دانلود رمان آخرین پناه من نسخه آندروید, جاوا, EPub و PDF

سلام, حالتون خوبه؟ مرسی منم خوبم 😀 یه چیزی شده که امیدوارم از دستم ناراحت نشید, خب نمیدونم چجوری بگم و شروع کنم …بچه ها دو ساعته نشستم رمان حس پایدار رو کپی میکنم مگه تموم میشه آخه … ۸۰ صفحه 😐 خودم هنو تو هنگم به خیلیا قولشو دادم ولی باور کنید خیلی سنگینه و بدجوری سردرد میگیرم. کاش اول به تعداد صفحاتش نیگا میکردم :'( فعلا شما با همین رمانا وقتتونو بگذرون من قول میدم یه روز خالی بذارم توی همین روزا واستون آمادش کنم. مرسی

  • نام رمان : آخرین پناه من
  • نویسنده : مریم ارشدی نژاد کاربر نودوهشتیا
  • صفحات : پرنیان 750 صفحه و پی دی اف 170 صفحه

دانلود رمان آخرین پناه من نسخه آندروید, جاوا, EPub و PDF

خلاصه داستان : رمان آخرین پناه من درباره زندگیه دختری به اسم "پناه" است... که در خانواده ثروتمندی به دنیا اومده .. پناه از سن کم با علاقه به زندگی مجردی به خونه عمو خدا بیامرزش نقل مکان کرده وبا بهونه اینکه از اونجا مراقبت میکنه در اونجا زندگی میکنه هرچند شب ها خونه خودشون میخوابه... پدرش "اردوان" تاجر فرش است و کارخونه برادش هم زیر نظر اونه تا زمانی که تنها فرزند برادرش از انگلیس برگرده ...
پناه تو تئاتر دانشگاه با چند تا از دوستاش کار میکنه وعلاقه زیادی به بازیگری داره ... و پدرش هم در این مورد حمایتش میکنه...
تا بالاخره تنها فرزندعموش "رادین" از انگلیس بر میگرده و...

