دانلود رمان بر خاک احساس قدم میگذارم

  • نام رمان : بر خاک احساس قدم میگذارم
  • نویسنده : f@rnoosh76
  • صفحات : پرنیان 1832صفحه و پی دی اف 409 صفحه

دانلود رمان بر خاک احساس قدم میگذارم

خلاصه داستان :

"بعضی وقتا..بعضی جاها..تو یه برهه زمانی اتفاقاتی میافته که میتونه یه زندگی رو عوض کنه..یه احساس رو..یه ارزو رو..یه اینده رو..
گاهی در اون برهه هرکاری که از دستت بربیاد انجام میدی..حتی اگه کل دنیا بر علیه تو بسیج بشن و نذارن تو به خواسته دلت برسی... بعضی جاها تو میشی پیروز میدون..و بعضی جاهای دیگه میشی بازنده و مجبوری خودت رو از گود کنار بکشی...
گاهی وقتا سر دو راهی قرار میگیری و نمیدونی واقعا باید به نفع کی عمل کنی..خودت؟یا کسایی که از خودتم برات عزیزترن؟اون موقع تصمیم گیری خیلی سخت میشه..خیلی بیشتر از خیلی..
داستان قصه ما داستان دختریه که بین همون دوراهی گیر کرده...همون دوراهی ای که قراره ایندشو بسازه..مسیر سرنوشتش..ولی نمیدونه کدوم تصمیم رو بگیره که با خوبی و خوشی مسیر رو برای خودش هموار کنه...ادم هایی سر راهش قرار میگیرن که هر کدوم به نحوی اونو به سمت خواسته دل خودشون سوق میدن...بدون اینکه به احساس این دختر توجه کنن؟...شاید هم با توجه به احساسش دارن این کار رو انجام میدن..برای طی کردن موفقیت هرچه بیشتر این دوراهی... شاید یه اشتباه خیلی کوچیک ..یه تصمیم گیری عجول..باعث بشه دختر قصه چشماشو ببنده و یه دور دور خودش بچرخه..وقتی چشماشو باز کرد..انگشتش رو به سمت دوراهی که سراب واقعیته نشونه بگیره و اولین گام رو برداره....یه گام شاید اشتباه...گامی که اون رو با اتفاقات غیر منتظره ای روبرو میکنه..."

دانلود رمان عاشقانه

دانلود رمان آندروید

قسمتی از قلم نویسنده :

