رمان نامزد دوست داشتنی من 4
سلام به همگی، اینم از قسمت آخر رمان نامزد دوست داشتنی من. دیگه فک نکنم بتونم رمان تایپی بذارم رو سایت و این رمان اول و آخرشه، البته تا ببینیم چی پیش میاد.

یدونه محکم زدم روی سینه اش و گفتم : میدونی اون “نفسم” به سامان یا بهار چقدر منو داغون کرد ؟
با لذت بهم نگاه کرد . موهامو که از زیر روسریم زده بود بیرون به بازی گرفت و گفت : وقتی حرصی میشی جذاب میشی، وقتی عصبی میشی خواستنی میشی، وقتی میخندی دیوونه کننده میشی، وقتی خجالت میکشی معصوم میشی . تو همه چیز منی … همه ی وجودم تویی مهربانم .
دستش رو توی دستم گرفتم و نوازشش کردم . بلاخره راه باز شد و ما بقیه راه رو با خنده رفتیم .
بعد از کلی کوچه پس کوچه رفتن بلاخره رسیدیم به یه ویلای نسبتا بزرگ .
در رو برامون باز کردن و ما رفتیم تو .
پرهام ماشین رو کنار سه تا ماشین دیگه پارک کرد . پیاده شدم و چمدون و فلاکسم رو برداشتم که پرهام چمدونم رو ازم گرفت و اخم شیرینی کرد . لبخند نشست روی لبم و با کیف و فلاکس رفتم .
کسری پاچه های شلوارش رو زده بود و یه گوشه داشت قابلمه میشست . با دیدن قیافه اش زدم زیر خنده و گفتم : قابلمه برای چی میشوری ؟
خودش هم خندید و گفت : کثیف بود دیگه، قابلمه برای چی میشورن ؟
صدای مهتاب از تراس بزرگی اومد . برگشتم و دیدم دست به حصار های کوتاه تراس زده و برامون دست راستش رو عین پرچم تو هوا تکون میده .
پله های پهن و بلند رو اومدم بالا . کیف رو گذاشتم روی طبقه ی اول که یه گوشه اش سماور بود و یه سینی پر از فنجون . کفش هامو در آوردم و نمیدونم کجا ولش کردم . دو طبقه بود و طبقه ی اول آشپزخونه و هال و پذیرایی با انباری بود و طبقه ی بالا با چهار پنج تا، فقط اتاق خواب بود و یه تراس راهرو مانند که بقیه اونجا نشسته بودن . توی آشپزخونه پریا و نهاد مشغول چیدن وسایل تو یخچال بودن . بهشون سلام کردم و دکمه های مانتوم رو باز کردم . پرهام هم اومد … چمدونم رو گرفتم و باهم رفتیم بالا .
از چیزی که دیدم ترکیدم از خنده …
فرهود یه دستمال به سرش بسته بود و جارو میکشید، زیر لب غُر غُر میکرد و همه رو به فحش میکشید . اما چیزی که توجه ام رو جلب کرد این بود یه روسری هم بسته بود به کمرش . عین رقصنده های عربی .
روی زمین نشستم و قهقه زدم . پرهام هم همراهیم کرد که فرهود غرید : کــــــــــوفت، چی خنده داره ؟
پرهام اشکشو پاک کرد و بلند گفت : این بلا رو کی سر پسر عموی ما آورده ؟
فرشته از یه در که به تراس باز میشد اومد تو و گفت : تا یادبگیره حدود صدتومن جریمه نشه .
پرهام خندید و گفت : فرهود بپا بچه دار نشی !!
من و فرشته زدیم زیر خنده و فرهود با جارو افتاد دنبال پرهام . یاد این مادرا که دنبال بچه ی کوچیکشون می افتادن، افتادم .
بلاخره دست از سر هم برداشتن . یه اتاق که رنگش بنفش بود رو باز کردم و چمدونم رو یه گوشه گذاشتم . یه کمد بود و یه تخت دو نفره .
اتاق به صورت دایره ای بود ولی جالب بود . پنجره ی کوچیکی رو باز کردم که باد تمام لباس هامو به وزش در آورد .
صدای پرهام اومد :
– ببندش … سرده یه وقتی سرما میخوری .
برگشتم و با دیدن چمدونش کنار چمدونم لبخند زدم و با ذوق گفتم : تو پیشمی ؟
برگشت و با لبخند جذابش گفت : دیگه نمیتونم ازت دور باشم . تو هر جا بری زن خودمی !!
خندیدم و گفتم : خودخواه بدبخت .
اومد سمتم و دستشو دور کمرم حلقه کرد و منو به سینه اش فشرد . سرمو گذاشتم روی سینه اش و گفتم : هیچوقت این تکیه گاه رو ازم نگیر.
موهام رو بوسید و گفت : هیچوقت ازم دور نشو .
دستم ناخداگاه رفت سمت مانتوم و دکمه های باز شده اش . زیرش یه تاپ دکلته پوشیده بودم .
مانتوم رو کشید یکم پایین و شونه هام رو بوسید . از تماس لب های داغش با پوستم، من هم داغ شدم . سرش رو توی گودی گردنم فرو برد و یه نفس عمیق کشید . سرمو بیشتر داخل سینش فرو بردم و نفس های بریده بریده کشیدم . موهامو بوسید و با سر انگشتاش پایین موهام رو به بازی گرفت . منو از خودش جدا کرد، دستشو گذاشت زیر چونمو و چونمو آورد بالا . به چشماش نگاه کردم . یه برق شادی و عشق توش بود .
با تمام وجودم گفتم : دوستت دارم پرهامم .
یه بوسه ی کوچیک به لبم زد و گفت : عاشقتم .
بعد از چند دقیقه بلاخره از هم جدا شدیم و با آرامش وسایلمون رو جا به جا کردیم که یک دفعه صدای فرهود اومد : هوی ضعیفه …. چه غلطی میکنی ؟
صدای فرشته هم اومد : حیف که عصبانیت بلد نیستم .
– دوستت که خیلی هم خوب بلده .
از اتاق اومدم بیرون و چهار تا دکمه ی بالای مانتوم رو بستم . به فرهود که با جارو و دستمال و دهن باز شده به من نگاه میکرد، نگاه کردم . گفتم :
– کاری داشتی ؟
آب دهنش رو صدا دار قورت داد و گفت : کی من ؟ من غلط بکنم با شما کاری داشته باشم، اولیا حضرتا خواهشا منو عفو کنین .
بهش چشم غره های معروفم رو رفتم که دیدم با کمر خم شده داره راه میره . فرشته قبل از اینکه چیزی بگم گفت : بعدا برات ماساژ میدم کمرت رو .
نشست رو صندلی و عین پیرزن ها غر زد :
– آخ آخ، این کمر از درد جارو که خم نشده، از درد زمانه خم شده . آه فرزندم ….
تا اومد حرف بزنه یه لنگه کفش خورد تو صورتش . فرشته ریسه رفت از خنده و من برگشتم و به مارلین نگاه کردم .
مارلین زبونش رو آورد بیرون و گفت :
– آدم نمیشی نه ؟
فرهود هم دمپایی رو سمتش پرت کرد که مارلین جا خالی داد و خورد به دیوار . همه امون خندیدیم .
دستی منو کشید داخل و در اتاق رو بست . منو چسبوند به دیوار . خنده ی کوتاهی کردم . اتاق ما آخر راهرو بود و صدا ازش بلند نمیشد .
لبمو دوباره بوسید و گفت : میخوای لباسات رو عوض کنی ؟
سرمو به نشونه ی مثبت تکون دادم . دکمه های مانتوم رو دوباره باز کرد و مانتوم رو در آورد .
شالم رو انداخت یه گوشه … خودم کفش هامو در آوردم . دوباره لباش رو گذاشت روی لبام و من دستمو بردم توی موهاش . کمرم رو چنگ زد و محکم تر لبام رو بوسید جوری که حس کردم الان کبود میشه . بدون هیچ نفس گیری ای ادامه میدادیم تا اینکه بلاخره لبامون از هم فاصله گرفتن .
اون لباس هاشو با یه شلوار گرم کن و بلوز سرمه ای عوض کرده بود . به چشمام نگاه کرد و گفت : میرم بیرون و تو لباست رو عوض کن .
رفت بیرون و من یه بلوز آستین خفاشیِ یقه هفتِ آبی کاربنی با شلوار جین سرمه ای رنگم رو پوشیدم و صندل های تختم رو پام کردم . موهامو که صاف کرده بودم روی شونه ام ریختم و یه تِل آبی رنگ هم زدم .
یه دوش عطر خنک هم گرفتم و زدم بیرون . صدا از توی تراس می اومد . رفتم بیرون و دیدم همه نشستن و دارن ورق بازی میکنن . البته به جز نهاد و پریا و پرهام .
نشستم وسط نهاد و پرهام .
فرهود یک دفعه زد رو دست کسری و گفت : آخه خره وقتی بهت میگم شاهش دست منه برای چی می بُری ؟
کسری خندید و گفت : خب بابا اشتباه کردم .
مهتاب چشمکی به فرشته زد و یه کارت رو کرد که فرهود رفت اون دنیا و برگشت .
فرشته یه هورای بلند گفت و رو به کسری گفت : دو به هیچ … رد کن بده بیاد!
کسری دست تو جیبش کرد و یه تراول پنجاه تومنی گذاشت کف دست فرشته و مهتاب .
فرهود به حالت نمایشی زد زیر گریه : خدا ازت نگذره یار، ازت نمیگذرم یار !!
فرشته زد پس کله ی فرهود که فرهود گفت : میخوام امشب همه رو مهمون کنم . ولی چون دیگه پول ندارم، پس همون املت رو بخورید .
همه امون داد زدیم مسخره که صدای بوق ماشین اومد . از پشت چرخیدیم و سامان رو دیدم که به ماشین تکیه زده بود و به ما دست تکون داد . فرهود پاشد و تعظیم کوتاهی کرد و گفت : به به جناب مهندس … چه عجب گورت رو اینجا گم کردی ؟!
سامان داد زد : بیشین بینیم باو !! با زنم اومد دلت رو آب کنم .
نارین هم با نازی پیاده شد . از دیدن نازی تو اون لباس دلم براش ضعف رفت . داد زدم : بیا تو سامان … سلام نارین جون چطوری عزیز دلم ؟
نارین از ماشین پیاده شد و با نازی اومد سمت خونه . رفتم پایین دم پله های کوچیکی که وارد خونه میشدی . نارین داشت یه لیوان آب میخورد . نازی تاتی تاتی کنان اومد سمت من و خودش رو انداخت تو بغلم . بغلش گرفتم و گفتم : منو یادته نازی ؟
نارین خندید و گفت : به جای اینکه اسم منو بگه میگه مهربان .
چند باری نارین نازی رو میزاشت پیش من . عاشق این دختر بودم !
پرهام دم گوشم زمزمه کرد :
– به موقع اش یه دختر کوچولو شبیه همین میاریم .
معترضانه گفتم :
– پـــرهام !
خندید و گفت :
– جان پرهام ؟
– آدم باش .
همون موقع نازی با صدای نازک بچگونه گفت : مهری .
پرهام و من بهم با عشق نگاه کردیم و خندیدیم .
نارین گفت : دیوونه ام کرد با این مهری گفتن هاش .
سامان هم اومد و با من و پرهام دست داد . من رو به نارین کردم و گفتم : دخترت رو با اجازه من قرض میگیرم .
نارین سرش رو تکون داد . نمیدونم چرا ولی حس میکنم نسبت به نازی هیچ حسی نداره !
نازی حالا که بزرگ شده بود فقط چشمای خاکستری نارین رو داشت و گرنه بیشتر صورتش شبیه سامان بود .
مهتاب یه شنل انداخت روش و گفت : من برم پایین رو آماده کنم بشینیم .
سرمو تکون دادم و نازی رو بردم تو اتاقم . وقتی داشتم در اتاق رو باز میکردم صدای جیغ خفیف فرهود اومد : باورم نمیشه به همین سرعت عمل کرده باشین !
برگشتم و با تعجب گفتم : چی ؟
-باورش سخته اما این … این بچه الان مال تو و پرهامه دیگه نه ؟ ببین چقدر سرعت عمل سریع شده . دو دقیقه تو اتاق تنها بودید نتیجه شد این !
و با دست به نازی اشاره کرد . متوجه منظورش شدم و گفتم : از جلو چشمام …
بقیه حرفم رو اون ادامه داد : خفه شو .
-آره … چی ؟
خندید و رفت . با خنده رو به نازی گفتم : سر کارمون گذاشت .. دیدی خوشگلم ؟
نازی با یکم تاخیر سرش رو تکون داد . موهای مشکیش رو از روی پیشونیش کنار زدم و وارد اتاقم شدیم . گذاشتم روی تخت و گفتم : آخ دلم برات تنگ شده بود گوگولی من .
داشتم بوس مالیش میکردم که در باز شد . از بوی عطرش فهمیدم پرهامه .
به نازی نگاه میکردم اما مخاطب صدام پرهام بود : بیا تو عزیزم .
پرهام نشست روی تخت پشت به نازی . منم کنار تخت داشتم با نازی بازی میکردم .
از پرهام پرسیدم : نارین نیومد دنبالش ؟
پرهام آه حسرت باری کشید و گفت : نمیدونی نه ؟
-چیو ؟
– نازی بچه ی سامان و نارین نیست . نارین و سامان فقط یک سال و چند ماهه ازدواج کردن .
به نازی نگاه کردم که با دقت به حرف های پرهام گوش میداد . با تعجب گفتم : پس مال کیه ؟
-خواهر خدا بیامرز سامان . خواهر سامان یعنی سارینا درست کپی نازی بود . وقتی نازی رو بدنیا میاره از شدت خونریزی میمیره و سامان قول داده بوده که نازی رو بزرگ کنه . چند ماه بعد با نارین ازدواج میکنه و نارین بهش میگه من نمیتونم بچه دار بشم و سامان میگه بیا نازی رو عین دخترت بزرگ کن اما نارین جا زده . میگه نمیتونم کسی رو بزرگ کنم که از وجود من نیست . هر چند شباهت جالبی هم به نارین داره ولی جا زده .
به قیافه ی مظلوم نازی نگاه کردم … آخه چرا از الان باید طعم بی مادری بچشی قربونت برم ؟
توی چشمام اشک جمع شد و شروع به باریدن کرد . پرهام با دیدن من و اشکام هل کرد و اومد سمتم . منو بلند کرد و گرفت توی بغلش . موهامو بوسید و گفت : عزیز دلم … هیس . گریه نکن … گریه نکن .
بی صدا گریه میکردم و گریه هام پیرهن پرهام رو خیس میکرد . یه مشت روی سینه اش زدم و گفتم : نازی تحمل این همه سختی رو نداره .
مشتامو توی دستاش گرفت و لبشو بهشون نزدیک کرد، آروم ولی طولانی بهشون بوسه ای زد . این کار باعث شد آروم بشم . همون موقع صدای گریه ی نازی در اومد . از بغل پرهام اومدم بیرون و نازی رو توی آغوش کشیدم . پرهام با خنده گفت : آی آی آی … پس منم میزنم زیر گریه تا بغلم کنی .
خندیدم و گفتم : خودخواه .
بعد رو به نازی گفتم : این عمو پرهامت چقدر خودخواه و حسوده، نه ؟
بازم با تاخیر سرش رو به نشونه ی آره تکون داد . همون موقع صدای داد کسری اومد : هوووی عروس و دوماد تازه کار، دست از هم بکشید که داریم هندونه قاچ میکنیم . دیر برسید نمیدیمااا .
بعدش صدا فرهود اومد : بسه دیگه تولید مثل .
پرهام سعی کرد جلوی خنده اش رو بگیره . منم با حرص بلند گفتم : نچایی کچل ؟
صدا خنده ی همه بلند شد .
با پرهام اومدیم پایین . فرهود تا منو دید زیر لب گفت : یا امام زاده بیژن .
نازی رو دادم دست سامان و گفتم : نترس … فعلا کاریت ندارم .
اون روز هم با خنده گذشت . شب لباس هامو با یه بلوز آستین بلند که طرح روش یه خرس بود، بیژامه عوض کردم و خزیدم زیر تخت .
پرهام هم یه رکابی و شلوار راحتی پوشید و اومد پیش من .
دستشو گذاشت زیر سرم و من دستامو روی سینه اش و پشت کمرش گذاشتم .
-پرهام … کی دوباره نامزد کنیم ؟
بهم نگاهی کرد و گفت : بازم نامزد کنیم ؟
-نامزد دوران شیرینیه نه ؟
شونه هاش رو داد بالا و گفت : با تو آره اما بی تو نه . تو به حرف مردم اعتقاد داری ؟
یکم فکر کردم . موهامو بوسید ولی من هنوز توی فکر بودم . پیشونیم رو بوسید که گفتم : حرف غریبه ها مهم نیست اما بعضی از حرف های آشنا هات دنیات رو بهم میریزه .
سرش رو تکون داد و چونشو گذاشت روی سرم . با لحن اغوا کننده ای گفتم : پرهامم ؟
نفس عمیقی کشید و آروم گفت : جانم ؟
انگشتامو روی سینه اش به حرکت در آوردم و گفتم : پس حداقل بیا محرم بشیم . چطوره ؟
با لحن ذوق زده ای گفت : عالیه خانومم . فقط باید صبر کنیم بریم تهران .
لبخندی زدم و یه سوال ازش پرسیدم : نمیخوای افسون رو پیدا کنی ؟
-چرا … من از روی تماس های تو و نهاد خیلی تلاش کردم اما همش ردش رو گم میکنم . ولی یه نقشه ای کشیدم .
سریع با نگرانی گفتم : خطرناک نباشه پرهام ؟!
به صورت رنگ پریده ام لبخندی پاشید و گفت : هر خطری باشه برای تو به جون میخرم . یه روزی میگفتی از من بازی کردی حالا بهم میگی خطری نباشه . من تشنه ی ابراز احساساتت هستم .
خندیدم و یه مشت کوچیک تو پهلوش زدم . صبح که پاشدم چرخیدم تو جام و با دیدن پرهام که به آرومی خوابیده بود لبخند کوچیکی زدم . ولی همون موقع از اتاق بغلی صدای گریه اومد .
سریع شنلم رو پوشیدم و با همون لباس های خوابم از اتاق زدم بیرون . صدا از اتاق سامان میومد . فکر کنم صدای نازیه .
در رو که باز کردم دیدم نازی نشسته سر جاش و گریه میکنه . تا منو دید دستاش رو آورد بالا و انگشتاش رو باز و بسته کرد .
رفتم سمتش و بغلش کردم . سرش رو گذاشت روی شونه ام . به قیافه ی غرق خواب سامان و نارین نگاه کردم .
به نارین خیره شدم و تو دلم گفتم : اگه سامان رو دوست داری پس بچه ی خواهرش رو هم دوست داشته باش .
سامان یه تکونی خورد که سریع زدم بیرون .
نازی انگاری خوابش گرفته بود، . سرش رو جا به جا کرد … رفتم تو اتاق و خوابوندمش روی تخت .
داشت با اون چشمای خاکستری بهم نگاه میکرد . اینقدر خوردنی بود که حد نداشت .
یک لحظه هم که شده دلم برای سارینا سوخت … رفت و این کوچولو رو ندید .
وقتی پرهام ماموریت بود بعضی وقتا نازی پیش من بود . یادمه یه بار فرهود یه لباس پسرونه تنش کرده بود . با اون موهای مشکی و چشمای خاکستری سرد و بی روح واقعا شبیه پسرا بود . یک لحظه اصلا اسم نازی رو از یادم بردم .
چشمکی بهش زدم و گفتم : بدو برو عمو پرهامو بیدار کن یکم حسودی کنه بخندیم .
همینجور داشت نگام میکرد که لباس هامو با یه پیرهن آستین بلند که زیر سینه هام تنگ میشد و از اونجا به بعد آزاد بود پوشیدم و یه شلوار آبی همرنگ لباسم هم پوشیدم .
نازی چهار دست و پا رفت سمت پرهام و تلپی افتاد رو شکمش . پرهام چشماشو آروم باز کرد . با دیدن نازی که سرش رو کج گذاشته بود روی سینه اش سنگکوب کرد . ولی با دیدن من یه لبخند زد و گفت : سکته دادی منو خانومم !
و بعد رو به نازی کرد و گفت : به به نازی خانوم خوبی خوشگل خانوم ؟
نشستم روی تخت و شروع به بازی با موهای پرهام کردم . بهش لبخندی زدم و گفتم : یعنی میشه یه روز تو دخترمون رو بغل کنی و بوسش کنی و من با یه شکم گنده بگم پسرمون هم داره میاد ؟ بعد تو منو ناز کنی و بگی بهم خانوم خوشگل خودم .
صورتم رو نوازش کرد و با نوک انگشتش زد به نوک دماغم .
سرمو انداختم پایین …
– ببین منو مهربان …
نگاهش نکردم … توی اون روزی بودم که بلاخره مال هم بشیم .
چونمو گرفت توی دستش و به من نگاه کرد . موهامو که روی چشمام ریخته بود رو زد کنار و بهم چشمکی زد و گفت : آره … اون روز خیلی زود میاد . خیلی خیلی زود .
همون موقع نازی بلند بلند خندید و پرهام ادامه داد : بیا اسم بچمون رو انتخاب کنیم .
به اینم فکر کرده بودم . وقتی تو خونه ی شادمهر بودم به اسم بچه ی من و پرهام فکر میکردم .
منتظر بهم نگاه کرد که گفتم : پارمین . ترکیبی از اسم من و توهه . پار مال پرهام و مین مال مهربان . چطوره ؟
نشست روی تخت و نازی رو گذاشت رو به رومون . چشمهاش بین لب هامو چشمام در نوسان بود که این دفعه من پیش قدم شدم و لباش رو آروم بوسیدم .
وقتی لبامون از هم جدا شد نالیدم : ترکم نکن پرهام … بزار باهم باشیم . هیچوقت ترکم نکن .
اشک توی چشمام جمع شد اما به خودم قول داده بودم برگردم به اون مهربانی که پرهام میخواست . اونی که خشمش از خشم ببر هم خطرناک تر بود .
مهربان یا همون مهری وحشت کوچه ی خودمون در کنار پرهام قوی میشه .
سرش رو چسبوند به پیشونیم و گفت : تا وقتی پیش منی نه چشمات اشکی میشه نه چونت میلرزه . اگه من … من … یه وقت گریه ات رو ببینم هیچ بشری رو زنده نمیزارم .
یه نفش عمیق کشیدم که نازی بین ما نشست .
پرهام و من زدیم زیر خنده و پرهام گفت : حالا من حسودم یا تو ؟
نازی یکم با تاخیر گفت : تو .
از این لحن شیرینش غرق خنده و شادی شدم .
ساعت هفت رفتیم پایین .
یک دفعه چشمم به نهاد خورد که روی مبل خوابش برده بود .
نازی رو دادم دست پرهام و رفتم سمت نهاد .
تکونش دادم و گفتم : نهاد، داداش … بیدا نمیشی ؟
نالید : برو پریا .
– پریا کیه دیگه … منم مهربان … هووووی کچل ؟
صدای فرهود اومد : من کچل بودم که …
برگشتم و گفتم : دیدم دوتا شوید روی صورت بود گفتم دیگه از زندگی نا امیدت نکنم .
دستی کشید تو موهاش و یه جور عجیب غریبی بهم نگاه کرد .
رفتم دم گوش نهاد و داد زدم : هووووووی .
یک دفعه از سر جاش عین جنگ زده ها پاشد و به من نگاه کرد .
فرهود پقی زد زیر خنده . نهاد یه چشم غره به من رفت و گفت : بلد نیستی عین آدم بیدار کنی ؟
– چرا بلدم اما تو آدم نیستی گفتم به روش خودت عمل کنم .
فرهود که مرده بود از خنده .
نهاد چپ چپی رفت . پرهام هم جلوی خنده اش رو میگرفت . نهاد بهش توپید : با این خواهر خُل من چیکار کردی هان ؟
پرهام نازی رو تو بغلش جا به جا کرد که فرهود گفت : اثرات عشقه .
به فرهود چپ چپ بدی رفتم که وا رفت و گفت : چ … چیزه … یعنی عشق … بعد از ازدواج … چی …. نه آهان … عشق قبل از ازدواجه و …. دیگه … بچه …. خانواده … در کل شادی و خوشی .
پرهام زد پس کله اش که گفت : آخ دستت درد نکنه این سوزن زیادی گیر میکنه … عرضم به حضورتون که …
تا اومد بچرخه سمت نهاد دید نهاد نیست .
با تعجب پرسید : کجا رفت ؟
نازی رو از بغل پرهام گرفتم و بهش جواب دادم :
– النهاد الفرار .
صدای خنده اومد . برگشتم دیدم مارلین و پریا دارن بالای پله ها میخندن .
خودم هم زدم زیر خنده .
بعد از چند ثانیه پرهام هم خندید ولی فرهود با حرص گفت :
– کــــــوفت .
صبح که صبحونه خوردیم و تموم شد بچه ها گفتن میرن جنگل . من و پرهام با سامان اینا موندیم خونه و گفتیم حوصله نداریم .
هوا سرد بود .
با نارین طبقه ی بالا نشسته بودیم و نارین داشت پوشک نازی رو عوض میکرد .
– ناری …. هنوز پوشکیه ؟
به نارین میگفتم ناری اونم به من میگفت مهری .
پوفی کرد و گفت : میترسم . سامان میگه خونه نجس میشه همش هم نمیشه دستمال کشید که .
به قیافه ی نازی نگاه کردم و گفتم : آخه این طفل معصوم گناه داره . یه بار بازش بزار و بهش یاد بده بگه بهت مامانی دستشویی دارم .
یه جوری نگام کرد و گفت : میدونم میدونی . من حتی نمیتونم بهش نزدیک بشم .
یکم عصبی پرسیدم : خب چرا ؟ چرا نمیتونی ؟
– میترسم پس فردا که بزرگ شد وهمه چیز رو فهمید دیگه نخواد منو ببینه . من میتونم قبول کنم نازی دخترم باشه . اما شاید اون نتونه قبول کنه . من آدم بدی نیستم مهربان … فقط همیشه آرزو داشتم یه مادر خوب باشم برای بچه هام … دوست دارم نازی بهم بگه مامان … الان هم میگه . الان دوستم داره ولی بعدا مشخص نیست .
دستشو محکم گرفتم و گفتم : اگه الان در قبال نازی مادری کنی … پاداشش رو از خدا میگیری . امیدت به اون باشه، همه الان تو رو به چشم مادر میبینن پس سعی کن هم سامان رو خوشحال کنی هم در حق نازی خوبی کنی . مطمئن باش تمام امید سارینا به توئه .
سرش رو تکون داد و دستمو محکم فشار داد .
نازی یکدفعه گفت : مامان .
و بعد به نارین چشم دوخت . میتونستم هجوم تمام آب های بدن نارین به چشم هاش رو ببینم .
با اینکه از گوشت و خونش نبود اما میدونستم مادر ایده آلی میشه .
اون روز و روز های بعدش هم گذشت . آفتاب و عمه خانوم هم اومدن اما بقیه بازم گفتن بعدا میایم و از این حرفا .
وقتی عمه خانوم اومد من و پرهام دیگه پیش هم نخوابیدیم .
خودم هم میدونستم که دیگه جایز نیست پیش یه مرد غریبه بخوابم … البته پرهام آشناترین غریبه ی من بود .
به گردنبندی که برام از بازار خریده بود نگاه کردم . پشتش گفته بود اسم خودش رو بزنن . یدونه هم من براش گرفتم که حرف M داشت .
از اون روزی که اسم پارمین رو بهش گفتم دست بردار نیست و هر چیز بچگونه ای می بینه، میخره و میگه اینا برای پارمین .
اون روز بچه ها داشتن بار رو میبستن که برن بابلسر دریا .
ولی پرهام به من قول داد بریم یه جای بهتر پس دریا رو رد کردم .
صبح زود مهتاب اومد گفت که عمه خانوم با من و پرهام کار داره .
با تعجب به پرهام نگاه کردم که خونسرد داشت میرفت بالا . باز چی شده ؟!
رفتم بالا … صدای استکان و چای از تو تراس می اومد .
رفتم تو تراس که دیدم عمه خانوم نشسته رو یه صندلی، به ما اشاره کرد که رو به روش، روی دوتا صندلی بشینیم .
نشستیم که پرهام گفت : عمه خانوم … چیزی شده ؟
عمه خانوم مثل همیشه با قدرت گفت : میخوام براتون صیغه محرمیت بخونم … پدرم عاقد بود و بهم یاد داد .
یکم مِن مِن کردم و گفتم : آخه …
برگشت سمتم و گفت : مشکل از تو نیست مهربان … مادرت فوت کرد و تو، توی اون سنی که نیاز به آداب مادرت داشتی تنها شدی، با خدای خودت قهر کردی و پسرونه بار اومدی . میدونم سخته اما باید گفت . ولی تو پرهام …
چرخید سمت پرهام و گفت :
– تقصیر تو هم نیست . مادرت یه مسیحی بود و پدرت هم به نماز و روزه اعتقادی نداشت . درست عین پریوش . اما بقیه نه … هم نماز میخوندن هم قرآن خوندن ها به جا بود . بعد از مرگ مادر پدرت فقط یه چیزی رو دیدم . انتقام ! و رفتی و پلیس شدی اما سخت بود . اینکه بقیه رو ببینی که نماز میخونن و تو تا حالا یدونه اش رو هم نخوندی . اینکه اونا ماهواره تو خونه اشون ندارن اما تو بیست و چهار ساعته پا فیلم های ماهواره ای . چیکارش میشه کرد پرهام ؟ تو اینجوری بار اومدی اما من شاهدم که پات کج هم نرفته . مشروب هم نخوردی !! ولی سیگار کشیدن های قایمکیت رو دیدم .
پرهام ریز خندید .
عمه خانوم گفت : شما تو دوران نامزدیتون هم محرم نبودید … اما یکم با خجالت هم کنار هم میموندید … البته برای نقش بازی کردن . اما الان همه چیز معلومه .
پرهام پرسید : خب کی میخونید ؟
با آرنجم زدم تو پهلوش که ریز خندید .
سرمو از خجالت انداختم پایین … نمیدونم … شاید برای اینکه با پرهام محرم میشم خجالت میکشم … شاید هم از حقایق تلخ گذشته .
عمه خانوم صیغه رو بینمون جاری کرد .
تموم که شد یه عده آدم دست زدن که من از ترس پریدم تو بغل پرهام .
پرهام بلند خندید و گفت : قربون دستتون … الان زنمو میبرم قشنگ تو اتاقم .
یه نیشگون از بازوش گرفتم که منو انداخت رو زمین . درد تو تمام بدنم پیچید . فرهود زد زیر خنده و گفت : آخ دلم خنک شد .
فرشته دست منو گرفت و بلند کرد .
عمه خانوم آروم رفت پایین، کسری گفت : خب دیگه … ارازل اوباش سریع حاضر شید بریم بابلسر .
همه رفتن و من موندم و پرهام . از رو حرص کف پام رو کوبیدم رو پاش که زبونش رو از درد گاز گرفت .
اخم کردم و داشتم میرفتم که با ناله گفت : مهربان …
وقتی میگفت مهربان قلبم دیوونه وار شروع به تپیدن میکرد و بدنم داغ میشد . توی مهربانمش مونده بودم که یک دفعه رو هوا بلند شدم .
جیغ خفیفی زدم که گفت : دیگه زن خودمی .
با خنده گفتم : برو بابا … یه صیغه محرمیت بینمون خونده شده … همین !!
– این یعنی همه چی .
– دیوونه .
منو برد تو اتاقی که چند روز پیش بودیم .
منو انداخت رو تخت .. چشماش برق میزد . بلند شدم از رو تخت و گفتم : چیکار میخوای بکنی ؟
ترسیده بودم و این ترس باعث شده بود قلبم تند بزنه .
صدای بچه ها خوابید و فهمیدم رفتن بیرون .
پرهام بلوزش رو در آورد .
یاد بابا افتادم … روزی که داشت شلوارش رو در می آورد .
به دیوار تکیه دادم و سُر خوردم پایین . از ترس داشتم سکته میکردم … پرهام رو نمیدیدم … بابا بود که جلوی چشمام نقش گرفت … با نفس های خشمگین و چشم های از حدقه زده بیرون .
بی اختیار جیغی زدم و گفتم : نه … نه خواهش میکنم … به من دست نزن .
یکدفعه یکی بلندم کرد که با هق هق گفتم : نه … نه … خواهش میکنم …. تو رو جون هر کی دوست داری ولم کن .
منو محکم گرفت تو بغلش … از بوی عطرش، از خاطراتم اومدم بیرون . سرمو تو سینه ی لختش قایم کردم و بلند زدم زیر گریه … چیزی نگفت و گذاشت من آروم بشم .
چقدر این کارش برام قابل احترام بود … چقدر .
خودم گفتم …. از همه چیز اون روز گفتم . از ترس این روز هام گفتم … از این گفتم که نمیتونم دیگه مثل قبل قوی باشم … دیگه نمیتونم اونقدر با اقتدار باشم …
منو خوابوند بود کنارش و من بی توجه به اون از همه چیز میگفتم .
تا اینکه لبش رو یک دفعه گذاشت رو لب هام … گرمی لب هاش عین برق بود که منو گرفت .
آروم با شرایط کنار اومدم و لب هاش رو بوسیدم . اونقدر طولانی بود که نفسمون بند اومده بود .
لب هاش رو آروم جدا کرد و با نفس نفس زدن گفت : یه سوالی بپرسم ؟
– آره …
سرمو توی سینه اش قایم کردم که پرسید : رابطه ات با شادمهر چجوری بود ؟ تا کجا بود ؟
میدونستم چقدر براش سخته پرسیدن این سوال .
جواب دادم :
– خب ما محرم بودیم اما … نه … چیزی جز بوسه های کوتاه بینمون نبود … تازه همیشه فکر میکردم تویی اما همین که میمود بیشتر ادامه بده می پیچوندمش .
خنده ی کوتاه و نفسی از سر آسودگی کشید و گفت : میدونستم تو پیشم میمونی … تو ملوسک خودمی … جوجوی مو کلاغی .
زدم به بازوش و گفتم : قبلنا که جوجوی مو پر کلاغی بودم حالا مو کلاغی شدم ؟
– آخه بزرگ شدی … خجالت میکشی … تازه امروز بزرگ شدی .
– از کجا فهمیدی ؟
– از اون یکذره خجالت … از این به بعد برای همه خجالت بکش اما برای من ناز کن تا من نازت رو بکشم .
موهامو نوازش کرد و گفت : برو لباسات رو عوض کن، میخوام ببرمت یه جای خوب و عالی .
فوضولیم گل کرد .
– کجا ؟
– برو … برو اینقدر سوال نپرس …
تا اومدم برم دستمو محکم کشید که افتادم تو بغلش … یه گاز از گردنم گرفت و گفت :
– تو حسرت یه گاز مونده بودم .
جای گاز آرومش رو مالش دادم که گفتم : اَه گندت بزن . تمام گردنم خیس شد … چندش .
خنده ی کوتاهی کرد و گفت : الان دارم ملاحضه ات رو میکنم … بعداً خبری از این ملاحضه ها نیست … مخصوصا شب عروسی .
متکا رو برداشتم و کوبوندمش رو صورتش .
بدجور حرصم داده بود … بچه پرو . آخه سرگرد هم اینقدر پرو ؟؟!
اینگاری که فکرم رو خونده باشه گفت : من پرو نیستم … من یه سرگرد پرو هم نیستم …
با تعجب بهش نگاه کردم که گفت : زیر لبت هیچوقت جلو من چیزی نگو … حتی بی صدا هم باشه میشنوم .
– چطوری اونوقت ؟
– دیگه دیگه .
با لبخند جذاب همیشگیش نگام کرد … تو دلم گفتم : تو هم این لبخند و این نگاه رو همیشه برای من نگه دار .
بلند گفت : باشه .
دیگه از حرص داشتم میترکیدم … سریع از اتاق رفتم بیرون . یکم به در اتاق تکیه دادم … باز بوی عطرش رو حس کردم … چقدر این عطر شیرین رو دوست داشتم … شیرین و ملایم .
رفتم تو اتاقی که با آفتاب میخوابیدیم . شبا بچه هاش که تینا و تارا بودن سر و صدا میکردن و خوابو به آدم حروم میکردن .
یه مانتوی شکلاتی پوشیدم و شلوار لوله تفنگی کرم رنگ . شال قهوه ای هم انداختم روی سرم و گوشواره های میخیم که شکل شوکولات بود رو به گوشم زدم .
یه ریمل به چشمام زدم و با رژ لب قهوه ای .
کفش های پاشنه بلند کرمم هم پوشیدم .
توی آینه قدی به خودم نگاه کردم و یه چشمک برای خودم زدم .
رفتم بیرون که دیدم پرهام از اتاق رو به رویی اومد بیرون . بهم زل زدیم . یه شلوار کتان قهوه ای و پیرهن کرم رنگ پوشیده بود . بوی عطر تلخش پیچید تو وجودم . موهاشو با ژل زده بود بالا و به من نگاه میکرد .
با شیطنت گفت : ببینم از کجا فهمیدی تریپ قهوه ای میزنم ؟
تازه فهمیدم هم رنگ هم تیپ زدیم .
خجالت زده سرمو انداختم پایین . اومد رو به روم وایساده بود . با کفش پاشنه بلند هم به قدش نمی رسیدم .
چونمو توی دستش گرفت و سرمو آورد سمت سر خودش . نگاهش تو چشمام خیره موند .
بهش نگاه کردم . چشماش یه برق عجیب داشت، برقی که …
چونمو آزاد کردم و گفتم : بریم .
لبخند آرومی زد و گفت : بریم .
دستشو گرفتم و باهم رفتیم سوار ماشینش شدیم .
توی راه دستمو گرفت و گذاشت رو دنده . دست خودشم گذاشت رو دستم . با اینکه سرم پایین بود اما لبخندی زدم .
به راه نگاه میکردم که سربالایی بود و کنار جاده کلی دار و درخت بود .
آروم پرسیدم : کجا میریم ؟
خنده ی جذابی بهم زد و گفت : خودت میبینی .
بعد از یک ساعت تو راه بودن ماشین رو پارک کرد و من به کافی شاپ فوق العاده ای که میون کلی دار و درخت بود نگاه کردم . محو جا و مکان شدم . پرهام دستشو توی دستم قفل کرد و گفت : خوشت اومد ؟
با دهن باز گفتم : فوق العاده است .
پریدم بغلش، پاهام از زمین یکم جدا شد و پرهام منو توی هوا چرخوند . خیلی خلوت و دلنشین بود . رفتیم داخل که موجی از گرما به صورتمون خورد . یه گوشه یه دختر و یه پسر داشتن ساز کوک میکردن که بزنن و بخونن .
پرهام به گارسون گفت : ایزد پناه هستم . جا رزرو کرده بودم .
گارسون ما رو به یه میز که روش کلی گل بود برد .
پرهام برای صندلی کشید بیرون و من نشستم روش . رفت نشست رو صندلیش و گفت : خب … !
یه نگاه به اطراف کردم و گفتم : من باید بگم خب … راستی چرا اینجا اینقدر خلوته ؟
– چون تو کوهه !
با تعجب بهش نگاه کردم که گفت : تو دل کوهه این کافه . زیاد وسط هفته نمیاین . امروز هم مایم و چند نفر دیگه .
یه گوشه یه میز پُر از دختر های هم سن و سال و شاید کمتر از من بودن و یه میز هم خانوادگی بود . پرهام یه بشکن زد و نور ها خاموش شدن . با تعجب به صدایی که میومد گوش میدادم . دختر و پسر شروع به نواختن کردن …

