دانلود رمان ویلچر
اینم از دومین رمان امروز, رمان ویلچر نوشته ی طاهره الف که امیدوارم خوشتون بیاد.
پ.ن: امروز ۱۵ بهمن ﺑﺎ ﺷﮑﻮﻫﺘﺮﯾﻦ ﺭﻭﺯ ﻫﺴﺘﯿﺴﺖ، ﺭﻭﺯﯼ ﮐﻪ ﺁﻓﺮﯾﺪﮔﺎﺭ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺟﻬﺎﻥ ﻫﺪﯾﻪ ﺩﺍﺩ ﻭ ﻣﻦ ﻣﯿﺘﺮﺳﻢ ﺑﻪ ﺗﻮ ﺗﺒﺮﯾﮑﯽ ﺑﮕﻮﯾﻢ ﮐﻪ ﺷﺎﯾﺴﺘﻪ ﺗﻮ ﻧﺒﺎﺷﺪ
ﺑﻪ ﺯﻣﯿﻦ ﺧﻮﺵ ﺁﻣﺪﯼ ﻓﺮﺷﺘﻪ ﯼ ﻣﻬﺮ ﻭ ﺯﯾﺒﺎﯾﯽ ﺗﻮﻟﺪﺕ ﻣﺒﺎﺭﮎ داریوش جان

خلاصه رمان ویلچر: ویلچر به یه صندلی فلزی چرخدار میگن که معادل فارسیش میشه صندلی چرخدار!
هر جوری که نگاش کنی جز یه صندلی چرخدار فلزی چیزی نمیبینی..
اما فقط کافیه کسی روش نشسته باشه تا خیلی چیزا ببینی!
ویلچر درد قضاوت شدنه!
درد ظاهر بینیه!
ویلچر دردِ!
یه درد عمیق!
و قصه درباره ی یه دخترِ دردمنده!
و خدا واسه ی دردش یه همدرد سر راهش قرار میده!
یه همدرد…
و فکر میکنید یه صندلی چرخدار چند تا مشکل میتونه به وجود بیاره؟!
یکی…دو تا…ده تا…و یا شایدم بیشتر!

شروع داستان رمان ویلچر: هوا به طور ناگهانی خنک و بارانی شده بود. عجیب بود که تابستان یکهو هوس بهار شدن بکند! مردم توی پارک قدم تند کرده بودند و سعی می کردند از خیس شدن فرار کنند. خوب بود! اینکه حالا درگیر باران شده بودند و نمی توانستند به او توجه کنند خوب بود. اینطوری کمتر عذابش می دادند. بچه ها اما هنوز مشغول بازی بودند. گویی که آسمان دارد با آن ها آب بازی می کند! باران باعث شده بود سروصدا و هیجانشان بیشتر شود. آرام و با خنده ی دلنشینی به بچه های هیجان زده خیره شده بود و با نفس های عمیقی عطرِ نابِ این مهمان ناخوانده ی تابستان را به مشام می کشید. همه از خیس شدن فرار می کردند و هیچکس به دختر جوانی که بین ۱۶ تا ۲۰ سال سن دارد و روی ویلچری کنار نیمکت نشسته است، توجه نمی کرد؛ و دخترک خوشحال بود از این بی توجهی که باران برایش به ارمغان آورده بود! مردی رد شد! اما نه، رد نشد! گویا متوجه دختر ویلچری زیر باران شد و ایستاد و به سمت او برگشت. با چند قدم درست مقابل او ایستاد. دختر جوان به او نگاه کرد؛ قد بلند، چهارشانه، مو های کوتاه و صاف، ابرو های کشیده، بینی کشیده و چشمان سیاه و نگاهی…!
سرش را پائین انداخت. دستش را روی قلبش فشرد و چهره اش جمع شد. گویا از چیزی درد می کشید. آن نگاه باعث تیر کشیدن قلبش شده بود. نگاهی بیش از حد مهربان! نگاهی سرشار از ترحم! و یا شاید نگاهی تحقیر آمیز!
با لحنی متناسب نگاهش پرسید: میخوای ببرمت زیر یه سرپناه؟!
دختر نفس عمیقی کشید تا ناراحتی اش را بیرون دهد. نباید به خاطر ترحم این مرد شادیِ بارانی اش را خراب کند.
زیر لب گفت: اگه بخوام خودم میرم
مرد با لحنی که ترحمش بیشتر شده بود گفت: آخه داری خیس میشی!
دختر لبخندی زد و بی توجه به لحن مرد گفت: خب بارون میباره که خیس کنه دیگه!
مرد پوزخندی زد و گفت: عاشقی؟!
لبخند دختر عمیق تر شد: چرا نباشم؟! عاشقِ خالقِ این همه پاکی ام که داره میباره و خیس میکنه!
مرد سکوت کرد و دختر دوباره نگاهی به او انداخت. نگاهش عاقل اندر سفیه شده بود! دوباره دستش را روی قلبش فشرد. اخیراً کم طاقت تر شده بود و با هر نگاهی قلبش تیر می کشید. قبلاً راحت تر تحمل میکرد! ویلچر را به سمت چپ هل داد و همانطور که از جلوی مرد می گذشت گفت: من دیوونه نیستم!
مرد بهت زده به او که ویلچرش را هل می داد و می رفت خیره شد. چه طور ذهنش را خوانده بود؟! به خود نهیب زد: ناراحتش کردی!
بلند گفت: من نمیخواستم ناراحت شی
اما دختر برنگشت و به رفتن ادامه داد. این حرف چه فایده داشت وقتی که او با نگاه هایش روز بارانی اش را خراب کرده بود؟! مرد می خواست به سمت او برود و از او عذر بخواهد که گوشی اش زنگ خورد و از رفتن بازماند…

