دانلود رمان پس از باران نسخه آندروید, جاوا, EPub و PDF

  • نام رمان : پس از باران
  • نویسنده : Sepideh.ET کاربر نودوهشتیا
  • صفحات : پرنیان 1270 صفحه و پی دی اف 200 صفحه

دانلود رمان پس از باران نسخه آندروید, جاوا, EPub و PDF

خلاصه داستان : تا حالا کسی را کشتی؟ می دونی چه حسی داره وقتی که می بینی یک انسان زیر پاهات افتاده و داره جون میده !تا حالا بوی خون ٬ شامه ات را پر کرده ؟
به نظرت اونی که درحال جون دادنه ٬ چه حسی داره ... وقتی که تو اعماق وجودش می فهمه که الان داره به سزای کارهای زشتش می رسه !؟ اون از جون دادنش لذت می بره ... یا زجر می کشه !
مرگ ....چه واژهٔ غریبیه ....
مرگ چیه ؟تا حالا اصلا بهش فکر کردی؟
من بهش فکر کردم ... لمسش کردم .... حسش کردم ..... اونو دیدم که افتاده زمین و داره زیر پاهام جون می ده ....توی خونش غوطه می خورد .آخه ...من کشتمش ....من قاتلش شدم ... با چاقوی آشپزخانه ام کشتمش...همون چاقویی که باید باهاش گوشت بره های بی گناه را تکه می کردم ...امروز دارم باهاش آدم کشتم... یه گرگ رو دریدم تا بره هامو حفظ کنم .... و بالاخره .... امروز ٬روزی بود که من او را به قتل رساندم !
اسمم نسرین اصلانیه و پس از بازداشت ٬ زندانی بند سیزده زندان قزلحصار شده ام .....

