دانلود رمان دختری از جنس شیشه نسخه آندروید, جاوا, EPub و PDF

سلام دوستان, معذرت به خاطر این چند روز… متاسفانه سحر خبری ازش نیست و انگار فرار کرده 😀 منم این چند روز بدجوری درگیر بودم. سایت هم متاسفانه نسخه جدید خیلی رو سرور فشار آورده که مدیر سرور امکانات کاربری رو غیر فعال کرده تا سرعت سایت به سابق برگرده و فشار کم بشه. هسته سایت رو امشب میخام تغییر بدم… بعد از تعویض هسته که یه روز بیشتر کار نداره برمیگردم و مث سابق همه رمانارو براتون میذارم. و ممنون از اون چند نفری که فحش دادن.

شاد باشین.

 

  • نام رمان : دختری از جنس شیشه
  • نویسنده : پگاه 77 کاربر نودوهشتیا
  • صفحات : پرنیان 1660 صفحه و پی دی اف 120 صفحه

دانلود رمان دختری از جنس شیشه نسخه آندروید, جاوا, EPub و PDF

خلاصه داستان : داستان درباره دختریه که ظاهرش تند و تیزو برندست،اما دلش مثل شیشه شفاف و شکننده....روزگار از پاکی و سادگی این دختر سوء استفاده میکنه و ضربه ای بهش میزنه که شیشه ی دلش ترک برمیداره....ولی دختر قصه ی ما نمیذاره این شیشه بشکنه... جلوی این روزگار قد علم میکنه و شیشه ی دلشو ترمیم میکنه!

