رمان پیش مرگ ارباب
سلام دوستان, بعد از یه مدت طولانی بالاخره با رمان پیش مرگ ارباب برگشتم. توی این مدت تمام زحمات سایت رو پریسا کشیدن و سایت رو بروز نگه داشتن که ازشون ممنونم. ظاهر سایتم تغییر دادیم بعد این همه مدت 😀 امیدوارم خوشتون اومده باشه ولی در کل بهینه تر از قبل شده. توی بیشتر شدن سرعت لود صفحات, کمتر شدن تبلیغات و قسمتای اضافی, ریسپانسیو شدن برای استفاده راحت در موبایل و… .
اگه مشکلی توی نسخه جدید دیدید ممنون میشم گزارش کنید تا برطرف بشه. موفق باشید.

  • نام رمان : پیش مرگ ارباب
  • نویسنده : Taranom 25
  • صفحات : پرنیان 1680 صفحه و پی دی اف 369 صفحه

دانلود رمان پیش مرگ ارباب

خلاصه داستان :

هوراد ارباب جوون قصه است که غرور و نخوت تمام وجودش رو پر کرده ... بلوط دختر یکی از خدمتکاران ارباب جوان هست که بازی سرنوشت مسیر زندگی این دو نفر رو بهم پیوند میزنه البته نه از نوع یک پیوند عاشقانه تنها یک رابطه ارباب و رعیتی ... و در این بین بلوط قصه ما عاشق میشه ... عشقی که با گوشه ای از یک حقیقت پنهان برباد میره و تنها کسی که از این زوال سود میبره کسی نیست جز ارباب جوان .

دانلود رمان عاشقانه

دانلود رمان آندروید

قسمتی از قلم نویسنده :

هیچ کس نمی دانست مه لقا در این دقایق سخت و نفس گیری که می گذراند تنها در یاد همسرش احمد است و بس . احمدی که ماه ها قبل از تولد فرزند دلبندش زیر خروارها خاک آرمید .
و چه سخت است تنها و بی کس به استقبال کودکی بروی که امید می بخشد .
و چه سخت است انتظار فرزندی را بکشی که تنها مادری دارد و بس .
و چه سخت است همه ی امیدهای یک کودک ، هنوز نیامده بر باد باشد و چه تلخ است تمام سهم کودکی از پدر همان نطفه ی درون رحم مادر باشد و بس .
خدمتکار جوان ساعت ها بود درد کشنده زایمان را به انتظار کودکش تحمل می کرد و هنوز هم خبری نبود و انگار این کودک قصد جدایی نداشت و انگار می دانست دنیای آدم ها چقدر سیاه و تاریک است و انگار حس می کرد تمام این زشتی ها را که دل از رحم مادر نمی کند و انگار مادر هنوز هم باید درد می کشید و انتظار .
همایون خان بیرون از اتاق قدم رو می رفت و او هم انتظار می کشید . انگار که تمام عمارت انتظار تولد کودک جدید را می کشیدند .
دقایقی دیگر هم گذشت که صدای گریه ی کودک خنده بر لب ها نشاند .
قابله کودک را شست و در پتوی سفیدی پیچید .
مه لقا دست های منتظرش را دراز کرد و کودک را در آغوش گرفت .
دخترک هنوز قرمز بود و زشت .
مه لقا خنده ای مملو از شادی زد و اشک شوقی ریخت .
تای پتو را کمی کنار زد و با همان صدای خسته و بی حال در گوش دخترک زمزمه کرد .
- هنوز که قرمزی دخترکم ... هنوز که نمیشه گفت شبیه منی یا پدر حسرت به دلت ...
با پر کشیدن ذهنش به سوی احمد تبسمی تلخ کرد و ادامه داد .
- بابات همیشه می خواست اگر دختر شدی اسمت رو بزاره بلوط ... تو از امروز بلوط کوچولوی مامانی ... بلوط قشنگم .
مه لقا مادر انتظار کشیده ای بود که روز سختی را پشت سر گذاشته بود اما خوشحال بود و خندان . انگار کوهی بر دوش داشته و مزد تمام کارهای خوبش سبک شدن آن کوه بوده .
و چه شیرین بود حس مادری کردن برای دخترک قرمزش و این دختر با وجود این مادر خوشبخت بود . آری حتی با وجود محروم بودن از پدرش باز هم خوشبخت بود چون مردی خارج از آن اتاق انتظار دختر بچه ای را می کشید که همیشه آرزویش را داشت و آیا نعمتی بالاتر از پدر دار شدن آن هم در چشم بر هم زدنی هست ؟
قابله ، بلوط ، تک دخترک عمارت را از آغوش مه لقا گرفت تا مادرک زیادی درد کشیده کمی تنها کمی استراحت کند و سپس همراه دخترک از اتاق خارج شد و بلوط را در آغوش همایون خان گذاشت و گفت :
- مبارک باشه ارباب . اسمش و بلوط گذاشت .
و این ارباب کوه قند در دل آب می کرد . دخترکی که همیشه در آرزویش بود و با از دست دادن همسر مهربانش حسرت داشتنش بر دلش داغ خورده بود حالا مقابل دیدگانش بود و چه کاری مهم تر از پدری کردن برای بلوط کوچک . و انگار راستی راستی بلوط هم پدر داشت .
همایون خان بلوط را نزدیک تر گرفت و نفسش را روی صورتش فوت کرد و کودک انگار طوفانی وزیده خودش را جمع کرد و خنده ارباب را به هوا برد .
همایون خان لبخند به لب سرش را نزدیک تر کرد و گفت :
- تو بلوط منم هستیا کوچولو ... یادت نره ... من پدرتم .

