دانلود رمان بلور رویا

  • نام رمان : بلور رویا
  • نویسنده : زهرا سادات
  • صفحات : پرنیان 1130صفحه و پی دی اف 203 صفحه

دانلود رمان بلور رویا

خلاصه داستان :

داستان از زبان دختری به نام رها روایت میشه...
رها پلیسه مخفیه و به خاطراتفاقی که برای خواهرش میفته مجبور میشه به عنوان یک طراح لباس وارد یه باند بزرگ قاچاق موادمخدر و انسان بشه .....
ولی رها برای مسبب این اتفاق نقشه هایی داره..

دانلود رمان عاشقانه

دانلود رمان آندروید

قسمتی از قلم نویسنده :

رها ماباید از اینا بریم بالا و بپریم پایین؟
_ آره.
_ پنج متره؟؟!! نه؟؟
_آره.
_رها تو نمی ترسی؟؟
_ نه.
: خانما اونجا چه خبره؟ چرا صدای حرف میاد؟
_ ببخشید.
: دیگه تکرار نشه.تنبیه دارید.
_ چشم.
: خب بریم سر کامون.این تخته هارو می شناسید.دو متر و سه متر شو تمرین کردید،این تخته 5 متره.ساعت هم الان 5 صبحه باید تا 1 بعدازظهر تمرین کنید.مواظب باشید مصدوم نشید ،جریمه دارید.روی هر تخته سنسور داره پرشاتون رو ثبت میکنه.هرکسی بیشتر بپره نمره ی بالاتری میگیره.
تو افکار خودم غرق بودم که با برخورد چیزی به پام سرم رو پایین انداختم،توپ پسرهایی که تو پارک در حال بازی بودن بهم خورده بود،دولا شدم،توپ رو برداشتم و به سمت پسربچه ای که منتظر فرستاده شدن توپ از طرف من بود پرتاب کردم ،اونم با گفتن تشکر توپ رو برداشت و به سمت دوستاش رفت....... خوش به حالشون،چه دنیای زیبایی دارن،بدون دغدغه و ناراحتی و فکر به آینده......
به ساعتم نگاه کردم،حدود یک ساعتی می شد از خونه زده بودم بیرون،الان دیگه مامان زنگ می زدو می گفت: رها کجایی؟ظهر شد.
پاشدم و به سمت خروجی پارک حرکت کردم....... همیشه با فکرکردن به خاطرات دوره ی آموزشی زمان رو ازدست می دادم و این برام خوشایند بود....مرور خاطرات گذشته حس موفق بودن و محکم بودن رو بهم میده....
با صدای زنگ موبایلم دستم و توی کیفم بردم و گوشی رو درآوردم،مامان بود: جونم مامان جونم.....
_رها کجایی؟ ظهرشد...
با این حرفش خنده ای روی لبم اومد : تو راهم دارم میام.
_مواظب خودت باش.
_چشم مادرم،خداحافظ.
کار هرروزه ای که هم من عادت کرده بودم و همون مامانم.....اومدنم به پارک و بعد از یک ساعتی برگشتن.....
هنوز گوشی رو داخل کیفم نذاشته بودم که دوباره زنگ خورد،این بار علیرضا بود،خوشحال شدم،سریع جواب دادم: سلام جناب سروان،حال شما؟
_سلام عزیزم... ممنون.توخوبی؟
_از دوری شما نه،خوب نیستم....
_نشد خانم خانما،یه کم صبور باش...
از این حرفش گر گرفتم و تقریبا بلند گفتم: چقدر صبر علیرضا؟ الان یه ماهه اومدم خونه بابام،همین طور باید دروغ تحویلشون بدم،خسته شدم،شما ها چیکار میکنین؟
با صدای همیشه آرومش گفت: ببخش عزیزم،خودت که می دونی چه مشکلی پیش اومد ،بچه ها دارن همه تلاششون رو می کنن... تا چند روزه دیگه حل میشه.. _بایشه،ببینیم و تعریف کنیم.
_الان کجایی؟پارکی؟
_آره دیگه،کار هرروزم،بهتر از تو خونه نشستنه.
_برای پس فردا جلسه توجیهی داریم.شرح وظایف و ایناس ،توهم باید باشی.
_ باشه میام.کی هست.
_صبحه،تو دفتر سرهنگ.
_خوبه ،لااقل به بهونه ی پارک میام اداره.
_باشه،پس میبینمت... کاری باهام نداری؟
_نه عزیزم،خداحافظ.
گوشی رو انداختم تو کیفم و راه خونه رو به فکر پس فردا طی کردم.
وارد خونه که شدم بوی غذای مامان کل حیاط رو گرفته بود.خونه ی ما یه خونه ی نقلی در به حیاطه که وقتی وارد می شیم سمت راست یه باغچه ی کوچیک قرار داره و سمت چپ پدرم با سلیقه تخته هایی به دیوار زده و گلدان های کوچک شمعدانی رو روی اونها گذاشته.البته گل این گلدان ها فصل به فصل تغییر میکنه.
روبه رو هم پله قرار داره که با یه ایوان کوچک به سالن میرسند. نزدیک پله ها ایستادم و تقریبا داد زدم: سلام مامان جون.
مامان هم از آشپزخونه مثل خودم با صدای بلند گفت: سلام دخترم خسته نباشی.بیا بالا.
_ نه مامان میرم پایین لباس عوض میکنم.راستی مامان چی پختی؟
_ لباساتو عوض کن بیا بالا می فهمی. با گفتن: باشه.الان میام.راه افتادم سمت اتاقم. از انتهای حیاط که حالت پارکینگه چند تا پله به سمت پایین می خوره و میرسه به اتاق من که یه در چوبی قهوه ای داره، روی درش یه برگه زدم (لطفا با لبخند وارد شوید.) واردش شدم، یه اتاق مربع شکل که هر زمان که توش باشم احساس راحتی می کنم چه دوران مجردیم و چه حالا.
یه چرخ تو اتاقم زدم،به سمت آینه ی قدی کنار در رفتم بالاش عکس علیرضا رو زدم با لباس نظامی.سرگرد علیرضا صادقی. کارمند بخش جنایی اداره ی آگاهی ،مرد خوش تیپ و با صلابت من.چقدر دلم براش تنگ شده. از دیدن عکس علیرضا که سیر شدم لباس عوض کردم و رفتم بالا.
به سمت آشپزخونه رفتم.دیدم رهام داره تو قابلمه سرک میکسه آروم و بی صدا رفتم پشت سرش و بلند گفتم : سلام.
بیچاره رهام دومتر پرید بالا و غذا پرید تو گلوش و شروع کرد به سرفه کردن.سریع یه لیوان آب کردم و دادم دستش ،لیوان آب و یه سره خورد و گفت: دختر تو چته؟ ترسیدم.
_ تا تو باشی تو قابلمه سرک نکشی.
_ فقط می خواستم ببینم غذا چیه.
_ إ إ ؟؟پس این دستای چرب چیه؟؟ نکنه می خواستی با لمسشون بفهمی چیه؟ رهام سریع دستش و پشتش قایم کردو گفت: خب که چی؟؟
_ هیچی .حالا هم برو کنار تامنم ببینم غذا چیه ،تا مامان هم ندیده دستاتو بشور . رهام از جلوی قابلمه رفت کنار و منم یه سرک کشیدم و دیدم بله مامان جان غذا نپختن واز بیرون سفارش دادن. عجب مامان لارجی دارم من.