دانلود رمان عاشقانه

دانلود رمان آندروید

قسمتی از قلم نویسنده : صدای گوشیم بد جور رو نروم بود.با همون چشمای بسته دستمو رو عسلی کشیدم که صدای شکستن اومد.به زور یه چشممو باز کردم که دیدم لیوان آبو انداختم.با صدای خشدار و خوابالو گفتم:
- اَی تو اون روحت!
یه نگاه انداختم که دیدم گوشی رو میز تحریره.صداشم گذاشته بود رو سرشو داشت بندری میزد.با اعصاب تعطیل بلند شدمو گفتم:
- درد!
چهار دست و پا رفتم لب تخت.دستمو دراز کردم و گوشیو برداشتم.عصبانی جواب دادم:
- هـــا؟
یلدا:اوه اوه!چه گاو خشمگینی!
بی حوصله گفتم:
- بنال یلدا.اول صبحی زنگ زدی منو از خواب ناز بیدار کردی که چی؟
یلدا هم طلبکارانه گفت:
- اول صبح؟!لنگ ظهره بنده ی خدا!اگه ساعتو نگاه کنی میبینی که یازده و نیمه!
داد زدم:
- یازده و نیمه که باشه.تو چه میدونی من تا ساعت چهار صبح بیدار بودم!هـــــــا؟
خندید و گفت:
- باز چه گلی کاشتی؟
با ناله گفتم:
- به حق پنج تن بره بمیره!چند تا تحقیق سنگین داده بهم تازه تأکیدم کرده هیچکس حق نداره بهم کمک کنه.فقط سه روز دیگه وقت دارم هیچ غلطیم نکردم!
یلدا:از بس اذیتش میکنی دیگه.انقدر که بهش تیکه انداختی از کلاس پرتت نکرده بیرون جای شکر داره!
- غلط کرده!میخواست منو جلوی بچه ها ضایع نکنه تا منم بهش تیکه نندازم.والا بچه سوسول!
یلدا:کجاش سوسوله بدبخت؟همه بچه ها عاشقشن نیکی!
با خشم گفتم:خاک تو سر بچه ها!لابد داری همونایی رو میگی که هفته ای دوبار شکست عشقی میخورن دیگه؟همون بچه هایی که دروازه دلشونو صد و هشتاد درجه باز میکنن هر کسم که میاد توش خیلی محترمانه میگن"خوش اومدی عزیزم!"
یه دفعه زد زیر خنده.با خندش منو عصبانی تر کرد.گفتم:
- خواهشا اون نیشتو ببند یلدا انقدرم منو عصبانی نکن!
یلدا:انقدر حرص نخور عزیزم پوستت چروک میشه!
- اگه کار نداری من قطع کنم.
یه دفعه هول شد و تند گفت:
- چی چیو قطع کنم بابا!خرید دارم.
- خوب؟
یلدا:خوب به جمال بی نقطتت!بیا بعد از ظهر بریم من یه چند دست لباس بگیرم.واسه تولد مهنوش هیچی ندارم.تو داری؟
- اولا حمال توییو عشق آیندت.لباسم عرض کنم خدمتتون که بله دارم حالا کو تا ده روز دیگه.ضمنا، فک کنم همین الان گفتم کار دارما.نمیتونم بیام.
یلدا:هوی!به عشق من توهین نکنا!الانم پاشو بیا بعد که برگشتیم آرشامم میاریم سه تایی با هم تمومش میکنیم.ها؟
سرمو خاروندمو گفتم:
- نوکرتم یلدا!خیلی آقایی!
با حرص گفت:
- باز تو چاله میدونی صحبت کردی؟بابا یه کم خانومانه رفتار کن ما آرزو به دلم نمونیم!
- بشین باو حال نداری!خانومانه دیگه چه صیغه ایه؟راستی طوطیت در چه حاله؟
یلدا:گمشو تو هیچوقت آدم نمیشی.طوطیمم به کوری چشمت عالیه.بای!
دیگه فرصت حرف زدن به منو نداد و قطع کرد.
پوفی کردموچند دقیقه عین این خاک بر سرا زل زدم به برگه های ناقص روی میز.بعدم شروع کردم به نفرین کردنش:
- مادرتو به عزات میشونم آرین!داغتو به دل عاشقات میذارم.ایشاا... بری زیر هیجده چر..... نه نه!نوزده چرخ بهتره!آره بری زیر نوزده چرخ بعد پخش شی کف آسفالت بعد بیام با کاردک جمعت کنم بعد....
ماهان:تموم شد؟
یه دفعه جیغی کشیدمو از جام پریدم.دستمو گذاشتم رو قلبم که تند تند میزد و گفتم:
- نمیری ماهان! سکتم دادی.
ماهان: اولا ماهان نه و عمو!دوما،تو خسته نشدی انقدر این آرینو کردی زیر خاک و باز در آوردی؟
با حرص گفتم:
- نه خیر!نشدم.نگاه کن اینا دسته گل برادر زادتونه!
