تصویر جلد پست به دستور دبیرخانه کارگروه تعیین مصادیق محتوای مجرمانه حذف شد

  • نام رمان : سقوط آزاد
  • نویسنده : mahtab26
  • صفحات : پرنیان 2804 صفحه و پی دی اف 407 صفحه

دانلود رمان سقوط آزاد نسخه جاوا, آندروید, EPub و PDF

خلاصه داستان : مهرنوش 25 ساله، در ازای قبول یک ماموریت سری، همسایه ی احسان، دندونپزشک و جراح فک و صورت 33 ساله می شه و تمام سعیش رو می کنه تا بتونه از زیر و بم زندگیه آقای دکتر سر در بیاره...!

دانلود رمان عاشقانه

دانلود رمان آندروید

قسمتی از قلم نویسنده : 11:10شب ...! نگاهم رو از ساعت مچیم گرفتم و باز هم به بدنه ی قهوه ایه سوخته ی در خیره شدم. مطمئن نبودم اما، صدای عمیقی توی وجودم فریاد می زد: - زمان خوبی رو برای شروع انتخاب نکردی! سرم رو با تکون دادن، از شر فکرهای مزاحم خلاص کردم. یعنی دوست داشتم که اینطور فکر کنم! دوباره شال رو با وسواس روی سرم مرتب و نفسم رو یکبار دیگه تازه کردم. چشمهام رو بستم و دیالوگهای از پیش آماده شده رو یکی یکی توی ذهنم مرور کردم . بعد از التماس به اعتماد به نفس کم رنگ شده ام، دستم رو روی زنگ گذاشتم و کوتاه و نرم فشار دادم. خیلی نگذشته بود که صدای خواب آلود و بی حوصله ی مردونه اش از پشت در بلند شد: - کیـــه...؟ آب دهانم رو فرو و بدون مکث با صدای ظریفی جواب دادم: - می شه در رو باز کنید؟ انگشتم رو از زنگ فاصله دادم و با نفس عمیق و بازدمی پرفشار و کند شده، سعی کردم تا تپش اين قلب پرضربان رو کند کنم. پلکهام رو روی هم فشار دادم و تصویراحسان شفیع رو توی ذهنم مجسم کردم. هنوز ذهنم درگیر پیچ و خمهای اضطراب اولین صفحه از اولین ماموریتم بود که در پرشتاب باز شد و از شدت باز شدنش تمامیه تمرین های مدیتیشنِ آروم و قرارم دود شد و به هوا رفت! بی اختیار صاف ایستادم و نگاهم رو روی مرد جوون و خواب زده ی روبروم خیره کردم... از دیدنش با تی شرت مشکیه جذبِ بدون آستین و شلوارک نسبتا کوتاهِ همراهش ، ناخودآگاه تمام ذهنیاتم از احسان شفیع دندونپزشک جراح، به هم ریخت . ظاهر نامتناسب یا شاید متفاوتش با ذهنیات من، حتی با وجود مارک addidass کوچولویی که روی تی شرت مشکی رنگش حک شده بود، بد توی ذوقم می زد. ابروهام رو به نشونه ی اعتراض به وضعیت پیش اومده، در هم کشیدم و لبهام رو با زبونم خیس کردم. در حالیکه سعی می کردم فقط به آدیداس سفید رنگ کوچولوی روی سینش نگاه کنم، با صدای آهسته ای شروع به صحبت کردم: - سلام آقا... من همسایه ی جدید طبقه پایینتون هستم... چند لحظه مکث کردم تا تاثیر همین چند کلمه ی محدود خارج شده از دهانم رو روی دکتر خواب گرفته ی مقابلم بسنجم و همزمان با این مکث، نگاهم از مارک روی لباس کنده و خیره ی نگاه تنگ شده اش شد. شونه اش رو به در تکیه زده و دستهاش رو روی سینه جمع کرده بود. به طور کاملا واضحی، بی حوصلگی از تک تک حالات این مرد داد می زد! سرم رو به زیر انداختم وتلاش کردم، با نگاه نکردن به مرد و نادیده گرفتن بی حوصلگیش، کارم رو آسونتر کنم و به استرس دویده به حالم بیشتر از این میدون ندم! - راستش یه کار کوچیک داشتم از خونه اومدم بیرون، در روم بسته شد! موندم پشت در... نه کلید دارم... نه موبایل... نه حتی کیف پول... می شه کمکم کنید؟ منتظر جواب، سکوت کردم و نگاهم این بار به سمت موهای پر و به هم ریخته ی مشکیش کشیده شد. سکوتمون که طولانی شد، صدای پرناز و ظریفی از داخل خونه صداش زد: - احســان... عزیزم کیــه؟ چرا نمیای؟ نگاه خیره اش رو از من گرفت و سرش رو به سمت داخل متمایل کرد: - میام ! از غفلتش استفاده کردم و از لای در، فضای نیمه تاریک خونه رو دید زدم اما، با چرخش سریع به سمت من، نگاه جستجوگرم رو غافلگیر کرد. خودم رو بلافاصله عقب کشیدم و انگشتهام رو به بازیه ریشه های شال خاکستریم بند کردم و در قالب مظلومم فرو رفتم : - ببخشید انگار بد موقع مزاحمتون شدم... خواب بودید...! با این صدای عمیقا دخترونه و با تمام تفکرات پیش زمینه ام، تقریبا مطمئن بودم که از مرد مقابلم جواب دلخواه می گیرم اما در جواب تمام استعداد بازیگریم ، شونه اش رو از در فاصله داد. دست چپش رو به در بند کرد و با عقب کشیدن و بستن در، برای بار دوم در طول همین چند دقیقه ی اخیر، تمام محاسبات از پیش رقم خورده ام رو به هم زد...!!! مات و مبهوت، به در بسته شده ی روبروم خیره موندم و لبخند عمیقم، ناخواسته و ناباور، روی لبهام دوید : - چی کار کرد؟؟ و خیلی زود، با صدای ریز و ظریف خنده ی بلند شده از داخل خونه، جواب گرفتم. سرِ مردِ سوژه ی کاریه من، امشب حســابی شلوغ بود! به همین راحتی و به پای یک رابطه ی بی پایه و اساس مرد داخل خونه، پرده ی اول از ماموریتم شکست خورده بود! بیشتر از این معطل نکردم . با هدایت و کمک دستی که به تن نرده ی سرد و استیل راه پله بند شده بود، سلانه سلانه و بی رغبت از پله ها سرازیر شدم و زیر لب احساسم از تلخیه اولین شکست رو سخاوتمندانه و حرص زده؛ نثار آقای دندونپزشک جذاب پشت در خونه ی طبقه ی چهارم کردم: - مرتیکه ی مزخرف ! معلومه با وجود اونیکه تو خونشه حتی نگاه توام نمی کنه... کی نقد رو ول می کنه واسه خاطر نسیه!