دانلود رمان

دانلود رمان جدید

لینک های دانلود :
  • نسخه جاوا با فرمت Jar - کتابچه [ دانلود ]
  • نسخه جاوا با فرمت Jar - پرنیان [ دانلود ]
  • نسخه جاوا با فرمت Jar و Jad در فایل فشرده Zip [ دانلود ]
  • نسخه آندروید با فرمت Apk [ دانلود ]
  • نسخه PDF به صورت کامل و بدون فشرده [ دانلود ]
  • نسخه PDF به صورت کامل در فایل فشرده Zip [ دانلود ]
  • نسخه ePub برای آیفون و آندروید و ... [ دانلود ]
  • 35673 بازدید
  • جعفر
  • منبع
پیشنهاد مه تیک به کاربران آندرویدی

کاربرانی که از طریق وسیله ی آندرویدی خود اقدام به مطالعه رمانهای نسخه ePub می کنند نیاز به برنامه Moon Reader Pro دارند که ما نسخه کامل آن را بصورت رایگان در لینک زیر در اختیارتان قرار داده ایم. در این برنامه به راحتی میتوانید اندازه فونت، رنگ فونت، پس زمینه و سایر موارد را به دلخواه خود تنظیم کنید.

دانلود آخرین نسخه برنامه کتابخوان مون ریدر اندروید

این پست 2 سال پیش توسط جعفر ارسال شده: مثلا دانشجوی شیمی
حرفای خودمونی (حتما مطالعه شود)

1 - رمانهایی که از تاریخ خرداد 94 بر روی سایت قرار داده شده اند همگی توسط چند کاربر سایت آماده میشوند و برایمان ارسال میشود، نویسنده هایی که قصد چاپ رمان را دارند بدون هیچگونه بی احترامی و رفتار تند و ناخوشآیند ما را در جریان قرار دهید.

2 - در صورتی که رمانی را تایپ کرده اید و قصد انتشار آن را در وبسایت مه تیک دارید از طریق قسمت تماس با ما اطلاع دهید.

3 - در قسمت نظرات سعی کنید مرتبط با موضوع دیدگاه بنویسید و از درخواست لینک رمانهای حذف شده و گذاشتن آدرس ایمیل، آی دی شبکه های اجتماعی، شماره و ... جدا خودداری کنید.

