رو نمیکردی … !
با تعجب گفتم : فرهود ؟؟؟ تو اینجا چیکار میکنی ؟
با خمیازه گفت : دیدم خونه حال نمیده اومدم خونه نهاد که دیدم نیست . فکر کردم اینجا اتاقشه اومدم بخوابم که توی کثافت بیدارم کردی .
متکام رو زدم تو سرش که با حالت گریه گفت : واقعا از صبح تا حالا، چقدر خوردم ؟
– چی ؟
– همین دیگه .. میزنید و میرید و بعدش میگید چی .
نشستم رو تخت و گفتم : نگفتی یکی سکته میکنه .
– اولش عین سگ هار داشتی خُر خُر میکردی … با خودم گفتم نهاد با ادبه از این کارا نمیکنه ولی الان میفهمم .
بد نگاش کردم و گفتم : یعنی من بی ادبم ؟ بعد ببخشید احتمالا سگ هار چجوری خُر خُر میکنه ؟
خمیازه کشید و خزید زیر پتو . دستشو گذاشت زیر سرش و گفت : عین خنده ی خر .
خودمم از توصیفش خندم گرفت و آروم زدم به بازوش که با حالت زنانه گفت : خدا نکشتت گودزیلا خانوم .
متکام رو با حرص گذاشتم روی شکمش و گفتم : نزار کاری کنم از زندگیت پشیمون بشیااا .
– همین که آدم قیافه ی تو رو میبینه از زندگیش پشیمون میشه .
چشمامو گرد کردم و گفتم : ببین من شوخی ندارما ؟
– منم فکر نکردم شوخی کردی . تو خودت هم تو آیینه نگاه کنی سیر میشی .
با حرص دندون هامو روی هم سابیدم و زیر لب گفتم : کاش جای تو پرهام بود .
بلند گفت : ایشالله اون روز هم میاد !
بعد با خنده گفت : البته فکر کنم شبش بهتر باشه نه ؟
ایندفعه خودمم خندیدم که گفت : میدونی دوستت داره .
از حالت جدیش، من هم جدی شدم و گفتم : پس چرا نمیگه ؟
– شاید منتظر فرصته !
زیر لب شایدی گفتم و بعدش گفتم : گمشو برو تو هال بخواب خب .
– اینجا خنک تره .
با حرص پاشدم و رفتم توی آشپزخونه . یه لیوان پُر از آب کردم و برگشتم تو اتاق . چشماش رو بسته بود و آروم خوابیده بود . لیوان آب یخ یخ رو ریختم روش که فکر کنم سکته رو زد .
از جاش پاشد و داد زد : به خدا خفت میکنم مهربان .
برای اولین بار تو این مدت از ته دل خندیدم و گفتم : هیچ غلطی نمی تونی بکنی !!
اونم خندید و گفت : خب حالا افتادم ور دل خودت … دیگه خوابم نمیبره .
نشستم رو تخت و گفتم : خب بیکاریم … چیکار میخوای بکنی ؟
– از عشقت خاطره بگم ؟
خجالت کشیدم که گفت : خیلی دوستش داری ؟
سرمو تکون دادم و گفتم : از کاری که باهاش کردم پشیمونم . اون موقع این خواستن ها زیاد نبود، میفهمی که چی میگم ؟
– اوهوم . میدونی من فکر میکنم یه احساسیه که تو دفعه ی اول دیدار جرقه میخوره و بعدش میشه تمام فکر و ذکرت .
– موافقم . خب حالا از روزی بگو که خواست بره برای پلیسی .