دانلود رمان عاشقانه

دانلود رمان آندروید

قسمتی از قلم نویسنده : نسرین اصلانی … بند سیزده … بجنب …. ملاقاتی داری….
دمپاییهای پلاستیکی خاکستری را به پا کشیدم و به سمت درب سلول رفتم . مثل همیشه به همراه مامورزنی که مراقبم بود ٬ از چند تا راهرو که با نور سفید مهتابی روشن شده بود ٬ عبور کردم تا به سالن ملاقات رسیدم.در این مدتی که میون این میله ها اسیر شده ام ٬ هرروز به رنگ مهتابی های نگاه می کنم ... نمی دانم که چرا نورشونو دوست ندارم .... نورشون منو یاد سردی قبر میندازه .... نورشون خیلی سرده ....به سردی همون قبری که قاضی اصرار داره منو توش بفرسته ... سرم را تکان می دم تا این افکار مزاحم را برانم ....راهی جز ادامه مسیری که در آن گام گذاشته ام ٬ ندارم .من به خاطر بچه هام تو این مسیر افتادم و چاره ای جز رفتن تا انتهای خط ندارم . حتی اگر انتهای خط ٬ چوبه دار به انتظارم ایستاده باشد .
بالاخره به پشت شیشه هایی که مثل آکواریوم ٬ مارا به ملاقات کنندگانمان نشان می دادند ٬ رسیدم .وکیلم اونجا منتظرم ایستاده بود …مرد نازنینی که بدون هیچ چشمداشتی ٬ تنها به خاطر عجیب بودن پرونده ام و خواهش های عباس آقا ٬ دوست حبیب … آنرا پذیرفت . به این کارش در اصطلاح میگن وکیل تسخیری …. اما اون که بهترین وکیل این شهره.. برام جالبه که بدونم چرا همچین ریسکی کرده و آبروشو به خاطر این پرونده پیچ در پیچ به خطر انداخته !
پاهایم که تا دقایقی پیش ٬بر زمین کشیده می شدند٬ با دیدن ابطحی ٬ جانی دوباره گرفتند ... گویا برای دیدنش بال در آورده بودم که به سوی شیشه پرواز کردم!
از چهره اش ٬ چیزی خوانده نمی شد ٬ اما نگاه تیره اش دنیایی حرف داشت .نه …. حرف چشاشو باور نمی کنم ....
با اشاره ابطحی به خودم اومدم . اشاره می کرد که تلفن را بردارم … دوباره گیج شدم و به افکارم چسبیدم .تا قبل از اینکه اینجا زندانی بشم ٬ فکر می کردم که تلفن برای حال و احوال کردن با دوستان و شنیدن حرفهایی است که دوست داری بشنوی. اما الان …. الان که این گوشی خاکستری ٬ با نگاهی سرزنش آمیز ٬ به من خیره شده … دوست دارم تا به زمین بکوبمش که دیگه جرات نکنه ٬اینجوری نگاهم کنه ….
با دستانی لرزان و روحیه ای داغون ٬ گوشی را توی دستم گرفتم . ابطحی هم دقایقی بود که گوشی سمت خودش را برداشته بود …..با لکنت زبانی مشهود گفتم :قَ ....بول .....نَ...کَردند؟
سرش را تکان داد …. خوب اگه می خواستی سرتو تکون بدی ٬چه اصراری داشتی که گوشی را بردارم ! با کرختی ٬گوشی را از گوشم جدا کردم …. دیگر حرفی بینمان باقی نمانده بود ….
ابطحی انگار فهمیده بود که قصد رفتن کرده ام ٬ بلافاصله گفت :صبر کن …. من دارم رو یه راهه دیگه کار می کنم .
از شنیدن پیدا شدن یک راه حل ٬ نگاهم را کنجکاوانه به لبانش دوختم . ادامه داد :....شاید مادرش رضایت بده ….
پوفی در گوشی کردم وپوزخندی تلخ به چهره ای زدم که قصد داشت تا امید را در رگهای نیمه جونم تزریق کنه! گوشی را گذاشتم .... بی اینکه نگاهش کنم ....بی اینکه حرفی بزنم ... بی اینکه نفس بکشم ....لخ لخ کنان ٬ راه سلولم را در پیش گرفتم .
ابطحی دیوانه شده …. اون پیر کفتار ٬ از همون روز اولی که منو دید ٬ ازم بیزار بود . لعنتی همیشه فکر می کرد که پسرش را دزدیده ام … درسته که تو تموم این سالها ٬ همیشه بهش حق می دادم ….بالاخره اونم زنی بود که سالها پسری را در دامانش پرورش داده بود و حال که پسر رعنایش بزرگ شده بود٬ بی آنکه رضایت مادر را در نظر گرفته باشد ٬ پسرش همسری انتخاب کرده که معیارهای اون در انتخاب همسر را به چالش کشیده .با زنی ازدواج کرده که خودش دختر یک زن بدکاره بوده !
بارها شنیده بودم که به حبیب می گفت : این دختره را طلاق بده … خودم بهترین دختر این شهر رو برات می گیرم!
به شدت اعتقاد داشت که پسرش حرام شده …. شایدم حق داشت … حبیب چهارشانه وجذاب آن روزهای من … آرزوی خیلی از دختران شهر بود.شاید حق داشت که او را حرام شده می دید ... اما در واقع تنها کسی که در این زندگی حرام و نابود شد ٬ من بودم !
چرا باید در میان اینهمه پسر٬ اون کسی باشه که با دختر بی کس و کاری مثل من ازدواج می کنه ؟دختری که حتی پدرش را هم نمی شناسه .... دختری که مادرش به بدنامی در شهرشون معروفه ....زنی که همه به اسم زری خوشگله توی شهر می شناسنش!