دختره که صدای نازکی داشت شروع به خوندن کرد و باند گروه شروع به زدن کردن .

بالای کوه تو ولنجک
یه خونه ی عجیبی میشناسم
بوی شب با نور شمع
فقط اونو میخوام توی جمع
میکشه سیگار رولی
میزنه گیتار کولی

تو میخوای چیکارش کنی

تو میخوای چیکارش کنی

پوستش سبز تره
نگاش جذب منه
کاش لبخند بزنه
دختره با یه پسر دیگه :
کاش لبخند بزنه !

چندتا میز بلند شدن و دست زدن اما من و پرهام تو آهنگ بودیم .
یه پسره بلند گفت : اختصاصی از طرف آقای ایزدپناه به مخاطب خاصشون .
به پرهام با چشمای از حدقه زده بیرون نگاه کردم که خندید و گفت : اینا کمترینشونه … تو دنیا رو به من دادی . من باخته بودم … تو منو برنده کردی .
دستاشو محکم گرفتم و بوسیدمشون .
چراغ ها روشن شد و یه دختره داد زد : بهرام .
منم گیج شدم و به جای پرهام گفتم بهرام .
با تعجب بهم نگاه کرد و گفت : مهربان من پرهامم . پرهام کجا بهرام کجا ؟
– نه چیزه … یعنی … ببین …
خواستم بگم پرهام که دوباره دختر داد زد بهرام . پرهام که انگاری تازه متوجه شده بود زد زیر خنده .
با حرص گفتم : کوفت .
بعد از یه مدت خنده اش قطع شد . گارسون اومد که پرهام گفت : کیک شکلاتی با دوتا کاپوچینو .
گارسون سری تکون داد . خوب میدونست من از کیک شکلاتی و کاپوچینو خوشم میاد . اما … اما سه ماه میگذره و … چجوری یادشه ؟
پاشو انداخت رو پاش و گفت : فکر نکن یادم رفته … همه چیز یادمه . همه علایقت … همه اخلاقیاتت . همه اشون رو .
خنده ی کوتاهی کردم که صدای دخترا بلند شد . منو پرهام ساکت شدیم که ببینیم چی میگن .
-: عجب زوج عاشقونه ای … آخی یاد کاوه افتادم .
— برو بابا … ولی راست میگی ها . چه بهم هم میان .
– میگم به نظرتون چند میزنن ؟
— احتمالا دختره بیست و پنج پسره هم سی و دو .
-: چی زِر زِر میکنی ؟ دختره بزرگتر میزنه .
— حتما میگی سی سالش هست .
-: نه ولی به بیست و پنج نمیزنه .
— ای جونم . چه تیپ همم زدن . کرم قهوه ای .
– آخ آره .
-: دلم برای محمد تنگ شد . کاش خدا به ما هم یدونه از اینا بده .
– برو گمشو بابا .
پرهام دستمو بوسید و گفت : زن بیست و چند ساله ی من چطوره .
خندیدم و چیزی نگفتم .
صداشون دوباره بلند شد
— وااای خدایا … الهی خوشبخت بشن . آخــــی چه عشقی هم تو چشماشون موج میزنه .
-: دیدی چه آهنگی براشون خوندن ؟ دیدی ؟
– دقیقا به حال اینجا میخورد .
گارسون سفارشاتمون رو آورد .
رو به پرهام کردم و گفتم : هنوز نگفتی برای چی اینجاییم !
– بخور میگم بهت .
تا ما بخوریم همه رفتن بیرون و سالن خالی شد .
گارسون که سفارشاتمون رو برد فکر کردم الان میریم خونه ولی دوباره چراغ ها خاموش شدن . تو سکوت صدای قلبم رو خیلی خوب میشنیدم .
دست پرهام پشتمو محکم فشار داد .
یک دفعه جلوی من زانو زد . با تعجب بهش نگاه کردم . گروه شروع به نواختن کرد … دوباره گیتار کولی … دوباره بوی شمع و نور شب .
به شمع هایی که به شکل قلب در اومده بود نگاه کردم، چشمامو ازشون گرفتم و به پرهام چشم دوختم … چشماش برق میزد . یه برق عجیب . برق عشق … برق خواستن .
چشمای منم برق زد … از عشق .
یه جعبه جلوی روم گرفت و درش رو باز کرد . با دیدن حلقه ی طلایی که نگین نقره ای روش بود دستمو از روی تعجب روی دهن باز شده ام گذاشتم … آهنگ همینجور خونده میشد …