– بیست و سه سالش بود . بهش گفتم تو جو گیری بیخیال بابا … ولش کن و از این حرفا . ولی مرغش یه پا داشت . گفتم باشه، وقتی رفت میگفت نباید ماهواره داشته باشیم نباید با زن های نا محرم دست بدیم و از این حرفا . شده بود بلای جون همه که بلاخره چشم و گوشش رو باز کردم و گفتم پرهام اول ببین تو چه خانواده ای بدنیا اومدی، بعد بگو نباید و باید … ما تو خانواده ای بزرگ شدیم که کمتر کسیمون نماز میخونه، کمتر دختری حجب و حیا داره و از آغوش های پسرونه دوری میکنه . تو دخترا فقط آفتاب بود که نماز و روزه اش رو خونده و گرفته بود، زیاد با پسرا گرم نمیگرفت و از این حرفا . تو پسرا هم شاید برات خنده دار باشه اما کامیار تمام نماز هاش رو خونده . دختر ها همه از کامیار بدشون میاد . با بعضی از پسرا اما به نظر من کامیار آدم بدی نیست . چون اون طور که میبینی نیست . من تا حالا ندیدم به دختری دست درازی کنه . فقط بعد از کاری که بهار با پرهام کرد حالش از همه بهم خورد، کامیار و پرهام بهم نزدیک بودن ولی پرهام همش فکر میکرد کار کامیاره ولی خدا سر شاهده که کامیار وقتی فهمید که بهار پرهام رو دوست داره دست از بهار کشید اما بهار اونقدر زاتش خراب بود که نتونست کسی رو کنارش نگه داره . کامیار هنوز هم بهار رو دوست داره ولی نمی تونه بهش اعتماد کنه . میخواست با تو حرف بزنه و به من گفت یه قرار برامون جور کنه که نه واسه تو دردسر بشه نه واسه اون .
سرمو تکون دادم . یه نگاه به ساعت کردم که دیدم چهار صبحه . متکاش رو برداشت و گفت : میرم تو هال بخوابم .
زیر لب گفتم : شبت بخیر .
صبح زود فرهود رفت دنبال فرشته و بعدش هم دیگه نیومد . با دو دلی زنگ زدم به کامیار . بهش گفتم بیاد خونه ی نهاد و اون گفت بلد نیست، آدرس رو که دادم گفت که میام .
ساعت یازده صبح بود که اومد . بخاطر گرمی هوا دوتا شربت حاضر کرده بودم و گذاشته بودم تو یخچال . یه بلوز آستین سه ربع لیمویی با شلوار دم پا گشاد قهوه پوشیده بودم . زنگ رو که زدن به سمت در پرواز کردم . استرسی که داشتم قابل توصیف نبود . از دیدار آخری که داشتیم، دل خوشی نداشتم . تا در رو باز کردم دیدمش که باز هم بلوز تا روی سینه بازه و آستین هاش رو زده بالا . دست های مردونه اش هم با رگ هاش خودنمایی میکرد . یک دفعه کامیار رو با پرهام مقایسه کردم . نه … پرهام من خیلی بهتره . از همه بهتره .
نشست روی مبل و گفت : ببخش مزاحم شدم، نهاد که نیست ؟
– نه چند شبه شیفتش زیاده .
سرش رو تکون داد و من رفتم شربت ها رو آوردم . بهش تعارف کردم، برداشت و گفت : ممنون !
عصبی نشستم روی صندلی، رو به روش و گفتم : مشکلی پیش اومده ؟
دستاش رو گذاشت پشت تکیه گاه مبل و پاشو انداخت رو پاش و گفت : میخوام کمکت بکنم . به شرطی که همکاری کنی .
– منظورت چیه ؟
– همه میدونن که تو و پرهام عاشق همید اما از روی لجبازی یا غرور دارید از هم دور میشید . من میخوام کمکت کنم … بهار رو میکشونم طرف خودم و کم کم از پرهام دورش میکنم . تو هم به شادمهر میگی این رابطه تمومه … اون موقع هر دوتاتون بدون هیچ مهره ی اضافی بازی میکنید . فکر کنم خوب باشه نه ؟ لطفا نگو دلشون میکشنه چون هم شادمهر هم بهار وسیله ان .