دانلود رمان ویلچر

لینک های دانلود :
  • نسخه جاوا با فرمت Jar - کتابچه [ دانلود ]
  • نسخه جاوا با فرمت Jar - پرنیان [ دانلود ]
  • نسخه جاوا با فرمت Jar و Jad در فایل فشرده Zip [ دانلود ]
  • نسخه آندروید با فرمت Apk [ دانلود ]
  • نسخه PDF به صورت کامل و بدون فشرده [ دانلود ]
  • نسخه PDF به صورت کامل در فایل فشرده Zip [ دانلود ]
  • نسخه ePub برای آیفون و آندروید و ... [ دانلود ]
  • 7212 بازدید
  • جعفر
  • منبع
پیشنهاد مه تیک به کاربران آندرویدی

کاربرانی که از طریق وسیله ی آندرویدی خود اقدام به مطالعه رمانهای نسخه ePub می کنند نیاز به برنامه Moon Reader Pro دارند که ما نسخه کامل آن را بصورت رایگان در لینک زیر در اختیارتان قرار داده ایم. در این برنامه به راحتی میتوانید اندازه فونت، رنگ فونت، پس زمینه و سایر موارد را به دلخواه خود تنظیم کنید.

دانلود آخرین نسخه برنامه کتابخوان مون ریدر اندروید

این پست 2 سال پیش توسط جعفر ارسال شده: مثلا دانشجوی شیمی
حرفای خودمونی (حتما مطالعه شود)

1 - رمانهایی که از تاریخ خرداد 94 بر روی سایت قرار داده شده اند همگی توسط چند کاربر سایت آماده میشوند و برایمان ارسال میشود، نویسنده هایی که قصد چاپ رمان را دارند بدون هیچگونه بی احترامی و رفتار تند و ناخوشآیند ما را در جریان قرار دهید.

2 - در صورتی که رمانی را تایپ کرده اید و قصد انتشار آن را در وبسایت مه تیک دارید از طریق قسمت تماس با ما اطلاع دهید.

3 - در قسمت نظرات سعی کنید مرتبط با موضوع دیدگاه بنویسید و از درخواست لینک رمانهای حذف شده و گذاشتن آدرس ایمیل، آی دی شبکه های اجتماعی، شماره و ... جدا خودداری کنید.

4 - اکثر رمانها از سایت نودوهشتیا بر روی سایت قرار داده میشوند که منابع و نام نویسنده در آنها درج شده است

5 - تمامی رمانهای سایت درخواستی کاربران میباشد، در مه تیک قبل از هر چیزی نظر کاربران در اولویت است.

6 - من توی تعطیلات تابستون هستم و ایران نیستم, توی این مدت سایت دست دوست عزیزمون سحر هستش.

7 - همین دیگه، همیشه خوش باشید. ;)

نظرات
Hengameh گفته : ۱۲:۴۲ - ۱۳۹۳/۱۱/۱۷

سلام میشه رمان بى پناهم ، پناهم ده رو بزارین ؟؟؟ یا ایمیل کنین ؟ مممنون میشم

    میثم گفته : ۲۱:۳۹ - ۱۳۹۳/۱۱/۱۷

    متاسفانه ندارمش

mona گفته : ۱۱:۳۶ - ۱۳۹۳/۱۱/۱۷

سلام.جمعه تون بخیر.
فرداشنبه است ودیگه وقت نداریم.اگه امکانش هست رازیک سناریو رو زودتر بذارید.
سایه تقدیرهم یادتون نره لطفا.
متشکرم.

    میثم گفته : ۲۱:۳۹ - ۱۳۹۳/۱۱/۱۷

    رمان راز یک سناریو نویسندش یه هفته زمان خواست تا ویرایشش کنه, هفته بعد میذارم
    سایه تقدیرم الان گذاشتم

هانا گفته : ۲۳:۰۶ - ۱۳۹۳/۱۱/۱۶

سلام خسته نباشین
میشه خواهش کنم رمان های ترسناک هم بذارین ؟؟!!

    میثم گفته : ۲۱:۳۸ - ۱۳۹۳/۱۱/۱۷

    اگه پیدا کردم چشم

نیلوفر گفته : ۱۳:۳۶ - ۱۳۹۳/۱۱/۱۶

سلام و خسته نباشید
خیلی خیلی ازتون ممنونم که زحمت میکشین
میخواستم درخواست یک کتابو بدم
هر موقع که تونستین راز یک سناریو رو هم تو سایتتون قرار بدید

    میثم گفته : ۲۱:۰۳ - ۱۳۹۳/۱۱/۱۶

    امشب میذارم

mahi گفته : ۱۲:۱۵ - ۱۳۹۳/۱۱/۱۶

Mishe roman yek senario ro k taze tamoom shode bezarin?

    میثم گفته : ۲۱:۰۳ - ۱۳۹۳/۱۱/۱۶

    امشب میذارم

رمان های پیشنهادی