اما من که دختر زری خوشگله ام ٬با تمام سختی ها و کنایه هایی که همیشه روحم را به بازی می گرفت ٬سعی می کردم که خوشحال باشم و شاکر این سقفی باشم که بالای سَرَمه .... خوشبخت باشم که مادری دارم که حاضرشده به قیمت پاک ماندن من ٬تنش را حراج کنه .
او حاضر شده بود تا علیرغم زجری که می کشه ٬ تنش را در اختیار مردانی بذاره که تنها برای دقایقی لذت اونو می خواستند !من مادرم را عاشقانه دوست داشتم . حتی اگر یک عمر ٬ انگ بدکاره بودن را به دوش کشیده بود . می دونی چرا اینقدر دوستش دارم و هنوز براش احترام قائلم ؟ آخه خیلی کار سختیه که تنت را بفروشی ...از هر فروشی سخت تره . کاشکی بقیه آدمها هم می فهمیدند که مادرم چی میکشه تا بتونه شکم تنها دخترشو سیر کنه .طفلکی ٬خیلی شبهاکه به خانه می آمد ٬ تا صبح در بسترش اشک می ریخت . منهم که در این مواقع مثلاً خواب بودم ٬ آرام آرام از زیر پتو در این سوگواری همراهیش می کردم .روزهایی رو به یادم میاد که به حمام می رفت و هق زنان به بدنش لیف می کشید تا از نجاست آدمهایی که باهاشون سر کرده ٬از روی بدنِ مثل برگ گلش ٬ پاک بشه .... همیشه از حمام که می آمد ٬ تنش از فشار لیفی که با حرص ٬ بر بدن لطیفش کشیده بود ٬ قرمز بود .
مادرم همیشه می گفت که اگر سواد داشت ٬ به این راه کشیده نمی شد ....یتیمی و بی سوادی ٬ این آینده را براش رقم زده بود . اون آرزو داشت که من درست زندگی کنم و خوشبخت باشم .منم سعی می کردم تا جایی که در توانمه ٬ آرزوهاشو برآورده کنم و زجری که میکشه را با نمره های خوبی که می گیرم ٬ جبران کنم .
حالا که بزرگتر شده بودم٬ خوشبخت تر هم بودم .... من کار می کردم و ازراه شغل شریف معلمی ٬ خرج خانه را تامین می کردم . دیگه نیازنبود که مادرم کار کنه و خرجمونو بده .
مدتی قبل خونه قدیمیمان را اجاره داده بودیم و توانسته بودیم تا در منطقه بهتری ٬ خانه آبرومندی اجاره کنیم . من یک دختر تنها و بی پشتیبان بودم وباید با آبرو زندگی می کردم .خسته شده بودم از اینکه مردان محلمان تیکه های کثیف بارم کنند : خوشگله.... کی قراره همکار مامانت بشی!عسل خانوم ... لب تر کنی در خدمتیما!
اینقدر می گفتند و می گفتند تا با گلویی سرشار از بغض به خانه می رسیدم . اما با ورود به خانه٬ماسک شادی بر چهره می زدم و این مادر بود که همیشه در کنارم بود و ناگفته ٬ حرف دردچشمان غمدارم را می فهمید.اصلا به خاطر همین مزاحمت هاشون بودکه مجبور شدیم تا خانه امون را عوض کنیم .هوسرانهای لعنتی !
نمی دونم چرا مردم نمی فهمیدند که اون بیچاره از روی هوسش به این منجلاب نیفتاده و اینقدر انگشت اتهام به سمت زنی که به قول خودش قم رفته و آب توبه سرش ریخته ٬ نگیرند.شاید اگه به خاطر وجود من نبود ٬ مادرم هیچوقت به این کار تن نمی داد !
این روزها هم با تمام فراز و نشیب هایش گذشت و بالاخره ... یک روز ... خوشبختی روزهایی که با درآمد شریفم زندگی می گذراندیم ٬ با دیدن معلم جوانی که در مدرسه کناری تدریس می کرد ٬ رنگ و بویی از عشق گرفت .
مرد جذابی که هر روز صبح ٬همزمان وارد مدرسه هایمان می شدیم. حبیب معلم مدرسه پسرانه بود ومدرسه اشان درست در نزدیکی مدرسه دخترانه ای که من درآن تدریس می کردم ٬ قرارداشت .
نظام آموزش و پرورش اعتقاد داشت که برای جلوگیری از فساد نوجوانان و کودکان ٬ بهتر است که مدارس دخترانه و پسرانه ٬ از هم دور باشند .
اما این دو مدرسه را حاج نظام ٬پس از مرگش وقف کرده بود و از آنجا که فضای آموزشی خوبی به شمار می رفت ٬تصمیم گرفته بودندکه با تغییر ساعات ورود و خروج بچه ها ٬ احتمال مشکل فساد اخلاقی را در نطفه خفه کنند.دبیرستان پسرانه٬ زنگ صبحشان ساعت هفت وربع ٬به صدا در می آمد و زنگ ما ساعت هشت بود .امامن هرروز پیش از ساعت مدرسه شاگرد خصوصی قبول می کردم و برای این کار از مدیر مهربان مدرسه امان که وضعیت زندگیمان را می دانست ٬ کمک گرفته بودم.خدارا شکر که هنوزم آدمای خوب پیدا میشن .
به خاطر شاگردهام ٬ هر روز ده دقیقه به هفت به درب مدرسه می رسیدم و همزمان با آن معلم جوان ٬ وارد مدرسه هایمان می شدیم .هرچند که ظهرها … آنها زودتر تعطیل می شدند.

