دانلود رمان آدمک

  • نام رمان : آدمک
  • نویسنده : SH.z
  • صفحات : پرنیان 427صفحه و پی دی اف 109صفحه

دانلود رمان آدمک

خلاصه داستان : رمان آدمک روایتگر زندگی یک دختره ... دختری که رسم زمونه اون رو وادار کرد تا دلقکی از جنس آدمک بشه ... آدمکی انسان نما ... دختری که همیشه مثل یک مرد بوده ... اما این تمام حرف این داستان نیست ...

دانلود رمان عاشقانه

دانلود رمان آندروید

قسمتی از قلم نویسنده : امروزم یک اجرا دیگه .. امروزم هزاران نفر لبخند میزنن اما من پشت این نقاب اشک میریزم...امروز هم مثل تمامی روزهای گذشته،من نمایش بازی میکنم و نقاب دلقک خندان رو بر چهره دارم ... امروز من اینجام تنهای تنها و شاید یک بازنده ...به اجبار نقابی از جنس دلقک لبخند میزنم و به خنده میندازم .. امروز من آدمکی متحرک از جنس دلقکم ... حسام-گریمت رو تموم کن باید کارت شروع کنی ... امروز باید از روی طناب هم رد بشی پس مراقب باش دختر. کتایون-الان حاضر میشم ... حسام-راستی کتی لباس پسرونه تنت کن ... اگر اینجایی یادت باشه به حرمت پدر خدا بیامرزته ... کتایون پوسخندی زد و گفت : ببین آق حسام منت چی رو سر من میذاری!!؟ به حرمت پدر خدا بیامرزم!! زکی ... حداقل چرت نباف .. بگو نیاز داشتم .. بگو سیرکم و نمایش هام بدون هنرنمایی پدرم هیچ بوده ... لاف نبند برام که بدجور کلامون میره تو هم! حسام-ببین کتی دلقک زبونت رو کوتاه کن ... یادت باشه اینجا من رئیسم ... افتــاد؟؟ کتایون-بکش کنار باید برم ... حسام با حالت مسخره ای گفت : بفرمایید بانـــو ... کتایون-گوساله ... ایرج-و این هم دلقک همیشه خندان ما ... کتایون-باز هم مث روزهای گذشته با نام بردن اسم دلقک همیشه خندان صدای دست و جیغ و سوت تماشاچیان به گوش میرسه و من لبخندی احمقانه میزنم و 50 قدم برمیدارم و به استیج میرسم ... از یه حلقه آتش میپرم ..تماشاچی ها به وجد میان و جیغ میکشن ..از خوشحالی اونا لبخندی میزنم ...لبخندی که فقط خودت میدونی چقدر تلخه ... من یه آدمکم .. آدمکی که رسم زمونه دلقکش کرد ... آدمکی که درد کشیده ... دختری که دخترونگی نکرد و همیشه یه مرد بود ... قصه ها دارد این دلقک به ظاهر خندان..درد ها دارد این آدمک انسان نما ... سخت ترین قسمت کارم رد شدن از طنابی که ضخامتش اندازه ی تار موئه..ترسی که از ارتفاع داری اینجا،تو این موقعیت، فلجت میکنه ..اما مجبورم..باید برم..وگرنه همین یه لقمه نون کوفتی هم قطع میشه ...وگرنه لقمه ی طمع گرگ های این زمونه میشم..تو میتونی کتی ... به یاد روزهایی که پدرم بود لبخند میزنم و با اسم خدا روی طناب حرکت میکنم..یاد باد روزهایی که پدرم از روی این طناب رد میشد و من تشویقش میکردم ... یاد باد تمام خاطرات کودکی هایم ... صدای هورای تماشاچی ها هر لحظه بیشتر میشه ... صدای دست ها و جیغ ها ... با هر تشویقی با هر لبخندی یک قطره اشک از چشمانی که درد دارن ریخته میشه ... من کتایون امروز به این نقطه از زندگیم رسیدم ... تلخ است اما من یک دلقکم .... ایرج-کارت عالی بود کتی... کتایون-نوبت توئه ... کارت رو خوب انجام بده ... ایرج-سعی میکنم ... من از مار وحشت دارم ... کتایون-مجبوری ... مجبورم ... پ گریمت رو درست کن بزن برو ..اوس کریم یارت ... حسام-کارت بد نبود کتی دلقک ... کتایون-از سر توئه طمع کار هم زیاد تر بود ... حسام-حرص نخور کتی دلقک برای سانس بعدی آماده شو ... کتایون-باز هم تکرار مکررات ... خسته ام از این نمایش های پی در پی .. ازا ین نقاب همیشه خندان ... آی مردم من درد دارم ... چرا همدردی نیست ... ایرج-تو لکی!؟ کتایون-خستم ایرج! ایرج لبخندی زد گفت : خسته نباشی ... کتایون-چطوری تحمل میکنی! ایرج-به خاطر زنم .. به خاطر عشق ... تحمل نمیکنم ... زندگی میکنم ... کتایون—قابل تحسینه ... خوش به حالت که انگیزه ای داری برای تلاش کردن ... ایرج-دپرس شدی کتی!تو اینجوری نبودی!