بعدم به برگه های روی میز اشاره کردم.
خندید و گفت:
- بلکه آرین از پست بر بیاد!
چشمام گرد شد.دمپاییو از پایین تخت برداشتمو پرت کردم سمتش.ولی قبل اینکه بخوره بهش سریع در رقت.حالیش میکنم نامردو!
آرین پسر عمومه.یعنی پسر عمو بزرگم،مسعود.از اون دم کلفتاست.
نزدیکای ترم اول بود که معلم ریاضیمون مشکلی واسش پیش اومدو مجبور شد از تهران بره.چون نزدیک امتحانات بود مدیر مدرسمون گفت هر کسیو سراغ داریم که بتونه چند وقتی موقتا معلممون بشه رو معرفی کنیم.چه مرد چه زن تا بعد از امتحانات یکی رو پیدا کنن.حالا این آرین خیر ندیده دانشجوی ارشد ریاضی و رتبه سی و چهار کنکور بود.این وسط یلدا هم که از قضا دختر عمه ی بنده و خواهر رضاعیمه نه گذاشت نه برداشت گفت پسردایی من مخ ریاضیه.اونا هم از خدا خواسته از آرین درخواست کردن که یه مدت معلممون بشه ولی وقتی دیدن نحوه تدریسش خوبه و درس بچه ها پیشرفت کرده نگهش داشتن که عین خار بره تو چشم من.آخه منو آرین از بچگی با هم لج بودیم.کلا من با همه پسرا مشکل داشتم.از همون موقعی که معلممون شده داره منو زجر میده ولی هر که با نیکی در افتاد ور افتاد!
حالا بیخیال بذارین از خودم بگم.به نام خدا،من نیکی صولت هستم شونزده ساله ، دوم دبیرستان،رشته تجربی،از تهران!
یاد برنامه کودک افتادم...!
چهرم بی نقص بود ولی خوشگل آنچنانی نبودم.میشد گفت معمولی رو به خوشگل.بیشتر از اینکه زیبا باشم جذاب بودم.هیکلمم به لطف فعالیاتایی که میکردم توپ بود.تو همه رقصا سر رشته داشتم ولی هیپ هاپو باله رو حرفه ای کار میکنم. تقریبا از هشت سالگی شروع کردم به تمرین.وقتی ماهان دید چقدر علاقه دارم واسم معلم خصوصی گرفت.در کنار رقص بهم موسیقیم یاد داد.چون به پیانو و ویولون خیلی علاقه داشتم اونا رو باهام کار میکرد.
این از این و اما اخلاقیاتم که یه چیز عجیب غریبیه.خیلی پر انرژی و شر و شیطون،مغرور ولی در عین حال مهربون و دلسوزم.همیشه ی خدام بیخیالمو با چیزی به اسم استرس آشنایی ندارم.یه چیز جالب اینکه از همه پسرا بدم میاد ولی حرکات و رفتارم به اضافه ی تیپم عینهو پسراست.تنها کسی که باهاش خوبمو دوسش دارم پسر عمم آرشام یعنی برادر یلداست .
منو یلدا و آرشام از بچگی همیشه با هم بودیم.سه تا دوست که هیچوقت همدیگرو ول نکردیم.خیلی خیلی دوسشون دارم.واقعا معرفتشون ستودنیه.
خوب حالا میرسیم به عشخ من یعنی ماهان(عموم).
کسی که از موقعی که یادم میاد حامیم بوده.کسی که هم عموم بوده هم پدر و مادرم.همیشه تو غم و شادی شریکم بوده و هیچوقت تنهام نذاشته.هر وقت مشکلی دارم اونه که حلش میکنه،هر وقت دلم میگیره اون آرومم میکنه.واقعا از همه دنیا بیشتر دوسش دارم.با هیچی عوضش نمیکنم.هیچی!
وقتی ساره و مهران تو یک سالگی ولم کردن اون به دادم رسید.هه!حتی حاضر نیستم پدر مادر صداشون بزنم.چون واقعا واسم پدری و مادری نکردن.هیچوقت نمیبخشمشون.هیچوقت!
***
بیکار بی عار داشتم تو حیاط با توپ روپایی میزدم.میونش چند تا از این حرکت خوشگلا هم رفتم که تا حالا کسی ندیده بود.فقط شخص شخیص بنده از این استعداد پنهان خبر داشتم.هــــی!من واقعا دارم حروم میشم.چــــرا کســــی منو کشف نمیــــــکنه؟
- پـــــــــــــخ!
یه جیغ بنفش کشیدمو بعدم با پام کوبیدم تو گردن یارو که صد در صد قطع نخاع شد.یه آخ بلند گفتو افتاد زمین.همه ی این اتفاقا انقدر زود افتاد که اصلا قیافشو ندیدم.سرشو که بلند کرد دیدم اِاِاِاِ!آرشـــــامه!