4 - اکثر رمانها از سایت نودوهشتیا بر روی سایت قرار داده میشوند که منابع و نام نویسنده در آنها درج شده است

5 - تمامی رمانهای سایت درخواستی کاربران میباشد، در مه تیک قبل از هر چیزی نظر کاربران در اولویت است.

6 - من توی تعطیلات تابستون هستم و ایران نیستم, توی این مدت سایت دست دوست عزیزمون سحر هستش.

7 - همین دیگه، همیشه خوش باشید. ;)

نظرات
رها گفته : ۱۷:۱۳ - ۱۳۹۴/۰۴/۱۰

ممنون

سمانه گفته : ۲۳:۱۲ - ۱۳۹۴/۰۳/۲۶

سلام اقا میثم خسته نباشید میشه خواهش کنم رمان قشاع روبزارید ممنون میشم ☺

    میثم گفته : ۲:۰۶ - ۱۳۹۴/۰۳/۲۷

    یه نسخه ناقص پیدا کردم, کاملشو پیدا کردم چشم میذارم

معصومه اقایاری گفته : ۱۱:۴۵ - ۱۳۹۴/۰۳/۰۵

واقعا بچه گانه بود.اسمش با ابهت .موضوعش

بی خاصیت .متاسفم که وقتموتلف کردم با خوندنش

نگين گفته : ۲۲:۵۹ - ۱۳۹۴/۰۳/۰۲

سلام:)در کل داستان خوبى بود اما یه سرى ایراد هم داشت، مثلا اینکه خلاصه خیلى در مورد داستان صدق نمیکرد، یا مثلا یه چیزى که شدیداً تو ذوق میزد این بود که جورى میگفت ارباب و رعیتى که آدم فکر میکرد دست کم مال دوران قاجاره ! اما پایاژ و پرشیا و بقیه چیزا بهو آدمو متعجب میکرد، تناسبات زمان کلا رعایت نشده بود! مرسى:)

    میثم گفته : ۲۳:۰۶ - ۱۳۹۴/۰۳/۰۲

    سلام, مرسی از نظرت
    ولی در کل رمان خوبیه, من اینجوری سبک رمانارو بیشتر میپرسندم 😀

leila گفته : ۱۷:۰۳ - ۱۳۹۴/۰۲/۲۷

سلام میثم جون خسته نباشی.میشه رمان حصارتنهایی من روهم بزاری ممنون میشم.

    پریسا .ش گفته : ۱۲:۲۴ - ۱۳۹۴/۰۲/۲۸

    سلام…باشه امروز آپ میکنم

shaya گفته : ۱۶:۰۸ - ۱۳۹۴/۰۲/۲۵

النار جان اون رمان رمانه ما به هم محتاجیم هست

شيما گفته : ۱۲:۴۴ - ۱۳۹۴/۰۲/۲۴

سلام واقعا ممنونم وبهتون بابت سایتتون تبریک میگم

    پریسا .ش گفته : ۱۷:۰۳ - ۱۳۹۴/۰۲/۲۴

    سلام….خواهش میکنم و مرسی

spark گفته : ۱۵:۳۲ - ۱۳۹۴/۰۲/۱۶

خییییییییلی خوب بود نگارشو قلمشم ک عالی:))
تشکر

    پریسا .ش گفته : ۲۱:۳۵ - ۱۳۹۴/۰۲/۱۶

    خواهش میکنم

بانو گفته : ۱۸:۵۳ - ۱۳۹۴/۰۲/۰۹

رمانی گَتنگی بود.. داستانش تکراری نبود
رمان دستشویی دردسر ساز و روزهای شکلاتی من برگرد رو بزارین
متشکرم

    پریسا .ش گفته : ۲۰:۲۶ - ۱۳۹۴/۰۲/۰۹

    اولی کامل نشده…دومی رو هم پیدا کردم چشم…خواهش میکنم

maria گفته : ۱۴:۴۳ - ۱۳۹۴/۰۲/۰۹

mersi gashang bod dastet dard nakone

    پریسا .ش گفته : ۱۵:۴۲ - ۱۳۹۴/۰۲/۰۹

    خواهش میکنم

بیقرار گفته : ۱۳:۲۳ - ۱۳۹۴/۰۲/۰۹

سلام خسته نباشید تبریک به خاطر طراحی جدیدسایتتون
رمان خوبی بود ممنون
باعرض پوزش میخواستم ی نظری راجع به طراحیش بدم هرچند خودتون استادید به نظرم اگ رنگ گرمتری استفاده میکردید بهتربود و ی کم شلوغ نشون میده موفق باشید