چشمام گرد شد و گفتم : چی داری میگی ؟
– نه به تو و نه به پرهام گفتیم . بعد از جدایی تو و پرهام ما به شادمهر و بهار گفتیم مواظب شما باشن و کاری کنن این فاصله بیشتر بشه . ولی بیشتر که نشد هیچ … ما هر دوتاتون رو مریض کردیم . پرهام داره روانی میشه، با هر صدایی میخنده و با هر گیر دادنی وسایلش رو پرت میکنه این ور و اون ور و تو هم روز به روز داری ضعیف تر میشی و روز به روز تحلیل میری . حالا همه میخوان جبران کنن اما من وظیفه امو بیشتر میدونم . هم شادمهر هم بهار در حق تو و پرهام بدی کردن و خودشون میدونن جای دلسوزوندن برای اونا نیست .
از جاش پاشد ولی من هنوز نشسته بودم . رفت سمت در و گفت : اومدم اینجا تا اگه شده تو از اون چیزایی که فکرش رو میکنی بیخیال بشی . نه خودت رو عذاب بده نه پرهام رو .
در رو باز کرد و رفت ولی من مونده بودم … یعنی همش یه بازی بود ؟ که من و پرهامم از هم دور بشیم ؟
خندیدم و بعدش زدم زیر گریه . از شوق بود یا از این همه بازی ؟!
لیوان ها رو بردم و گذاشتم تو سینک . وقت نبود … باید میرفتم .
به شادمهر اس ام اس دادم بیاد کافه ی همیشگی . جایی که من همیشه به امید دیدن پرهام می رفتم . آخه فرهود میگفت پرهام اینجا رو بلده .
ایندفعه میخوام خودم قدم بر دارم تا به پرهام برسم . نه میزارم عروسی بکنه نه میزارم بدست کس دیگه ای بی افته . پرهام مال منه … ما مال همیم .
یه مانتو ی سفید با شلوار مشکی پوشیدم و با شال همرنگ شلوارم از اتاق زدم بیرون . از تو جا کفشی کفش های عروسکیم رو برداشتم و پام کردم . کلید رو از روی جا کلیدی برداشتم و از خونه که زدم بیرون در رو قفل کردم .
رفتم بیرون و پیاده رفتم سر خیابون و یه دربست گرفتم . تا رسیدن به کافه به حرف هایی که میخواستم به شادمهر بگم نظم دادم . کامیار خدا پدرت رو بیامرزه که باعث شدی من بلاخره یه تکونی به خودم بدم .
اینقدر تو فکر هام غوطه ور بودم که نفهمیدم کی رسیدیم . کرایه رو حساب کردم و رفتم تو کافه . شلوغ نبود . نشستم یه گوشه دنج . بعد از چند مدت شادمهر هم اومد . بهم لبخند زد که با نگاه سردم وا رفت .
نشست رو به روش . سفارش دوتا قهوه با کیک دادم .
– سلام مهربانم .
– اولا سلام دوما من دیگه مهربان تو نیستم . کامیار همه چیز رو برام توضیح داد .. نمیدونم چطور دلت اومد که اون روز که من خراب بودم تو همچین پیشنهادی بهم بدی .. روز تولد مارلین که من خراب ترین حال رو داشتم ولی تو بهم پیشنهاد دوستی دادی . اما منم کرم داشتم و میخواستم تلافی کار های نکرده ی پرهام رو سرش در بیارم . اما با نامزد شدن من و تو هیچی عوض نشد جز خودت . تو دیگه اون آدم مطمئن نبودی … تو میخواستی من مال تو باشم نه ؟ میخواستی نگهم داری که دیگه از دستت در نرم . اما مرسی ازت عزیزم . باعث شد بفهمم هیچ نامزدی، دوست داشتنی تر از پرهام نبود ! ولی اینو بدون که حالا نه ازت متنفرم و نه خوشم میاد ازت . شاید بهار شرفش از تو بیشتر باشه ولی من ازت دلگیر نیستم . بلاخره، یه کار خوب کردی اونم این بود یه آرامش در حد عادت دادی بهم .
شادمهر توی سکوت به قهوه اش خیره بود .. تا خواستم نفس بگیرم و دوباره حرف بزنم گفت : کی باطلش کنیم ؟
میدونستم منظورش صیغه امونه .
با بدجنسی گفتم : از اول تعریف کن .
