دانلود رمان ماهی ها غرق نمی شوند

  • نام رمان : ماهی ها غرق نمی شوند
  • نویسنده : فاخته.ح
  • صفحات : پرنیان 2641صفحه و پی دی اف 412 صفحه

دانلود رمان ماهی ها غرق نمی شوند

خلاصه داستان :

ماهی ها غرق نمی شوند یه داستان ماجرایی درام، در مورد دختری به نام ماهیه که وقتی داره ترم آخر دانشگاهشو می گذرونه، زندگیش وارد بعد تازه ای می شه و رابطه ی عاطفی جدیدی رو شروع می کنه... بعد از اونه که اتفاقهای مرموز و عجیبی براش پیش میاد... به حدی که اونو بین مرز تردید و باور قرار میده... و در همین حین...

دانلود رمان عاشقانه

دانلود رمان آندروید

قسمتی از قلم نویسنده :

قدرت اینو نداشتم که از جام تکون بخورم. با دیدن سرخی خونی که کف پله ریخته شده بود بی اختیار جیغ کوتاهی کشیدم. دیگه نمی تونستم وزنمو روی پاهای سستم تحمل کنم و روی دو زانو افتادم. وحشتزده اشک از چشمهام جاری شد و به دستهای لرزانم نگاه کردم... چطور تونسته بودم چنین کاری بکنم؟! چطور تونسته بودم... چطور؟؟؟ من.... من چیکار کرده بودم...؟!!!
با پشت دست اشکامو پاک کردم و سعی کردم نگاهم به لکه ی خون روی زمین نیافته اما موفق نشدم... در حالیکه اشک به شدت از روی گونه هام به پایین می ریخت به سرعت مشغول پاک کردن لکه ی خون شدم. باورم نمی شد که تونسته باشم چنین بلایی سر آدمی آورده باشم...
با صدای آلارم گوشیم که برای سومین بار شروع به نواختن کرده بود بالاجبار چشامو باز کردم و بدون اینکه از جام بلند شم به تنم کش و قوسی دادم. احساس می کردم کابوس خیلی بدی دیدم ولی یادم نمی اومد چی بوده. چشمامو مالیدم و پتو رو کنار زدم. ساعت هفت و نیم بود و من هنوز تو تختم دراز کشیده بودم! وای خدا کی فارغ التحصیل می شدم تا از شر این کلاسای هشت صبحی خلاص شم؟!
خمیازه ی بلندی کشیدم و از جام بلند شدم. از شانس گندم کلاس هشتم با یه استاد روانی بود که اگه یه ثانیه هم دیر میرسیدیم راهمون نمیداد و حالمونو می گرفت. به سرعت به دستشویی پریدم و بعد از یه مسواک چند ثانیه ای، یه آب به دست و صورتم زدم و بیرون اومدم. نفهمیدم چطور لباس پوشیدم و بعد از بیرون زدن ماشین از پارکینگ به سرعت به سمت دانشگاه شروع به حرکت کردم. با اینکه اوایل بهار بود ولی هوا هنوز سرد بود و شیشه های ماشین دم گرفته بودن، همیشه تو این جور شرایط بخاری ماشینو روشن می کردم و یه مدت منتظر می موندم که بخار شیشه ها از بین بره ولی این بار حتی فرصت این کار رو هم نداشتم!
با اینکه دیر رسیدم خدا رحم کرد که یه جاپارک از آسمون برام نازل شد و تونستم ماشینو کمی بالاتر از در دانشگاه بزارم و با بیشترین سرعتی که می تونستم به سمت کلاسم گام برداشتم. گوشیمو که تو جیبم ویبره میرفت درآوردم. زهرا بود، حتما نگران شده بود که چرا دیر کردم! به در کلاس که رسیدم تقریبا به نفس زدن افتاده بودم. به ساعتم نگاه کردم دقیقا یک دقیقه به هشت بود! به ذهنم هم خطور نمی کرد که استاد اومده باشه! در کلاس و باز کردم و بی توجه به سمت میز استاد خواستم وارد شم که صدایی سرجا میخکوبم کرد – خانم سریری مگه نگفتم بعد از من کسی وارد کلاس نشه؟ بفرمایید بیرون!
با حیرت نگاهش کردم. می خواستم بهش بگم که خودش زود اومده ولی میدونستم اگه چیزی بگم جلوی همه ی بچه ها جوابمو میده و ضایعم میکنه و وضع از اینی که هست بدتر میشه. برای چند ثانیه فقط خیره نگاهش کردم و دندونامو بهم فشار دادم. بعد با یه قدم عقبگرد به بیرون از کلاس رفتم و درو پشت سرم بستم.
