رمان دفتر خاطرات لیلا.ف
سلام دوستان, دیروز وقت نکردم براتون رمان آماده کنم ولی امشب براتون رمان دفتر خاطرات لیلا رو آماده کردم، رمان بعدی که براتون میذارم هم مث همین رمان درخواستیه که تعداد زیادی از بچه ها درخواست داده بودن, موفق باشید

نوشته نویسنده:
سلام.من لیلا فِ هستم._ به گمانم!_ و امروز سیصدمین روز است که به خودم می گویم”امروز دیگر تمامش می کنم”، اما این جمله ی مسخره را در تمام این سیصد روز گذشته گفته ام و نمی دانم اگر شصت و پنج روز دیگر هم این وضع را ادامه بدهم، ممکن است مقلب القلوب والابصار، سالم را تحویلِ چه کسی بدهد.
سه روز پیش کنار ساحل، چند کبوتر طوقی دم سیاه را دیدم که روی زمین نشسته بودند و دنبال چیزی برای خوردن می گشتند.چقدر وضعیتشان مشابه وضعیت سه ماه پیش من بود.
هنوز شوهرم را پیدایش نکرده ام و نمی دانم بعد ازینکه “او” را پیدا کنم،باید چه واکنشی نشان بدهم اما حدس می زنم در آن لحظه اوقاتم تلخ نباشد.شاید در آغوشش نگیرم اما از آن سیلی های آبدار سکانس های سینمایی که لیاقتش را دارد هم نثارش نمی کنم اما شاید یک چند ناسزای ناموسی که یک سرش به خودم بر می گردد را چرا.
کبوترهای سه روز پیش ، لبِ ساحل، مرا به یاد کبوترهای حرم شهرمان می انداخت(مشهد) اما اینجا در بیروت، حرمی نیست که جلوی ضریحش بنشینم و از ته دل اشک بریزم و شکستگی ام را زار بزنم.بگویم من دیگر “فارسی” نیستم،حتی “ف” هم نیستم.اصلا هیچ چیز نیستم، جز صفر ترین خلق خدا که برای رفع احتیاجات اولیه اش باید دست به دامان اجنبی هایی بشود که …
سه روز پیش روز خوبی بود.کبوتر ها بودند، روشنای بی انتهای آفتاب و امواج بلند مدیترانه که سر بر صخره های سرد “روشه” می کوبیدند.قایق های کروز سفید رنگ کمپانی ِ سنمار روی آب در رفت و آمد بودند و موجهای کف آلود به بدنه اش می زدند.هوا مملو از اکسیژن و مثل همیشه شرجی بود و من یکبار دیگر لبخند زدم.انگشتهایم را همانطور که توی جیبم نگه داشته بودم شمردم و گفتم خدایا شُـکرت!
به طرز شگفتی در همان لحظه “سامی سنمار” را دیدم که همراه فیانسه اش از خودرو مینی فورد_سی مکس قرمزش پیاده شد.با هم به سمت بار رفتند و من دریافتم که شکرهایی که چند لحظه قبل گفته بودم بی اثر نبوده است چون او به طرز عجیبی از کنارم گذشت و مرا ندید که اگر دیده بود؛ به حتم آن روز آخرین روز عمرم می شد.
امروز تصمیم گرفتم این دفتر خاطرات را بنویسم تا با نوشتن خاطرات سالهای دور،خودم را آرام کنم.
اسمش را می گذارم دفتر خاطرات لیلا.ف!..
آخر من دیگر لیلای همیشه فارسی نیستم.شکسته ام و احتمال دارد به زودی از لیلایی هم در بیایم اگر سگهای وحشیِ سامی سنمار، عطر تنم را در آخرین لحظات حضورم در خیابان المُمطر حس کرده و ردّم را در پارک ساحلی لامِر بگیرند و داستان مرا خاتمه دهند.
گفتم داستان؟
هوم!
این داستان نیست!
واقعیت نکبتی است که در حال حاضر به آن دچارم.در شهر بیروت گیر افتاده ام،بدون شناسنامه و پاسپورت و هر مدرک قانونی محترمی دور خودم می چرخم.حتی می ترسم برای طلب یک تکه نان گدایی کنم که مبادا کسی از آدمهای سامی سنمار مرا دیده و دوباره دستگیرم کند.همسر عوضیِ مهربانم ، درحالی که به من لبخند می زد وعده داد که برمی گردد و مرا با خودش می برد اما سه ماه گذشت و از او خبری نشد تا اینکه خودم دست به کار شدم و باز هم فرار کردم.فرار این مرتبه هم مثل دفعه ی قبل فاقد طرح و نقشه و بدون برنامه ریزی بود و فکر می کنم به زودی از زور گرسنگی و خستگی مجبور شوم با پای خودم نزد سامی سنمار برگشته،جلوی او زانو زده و مثل سگ واق واق کنم تا یک تکه نان جلویم بیندازد.
این دفتر را می نویسم تا هم آخرین حرفهایم را نوشته باشم و هم اگر روزی به دست کسی رسید،حقیقت آشکار شود…