باز زدی تو جاده خاکی دختر خوب! کتایون-مامانم دیگه من رو یادش نمی یاد ... ایرج-متاسفم ... کتایون-میگن باید بره تیمارستان ... ایرج-چرا؟ کتایون-حالت های عصبی شدیدی بهش دست میده ... نزدیک بوده یکی از هم اتاقی هاشو خفه کنه ... ایرج-میخوای چی کار کنی !؟ کتایون-نمیدونم..فلا خستـــم داش ایرج ..پاشو برو خونت زنت منتظرته ... ایرج-پاشو تو رو هم برسونم .. نمیخوام گیر این حسام چشم دردیده بیوفته ... کتایون-صبر کن چادرم رو بردارم ... ایرج-شام خوردی! کتایون-نه بابا دلت خوشه به قرآن ... شام کجا بود داش ایرج! موقع پریدن از حلقه آتش شام میخوردم! ایرج-نازیلا حتما شام گذاشته بیا بریم بالا یه لقمه تو هم بخور ... کتایون-درست نیست داداش من ... بهتره پا به حرمت خونتون نذارم.. ایرج-این چه حرفیه کتــی! کتایون-شک آفت یه زندگیه ... نذار به دل خانومت بیوفته ... هر چی عاشق باشه شک میشه خوره ی جون ... من یه دختر مجردم داش ایرج ... دنیایی هم بگی خواهرمه مردم باورت نمیکنن ... با آبروت بازی میکنن ..پ برو ..عزت زیاد ... ایرج-خدانگه دارت ... کتایون-کرمت رو شکر!با تو چه کنم مادرم .... تموم هست و نیست من ..با تو چه کنم! -خانومی برسونمت! کتایون-د آخه خدا این رو کجای دلم بذارم!پسره ی احمق جلبک بیا برو خونت بکپ ... چقدر احمقی تو ... -اوه چه بد اعصاب .. نرخت بالاست!؟ کتایون-خفه شو تا چفت دهنت رو خودم ننداختم! چادرم سرمه رحم نداری!؟ حجابمم کامله رحم نداری!! تو دیگه چه جور حیوونی هستی! -هوووی یابو حرف دهنت رو بفهم ..فکرکردی چه پوخی هستی که انقدر لفس قلم میای واسه من!چادر سرته؟؟شما چادری ها بدتر اون یکی قماشتونید ... زیر چادر هر غلطی که میخواین میکنید... کتایون-به تو چه؟تو بیجا میکنی مزاحم ناموس مردم میشی؟یکی مزاحم ناموس خودت بشه شکمش رو سفره میکنی آخه یه لا قبا.... -گمشو بابا ..وقت من رو گرفتی .. یه دفعه بگو این کاره نیستم ... کتایون-خدا زمونت رو میبینی!! گفتی چادر حجاب کامله ... گفتی بدنت رو از نامحرم بپوشون .. خدا اینا آدمن!!؟از حیوون هم بدتر شدن آدمک های انسان نمات ... خدایا خودت رحمی بکن به جنس من ... باز هم تکرار مکررات وارد خونم میشم ... خونه ای سرد و خموش اما همیشه مرتب ...10 قدم برمیدارم و به اشپزخونه میرسم..دو قدم بعدی رو هم برمیدارم رو به روی یخچال قرار میگیرم...حتی شام این روزهایمم تکراری شده ... اه ای خدای من ... اوس کریم یه نگاهی هم به من بنداز ...سیب زمینی های پخته شب قبل رو بر میدارم با گوشکوب می کوبونم تا کمی تنوع به غذاهای هر شبم بدم .. سیب زمینی تره ... یادش بخیر ... یه زمانی با چه عشقی این غذا رو میخوردم .. اما حالا از این غذا .. از تک تک زوایای این خونه متنفرم ... خونه ای که تنها یادگار زمان کودکی هامه ... یه پدر مهربون یه مادر مهربون تر .. یه دختر ...صداقت و درستی آدم ها همیشه خوب نیست .. اگر پدرم صادق و درست نبود هرگز از اون شرکت اخراج نمی شد ... اگر با اون از خدا بی خبر ها همکاری میکرد الان پدرم زنده بود .. مادرم دیوونه نبود و کتایون یک مرد نبود ... پدرم از خانواده ی متوسط و متدینی بود ..مادرم هم همینطور .... اما من متدین نیستم!من به چیزی که اجبارم میکنن ایمان ندارم ...زمانی که پدرم بود ..سایه ی سرم بود..مادرم بود .. من یک دختر بودم با یک دنیای رنگارنگ اما یه موقع چشماتو باز میکنی و میبینی ورق برگشته....رسم زمونه این دنیای رنگارنگ رو تبدیل کرد به دنیای آدمکی از جنس دلقک ... با مرد شدن حجاب کامل رو انتخاب کردم ... یادش بخیر مادرم دوست داشت چادر عربی به سر کنم اما پدرم گفت بذار هر چی دوست داره رو انتخاب کنه .. حرفای پدرم هنوزم تو گوشم زنگ میخوره..چادر قداست داره .. چادر رو باید درست سر کرد ..چادر حرمت فاطمه زهراست ... با گذشت زمونه و رفتن سایه ی سرم چادر رو انتخاب کردم تا از طمع گرگ های این زمونه محفوظ بمونم ... چادر این بار انتخاب اجباری نبود .. اینبار به خواست خودم بود ..اما هنوزم متدین نیستم ...