– آره، من دوست داشتم اما نه در حد جدی . ولی وقتی فهمیدم که باید با نقشه تو رو طرف خودم بکشونم، گفتم چه بهتر بگم دیوونتم . همش بازی بود مهربان، همش بازی بخاطر دور بودن از پرهام، و تو این بازی …. من شاه بودم و بهار سرباز . متاسفم … کاشکی حداقل ازم متنفر میشدی . اینجوری میدونستم بهم یه حسی داری ولی … ولی باور کن الان دیوونتم .
زهر خنده ای زدم و با لحن خشکی گفتم : فکر همه چیز رو میکردم جز اینکه تو و بهار نقشه بریزید که من و پرهام از هم دور بشیم . اما کور خوندی جناب … من تمام دنیام رو میدم برای پرهام … چون دنیای من پرهامه . هر بار که تو آغوشت بودم به اون فکر کردم، میدونم خیانت بوده اما حالا که فکر میکنم میبینم حقته . همین امروز باطلش میکنیم . از خودم حالم بهم میخوره که لبام با لبای توی کثافت تماس داشته . حالم از خودم بهم میخوره که اینقدر سست اراده بودم که بازیچه ی دست توی عوضی شدم . نترس عزیزم … یه روز این دل از نفرت پُر میشه اما نه الان .
کیفم رو برداشتم، شالم رو مرتب کردم و زیر لب گفتم : خداحافظ برای همیشه .
از کافه زدم بیرون . کامیار باز هم راست میگفت، هیچ جای دلسوزی نیست .
بلاخره باطل کردیم و من با حس راحتی یه دربست گرفتم .
تو ماشین نهاد به موبایلم زنگ زد . برداشتم و گفتم : سلام داداشی خوبی ؟
– سلام آبجی گلم . احوال مهربان خانوم ؟
نفسمو دادم بیرون و گفتم : عالی … میام برات توضیح میدم . چی شده زنگ زدی ؟
– مگه کجایی ؟ هیچی میخواستم بگم که وسایل رو جمع کن میخوایم عید ویلامون شمال باشیم .
– بیرون با شادمهر قرار داشتم . واقعا ؟ ببینم پرهام هم میاد ؟
– راستی یه خبر خوش که میدونم سکتت میده .
– چی شده ؟
– امروز بهار به فرشته گفته که من دارم برای همیشه میرم فرانسه . برای همیشه هم تنهایی میرم .
نمیدونستم جیغ بزنم یا گریه سر بدم . خدایا بلاخره بهم رو کردی نه ؟
زدم زیر گریه که گفت : خوشحال نشدی ؟
با ذوق گفتم : چی میگی دیوونه ؟ دارم بال در میارم . منم امروز صیغمو با شادمهر باطل کردم .
هورای بلندی گفت : هورااا . خب وقتی رفتی خونه با خوشحالی دوتا چمدون ببند که با پریا داریم میایم . البته یکم دیر ولی میایم . فکر نکنم نه شادمهر بیاد نه بهار . من دیگه قطع میکنم بابای!
– بای .
راننده جعبه دستمال کاغذی رو بهم داد و من یه دستمال کشیدم بیرون . اشکام رو پاک کردم و زیر لب گفتم : خدایا شکرت .
خونه که رسیدم چمدون ها رو بستم و همه چیز رو چِک کردم . نهاد گفت امروز میریم، منم سریع کار ها رو کرده بودم . داشتم تو آشپزخونه میوه و چای آماده میکردم که در زدن .
رفتم در رو باز کردم و با دیدن نهاد پریا، دستم که بر اثر آب پرتقال کثیف بود رو به شلوارم مالیدم و هر دوتاشون رو بوس مالی کردم . نهاد چمدون ها رو برد که پریا گفت : نمیدونی وقتی به پرهام گفتیم باطل کردی صیغه اتو چقدر خوشحال شد . تو چشماش از خوشحالی اشک جمع شده بود .
رو به پریا که تا شونه هام بود کردم و گفتم : فقط میخوام یه بار دیگه بهم بگه مهربان دوست دارم . اون موقع اس که همه چیز به خوبی و خوشی تموم میشه .
