دانلود رمان آخرین شعله شمع نسخه آندروید, جاوا, EPub و PDF

این رمان جهت ویرایش بصورت موقت برداشته شد. 

  • نام رمان : آخرین شعله شمع
  • نویسنده : پ غفاری کاربر نودوهشتیا
  • صفحات : پرنیان 2620 صفحه و پی دی اف 960 صفحه

دانلود رمان آخرین شعله شمع نسخه آندروید, جاوا, EPub و PDF

خلاصه داستان : ترلان یک دختر جوونه که همراه خواهرش سالها تحت سرپرستی دایی و زندایی زندگی کردند. به خاطر برخی مشکلات تصمیم به جدایی می گیرد و با اقدامی تمام زندگی خود را تحت الشعاع قرار می دهد و ناخواسته درگیربازی مرد جوانی می شود که با هدفی خاص مدتهاست او را تحت نظر دارد . بستر زمانی و مکانی داستان حال و جامعه امروزیست. اما گذشته دختر جوون داستان، بر حال و آینده اش تاثیری ژرف خواهد گذاشت...
تنهایی،عشق و ایثار کلمات کلیدی این رمان است.

دانلود رمان عاشقانه

دانلود رمان آندروید

قسمتی از قلم نویسنده : -خدا ذلیل کنه این پسرو ...ببین چه به روزمون آورده!
انگار داشتم کوه می کندم.به نفس نفس افتاده بودم تا خودم رو تو رختخواب بی رنگ و روی این سالهایم جابجا کنم.
-نفرین نکنید زندایی جون...تقصیر اون چیه...
-خدا ذلیلش کنه...برم برات یه کم آب میوه بیارم...به خدا نمی دونستم امروز مرخص میشی...هاله می گفت تا چند روزبستری هستی...و گرنه خودم میومدم دنبالت نه اینکه این مردک دراز زیر بازوتو بگیره بیاره...خدا رحم کرد حامد خونه نبود و گرنه واسه همینم کلی دادار دودور داشتیم...
-بشینید زندایی من الان چیزی میل ندارم
بی حال و اخمو نشست.
-حالا می خوای چیکار کنی عزیزم؟
-فعلا که دراز به دراز خدمت شما هستیم.
به زحمت لبخندی گوشه لبش نشست.
-خدای من شاهده که همیشه خواستم خدمتگزار خوبی برای شما باشم...از پوست و خونم نیستید ولی جگر گوشمید..هم تو، هم توکا...ولی انگار موفق نبودم....
تیله های قهوه ای چشمهاش برق گرفت و سریع سرشو پایین انداخت. به زحمت سر جام نشستم و دستاشو گرفتم...
-زندایی توروخدا نگید...چندساله زحمت من و توکا رو دوش شماست...شما هم می تونستی مثل بقیه قبولمون نکنید یا جدامون کنید ولی نکردید با تمام مشغله هایی که داشتید ما رو روی تخم چشمتون نگه داشتید...دیگه وقتش بود ما هم کم کمزحمتو کم کنیم...زندایی به من نگاه کنید بیست و ششو رد کردم ...خرس گنده ای شدم واسه خودم...توکا هم همینطور...اونم سال بعد کنکور داره ...هاله و حامد هم بزرگ شدند ..می بینید بچه های دیروز دیگه بچه نیستند...دیگه وقتشه روی پای خودمون بایستیم...شما هر کاری باید می کردید ، کردید اونم به بهترین نحو...
حرفهام فایده نکرد. قطره اشک مهربونیش چکید.
-من به حضور شما عادت کردم ...دلم طاقت دوری نداره....
-زندایی حالا که ما هم دور نشدیم...بعدشم دور نمیشیم......بیخ ریش خودتیم!
-بلند شم...بلندشم برم تا اینجارو سیل برنداشته..
-راستی زندایی جون، هاله و توکا کجان؟ امروز که مدرسه ها تعطیله..پنجشنبه ستا...
-رفتند بهشت زهرا...می دونیکه عادت دارند هر پنجشنبه برن سر خاک داییت...دو ساله گذشته اما هنوز دل نکندن این دخترا....
به سمت آشپزخونه می رفت که آه کشید...
-دختر، پدریه دیگه....
دلم گرفت. تو این هفت هشت سال، دایی پدری رودر حق من و توکا تموم کرده بود....
صدامو بلندتر کردم که زندایی بتونه صدامو بشنوه....
-حامد کی بر می گرده؟چیزی بهش نگفتید که؟
طول کشید تا جوابشو بشنوم. با یه لیوان آب پرتقال به سمتم اومد. کنارم نشست و بی رمق گفت:( نه نگفتم...نمی تونم بگم .نه به اون نه حتی به این دو تا....مگه میشه اصلا به کسی گفت...)
دلم نمی خواست بحث های قدیمی دوباره سر باز کنه.
-نگفتید حامد کی برمی گرده؟
-دیروز تماس گرفت ، گفت تا سه روز دیگه کارش تموم میشه...می گفت جنسهای صاحب کارش تو گمرگ بندر گیر کرده...پیِ اوناست...
اخمهاش تو هم گره خورده بود...حرفی روی دلش بود که هی تا سر زبونش میومد اما دوباره عقب می نشست...
-زندایی چیزی شده؟
-نه مادر..چی بشه آخه؟
-راجع به توکاست؟ هاله ؟ یا حامد؟
-نه عزیزم چی می خواد بشه آخه استراحت کن....داروهاتو خوردی؟
-زندایی خواهش می کنم ...یه چیزی می خواین بگید ولی نمی گید ...جریان چیه؟
کمی دست دست کرد و بعد گفت:(می دونی که به بچه ها گفتم رفتی آپاندیستو عمل کنی ..یعنی به حامد هم همینو گفتم....اما...اما موندم جریان اون همه پولو چه جوری می خوایم توجیه کنیم ....)
نفس نگرانمو رها کردم و با لبخندی کنج لبم گفتم:( همین زندایی؟؟)
-کمه به نظر تو.؟؟؟...آخه دختر، من یه معلم باز نشسته ام با چندرغاز حقوق....دایی ت هم خدابیامرز یه کارگاه خیاطیداشت که به یمن شیرین کاری های حامد فروخت و شازده به اسم سرمایه گذاری ،دو روزه همشو تو این شرکتهای هرمی دود کرد و رفت...داییت موند و خونه نشینی و دو سه تا سکته ناقص و بالاخره یه سکته کامل...
نفسی تازه کرد و ادامه داد:( مردم نمی گن این دختر جوون از کجا اینهمه پول آورده؟؟ نمی گن اون که تا دیروز با پولتدریس خصوصی داشت اموراتشو به زور می گردوند چی شد یه دفعه از این رو به اون رو شد؟)
-زندایی جون! کدوم پول؟ از این رو به اون رو شدن نداره که...تو این زمونه مگه 40 -50 تومن پول زیادیه؟؟
-واسه امثال ما که حقوق یه سالمون به زور به هفت هشت میلیون می رسه، زیاده!
-مطمئن باشید کسی قرار نیست چیزی بفهمه...
-غریبه ها نفهمن...حامدو چیکار کنم که بدتر از اون عموی خیر ندیده ش شکاک بار اومده...تره به تخمش می ره حسنیبه باباش! اونوقت این شازده راست راست پا گذاشته جای عموی خدا بیامرزش که تا بود خون زنشو تو شیشه کرده بود.حالا هم ، تیر و ترکه ش شده بلای جون من و شماها...فردا هم بلای جون زنش!..تا نفهمه چه خبره ول نمی کنه...
-میگم وام گرفتیم
-از کجا...آخه کجا اینقدر وام میده...