دانلود رمان دفتر خاطرات لیلا.ف

لینک های دانلود :
  • نسخه جاوا با فرمت Jar - کتابچه [ دانلود ]
  • نسخه جاوا با فرمت Jar - پرنیان [ دانلود ]
  • نسخه جاوا با فرمت Jar و Jad در فایل فشرده Zip [ دانلود ]
  • نسخه آندروید با فرمت Apk [ دانلود ]
  • نسخه PDF به صورت کامل و بدون فشرده [ دانلود ]
  • نسخه PDF به صورت کامل در فایل فشرده Zip [ دانلود ]
  • نسخه ePub برای آیفون و آندروید و ... [ دانلود ]
  • 6252 بازدید
  • جعفر
پیشنهاد مه تیک به کاربران آندرویدی

کاربرانی که از طریق وسیله ی آندرویدی خود اقدام به مطالعه رمانهای نسخه ePub می کنند نیاز به برنامه Moon Reader Pro دارند که ما نسخه کامل آن را بصورت رایگان در لینک زیر در اختیارتان قرار داده ایم. در این برنامه به راحتی میتوانید اندازه فونت، رنگ فونت، پس زمینه و سایر موارد را به دلخواه خود تنظیم کنید.

دانلود آخرین نسخه برنامه کتابخوان مون ریدر اندروید

این پست 2 سال پیش توسط جعفر ارسال شده: مثلا دانشجوی شیمی
حرفای خودمونی (حتما مطالعه شود)

1 - رمانهایی که از تاریخ خرداد 94 بر روی سایت قرار داده شده اند همگی توسط چند کاربر سایت آماده میشوند و برایمان ارسال میشود، نویسنده هایی که قصد چاپ رمان را دارند بدون هیچگونه بی احترامی و رفتار تند و ناخوشآیند ما را در جریان قرار دهید.

2 - در صورتی که رمانی را تایپ کرده اید و قصد انتشار آن را در وبسایت مه تیک دارید از طریق قسمت تماس با ما اطلاع دهید.

3 - در قسمت نظرات سعی کنید مرتبط با موضوع دیدگاه بنویسید و از درخواست لینک رمانهای حذف شده و گذاشتن آدرس ایمیل، آی دی شبکه های اجتماعی، شماره و ... جدا خودداری کنید.

4 - اکثر رمانها از سایت نودوهشتیا بر روی سایت قرار داده میشوند که منابع و نام نویسنده در آنها درج شده است

5 - تمامی رمانهای سایت درخواستی کاربران میباشد، در مه تیک قبل از هر چیزی نظر کاربران در اولویت است.

6 - من توی تعطیلات تابستون هستم و ایران نیستم, توی این مدت سایت دست دوست عزیزمون سحر هستش.

7 - همین دیگه، همیشه خوش باشید. ;)

نظرات
nadi گفته : ۶:۰۵ - ۱۳۹۳/۱۱/۱۰

مرسی اقا میثم گل بابت سایت خوبت؛یه دونه ای ! و شما نویسنده عزیز کتابت خیلی عبرت بود مرسی ؛ من در مقام قضاوت نیستم ولی ببخشیدا یه چیزی ته دلمه باید بگم من دختری به شلی و متوهمی این لیلا.ف ندیدم خیلی کارا میتونست بکنه که یه دختر میتونست بکنه ولی نکرد دختر نباید که فوری وا بده؛ولی درکل جالب بود مرسی از رمانت چشای ادمو وا میکنه