نگاش جذب منه
کاش لبخند بزنه
کاش لبخند بزنه

با صدای خوشحالی گفت : مهربانم … امیدم … عمرم … نفسم… بامن … من … ازدواج میکنی ؟
یه قطره اشک از چشمام چکید پایین … دهن باز کردم که چیزی بگم … اما کلمه ای بیرون نیومد .
دستامو گرفت . به کمک من بلند شد . و من با صدایی که خودمم به زور میشنیدم گفتم : آره … آره … ( داد زدم ) آره .
و از روی خوشحالی گریه سر دادم .
منو بلند کرد و توی هوا چرخوند …

میکشه سیگار رولی
میزنه گیتار کولی

منو چرخوند و چرخوند، آخر سر منو گذاشت روی زمین و گفت : یعنی واقعا با من ازدواج میکنی ؟
محکم بغلش کردم و گفتم : آره نفسم . آره آره !!
تقریبا دو روز مونده بود به عید . خبر خواستگاری پرهام از من و بله ی من مثل بمب پیچیده بود . اما عمه خانوم میگفت ما باید باز هم نامزد باشیم . نمیدونم دیگه چه نقشه ای داشت .
نشسته بودیم پایین، مرد ها از تلویزیون داشتن فوتبال میدیدن .
آفتاب تینا رو میخوابوند و مهتاب تارا رو . فرشته هم تو آشپزخونه پیش نارین بود .
منو پریا هم داشتیم سالاد خورد میکردیم .
عمه خانوم هم داشت کتاب میخوند .
یکدفعه صدای فرهود که جلوی تی وی دراز کشیده بود و تخمه میخورد اومد : فرشتــــه .
فرشته از تو آشپزخونه داد زد : کوفت . چته ؟
– عزیزم یکم بهتر رفتار کنی چیزیت نمیشه ها !!
فرشته که داشت دستاشو خشک میکرد، شالش رو کشید جلو و گفت : همینم از سرت زیادیه .
زدیم زیر خنده .
فرهود گفت : عزیز دلم میری موبایلم رو بیاری ؟
موبایل فرهود رو اپن آشپزخونه بود . فرشته موبایل رو برداشت و براش پرت کرد .
به دست فرهود نرسید و خورد به پشت کسری .
همون موقع صدای بوق ماشین اومد .
فرهود ابرو هاش رو داد بالا و گفت : ولی من که به کسی خبر نداده بودم .
شالمو درست کردم . آفتاب یکم خودشو و بچه هاش رو کشید کنار . عمه خانوم گفت : برید ببینید کیه .
رفتیم بیرون که در کمال تعجب کامیار رو دیدم، فرهود و پرهام براش دست تکون دادن که اونم گفت : به به سلام و علیکم . چه عجب بلاخره ما رو تحویل گرفتین .
آفتاب اومد بیرون و با دیدن کامیار سرش رو انداخت زیر . کامیار هم تا آفتاب رو دید سر جاش خشک شد .
پرهام و فرهود رفتن سمتش … متعجب عوض شدن رنگ نگاه های آفتاب و کامیار شدم .
رو به مهتاب گفتم : مهتاب جوووون .
با تعجب نگام کرد و گفت : مهری … خودتی ؟
– آره اینا رو ولش کن . ببین این آفتاب و کامیار چیزی بوده ؟
کامیار با ما سلام کرد و رفت داخل .
مهتاب دست منو کشید و برد بالا تو تراس .
نشستیم دم سماور که گفت : آره، کامیار خواستگار پر و پا قرص آفتاب بوده . از محجوب بودن آفتاب خوشش میومده منتهی بهار که میاد کامیار یکم هوایی میشه اما آفتاب رو ول نمیکنه تا اینکه آفتاب با پارسا ازدواج میکنه کامیار هم به خودش قول میده به زن شوهر دار اصلا نگا نکنه . میاد برای فراموش کردن یکی رو برای ازدواج پیدا کنه که بهار و ماجراش پیش میاد .
– ببینم حالا … واقعا عاشق بهاره یا آفتاب ؟
تو چشمام نگاه کرد و با تردید گفت : به کسی نمیگی !
– نه .
– آفتابو میخواد اما به همه گفت بهار . مگه ندیدی چه با عشق زل زده بودن به هم .
– چه شیر تو شیری شده .
– آره والا .
صدای کامیار اومد : آفتاب این بچه هات چرا کچلن ؟
رفتیم پایین . کامیار تارا و تینا رو گرفته بود تو بغلش و از آفتاب سوال می پرسید .
مهتاب باهاش دست داد و گفت : به خودت رفتن .
انگاری تازه فهمیده باشه چی گفته سریع رفت تو آشپزخونه .
نشستم کنار پرهام . کامیار با دیدن ما کنار هم، بهمون چشمکی زد و گفت : اصلا فکر نکنید مدیونید .
خنده ی کوتاهی کردم که پرهام گفت : اصلا این فکر رو نمیکنیم .
شام رو که خوردیم رفتیم بالا . کسری و مهتاب خوابیدن . آفتاب هم با بچه هاش اومد پیش ما نشست .
پریا گفت : بچه ها … هیچی خرید عید نکردیم .
آفتاب تینا با تارا رو داد بغل من . منم باهاشون کلی بازی کردم . فقط چند ماهشون بود ولی خیلی ناز و گوگولی بودن .
یکدفعه دیدم یکی داره موهام رو میکشه . سرمو بردم بالا که نازی رو دیدم که با حسرت داره به تارا و تینا نگاه میکنه .
خنده ی تلخی کردم و گفتم : نازی جون . برو ببین مامانی رو .
نازی برگشت به نارین نگاه کرد، نارین با اشک به نازی نگاه میکرد .
به نازی گفتم : برو بغل مامانی .
همه با اشک و حسرت به این صحنه نگاه میکردن .
نازی که یکم تلو تلو میخورد رفت سمت نارین . خودشو انداخت تو بغل نارین و گفت : مامانی .
نارین اشکی ریخت و نازی رو غرق بوس کرد .
فین فین فرشته بلند شد .
آفتاب دم گوشم گفت : با بچه های من اینکار رو نکنی ها .
بهش بد نگاه کردم و گفتم : بیا اصلا … نخواستیم .
خندید و گفت : قربون دستت … شب هم پوشکشون رو عوض کن و بیارشون خدمتم .
تینا رو دادم دستش . تارا رو هم خوابوندم تو تشک کوچیکش .
پرهام یه اشاره ای بهم زد که بریم بخوابیم .
از جامون پاشدیم و شب بخیری گفتیم .
رفتم تو اتاق، یه جورایی خجالت میکشیدم لباسمو جلوی پرهام عوض کنم اما اون خیلی راحت عوض کرد و پشت به من خوابید . از این کارش سریع لباس هامو با لباس های خوابم عوض کردم و خزیدم زیر پتو .
موهامو نوازش کرد و گفت : دو روز دیگه عیده .
سرمو تکون دادم که گفت : تو خریدی نداری ؟
توی این چند روزه زیاد رفته بودیم خرید .
سرمو به نشونه ی نه تکون دادم . خیلی خسته بود . سرمو گذاشتم روی بازوش و خیلی سریع خوابم برد .
***
روی پاهای پرهام نشسته بودم، بیشتری ها همینطور نشسته بودن به جز کامیار و آفتاب که هر دوشون تارا و تینا رو تو بغلشون داشتن . دست پرهام رو فشار خفیفی دادم که گفت : عیدیت رو که یادت نرفته ؟
سرمو به نشونه ی منفی تکون دادم .
صدای بمب اومد و رادیو اعلام کرد : سال 1392 مبارک باد .
همه امون بلند هورایی کشیدیم .
مهتاب و کسری همو محکم بغل کردن . بقیه هم همین طور .
موقع عیدی ها هر کسی به زوجش یه چیزی میداد .
نوبت به ما که رسید گفتم : باهم بدیم ؟
سرشو به نشونه ی موافقت تکون داد .
خجالت میکشیدم ، اونم جلوی عمه خانوم … اما خب عیدی بود دیگه .
لبامو گذاشتم روی لباش . صدای هووی بچه ها بلند شد . اونم منو همراهی کرد . داشت طولانی میشد که یه چیزی خورد تو سرم .
برگشتم دیدم فرهود جعبه دستمال کاغذی زده تو سرم .
با خنده گفت :
– کار منکراتی تو اتاق .
زبونمو آوردم بیرون و گفتم : عیدیمون بود .
بعد دست تو پولیور صورتی رنگم کردم و یه جعبه در آوردم .
گرفتم جلوی پرهام و گفتم : با من ازدواج میکنی ؟
جمع سکوت کرد . با این کارم میخواستم بگم بخاطر تو از همه چیز میگذرم … و من از غرورم گذشته بودم .
با تعجب تو چشمامم نگاه کرد . بچه ها تعجبشون بیشتر شده بود . حتی عمه خانوم هم تعجب کرده بود .
در جعبه رو باز کردم و حلقه ی طلای مردونه ای رو بیرون کشیدم .
خواستم بکنم تو دستش که گفت : مهربانم .
تو چشماش خیره شدم . تحسین، عشق، غرور، افتخار … همه چیز توش موج میزد .
حلقه رو بوسید، دستمو بوسید .
حلقه رو تو دستش کرد و بلند گفت : آره .
صدای دست زدن همه اومد .
بعد از کلی تبریک گفتن ها یکم اومدم بالا تا هوا بخورم . پایین ول وله بود .
تا اومدم بالا تلفنم زنگ خورد . ناشناس بود .
برداشتم و گفتم : اَلو ؟
– تبریک میگم …. با پرهام ازدواج میکنی ؟
از صداش فهمیدم افسونه .
– چی میخوای از جون من ؟ نمی تونی ببینی خوشبختم ؟ یا نمی تونی یا نمی خوای .
خندید و گفت :
– تو چقدر ساده ای مهربان، من تمام فامیلش رو کشتم . حالا تو انتظار خوشبختی رو از پــرهام داری ؟ پرهام نمیتونه خوشبختت کنه . باید با شادمهر می موندی . پرهام منتظر انتقام از توئه .
– تو گفتی و منم باور کردم . یه روزی میرسه هم تو هم اون پسر کثیفت که مادر منو کشت رو پشت میله ها ببینم .
– خواهیم دید .
قبل از اینکه چیزی بگم خاموش کرد . این دیگه چه ننه بزرگیه … همه ننه بزرگ ها الان یا تو مطب دکتر هان یا بافتنی میبافن اونوقت این واسه ما جینگول بازی در میاره . گانگستریه هااا !!
یکی از پشت منو بقل کرد . هینی گفتم و دستمو گذاشتم رو قلبم . از بوی عطرش فهمیدم پرهامه .
به دستاش نگاه کردم . حلقه ی منو توی انگشتش انداخته بود .
سرشو توی گودی گردنم فرو برد و تک تک رگ های گردنم رو بوسید . منو برد سمت اتاق . پاهام روی هوا بود و بدنم تو چنگال پرهام . سرمو به سینه اش کوبوندم و زیر چونشو بوسه ی محکم و طولانی ای زدم .
آخ پرهام … هیچ آغوش مردونه ای رو جز آغوش تو نمیخوام . فقط تو رو میخوام . فقط تو !!
یکم قلقلکم داد و گفت : خیلی شیطونی ها .
خندیدم .
باهم افتادیم روی تخت و من زیرش بودم . برگشتم و رومو کردم بهش . روی من خیمه زده بود .
خندیدم و گفتم : الان همه به ما مشکوکن …
لبامو با ولع بوسید . منم همراهیش کردم … بعد از لبام گردنم رو بوسید . داشت پیشروی میکرد که گفتم : پرهام جان .. پرهامم .
نفسش تند شده بود و غیر قابل کنترل .
از دستش در رفتم . انگاری تازه به خودش اومده باشه، بلوزش رو صاف کرد و دستی تو موهاش کشید . یه خنده ی مصنوعی کردم و گفتم : هولیا .
خنده ی کوتاهی کرد و سرشو تکون داد .
***
– مهربان … مهربان جان پاشو .
چشمامو باز کردم . رو به روی عمارت بودیم . با دیدن اون در مشکی و خاطرات پشتش لبخند کوتاهی زدم .
چتری های خیسمو که به پیشونیم چسبیده بود رو کنار زد و گفت : چه فکر شومی برای من کردی ؟
لبخندم خبیث تر شد که گفت : من هنوز جوونما .
برگشتم و بهش نگاه کردم . از قیافه ی بامزه ای که به خودش گرفته بود غش غش خندیدم .
زیر لب گفت : ای جـــون .
از ماشین پیاده شدم . خم شدم و از پنجره ی ماشین گفتم : خطرناک شدیااا .
چشمکی زد و گفت : بودم .
ماشین رو برد داخل و من از همون در پیاده اومدم . بوی خاک های آب خورده و نمایی از اون همه درخت بید و سروی که با نشاط شده بودن انرژی گرفتم .
عین بچه های دبستانی که از مدرسه می اومدن دویدم سمت عمارت . پرهام از ماشین پیاده شد و سویچ رو انداخت رو هوا و تو هوا گرفتش .
یه نگاه زیر زیرکی بهش انداختم و لبخند اغوا کننده ای زدم .
چند قدم برداشت . برگشتم و موهای مشکیم رو از روسریم انداختم بیرون . قوسی به کمر و باسنم دادم و چشمامو خمار نشون دادم . حالتش عوض شد و یکم جدی شد .
وقتی لبخند خبیثانه ی منو دید دوید طرفم . منم با جیغ و داد دویدم سمت در .
در رو باز کردم و دویدم سمت اتاقمون .
داشتم به عقب نگاه میکردم و توجه ای به جلو نداشتم . چشم بسته هم راه اتاق رو بلد بودم . میخواستم در رو باز کنم که دیدم قفله .
برگشتم و به لبخند خبیثانه ی پرهام نگاه کردم . چشمامو محکم بستم . هرم نفس هاش رو حس میکردم . به پوستم میخورد و پوستم مور مور میشد . لب های داغش روی چشم های بسته ام فرود اومد . بوسه ی آروم و نرمی به چشم هام زد و بعدش دوباره لب داغش رو روی پیشونی خیسم گذاشت .
سرمو سفت چسبوندم به آغوشش . دستامو دورش قلاب کردم و محکم فشارش دادم .
من و پرهام کل فروردین ماه رو توی ویلا گذروندیم اما بقیه اومدن تهران .
در این یه ماه جز بوس و نوازش کاری نکردیم هر چند که اگر هم اتفاقی می افتاد نه من ناراضی بودم نه اون . چون هیچوقت هیچ مردی رو جز پرهام، به عنوان همسرم قبول نمیکنم .
در با ترقی باز شد و منو پرهام رفتیم داخل . با دیدن اون اتاق مغز پسته ای تمام خاطرات برام زنده شد .
به در نگاه کردم … پرهام اولین بوسه اش رو زد .
به گوشه ی اتاق زیر پنجره … پرهام اولین بار بغلم کرد .
به تخت … پرهام کنار من خوابید .
به میز آرایش … جمله ی پرهام ازت متنفرم .
به گیتار؛ گیتار کولیش .
سرش رو روی شونه ام گذاشت و گفت : به چی نگاه میکنی ؟
نفس عمیقی کشیدم و لبخندی زدم :
– به خاطرات .
– تو رفتی … اما جای پات هنوز هست .
تمام رد پاهات رو دنبال میکنم …
میدونم یه روزی بهت میرسم ..
بهت میرسم و میگم،
چرا رفتی ؟!
با بغض برمیگردم و بغلش میکنم . خنده ای میکنه و میگه : بغض نکن خوشگلم . تو بغض بکنی من می میرم . میفهمی چی میگم ؟ می میرم .
با صدای گرفته گفتم : خدا نکنه .
موهامو بوسید و گفت : لباسات رو عوض کن . منم میرم حموم .
از آغوشش بیرون اومدم لبخندی زدم .
رفت حموم و درو بست .
یه تاپ دکلته پوشیدم با یه کت قرمز- مشکی که تا زیر سینه هام بود و با دکمه بسته میشد . در اصل جوری بود که همه فکر میکردن مال خود لباسه .
لباسم قرمز بود با خال های مشکی و کت کوچیکم هم یه قسمت قرمز و یه قسمت مشکی بود .
شلوار جین مشکیم رو هم پوشیدم . موهامو باز کردم و از بالا محکم بستم . به درد سرم و موهام هیچ توجه ای نکردم .
دیدم پرهام تو حمومه گفتم برم پایین یه چیزی درست کنم باهم بخوریم .
رفتم پایین … از سکوت اتاق ها و سالن و همه و همه ترس تو دلم چنگ زد .
چرا اینجوریه ؟
با ترس و بلند داد زدم : فرشتــــه ؟
دیدم جوابی نداد .
دویدم بالا .
رفتم در رو باز کنم که در قفل بود … یعنی چی ؟ چطور ممکنه ؟
موبایل توی جیبم به طرز وحشتناکی لرزید . برش داشتم و اِسی که داشتم رو خوندم ” بهت هشدار دادم اما نادیده گرفتی …. اونی که تو حمومه احتمالا تا چند ساعتی بیهوشه . فرشته جون و فرهود عزیز هم توی اتاق با داروی بیهوشی خوابن اما سالم، عمه خانوم هم که نیست … مواظب خودت باش دختر عزیزم . ”
موبایلو با وحشت انداختم رو زمین و دویدم سمت اتاق فرشته . لعنتی اینم قفله .
گریه ام در اومد و داد زدم : پرهـــام تو رو خدا پاشو.
دیدم هیچ صدایی نمیاد . کمک میخواستم … آره کمک .
رفتم پایین اما با دیدن جنازه ی نگهبان ها جیغم بیشتر شد .
در عمارت به طرز وحشتناک و صدا داری بسته شد .
سرم به دوران میرفت .
دست هیکلی و قوی منو از روی زمین بلند کرد و دستمالی روی دهنم گرفت .
چشمام داشت به خواب میرفت اما مغزم داد میزد، فریاد میکشید پرهام . پرهـــام بیا منو نجات بده . ازت تمنا میکنم منو نجات بده !
چشمامو روی هم افتاد اما هنوز بی هوش نبودم .
صدای مرد اومد :
– خانوم، بیهوش شده … باشه، پس میارمش مخفی گاه .
دیگه چیزی نشنیدم و بی هوش روی زمین افتادم .

چشمامو باز کردم … به بغلم نگاه کردم … یه تخت خالی . پس پرهام کوش ؟
آروم روی تخت نشستم … نــــه . من … من .
همه چیز به ذهنم اومد …. بیهوشی … افسون … پرهام .
جای خالی پرهام بیشتر از همه اذیتم کرد .
از رو تخت بلند شدم .
دویدم سمت پنجره ی بزرگ . پرده ی ضخیم سفید رنگ رو کشیدم کنار . از تصویر خودم تو آیینه وحشت کردم .
قیافه ی سفید عین مرده ها … موهای پریشون و لب هایی که به کبودی میزد .
زیر چشم هام به طرز وحشتناکی گود رفته بود .
بیخیال قیافه خودم شدم . پنجره رو که باز کردم با حفاظ هایی سنگی رو به رو شدم .
یکدفعه چشمم به یه ورقه افتاد که به شیشه چسبیده بود .
روش نوشته بود ” دارای برق ”
لعنتی !
روی زمین نشستم . یه لباس سفید گشاد عین لباس مرده ها تنم بود . در اتاق باز شد و من بدون واکنش روی زمین نشسته بودم .
– پاشدی ؟ بعد از هفت روز ؟
با تعجب پاشدم و گفتم : شادمهــر ؟!!!
خنده ی خبیثانه کرد و گفت : چیه ؟ تعجب داره ؟ نمیدونستی من دست راست افسونم ؟
از پا در اومدم . روی زمین نشستم … پرهامم کجایی ؟
نیست … آغوشت نیست … بوی عطر شیرینت نیست … لبخند هات نیست … نیستی . نیستم .
اشک هام چکید … حس میکنم که پرهام داره جون میده … حس میکنم که پرهام داره تحلیل میره … میبینم داره اشک میریزه …
اشکام بیشتر میشه …
میبینم شونه هاش میلرزه … میبینم منو فریاد میزنه .
پرهامم . پــرهـــامــَـم .
شادمهر رو به روم میشنه و میگه : چی شده خانومم ؟ چی شده ؟ گریه میکنی ؟ برای من ؟ بلاخره بهم رسیدیم نه ؟
ترکیدم … مثل یه بمب ساعتی ترکیدم .
به سینه اش مشت میزدم و میگفتم : نه عوضی نه آشغال نه کثافت … دلم برای اونی گرفته که دیوونشم … بدون اون من می میرم . نه توی عوضی که حالم ازت بهم میخوره … اگه دوستم داشتی … اگه عاشقم بودی …. اگه … اگه واقعا روانیم بود میزاشتی زندگیمو بکنم … میرفتی کنار تا به خوشبختی برسم . خیلی آشغالی … خیلی کثافتی عوضی . تف تو روحت … تف تو وجدانت که منو از عشقم جدا کردی … تــف .
یدونه سیلی محکم زد و داد زد : تو مال منی …. چه بخوای چه نخوای تو زن من میشی …. نه پرهام .
نمیدونم چرا ولی گفتم : من دیگه دختر نیستم .
بعد دستمو روی شکمم قرار دادم و گفتم : داره میاد . میفهمی ؟
ناباورانه بهم نگاه کرد . باید ننه من غریبم بازی در می آوردم . برای پرهام … برای قلبی که بدون پرهام نمیزنه .
گریه ام شدت گرفت . روی شکمم رو مالش میدادم و هق هق میکردم :
– مامانی منو ببخش …. مامانی ببخش منو اگه بابات دوره ازمون … اگه نتونستم به بابات بگم داری میای … اگه بدون اون اومدی … اگه اون حتی نمیدونه … تو رو خدا مادرت رو ببخش که بدون بابات هیچه … ببخش همه رو مامانی … تو کوچولویی … قلبت صافه … دعا کن … برای بابات … دعا کن چیزیش نشه … دعا کن بدون من دووم بیاره … دعا کن بهمون برسه … دعا کن مامانی … فقط دعا کن . اگه اذیتت کردن تو به من اعتراض کن … تو با لگد هات اعتراض کن … نریز تو خودت … تو سالم میای بیرون … من میدونم مامانی . اگه بری … اگه بری … نه من می مونم نه بابات .
زار زار گریه میکردم … در اتاق بسته شد اما من هنوز هم گریه میکردم … پرهام منو ببخش .
پرهام بیا … من بی تو هیچم .