دانلود رمان

دانلود رمان جدید

  • 13338 بازدید
  • سحر بهبودی
  • منبع
این پست 2 سال پیش توسط سحر بهبودی ارسال شده: مگسی کجا تواند که برافکند عقابی
حرفای خودمونی (حتما مطالعه شود)

1 - رمانهایی که از تاریخ خرداد 94 بر روی سایت قرار داده شده اند همگی توسط چند کاربر سایت آماده میشوند و برایمان ارسال میشود، نویسنده هایی که قصد چاپ رمان را دارند بدون هیچگونه بی احترامی و رفتار تند و ناخوشآیند ما را در جریان قرار دهید.

2 - در صورتی که رمانی را تایپ کرده اید و قصد انتشار آن را در وبسایت مه تیک دارید از طریق قسمت تماس با ما اطلاع دهید.

3 - در قسمت نظرات سعی کنید مرتبط با موضوع دیدگاه بنویسید و از درخواست لینک رمانهای حذف شده و گذاشتن آدرس ایمیل، آی دی شبکه های اجتماعی، شماره و ... جدا خودداری کنید.

4 - اکثر رمانها از سایت نودوهشتیا بر روی سایت قرار داده میشوند که منابع و نام نویسنده در آنها درج شده است

5 - تمامی رمانهای سایت درخواستی کاربران میباشد، در مه تیک قبل از هر چیزی نظر کاربران در اولویت است.

6 - من توی تعطیلات تابستون هستم و ایران نیستم, توی این مدت سایت دست دوست عزیزمون سحر هستش.

7 - همین دیگه، همیشه خوش باشید. ;)

نظرات
مهناز گفته : ۲۱:۰۸ - ۱۳۹۴/۰۷/۱۲

ببخشید این رمان و رمان سنت شکن لینک دانلودش مشکل داره خواهشا رسیدگی کنین مرسی از زحمتهاتون

پریناز گفته : ۱۹:۳۴ - ۱۳۹۴/۰۷/۰۶

سلام چرا فایلهای دانلود ش نیست??

ثنا گفته : ۱۳:۱۰ - ۱۳۹۴/۰۶/۰۵

سلام عزیزم من نمی تونم به صورت پی دی اف دانلود کنم میشه کمکم کنید.ممنون میشم

    میثم گفته : ۱۷:۴۵ - ۱۳۹۴/۰۶/۰۷

    نسخه زیپش رو دانلود کن

sevil گفته : ۲۳:۵۵ - ۱۳۹۴/۰۵/۰۷

سلام خسته نباشید بالاخره امروز تونستم به سایتتون دسترسی پیدا کنم.ولی اخه چرا بازم طراحی شو عوض کردین احساس میکنم یه نمه پیچیده شده.من اون مه تیک قبلی با قاب ابی رو میخوام:-(

    میثم گفته : ۱۸:۲۹ - ۱۳۹۴/۰۵/۰۸

    امکانات قالب الان کمی بیشتره… به زودی عادت میکنید 😉 اگرم مشکلی با قسمتی داشتید اطلاع بدید

رمان های پیشنهادی