بلاخره بار و بندیل رو بستیم و رفتیم سمت عمارت .
نهاد رو به من کرد و گفت : فرشته و مهتاب اینا هم میان . البته آفتاب با بزرگ ها میاد . بزرگ ها گفتن هفته دوم عید میان . بهار هم بلیط گرفته برای فرانسه که بره . شادمهر رو نمیدونم چیکار میخواد بکنه اما حالا جز غرور بین شما چیزی نیست … هست ؟
سرمو به علامت نه تکون دادم . به عمارت که رسیدم دمش پیاده شدم و تک تک مهتاب و فرشته رو تو بغلم گرفتم .
بعد یک هو چشمم بهش افتاد . صورتش رو شیش تیغه کرده بود و یه بلوز سرمه ای با شلوار لی مشکی پوشیده بود . موهاش رو داده بود بالا . از دیدن این همه جذابیت نفسم بند اومد . رفتم سمتش و گفتم : سلام پرهام .. خوبی ؟
بهم خندید و گفت : به به سلام مهربان خانوم . خوبید شما ؟
زدم به بازوش و گفتم : مسخره .
نهاد بلند گفت : مهربان تو با ماشین پرهام بیا . خالیه .
سرمو تکون دادم که چشمای پرهام برق زد . رفت سمت ماشین که عین یه بره ی مطیع ارباب رفتم دنبالش . خیلی خوشحال بودم امروز یکی از بهترین روز های زندگیمه . سوار ماشین پرهام شدم که گفت : خوشحالم مهربان .
میدونستم به زبون بی زبونی داره بهم میگه دوستت دارم . پس بزار منم با همین زبونش حرف بزنم .
– من از تو بیشتر خوشحالم .
ماشین رو روشن کرد و پشت سر بقیه ماشین ها راه افتاد .
توی راه گفتم : پرهام ؟
دست چپش بیرون از پنجره و دست راستش روی فرمون بود .
با لبخند جذابش گفت : جانم ؟
با خجالت گفتم : دلم برات تنگ شده بود .
– منم عزیزم .
نمیدونستم چرا هیچ کدوممون نمیخوایم که بهم بگیم دوستت دارم اما همین حس رو هم دوست داشتم . دیگه عذابی نمیکشم .
دست راستش رو گذاشت روی دنده و دست چپش رو روی فرمون . دستمو گذاشتم روی دستش و نوازشش کردم . برگشت و بهم خندید و گفت : دیوونه ای … دیوونه . جوری دیوونه ای منم دیوونه کردی .
دست همو محکم فشار دادیم و خندیدیم . آره، من اینجوری خوشبختم … کسی هم نمیتونه این خوشبختی رو از ما بگیره … هیچکس نمیتونه .
خسته بودم … حرف های کامیار … حرف های شادمهر، چیز هایی که نمیدونستم .
خسته از این بازی .
یه بغض بدی تو گلوم بود … دلم میخواست باز بشه . باز شو لعنتی ! من طاقت قورت دادن دوباره ات رو ندارم .
پرهام دهنش باز شد ولی قبل از اونکه چیزی بگه زدم زیر گریه .
با تعجب به من نگاه کرد و یه گوشه پارک کرد .
حالا صدام هم در اومده بود .
پرهام با لحنی که دل سنگ رو هم آب میکرد گفت : مهربان ؟ مهربانم ؟ چی شد یک دفعه ؟
آغوشش رو باز کرد و من بدون هیچ دلیلی خودمو پرت کردم تو بغلش . چجوری بدون این آغوش دووم آوردم ؟!
پشتمو با دستش مالش داد و با خنده گفت : دیگه نمیخوای باهم دعوا کنی ؟
با گریه سرمو به صورت منفی تکون دادم . صداش دوباره نرم شد و با مهربونی گفت : مهربانم … اگه گریه کنی پس من چیکار کنم عسلم ؟ هان ؟ نفسم جواب نمیدی ؟
آره آره … من شدم نفسش … حالا دیگه من نفسش بودم . حالا من همونی بودم که بهش میگه نفسم .