آروم آروم تو خیابونا راه میرفتم و سعی میکردم ذهنمو خالی از هر فکری کنم...
تهی از هر خیالی...
خودمو به بیخیالی دعوت کنم. ولی....
نمیشد...هرکاری میکردم نمیشد...
نمیدونم چرا نمیتونستم ذهنمو متمرکز کنم و به هیچی فکر نکنم...
دلم میخواست مثل بچگی هام باشم..
مثل بچگی هایی که هیچ درد و غم و غصه ای نداشتم...
مثل همون موقع هایی که وقتی از کنار مغازه ها رد میشدم ،با ذوق و شوق به سمت ویترین عروسک فروشی پر بکشم...با ذوق و شوق عروسکا رو نگاه کنم و وقتی از یکیشون خوشم میومد،اونقدر پاپیچ مامانم میشدم و بهش میگفتم تا مجبور میشددر برابرم کوتاه بیادو چیزی که میخوامو برام بخره...
مثل همون بچگی هایی که بستنی به دست از جدول خیابونا زیگزاگ راه میرفتم..و هر چقدر بهم میگفتن بیا پایین گوشم بدهکار نبود..
همه حواسمو میدادم به بستنیم و جلومو نگاه نمیکردم..به اینکه بستنیمو تمیز تموم کنم تا دستام کثیف نشه...
و در اخرمیوفتادم و زانوهام زخمی میشد..
ولی این منم...
من...منی که همیشه خود رای بودم و به حرف هیچکی جز خودم گوش نمیکردم!و هر کاری که از نظر خودم به صلاحم بود رو انجام میدادم
من همون دخترم .
هانا نکوهش..... هانای 24 ساله ، دانشجوی رشته ادبیات! فرزند ارشد منصور نکوهش!
خواهر کوچکترم هانیه است. 16 سالشه،هانیه رو بیشتر از هر چیزی و هرکسی توی دنیا دوستش دارم...
هانیه ای که با وجود سن کمش درک بالایی داره و حالمو از همه بیشتر میفهمه و بهتر از اعضای خونوادم منو درک میکنه
همیشه مرحم دردام بوده وبه حرفام گوش میده..
یکی از خصلتای هانیه مثل منه..اونم مثل خودم خود رایه و به حرف کسی گوش نمیده...
نمیدونم این خصلت خوبه یا بد ولی به هر حال در بعضی موارد جز دردسرو بدبختی چیز دیگه ای برام نداشته..ای کاش میشد یه بار دیگه به دنیای فارغ از درد بچگی برگردم..فقط برای 1 دقیقه..و تو اون 1 دقیقه با تموم وجودم حسش کنم..
بتونم اون زمانو لمسش کنم..
همون دنیایی که تمام دغدغت عروسک بازیه..بستنی خوردن تو خیابوناست..زخمی شدن سر زانوهات و به سرعت باد فراموش کردن اون!
یادمه کوچیک که بودم وقتی ادمای بزرگتر از خودمو میدیدم آرزو میکردم منم زودترمثل اونا بزرگ بشم الان نمی خوام بزرگ باشم، میخوام بچه باشم....!
می خوام بچه باشمو تو خیابونا بستنی بخورم و بیفتم زمین تا سر زانوهام زخمی بشه..
اونوقت مامانم رو موهام دست بکشه و بگه عیب نداره بزرگ میشییادت میره..
بزرگ شدم..ولی یادم نرفت..بزرگ شدم ولی هنوزم اون دوران شیرینمویادمه..درسته که بزرگ شدم ولی در حسرت بچگیم موندم..
اره..من حسرت بچگیمو میخورم که چرا بزرگ شدم.اصلا چرا ارزوی بزرگ شدن کردم..
دستامو تو بغلم میگیرم..به اسمون نگاه میکنم و لبخند غمگینی میزنم.. یه قطره بارون رو صورتم فرود میاد.سرعت قطره ها بیشتر میشه.
بارون گرفته..دستامو تو بغلم میگیرم و به ادما نگاه میکنم..
ادمایی که بعضیا با عجله به یه سمت میرن..بعضیا ناراحت..بعضی دیگه خوشحال..بعضی ها هم ،مضطرب ،، شایداز چیزی که قراره اتفاق بیفته...