دانلود رمان عاشقانه

دانلود رمان آندروید

قسمتی از قلم نویسنده : بچه ها در مقابل افرادی که برای دیدن تئاتر اومده بودند ایستادند...نفر اول دختری بود که سرگروهی بچه های تئاترو به دست گرفته بود، با تشویق تماشاچیان تعظیم کوتاهی کرد.. و به حرف اومد:
- به نام خدا "پناه تمنا" نماینده گروه دخترای تئاتردر نقش ندا میکروفنو به دختر بغلیش داد: - "نسیم مهدوی" در نقش نگار - "لعیامجیدی"در نقش تیبا - "ملیکا زندی" در نقش نسترن ملیکا میکروفنو به پسره کناریش داد: - "سامیار مهین"نماینده گروه پسرای تئاتر در نقش ایلیا ومیکروفو به پسر بغلیش داد:
- "سیروان احمدی" در نقش حامد
- "بردیا آرین" در نقش آرش با تشویق دوباره تماشاچیان پرده مقابلشون بسته شد وهمه به سمت اتاق مخصوص نمایش رفتند البته اتاق دخترا پسرا در کنار هم ولی جدا بود..پناه رو به نسیم گفت: - درو ببند...
نسیم درو بست وهمه شروع به تعویض لباس هایشان کردند..پناه رو به ملیکا گفت:
- با اینکه اولین کارت بود اما عالی بودی..
- ممنونم امیدوارم نمایشو خراب نکرده باشم
- چی میگی من میگم عالی بود اگه بازم فردی خواستیم تو تو الویتی
- ممنون با من کاری ندارید الان کلاسم شروع میشه؟؟
- نه عزیزم برو..
ملیکا ازشون جدا شد...لعیا گفت: - وای سیروانو دیدی چه خوشگل شده بود تو کتو شلوار..
- زشته دختر..
نسیم گفت : - فکنم برای باباش بود!!
لعیا گفت: - چی؟؟ - کتو شلوار دیگه!! - وا!! چرا؟؟ - اخه بهش نمیخوره کتو شلوار بپوشه یه کمم بزرگش بود تقه ای به در خورد وصدای سیروان از پشت در اومد:
- چی کار میکنید سه ساعته؟؟ پناه وبقیه زدن زیر خنده : - چه حلال زاده! نکنه شنیده باشه؟ - چیوشنیده باشم؟؟ داشتید غیبتمو میکردید؟؟ صدای سیروان از پشت درباعث شد پناه دستش را روی دهانش بگذارد وبقیه زدند زیر خنده...با برداشتن کیف هایشان از در خارج شدند سیروان با حالت خنده داری گفت:
- رو اب بخندید که به من میخندید اصلا یخ ببندید پناه گفت: - تو اصلا سوژه داری که بهت بخندیدم ودوباره صدای خنده همه به علاوه سامیارو بردیا که بهشون ملحق شده بودند در فضا پیچید: - تو هیچی نگو که از همه دیوونه تر خودتی ورداشته لنز زرد گذاشته مگه ابی چشمای خودت چش بود؟؟ هان؟؟؟
- وا خب خسته شدم از رنگشون توهما!!بعدشم زرد نیست عسلیه برو چش پزشکی!! - مگه دروغ میگم؟؟
سامیار برای جمع کردن بحث گفت: - حالا این رنگی هم خوبه برا ابد که نیست بعدم به تو چه!!؟؟ - اوااا خاک توسرم سامیار مثلا ما تو یه گروهیما!
بردیا گفت: - ول کنید ترو خدا نیم ساعت دیگه کلاس شروع میشه میخواید گشنه بمونیم؟؟؟/
پناه گفت: - ایول پیش به سوی کافه راستی بردی مطمئنی با کیک سیر میشی؟؟
صدای بردیا با خنده بچه قاطی شد: - شما نمیخواد نگران ضعف کردن من باشه انگار من بودم همچین ایول گفتم ستونای ساختمون لرزید پناه با لحنی جدی گفت: - نخیر من بودم! نسیم رو به بردیا گفت: - یاد بگیر ! - منتظر بودم شما بگید بعد یاد بگیرم - خب الان یاد گرفتی؟؟
- بله!
مثل همیشه با خنده شروع میکردنو با دعوا تموم... سامیار برای جلو گیری ازقهری که ثانیه هم نمیگذشت ونابود میشد گفت:
- اصلا منم یاد گرفتم.. بالاخره بریم یا نریم؟؟؟/
وهمه با هم گفتن: - بریم..
تو کافه نشستند ومشغول خوردن کیک شدند پناه پرسید: - امروز چند شنبه؟؟
سامیار جواب داد: - سه... چه طور؟؟
نسیم گفت: - ینی تو نمیدونی؟؟ - نه!! - امروز خدمتکار میاد.. پناه باید بره خونه امانتی
سامیار با تعجب گفت: - چی ؟خونه امانتی چیه؟؟ - خونه امانتی اپارتمان 210متری در شمال تهرانه که برای عمو خدا بیامرزه پناه وپناه نگه داری اونو تا زمانی که صاحابش لطف کنه واز مرز های انگلستان عبور کنه وبه سمت ایران بیاد نگه میداره البته زمانش نامشخصه
- چی شد تو خونه عمو خدا بیامرزتو نگه داری میکنی؟؟؟
اینبار خود پناه شروع به صحبت کردن کرد:
- بابا...عموم که فوت کرد خونه وکارخونه پول مولاش به تک فرزندش"رادین"میرسه که الان تو لندنه ومعلوم نی کی بیاد منم نگه داری از خونه شو به عهده گرفتم یه جورایی صاحب شدم...
- تو چرا؟؟ - البته بابام قبول نمیکرد هزار تا بهونه اوردم تا اینکه راضی شد یه روز اونم سه شنبه ها زنگ میزنم خدمت کار میاد خونه رو مرتب میکنه - پول خدمت کارشو شما میدید؟؟؟
- نه دیگه از درامد کارخونه ش بابام بر میداره - بابات کارخونه رو میگردونه؟؟
- اره
- چرا ندادید اجاره؟؟؟
- گفتم که من اونجا رو قروق کردم
- وا؟؟
- وا نداره نمیدونی خونه مجردی چه حالی میده بریز به پاش تازه چی با پول یکی دیگه تمیز کن - ناراحت نشه که این کارو میکنید راضیه؟؟ - غلط کرده نباشه میخواست بمونه خودش اموال موروثی شو جمعو جور کنه مگه من بردم گذاشتمش لندن اصلا شاید تا اخر عمرشم نیاد ..البته بخش زیادی از درامد کارخونه به حسابش ریخته میشه هااااا!!
- وکالت نامه دارید؟ - اره!
- میگم! - خب بریم که دیرمون شد کلاس الان شروع میشه
سپس شش نفری به سمت کلاس رفتند ..پناه روی اخرین صندلی که در گوشه سمت چپ کلاس قرار داشت نشست سامیار بغلش وسیروانم بغله سامیار جلو پناه به ترتیب لعیا نسیم بردیا نشستند.. با ورود استاد وسلام کردن استاد در جایگاهش نشست نگاهی به انها کردو گفت:
- شما ها که دوباره کناره هم نشستین
سیروان بلند شدو گفت:
- استاد اذیت نکن تورو خدا بذار بشینیم دیگه
- من اذیت میکنم یا شما اقای احمدی هان؟؟
سیروان با حالت مظلومی سرش را پایین انداخت
- اقا اینا منو اغفال کردند من بچه ارومی بودم
شلیک خنده بچه ها در کلاس طنین انداخت..
- بشین اقای سیروان بشین شما ها تا کلاسو بهم نریزید دست بردار نیستید..راستی تئاتر تون خیلی عالی بود کی ازاین کلاس تئاترو دید؟
سیروان نشست..همه کلاس دستا شونو بالا بردن..استاد رو به پناه گفت: - نویسنده کی بود؟؟ پناه بلند شد وبا تعجب گفت: - مگه نگفتن - من زود بلند شدم - اهان مثل همیشه اقای سامیار مهین - خیلی عالی بود اقای مهین - ممنونم یه ساعتو نیم کلاس به سرعت با تیکه پرونی ها وخنده بچه ها گذشت. همه فارغ از درس کیف هاشونو برداشتند وبه سمت در یورش بردند..سیروان فریاد زد:
- حمله!! برخلاف گروه خودشون همه دختراوپسرا به سمت در حمله بردند اخرین افرادی که از در خارج شدند خودشان بودند..پناه به سمت ماشینش رفت واز همون جا با صدای بلند گفت:
- کی خونه امانتی میاد؟؟؟؟
همه جواب مثبت دادند..