از بغلش اومدم بیرون و اشکامو پاک کردم . با صدای خش دار گفتم : دلم گرفته بود . برو .
ماشین رو روشن کرد که گفتم : یادش بخیر هر موقع به فرشته میگفتی دلم گرفته میگفت عین کِش شلوار کردی بکشش بلکه وا بشه .
بلند زد زیر خنده .
چقدر نیازمند این صدا بودم . صدایی که بخنده .
فیروزکوه بودیم، میخواستیم بریم شیرگاه، ویلای خانواده ی ایزدپناه .
نمیخواستم بخوابم آخه پرهام میگفت جا های دیدنی زیاد داره .
خیلی سردم بود و با وجود بخاری هم گرم نمیشدم . دستامو بهم مالیدم و پاهای برهنه ام رو گذاشتم روی صندلی و دستمو دورش حلقه کردم . دوتا ژاکت انداخته بودم روی خودم .
پرهام ولی میگفت سردش نیست .
چقدر هم شلوغ بود …. میگفتن کوه ریزش کرده .
پرهام ماشین رو خاموش کرد که گفتم : چرا خاموش کردی ؟
– فعلا که راه باز نمیشه .
آخه من چی بگم … بخاری چی میشه پس ؟
با دندون هایی که بهم میخورد گفتم : میشه روشنش کنی ؟
یه نگاه بهم انداخت و با دیدن من تو اون وضیعت گفت : بخاری، نه ؟
یه جوری نگاهش کردم که معنیش این بود “خودت چی فکر میکنی؟” . ماشین رو دوباره روشن کرد و بخاری رو ایندفعه زیاد تر کرد .
یک دفعه از پنجره چشمم به کلوچه فروشی افتاد . آخ که الان یه کلوچه با چای چقدر حال میده .
از خونه فلاکس چای آوردم اما تو ماشین نهاد بود، ولی پریا هم آورده بود پس کوفتشون بشه که دوتا فلاکس داشتن .
یک دفعه یکی تق تقی زد به شیشه ی ماشین، سمت پرهام .
پرهام برگشت و من نهاد رو دیدم .
پرهام شیشه رو داد پایین و گفت : نچایی ؟
نهاد که داشت با یکم این ور و اون ور پریدن خودش رو گرم میکرد، گفت : بیا این فلاکس رو بگیر … فکر کن مادر زنت دوست داره .
خندید اما من یاد مامان افتادم . کاش بودی مامان … کاش میدیدی من و پسرت خوشبخت داریم میشیم .
پرهام فلاکس رو گرفت و نهاد سریع رفت .
لبامو عین نی نی ها ورچیدم و گفتم : آخ که این چای چقدر با کلوچه میچسبه .
پرهام دستشو برد صندلی عقب و کتش رو برداشت و گفت : اینو بپوشم میرم برات میخرم .
کتش رو پوشید و رفت . داشت از جلوی ماشین رد میشد که قربون قد و بالاش رفتم . مرد فقط پرهام ! هیچکی نمیتونه جاش رو بگیره . بعد از چند دقیقه با یه پلاستیک اومد . منم دوتا لیوان یه بار مصرف چای درست کردم . وقتی اومد یکی رو دادم دستش و اون یکی رو توی دستم نگه داشتم .
بعد از اینکه یکم سرد شد با کلوچه خوردیم .
رو به پرهام کردم و گفتم : پرهام ؟
چای رو توی دستش جا به جا کرد و گفت : جانم ؟
– به نظرت افسون که اینجا نیست ؟!
متوجه لحن من شد و گفت : از چی میترسی ؟
– از اینکه بخواد بلایی سرم بیاره … یا من یا تو .
دستمو محکم گرفت و گفت : قول میدی همیشه بمونی … حتی اگه باهم ..
نزاشتم حرفشو ادامه بده … انگشت اشاره ام رو گذاشتم روی لبش و با بغض گفتم : نه … نگو اگه باهم نباشیم . نگو !
به چشم هاش نگاه کردم .. تشنه بود .