پرواز را از تو یاد گرفتم
حال که رفتی
چگونه بال بزنم تا برسم به تو ؟

تا شب یه گوشه نشستم و گریه کردم . اینجا مثل عمارت بود . مخفیگاه افسون .
به من یه اتاق عین اتاق پرنسس ها داده بود …. اما چه فایده .
بهترین جا هم باشه … بدون پرهام جهنمه .
دلم مالش میرفت از گرسنگی اما من فقط پرهام رو میخواستم … فقط پرهام .
در اتاق باز شد و شادمهر با یه سینی از غذا اومد تو . رو به روی من نشست و سینی رو گذاشت جلوم .
به مرغ و پلویی که رو به روم بود نگاه کردم .
نه میلی نداشتم .
زانو هامو جمع کردم و سرمو گذاشتم روی کشک زانوم .
خنده ی کوتاهی کرد و گفت : برای بچت خوبه .
– بچه ی من فقط بابا میخواد .
– افسون از پرهام فقط یه رمز میخواد .
با خواهش به شادمهر نگاه کردم : چرا منو آوردید اینجا ؟ بدون من پرهام می میره .
پوفی کرد و گفت : ببین مهربان اگه همکاری کنی و رمز رو بگی ما تو رو ول میکنیم و توهم میری پیش پرهام .
دوباره با عجز گفتم : به خدا، به قرآن، به اون بالا سری من هیچی نمیدونم . بزارید برم .
در باز شد و من افسون رو دیدم . با دیدن من اشک تو چشماش جمع شد . خواست بیاد منو ببوسه که هل هلی پاشدم و خوردم به میز و با میز افتادم . ناله ای کردم و گفتم : بچم .
اما میدونستم چیز خاصی نیست . افسون با لحن دلسوزانه ای گفت : مهربان من داره مادر میشه .
با نفرت گفتم : ازت متنفرم کثافت .
لحنش جدی شد و گفت : به مادربزرگت فش نده مهربان . تو اینجا میمونی تا رمز رو بگی . امکان نداره که بری . هیچ اذیتی هم نمیشی .
– چرا نمیفهمی آشغال ؟ من میخوام برم پیش پرهام … هر جایی که پرهام نباشه من اذیت میشم . چه بهشت چه جهنم . میفهمی ؟؟
سرم گیج میرفت . احساس کردم تمام محتویات دلم داره میاد بالا . دستمو گرفتم جلوی دهنم و رفتم سمت دستشویی . بالا می آوردم و اشک می ریختم . بالا می آوردم و می لرزیدم .
ژاکتی روی دوشم افتاد و صدای شادمهر اومد : خوبی ؟
سرمو تکون دادم .
گفت : الان دکتر میاد معاینت کنه .
ترسیدم … نمی خواستم تنها راه نجاتم رو از دست بدم .
اما اگه میگفتم خوبم شک میکرد … چون قیافه ام زار میزد .
بعد از چند دقیقه دکتر اومد . همه رفتن بیرون . تا بیاد معاینه کنه دستشو گرفتم و گفتم : خواهش میکنم … من به دروغ گفتم باردارم … از تمنا میکنم به کسی نگو . خواهش میکنم .
دستمو محکم فشار داد و گفت : من از طرف سرگرد هستم … سرگرد ایزدپناه . باید مواظب شما باشم . شما بارداری و توش شکی نیست .
نفسی از سر آسودگی کشیدم … پرهامم حواسش به من هست . آره هست .
بعد از معاینه ی من دستور داد تا بیان تو . تا چشمم به افسون خورد رومو برگردوندم .
دکتر گفت : حال خودشون و بچشون خوبه … فقط باید مواظبشون باشین . یکمی هم تب دارن، یکم استراحت براشون بد نیست . شادمهر تشکری کرد و افسون لبه ی تخت نشست .
موهامو نوازش کرد و گفت : چقدر نازی مهربان .
– دستتو بکش .
– نوه ی گلم چرا از من بدت میاد ؟
– چون خوشبختیم رو ازم گرفتی . تو با وجودت خوشبختیم رو ازم گرفتی .
آهی کشید و رفت بیرون . دوباره با فکر اینکه پرهام تمام حواسش به من بوده لبخند گرمی زدم . یکم از غذام رو خوردم و خوابیدم .
صبح زود پاشدم . لباس هامو عوض کردم . مانتو و شال پوشیدم . نمی خواستم اون شادمهر عوضی منو ببینه .
از اتاق اومدم بیرون . یه مشت کارگر افتاده بودن روی دو و می دویدن .
آروم و بدون جون، با چشمای یخی بین اون همه آدم ها راه میرفتم . با خودم میگفتم این همه عجله برای چیه ؟
از راه پله ها یکی اومد بالا . از رنگ موهاش و قدم هاش شادمهر رو شناختم .
تا منو دید اخمی کرد و با داد گفت : کی گفته پاشی ؟ تب داری، حالت خوش نیست !
کارگرا و خدمتکار ها به صورت صفی دست از کار کشیدن و برای شادمهر سر خم کردن .
پوزخندی زدم و گفتم : تو خدایی ؟
چیزی نمیگه .
حالم بده … پرهامم نیست … قلبم نمیزنه … یه وجودم خالی شده . پُر از نفرت شدم .
داد میزنم، محکم و قوی، جوری که همه از جاشون می پرن :
– گمشو برو کنار شادمهر … هم از بازی، برو کنار …. برو گمشو و هیچ وقت نیا طرف من . نه طرف من … نه طرف بازیم … نه طرف زندیگیم .
پرهام جلوی چشمام نقش میگیره … بهم میخنده … زانو هام خم میشه . روی زمین میشینم . چقدر من غریبم پرهام ؟ کجایی ؟ بیا …. من اینجا بدون تو دووم نمیارم . من بدون تو مقاوم نیستم … من با تو مهری اَم … بدون تو مهربانم … دل نازکم … دیگه قوی نیستم . فقط بیا … تو یه قدم بزار … من هزار تاش رو برات میزارم . بیا منو نجات بده .
دیگه لبخند نمیزنه … میره … میره و میره . ناپدید شد .
وحشت زده به مانتوم چنگ میزنم و اسمشو فریاد میکنم . دنیا برام سیاه میشه … رفته . مگه چی شد ؟ من خواستم که بیاد ولی … ولی اون رفت .
اشک گلوله گلوله روی صورتم میرزه . دنیا تار میشه … پرهام میره … پرهام هم رفت . رفت و من مُردم .
دستی منو بلند کرد و دوباره تو اتاق موند … بو کشیدم، این عطر نیست … این اون عطر شیرین نیست . اون عطر شیرین نبود .
روی یه سطح صافی فرود اومدم، صدای جیغ گوشمو پر کرد و صدای نفرت انگیز افسون : مهربان جان ؟ چرا اینطوری شد شادمهر ؟
شادمهر با صدای لرزش دار گفت : نمیدونم، یکدفعه رو زمین زانو زد بعدش گریه کرد .
دستی روی سر داغم گذاشته شد .
– خیلی داغه . برم دکتر رو خبر کنم .
دکتر اومد … حرفاش برام مبهم بود اما یه چیزایی مثل تب بالا، احتمال تشنج، دارو، بچه، هِه بچه … بچه ی پرهام … حتی تصورش هم شیرینه .
زیر لب نالیدم : پرهامم .
صدا ها خفه شد .
***
باد بهاری به موهام میخورد … چشمای بی روحم رو به درخت دوختم … بازم دو روز توی تب و دو روز تو اتاق بستری .
برام مهم نیست … مهم اینه که پرهام نیومده . شاید نمیخواد بیاد .
صدای شادمهر سکوت اتاق رو میشکنه .
– زندگی بچه بازی نیست مهربان، زندگی مسئولیت میخواد، حرف عاشقانه نمیخواد، دوست دارم های الکی نمی خواد، زن میخواد، شوهر میخواد! یه دوست داشتن ساده میخواد، یه وابستگی …. پرهام هیچی برای زندگی نداره … عین یه آدم کنه می مونه که بهت میچسبه .
خیلی ریلکس گفتم : هر کسی نشناستت من می شناسمت . تو از پرهام بدتری …. من تو آغوش اون یاد گرفتم مثل خودش مرد باشم، اما تو آغوش تو از همیشه ضعیف تر واقع شدم . آره زندگی وابستگی میخواد، عــشـق میخواد . چیزی که من و تو نداشتیم. تو غرور داری ؟ نه نداری، غیرتت چندتا مشت بود تو صورت من . منی که بی تقصیر بودم . مقایسه نمی کنم پرهامم رو با تو، چون اون در حد مقایسه با تو نیست . فقط بزار بهت بگم … از کسی خوشم میاد که سپرم میشه، نه از کسی که منو سپر میکنه .
حرفی نزد … میدونستم بهش بر خورده . اما برام مهم نیست .
دوباره فکشو باز کرد و گفت : تو حامله نیستی اما دختر هم نیستی . هنوز برای من نمردی مهربان، شاید عشق پرهام به تو اونقدر زیاد باشه … جوری که عشق من جلوش هیچ باشه .
نفس عمیق میکشه .
– کمکت میکنم … نمی تونم ببینم داری پر پر میشی . بهم اعتماد کن … نه به عنوان یه نفر که به عنوان نامزد تو زندگیت بود، به عنوان یه دوست . هر چند من مثل پرهام نامزد دوست داشتنی ای نیستم نه ؟
میخنده .
با پوزخند میگم : هیچکی مثل پرهام دوست داشتنی نیست . پرهام نامزد دوست داشتنی منه .
ادامه میدم : من به هر کی اعتماد کردم، زدتم رو زمین به جزء پرهام . چجوری بهت اعتماد کنم وقتی صدای سیلیت تو گوشمه ؟
– بهت قول میدم که سالم بیرون ببرمت . فقط باید بهم اعتماد کنی .
بهش نگاه کردم، ته چشماش صادق بودن رو دیدم . لبخند کم جونی زدم که گفت : فقط یک هفته دیگه … یک هفته دیگه می ری پیش پرهامت .
از تصور آغوش پرهام لبخندم پُر رنگ تر شد .
فقط یه هفته دیگه . آره فقط یک هفته . اما مثل هزار ساله ! مثل هزار قرن … نه یک هفته نمیتونه یک قرن باشه … اما هست . هر ثانیه بدون پرهام یک ساله .
بغض به گلوم چنگ میزنه . اشکی نیست اما بغض هست .

پاهامو توی شکمم جمع میکنم، دستمو دورشون قلاب میکنم و به درخت ها نگاه میکنم .
زیر لب زمزمه میکنم :

میکشه سیگار رولی،
میزنه گیتار کولی

اشک هام می ریزه . با صدای لرزشی ادامه میدم

تو میخوای چیکارش کنی ؟
تو میخوای چیکارش کنی ؟
پوستش سبز تره،

گریم شدت میگیره . بغض هنوز هست

نگاش جذب منه،
کاش لبخند بزنه .

سرمو روی زانوم میزارم و با تمام وجودم گریه میکنم … یاد لبخند های پرهام، گیتارش … بوی عطرش … گرمی آغوشش … گرمی بوسه هاش …. لب های داغش که روی پوست سردم می شست . پرهام … پرهام منو تنها نزار … بین این همه گرگ … منم وقتی گرگ میشم که تو باشی . بدون تو از بره هم بره ترم .
هق زدم
– خدایا با من اینکار رو نکن، من تحمل این همه سختی رو ندارم، پرهامم رو اذیت نکن، منو بکش اما نزار ببینم داره زجر میکشه … نزار ببینم بدون من سختی میکشه . خدا! پرهام عادت داره از دست من غذا بخوره، خدا! عادت داشتیم شبا با شنیدم صدای قلب هم دیگه بخوابیم . خدا! دوباره بزار روی پاهاش بشینم … بزار دوباره گیتار بزنه … بزار دوباره با هم بخونیم … بخونیم که یه خونه است روی ولنجنک … بزار دوباره داد بزنیم که عاشقیم … بزار دوباره یه سری دختر حسشون رو به ما، یه زوج عاشق، بگن . بکش … اما زجر نده خدا . بکش ولی نزار ببینم که داره گریه میکنه … مرد من …. نامزد من … پرهام من …. نزار گریه ی این مرد رو ببینم … نزار ببینم شونه هاش می لرزه . پرهام من همیشه قوی بوده . بهش بگو قوی باشه … بهش بگو مهربان خوبه، تو قوی باشی براش کافیه … میگی دیگه خدا نه ؟ ببین خدا …. من باختم … مادرم رو … یه خانواده رو …. یه عشق رو …. یه برادر رو … الان بین این همه خوک کثیف دست و پا میزنم … آره خدا …. من دختری بودم که پسر بودم …. دختری بودم که خوابیدن با یه نا محرم برام مشکلی نداشت … ببین خدا …. ببین بعد از عشق پرهام چی شدم ؟ غرورم اومد، کنارش زدم .عشق اومد،کنارش زدن . پرهام اومد، بردنش . مگه من چیکار کردم ؟ نماز نخوندم ؟ قهر کردم ؟ یه ماه رو روزه نگرفتم ؟ به نامحرم دست زدم ؟ آره این کار رو کردم … ولی این مجازات حق من نبود … من دورم ولی میبینم چه زجری میکشه پرهام … حتی نمیدونه کجام … شاید هم میدونه … نه، نمیدونه . اگه میدونست با کله می یومد . مهم نیست … من مهم نیستم خدا … مهم پرهامه … مهم عشق بینمونه …. مهم ماییم . من و پرهام دیگه جدا نیستیم . ما با همیم . ما مال همیم …. اگه توهم بخوای ما رو جدا کنی نمیزارم ! نه نمیزارم !!