دانلود رمان

دانلود رمان جدید

لینک های دانلود :
  • نسخه جاوا با فرمت Jar - کتابچه [ دانلود ]
  • نسخه جاوا با فرمت Jar - پرنیان [ دانلود ]
  • نسخه جاوا با فرمت Jar و Jad در فایل فشرده Zip [ دانلود ]
  • نسخه آندروید با فرمت Apk [ دانلود ]
  • نسخه PDF به صورت کامل و بدون فشرده [ دانلود ]
  • نسخه PDF به صورت کامل در فایل فشرده Zip [ دانلود ]
  • نسخه ePub برای آیفون و آندروید و ... [ دانلود ]
  • 25932 بازدید
  • سحر بهبودی
پیشنهاد مه تیک به کاربران آندرویدی

کاربرانی که از طریق وسیله ی آندرویدی خود اقدام به مطالعه رمانهای نسخه ePub می کنند نیاز به برنامه Moon Reader Pro دارند که ما نسخه کامل آن را بصورت رایگان در لینک زیر در اختیارتان قرار داده ایم. در این برنامه به راحتی میتوانید اندازه فونت، رنگ فونت، پس زمینه و سایر موارد را به دلخواه خود تنظیم کنید.

دانلود آخرین نسخه برنامه کتابخوان مون ریدر اندروید

این پست 2 سال پیش توسط سحر بهبودی ارسال شده: مگسی کجا تواند که برافکند عقابی
حرفای خودمونی (حتما مطالعه شود)

1 - رمانهایی که از تاریخ خرداد 94 بر روی سایت قرار داده شده اند همگی توسط چند کاربر سایت آماده میشوند و برایمان ارسال میشود، نویسنده هایی که قصد چاپ رمان را دارند بدون هیچگونه بی احترامی و رفتار تند و ناخوشآیند ما را در جریان قرار دهید.

2 - در صورتی که رمانی را تایپ کرده اید و قصد انتشار آن را در وبسایت مه تیک دارید از طریق قسمت تماس با ما اطلاع دهید.

3 - در قسمت نظرات سعی کنید مرتبط با موضوع دیدگاه بنویسید و از درخواست لینک رمانهای حذف شده و گذاشتن آدرس ایمیل، آی دی شبکه های اجتماعی، شماره و ... جدا خودداری کنید.

4 - اکثر رمانها از سایت نودوهشتیا بر روی سایت قرار داده میشوند که منابع و نام نویسنده در آنها درج شده است

5 - تمامی رمانهای سایت درخواستی کاربران میباشد، در مه تیک قبل از هر چیزی نظر کاربران در اولویت است.

6 - من توی تعطیلات تابستون هستم و ایران نیستم, توی این مدت سایت دست دوست عزیزمون سحر هستش.

7 - همین دیگه، همیشه خوش باشید. ;)

نظرات
مرسا گفته : ۸:۵۵ - ۱۳۹۴/۰۶/۰۳

سلام. اگه میشه جلد دوم رمان باتوهرگز رو بزارید. خیلی ممنون.

پانيذ گفته : ۱:۱۵ - ۱۳۹۴/۰۶/۰۱

سلام ببخشید مى شه رمان معشوقه شیطان رو اگه دارید براى من ایمیل کنید؟ ممنون

پانيذ گفته : ۱:۰۳ - ۱۳۹۴/۰۶/۰۱

سلام ببخشید میشه رمان معشوقه شیطان رو اگه دارید براى من ایمیل کنید؟ ممنون

yas گفته : ۱۴:۰۰ - ۱۳۹۴/۰۵/۲۷

سلام اگه میشه رمان میوه منحوس برام ایمیل کنید چون واقعا ذهنمو در گیر کرده ممنون

عسل گفته : ۱:۴۶ - ۱۳۹۴/۰۵/۲۴

رمان حریری به رنگ ابانو لطفا بزارین خسته نباشید

tina گفته : ۱۰:۴۰ - ۱۳۹۴/۰۵/۱۴

سلام سحر جوون من یکی از رمانام تو همین سایته..من دوتا داستان نوشتم که خیلی قشنگن و البته بسیار کوتاه یعنی داستان کوتاهن ولی فوق العاده قشنگ شدن (البته تعریف از خودم نباشه ) میشه داستانامو تو سایتتون بذارین؟؟ امیدوارم قبول کنین .
با تشکر

    میثم گفته : ۰:۵۰ - ۱۳۹۴/۰۵/۱۷

    سلام, کوتاه یعنی چقد؟ 😀 یک صفحه؟

sara گفته : ۱۰:۵۱ - ۱۳۹۴/۰۵/۱۳

سلام خسته نباشید. پس حس پایدار چی شد ؟
قرار بود بگذارین.

nazanin گفته : ۲۲:۳۶ - ۱۳۹۴/۰۵/۱۲

سلام من چرا نمیتونم نام نویسی کنم؟ نمیره رو صفحه ! یه فایل میاد که میگه سیووش کن بعدش هیچ اتفاقی نمیفته!!!!