دانلود رمان

دانلود رمان جدید

لینک های دانلود :
  • نسخه جاوا با فرمت Jar - کتابچه [ دانلود ]
  • نسخه جاوا با فرمت Jar - پرنیان [ دانلود ]
  • نسخه جاوا با فرمت Jar و Jad در فایل فشرده Zip [ دانلود ]
  • نسخه آندروید با فرمت Apk [ دانلود ]
  • نسخه PDF به صورت کامل و بدون فشرده [ دانلود ]
  • نسخه PDF به صورت کامل در فایل فشرده Zip [ دانلود ]
  • نسخه ePub برای آیفون و آندروید و ... [ دانلود ]
  • 10275 بازدید
  • سحر بهبودی
  • منبع
پیشنهاد مه تیک به کاربران آندرویدی

کاربرانی که از طریق وسیله ی آندرویدی خود اقدام به مطالعه رمانهای نسخه ePub می کنند نیاز به برنامه Moon Reader Pro دارند که ما نسخه کامل آن را بصورت رایگان در لینک زیر در اختیارتان قرار داده ایم. در این برنامه به راحتی میتوانید اندازه فونت، رنگ فونت، پس زمینه و سایر موارد را به دلخواه خود تنظیم کنید.

دانلود آخرین نسخه برنامه کتابخوان مون ریدر اندروید

این پست 2 سال پیش توسط سحر بهبودی ارسال شده: مگسی کجا تواند که برافکند عقابی
حرفای خودمونی (حتما مطالعه شود)

1 - رمانهایی که از تاریخ خرداد 94 بر روی سایت قرار داده شده اند همگی توسط چند کاربر سایت آماده میشوند و برایمان ارسال میشود، نویسنده هایی که قصد چاپ رمان را دارند بدون هیچگونه بی احترامی و رفتار تند و ناخوشآیند ما را در جریان قرار دهید.

2 - در صورتی که رمانی را تایپ کرده اید و قصد انتشار آن را در وبسایت مه تیک دارید از طریق قسمت تماس با ما اطلاع دهید.

3 - در قسمت نظرات سعی کنید مرتبط با موضوع دیدگاه بنویسید و از درخواست لینک رمانهای حذف شده و گذاشتن آدرس ایمیل، آی دی شبکه های اجتماعی، شماره و ... جدا خودداری کنید.

4 - اکثر رمانها از سایت نودوهشتیا بر روی سایت قرار داده میشوند که منابع و نام نویسنده در آنها درج شده است

5 - تمامی رمانهای سایت درخواستی کاربران میباشد، در مه تیک قبل از هر چیزی نظر کاربران در اولویت است.

6 - من توی تعطیلات تابستون هستم و ایران نیستم, توی این مدت سایت دست دوست عزیزمون سحر هستش.

7 - همین دیگه، همیشه خوش باشید. ;)

نظرات
دلسا گفته : ۰:۲۱ - ۱۳۹۴/۰۷/۱۸

چشم

melika گفته : ۲۳:۱۵ - ۱۳۹۴/۰۶/۰۸

سلام خسته نباشید دنبال رمانی هستم با موضوع اینکه فک میکنم اسمش ملیکا بود با خواهرش بیرون میرن میخوره زمین بعدش خواهره ضربه مغزی میشه میمیره ملیکا افسردگی میگیره مادر پدرشم تو مسافرت از دست میده با پسره همسایه اشون ک خواننده بود ازدواج میکنه (اسمش چیه؟؟؟؟؟)

    نیما گفته : ۲۲:۱۴ - ۱۳۹۴/۰۷/۰۱

    راستش اسمش یادم نمیاد ولی من خوندم اصن جالب نبود اصن یک رمان همخونه ای مزخرف بود من اصن بهت توصیه نمیکنم رمان گذاشته بودن رو دور تند شما فک کن دختره بدون این که چیز خاصی از پسره بدونه البته به غیر از رنگ مورد علاقش باهاش ازدواج میکنه بعععععد تازه میفهمه پسره خیلی معروف بوده حالا این خوبه پسره هم تو اون مدت که دختره خونشه بهش دست نمیزنه آه آه آه واقعا که رمان چرتی بوووووپ اوووووع????????????

YAS گفته : ۰:۲۲ - ۱۳۹۴/۰۶/۰۷

سلام.لطفا به نظر ما بیشتر بها بدین رمانهای درخواستی رو بزارین.هر چی درخواست میدیم نمیزارید مثل دویل دل

    میثم گفته : ۱۷:۲۰ - ۱۳۹۴/۰۶/۰۷

    چشم

رمان های پیشنهادی