ریحانه صمدی گفته : ۱۸:۴۳ - ۱۳۹۴/۰۲/۰۷

سلام, ممنون میثم جان

queen mb گفته : ۱۴:۱۶ - ۱۳۹۴/۰۲/۰۷

Site ali
Rang o qalb ziba
va romanaye khob

    میثم گفته : ۱۴:۲۴ - ۱۳۹۴/۰۲/۰۷

    ممنون

تَــــــــــرانِهــ گفته : ۱۷:۳۰ - ۱۳۹۴/۰۲/۰۱

سهلااااااااااااااااام بر عاغا میثم گل:)
هئشساد داااا…گوردوم همه اومدن در مورد قالب وب نظر دادنو به به چه چه کردن گفتم منم یه عرض ادبی کرده باشم:D
میثم بالام قالب خوبه هاااا…فقط یه خورده آدم حس میکنه نمکش کمه…نمیدونم رنگش پریده انگاری:)))
گوذشت الینا سن الله:D
با تشچر:)

    میثم گفته : ۱۸:۰۶ - ۱۳۹۴/۰۲/۰۱

    😀 دست شما مرسی, آره منم حس میکنم قالب یه مشکلی داره و یه جای کار میلنگه
    حالا شاید ماه بعد این دلمو نگرفت نشستم یکی دیگه طراحی کردم واسش 😉

ava گفته : ۱۶:۴۷ - ۱۳۹۴/۰۲/۰۱

خیلی خیلی قشنگ بود 😀

    میثم گفته : ۱۸:۰۴ - ۱۳۹۴/۰۲/۰۱

    دست نویسندش درد نکنه 😀

nasim گفته : ۱۱:۲۹ - ۱۳۹۴/۰۲/۰۱

سلام خیلی قشنگ بود …ممنون از نویسنده عزیز وشما اقا میثم گل….****

    میثم گفته : ۱۲:۱۸ - ۱۳۹۴/۰۲/۰۱

    خواهش میکنم عزیزم

الناز گفته : ۱۳:۱۱ - ۱۳۹۴/۰۱/۳۱

ممنون رمان خوبی بود
میثم جان یه سوال می دونی اون چه رمانیه که توش دو تا دوست دانشجو هستن دو تا استاد دارن یکی بد اخلاق و یکی خوش اخلاق ، هردو تا استاد ها با یکی از دهترا فامیلن ولی اون یکی نمی دونه

    میثم گفته : ۱۴:۵۸ - ۱۳۹۴/۰۱/۳۱

    سلام, خواهش میکنم
    نمیدونم من اهل رمان نیستم و نمیخونم, اگه دوستان اسم رمان رو میدونن به دوستمون بگن

melika گفته : ۱۰:۱۱ - ۱۳۹۴/۰۱/۳۱

سلام.
جلدی که برای رمان گذاشتین، جالبه.
لطفاً رمان قانون شکنی رو بذارین.
متشکرم.

    پریسا .ش گفته : ۱۴:۵۰ - ۱۳۹۴/۰۱/۳۱

    سلام، تا یه ساعت دیگه …خواهش میکنم

mona گفته : ۸:۰۷ - ۱۳۹۴/۰۱/۳۱

:-D.

mona گفته : ۷:۴۸ - ۱۳۹۴/۰۱/۳۱

سلام. مرسی. بله خودم پیغام نویسنده رو اول رمان دیدم فقط خواستم بدونم میشه یا نه.ولی سوالم اینه که اگه قصد چاپ داره چرا توی فضای مجازی تهیه شده؟
ممنون که وقت میذارید وتوجه می کنید.

