رمان در گذر از رنج ها

  • نام رمان : در گذر از رنج ها
  • نویسنده : ILoveTaylor
  • صفحات : پرنیان 4943 صفحه و پی دی اف 666 صفحه

رمان در گذر از رنج ها

خلاصه داستان : شخصیت اصلی این رمان یه دختره که بخاطر اجبار و زور برادرش ، راه زندگیش به طور کل عوض میشه و از ناهمواری های زیادی گذر میکنه ، و در آخر به کسی که عاشقش میشه میرسه ... اما...

دانلود رمان عاشقانه

دانلود رمان آندروید

قسمتی از قلم نویسنده : همیشه فصل ها و روزهای خدا را با خوب و بدش دوست داشتم و به خاطر این نعمت ها ، حتی اگر کم بود خدا را سپاسگزار بودم... بوی پاییز و خنکی هوایی که جان و روحم را طراوت می بخشید ، برایم اهمیت بیشتری داشت و از همه مهمتر باز شدن مدارس همانا و شیطنت های بچه گانه ، با دختران هم سن و سالم همانا... که در ما شور جوانی و بی خیالی جوانه می زد و می اندیشیدم که امسال نیز در آرامشی شیرین خواهد گذشت... اما چه اندیشه ای عبث... تمام هیاهو و خوشحالیم در کنار دوستانی که با شیطنت و بازیگوشی به دور از چشم دبیران ، نمی توانستیم بر شیطنت هایمان سر پوش خاموشی بگذاریم ، می گذشت... سال آخر دبیرستان بودم و باید حتماً امسال دیپلم می گرفتم وگرنه با تنبیه سخت پدر که همان ازدواج بود , دست و پنجه نرم میکردم... عده ای از شاگردان غبطه ی اندام متناسب و چهره ی خوش ترکیبم را می خوردند... این اندام و چهره ی زیبا را از مادرم به ارث برده بودم... مادرم زنی بود بسیار زیبا ، با قد و اندام بلند و کشیده ، که همین خصوصیتش ، چشم مردان فامیل به او بود ، و زنان فامیل با دیدن مادرم ، در دل نهال بخل و حسد را می پروراندند... ولی چشمانم که به رنگ آبی بود به چشمان شفاف و مهربان پدرم رفته بود که همین چشم ها زیباییم را بیشتر به رخ می کشید... ما یک خانواده ی چهار نفره بودیم که تشکیل شده از پدر و مادر ، خودم و برادرم فرهاد که پنج سالی از من بزرگتر بود.. برادری که همیشه می خواست مرا زیر سلطه ی خود بگیرد... ولی بعضی وقت ها کنترلم را از دست می دادم و رو در رویش می ایستادم... او هم عصبانی میشد و زمین و زمان را به هم می دوخت ، تا بالاخره من طبق همیشه کوتاه می آمدم و با یه عذر خواهی اجباری جنجال را خاموش میکردم... اما چه خاموش کردنی...! این حس نفرت توی دلم شعله ور بود و کینه روی کینه می کاشتم ، آن هم نه با آب حیات ، بلکه با آتش و خون به این نهال نو پا جراًت بزرگ شدن می دادم تا برای همیشه کینه از برادرم را در عمق دلم بپرورانم تا به وقتش بتوانم با همین شعله ها ، زندگیش را به آتش بکشم... حتماً با خودتان می گویید عجب دختر کینه جویی... چطور خواهری می تواند این همه از تنها برادرش متنفر باشد...؟؟ الان برای قضاوت زود است... در طول داستان می فهمید که حق با کی بود و چرا من با این همه کینه پا به دوران جوانیم گذاشتم... ما خانوادگی اهل دامغان هستیم و از بدو تولد در همان شهر زندگی کردیم... شهری کوچک در استان سمنان بود که مردمش اکثراً همدیگر را می شناختند... من در این محیط کوچک بزرگ شدم... امکانات آن شهر آنقدر کم بود که فقط میشد تا مقطع دبیرستان درس خواند... برای دانشگاه رفتن باید راهی تهران و یا شهرهای اطراف میشدیم که پدر و برادرم ، سخت مخالفت رفتن من به دانشگاه بودند و عقیده داشتند که دختر بعد از گرفتن دیپلم باید شوهر کند ... با این وجود درس خواندنم بعد از دیپلم جزیی از محالات شد... سعی کردم با این شرایط کنار بیایم ، چون پدرم با بیماری قلبی دست و پنجه نرم میکرد و هیجان و یا ناراحتی بیش از حد ، برایش خطرناک بود و من نمی توانستم در این مورد پافشاری کنم ... برای همین کوتاه آمدم و به زندگی بی هیجانم ادامه دادم... برای اولین بار این آرزو را به قول معروف به گور بردم... این اولین آرزوی به باد رفته ی من بود و مطمئناً آخریش هم نبود... پدرم مهندس برق بود و در یکی از این شعبات دولتی مشغول به کار بود و برادرم دستیار جهانگیرخان بزرگ ، ابر مرد فرش ماشینی و دست باف بازار دامغان نام گرفته بود... مردی که در همین شهر و شهرهای اطراف و حتی تهران و اروپا نامی برای خودش دست و پا کرده بود... با صادر کردن فرش به اروپا یکی از چهار نفر مرد ثروتمند دامغان به حساب می آمد. برادرم بعد از گرفتن دیپلم به واسطه ی یکی از دوستان پدرم با جهانگیرخان آشنا شد و آنجا مشغول بکار شد... فرهاد به درس اهمیتی نمی داد و شغل آزاد و پر در آمد را به حقوق سر ماه ترجیح می داد... کم کم با نبوغ و علاقه ای که تو این کار نشان داد ، توجه جهانگیرخان را جلب کرد و الان دو سالی میشد که دست راست و مشاور او شده و با این ارتقاء مقام در آمدش هم بیشتر شد... و همین مزه ی پول زیاد که به زیر زبانش مزه ی خوبی کرده بود ، همه چیز را با معیار پول و ثروت محک می زد و به نصیحت های پدر و مادرم هم در مورد اینکه همه چیز را با پول نمی شود خرید را از این گوش می شنید و از آن گوش در میکرد...