دانلود رمان

دانلود رمان جدید

لینک های دانلود :
  • نسخه جاوا با فرمت Jar - کتابچه [ دانلود ]
  • نسخه جاوا با فرمت Jar - پرنیان [ دانلود ]
  • نسخه جاوا با فرمت Jar و Jad در فایل فشرده Zip [ دانلود ]
  • نسخه آندروید با فرمت Apk [ دانلود ]
  • نسخه PDF به صورت کامل و بدون فشرده [ دانلود ]
  • نسخه PDF به صورت کامل در فایل فشرده Zip [ دانلود ]
  • نسخه ePub برای آیفون و آندروید و ... [ دانلود ]
  • 13443 بازدید
  • جعفر
پیشنهاد مه تیک به کاربران آندرویدی

کاربرانی که از طریق وسیله ی آندرویدی خود اقدام به مطالعه رمانهای نسخه ePub می کنند نیاز به برنامه Moon Reader Pro دارند که ما نسخه کامل آن را بصورت رایگان در لینک زیر در اختیارتان قرار داده ایم. در این برنامه به راحتی میتوانید اندازه فونت، رنگ فونت، پس زمینه و سایر موارد را به دلخواه خود تنظیم کنید.

دانلود آخرین نسخه برنامه کتابخوان مون ریدر اندروید

این پست 2 سال پیش توسط جعفر ارسال شده: مثلا دانشجوی شیمی
حرفای خودمونی (حتما مطالعه شود)

1 - رمانهایی که از تاریخ خرداد 94 بر روی سایت قرار داده شده اند همگی توسط چند کاربر سایت آماده میشوند و برایمان ارسال میشود، نویسنده هایی که قصد چاپ رمان را دارند بدون هیچگونه بی احترامی و رفتار تند و ناخوشآیند ما را در جریان قرار دهید.

2 - در صورتی که رمانی را تایپ کرده اید و قصد انتشار آن را در وبسایت مه تیک دارید از طریق قسمت تماس با ما اطلاع دهید.

3 - در قسمت نظرات سعی کنید مرتبط با موضوع دیدگاه بنویسید و از درخواست لینک رمانهای حذف شده و گذاشتن آدرس ایمیل، آی دی شبکه های اجتماعی، شماره و ... جدا خودداری کنید.

4 - اکثر رمانها از سایت نودوهشتیا بر روی سایت قرار داده میشوند که منابع و نام نویسنده در آنها درج شده است

5 - تمامی رمانهای سایت درخواستی کاربران میباشد، در مه تیک قبل از هر چیزی نظر کاربران در اولویت است.

6 - من توی تعطیلات تابستون هستم و ایران نیستم, توی این مدت سایت دست دوست عزیزمون سحر هستش.