تشنه ی چی پرهامم ؟
تشنه ی چی ؟؟
بعد از اینکه به چشمام نگاه کرد نگاهش به لب هام افتاد . تشنه ی منی ؟
صورتش رو آورد جلو که گفتم : من عاشق شدم .
جا خورد … با مِن مِن گفت : کی ؟
– یه مرد مو مشکی با چشم های قهوه ای سوخته . قد بلند و هیکل چهار شونه . مغرور و یکم مهربونه . بدون من نمی تونه دووم بیاره . اونم منو دوست داره اما نمیگه .
– چرا … میگه . منم عاشق یه دختر مو مشکی و چشم مشکی شدم که عصبی و لجباز . من عاشق غرور و اخلاق عالیش شدم . کسی که هیچوقت نمیشه فراموشش کرد .
بهش نگاه کردم که گفت : من عاشق مهربان احمدی شدم .
با عشق گفتم : منم عاشق پرهام ایزدپناه شدم . ولی اون هیچی بهم نمیگه .
– شاید منتظره مهربان یه چیزی بگه .
آره، بزار برای یه بار هم که شده من بگم بهش .
– نمیدونم اون شب، شب تولد مارلین خودم هم با تو شکستم . میخواستم بزنم زیر گریه، میدونستم نقشه ام گرفته اما روحم برای همیشه با جسمم قهر کرد . وقتی ازت جدا شدم، روحم مرد . شاید با شادمهر میخندیدم اما نه از ته دل، شاید با هم معاشقه ای میکردیم، اما همیشه یاد تو مانع میشد . خود شادمهر هم میدونست . اولش عذاب وجدان داشتم از بازی دادنش اما همین امروز فهمیدم اون کسی نبود که من فکرش رو بکنم . اون گفت من بازی دادمت اما عاشقت شدم . چجوری باور کنم … حتی الان میفهمم بهار اون همه که فکر میکنم بد نیست . سریع پاشو کشید بیرون و رفت . پرهام من سختی زیاد کشیدم . خیلی زیاد . تو نبودی و من هر لحظه تموم میشدم . این خیلی بدتر از مرگه . اینکه روزی صد بار بمیری بدتر از یک دفعه مردنه . ولی عاشقت شدم . فهمیدم این حس لعنتی دلتنگی نیست … بلکه یه حسه که بهش میگن عشق . من عاشق یه پسر مغرور شده بودم که مونده بودم منو دوست داره یا بهار رو . پرهام روانی شدم وقتی که … وقتی که بعد از دیدن من و شادمهر در حال بوسیدن هم دیگه زنگ زدی به بهار و گفتی نفسم . اون موقع شادمهر تمام یادگاری های تو رو سوزوند و من بیشتر دیوونه شدم . دو شب تو برزخ بودم . قبلا تو جهنم بودم اما اون شب من تو برزخ نبودن تو دست و پا میزدم . شب با کابوس رفتنت زندگی میکردم . تو بیداری هم کابوس میدیدم . خیلی بد بود … خیلی . یادمه حلقه ی تو رو به جای حلقه ی شادمهر مینداختم .
پرهام با سر انگشتاش اشکامو پاک کردم و تمام اجزای صورتم رو بوسید و منو چسبوند به سینه اش . خدا رو شکر شیشه های کناری دودی بود و برف روی شیشه ی جلو رو گرفته بود .
ضربان قلبش کر کننده بود . موهامو بوسید و بویید .