یه دونه کوبوندم تو سرشو گفتم:
- ای وای خاک عالم!تویی برادر؟
با ناله گفت:
- بمیری نیکی!گردنم داغون شد!
خبیثانه لبخندی زدمو گفتم:
- تا تو باشی دیگه عین جن ظاهر نشی برادر!
بلند شدو گفت:
- اِ؟اینجوریه؟اوکی خودت خواستی!
افتاد دنبالم.اینجور مواقع میدونستم میخواد چه غلطی بکنه بخاطر همین معطل نکردمو عین جت دوییدم سمت ساختمون.سریع از پله ها رفتم بالا.نزدیک اتاقم بودم که از پشت یقمو گرفتو شروع کرد به قلقلک دادنم.ای خدا لعنت کنه اون کسیو که نقطه ضعف منو لو داد!سر پل صراط حالتو میگیرم!
هر چی تقلا کردم فایده نداشت بخاطر همین دهنمو عین اسب آبی باز کردمو شروع کردم به آژیر کشیدن:
- آیــــــــی!آرشام تو رو خدا غلط کردم.چیز خوردم!ولم کـــــــن!
انقدر خندیده بودم که دیگه نای هیچ کاریو نداشتمو شل شده بودم.یه دفعه صدای ماهان اومد:
- هوی!صبر کن ببینم.کی داره نیکی منو اذیت میکنه؟
یه دفعه آرشام ولم کردو گفت:
- اوه اوه!صاحبش اومد!
بعدم سیم ثانیه در رفت.زدم زیر خنده.یعنی عاشق این حمایتای خرکیش بودم.چشمکی زد و دستشو آورد بالاوگفت:
بزن قدش!
***
وایــــــــی!یلدا دیوونمون کردی.بخدا ده دفعه ما رو دور اینجا گردوندی.یه چی بخر گورمونو گم کنیم خبرمون!
آرشام هم کلافه گفت:
- راست میگه یلدا.خسته شدیم.بدو!
یلدا:چقدر غر میزنین شما دوتا.اَه!من که بهت گفتم خسته میشی باهامون نیا آرشام.
آرشامم با اخمای تو هم گفت:
- همینم مونده با این تیپ و قیافه بذارم تنها بیاین خرید!تازه الانم که باهاتونم همچین فرقی نکرده!
به تیپم نگاه کردم.مگه من چم بود؟یه شلوار شیش جیب مشکی رنگ،یه مانتوی مشکی اسپورت،با یه شال مشکی،یه جفت کتونی مشکی رنگ اسپورت،به من میگن نماد ذغال!
آرشام که دید من دارم به خودم نگاه میکنم گفت:
- تو که بیشتر شبیه این دخترای لاتی هست که یه شب در میون تو بازداشتگاهن.با قیافه ی غضبناکیم که به خودت میگیری مطمئنم کسی نمیاد طرفت.با این خدای ناز و عشوه چی کار کنم؟
با دست به یلدا اشاره کرد.چشم غره ای بهشم رفتمو غریدم:
- دست شما درد نکنه!اصلا تو از بچگی ارادت خاصی به من داشتی!
خندش گرفت و گفت:
- آره میدونم.ولی اگه تو فکر جبرانی باید بگم اصلا نیازی نیست.همین که قدرمو میدونی کافیه!
چشمامو گرد کردمو گفتم:
- بچه پرو!
همون لحظه یلدا با جمله ای که از شش ساعت پیش منتظرش بودیم دلمون رو بسی شاد کرد:
- آخ جون!خودشه!خیلی خوشگله.نه؟
بعدم به ما نگاه کرد.ما هم بی معطلی بودن اینکه اصلا به لباس نگاه کنیم سرمونو عین گاو تکون دادیم.تند گفتم:
- آره عالیه.تو تنت محشر میشه.
آرشام:میدونستم خوش سلیقه ای.اصلا احتیاج به پروم نیست.داد میزنه بت میاد.
یلدا:شما اصلا بهش نگاه کردین که میگین بهم میاد؟
هولش دادم تو بوتیکو گفتم:
- جون عزیزت بخر بریم.
همین که وارد شدیم نگاه همه کسایی که اونجا بودن برگشت رو آرشامو یلدا.خدا عاقبت ماهانو بخیر کنه که این ریخت و قیافشو به این سه تا ارث داد.منظورم آرشامو یلدا و آرینه.این سه تا چهره هاشون خیلی شبیه ماهانه.از اونجاییم که این خان عموی ما یه پا برد پیته اینام خوشگل شدن.منم که طبق معمول تو این جور مسائل خاک برسرم!هـــــی!شانس ندارم که وگرنه الان یه هلو میشدم عین اینا.
بالاخره طلسم شکسته شد و یلدا اون لباس سورمه ای رنگ جیگرو که فوق العاده بهش میومد خرید و مارو از بند اسارت رها کرد.