    میثم گفته : ۸:۰۲ - ۱۳۹۴/۰۱/۳۱

    خب دیگه این برمیگرده به ناقص الخلقه بودنشون :)

mona گفته : ۴:۱۴ - ۱۳۹۴/۰۱/۳۱

سلام. صبح بخیر.
ممنون بابت رمانهای جدیدی که گذاشتین.
فقط اینکه خاطرات برهنه رو پیدا نکردین؟ ممنون میشم بذاریدش.
متشکرم.

    میثم گفته : ۴:۳۶ - ۱۳۹۴/۰۱/۳۱

    سلام، امروز میگردم پیدا کردم میذارم

    میثم گفته : ۶:۴۷ - ۱۳۹۴/۰۱/۳۱

    خاطرات برهنه رو الان پیدا کردم, یادم افتاد همون روزای اولم کاربرا گفتن بذار میخاستم بذارم که نویسنده محترمانه گفته بود رمان هیچ جایی نره چون تصمیماتی داره واسش منم به احترام خاستش رمان رو نذاشتم
    لابد میخاد چاپ کنه حالا من یه پیام بش میدم اگه اوکی بود میذارم

مهلا گفته : ۲۲:۴۹ - ۱۳۹۴/۰۱/۳۰

از نظر بنده قالب جدید وبلاگ بسیار عالی و تک هستش….بخصوص در لود سریع صفحه بسیار خوبه
ممنون میثم عزیز

    میثم گفته : ۴:۳۵ - ۱۳۹۴/۰۱/۳۱

    خواهش میکنم عزیزم

مریم گفته : ۱۹:۱۶ - ۱۳۹۴/۰۱/۳۰

چ خوشگل کردین سایتو…

    میثم گفته : ۱۹:۳۶ - ۱۳۹۴/۰۱/۳۰

    چشات خوشگل میبینه عزیزم ۳>
    فقط حس میکنم یه چیزی کمه یا مشکل داره، هر چی فک میکنم نمیدونم چی

طلا گفته : ۱۸:۴۶ - ۱۳۹۴/۰۱/۳۰

سلام میثم عزیز قالب جدید سایت خیلی قشنگه
دوم اینکه وقتایی که خودت رمان میذاری رمانای با محتواتری هستن و قلم نویسنده پخته تر دیگه بعد از حدود ۳ سال تحمل رمانای مزخرفی که اوایل رمان خوندنم جالب بود برام سخته که نویسنده ها فقط از فراری مینویسن و چشم رنگی ممنون میشم اگه بیشتر رمان بذاری

    میثم گفته : ۱۹:۱۵ - ۱۳۹۴/۰۱/۳۰

    سلام، خواهش میکنم طلا جان
    خب در کل رمان هم خوب داره هم بد که الان موضوعات کلا مشابه همدیگه هستن… دیگه مونده به خلاقیت نویسنده ها که متفاوت تر از بقیه بنویسن
    مام بیشتر سعی داریم رمانای خوب رو بذاریم، حالا از این به بعد سعی میکنیم رمانای معروف چاپی که مشکل انتشار رو ندارن یا ترجمه شده رو هم بذاریم

تبسم گفته : ۱۷:۳۹ - ۱۳۹۴/۰۱/۳۰

سلام
واقعا از زحماتتون تشکرمیکنم.واقعاسپاس

    میثم گفته : ۱۸:۳۶ - ۱۳۹۴/۰۱/۳۰

    خواهش تبسم جان

سميه گفته : ۱۷:۰۸ - ۱۳۹۴/۰۱/۳۰

سلام ، ممنون ، از قالب جدید مه تیک هم خوشم اومد ، بازم مرسی

    میثم گفته : ۱۸:۳۵ - ۱۳۹۴/۰۱/۳۰

    خواهش عزیزم

پانیذ گفته : ۱۶:۱۲ - ۱۳۹۴/۰۱/۳۰

وای مرسی میثم جان خیلی خوشحال شدم

    میثم گفته : ۱۶:۱۳ - ۱۳۹۴/۰۱/۳۰

    خواهش میکنم عزیزم

رمان های پیشنهادی