    میثم گفته : ۰:۵۹ - ۱۳۹۴/۰۵/۱۷

    دوباره تست کن نازنین جان, صفحه ثبت نام رو تغییر دادم

تینا گفته : ۲۱:۳۱ - ۱۳۹۴/۰۵/۱۲

سلام عزیزم مرسی از سایت خوبتون و رمانای خوبی که میذارین..رمان منم تو این سایت هست . فقط یه چیزی امیدوارم قبول کنین..من دوتا داستان کوتاه ولی بسیار زیبا نوشتم (البته تعریف از خودم نباشه) تو استان اول شدم..میخواستم بدونم آیا داستانای کوتاهمو بدم میذارین تو سایتتون یا نه؟

tahere گفته : ۱۹:۰۰ - ۱۳۹۴/۰۵/۱۲

لطفا رمان جدید از نویسنده های خوب و با سابقه بذارید با صفحات زیاد از مه تیک توقع نمیره که رمانای سطح پایین بذاره ممنون

raheleh گفته : ۱۱:۱۴ - ۱۳۹۴/۰۵/۱۲

سلام.
امکان داره(اگر داریدشون) رمان خوان خرچنگ ورمان وقتی پدرم عاشق شد رو برام ایمیل کنید.

سمیه 61 گفته : ۷:۵۵ - ۱۳۹۴/۰۵/۱۲

سلام خسته نباشید واقعا مرسی بابت سایت خوبتون امیدوارم همیشه موفق باشید

    میثم گفته : ۱:۰۰ - ۱۳۹۴/۰۵/۱۷

    ممنون سمیه ی عزیز

کیمیا شهبازی گفته : ۱:۱۳ - ۱۳۹۴/۰۵/۱۲

میگم تو برنامه وورد که دارم مینویسم رمانم تازه شده ۳۰ صفحه ولی خیلی نوشتم?
بعد وقتی که ایمیلش کنم همین ۳۰ صفحه میشه??؟؟

    میثم گفته : ۰:۵۴ - ۱۳۹۴/۰۵/۱۷

    منظورتونو نفهمیدم؟

Sahel گفته : ۲۰:۳۹ - ۱۳۹۴/۰۵/۱۱

سلام من چندبار خواستم عضو سایتتون بشم نشد.رمز عبور ادغام عدد و حرف اشکال داره؟خالی گذاشتن بعضی فیلدای مربوط به پروفایل مثل بیوگرافی و اینا اشکال داره؟

    میثم گفته : ۰:۵۵ - ۱۳۹۴/۰۵/۱۷

    نه, مواردی که ضروری باشه کنارش نوشته

زهرا گفته : ۱۹:۴۸ - ۱۳۹۴/۰۵/۱۱

سلام
اگه میشه رمان بی اشیان و زمین به شکل احمقانه ای گرد هست رو برای من بفرستید خیلی ممنون میشم