دانلود رمان

دانلود رمان جدید

لینک های دانلود :
  • نسخه جاوا با فرمت Jar - کتابچه [ دانلود ]
  • نسخه جاوا با فرمت Jar - پرنیان [ دانلود ]
  • نسخه جاوا با فرمت Jar و Jad در فایل فشرده Zip [ دانلود ]
  • نسخه آندروید با فرمت Apk [ دانلود ]
  • نسخه PDF به صورت کامل و بدون فشرده [ دانلود ]
  • نسخه PDF به صورت کامل در فایل فشرده Zip [ دانلود ]
  • نسخه ePub برای آیفون و آندروید و ... [ دانلود ]
  • 26736 بازدید
  • جعفر
  • منبع
پیشنهاد مه تیک به کاربران آندرویدی

کاربرانی که از طریق وسیله ی آندرویدی خود اقدام به مطالعه رمانهای نسخه ePub می کنند نیاز به برنامه Moon Reader Pro دارند که ما نسخه کامل آن را بصورت رایگان در لینک زیر در اختیارتان قرار داده ایم. در این برنامه به راحتی میتوانید اندازه فونت، رنگ فونت، پس زمینه و سایر موارد را به دلخواه خود تنظیم کنید.

دانلود آخرین نسخه برنامه کتابخوان مون ریدر اندروید

این پست 2 سال پیش توسط جعفر ارسال شده: مثلا دانشجوی شیمی
حرفای خودمونی (حتما مطالعه شود)

1 - رمانهایی که از تاریخ خرداد 94 بر روی سایت قرار داده شده اند همگی توسط چند کاربر سایت آماده میشوند و برایمان ارسال میشود، نویسنده هایی که قصد چاپ رمان را دارند بدون هیچگونه بی احترامی و رفتار تند و ناخوشآیند ما را در جریان قرار دهید.

2 - در صورتی که رمانی را تایپ کرده اید و قصد انتشار آن را در وبسایت مه تیک دارید از طریق قسمت تماس با ما اطلاع دهید.

3 - در قسمت نظرات سعی کنید مرتبط با موضوع دیدگاه بنویسید و از درخواست لینک رمانهای حذف شده و گذاشتن آدرس ایمیل، آی دی شبکه های اجتماعی، شماره و ... جدا خودداری کنید.

4 - اکثر رمانها از سایت نودوهشتیا بر روی سایت قرار داده میشوند که منابع و نام نویسنده در آنها درج شده است

5 - تمامی رمانهای سایت درخواستی کاربران میباشد، در مه تیک قبل از هر چیزی نظر کاربران در اولویت است.

6 - من توی تعطیلات تابستون هستم و ایران نیستم, توی این مدت سایت دست دوست عزیزمون سحر هستش.

7 - همین دیگه، همیشه خوش باشید. ;)

نظرات
سودابه گفته : ۳:۵۰ - ۱۳۹۴/۰۶/۱۰

خیلی خیلی خیلی خوب بود ?

شکیبا گفته : ۱۴:۰۰ - ۱۳۹۴/۰۶/۰۶

بسهههههههه هی من هیچی نمیگم حق ندارید به داداشم توهین کنید والا! اگه از این سایت ناراضی هستین برین به سایت دیگه داداش چرا از خودت دفاع نمیکنی؟ دارم کلافه میشم! اهههههههههه :)