آه بلندی کشیدم و به دیوار سرد راهرو تکیه دادم. وای خدا آخه چرا دیر رسیده بودم؟! حالا سومین غیبت رو برام میگذاشت! کاش اصلا به خودم زحمت نمیدادم از خواب نازم بلند شم و به خاطر کنف شدن توسط همچین آدمی این همه راهو با این سرعت نمیومدم!
همینطور غرق افکار خودم بودم که متوجه یکی از پسرا شدم که با عجله داره به سمت کلاس میاد. قبل از اینکه فرصت کنه وارد شه صداش زدم- آقای محبی! بهتره خودتونو ضایع نکنین! استاد راهتون نمیده!
محبی که تازه متوجه من شده بود با حیرت به طرفم برگشت و بعد نگاهی به ساعتش انداخت – تازه هشت شده!
سرمو تکون دادم و جواب دادم- بله! منم یک دقیقه به هشت رسیدم ولی خب... کارای این.... آدم که حساب نداره!
محبی هم که مثل من حالش گرفته شده بود به دیوار روبروم تکیه داد و گفت – حیف شد! درس این جلسه خیلی مهم بود!
تو دلم از این حرفش اوقم گرفت! اینقدر حرصم میگرفت از این آدمایی که هدفشون فقط درس بود! من نگران تعداد جلسه های غیبتم بودم و اون نگران درس این جلسه!
با لحنی که کمی کنایه آمیز بود جواب دادم – آره خب نگرانی منم از همینه که درسو از دست دادیم!
محبی که بند کیفش رو روی شونه اش تنظیم میکرد خطاب به من گفت – من که میرم کتابخونه! شما میخواین هنوز اینجا بایستین؟ فکر نکنم دل استاد به رحم بیاد!
چینی به بینیم دادم و گفتم – مگه ثابتی دل هم داره؟! ولی نایستم چیکار کنم؟! نمیتونم برگردم خونه! ده کلاس دارم!
خداحافطی کرد و با قدمهای بلند ازم دور شد. انگار دلش خیلی واسه کتابخونه تنگ شده بود! به محض اینکه روشو ازم برگردوند شکلکی براش درآوردم و جواب دادم – به سلامت
بعد زیر لب ادامه دادم – زودتر برو تا حالمو بهم نزدی!
رفتم سمت در و روی پنجه ی پا ایستادم و از پنجره ی کوچک بالای در، نگاهی به داخل کلاس انداختم. ثابتی داشت درس می داد. تو ردیف بچه ها رو گشتم. دنبال زهرا بودم که یکدفعه نگاهم تو صورت شکرانی متوقف شد. مثل همیشه آروم و متین بود و داشت روی جزوه اش چیزی مینوشت. هرکی میدیدش بی شک فکر می کرد داره نت برداری میکنه ولی من یکی لااقل خوب میدونستم که مداد طراحیش دستشه و داره آروم واسه خودش رو جزوه اش طرح میزنه! من خیلی چیزا درموردش میدونستم! میدونستم تک پسره و سه تا خواهر داره! میدونستم عاشق رشته ی هنر بوده! میدونستم به اجبار خانوادش قراره با دختر خالش نامزد کنه! آره من خیلی چیزا درموردش میدونستم....
اون قدر محو چهره ی شکرانی بودم که وقتی یه نفر از پشت سیخونکم زد بی اختیار شیش متر هوا پریدم!
صنوبر با نیش باز پشت سرم وایساده بود و از خنده ریسه می رفت! با حرص به طرفش رفتم – زهرمار! چکاری بود کردی؟! نمیدونی چقدر از این کار متنفرم؟!
با نیشخند جواب داد- خب لطفش به همینه دیگه!
- اول صبحی جای سلام کردنته نه ؟! اصلا ببینم تو اینجا چیکار میکنی؟! مگه کلاس نداری؟!!
- چرا خب! ولی شنیدم ثابتی باز حالتو گرفته اومدم ببینم در چه وضعیتی؟!
- وای از دست زهرای دهن لق حالا باید به همه بگه ؟!
صنوبر با مشت به شانه ام زد – حالا دیگه من شدم همه ؟!!!!
بی اختیار صدام بالا رفته بود – اِااااااااا توام زورت به من رسیده ها! هی بزن! ثابتی که زد توام بزن! اون نامرد نمره دستشه جو گرفتش تو دیگه چه مرگته؟