دانلود رمان

دانلود رمان جدید

لینک های دانلود :
  • نسخه جاوا با فرمت Jar - کتابچه [ دانلود ]
  • نسخه جاوا با فرمت Jar - پرنیان [ دانلود ]
  • نسخه جاوا با فرمت Jar و Jad در فایل فشرده Zip [ دانلود ]
  • نسخه آندروید با فرمت Apk [ دانلود ]
  • نسخه PDF به صورت کامل و بدون فشرده [ دانلود ]
  • نسخه PDF به صورت کامل در فایل فشرده Zip [ دانلود ]
  • نسخه ePub برای آیفون و آندروید و ... [ دانلود ]
  • 12189 بازدید
  • جعفر
  • منبع
پیشنهاد مه تیک به کاربران آندرویدی

کاربرانی که از طریق وسیله ی آندرویدی خود اقدام به مطالعه رمانهای نسخه ePub می کنند نیاز به برنامه Moon Reader Pro دارند که ما نسخه کامل آن را بصورت رایگان در لینک زیر در اختیارتان قرار داده ایم. در این برنامه به راحتی میتوانید اندازه فونت، رنگ فونت، پس زمینه و سایر موارد را به دلخواه خود تنظیم کنید.

دانلود آخرین نسخه برنامه کتابخوان مون ریدر اندروید

این پست 2 سال پیش توسط جعفر ارسال شده: مثلا دانشجوی شیمی
حرفای خودمونی (حتما مطالعه شود)

1 - رمانهایی که از تاریخ خرداد 94 بر روی سایت قرار داده شده اند همگی توسط چند کاربر سایت آماده میشوند و برایمان ارسال میشود، نویسنده هایی که قصد چاپ رمان را دارند بدون هیچگونه بی احترامی و رفتار تند و ناخوشآیند ما را در جریان قرار دهید.

2 - در صورتی که رمانی را تایپ کرده اید و قصد انتشار آن را در وبسایت مه تیک دارید از طریق قسمت تماس با ما اطلاع دهید.

3 - در قسمت نظرات سعی کنید مرتبط با موضوع دیدگاه بنویسید و از درخواست لینک رمانهای حذف شده و گذاشتن آدرس ایمیل، آی دی شبکه های اجتماعی، شماره و ... جدا خودداری کنید.