دانلود رمان

دانلود رمان جدید

  • 6498 بازدید
  • پریسا .ش
  • منبع
این پست 2 سال پیش توسط پریسا .ش ارسال شده: دیگه توی سایت فعالیتی ندارم دوستان... خدانگهدار!!!
حرفای خودمونی (حتما مطالعه شود)

1 - رمانهایی که از تاریخ خرداد 94 بر روی سایت قرار داده شده اند همگی توسط چند کاربر سایت آماده میشوند و برایمان ارسال میشود، نویسنده هایی که قصد چاپ رمان را دارند بدون هیچگونه بی احترامی و رفتار تند و ناخوشآیند ما را در جریان قرار دهید.

2 - در صورتی که رمانی را تایپ کرده اید و قصد انتشار آن را در وبسایت مه تیک دارید از طریق قسمت تماس با ما اطلاع دهید.

3 - در قسمت نظرات سعی کنید مرتبط با موضوع دیدگاه بنویسید و از درخواست لینک رمانهای حذف شده و گذاشتن آدرس ایمیل، آی دی شبکه های اجتماعی، شماره و ... جدا خودداری کنید.

4 - اکثر رمانها از سایت نودوهشتیا بر روی سایت قرار داده میشوند که منابع و نام نویسنده در آنها درج شده است

5 - تمامی رمانهای سایت درخواستی کاربران میباشد، در مه تیک قبل از هر چیزی نظر کاربران در اولویت است.

6 - من توی تعطیلات تابستون هستم و ایران نیستم, توی این مدت سایت دست دوست عزیزمون سحر هستش.

7 - همین دیگه، همیشه خوش باشید. ;)

نظرات
vida گفته : ۱۷:۵۱ - ۱۳۹۴/۰۳/۲۲

چرا لینکش نیست میثم؟؟؟

SH.Z گفته : ۲۲:۱۳ - ۱۳۹۴/۰۲/۱۶

ممنون از احترامی که در وهله ی اول به خودتون گذاشتید و بعد به نویسنده .
احتمالا به این دلیل بلوک شدید (چون چندین نام کاربری مثل هم ایجاد کردید و این خلاف قوانینه!)
لطفا کلا این پست رو حذف کنید . ممنون از همکاری شما .