( یک هفته بعد )
در اتاق زده شد . بفرمایید یواش من باعث شد در باز بشه .
این که مومنی ( دکتر ) بود .
اومد لبه ی تخت نشست و گفت : ببین چی میگم مهربان، تنها راه نجاتت از اینجا بزار بگم چیه … امروز بعد از ظهر تو خودت رو یه جوری جلوی افسون میندازی زمین که فکر کنه بچت سقط شده، منم خونریزی رو یه کاریش میکنم . یه چند ساعت گریه و زاری کن بعدش شادمهر پیشنهاد میده برای بهتر شدن حالت و احوالت برین بیرون . منم میام . از اونجا پرهام هم میاد . تو یه بیابونی قرار گذاشتیم . همه چیز درست میشه .
خوشحال بودم، پرهامم رو می دیدم . بلاخره می دیدمش . خندیدم … نه تلخ نه پوزخند دار . صدا دار، از ته دل .
دوباره هشدار داد که طبیعی باشه اما من …. من فقط به پرهام فکر میکردم . آره، بلاخره بعد از این همه قرن می بینمش .
تا بعد از ظهر کلی تمرین کردم . بلاخره بعد از ناهار افسون و شادمهر اومدن تو اتاق . انگاری میخواستن خیلی راحت حرف بزنیم .
شادمهر پشت افسون بود، یه چشمکی بهم زد و گفت : حالا .
اشک تو چشمام جمع شد . رفتم عقب … میز و صندلی ها رو جوری چیده بودم که بهشون بخورم و بی اُفتم پایین .
افسون اومد جلو … رفتم عقب تر … انقدر رفتم که یه تیزی خوردم تو کمرم . مثلا نشون دادم که تعادلم بهم خورده . جیغی زدم و افتادم پایین . دوتا صندلی بزرگ هم افتاد روم .
با صدای ” یا حضرت عباس ” شادمهر عمق ماجرا رو فهمیدم .
کیسه ی خونی که مومنی داده بود رو ترکوندم و ریختم رو شلوارم . بلند ناله زدم : بچم … بچم .
صندلی ها از روم کنار رفت . شادمهر با تعجب به خون نگاه کرد و به من که عین ابر بهار اشک می ریختم .
سریع منو بلند کرد . افسون نگران بود ؟ فکر کنم بود .
بعد از اینکه دکتر تایید کرد بچم افتاده تو بغل شادمهر به بلوزش چنگ زدم و با لحن دلسوزانه ای گفتم : از این می سوزم که حتی باباش هم نمیدونست هست … کاشکی میگفتم … کاشکی می شد بهش میگفتم … میگفتم پرهام داری بابا میشی . بچم رفت … رفت و مادرش رو ندید … تمام امیدم رفت . تمام زندگیم رفت .
سرم بر اثر برخورد با صندلی گیج میرفت و زخم شده بود .
شادمهر نوازشم میکرد . به افسون براق شدم : همش تقصیر توئه لعنتی . اگه تو توی زندگی من نبودی من زندگیمو داشتم، شوهرمو داشتم، بچمو داشتم، اصلا فکر کردی اگه من دیگه نتونم بچه بیارم چی میشه ؟ میفهمی یا نه ؟
افسون ناراحت اتاق رو ترک کرد . دکتر لبخندی زد و گفت : خوب بود . از الان دیگه کار هر دوتاتونه .
با خجالت گفتم : میشه لباسمو عوض کنم ؟
شادمهر خندید و گفت : خدا کمک کنه به پرهام .
یه لبخند کوچیک زدم . اون همش توی این یه هفته میخواست بهم نزدیک بشه اما من دور تر می شدم .
یه دوش گرفتم و لباس هامو عوض کردم . نشستم رو به روی درخت و فاز افسردگی گرفتم .
بعد از یک ساعت افسون و شادمهر اومدن . افسون گفت : مهربانم واقعا متاسفم … شادمهر بهم گفت بهتره برید یه دوری بزنید … به نظر منم عالیه. پاشو حاضر شو و برو .
با چشمای سردم بهش نگاه کردم . پاشدم و یه مانتو پوشیدم و شال انداختم رو سرم . رو به شادمهر گفتم : آمادم .
شادمهر نگاهی به شلوار ورزشیم کرد .
چیزی نگفت و رفت . داشتم میرفتم که افسون گفت : برگشتی یه سورپرایز دارم برات .
پوزخندی زدم و همراه شادمهر رفتیم پایین و سوار ماشین شدیم .
کمربند رو بستم و اون راه افتاد . با سرعت نجومی حرکت میکرد . برام فرقی نداشت … من تمام وجودم پرهام رو صدا میزد . بعد از دو ساعت تو کرج تو یه بیابونی پارک کرد .
باد می اومد . یاد فیلم های گانگستری افتادم .
صدای داد شادمهر پیچیده شد : ما اومدیم .
صای ترمز پنج تا ماشین اومد . سریع در یکیشون باز شد و من …
چرا این شکلی شده !!
ته ریش کم و زیر چشم گود رفته بود . موهاش بلند شده بود و توی چشماش برق اشک بود .
فرشته و فرهود، نهاد، کسری و کامیار، شاداب، حتی اون سرگرد زنه که اسمش سروناز بود .
ولی من فقط پرهامم رو می دیدم .
دویدم سمتش . منو سفت بغل کرد … موهامو بو کرد …. یه نفس عمیق کشید که به سرفه افتاد . هیچی نمی گفتیم . هیچی .
فکر کنم نیم ساعتی همو بغل کرده بودیم که صدای گلوله اومد . با ترس به پیرهنش چنگ زدم . نهاد اومد و من اونو هم بغل کردم .
دوباره صدای گلوله و صدای خش دار یه مرد .
– چی دارم می بینم . خواهر و برادر کنار هم …. دختر و پسرم کنار هم .
به چهره اش نگاه کردم … بابا بود !!
پشت سرش هم یه مشت مرد سیاه پوش اومدن .
بابا چاق شده بود و سیگار عین همیشه گوشه ی لبش بود . تفنگ رو توی دست چپش گرفته بود .
افسون هم اومد .
ولی آخه چطوری ؟
شادمهر داد زد : دِ لامصب تو چطوری اومدی دیگه ؟
فهمیدم شادمهر از هیچ چیزی خبر نداشته .
مومنی هم اومد سمت ما . تازه فهمیدم با ما نیومده بود اما پشتمون بود .
نهاد منو ول کرد .
بابا ادامه داد :
– وقتی چشم باز کردم دیدم نهادم نیست و مهربان هم همش بهونه میگیره . به زنم همش غر میزدم … بد شده بودم . دستور بود که بد باشم . بعد از فوت مهراد و زنش منم شده بودم آدم بده . تا اینکه زن من هم مرد . مهربان دیگه مهری نداشت . شد پسر … خودمو زدم به خماری که نشون ندم . تو دنیا فقط دخترم مونده بود … به خودم میگفتم فریدون … تو چه پدری هستی که اولین عشق دخترت نیستی ؟ که دخترت ازت متنفره . چرا ؟ مگه چی میشه اگه مهربان یه پدر معتاد قبول بکنه ؟ میخواستم ترک کنم … به عشق دخترم اما با دیدن جای خالیش فهمیدم دخترم رفته … غرورم شکست … در و همسایه حرف های بد می زدن … میگفتن مهربان رفته تن بفروشه، یا میگفتن فریدون عرضه اشو نداشته . ولی تحمل حرف مردم سخت تر از تحمل نبودن دخترت تو خونه نبود . وقتی اتاق خالی مهربان رو می دیدم غم عالم تو وجودم رخت می بست . نهاد هم نبود .. من بازنده شده بودم تا ننه ام اومد همه چیز رو گفت . خلاصه … خیلی برای امروز تدارکات دیده بودم . همه هستن .
روی زمین زانو زدم و گفتم : چی از جون ما میخوای ؟
– یا بر میگردی یا می میری !
– مطمئن باش زندگی بدون پرهامم یعنی مرگ … چرا منتظری ؟ بزن !
به سختی از رو زمین پاشدم . همه به جز پرهام عقب رفته بودن . گلوله رو گرفت سمت من . دوباره داد زدم : اگه میخوای برگردم منو بکش . دِ بزن لعنتی .
افسون اومد تا تفنگ رو بگیره اما صدای شلیک و جیغ و داد پیچید . حس فرو رفتن یه جسم گرم رو توی شکمم حس کردم . یه نگاه به شکمم کردم … خون فواره میزد . دوباره صدای یکی دیگه و گلوله ای که خورد توی پام . خم شدم و رو زمین زانو زدم . صدای داد پرهام اومد : مهربانم … مهــــــــــــربـــــــــ ـــان .
از گوشه ی لبم خون زد بیرون … دیگه نمی تونستم . صدای داد بابا اومد : من … من چیکار کردم ؟!!!!
نهاد با چشمای اشک نشسته رو به روم وایساده بود . پرهام اومد و کنارش زد … مردِ من … داشت … داشت گریه میکرد . منو بلند کرد و دوید . با دستای خونی صورتش رو لمس کردم و گفتم : ت … تو … ح … ق … ته … خو .. ش … ب …خت … ب… بشی . اگه … من … مردم … ازد … واج … بکن … با کس …. کسی … که قدرتو … بدونه .
چشمام سیاهی رفت و بی هوش شدم .
***
بهش نگاه کردم … مهربان من بی هوش و خونی روی دستام بود . اشکام روی صورتش چکید . چرا خدا ؟ چرا داری ازم میگیریش ؟ دوباره یاد حرفش افتاد ” اگه من مردم ازدواج بکن با کسی که قدرتو بدونه ”
گریه ام تبدیل به عربده شد .
شادمهر و نهاد کنارم ظاهر شدن . شادمهر ناراحت بود و نهاد اشک می ریخت . مهربان رو گذاشتم توی ماشین و خودم نشستم . دکتر هم اومد تو ماشین و گفت : وضعش وخیمه .
شادمهر پاشو گذاشت رو گاز، ماشین از جاش کنده شد . نهاد از صندلی جلو به مهربان چشم دوخت .
لباش کبود بود و خون تمام مانتوش رو قرمز کرده بود .
مومنی مانتوش رو در آورد و گفت : یکی یه پارچه بده پاشو ببندم .
نهاد برگشت و گفت : پلیس ها افسون و فریدون رو دستگیر کردن .
برام مهم نبود …. مهربانم داشت میرفت …
با داد رو به شادمهر گفتم : یه پارچه بده .
لونگش رو داد . مومنی سفت به پای مهربان بستش .
پیرهن مهربان رو کشید بالا … رو به من گفت : نبضش رو بگیر .
با عجله نبض مهربان رو گرفتم . خیلی کم میزد .
ولی میزد ..
آره میزد !
مومنی فهمید و دستشو گذاشت روی نقطه ای که خون سیاه ازش می اومد بیرون .
با نگرانی گفت : زودتر برو شادمهر … هر آن میتونه بمیره .
با این حرف دنیا رو سرم خراب شد . نه … نه ! من نمیزارم … نمیزارم مهربانم بره . نباید بره … نه نباید بره .
با صدای لرزون گفتم : مومنی هر کاری میتونی بکن …. اگه از دستم بره … اگه .. .اگه .
بغضم ترکید … گریه کردم . موهای مشکی مهربان رو نوازش کردم . نهاد بدتر از من سرشو به شیشه چسبونده بود . مومنی دوباره نبض گرفت . پرده ی اشک باعث شده بود نتونم ببینم که چیکار میکنه . به صورت مهربان خیره شده بودم … خوابیده بود . نه … خواهش میکنم نخواب … نمیخوام ببینم تو برای همیشه میخوابی .
بلاخره جلوی یه بیمارستان نگه داشت . سریع مهربان رو روی برانکارد گذاشتیم .
دکتر ها ریختن رو سرش اما من دستشو ول نکرده بودم . وقتی رفت اتاق عمل دستش از دستم جدا شد .
روی زمین زانو زدم و با تمام وجودم از خدا خواستم مهربانم رو دوباره برگردونه . دستی روی شونه ام قرار گرفت و صدای شادمهر اومد : اونقدر میخوادتت که … که به دروغ گفت من باردارم … اما من تعقیبتون کردم تو شمال … نه رفت سونوگرافی نه داروخونه . پس فهمیدم که باردار نیست اما میدونستم دختر هم نیست . خیلی دوست داشت . همش میگفت من میدونم پرهام داره زجر میکشه میدونم سختشه … می گفت بدون من خوابش نمی بره .. همش میگفت پرهام، پرهام ! فهمیدم تو زندگیش جایی ندارم، به نفع شما کشیدم کنار . اون می جنگه … برای تو، برای نهاد، برای همه می جنگه . اما بیشتر برای تو . برای دیدن تو … امیدوار باش …. ولی من مطمئنم که بر میگرده .
حرف های شادمهر آرومم کرد … اما از فکر اینکه یه وقت مهربان نباشه دوباره حالم بد شد .
نهاد بی حال روی صندلی نشسته بود . بعد از چند دقیقه فرشته و مهتاب اینا هم اومدن . فقط فرشته و مهتاب بودن .
مهتاب و فرشته تو آغوش هم اشک می ریختن . فرشته همش خاطرات بچگیشون رو تعریف میکرد و به دل همه غم و غصه راه میداد . آخر سر شادمهر بردتش بیرون . نهاد به من زل زده بود . سعی کردم لبخند بزنم اما نشد . دوباره اشک ریختم … مهربانِ من داشت با مرگ دست و پنجه نرم میکرد …
نهاد گفت : میای بریم نمازخونه ؟ دم اذونه .
نماز خون بودم ؟ نه نبودم … اما برای مهربان هر کاری میکنم … اصلاً اگه مهربان چشماشو باز بکنه قول میدم هر تاسوعا شله زرد بدم بپذن …. همه ی روزه هامو و نماز هامو بگیرم و بخونم .
باهم رفتیم تو نماز خونه . یه ربع سر سجاده دعا میکردم … خدایا پناه میبرم به خودت … فقط بزار مهربانم سالم باشه …. بزار دوباره ببینمش .
مهربان … مهربانِ منو سالم نگه دار خدا … اگه دیگه نبینمش چیکار کنم ؟ من می میرم . می میرم . هم فیزیکی هم روحی می میرم .
وقتی نمازم تموم شد حس نزدیک شدن داشتم … نزدیک شدنم به خدا .
دوباره رفتم سمت اتاق عمل … نشستم پشت در و سرمو کوبیدم به دیوار . فرشته هم قرآن کوچیکی دستش گرفته بود . حالا به جز من و فرشته، کسری و کامیار هم بودن . کامیار دیگه دکمه هاشو باز نذاشته بود . اونم داشت دعا میخوند . منم از کسری یه قرآن کوچیک گرفتم و شروع به خوندنش کردم . یکدفعه یه پرستار اومد بیرون . فرشته سریع پرسید : چی شد خانوم ؟
به ما نگاه کرد . با دیدن من گفت : وضعش وخیمه … خون زیادی از دست داده .
و سریع رفت و بعد شیش نفر آدم وارد اتاق شدن . فرشته همون جوری که داشت قرآن میخوند اشک می ریخت اما من، دنیا رو سرم خراب شد . قرآن رو دادم به دست کسری و چشمامو محکم بستم . چهره ی مهربان اومد تو ذهنم … خنده هاش … عصبانیتش … داد هاش …. متفاوت بودنش …. لباس هاش …. اشک هاش …. !
صدای نهاد اومد : چی شد ؟
فرشته با صدای لرزون گفت : وضعش وخیمه … خواهرت داره جون میده .
نهاد سریع نشست رو صندلی و سرشو بین دستاش گرفت .
مهربان بخاطر من … بخاطر من برگرد به زندگیت … نزار بدون تو بمیرم … نزار !!
بعد از سه ساعت در باز شد و کلی آدم رفتن بیرون . دکتر مخصوص اومد . سریع دوره اش کردیم .
فرهود که تازه اومده بود زیر بغل فرشته رو گرفته بود .
خدایا …. همه چیز به الان وابسته اس …. ازت خواهش میکنم … ازت خواهش میکنم .
دکتر سرش رو تکون داد و گفت : تونستیم دوتا گلوله رو در بیاریم اما خون زیادی از دست داده بود، حتی از مرگ هم نجات پیدا کرده . فعلا وضیعتش مشخص نیست … باید بهوش بیاد .
دکتر رفت . من و فرشته خشک شده بودیم اما بقیه خوشحال بودن .
ازت ممنونم خدا، ازت ممنونم مهربانم .
در باز شد و تختی بیرون اومد . مهربان هم روش بود . خواستم بهش بچسبم که سرعت تخت زیاد شد .
به قیافه ی مهربان نگاه کردم، دیگه اون چشم های بی جون و لب های کبود نبود . رنگش برگشته بود .
نهاد با چشمای پر از اشک بهم خیره شد . اشک تو چشمای منم جمع شد . منو محکم بغل کرد و دم گوشم گفت : برای تو جنگید .
– اما هیچی معلوم نیست .
– مطمئن باش، تو صداش زدی … اونم میاد . همه ی راه رو !
حرف هاش نور امیدی بود تو دلم .
از بغلش که بیرون اومدم گفت : این خون ها چیه ؟
تازه یاد حرف های مهربان و جای دستای خونیش افتادم .
دستی کشیدم روشون . خشک شده بودن .
از پرستار پرسیدم دستشویی کجاست اونم بهم گفت طبقه ی پایین .
رفتم طبقه پایین که دیدم یه خانواده دارن گریه و زاری میکنن . یه خانوم مسنی خودش رو میزد رو زمین و یه دختر نسبتا یازده دوازده ساله هی خواهرش رو صدا میزد . یه پسر بیست ساله هم سعی داشت اون زن رو بلند کنه .
یه چند نفر رفتن کمکش .
یاد بابام افتادم . روزی که ختمش بود من گریه نمی کردم چون خواهرم میگفت گریه کاری نمیکنه … باید سخت کوش باشی . تا روزی که مهربان از پیشم رفت گریه نکرده بودم . وقتی رفت هم چندتا قطره اشک، وقتی گروگان گرفته شد چندتا بیشتر، وقتی گلوله خورد … یک سیل گریه .
رفتم دستشویی و صورتمو شستم . بیرون که اومدم دیگه خبری از اون خانواده نبود . خوب شد من دکتر نشدم و گرنه خودکشی میکردم . چجوری دلشون میاد خبر مرگ عزیزانشون رو بهشون بگن ؟
رفتم بالا دیدم خلوته . یکدفعه دکتر از جلوی چشمام رد شد . خودمو رسوندم بهش و گفتم : آقای دکتر این خانوم ما ؟
– خانومتون ؟
– همین که گلوله بهش خورده بود .
– آهان . یک لحظه وایسید . مراقبت های ویژه !
– می تونم ببینمش ؟
– شوهرش هستید ؟
– بله .
– از پشت شیشه میتونید اما داخل نه برای وقت زیادی … بلکه کم .
همین هم عالی بود .
– ببینم کس دیگه ای میتونه ؟
دستش رو گذاشت روی شونه ام و گفت : اون به تو نیاز داره . نه بقیه . البته اگه خواهر یا برادری هم داره، اونا هم میتونن .
و رفت .
چشمامو بهم مالش دادم و از پرستار بخش آدرس قسمت مراقبت های ویژه رو گرفتم .
رفتم سمت طبقه ی بالا .
همین که رفتم دیدم کامیار و کسری دارن میرن . باهاشون خداحافظی کردم .
دیدم فرشته زیر یه پنجره نشسته و با گریه داره دوباره قرآن میخونه . همش هم رو یه سوره گیر کرده .
فرهود هم هی باهاش حرف میزد و اون سرش رو تکون میداد . رفتم سمتشون .
یه نگاه به پنجره کردم … خدای من . چی می دیدم .
بدن نحیف مهربانم روی تخت بین اون همه دستگاه .
دنیا دور سرم چرخید . دستمو به دیوار گرفتم که نیافتم .
یه پرستار با یه دکتر هم بالاسرش بودن . دستگاه ها رو که وصل کردن اومدن بیرون .
فرشته قرآن رو بوسید و زیر لب گفت : خودت کمکش کن خدایا .
بعدش پاشد و اومد کنار من . به مهربان نگاه کرد و گفت : دوباره صداش بزن که چشماشو باز کنه . دوباره صداش کن .
دوباره ؟! من حاضر بودم هزار سال صداش کنم و اون بگه جانم .
یه صندلی پیدا کردم و نشستم روش . یاد خاطرات شمال افتادم … بعد از اینکه بچه ها رفتن گفت من برم شام درست بکنم .
گفتم :
– حالا شامت خوشمزه میشه ؟
خندید و گفت : پس چی فکر کردی ؟
با اخم شیرینی گفتم : اما من شام نمیخوام .
با تعجب بهم نگاه کرد و گفت : وا ! پس چی میخوای ؟
دستمو دور شکمش حلقه کردم و کشوندمش تو بغلم . لاله ی گوشش رو نرم بوسیدم و گفتم : من تو رو میخوام .
زیر چونمو بوسید، چونمو گذاشتم روی موهاش و بوی شامپو بچه اش رو عمیق نفس کشیدم .
دستی روی شونه ام نشست و منو از خاطرات بیرون آورد . به فرهود نگاه کردم .
کاش هیچوقت از شمال نمی اومدیم مهربان، کاش هیچوقت افسونی نبود .
فرهود گفت :
– سرهنگ محمود میخواست بری و با پدر مهربان حرف بزنی .
خشم تمام وجودم رو گرفت . اون دیگه چه پدری بود . داشت دخترش رو می کُشت .
دستمو مشت کردم و گفتم : باشه . کی بریم ؟
– الان .
یه نگاه به پنجره ی اتاق مهربان انداختم . فرهود رو به فرشته گفت : مواظب مهربان باش . چیزی شد بهمون زنگ بزن .
فرشته دوباره داشت قرآن میخوند . سرش رو تکون داد . داشتیم می رفتیم که شاداب رو دیدیم .
بهمون لبخند زد و گفت : من اومدم پیش مهربان باشم .
فرهود سریع رفت اما من با شاداب دست داد . شاداب گفت : خوب میشه . باور کن !
باور میکنم .
سری تکون دادم و رفتم بیرون . دل کندن از مهربان سخت بود اما میخواستم ببینم این مرد چی داره بگه .
بعد از یک ساعت رسیدیم به مرکز . پیاده شدم . همه ی سرباز ها برام پا کوبیدن و سلام نظامی دادن . آزاد باشی گفتم و سریع حرکت کردم به سمت دفتر سرهنگ . در زدم، بفرماییدش باعث شد برم داخل . فرهود رفته بود سر کارش .
وارد شدم و سلام نظامی دادم . آزاد باشی گفت .
پرسید : همسرت چطوره ؟
– بیهوشه . باید دید عکس العملش چیه . ممکنه اصلا پا نشه .
معلوم بود ناراحته . دخترش مثل مهربان شده بود ولی از دست رفت .
زیر لب یه سوره ای خوند و گفت : ایشالله خوب میشه ایزد پناه . الان پدر زنت منتظرته . اون خانوم که افسون هم هست رفت اوین . مهم پدر زنته . فکر کنم حرفی هم داشته باشی باهاش .
سرم رو تکون دادم و رفتم سمت اتاق مخصوص .
وارد شدم و نشستم پشت میز . صدای نگرانش روی مخ من عین ناخن روی تخته سیاه کشیده شد .
– خوبه ؟
با پوزخند گفتم : مهمه ؟ حیف که ازم بزرگترید . حیف که مهربان از ژن شماست و گرنه با خاک یکیت میکردم . تو پدری ؟ واقعا پدری ؟
– نه نیستم … از همون وقتی که به دنیا اومدم فهمیدم بخت من سیاهه . آدم بدبخت از اول تا آخرش بدبخته . زندگی زن و بچم رو سیاه کردم اما نمی خواستم . شاید اگه بدنیا نمی اومدم اینجوری نمی شدم . میدونی چیه داماد … من یه حروم زاده ام . خیلی بده ندونی بابات کیه … همیشه برای مرد ها پدر اولین قهرمانه . برای من هیچکی نبود . افسون هم فقط به فکر انتقام بود . هیچوقت نفهمیدم چرا اینقدر دوست داره از ایزد پناه ها انتقام بگیره . خودمو قاطی نمیکردم و فقط براش اشیاء می دزدیدم . تا اینکه مهربانم رفت و من قاطی کردم . دیوونه شدم، روانی شدم . وقتی افسون گفت پیش شماست با خودم گفتم ایزدپناه ها چی دارن که پدرش نداره ؟! بعدش فهمیدم خانواده ی ایزدپناه هر چند کم اما مهر داره، صمیمت داره، یه خانواده هستن . اما …
دیگه حرفی نزد . من دنبال این اعترافات نبودم .
سریع پرسیدم : اسم رمزتون رو بگو .
– coca 23
– از کوکائین خیلی خوشت میاد که گذاشتی coca ؟
چیزی نگفت . از اتاق زدم بیرون .
رمز رو که به سرهنگ دادم خواستم برم دیدن افسون .
رفتم اوین و بعد از نشون دادن کارت شناساییم رفتم تو یه اتاق . چند دقیقه بعد افسون هم اومد، بهش اشاره کردم بشینه . نشست و با صدای کم جونی گفت : مهربان ؟
– نمرده، زنده اس .
– پرهام منو ببخش . بخاطر من بچتون رو هم از دست دادین .
– بچه ای در کار نبود . مهربان گفت که کاری بهش نداشته باشین .
سرش رو انداخت پایین . من فقط یه سوال ازش داشتم …
یکم خم شدم به جلو و گفتم : برای چی پدر من ؟
سرش رو گرفت بالا و چشماشو به دیوار دوخت :
– دوستش داشتم، نمیخواستم مع*شو*قه*ی پدربزرگت باشم . میخواستم زن مهراد باشم . اما دیدم زن داره و زنش بارداره . مهراد زنشو خیلی دوست داشت اما من میخواستم با تمام وجود اونو بدست بیارم . خواستن یک طرفه خیلی بده . خیلی بد . اما خواهرت بدنیا اومد و وقتی نفرت مهراد رو دیدم منم متنفر شدم . شدم آدم بده ی داستان . مادر و پدرت و پدربزرگت رو کُشتم . زندگی پسرم رو سیاه کردم . نوه امو از مادرش جدا کردم . مهربان رو خشن کردم … به همه یاد دادم گرگ باشن الی مادر مهربان که از دست رفت . فریدون کار خواهرت رو تموم کرد اما توی لعنتی هنوز زنده بودی . وقتی فهمیدم تو و مهربان نامزد هم شدید دیوونه شدم . فریدون رو کشیدم وسط، همه رو کشیدم وسط چون نمی خواستم به دخترم، به مهربانم صدمه ای بزنم . میدونستم خشنه اما روح لطیفی داشت که باورت نمیشد . مهربان وقتی بچه بود عادت داشت برای گربه ها شیر ببره، غذای گنجیشک ها رو بده و بعد خودش غذا بخونه . همیشه تو کار های خیاطی به مادرش کمک میکرد . مهربان واقعا مهربونه اما نشون نمی ده . مغرور شده، لجباز شده، خشن شده ! اما در کنار تو … از مهری شد مهربان . تازه میفهمم شما واقعا بدون هم هیچید . چقدر احمق بودم که میخواستم شما رو از هم جدا کنم . کاشکی نبودم … کاشکی نبودم و هیچوقت هم مهربانم اینجوری نمی شد . هیچوقت .
– من ازت یه جواب خواستم اما … تو همه چیز رو گفتی . خداحافظ .
داشتم میرفتم که گفت : پرهام … مراقبش باش .
چیزی نگفتم . ولی هستم … تا پای جونم مراقب مهربانم .
از زندان که اومدم بیرون، سوار ماشین شدم . یه زنگ به فرشته زدم .
برداشت، گفتم : سلام فرشته خوبی ؟
– خوبم ممنون . چیزی شده ؟
– مهربان چطوره ؟
– هیچ فرقی نکرده . راستی یه لطفی میکنی ….
– چی ؟
– برو خونه، از محدثه ( خواهر پریا ) یه قرآن دیگه بگیر . این قرآن همش همین سوره رو داره .
باشه ای گفتم و به سمت خونه کوچ کردم .
بعد از گرفتن قرآن رفتم بیمارستان . دم اذان بود و بیشتر بخش خالی بود . منم تصمیم گرفتم وضوع بگیرم و نمازمو بخونم . انگاری تازه داشتم به خدا اعتقاد پیدا میکردم … انگاری تازه می فهمیدم خدا حواسش به من هم هست . آره، خدا منو هم نگاه میکنه !!