دانلود رمان

دانلود رمان جدید

لینک های دانلود :
  • نسخه جاوا با فرمت Jar - کتابچه [ دانلود ]
  • نسخه جاوا با فرمت Jar - پرنیان [ دانلود ]
  • نسخه جاوا با فرمت Jar و Jad در فایل فشرده Zip [ دانلود ]
  • نسخه آندروید با فرمت Apk [ دانلود ]
  • نسخه PDF به صورت کامل و بدون فشرده [ دانلود ]
  • نسخه PDF به صورت کامل در فایل فشرده Zip [ دانلود ]
  • نسخه ePub برای آیفون و آندروید و ... [ دانلود ]
  • 7914 بازدید
  • پریسا .ش
پیشنهاد مه تیک به کاربران آندرویدی

کاربرانی که از طریق وسیله ی آندرویدی خود اقدام به مطالعه رمانهای نسخه ePub می کنند نیاز به برنامه Moon Reader Pro دارند که ما نسخه کامل آن را بصورت رایگان در لینک زیر در اختیارتان قرار داده ایم. در این برنامه به راحتی میتوانید اندازه فونت، رنگ فونت، پس زمینه و سایر موارد را به دلخواه خود تنظیم کنید.

دانلود آخرین نسخه برنامه کتابخوان مون ریدر اندروید

این پست 2 سال پیش توسط پریسا .ش ارسال شده: دیگه توی سایت فعالیتی ندارم دوستان... خدانگهدار!!!
حرفای خودمونی (حتما مطالعه شود)

1 - رمانهایی که از تاریخ خرداد 94 بر روی سایت قرار داده شده اند همگی توسط چند کاربر سایت آماده میشوند و برایمان ارسال میشود، نویسنده هایی که قصد چاپ رمان را دارند بدون هیچگونه بی احترامی و رفتار تند و ناخوشآیند ما را در جریان قرار دهید.

2 - در صورتی که رمانی را تایپ کرده اید و قصد انتشار آن را در وبسایت مه تیک دارید از طریق قسمت تماس با ما اطلاع دهید.

3 - در قسمت نظرات سعی کنید مرتبط با موضوع دیدگاه بنویسید و از درخواست لینک رمانهای حذف شده و گذاشتن آدرس ایمیل، آی دی شبکه های اجتماعی، شماره و ... جدا خودداری کنید.

4 - اکثر رمانها از سایت نودوهشتیا بر روی سایت قرار داده میشوند که منابع و نام نویسنده در آنها درج شده است

5 - تمامی رمانهای سایت درخواستی کاربران میباشد، در مه تیک قبل از هر چیزی نظر کاربران در اولویت است.

6 - من توی تعطیلات تابستون هستم و ایران نیستم, توی این مدت سایت دست دوست عزیزمون سحر هستش.

7 - همین دیگه، همیشه خوش باشید. ;)

نظرات
ونوس گفته : ۱۷:۴۹ - ۱۳۹۴/۰۱/۲۹

ساییتون عالی شده بعد از چند روز اومدم یه سر بزنم کلی ذوق کردم بارک الله به سلیقه

    میثم گفته : ۱۸:۵۸ - ۱۳۹۴/۰۱/۲۹

    ممنون

رمان های پیشنهادی