بعد از یه پیاده روی طولانی بخودم میام...
اه.خدا ساعت 8 شبه..از ساعت 4 از خونه بیرون اومدم..ودارم فکر میکنم..فکر میکنم به همه زندگیم.. و این بارهم بر خلاف همیشه چیزی عایدم نشد!
با تاریک شدن هوا به این پی میبرم که هرچه زودتر باید خودمو به خونه برسونم تا بیشتر از این نگرانم نشدن
ولی نمیخوام به خونه بر گردم..
نمیخوام به خونه ای بر گردم که همه چیزش اجباره
نمیخوام جایی باشم که حتی خودم..خودمم حق نصمیم گیری برای خودمو ندارم..نمی خوام جایی باشم که بهم همه چیز رو تحمیل کنن...حتی......
من دلم میخواد جایی ارامش داشته باشم که که منو بفهمن،به حرفام گوش بدن میخوام فقط یه لحظه فقط واسه لحظه ای
خودشونو جای من فرض کنن و به حرفام خواسته هام و چیزایی که یه دختر 24ساله لازم داره توجه کنن..
من اینو میخوام نه سردی و بی توجهی نه اجبار و تحمیل
میخوام حداقل این بار به حرف دلم گوش بدن
گوشیمو در میارمو یه نگاهی بهش میندازم...
ساعت9.5 شب رو نشون میده...
همون موقع که میخوام گوشی رو بذارم تو جیبم زنگ میخوره..
حتی حوصله اینو هم ندارم که ببینم کی داره زنگ میزنه...
با بی حوصلگی بدون اینکه گوشی رو نگاه کنم میذارمش تو کیفم..
آهی میکشم و به کفشام زل میزنم . دلم میخواد جایی برم که حداقلش یکی باشه حرفم رو بفهمه. یه جایی که فقط خودم باشم و خدا.
گوشیم برای بار دوم زنگ میخوره..
با صداش از خیالاتم میام بیرون..
تا میام جواب بدم قطع میشه..پوفی میکنم و دوباره به یه نقطه تو تاریکی اسمون زل میزنم و تو اعماق سیاهی فرو میرم.
باز صدای زنگ گوشیم بلند میشه و باعث میشه یه نگاهی به کیفم بندازم.
قبل از اینکه مثل دفعه قبل قطع شه سریع دستم رو روی علامت سبز رنگ برقراری تماس میکشم و جواب میدم..
-جونم خواهری؟
هانیه-کجایی هانا؟
صداش مضطرب بود..نگران شدم..
-هانی چی شده؟
-هانا فقط زودتر بیا خونه،بابا بدجور عصبانیه.و قبل از اینکه من چیزی بگم سریع گوشی رو قطع کرد
پوفی کردمو از جام بلند شدم..این وقت شب نمیخواستم با تاکسی برم و اینکه همچین امنیت نداشت
از سر خیابون یه اژانس گرفتم و ادرس مقصد رو بهش دادم..
به محض اینکه وارد ماشین شدم،سرم رو به شیشه تکیه دادم و چشمامو بستم..
-خانم رسیدیم...
با صدای راننده که یه مرد تقریبا مسن بود چشمام رو باز کردم.کرایه رو حساب کردم و پیاده شدم..
خواستم مثل همیشه کلید بندازم و درو باز کنم ولی پشیمون شدم و ایفون رو فشار دادم...اینجوری بهتره..حداقل اعلام امادگی کنم تا از دیدنم شوکه نشن و اتفاقی نیوفته...که همچینم مطمئن نیستم اتفاقی نیوفته..با اتفاقات اخیرو اون وضعیت ظهر و از خونه بیرون اومدن ناگهانی من ...و الانم تماس مضطرب و نگران هانیه. واقعا دیگه نمیدونم چی قراره پیش بیاد...
خونه نسبتا بزرگی داشتیم که به محض اینکه حیاط رو رد میکردیم در رو به پذیرایی باز میشد.سمت چپ پذیرایی اشپزخونه بود و سمت راستم