    میثم گفته : ۰:۲۴ - ۱۳۹۴/۰۲/۱۷

    نه بابا همزمان که نه, این یکی بلوک میشد یکی دیگه میساختم اونم بلوک میشد
    چون مسدود بشی بری توی حسابت دلیل رو ذکر میکنه واس ما دلیلی نداشت, واس همکارمم همینطور ادمین نگاه دانلود ولی اون هر سری یه نام کاربری درست میکنه
    در کل امیدوارم رابطه ها بهتر شه ک بعدا ن بین مدیرا ن نویسنده ها ناراحتی پیش بیاد, واس پست هم نمیتونم چون ارور ۴۰۴ میگیره این صفحه, مهم لینکای دانلودن که برداشته شدن 😉 … محتوای پستم به عنوان معرفیه

SH.Z گفته : ۲۲:۰۷ - ۱۳۹۴/۰۲/۱۵

سلام.
خانوم ادمین بدون اجازه چطور این رمان رو در سایتتون گذاشتید؟
محترمانه خواهش میکنم لینک رو حذف کنید.
نظر دوستان برای خودشون محترمه و بله نویسنده زیاده اما شما به چه حقی بدون اجازه رمان ها رو کپی میکنید؟ پیگیری میکنم .
پس بهتره لینک رمان رو بردارید.این رمان هنوز روی سایت اصلی ۹۸ ها نرفته!ذکر کردم در تایپیک رمان به هیچ عنوان کپی نکنید!حرف فارسی رو متوجه نمیشید؟

    میثم گفته : ۲۳:۱۶ - ۱۳۹۴/۰۲/۱۵

    درود
    حدود سه چهارتا نام کاربری به اسم مه تیک داخل انجمنی که ذکر کردید اگه چک کنید بدون اتخاذ هیچ دلیلی مسدود شدن, به همین دلیل راهی برای ارتباط با نویسنده ها نداریم. حتی یوزر ادمین سایت نگاه دانلود, حالا دلیل لجبازی ادمین انجمن رو نمیدونم.
    و نکته ی بعدی اینکه توی این مدت فعالیت سایت نویسنده ایی از انتشار رمانشون داخل سایت اعتراضی نکردن بجز دو سه مورد به همین جهت اکثرا موردی ندارن با انتشار رمانشون…
    از لحاظ قانونی و شرعی هم رمانهایی که داخل سایت گذاشته میشن محتوای شخصی (اطلاعات محرمانه) یک نفر نیستن, این محتوا (کلیت رمان) قبلا در اینترنت بصورت عمومی منتشر شدن و ما هم اون محتوا رو در قالب ساده تری در اختیار کاربرا قرار میدیم با اسم شخص و منبع…
    نیازی به عصبانیت نیست 😉 لینکهای دانلود هم حذف شدن, موفق باشی

nasim گفته : ۱۶:۴۰ - ۱۳۹۴/۰۱/۲۶

سلام لطفا رمان غروب رفتنیست رو بذارید..ممنون

    میثم گفته : ۲۲:۱۰ - ۱۳۹۴/۰۱/۲۶

    سلام, چشم قرار میدیم

negi1362 گفته : ۱۶:۱۶ - ۱۳۹۴/۰۱/۲۶

چه مسخره .به ماچه داره چادری شدنشوتوضیح میده.مثل اینه که من بگم مانتوصورتی پوشیدم بعدبیام توضیح بدم.چه دیالوگ تکراری ای هم بعداز اومدن پسرمزاحمه به خداگفت.خدایاعجب زمونه ای داری…..اووووجمعش کن یه جوررفتارکرد انگارتاحالاندیده.بعدم لباس پسرونه یعنی چی؟یعنی سرش حجاب نداره دیگه؟یانه؟کلاه داره مثلا.نگاه توروخدااول ازهمه رفته سراغ توضیح چاادررش.ازخودراضی.البته ممنون ازشمایی که رمان میذارین.ولی نویسنده رومیگم

    میثم گفته : ۲۲:۰۴ - ۱۳۹۴/۰۱/۲۶

    بعله ماشالله رمان نویس زیاد شده هر کی یه چی مینویسه 😀

رمان های پیشنهادی