7 - همین دیگه، همیشه خوش باشید. ;)

نظرات
mahi گفته : ۹:۱۲ - ۱۳۹۴/۰۳/۲۳

سلام…خسته نباشین….
من خیلی وقته دنبال رمان زمین به شکل احمقانه ای گرد است میگردم اما هیچ جا پیدا نمیکنم….میشه اگه تونستین بزازینش…؟

    میثم گفته : ۱۱:۵۵ - ۱۳۹۴/۰۳/۲۳

    متاسفانه نیستش

تَــــــــــرانِهــ گفته : ۱۸:۰۵ - ۱۳۹۴/۰۳/۲۱

سلاااااااااام بر نوه ی خوش تیپ و فلک زده مثه خودم میثم جااان:)
اندر کف این رمان سخن زیاد و فرصتا قلیلا
کوتاه کنم سررشته این نامه را ک دیدم بقیه نظر گذاشتن منم گفتم سلامی کرده باشم 😀
با تشکر

    میثم گفته : ۲۳:۰۲ - ۱۳۹۴/۰۳/۲۱

    نوه؟ یعنی تو مادربزرگمی 😀
    مرسی :)

نگار گفته : ۱۲:۵۰ - ۱۳۹۴/۰۳/۲۰

ممنون عالی بود, قبلا خوندمش

فهیمه گفته : ۵:۲۲ - ۱۳۹۴/۰۳/۲۰

این رمان عالیه مرسی که گذاشتین

mahshid گفته : ۱۵:۳۵ - ۱۳۹۴/۰۳/۱۹

سلام و خسته نباشید این رمان و قبلا خوندم، به نظر من که عالیه.. توصیه میشششششه!

mona گفته : ۱۲:۲۱ - ۱۳۹۴/۰۳/۱۹

سلام. من هم با نظر تردید عزیز موافقم اما الان تقریباً اکثر رمانهایی که نوشته میشن به همین صورت هستن.
روابط آزاد، تجاوز روحی وجسمی موضوع بیشتر رمانها رو تشکیل میده.
این مسئله شدیدا جای تاسف داره ولی متاسفانه فعلاً همینی که هست!

ترديد گفته : ۱۱:۲۹ - ۱۳۹۴/۰۳/۱۹

بله جناب، این داستان پرطرفداره به دلیل همون روابط بی حد و حدوده، إشباع شده در قصه….
دست و پنجول شما درد نکنه؛ چرا که شما فقط وظیفتون رو انجام دادید و دخلی در باب میل بودن یا نبودن ندارید!!!!
جناب!! مگر اقایون هم رمان می خونند؟؟؟..اگر اره، من پیشنهاد میکنم همچین کار بیهوده ای رو به عمل نرسونند!!

    میثم گفته : ۹:۵۲ - ۱۳۹۴/۰۳/۲۰

    بله آقایون هم از انسان ها محسوب میشن 😀 من فقط میخام روزی یه ساعت وقتم خالی شه تا بتونم سایت رو آپدیت کنم وگرنه وقت مطالعه ندارم 😉
    ولی آره رمان میخونم, رمانای وب رو تا حالا نخوندم کامل بعضیارو که کاربرا پیشنهاد میکردن دو سه صفحه خوندم دیگه تمایل به ادامش نداشتم, یعنی جالب نبودن ولی کتاب رو گاهی دوستام بهم هدیه میدن رمانای جالبی هستن اونارو میخونم

مريم گفته : ۱۱:۰۳ - ۱۳۹۴/۰۳/۱۹

سلام آقا میثم
خواستم یه تشکر از طرف خودم بکنم ازت
هم دانشجوی فلک زده ای،هم مهاجر،با وجود مشغله های زیادی که داری سعی می کنی درخواست کاربران را انجام بدی
آماده کردن رمان وقت زیاد می بره مطمئنا از وت استراحتت می زنی که آماده شون کنی
ممنون و خسته نباشی

    میثم گفته : ۹:۳۹ - ۱۳۹۴/۰۳/۲۰

    مرسی مریم جان از لطفت :)

ناهید گفته : ۱:۰۸ - ۱۳۹۴/۰۳/۱۹

سلام.مرسی .مرسی .مرسی.

siran گفته : ۰:۲۶ - ۱۳۹۴/۰۳/۱۹

سلام خوبین اگه میشه رمان نیمکت باران و زود بذارید.مرسی

    میثم گفته : ۷:۴۲ - ۱۳۹۴/۰۳/۱۹

    چشم میذارمشون

ترديد گفته : ۰:۱۶ - ۱۳۹۴/۰۳/۱۹

سلام!
این رمان رو خیلی ماه پیش، خوندم و با عرض تاسف؛ باید اعتراف کنم اصلا باب میل بنده نبود..چرا که حد و مرزی برای روابط موجود نیست و اغراق به طرز شدیدی در این داستان موج میزنه….
البته نویسنده برای نگارش، زحمت کشیده اما بنده فقط نظرم رو بازگو کردم و بس!!!!!!!!

    میثم گفته : ۷:۴۱ - ۱۳۹۴/۰۳/۱۹

    سلام، این رمان درخواستی زیاد داشت ب همین دلیل گذاشتم… هنو وقت نکردم بخونم ببینم چجوریه…

رمان های پیشنهادی