دانلود رمان

دانلود رمان جدید

لینک های دانلود :
  • نسخه جاوا با فرمت Jar - کتابچه [ دانلود ]
  • نسخه جاوا با فرمت Jar - پرنیان [ دانلود ]
  • نسخه جاوا با فرمت Jar و Jad در فایل فشرده Zip [ دانلود ]
  • نسخه آندروید با فرمت Apk [ دانلود ]
  • نسخه PDF به صورت کامل و بدون فشرده [ دانلود ]
  • نسخه PDF به صورت کامل در فایل فشرده Zip [ دانلود ]
  • نسخه ePub برای آیفون و آندروید و ... [ دانلود ]
  • 9732 بازدید
  • پریسا .ش
پیشنهاد مه تیک به کاربران آندرویدی

کاربرانی که از طریق وسیله ی آندرویدی خود اقدام به مطالعه رمانهای نسخه ePub می کنند نیاز به برنامه Moon Reader Pro دارند که ما نسخه کامل آن را بصورت رایگان در لینک زیر در اختیارتان قرار داده ایم. در این برنامه به راحتی میتوانید اندازه فونت، رنگ فونت، پس زمینه و سایر موارد را به دلخواه خود تنظیم کنید.

دانلود آخرین نسخه برنامه کتابخوان مون ریدر اندروید

این پست 2 سال پیش توسط پریسا .ش ارسال شده: دیگه توی سایت فعالیتی ندارم دوستان... خدانگهدار!!!
حرفای خودمونی (حتما مطالعه شود)

1 - رمانهایی که از تاریخ خرداد 94 بر روی سایت قرار داده شده اند همگی توسط چند کاربر سایت آماده میشوند و برایمان ارسال میشود، نویسنده هایی که قصد چاپ رمان را دارند بدون هیچگونه بی احترامی و رفتار تند و ناخوشآیند ما را در جریان قرار دهید.

2 - در صورتی که رمانی را تایپ کرده اید و قصد انتشار آن را در وبسایت مه تیک دارید از طریق قسمت تماس با ما اطلاع دهید.

3 - در قسمت نظرات سعی کنید مرتبط با موضوع دیدگاه بنویسید و از درخواست لینک رمانهای حذف شده و گذاشتن آدرس ایمیل، آی دی شبکه های اجتماعی، شماره و ... جدا خودداری کنید.

4 - اکثر رمانها از سایت نودوهشتیا بر روی سایت قرار داده میشوند که منابع و نام نویسنده در آنها درج شده است

5 - تمامی رمانهای سایت درخواستی کاربران میباشد، در مه تیک قبل از هر چیزی نظر کاربران در اولویت است.

6 - من توی تعطیلات تابستون هستم و ایران نیستم, توی این مدت سایت دست دوست عزیزمون سحر هستش.

7 - همین دیگه، همیشه خوش باشید. ;)

نظرات
shaskin گفته : ۱۳:۵۸ - ۱۳۹۴/۰۲/۰۹

اخه این چه جور خلاصه ایه!!!!!!! گیچ شدیم!

    پریسا .ش گفته : ۱۵:۴۱ - ۱۳۹۴/۰۲/۰۹

    خلاصه رو خود نویسنده نوشته ،من تقصیر ندارم!!

sh0094 گفته : ۱۵:۵۶ - ۱۳۹۴/۰۲/۰۱

شرمنده ولی نویسنده چن سالشه؟ رمان خیلی بچگانه بود و خیلی سطحش بود.اصلا خوشم نیومد.حیف وقتم که گذاشتم اینو خوندم.ارزش خوندن نداره

    میثم گفته : ۱۸:۰۴ - ۱۳۹۴/۰۲/۰۱

    نمیدونم والا 😀

farnoosh گفته : ۱۵:۳۱ - ۱۳۹۴/۰۱/۳۱

عرض سلام و خسته نباشید
دوست عزیز باتوجه به ویرایشاتی که در رمان انجام دادم …این نسخه دانلود (که قدیمی هستش)در مقایسه با ویرایش های جدید اشکالاتی داره ک ممکنه باعث گمراهی خواننده بشه
لطف کنین مجددا لینکهای دانلود رو تو سایتتون قرار بدین
با تشکر

    پریسا .ش گفته : ۱۵:۴۶ - ۱۳۹۴/۰۱/۳۱

    سلام فرنوش جان…بله ویرایش شده رو قرار میدم…

nasim گفته : ۱۲:۵۸ - ۱۳۹۴/۰۱/۲۵

سلام لطفافایل apdدرستش کنیدممنون.

    پریسا .ش گفته : ۱۳:۱۳ - ۱۳۹۴/۰۱/۲۵

    سلام…برای بعضی از فایلا این مشکل پیش میاد، لطفا از نسخهepub استفاده کن نسیم جان…

رمان های پیشنهادی