4 - اکثر رمانها از سایت نودوهشتیا بر روی سایت قرار داده میشوند که منابع و نام نویسنده در آنها درج شده است

5 - تمامی رمانهای سایت درخواستی کاربران میباشد، در مه تیک قبل از هر چیزی نظر کاربران در اولویت است.

6 - من توی تعطیلات تابستون هستم و ایران نیستم, توی این مدت سایت دست دوست عزیزمون سحر هستش.

7 - همین دیگه، همیشه خوش باشید. ;)

نظرات
ترسا تهرانی گفته : ۲۰:۵۲ - ۱۳۹۴/۰۳/۲۴

خیلی خیلی سایتتون خوبه

    ترسا تهرانی گفته : ۲۰:۵۳ - ۱۳۹۴/۰۳/۲۴

    میشه رمان مردی که سایه نداشت رو بذارین

      میثم گفته : ۱۷:۳۳ - ۱۳۹۴/۰۳/۲۵

      چشم

mona گفته : ۱۰:۴۳ - ۱۳۹۴/۰۳/۱۸

سلام.خسته نباشید.
من وقتی داشتم این رمان رو میخوندم فکرکردم اشتباهی یه مقاله با موضوع چگونه و با چه معیارهایی همسر مناسب خودرا پیدا کنیم رو دانلود کردم!
عزیزم آدم هرچی که به ذهنش می رسه رو که نمی نویسه.اگه اینجوری باشه ما همه مون یه پا نویسنده ایم.خواهش میکنم برای وقت خواننده هاتون ارزش قائل باشید.
متشکرم.

negi1362 گفته : ۱۶:۵۶ - ۱۳۹۴/۰۳/۱۷

پریسارفت؟دیگه نیست؟چرا؟

    میثم گفته : ۱۹:۴۰ - ۱۳۹۴/۰۳/۱۷

    بعله رفت, اطلاعی ندارم چرا

زهرا گفته : ۱:۰۴ - ۱۳۹۴/۰۳/۱۷

ببخشید رمانای نشر علی نمیزارین؟

    میثم گفته : ۶:۱۹ - ۱۳۹۴/۰۳/۱۷

    چاپی نه

مارینا گفته : ۲۱:۲۹ - ۱۳۹۴/۰۳/۱۶

با سلام و خسته نباشید.
ممنون از اینکه رمانهای قشنگی میذارید و به نظرات کاربران ارزش قائل می شید. سایت تون خیلی عالیه.
همیشه موفق و پیروز باشید.

    میثم گفته : ۶:۱۹ - ۱۳۹۴/۰۳/۱۷

    نظر لطفتونه, ممنون

سمیرا گفته : ۲۰:۱۵ - ۱۳۹۴/۰۳/۱۶

سایتتون محشره، همین که به درخاست کاربراتون ارزش قائلین و تقریبن هر روز آپ میکنین فوقعادس! :-)

    میثم گفته : ۲۰:۴۲ - ۱۳۹۴/۰۳/۱۶

    نظر لطفتونه :-)

negi1362 گفته : ۱۸:۳۳ - ۱۳۹۴/۰۳/۱۶

میشه طلوع ازمغرب و قوی دریاچه رو بذارید؟

    میثم گفته : ۱۸:۳۷ - ۱۳۹۴/۰۳/۱۶

    چشم جفتشو فردا صبح میذارم

ASHRAF گفته : ۱۸:۲۵ - ۱۳۹۴/۰۳/۱۶

خیلی خیلی سایتتون خوببببببببببببببببببببببببببببببه مرسی از رمان های که می گدارید

    میثم گفته : ۱۸:۳۶ - ۱۳۹۴/۰۳/۱۶

    خواهش میکنم

melika گفته : ۱۶:۳۳ - ۱۳۹۴/۰۳/۱۶

سلام.عصرتون بخیر.
اگه میشه رمان آن مرد آمد رو بذارید.
مرسی.

    میثم گفته : ۱۸:۳۵ - ۱۳۹۴/۰۳/۱۶

    همین الان گذاشتمش

رمان های پیشنهادی