مهتا2 گفته : ۱۸:۵۲ - ۱۳۹۴/۰۵/۱۱

این همه رمان جدید هست چرا یکی یکی میذارید

    میثم گفته : ۰:۵۵ - ۱۳۹۴/۰۵/۱۷

    سرمون شلوغه, سحر هم معلوم نیست کجاست جواب تلفنمو نمیده

fahime گفته : ۱۶:۴۴ - ۱۳۹۴/۰۵/۱۱

خیلی ممنون واقعا زحمت می کشید

    میثم گفته : ۱:۰۰ - ۱۳۹۴/۰۵/۱۷

    مرسی فاطمه جان

کیمیا شهبازی گفته : ۱۵:۳۰ - ۱۳۹۴/۰۵/۱۱

نه هنوز تموم نشده ولی وقتی تموم شد ایمیلش میکنم

    سحر بهبودی گفته : ۱۵:۳۴ - ۱۳۹۴/۰۵/۱۱

    باشه عزیزم , موفق باشی

کیمیا شهبازی گفته : ۱۵:۰۲ - ۱۳۹۴/۰۵/۱۱

ببخشید چجوری میتونم رمانم رو توی سایت قرار بدم؟

    سحر بهبودی گفته : ۱۵:۲۱ - ۱۳۹۴/۰۵/۱۱

    اگه تایپش تموم شده میتونی برامون ایمیل کنی اگرم میخای تایپ کنی تا امشب فروم رو توی انجمن میزنیم که اونجا بتونی رمانتو تایپ کنی

nooshann گفته : ۱۴:۰۷ - ۱۳۹۴/۰۵/۱۱

سلام
خواستم بپرسم اگه یه کاربر تو سایت شما ثبت نام کنه چطور مى تونه رمانش رو براتون ارسال کنه ؟

    سحر بهبودی گفته : ۱۵:۲۱ - ۱۳۹۴/۰۵/۱۱

    برامون ایمیل کنید رمان رو عزیزم, اگرم میخاید تایپ کنید داخل انجمن فروم میزنیم به زودی اونجا تایپ کنید

زهرا گفته : ۹:۵۵ - ۱۳۹۴/۰۵/۱۱

سلام
بابت کتاب حس پایدار خیلی ممنون من این رمانو از یه سایت دیگه محض احتیاط گرفتم ولی بخاطر فونتش نخوندم و بی صبرانه منتظر اینم که سایت شما بذاره خیلی ممنون
یه سوال داشتم اگه ما یکی از کتابهای حذفی رو بخوایم برامون به ایمیلمون میفرستید یا نه؟؟؟

    سحر بهبودی گفته : ۱۵:۱۶ - ۱۳۹۴/۰۵/۱۱

    اگه داشته باشیمشون

mona ghasemi گفته : ۲:۱۱ - ۱۳۹۴/۰۵/۱۱

سلام.شب بخیر.
ممنون بابت رمانهایی که میذارید.واقعا بهتون حق میدم حس پایدار حدود ۱۲۰۰ صفحه است و حتی خوندنش هم خسته کننده.البته وقتی خواستید رمان رو آماده کنید حواستون باشه تعدادی از پست ها فقط برای کاربران نودهشتیا نشون داده شدن و اگه بدون عضویت رمان رو کپی کنید برای خواننده ناقص میشه.
خسته نباشید.

    سحر بهبودی گفته : ۱۵:۱۶ - ۱۳۹۴/۰۵/۱۱

    سلام, مرسی عزیزم

sara گفته : ۰:۱۳ - ۱۳۹۴/۰۵/۱۱

سلام. میشه رمان پرنده ای که پرواز کرد رو بگذارید.

    سحر بهبودی گفته : ۱۵:۱۵ - ۱۳۹۴/۰۵/۱۱

    چشم سارا جان

Kimia گفته : ۲۳:۰۸ - ۱۳۹۴/۰۵/۱۰

سلام ، ببخشید اگه من بخوام رمانم رو توی سایت قرار بدم چطور باید براتون بفرستم؟؟

    سحر بهبودی گفته : ۱۵:۱۵ - ۱۳۹۴/۰۵/۱۱

    سلام, برامون ایمیل کن info @ mahtik.com
    داخل ایمیل فایل ورد (Word) رمان + خلاصه + اسم نویسنده رو بفرس

fahime گفته : ۲۲:۳۹ - ۱۳۹۴/۰۵/۱۰

سلام اگه میشه رمان حس پایدار بذارید چون نویسندش می خواد از رو سایت برش داره ممنون

    سحر بهبودی گفته : ۱۵:۱۳ - ۱۳۹۴/۰۵/۱۱

    حجمش خیلی زیاده گلم, ببینم چی میشه

رمان های پیشنهادی