دانلود رمان

دانلود رمان جدید

لینک های دانلود :
  • نسخه جاوا با فرمت Jar - کتابچه [ دانلود ]
  • نسخه جاوا با فرمت Jar - پرنیان [ دانلود ]
  • نسخه جاوا با فرمت Jar و Jad در فایل فشرده Zip [ دانلود ]
  • نسخه آندروید با فرمت Apk [ دانلود ]
  • نسخه PDF به صورت کامل و بدون فشرده [ دانلود ]
  • نسخه PDF به صورت کامل در فایل فشرده Zip [ دانلود ]
  • نسخه ePub برای آیفون و آندروید و ... [ دانلود ]
  • 4098 بازدید
  • پریسا .ش
پیشنهاد مه تیک به کاربران آندرویدی

کاربرانی که از طریق وسیله ی آندرویدی خود اقدام به مطالعه رمانهای نسخه ePub می کنند نیاز به برنامه Moon Reader Pro دارند که ما نسخه کامل آن را بصورت رایگان در لینک زیر در اختیارتان قرار داده ایم. در این برنامه به راحتی میتوانید اندازه فونت، رنگ فونت، پس زمینه و سایر موارد را به دلخواه خود تنظیم کنید.

دانلود آخرین نسخه برنامه کتابخوان مون ریدر اندروید

این پست 2 سال پیش توسط پریسا .ش ارسال شده: دیگه توی سایت فعالیتی ندارم دوستان... خدانگهدار!!!
حرفای خودمونی (حتما مطالعه شود)

1 - رمانهایی که از تاریخ خرداد 94 بر روی سایت قرار داده شده اند همگی توسط چند کاربر سایت آماده میشوند و برایمان ارسال میشود، نویسنده هایی که قصد چاپ رمان را دارند بدون هیچگونه بی احترامی و رفتار تند و ناخوشآیند ما را در جریان قرار دهید.

2 - در صورتی که رمانی را تایپ کرده اید و قصد انتشار آن را در وبسایت مه تیک دارید از طریق قسمت تماس با ما اطلاع دهید.

3 - در قسمت نظرات سعی کنید مرتبط با موضوع دیدگاه بنویسید و از درخواست لینک رمانهای حذف شده و گذاشتن آدرس ایمیل، آی دی شبکه های اجتماعی، شماره و ... جدا خودداری کنید.

4 - اکثر رمانها از سایت نودوهشتیا بر روی سایت قرار داده میشوند که منابع و نام نویسنده در آنها درج شده است

5 - تمامی رمانهای سایت درخواستی کاربران میباشد، در مه تیک قبل از هر چیزی نظر کاربران در اولویت است.

6 - من توی تعطیلات تابستون هستم و ایران نیستم, توی این مدت سایت دست دوست عزیزمون سحر هستش.

7 - همین دیگه، همیشه خوش باشید. ;)

نظرات
nina گفته : ۱۵:۲۹ - ۱۳۹۴/۰۷/۲۹

رمانتون عالی ان.کلی مرسیییی از سایت خوبتون

پونه گفته : ۶:۱۸ - ۱۳۹۴/۰۱/۳۰

سلام طرح جدید قشنگه مبارک ولی من هر کاری میکنم نمی تونم رمان دانلود کنم قبلا هیچ مشکلی نداشتم حالا چیکار کنم مرسی

    میثم گفته : ۶:۲۶ - ۱۳۹۴/۰۱/۳۰

    سلام، پونه جان توی باکس دانلود چندتا نسخه هستش که روبروی هر نسخه کلمه دانلود هستش به این شکل [ دانلود ] کافیه روی دانلود کلیک کنی

الي گفته : ۱۹:۱۵ - ۱۳۹۴/۰۱/۲۹

طرح صفحه محشره ،بابت رمان هم خیلی ممنون ،راستی ازمدیرهای سایت هم باید تشکربشه .بازم ممنون:-!

    میثم گفته : ۱۹:۱۷ - ۱۳۹۴/۰۱/۲۹

    خواهش عزیزم

nasim گفته : ۱۶:۴۴ - ۱۳۹۴/۰۱/۲۹

سلام طرح صفحه خیلییییییییییی قشنگه ممنون از پری عزیز ومیثم دوست داشتنی و ممنون از نویسنده کتاب …

    میثم گفته : ۱۸:۵۸ - ۱۳۹۴/۰۱/۲۹

    خواهش عزیزم لطف داری

پانیذ گفته : ۱۴:۴۵ - ۱۳۹۴/۰۱/۲۹

ممنون رمان خوبی بود

    میثم گفته : ۱۴:۴۸ - ۱۳۹۴/۰۱/۲۹

    خواهش میکنم

رمان های پیشنهادی