    میثم گفته : ۱۷:۴۳ - ۱۳۹۴/۰۶/۰۷

    😀

شکیبا گفته : ۱۱:۳۶ - ۱۳۹۴/۰۶/۰۶

بسه بسه هی هیچی نمیگم هی شلوغش میکنین دداش میثم تو برای چی عذر خواهی میکنی چیزیه که پیش اومده والا راستی من رمان های پلیسی میخوام اسمشو برام ایمیل کنید لطفاااااااا خواهش

بهار ۶۶ گفته : ۲۳:۲۱ - ۱۳۹۴/۰۵/۲۴

چرا سایتتون از وقتی که تغییر کرده انقدر داغون شده دیگه رمان جدید نمیزارین قبلا سایتتون پر بازده تر بود

مهرنوش گفته : ۲۰:۴۸ - ۱۳۹۴/۰۵/۲۴

سلام
این هسسسسسسسسسسته عوض نشد .چقد طول میکشه
همچنان منتظریم انشاالله بعد از اصلاحات رمان های حس پایدارو و….تمام می شود رو بگذارید .سپاس از شما

راحیل گفته : ۱۲:۳۳ - ۱۳۹۴/۰۵/۲۴

سلام اقا میثم بنظرم تنها خودت میتونی سایت مه تیک را مدیریت کنی

chic0028 گفته : ۱۰:۱۹ - ۱۳۹۴/۰۵/۲۴

سلام خسته نباشید. اینجا شبیه متروکه شده چرا دیگه رمان نمیزارید؟؟ میشه رمان و تمام میشود رو بزراید ممنون

شري گفته : ۷:۱۹ - ۱۳۹۴/۰۵/۲۴

سلام میثم جان
کجایی بابا ما دلمون پوسید. چرا کتاب نمی زاری آقا ، اینجوری که نمی شه ما رو وابسته به سایتت کردی حالا رفتی حاجی حاجی مکه !!!!!

مطهره گفته : ۹:۰۷ - ۱۳۹۴/۰۵/۲۳

سلام رمان خوبی بود مرسی میشه خواهش کنم رمان فقط به خاطر تورو بزارین

negin گفته : ۲:۳۴ - ۱۳۹۴/۰۵/۲۳

سلام میگم میشه رمان جنجه رو بذاری؟با وقتی پدرم عاشق شد؟

zari گفته : ۱۱:۰۶ - ۱۳۹۴/۰۵/۲۲

سلام اقا میثم.قبلنا سایتتون بهتر بود.
الان هم سرعت سایت افتضاحه و هم تعداد و کیفیت رمانایی که تابستون میذارین خیلی کم شده!!!!!!!!!!!!!!!!!!

nasim گفته : ۱۷:۲۸ - ۱۳۹۴/۰۵/۲۱

سلام مرسی میثم عزیز رمان قشنگی بود…

hanieh گفته : ۱۶:۲۶ - ۱۳۹۴/۰۵/۲۱

سلام خسته نباشید چرا رمان جدید نمیزارین

sona گفته : ۹:۰۴ - ۱۳۹۴/۰۵/۲۱

سلام خوبین لطفا روند سایت مثل سابق پرکار کنید قبلا هر روز فقط سایت شما بود که بروزترین رمانها رو می شد دانلود کرد اما الان خیلی کند شما لطفا پیگیری کند

صدف گفته : ۲۳:۱۹ - ۱۳۹۴/۰۵/۲۰

سلام .مرسی از رمان های خوبتون لطفا رمان نفوذ ناپذیر و چشمان سرد واقای مغرور وخانم لجباز بزارید .مرسی

زویا گفته : ۱۷:۱۶ - ۱۳۹۴/۰۵/۲۰

سلام آقا میثم خسته نباشد
لطف کنید رمان های

جُنحه از Ki Mi Ya . $h
سرگشته ناز از malihe.jalilavi

رو بگذارید ممنون

ندا گفته : ۱۶:۲۵ - ۱۳۹۴/۰۵/۲۰

رمان خیلی قشنگی بود توصیه میکنم بخونید

Parisa گفته : ۱۳:۵۲ - ۱۳۹۴/۰۵/۲۰

مرسی آقا میثم

رمان های پیشنهادی