گفت : من هم وقتی رفتی یک دفعه هم به بهار دست نزدم . وقتی دیدم شادمهر رو بوس میکنی روانی شدم . زنگ زدم به سامان و بهار رو مخاطب قرار دادم . ( خندید ) بیچاره سامان هنگ کرده بود . اما من حتی از فرسنگ ها هم حست میکردم . بوی تنت رو حس میکردم . میدونستم پشت دری . اومدم سمت در و تو پا به فرار گذاشتی . بعد از اینکه رفتی خونه ی نهاد یکم نفس راحت کشیدم اما پرهام سابق نبودم . حساس بودم و دل نازک . یه روز نهاد اومد و به من وضیعتت رو گفت . از اون حرفایی که زدی فهمیدم تو دوستم داری . یادته بهم زنگ زدی ؟ چون صدات خش دار بود شبیه پسرا بود پس بهت گفتم آقا پسر . ولی بعدش شد مهربانم . نمیدونم چرا ولی از دهنم در رفت یا از دلم رو نمیدونم . اما میدونستم اگه کاری نکنم تو از دستم میری . به فرهود گفتم یک شب بیاد پیشت تا تنها نباشی … ولی بهش گفتم از من چیزی نگه و یه دلیلی جور بکنه . میگفت اون شب خوشحال بودی و همین برای من یه قدم بود . تا اینکه یه روز کامیار اومد و گفت بهار منو بازی داده . منم بهار رو ول کردم و راهی خونش کردم . که فهمیدم توهم صیغه ات رو باطل کردی . روی ابر ها بودم مهربانم … میدونستم بلاخره یه روزی مال هم میشیم . میدونستم .
سرمو از روی سینه اش برداشتم و به لب هاش نگاه کردم . سرش رو آورد جلو، سرم رو آوردم جلو . فاصله امون اونقدر کم بود که میتونستم دویدن نفس هاش، روی پوستم رو حس کردم . هجوم خون رو به زیر پوستم حس کردم . لبش رو تر کرد و گذاشت روی لبم . آروم ولی طولانی هم دیگه رو می بوسیدیم . با لذت همراهیش میکردم . موهاش رو به بازی گرفته بودم و اون کمرم رو مالش میداد . دیگه داشت طولانی میشد که لبش رو گاز گرفتم . یه چیزی شبیه آخ نالید .
صورتمو از صورتش جدا کردم و گفتم : کاشکی فرار کنیم .. برای همیشه .
خندید و گفت : رژلبت رو پاک کن . خیلی بد شده .
آفتابگیر که توش آیینه داشت رو دادم پایین . رژلب کالباسیم که حالا روی چونه ام بود رو پاک کردم و گفتم : خرابکاری تو بوده ها .
یک دفعه ساکت شد، خواستم یه چیزی بپرسم که پرسید : یعنی ما الان مال همیم ؟
غرق شدم توی نگاهش .
– الان این سکوت علامت چیه ؟
– رضایت … من مال تواَم … تو هم مال منی .
دستمو گرفت توی دستش و به آرومی بوسید .

رمان نامزد دوست داشتنی من 3

  • 6507 بازدید
  • مهدیس
این پست 4 سال پیش توسط مهدیس ارسال شده: مهدیس؛ متولد ۲ اسفند ۱۳۷۵ از گرگان …
حرفای خودمونی (حتما مطالعه شود)

1 - رمانهایی که از تاریخ خرداد 94 بر روی سایت قرار داده شده اند همگی توسط چند کاربر سایت آماده میشوند و برایمان ارسال میشود، نویسنده هایی که قصد چاپ رمان را دارند بدون هیچگونه بی احترامی و رفتار تند و ناخوشآیند ما را در جریان قرار دهید.

2 - در صورتی که رمانی را تایپ کرده اید و قصد انتشار آن را در وبسایت مه تیک دارید از طریق قسمت تماس با ما اطلاع دهید.

3 - در قسمت نظرات سعی کنید مرتبط با موضوع دیدگاه بنویسید و از درخواست لینک رمانهای حذف شده و گذاشتن آدرس ایمیل، آی دی شبکه های اجتماعی، شماره و ... جدا خودداری کنید.

4 - اکثر رمانها از سایت نودوهشتیا بر روی سایت قرار داده میشوند که منابع و نام نویسنده در آنها درج شده است

5 - تمامی رمانهای سایت درخواستی کاربران میباشد، در مه تیک قبل از هر چیزی نظر کاربران در اولویت است.

6 - من توی تعطیلات تابستون هستم و ایران نیستم, توی این مدت سایت دست دوست عزیزمون سحر هستش.

7 - همین دیگه، همیشه خوش باشید. ;)

نظرات
رمان های پیشنهادی