    میثم گفته : ۱۴:۳۹ - ۱۳۹۳/۱۱/۱۰

    سلام, قربونت
    آره خب اغلب دخترا معمولا به خودشون تلقین میکنن که از عهده ی کاری بر نمیان

راحله گفته : ۲۲:۱۷ - ۱۳۹۳/۱۱/۰۹

سلام.
وقت بخیر،قرار بود دیروز برامون کتاب بزارین که تاالان خبری نیست،دیکه رمان جدید قرار نمیدین؟

    میثم گفته : ۰:۴۲ - ۱۳۹۳/۱۱/۱۰

    امشب میذارم

مونا گفته : ۱۳:۵۲ - ۱۳۹۳/۱۱/۰۹

سلام خسته نباشی لطفا در کنار همه این رمانا رمان برای خوب بودن حالم رو هم بذار امیدوارم سایت همیشه همینطور فعال باشه مرسی

    میثم گفته : ۰:۴۲ - ۱۳۹۳/۱۱/۱۰

    امشب گذاشتم

مريم گفته : ۱۱:۱۶ - ۱۳۹۳/۱۱/۰۹

جناب ادمین مثل اینکه چشتون زدیم،قرار بود دیروزبذارین:)

    میثم گفته : ۰:۴۱ - ۱۳۹۳/۱۱/۱۰

    پس تو بودی که چشمم زدی 😐 به هم میرسیم 😀

منا گفته : ۹:۴۶ - ۱۳۹۳/۱۱/۰۹

سلام. صبح شما بخیر. ما از دیشب منتظریم. پس چی شد آقا؟

    میثم گفته : ۰:۳۷ - ۱۳۹۳/۱۱/۱۰

    سلام, صبح شمام بخیر
    گذاشتم برو ببین

mahi گفته : ۰:۵۲ - ۱۳۹۳/۱۱/۰۹

Slm …ma montazere romanim …rasti roman aghosh sardam k bache ha goftan kheili khobe age mishe zood tar bezarinesh

رویا گفته : ۱۶:۳۸ - ۱۳۹۳/۱۱/۰۸

سلام میشه رمان سیگار شکلاتی رو بذارید البته با نسخه پرنیان اگه میشه
ممنونم

    میثم گفته : ۱۷:۳۱ - ۱۳۹۳/۱۱/۰۸

    رمان سیگار شکلاتی که تموم نشده

مريم گفته : ۱۵:۳۳ - ۱۳۹۳/۱۱/۰۸

شما که با وجود خستگی زحمت میکشی رمان نهالم بذار که کامل بشه:)
پیشاپیش تشکر جناب ادمین

    میثم گفته : ۱۵:۴۷ - ۱۳۹۳/۱۱/۰۸

    میخای رمان غرور عشقمونم بذارم که کاملتر بشه؟ 😀

rezvan گفته : ۱۴:۱۳ - ۱۳۹۳/۱۱/۰۸

سلام خیلی ممنون بابت به روز بودنتون.اگه میشه امروز رمان “آغوش سرخ”و”سایه تقدیر”رو بذارید.ممنون…

    میثم گفته : ۱۴:۲۱ - ۱۳۹۳/۱۱/۰۸

    چشم امروز میذارم

مريم گفته : ۱۱:۵۱ - ۱۳۹۳/۱۱/۰۸

ببخشید آغوش سرخ

مريم گفته : ۱۱:۴۹ - ۱۳۹۳/۱۱/۰۸

سلام میثم جان
میشه رمان سایه تقدیر،آغوش سرد،آغوش سرکش رو بذاری؟

    میثم گفته : ۱۲:۱۲ - ۱۳۹۳/۱۱/۰۸

    چشم، عصر میذارم

لیلا گفته : ۱۲:۰۱ - ۱۳۹۳/۱۱/۰۷

دوستان عزیز دانلود این رمان و خواندش پیگرد قانونی داره
دفتر خاطرات کاملا شخصی هست
میثم چرااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا دفتر خاطرات من و برا دانلود گذاشتیییییییییییییییییییییییییییییی؟؟!!!!

خخخخخخخخخخخخخخخخخخ

    میثم گفته : ۲۰:۲۲ - ۱۳۹۳/۱۱/۰۷

    دیوونه 😀

رمان های پیشنهادی