پنج روز میگذره … شب بود، بیشتر بخش ساکت بود . هیچکی نبود جز من و مهربانم .
داشتم از پشت پنجره بهش نگاه میکردم … چقدر دلم بوی تنش رو میخواست . بوسه های گرمش رو . آخ مهربان ! مهربان چه کردی با من ؟
همه ی حواسم به موجود ریز نقشی بود که میون اون همه دستگاه گم بود .
دستی که نشست روی شونه ام باعث شد نگامو از مهربان بگیرم . دکتر بود . یه مرد میان سال با موهای جو گندمی و قد بلند و نگاه مهربون .
– چی شده جوون ؟
چیزی نگفتم . خندید و گفت : اونم دلتنگته . میخوای باهاش حرف بزنی ؟
با تعجب بهش نگاه کردم . اشاره کرد همراهش برم . یکم گیج بودم، منظورش چیه ؟
یه لباس سبز داد با یه ماسک، پوشیدمشون و رفتیم تو اتاق مهربان . دم گوشم گفت : لطف میکنم بهت و یک ساعت رو میکنم دو ساعت .
سریع رفت و من زیر لب تشکر کردم .
به تخت مهربان نگاه کردم . هزار تا سیم و دم و دستگاه بهش وصل بود .
اشک تو چشمام جمع شد . یه قطره اروم چکید . صداش توی گوشم پیچید : مردِ من هیچوقت جلوی من گریه نمی کنه .
رفتم سمتش و آروم انگشتامو روی دستش کشیدم . قطره ی اشکم از چشمام چکید روی دستش و زیر لب گفتم : مهربانم، مهربانِ من … نفسم … عمرم … کاشکی من جای تو روی این تخت بودم … کاشکی گلوله به من میخورد …
نشستم روی صندلی و به قیافه ی معصومش نگاه کردم . موهاش ریخته بود روی صورتش . روی سرش چسب زخم بود . دستاش کنار بدنش بود، دستای سردش رو توی دستای تب دارم گرفتم . بوسیدمشون …. دستش رو گذاشتم روی لپم و صورتم رو کشیدم بهش . ازش خواستم بیدار شه … بیدار شه و دوباره به من نگاه کنه .
احساس سنگینی نگاهی رو حس کردم . برگشتم و شادمهر رو دیدم که به ما با لبخند نگاه میکرد . دوست داشتم تک تک دندون هاشو خورد کنم . اگه اون نبود … !
چیزی به ذهنم نرسید . رو به مهربان گفتم : یادته خونه ی شادمهر تب کردی ؟ تبت خیلی بالا بود نفسم … اومدم خونه ی شادمهر، گفت که مهربان بخاطر وجود تو تب دار شد، مریض شد، ضعیف شد . اومدم و بهت قول دادم که پامو از زندگیت بکشم بیرون . ولی به قرآن اگه میدونستم شادمهر میشه هم بلای جون تو و جون خودم …. زیر هر چی قول بود رو میزدم و بهت میگفتم . من فکر کردم خوشبختی . آخه پیشش شاد بودی . اما یه غمی داشتی . یه غمی تو چشمات بود که منو دیوونه میکرد و شادمهر نمی فهمید مهربانم .
دستاش رو دوباره بوسیدم و ادامه دادم : اما ما دوباره مال هم شدیم … اما الان جداییم . دفعه ی اول من اعتراف کردم . دفعه ی دوم هر دومون . بیا و دفعه ی سوم، تو با واکنش نشون دادنت بهم بگو که دوستم داری . آره، اگه چشماتو وا کنی میفهمم که منو میخوای . اگه بزاری تو تاریکی چشمات رو ببینم . بزاری دوباره طعم آغوشت رو بچشم . مهربانم !!
اشک هام راه پیدا کردن و دست مهربان از اشک من خیس شد .
با چشمای اشکی بهش زل زدم … باور کردنی نبود!
از گوشه ی چشمم قطره آبی پایین ریخت . خنده ی عصبی کردم . دستشو ول کردم … واکنش بود ؟؟ نبود ؟؟ خوب بود ؟؟ بود ؟
گفتم : مهربانم، چی شده گلم ؟
دوباره اشک ریختم . یه قطره دیگه هم اومد .
سریع از اتاق زدم بیرون . شادمهر تا منو اونطوری دید گفت : چی شده ؟ مهربان چی شده ؟
سریع بهش تنه زدم و رفتم دنبال دکتر . دکتر رو که پیدا کردم با نفس نفس زدن گفتم : دکتر، همسرم … همسرم .
نگران شد و دنبال من دوید . تو راه گفتم : داشتم باهاش حرف میزدم .
وایساد و برگشت بهم نگاه کرد . شادمهر هم به من نگاه میکرد .
یه نفس عمیق کشیدم و گفتم : داشتم باهاش حرف میزدم که یه قطره اشک ریخت .
دکتر لبخندی زد اما صدای پرستار دنیا رو روی سرم خراب کرد :
– دکتر … حال مریض اصلا خوب نیست . دکتر عین جت دوید . منم پشت سرش . قلبم توی دهنم بود .
شادمهر هم دنبال من میومد .
میخواستم وارد اتاق بشم که دوتا مرد جلوم رو گرفتن . برام مهم نبود … من فقط مهربان رو میخواستم .
دکتر سریع گفت : دستگاه شوک رو بیارید … نبضش نمیزنه .
زانوم خم شد و روی زمین نشستم . صدای شادمهر اومد : پرهام قوی باش .
چهره ی مهربان جلوی ذهنم اومد … نه نه نمی تونست بره . نمی تونست .
نعره ی بلندی زدم : مهربان … دِ بی انصاف کجا میخوای بری ؟ مگه ما قول ندادیم با هم باشیم ؟ مگه قرار نشد که تنها نزاریم همو ؟
زدم زیر گریه . صدای دکتر اومد که دستور داد منو ببرن بیرون اما من دوتا مردا رو انداختم کنار . هر چی آدم بود رو زدم کنار و رفتم سمت تخت مهربان . نشستم دم تختش و دستشو گرفتم توی دستم .
اشک می ریختم و التماسش میکردم . آخر سر شادمهر منو به زور کشوند بیرون .
منو برد و گذاشت روی صندلی .
تمام وجودم میلرزید . بدون مهربان … چی کار کنم ؟
صدای شادمهر اومد : دعا کن .
صدای داد فرشته باعث شد گریه ام بیشتر بشه : مهربان … مهری من کوش ؟ کجا میره ؟
فرهود و پریا و نهاد هم بودن . فرشته افتاد رو زمین و زد روی زمین . فرهود با چشمای اشکی بلندش کرد و نشوندش یه گوشه و سرش رو تکیه داد به دیوار .
صدای بغض آلود نهاد اومد : چش شده ؟
از بخش مهربان دور بودیم و کسی اجازه نمی داد بریم تو .
با بغض بدی گفتم : داره تنهام میزاره .
نهاد نشسته بود روی زمین جلوی من .
با گریه گفتم : نهاد ما به هم قول دادیم بدون هم نریم … داره میزنه زیر قولش … داره میزنه زیر تمام قرار هامون .
نهاد هم گریه کرد .
چشمامو بستم و سرمو کوبیدم به دیوار . یه نفس عمیق کشیدم که دیگه گریه نکنم . بعد از نیم ساعت در باز شد . اما من از ترسم نمی تونستم چشمامو باز کنم . فقط گوش هامو تیز کردم .
فرشته با بی حالی گفت : چی شد دکتر ؟
دکتر نفسی کشید و گفت : واکنش نشون داده . داریم به بخش منتقلش می کنیم .
چشمامو باز کردم . با تعجب بهش نگاه کردم … چی میگفت ؟
دکتر بهم نگاه کرد و گفت : اون همه ننه من غریبم بازی هات بلاخره جواب داد . تا تو رو از اتاق انداختیم بیرون ضربانش کامل رفت و ما امیدی به زنده بودنش نداشتیم . وقتی داشتیم پرده ی سفید رو میکشیدیم روش یه پرستار گفت بیچاره شوهرش … خیلی دوستش داره … هر شب همین جاست . تا اینو گفت یه دفعه ضربان قلبش برگشت . الان هم چشمش رو یکم باز کرد و دوباره خوابید اثرات مسکن هاست . دستور دادم ببرنش بخش . حالش بهتره اما نه خوبِ خوب .
اینو گفت و رفت . فرشته خدا رو شکر کرد . نمیدونم … منم شکر کنم ؟ خدایی که فکر میکردم تنهام گذاشته ؟ صدای نهاد اومد : پهلوون . زیر قول هات که نزدی ؟
گیج نگاش کردم که گفت : شله زرد … تموم نماز روزه ها .
خندیدم … تو دلم بلند گفتم خدایا شکرت و رو به نهاد گفتم : نخیرم … یادم نرفته .
جنگیدن دوباره ی مهربان بهم انرژی داده بود . پریا بهم گفت : برو پرهام . به بخش انتقال شده . بهتره تو اول بری ببینیش .
ازشون دور شدم . شماره ی اتاق رو پریا بهم داده بود . طبقه ی دوم .
رفتم طبقه ی دوم و شماره ی اتاق رو گرفتم .
اول در زدم و بعدش سریع رفتم تو .
با یه پرستار داشت لباس می پوشید . پرستار تا منو دید اخم کرد : بیرون آقا .
مهربان با رنگ پریده چنگ زد به بازوی پرستار و گفت : شوهرم هستن .
پرستار ببخشیدی گفت و رو به من گفت : اگه میتونید لباس ها خانومتون رو عوض کنید . خیلی بی حالن .
از اتاق رفت بیرون . با دلتنگی و یکم شیطنت به مهربان نگاه کردم . لبخند بی جونی زد . تا خواست یه قدم برداره سرش گیج رفت و نزدیک بود پخش زمین بشه که گرفتمش .
نوک دماغم به نوک دماغش خورد .
خندیدم، خندید !
نوک دماغشو بوسیدم و گفتم : مرسی نفسم … مرسی که دوباره برگشتی .
دستاش رو قالب صورتم کرد و با صدای ضعیفی گفت : چرا گریه کردی ؟ چرا دیوونه م کردی ؟
با تعجب پرسیدم : مگه دیدی ؟
– حست کردم !
گذاشتمش روی تخت . اون لباس سبز بلند باعث شده بود مریض تر به نظر بیاد . شلوار پاش نبود . شلوارش رو از روی صندلی چنگ زدم و گفتم : میپوشی یا پات کنم ؟
بد بهم نگاه کرد . با اون وضعش یادش نرفته بود که بد نگاه نکنه . عاشق همین بد نگاه کردناش بودم .
شلوار رو از دستم گرفت و پتو رو کشید روش . شلوارش رو پاش کرد و پتو رو زد کنار .
بهم نگاه کردیم . پُر از دلتنگی بودیم . پُر از نیاز … پُر از عشق .
دستامو روی صورت یخ کرده اش کشیدم و گفتم : دیگه نمیزارم از دستم در بری . دیگه نمیزارم . اصلاً .
ته ریش هامو بوسید . به لب های بی رنگش نگاه کردم . یه بوسه ی کوچیک روشون زدم .
بهم لبخند زد و گفت : پیشم میخوابی ؟
– الان دکتر میاد . بعد بچه ها . وقتی همه رفتن .. چشم میخوابم پیشت .
نگاهی به تخت بزرگ کردم . هر چند جا بازم کم می اومد اما جا می شدیم . به مهربان نگاه کردم .
پلک هاشو روی هم گذاشت، دوباره بازشون کرد و با صدای ضعیفی گفت : مرسی که صدام کردی … اگه صدام نمیکردی میرفتم … ! نمیدونی چقدر بد بود . بدون تو … توی برزخ گیر کردن …
خواست ادامه بده که انگشتمو گذاشتم روی لبش و گفتم : سیس … خودت رو با حرف زدن خسته نکن . من و تو الان مال همیم . هیچی هم ما رو جدا نمی کنه . حتی خدا .
موهاشو زدم کنار . تقه ای به در خورد . در باز شد و فرشته اول از همه عین جنگ زده ها یوروش برد سمت مهربان .
از بس بوسش کرده بود که مهربان با تف خالی شده بود . دوباره با خشم همیشگیش زدش کنار و گفت : اَه اَه لوس .
به سرفه افتاد . پشتش رو مالش دادم . مهربان تا چشمش به نهاد افتاد گفت : مهربان قربونت بشه داداش .
بعد از کلی روبوسی و حرف و خنده و اشک و آه بچه ها رفتن . دکتر که مهربان رو معاینه کرد بهش اخطار داد مواظب شکمش باشه چون ممکنه خونریزی داخلی بکنه .
بعد از رفتن دکتر مهربان یکم روی تختش جا به جا شد و گفت : میخوام صدای قلبت رو بشنوم .
به پهلو خوابیدم . مهربان هم رو به من به پهلو خوابید و سرش رو گذاشت روی سینه ام . شلوار جینم اذیتم میکرد اما مهم نبود . جز ما هیچی مهم نیست .
موهاشو نوازش کردم، سرمو بردم بینشون و یه نفس عمیق کشیدم . چشمام گرم شد و آروم به خواب رفتم .
– صلوات بفرست … محدثه اون اسفند چی شد ؟
محدثه روسریش رو درست کرد و گفت : الان درست میشه .
دستمو روی گودی کمر مهربان گذاشته بودم . یکم بی حال بود … بهم چسبیده بود .
بعد از یک هفته اومده بودیم عمارت . چقدر روز های اول درد داشت … یادمه همیشه از درد چشماش اشکی بود . حتی وقتی با مسکن به خواب میرفت هم گریه میکرد . گریه میکرد و منو دیوونه میکرد . امروز هم درد داشت … اما نمیخواست نشون بده .
پاش موقع راه رفتن می لنگید . به دکتر که نشون دادیم گفت چند روزی اینجوری هست . بهتره به فیزیوتراپی مراجه کنید و یکم تمرین کنه .
نهاد و من به مهربان کمک کردیم بره تو اتاق و استراحت بکنه .
بعد از اینکه پامون به اتاق رسید رو به نهاد گفتم : من لباساش رو عوض میکنم . تو برو .
نهاد سری تکون داد و رفت بیرون .
با شیطنت به مهربان نگاه کردم و گفتم : من که میدونم نمی تونی لباس هاتو عوض کنی .
با ابرو های بالا رفته نگام کرد … یعنی زودتر بگو مقدمه چینی نکن .
– پس بزار لباس هاتو در بیارم .
یکم سرخ شد اما حرفی نزد . مانتوش رو در آوردم . شلوار لیش رو هم در آوردم .
از دیدن پاهای کبودش یک لحظه اخم هام رفت تو هم .
با همون صدای بی حالش گفت : وقتی خونه ی افسون بودم … میز افتاد روم .
اخمام بیشتر شد و بیشتر رفت تو هم . با صدای مهربان به چهرش نگاه کردم : دیگه گذشته . مجبور بودم !
میدونستم بعدا توضیح میده . لبخندی بهش زدم . اومدم بلوزش رو در بیارم که بیشتر سرخ شد .
اول رفتم یه بیژامه ی دخترونه براش آوردم و تا زانوش کشیدم بالا و گفتم : بقیه اش با خودت .
بدون اینکه نظری به بدن نیمه برهنه اش داشته باشم شروع به در آوردن لباسش کردم .
دستم رفت روی بیست و چهار تا بخیه ی روی شکم سفیدش . ناراحت میشم . ولی بازم خدا رو شکر میکنم . خودش درخواست میکنه که لباس گشادش رو می پوشه .
لباسش رو که پوشید زیر تخت خزید .
یکی یکی آدم میومد و میرفت . چرا هیچوقت درک نمی کنن که اون آدم خسته اس .
خاله توی اتاق مهربان بود ! لباسم رو توی حموم پوشیده بودم . یه جین یخی با بلوز بدن نمای سفید .
بیخیال موهام شدم و رفتم بیرون . مهربان خواب بود و عمارت بلاخره خالی از آدم شد . یعنی خاله بدون خداحافظی رفت ؟ حتماً .
خم شدم و لب های مهربان رو آروم بوسیدم . امروز منم به قولم عمل میکنم مهربان … عمل میکنم .
یادمه توی شمال ازم خواسته بود بعد از دستگیری افسون برم و استعفا بدم از سرگرد بودن . میدونستم نمیشه اما چیزی نگفتم بهش . بعدا بهش میگم
با سرهنگ امروز که صحبت کرده بودم بهم گفته بود باهام کار داره . سوار ماشین شدم و راه افتادم سمت ستاد .
وقتی رسیدم باز هم سلام نظامی . همه از من میترسیدن چون تو کارم خیلی جدی بودم . همیشه هم روی ابرو هام اخم بود و نگاهم ترسناک . تا قبل از اومدن مهربان اینجوری نبودم . اما اون به من یاد داد ترسناک باشم . یاد داد وحشت انگیز باشم .
اما مهربان هم یه قول به من داد .
ازش خواستم که مهربون باشه … عین همون مهربان بچه سال .
وارد اتاق سرهنگ شدم . سلام نظامی دادم . با لبخند گفت : خودت هم خوب میدونی که دیگه نمی تونی استعفا بدی اما من همه چیز رو بهتر میدونم . میدونم بخاطر خانومت هم که شده نمیخوای دیگه پلیس باشی اما متاسفم ایزد پناه . اما … اما میتونم بهت ماموریتی ندم . با سرهنگ حیدری حرف زدم . اولش نه و نو کرد اما قرار شد فقط ماموریت ها کاراگاهی بهت بدن میفهمی که چی میگم .
سرمو تکون دادم . اینو میدونستم اما …. اما واقعا دلمو به چی خوش کرده بودم .
خواستم دست بدم که بغلم کرد و گفت : برای عروسیت دعوتمون کن . حتما با خانواده میایم .
****
با سر و صدای فرشته از خواب پاشدم .
– پاشو تنبل خانوم .
چشامو ریز کردم و با صدای ضعیفی که دیگه حالم داشت ازش بهم میخورد، گفتم : پرهام کوش ؟
– داره برات سوپ می پزه . بیا ببین برات چی دارم .
به کمکش سر جام نشستم و به بالشتی تکیه دادم . یکم گیج بودم .
به کارتی که تو دستش بود نگاه کردم . یه کارت کرم با پاپیون قهوه ای .
توش رو باز کرد و بهم نشون داد .
با دیدن دو کلمه ی نهاد و پریا بلند خندیدم . الهی به قربون داداشم برم . داره ازدواج میکنه .
همون موقع در باز شد، پریا و نهاد اومدن .
به نهاد و پریا گفتم بیاید جلو . زیاد نمی تونستم روی پا وایستم . نهاد اومد جلو . خالصانه یه بوسه ی خواهرانه روی پیشونیش زدم و گفتم : الهی که خوشبخت بشی .
پریا رو محکم بغل کردم . تا جایی که بخیه هام اذیت نکنه .
بخیه ها سر معده دم قفسه ی سینه بود و زیاد درد نمی کرد اما بعضی وقتا که به سرفه می افتادم بدجور درد میکرد .
فرشته موهامو یکم کشید و گفت : بیا این یکی رو هم ببین .
یه کارت سفید هم به دستم داد . درش آوردم . روش نوشته بود مهتاب و کسری .
خندیدم …. دوباره به تاریخ نگاه کردم . بیست و سه ی خرداد .
هر دوتا عروسی تو یه روزه .
همون موقع پرهام هم اومد . با دیدن خنده ی من اونم خوشحال شد .
با ذوق اما صدایی که میون سرفه گم شده بود گفتم : عروسی .
با نگرانی بهم نگاه کرد . سرفه هام زیاد شده بود .
اومد سمتم و پشتم رو با دستش مالش داد . این کارش باعث شد بهتر بشم .
فرشته رفت بیرون . سوپ رو گذاشتم روی تخت و رو به پریا گفتم : قربونت بشم . خودم و محدثه می اُفتیم دنبال وسایل تو و نهاد فقط به لباس ها برسین . حالا چرا اینقدر زود کارت عروسی رو زدین ؟
نهاد خندید و گفت : پریا و من میخواستیم ازت بخاطر جنگیدنت تشکر کنیم برای همین کارت ها رو زود زدیم . کل فامیل الان مسخره امون میکنن .
خندیدم و به پرهام نگاه کردم . بهم اخمی کرد و گفت : سوپت خانومی .
با صدای خش دار گفتم : میخورم .
نهاد و پریا که رفتن اومد کنارم نشست . دستامو گرفت تو دستش و گفت : خودتو خسته نکن .
– عروسی تک برادرمه . میخوام براش سنگ تموم بزارم .
اخمی کرد و با عصبانیت گفت : آره . برادرته … فقط به برادرت نگاه کردی … مهربان قربونت بره … نهادِ من … داداش … خان داداش … قربون قد و بالای رشیدت . این وسط منم برگ چغندرم .
با عصبانیت از اتاق رفت بیرون . چرا اینجوری کرد ؟ یعنی حسودی کرد ؟
حتما دیگه … ولی آخه … یعنی به نهاد حسودی میکنه ؟
با سختی از جام پاشدم … به زور وسایل توی اتاق تونستم تا در برم .
چندتا نفس عمیق کشیدم . پرهام کجایی تو ؟
در رو باز کردم . راهرو خالی بود .
به دیوار تکیه دادم و آروم آروم رفتم جلو . دیگه نمی تونستم . بخیه هام درد میکرد . به سرفه افتادم . بیشتر درد گرفت .
بخیه ی پام میسوخت . دید چشمام تار شده بود … سرفه ام بیشتر شده بود .
حس کردم یه چیزی شکست .
صدای پرهام اومد : مهربان … مهربانم چی شد ؟ چرا اومدی بیرون ؟
اومد رو به روم نشست . سرفه ام کم کم قطع شد . دستامو گرفت و با مهربونی و نگرانی گفت : چت شد .
با لبخند گفتم : خیلی حسودی … خودتم خوب میدونی .
چیزی نگفت . یه تک سرفه ای کردم و گفتم : نه منو زجر بده نه خودتو … هر چند زجر دادن هات هم شیرینه . نهاد داداشمه … هیچ کدوم از قربون صدقه ای که براش میرم … به پای فحش هایی که بهت میدم هم نمی رسه . هر چی به تو مربوطه … برام شیرینه .
پرهام خندید و گفت : یه قول بهم بدیم ؟
– چی ؟
– هیچوقت تنها نزاریم همو … باشه ؟
– قبوله .
***
دوباره دست دادم . کنار پروانه جون کسی که برادرم رو یه عمر مثل پسر خودش بزرگ کرده بود وایساده بودم .
پرهام اومد سمتم و گفت : من جات وایمیستم . تو برو بشین … برات خوب نیست .
چشمی گفتم . وسط پیست رقص فرهود و مارلین داشتن می رقصیدن .
چقدر مارلین خوشحال بود .
فرهود دستمو کشید و بلند گفت : به افتخار خواهر عروس .
زدم تو سرش و گفتم : خواهر دوماد .
– اِ ببخشید تقصیر خودش بود … به افتخار خواهر دوماد .
خندیدم و رو به مارلین شروع به رقصیدن کردم .
عروسی قاطی بود، به مارلین نگاه کردم . یه دکلته ی صورتی تا بالای زانو با کت صورتی پوشیده بود و موهاش رو خیلی خوشگل بالای سرش درست کرده بود .
منم یه پیرهن سفید که روش هزار تا جواهر برق میزدن پوشیده بودم، یقه اش باز بود به جاش از پشت، از گردن تا بالای باسنم باز بود و پاینش روی رون تنگ و از اونجا به بعد کمی با چین باز بود . موهای مشکیم رو بالای سرم به صورت گوجه ای جمع کرده بودم . کنار یکی از چشمام با حنا طرح گل کشیده بودن و آرایش ملایمی داشتم . مارلین چرخی زد . خندیدم و گفتم : چقدر شنگولی دختر .
با مشت زد به بازوم و گفت : بزار برم بگم آهنگ رو عوض کنن … دو نفره بزارم عشق کنید .
زیر لب گفتم : اَی شیطون .
رفت سمت دی جی .
پیرهنم یکم بلند بود برای همین با دست یه گوشه اش رو گرفتم . رفتم سمت بچه ها . مهتاب یه پیراهن ساده و پف پفی پوشیده بود . پریا همون مدل منتهی دکلته اش رو پوشیده بود .
روی سکو چهار تا صندلی رو به روی هم بودن .
چراغ ها خاموش بود . رو بهشون گفتم : پا نمی شدیا …. عروس دوماد با یه آهنگ دیگه … الان من میخوام بترکونم .
نهاد خندید و گفت : خودخواهی چقدر آبجی … !
– پس چی فکر کردی ؟ الان میرم با پرهام جونم میرقصم .
کسری با دستمال کاغذی عرق هاش رو پاک کرد و گفت : با پری جون .
اینقدر تو اون تاریکی بد نگاش کردم که مهتاب گفت : غلط کرد .
– آره … غلط کردم .
ازشون دور شدم . یه سری زوج ها داشتن باهم می رقصیدن .
پرهام اومد … دستشو گذاشت روی گودی کمرم . دستامو دور گردنش قفل کردم . صورتمو به صورتش نزدیک کردم .
پرهام دم گوشم گفت : خیلی خوردنی شدی .
– خب … بخورتم .
– شب در خدمتیم .
هیجان و ترس تو هم قاطی شد . آروم خندید و گفت : یعنی من اینقدر ترسناکم ؟ نترس گلم … تا وقتی تو نخوای هیچ چیزی اتفاق نمی اُفته .
گوشه ی لبش رو بوسیدم و گفتم : دوست دارم .
– دوست دارم .
آهنگ که تموم شد من و پرهام هم جدا شدیم . رفتم سمت میز آفتاب . بخاطر بچه هاش زیاد پا نمی شد .
رفتم کنارش و گفتم : به به ببین کی اینجاست .
دستم رو روی بخیه هام و نشستم کنارش . دکتر میگفت موقع پاشدن و نشستن بهتره مواظبشون باشی .
بهم خندید و گفت : چقدر خوشحالم . ببخش بجای من به این دوتا عروس رسیدی تو آرایشگاه .
– این چه حرفیه آفتاب ؟ خودمم کار داشتم .
و با دست به صورت و موهام اشاره کردم .
– طلاق گرفتی ؟
– امروز صبح . احساس راحتی میکنم .
با ناراحتی گفتم : دوستش داشتی ؟
با حسرت گفت : داشتم … اما وقتی دیدم تارا و تینا رو حتی یه بار هم بغل نمی کنه … وقتی دیدم حتی براشون شناسنامه نگرفته … حتی نگفته اسمشون چیه …. چی بگم مهربان . چی بگم .
به کامیار اشاره کردم و گفتم : از اون بگو .
لپاش گل انداخت بلند بلند خندیدم . کامیار خیلی خوشگل کرده بود . کت و شلوار نقره ای با بلوز مشکی زیرش . بلند شدم و رفتم سمت کامیار .
تا منو دید ابرو هاش رو داد بالا و گفت : به به … مهربان خانوم . خوبید شما ؟
– مسخره . برو … برو یار رو دریاب .
با ابرو به آفتاب اشاره کردم . کامیار سرش رو انداخت پایین . خندیدم و رفتم سمت پرهام .
پشتش به من بود و داشت حرف میزد . دستمو دور شکمش حلقه کردم و سرمو گذاشتم روی کمرش .
با دستش یکم قلقلکم داد . خندم گرفت … هر موقع بهش می چسبیدم و اون کار داشت قلقلکم می داد .
ولش کردم و رفتم دوباره گشتم .
شب صدای بوق ها و شادی و همه و همه بیشتر شارژم کرد . پرهام آهنگ ماشین رو زیاد کرد . فامیل های ما و مهتاب از هم جدا شده بودن . بیچاره فامیل هایی که مشترک بودن .
بعد از رسوندن پریا و نهاد رفتیم خونه ی مهتاب . با اونا هم خداحافظی کردیم .
داشتیم بر می گشتیم خونه که پرهام گفت : فکرشو بکن … عروسی ماهم برسه … ماهم بریم خونه امون … تو غذا درست کنی من برم سرکار . چهار تا هم بچه …
حرفشو قطع کردم و با جیغ گفتم : چهــــار تا ؟؟؟؟
متعجب گفت : مگه چیه ؟ دو تا دختر دوتا پسر !
– فکر کردی من جونمو از سر راه آوردم ؟ درد زایمان … درد بخیه هاش …. درد پا، درد شکم، درد کمر، در ضمن کسی رو هم ندارم کمکم کنه . بعدش ونگ ونگ بچه ها . همین آفتاب بدبخت … میگه کلا برای تینا لباس قرمز میخرم برای تارا لباس آبی . بعد فکرشو بکن چهار تااا .
– خب بابا باشه … غلط کردم .
شب پرهام اینقدر خسته بود که سرش نرسیده به تخت خوابید . اما من بیدار بودم … به موبایل پریا اس زدم که بیدارم مشکلی پیش اومد سریع زنگ بزن .
رفتم سراغ کتاب های آشپزی … کاچی بلند نبودم درست کنم . میخواستم یه صبحونه ای درست کنم که نگو .
پریا فقط یه خواهر و یه مادر داشت . مادرش پیر بود و آرتروز داشت . خواهرش هم هیفده سالش بیشتر نبود .
روی یه برگه طرز تهیه اش رو نوشتم و بردم تو اتاق . افتادم به جون صورتم … خدا رو شکر موهام فقط به دوتا گیره و یه کش وصل بود . کش رو کشیدم و گیره ها رو در آوردم . لباس هامو با یه لباس خواب ساتن عوض کردم . ربدوشامم رو پوشیدم . خوابم نمی اومد . هنوز هم انرژی داشتم .
رفتم سمت پرهام … الهی بمیرم براش … با همون لباس هاش خوابیده .
کفش ها و جوراب هاشو در آوردم . کتش رو هم در آوردم .
کرواتش و باز کردم و دکمه های پیرهنش رو دونه به دونه باز کردم . لباسش رو در آوردم . به تن برهنه اش خیره شدم . تنها یه شب تو بغلش، بدون لباسی، خوابیدم .
قفسه ی سینه اش آروم بالا و پایین میرفت . با عشق … با تمام وجودم بهش لبخند زدم .
صبح با پرهام رفتم دم خونه ی نهاد . اون نشست و من سبد رو برداشتم . پریا بهم کلید داده بود اما زنگ زدم . در با صدای کوچیکی باز شد . رفتم بالا . در زدم و گفتم : خواهر شوهر اومده عروس کُشون .
صدای خنده ی نهاد اومد . در رو باز کرد . بغلش کردم و گفتم : صبحونه آوردم براتون .
رفتم تو آشپزخونه .
به نهاد گفتم : پریا کجاست ؟
– حمومه . چرا زحمت کشیدی ؟
داشت ناخنک میزد که زدم رو دستش و گفتم : دیشب طرز تهیه کاچی رو دیدم . تا صبح هم داشتم تمرین میکردم اما نشد که نشد، آخرش پرهام درست کرد . اما بقیه اش کار خودمه .
نهاد چشماش برق زد و گفت : از این کار ها هم بلد بودی و رو نمی کردی ؟
زدم تو سرش . پریا اومد . بغلش کردم و زیر لب گفتم : خوبی ؟
با خجالت سرش رو تکون داد .
رو به نهاد گفتم : امشب چه کاره ای پهلوون ؟
– مادر زن سلام داریم … فردا هم میریم برای ماه عسل .
– به سلامتی . من دیگه برم … شما دوتا کلاغ عاشق رو تنها میزارم .
قبل از اینکه چیزی بگن از خونه زدم بیرون . سوار ماشین شدم و گفتم : بتاز عشقم .
خندیدیم .
اون روز ناهار رو توی یه رستوران خوردیم و بعدش رفتیم یکم بگردیم .
پرهام منو برده بود سمت کارت های عروسی . از پشت ویترین نگاهی به کارت های عروسی کردیم .
یه کارت بود که قرمز و سفید بود . خیلی از طرش خوشم اومد . طرح پاپیون بالای کارت بود … و بعد جای ناخن های بلند هم طرح کارت بود و یه برگه ی سفید هم توش بود .
پرهام دم گوشم گفت : میخوای سفارش بدیم ؟
– اما …
تا اومدم چیزی بگم منو کشید تو مغازه . یه مرد میان سال تا ما رو دید گفت : سلام خوش اومدید . میتونم کمکتون کنم ؟
پرهام گفت : سلام . ما اون کارت قرمزه رو میخواستیم که طرح کروات و ناخن داشت .
مرد سری تکون داد . دفترش رو باز کرد و گفت : اسم شریفتون ؟
– ایزد پناه .
– تاریخ و ساعت و این چیزا رو میشه بهم بگید !
ما که هیچ چیز رو درست نکرده بودیم … یعنی چی ؟
پرهام گفت : تاریخ رو چهاردهم مرداد بزنین . ساعت هشت تا یازده . اینم آدرس تالار .
با تعجب بهش نگاه کردم که بهم چشمکی زد .
– خیلی ممنونم آقای ایزد پناه . آماده شد میگم که بهتون بدیم .
– ممنونم .
از یارو خداحافظی کردیم و اومدیم بیرون . همینجور که داشتیم راه میرفتیم پرهام گفت : قبل از عروسی، رفتم یه باغ رو دیدم … خیلی خوشم اومد . با دی جی و طراح هم حرف زدم . خونه رو هم میخوایم الان بریم ببینیم که طراح دکوراسیون کارش رو بکنه … قبوله ؟
گیج شده بودم . دم گوشم گفت : قبوله ؟
بلاخره به خودم اومدم : آره، قبوله .
اونقدر خوشحال بودم که حد نداشت . داشتم بال در می آوردم . چی گفت ؟ گفت بریم خونه ببینیم ؟ وای خدای من !
خرید های من و پرهام کم کم شروع میشد .
یه خونه ی ویلایی نسبتا متوسط تو فرشته خریده بودیم .
قرار شده بود جهازیه رو باهم بخریم .
عروسی فرشته و فرهود هم با ما بود .
فرشته اینا هم یه کوچه پایین تر از ما خونه گرفته بودن .
با بازوم زدم تو پهلوی پرهام و گفتم : پری جون … این مبلا خوشگله نه ؟
با حرص گفت : نه .
– چرا … خیلی هم خوشگله . اینا رو میگیریم برای پذیرایی … اون مبلا هم برای هال .
– نخیرم … اون مبلا برای پذیرایی اینا برای هال .
– احمقِ کور مگه نمی بینی اینا راحتیه !! من مجلسی بزارم تو هال بعد راحتی بزارم تو پذیرایی ؟
دیگه داشت شورش رو در می آورد . اصلا نباید با پرهام رفت خرید تیر و تخته .
یه نگاه به ژورنال های رنگ های مبل کردم و گفتم : هالمون رو چه رنگی کردیم ؟
چشماشو مالوند و گفت : قرمز مشکیه .
– به نظرت بگم رنگ مبل چه رنگی بزنن ؟
یه نگاه بهم کرد و گفت : چون اِل اِی دی مشکیه پس مبل ها رو قرمز بگیر . یه فرش کوچیک هم میگیریم که مشکی – قرمز باشه .
با مشت زدم به مشتش … عادتمون شده بود … هر موقع یه نفر یه چیزی میگفت که اون یکی خوشش بیاد همین کار رو می کردیم .
تصمیم گرفته بودیم هر فضای خونه رو یه رنگی بکنیم . یه خونه ی سه خوابه با یه آشپز خونه و پنج تا حمام و دستشویی .
از تنها چیز خونه بدم اومد این بود که حمام و دستشوییش یه جا بود .
بعد از سفارش مبل ها رفتیم دوباره گشتیم .
دنبال وسایل اتاق خواب بودیم .
متاسفانه چون نهاد و مهتاب اینا رفته بودن ماه عسل، آفتاب با بچه هاش بود، فرشته هم دنبال کار هاش بود با پرهام اومده بودم برای خونه جهازیه بگیرم . واقعا یه چیزی بود .
رفتیم تو یه مغازه ی بزرگ پُر از وسایل اتاق خواب .
دنبال میز آرایش میگشتیم .
پرهام یدونه بهم نشون داد . سفید بود و پنج تا کِشو داشت . رنگ سفیدش قشنگ میشد .
من و پرهام تصمیم گرفته بودیم که اتاق خوابمون آبی باشه .
شب با کلی خرید برگشتیم عمارت .
رفتم تو اتاق … شالم که دور گردنم پیچیده شده بود رو با کلافگی سعی داشتم در بیارم .
پرهام اومد سمتم . دستم رو برداشت و خوش شروع کرد به باز کردن گره ی کور شالم .
وقتی کارش تموم شد یه بوسه ی داغ روی پیشونیم زد .
چونشو گذاشت روی سرم . آروم دکمه های پیرهنش رو باز کردم .
سرش رو کج گذاشت رو سرم و گفت : یعنی میشه ما هم بریم تو یه خونه ؟
چندتا دکمه ی بالا رو باز کرده بودم . رفتم تو آغوشش و سینه اش رو بوسیدم و گفتم : آره میشه . چون ما مال همیم .
پشت گردنم رو بوسید و گفت : نکن خانومم …. نکن !
خودمو بیشتر بهش چسبوندم .
دستش آروم آروم داشت دکمه های مانتوم رو باز میکرد . مانتو رو که باز کرد آروم درش آورد و انداخت یه گوشه .
از بغلش اومدم بیرون و گفتم : چیزه … میرم … میرم … حموم !
سریع تر رفتم تو حموم . در رو بستم و پشتش نشستم . از هیجان زیادی قلبم عین گنجیشک میزد .
دستم رو روی قلبم گذاشتم و به خودم تشر زدم : هی چته تو دختر ؟ شدی عین هیجده ساله ها … وقتی بوست میکنه که اینجوری نمیکنی . ولی …
یه نفس عمیق کشیدم . آخ پرهام … آخ پرهـــام .
***
– وای فرشته این لباسه خیلی بهت میاد .
به لباس دو بندی که پایینش پفی بود و رنگش هم نباتی بود نگاه کردم .
فرشته به من نگاه کرد و گفت : تو که محشر شدی .
به خودم نگاه کردم .
یه لباس دکلته که روی دامنش ساده بود و روی سینه هام مونجوق دوزی بود .
دامن پف پفی لباسم رو با دستم گرفتم و گفتم : وای باورم نمیشه . داریم عروس میشیم .
لباس رو در آوردیم و دادیم به فروشنده .
فرشته دستمو گرفت و گفت : وای اصلا فکرشو میکردی ؟
سرمو به نشونه ی نه تکون دادم . فرشته با یکم ترس گفت : ولی من میترسم . میترسم یه وقت یه اتفاقی بی اُفته .
دستاشو محکم فشار دادم . اومدم چیزی بگم که پرهام گفت : بیاید بریم که کلی کار داریم .
این دفعه حداقل با هم اومده بودیم .
توی این هفته خونه ی هر دومون کامل بود .
دنبال لباس و آرایشگاه راه افتاده بودیم .
لباس عروس ها رو هم خریدم رفتیم سراغ کت دومادی .
چشمم به یه کت مشکی با شلوارش افتاد . یه پیرهن نقره ای هم کنارش باشه عالی میشه .
– عزیزم… بیا اینجا .
پرهام با لبخند اومد سمتم و گفت : جانم خانومم .
از خانومم گفتنش تو دلم کیلو کیلو قند آب شد .
– ببین این خوبه … یه پیرهن نقره ای هم با یه کروات سفید خیلی خوب میشه . یه شاخه گل یاس هم بزار تو جیب کتت .
بهش نگاه کردم . فقط به من با لبخند نگاه میکرد . با خشم گفتم : یا جواب میدی یا ازت جواب بسازم .
سریع گفت : گل یاس رو فاکتور بگیریم عالی میشه .
– نخیرم . گل یاس باید باشه .
– نوچ … دوست ندارم .
– ولی من دوست دارم … دسته گلم رو هم یاس و لیلیوم سفارش دادم .
– خب دسته گلت که هست … اینو بیخیال .
بلاخره تسلیم شدم . فرهود هم یه کت و شلوار نوک مدادی با پیرهن سفید خرید .
من و فرشته رفتیم همون آرایشگاهی که اون دفعه با پریا و مهتاب رفته بودیم . وقت گرفتیم .
کسی که اون روز منو درست کرده بود با تحسین گفت : چه عروس ماهی بسازم من از شما دوتا . حنا بازم برات بزنم کنار چشمت ؟
اون دفعه که خیلی خوشم اومده پس این بار هم قبول کردم .
فرهود و پرهام شروع به پخش کردن کارت ها کرده بودن .
فقط دو هفته مونده بود به عروسیمون …. فقط دو هفته …. استرس، ترس، هیجان، عشق به پرهام و همه و همه با هم قاطی شده بود .
جدیدا سر به هوا شدم . بیشتر وسایل خونه رو میشکنم و منم با استرس جمعشون میکنم .
بعد از کلی استرس و بی خوابی، پرهام روی تخت خوابیده بود و فرشته و فرهود رفته بودن دَدَر .
رفتم تو سالن و نشستم رو مبل .
تی وی رو روشن کردم ولی اصلا نگاهی به تی وی نمی کردم .
اِس اِم اِس شادمهر منو سوزوند .
تازه فهمیدم چیکار کردم … برای یه کار بچگونه …
« مهربان … تو دختر خیلی خوبی هستی … فکر نکن احمق بودم نه … میدونستم با هر بار بغل کردن من پرهام توی قلب و ذهنت بود و من فقط یه عادت زودگذر بودم . با این حال برات برادرانه آرزوی خوشبختی میکنم . تو سهم پرهامی و پرهام سهم تو . پرهام رو اذیت نکن و بچه بازی نکن … زندگی یه مسئولیته … زندگی هم زن میخواد هم مرد … اگه بخوای مردت باشه و تو تو دنیای دخترونه ی خودت سیر کنی، زندگیت دووم نمیاره . من اون شب، شبِ تولد مارلین دیدم که چجوری شکست پرهام … پرهام شکست … وقتی ما رو با هم می دید ترک می خورد . بد کردی مهربان … اما هم تو زجرش رو کشیدی هم پرهام . فقط و فقط آرزوی یه زندگی آروم و پُر از خوشبختی رو برات دارم . خوشبخت باشی مهربان . به پرهام هم سلام برسون و این اِس رو بهش نشون بده »
آره … من بچه بازی در آوردم . فقط با یه فکر منفی همه ی زندگی رو به پرهام تلخ کردم … شادمهر رو بازی دادم … خودمو زجر دادم . کاش هیچوقت اون افکار بچگونه نبود … نه … شاید اگه اونا نبود این همه عشق بین من و پرهام اتفاق نمی اُفتاد .
انقدر تو دنیای خودم گم بودم که متوجه هیچی نشدم . یک دفعه دوتا دست روی چشمام قرار گرفت و دیدم به صفر رسید .
پوفی کردم و گفتم : پرهـــام . دست از سرم بر میداری ؟
انگار اونم حال منو فهمید . دستشو برداشت و کنارم نشست، گفت : چیزی شده ؟
اِس شادمهر رو آوردم و بهش نشون دادم : بگیر بخون، متوجه میشی .
زیر چشمی به حالت هاش نگاه میکردم . گاهی اوقات اخم گاهی بی تفاوت .
تموم که شد گفت : آره … بد بازی ای رو شروع کردی اما به این مرتیکه هم بگو که دیگه حق نداره نه بهت اس ام اس بده نه زنگ بزنه . هر موقع همو دید یه سلام یه خداحافظ . همینو بس . فهمیدی یا نه ؟
با دادش هنگ کردم … فقط تعصب ؟
توی چشمام اشک جمع شد … پرهام تا حالا سر من داد نزده بود .
با بغض و اشک بهش نگاه کردم که نعره زد : دِ بغض نکن لعنتی …. اشک نریز … اینقدر منو دیوونه نکن مهربانم .
سرمو گرفت و گذاشت روی سینه اش . قلبش چقدر تند میزد .
اشکام راهی شدن و لباسش رو خیس کردن .
بالای گوشم رو بوسیدم و تو گوشم زمزمه کرد : اینقدر بدجنس نباش … اینقدر منو عذاب نده … ببخش خانومم … ببخش . دیگه سرت داد نمی زنم .
به خودم گفتم : چقدر لوس شدی مهربان .

صدای یکی از آرایشگر ها اومد : دوماد ها اومدن .
بعضی ها خندیدن .
به فرشته نگاه کردم . چشمای آبیش میون اون همه اکلیل خیلی به چشم میومد . موهای فِر شده اش بالای سرش به صورت دم اسبی بسته شده .
بهش با تحسین لبخند زدم . اونم با تحسین نگام کرد .
به خودم تو آینه نگاه کردم . سایه ی طوسی با رژلب قرمز و رژگونه ی کم رنگ صورتی .
کنار دوتا چشم هام با حنا ستاره کشیده شده بود و رو ستاره ها اکلیل زده شده بود . ناخن هام هم مانیکور شده و خیلی شیک .
آفتاب شنلم رو برام پوشوند . پرهام اومد . وقتی منو دید ماتش برد . منم مات اون بودم … بلاخره با صدای آفتاب به خودمون اومدیم .
پرهام بازشون رو آورد جلو . دستمو انداختم تو بازوش و باهم اومدیم بیرون .
فیلم بردار هم دنبال ما می اومد . پرهام در ماشینش رو برام باز کرد و بهم کمک کرد بشینم .
وقتی نشستم اونم ماشین رو دور زد و اومد نشست .
ماشین رو روشن کرد راه افتاد . تو راه هر کسی ما رو میدید برامون بوق میزد .
پرهام گفت : محشر شدی … فوق العاده .
– یه چیزی رو یادت نرفته ؟
با تعجب گفت : چی رو ؟
– اینکه امروز …
– نه فراموش نکردم … مگه میشه روز تولد بهترین فرشته ی زندگیم رو فراموش کنم .
خندیدم … از ته دل .
ماشین وایساد . پرهام پیاده شد . صدای دست و جیغ می اومد . برام شیرین بود . همزمان با فرشته پیاده شدم . دوتا زوج در کنار هم به داخل رفتیم . همه پاشده بودن و برامون دست میزدن .
چقدر شیرین … همیشه فکر میکردم جشن عروسی زیادی مضخرفه اما نه … نیست و نخواهد بود . حداقل برای من . آره حداقل برای من اینطوری نبود !
رفتیم و بالای مجلس نشستیم . دیروز تو محضر عقد کرده بودیم …. به حلقه ی زرد با نگین های سفید توی دستم نگاه کردم … همسر پرهام … همسر پرهام ایزدپناه … منم … مهربان … مهربانِ ایزدپناه .
پرهام دستمو گرفت . عرق کرده بودم .
مهتاب و پریا اومدن سمتمون . رو به پریا کردم و گفتم : اگه میشه یه جعبه دستمال کاغذی بیار .
سرش رو تکون داد و جعبه ای برامون آورد . همزمان دست منو پرهام برای برداشتن دستمال رفت و بهم خورد . با لبخند بهش نگاه کردم . با عشق بهم نگاه کرد .
دستمال رو کشید بیرون و داد بهم . خودش هم یدونه کشید .
خیلی آروم دستمال رو کشیدم روی صورتم .
صدای بلند آهنگ می اومد . یه سری از فامیل ها وسط ریخته بودن .
فرشته و فرهود هم پاشدن و رفتن وسط جمع شروع کردن به رقصیدن .
پریا بهم اشاره کرد برم که با دست اشاره کردم الان نه .
نهاد هم اومد کنار ما نشست و شروع به صحبت کردیم . همون موقع چراغ ها خاموش شدن . همه وسط رو خالی کردن … نهاد گفت : دو نفره اس … مال شما دوتاست . بدوید ببینم چه میکنید .
پرهام و من آروم رفتیم وسط . دستاشو گذاشت پشت کمرم و منم دستامو دور گردنش قفل کردم .
با هم شروع به چرخیدن کردیم …. صدای خواننده همه ی وجودم رو پُر کرده بود .

چشات آرامشی داره که تو چشمای هیشکی نیست
میدونم که توی قلبت بجز من جای هیشکی نیست
چشات آرامشی داره که دورم میکنه از غم
یه احساسی بهم میگه دارم عاشق میشم کم کم
تو با چشمای آرومت بهم خوشبختی بخشیدی
خودت خوبی و خوبی رو داری یاد منم میدی
تو با لبخند شیرینت بهم عشقو نشون دادی
تورویای تو بودم که واسه من دست تکون دادی
از بس تو خوبی ، میخوام باشی تو کل ، رویا هام
تا جون بگیرم ، با تو باشی امید ، فردا هام

پرهام گفت : دوست دارم دیوونه … عاشقتم .
منم زمزمه کردم : من بیشتر روانی .

چشات آرامشي داره كه پابند نگات ميشم
ببين تو بازي چشمات دوباره كيش و مات ميشم
بمون و زندگيمو با نگاهت آسموني كن
بمون و عاشق من باش بمون و مهربوني كن

آهنگ تموم شد … صدای دست و جیغ و سوت و همه و همه باز هم برام شیرین بود .
آخر شب صدای بوق و آهنگ و دست می اومد .
من و پرهام خیلی شاد بودیم .
اول مهمون ها اومدن دم خونه ی ما . چون نزدیک تر بود .
همه با هم خداحافظی کردیم .
تو بغل پریا و نهاد اشک ریختم .
نهاد پرهام رو بغل کرد و گفت : براش هیچی کم نزار … هیچوقت اشکشو در نیار . مهربان یه کوهه پُر از احساسه … لطیفه … شکننده اس …. تو بقیه اشو بهتر میدونی . از عشقت هیچوقت کم نکن .
بعد از رفتن همه پرهام در رو باز کرد . با حیاط رو به رو شدم . اول من رفتم و بعدش خودش . صدای بسته شدن در اومد و یک آن حس کردم رو هوام . جیغ خفیفی کشیدم … پرهام با عشق خندید و گفت : از اینجا تا خونه بار خودمی .
منم خندیدم . دستمو دور گردنش حلقه کردم به خونه که رسیدم در رو من باز کردم و اون منو یه راست برد و گذاشت روی مبل بزرگ تو هال .
خندیدم که گفت : برم دوش بگیرم نه ؟
– آره برو .
پرهام رفت حموم و من رفتم تک تک اتاق ها رو دیدم . ذوق زده بودم … حالا دیگه واقعا من زن پرهام بودم .
صدای موبایلم بلند شد . آفتاب بود « سلام مهربان، تا صبح بیدارم … مشکلی بود حتما زنگ بزن »
وای عاشق این دختر بودم .
رفتم تو اتاق خوابمون . نشستم رو به روی آینه و شروع به کندن گیره از روی موهام کردم اما مگه میشد ؟ بیشتر موهام به هم می پیچید .
بلاخره پرهام اومد . فقط یه شلوارک پوشیده بود و بالا تنه اش لخت بود . چشممو از بدن برهنه اش گرفتم و با خجالت آرایشمو پاک کردم . حنا ها نمی رفت برای همین بیخیالش شدم . پرهام گفت : بیا بشین پایین تخت … میخوام برات گیره های موهات رو باز کنم .
با همون لباس سنگین و پفیه عروسیم رفتم و نشستم پایین تخت . پرهام هم نشست لبه ی تخت و با حوصله تک تک گیره ها رو در آورد . بعد از در آوردن گیره ها گفت : لباست رو در بیارم عروس خوشگلم ؟
و بعد یه بوسه ی نرم روی گردنم زد . آروم زیپ لباسمو کشید پایین و منو انداخت رو تخت .
سرش رو کرد توی موهام و منم با لذت گردنش رو غرق بوسه کردم .
چقدر اون شب عالی بود … ماه به ما لبخند میزد … وارد دنیای زنونگی شدم … دنیایی پُر از احساس عاشقونه …. اون شب … من و حرف های عاشقونه ی پرهام … من و اعترافات و دلتنگی ها و آرزو ها و کلی چیز های دیگه … اون شب … من و پرهام شدیم ما ! یکی شدیم و این یکی شدن رو دوست داشتیم .
صبح با نوازش دستی بیدار شدم .
پرهام آروم گفت : صبحت بخیر خانومم . خوبی ؟
آروم چشامو باز و بسته کردم . پتو رو پیچیدم دور خودم و روی تخت نشستم .
بهم نگاه کرد و گفت : برو حموم کن و بیا ببین آفتاب چه کرده برامون . بدو بدو .
از اتاق زد بیرون . آروم رفتم حموم داخل اتاقم . وان رو پُر از آب کردم و توی وان نشستم .
آب گرم تن کوفته ام رو بهتر کرد .
از حموم که اومدم بیرون موهامو خشک کردم و شلوارک صورتی با تاپ دکلته ی بنفش پوشیدم و اومدم بیرون . پرهام تو آشپزخونه داشت صبحونه میخورد . نشستم رو به روش و خودم هم شروع به خوردن کردم .
روز ها میگذشت و ما غرق شادی بودیم … گاهی قهر … گاهی دعوا و گاهی هم اشک و آه بود اما باز هم شیرین … همه چی شیرین بود . همه چی .
ماه عسل در کنار پرهام تو کیش …. شب ها تو آغوش پُر از عشقش خوابیدن و بیدار شدن با بوسه هاش شده بود مزه ی زندگیمون .
نوازش های من و بوسه های اون … قهر های من و ناز کشیدن های اون …. اون و من … من و پرهام … ما !
یک سال میگذره …. امروز تولد پرهامه . رفتم کیک رو گرفتم و گذاشتم تو یخچال .
میز رو از صبح آماده کرده بودم . بهم گفته بود که شب میاد . از صبح جوری رفتار کردم که مثلا فکر کنه اصلا نمیدونم اون روز چه روزیه .
نزدیک شیش بود .
رفتم یه شلوارک برمودای سفید برداشتم که پاهامو خوش فرم نشون میداد . یه تونیک مشکی آستین سه ربع هم پوشیدم و یه آرایش ملایم کردم .
دوش عطر گرفتم و صندل هامو پام کردم . چراغ های خونه رو خاموش کردم . کادوش رو گذاشتم روی میز مخصوصی که تو هال گذاشته بودم .
شمع ها رو دونه به دونه روشن کرده بودم .
یک ساعت طول کشید تا تونستم با شمع ها روی سرامیک های کف خونه، اسم پرهام رو بسازم .
نشستم روی مبل و منتظرش شدم . ساعت شد هشت و صدای زنگ خونه اومد .
سریع در رو باز کردم .
پرهام منو دید و لبخندی زد . خسته بود … !
رفتم کنار … اومد تو و با دیدن شمع ها و کیک تولد و کادوش کیفش از دستش افتاد . با نگرانی گفتم : پرهامم … چی شد عزیز دلم ؟
برگشت و با تعجب بهم گفت : یادت بود ؟
لبخند تو دل برویی زدم و گفتم : مگه میشه یادم بره … امروز روز عشقمه .
کنترل ضبط رو برداشتم و ضبط رو روشن کردم .
صدای پرهام و من پیچید … گیتار کولی و سیگار رولی .
پرهام منو بلند کرد و تو هوا چرخوند .
وقتی منو گذاشت زمین با تمام وجود لب هامو بوسید که نه بلعید .
وقتی از هم جدا شدیم گفتم : کیک ها آب شدن .
با قدردانی بهم نگاه کرد …. باهم رفتیم سمت کیک . وقتی چشمش به شمع ها خورد گفت : تو محشری .
– کمترین کار ممکنه . آرزو کن و بعد فوتش کن .
پرهام چشماشو بست … باز کرد و کیکش رو فوت کرد . دست محکمی زدم و بوسیدمش … از ته دل .
جعبه رو به دستش دادم و گفتم : هر چند کوچیک اما محشره .
با هیجان جعبه رو گرفت . از توی جعبه ی دیگه ای رو برداشت و از تو اون جعبه یه پاکت .
پاکت رو باز کرد و با تعجب به آزمایش ها نگاه کرد .
سرمو انداختم پایین . با تعجب گفت : بارداری ؟
چیزی نگفتم و سرمو انداختم پایین تر .
یک دفعه محکم فرو رفتم تو آغوشش . یه قطره ی خیس افتاد روی بلوزم و صدای شاد پرهام اومد : خدایا شکرت … دارم بابا میشم .
بعد دستشو گذاشت روی شکمم که گفتم : دو ماه و نیمشه … وای پرهام دیگه طاقتشو ندارم .
از بغلش اومدم بیرون . دوباره شروع به بوسیدن هم کردیم …. این زندگی ما بود … زندگی ما بود که داشت کم کم تکمیل میشد .
– اَه سنا خفه شو .
– اوه پارمین … این فرید اینجا چه غلطی میکنه .
به فرید نگاهی انداختم که جلوی در دانشگاه به بی ام وی مشکیش تکیه زده بود .
تو دلم هزار بار قربون صدقه اش رفتم .
سنا ازم نیشگون گرفت : چته بابا ؟ خوردیش .
– ای بمیری هم من راحت بشم هم دایی نهاد .
– زیادی دلت رو خوش نکن … تا پیمان نیاد ازم درخواست ازدواج نکنه و باهم ازدواج نکنیم و چهار تا بچه نزایدم نمی میرم .
– برو بمیر بابا .
با هم رفتیم سمت فرید . فرید تا ما رو دید گفت : به به سنا خانوم و پارمین بانو .
سنا دم گوشم گفت : به ما که میرسه خانوم به این میمون که میرسه بانو .
دم گوشش گفتم : خفه میشی یا خفت کنم .
شونه هاش رو انداخت بالا .
فرید گفت : خب سنا … میری خونه دیگه .
سنا با همون اخلاق رک و راستش گفت : تنهایی حال نمیده … برو با پارمین منم با یکی از برو بچ دانشگاه میرم .
فرید چشمکی بهم زد و در جلو رو باز کرد . با هیجان کامل نشستم تو ماشین . فرید هم سوار شد .
ماشین رو روشن کرد و راه افتاد .
با خجالت و هیجان گفتم : میریم خونه ی شما یا ما ؟
– خاله خونه اس ؟
یکم فکر کردم : آره مامان خونه اس … چطور ؟
– خب …. داریم میریم یه کافی شاپ . چطوره ؟
عالیه … از عالی هم بهتر . اما جلوی خودمو گرفتم و به یه خوبه اکتفا کردم .
وقتی رسیدیم به کافی شاپ پیاده شدیم .
خواست دستمو بگیره که دستمو کردم تو جیب مانتوم . زیر چشمی بهم نگاه کرد …. من دختر معتقدی نبودم اما میدونستم بی جنبه ام .
نشستم یه گوشه ی دنج . دوتا قهوه سفارش دادیم .
سریع گفت : ازت یه درخواست دارم .
منتظر نگاهش کردم که گفت : پارمین … با من ازدواج میکنی ؟
با چشمای گرد شده نگاش کردم .
گفت : اونجوری نگام نکن … تو منو جادو کردی پارمین . از همون بچگی موهای مامان فرشته رو می کشیدم که باید هر روز منو ببری پیش پیمان . مامان هم فکر میکرد که من واقعا با پیمان بازی میکنم اما نمیدونست عاشق این بودم که خاله بازی هام با تو شروع بشه و من بشم مرد خونه و تو زنش . از همون بچگیت هم جذاب بودی … هم خوشگل هم جذاب . وقتی که خانوم شدی و بزرگ شدی فهمیدم یه حسی توم وجود داره که بهش میگن عشق … خب … من هر چند حرفام کم بود اما … منتظر جواب تواَم .
دستپاچه گفتم : باید فکر کنم .
تو تمام مدتی که اومدیم کافی شاپ چیز زیادی نگفتیم . یعنی واقعا فرید منو دوست داشت ؟ پس اون همه گریه های شبونه و خوابیدن با قاب عکس هاش بلاخره جواب داد … اما باید بهش فکر میکردم . باید هم با مامی هم با بابا حرف میزدم .
فرید منو رسوند خونه . در رو با کلید باز کردم و حیاط بزرگ رو که هر دفعه بابا آبشون میداد رو رد کردم . در خونه رو باز کردم و داد زدم : پارمین اومد .
صدای ناله ی پیمان بلند شد : به درک که اومد . داشت خوابم میبرد .
مامان با کفگیر معروفش از تو آشپزخونه اومد بیرون . فرشته تر از مامی ندیده بودم …. عکس های جوونیش رو دیده بودم . شاید فقط چندتا چروک بهشون اضافه شده بود . هم من و هم پیمان اعتقاد داشتیم که مامی و بابا فقط با عشق همه که اینقدر خوب موندن .
مامان با کفگیر رفت سراغ پیمان و گفت : پاشو برو تو اتاقت بکپ .
بعد به سمت من اومد و گفت : دست و رو شسته، لباس ها تو کمد بعدش هم میای ناهار . شیرفهم شد ؟
هم من هم پیمان سرمون رو تکون دادیم .
همون موقع بابا هم اومد تو .
من پریدم بغلش و بوسش کردم . پیمان هم بابا رو بغل کرد .
بابا با عشق مامان رو بغل کرد و گفت : خانوم گلم چطوره ؟
مامی با خجالت گفت : ولم کن پرهام … غذا میسوزه .
بابا پیشونی مامی رو بوسید و گفت : سوخته اش هم میچسبه .
پیمان سرفه ای کرد و فرار کرد . خیلی نامردی پیمان !!
پیمان اولین بچه ی بابا و مامی بود .
پنج سال هم از من بزرگتره … یعنی میشه به عبارتی بیست و پنج سالشه .
بزرگتر از همه ی ما فرید بود که نزدیک بیست و هشت سالش بود .
من و سنا هم همسن هم بودیم .
چقدر دلم برای دایی نهادم تنگ شده بود … برای عمو فرهود و خاله فرشته هم همین طور … آخ که چقدر دلم هوای قربون صدقه های زن دایی رو کرده .
از خاله مهتاب و خاله آفتابم که هیچی … اصلا بدون شیرین زبونی های تارا و تینا برای خاله آفتاب و شیطونی های پرسام برای خاله و عمو کسری . امروز صبح مارلین بهم زنگ زده بود … بیچاره نتونست بخاطر بچه اش زیاد حرف بزنه .
رفتم تو اتاقم … اتاق بنفش و صورتیم که کنار اتاق کرم و قهوه ایه پیمان بود .
بعد از تعویض لباس هام تو آینه به خودم نگاه کردم . مامی میگفت چشمای آبیت مال مادربزرگت یعنی مادر بابات بوده و این هیکل تو پُرت رو از اون به ارث بردی . ولی پیمان کثافت کپی برابر اصل مامان بود … چشم ابرو و مو مشکی با قد بلند .
یکم گردنم رو فشار دادم و رفتم برای ناهار . وقتی داشتیم ناهار میخوردیم جریان خواستگاری فرید رو گفتم . بابا و مامی بهم لبخندی زدن و پیمان هم غش غش خندید . خوب میدونستم که پیمان و سنا همو دوست دارن اما هیچی بهم نمیگن .
یک لحظه قیافه ی فرید جلوی چشمم جون گرفت . موهای مشکی با چشمای آبی . هیکل ورزشکاری ای مثل پیمان نداشت عضله ای بود اما کم .
مامی گفت : تو نظرت چیه ؟
با خجالت گفتم : مثبت .
بابا گفت : پس اول نامزد میکنید .
با تعجب گفتم : یعنی شما هم موافقید ؟
مامی گفت : آره … چرا که نباشیم .
بعد از خوردن ناهار مامی و بابا رفتن تو اتاقشون . در اتاقم زده شد . گفتم : بیا تو .
پیمان اومد تو و گفت : میای ببینم بابا و مامی چی میگن ؟
خودمم فوضول شده بودم بدجور . برای همین قبول کردم .
رفتیم پشت در و کمی در رو باز کردیم . مامی روی سینه ی بابا خوابیده بود و بابا موهاش رو نوازش میکرد .
مامی گفت : انگاری همین دیروز بود … همین دیروز بود که من و فرشته با تو و فرهود تصادف کردیم .
بابا عاشقونه موهای مامی رو بوسید و گفت : مهربانم ؟
مامی به بابا نگاهی کرد و گفت : جانم پرهامم ؟
– مرسی که تنهام نزاشتی … مرسی که هنوزم با منی .
مامی گفت : و مرسی از تو . راستی پرهام … یه دفتر کرم رنگ برداشتم و دارم خاطرات نامزدیمون رو مینویسم .
– ما دوبار نامزد کردیم .
مامی خندید و گفت : آره . هر دوبار هم شیرین بود . مگه نه ؟
بابا و مامی با هم گفتن : مگه نه نامزد دوست داشتنی من ؟
پیمان در اتاق رو بست و گفت : خب دیگه … برو تو اتاقت جوجه .
رفتم تو اتاقم و به مامی و بابا فکر کردم . بیست و شیش ساله که دارن با عشق هم دیگه زندگی میکنن . هم دعوا هست هم اشک و هم غرغر اما … اما باز هم عشق موج میزنه .
با وصیعت پدربزرگ بابا که میگفت بیشتر اموالم به نوه هام داده میشه، پول زیادی دست بابا اومده بود اما باز هم بابا کار میکرد . می دیدم که بابا با عشق مامی میاد خونه . مامی با عشق بابا غذا درست میکنه . اما با این حال نه من و نه پیمان … از هیچ کدومشون دریغ نشدیم . نه نوازش های مامان نه آغوش های امن بابا .
یاد حرف مامی و بابا افتادم ” مگه نه نامزد دوست داشتنی من ؟ ”

تمام شد، امیدوارم خوشتون اومده باشه …

رمان نامزد دوست داشتنی من 4

  • 82350 بازدید
  • مهدیس
این پست 4 سال پیش توسط مهدیس ارسال شده: مهدیس؛ متولد ۲ اسفند ۱۳۷۵ از گرگان …
حرفای خودمونی (حتما مطالعه شود)

1 - رمانهایی که از تاریخ خرداد 94 بر روی سایت قرار داده شده اند همگی توسط چند کاربر سایت آماده میشوند و برایمان ارسال میشود، نویسنده هایی که قصد چاپ رمان را دارند بدون هیچگونه بی احترامی و رفتار تند و ناخوشآیند ما را در جریان قرار دهید.

2 - در صورتی که رمانی را تایپ کرده اید و قصد انتشار آن را در وبسایت مه تیک دارید از طریق قسمت تماس با ما اطلاع دهید.

3 - در قسمت نظرات سعی کنید مرتبط با موضوع دیدگاه بنویسید و از درخواست لینک رمانهای حذف شده و گذاشتن آدرس ایمیل، آی دی شبکه های اجتماعی، شماره و ... جدا خودداری کنید.

4 - اکثر رمانها از سایت نودوهشتیا بر روی سایت قرار داده میشوند که منابع و نام نویسنده در آنها درج شده است

5 - تمامی رمانهای سایت درخواستی کاربران میباشد، در مه تیک قبل از هر چیزی نظر کاربران در اولویت است.

6 - من توی تعطیلات تابستون هستم و ایران نیستم, توی این مدت سایت دست دوست عزیزمون سحر هستش.

7 - همین دیگه، همیشه خوش باشید. ;)

نظرات
علی گفته : ۱۹:۲۸ - ۱۳۹۳/۱۱/۱۲

سلام مرسی عالی بود لذت بردم.

شبنم گفته : ۲۱:۰۲ - ۱۳۹۳/۰۸/۲۴

ممنوووون زیبا بود. ولی نقطه ی ابهام زیاد داشت
در هر صورت Liiiiiiiik

    پریسا گفته : ۱۷:۲۶ - ۱۳۹۳/۰۸/۲۵

    خواهش میکنم..

زینب گفته : ۲۳:۱۱ - ۱۳۹۳/۰۲/۰۱

آفرین بر تو لذت بر دم

رمان های پیشنهادی