دانلود رمان چقدر تنهایی بی رحمه نسخه آندروید, جاوا, EPub و PDF

  • نام رمان : چقدر تنهایی بی رحمه
  • نویسنده : فاطمه خاوریان کاربر نودوهشتیا
  • صفحات : پرنیان 960 صفحه و پی دی اف 350 صفحه

دانلود رمان چقدر تنهایی بی رحمه نسخه آندروید, جاوا, EPub و PDF

خلاصه داستان : داستان در مورد پسری به اسم وحید ثباتی است که خیلی هم شوخ و به قول معروف کله شقه..!!
توی عالم مجردی خودش با گروه دوستانه ای دارن خوش میگذرونده تا اینکه دخترعموش به اسم غزل
برای ادامه تحصیل از شیراز به تهران سفر میکنه و علی رغم اصراری که برای رفتن به خوابگاه داشته اما بنا بر خواست عموش داخل خونه ی اونها مستقر میشه..
این موضوع باعث میشه تا وحید و غزل پا به دنیای احساسشون بگذارند...
اما...
چقدر تنهایی بی رحمه یه داستان تلفیقی عاشقانه، کمدیه و البته داستانی پر از فراز و نشیب که خود وحید داستانو تعریف میکنه.

دانلود رمان عاشقانه

دانلود رمان آندروید

قسمتی از قلم نویسنده : - سلام مامان جان... فداتشم من نزدیک خونم دیر تماس گرفتی وگرنه میرفتم خرید میکردم حالا اگه خیلی واجبه برگردم..؟
- نه قربونت برم سر کار بودی خسته ای بیا خونه با بابات تماس میگیرم!
- چشم... فعلا!!
ماشینو داخل پارکینگ پارک کردم و به سمت ساختمان حرکت کردم حیاط بزرگ و دلبازمونو رد کردم و از چند پله بالا رفتم، درب شیشه ای که با چارچوب چوبی نمای جالبی به خانه
داده بود را باز کردم، روی راحتی قهوه ای رنگی که قفسه های چوبی پشت اون با سلیقه ی بی نظیر مامان چیده شده بود نشستم و به تابلوی سمت راستم که عکسی از طبیعت بود
خیره شدم و نفس عمیقی کشیدم که صدای مامانو شنیدم...
- اره بهادر فقط تورو خدا دیر نیای ما منتظریم... خداحافظ!!
- سلام مامان خوبین؟!
- سلام آقا... خسته نباشی کی اومدی!
- خیلی وقت نیست!!
از جا بلند شدم و گفتم: تا من لباسامو عوض کنم شما بی زحمت غذای منو بکش که خیلی گرسنمه!!
- صبر نمیکنی بابات بیاد..؟!!
- اگه زود بیاد چرا مادر من صبرم میکنم!
وارد اتاقم شدم و شلوار راحتیمو تنم کردم و تلفن همراهمو از جیب شلوارم بیرون اوردم و از پله ها پایین رفتم، مامانو مشغول چیدن میز دیدم به سمت میز غذا که میز و صندلی کرم
رنگ شش نفره بود رفتم، کمی کاهو از ظرف سالاد برداشتم و داخل دهانم گذاشتم و با خنده گفتم: فکر کنم شمام طاقت صبر کردن نداریا ...! راستی مجید کجاست؟
- امشب قرار بود مژده رو ببره رستوران مگه مثه توئه!!
پشت میز نشستم و گفتم: باز گیر دادی به من... اون زن ذلیله به من چه، بعدم شما خودت هزار باز نگفتی دهنت بوی شیر میده!!
مامان با حرص خواست حرف بزنه که صدای کلید انداختن بابا منصرفش کرد بابا با دست پر وارد خونه شد و به من که تقریبا از روی تنبلی فقط نگاش میکردم نگاه کرد و با تشر گفت:
پسر از کت و کول افتادم مگه داری فیلم سینمایی نگاه میکنی!!
با خنده از جا بلند شدم و نایلون خریدهارو از دستش گرفتم و گفتم: سلام بابا خسته نباشی... هعی دیگه سن و سال که بره بالا همینه دیگه با همین چندتا تیکه از کت و کول میافتین!
مامان خندید و بابا محکم زد پس گردنمو گفت: پیر مامانته!!
نایلون هارو روی اپن آشپزخونه که رو به روی میز غذاخوری بود گذاشتم و مامان با ناراحتی گفت:
زور وحید نمیشی چرا سر من خالی میکنی...!!
بعد رو به من که میخندیدم گفت: پیر عمته...!!
قهقهه ی بلندی زدم و بابا دستاشو با دستمال کاغذی خشک کرد و پشت میز نشست و مامان ظرف غذارو روی میز گذاشت و من هم با عجله پشت میز نشستم...!!
بعد از غذا با بابا به سمت راحتی هایی که طرف دیگه ای از سالن با رنگ سفید و قرمز چیده شده بود و میز بزرگ و قهوه ای رنگی پشت آن کنج دیوار که روی اون گلدون سفید با گلهای قرمز و سفید و چند تا قاب عکس از عکسهای خانوادگیمون بود رفتیم و رو به روی تلویزیون نشستیم و بابا به گلدون تازه ای که روی میز مقابلون بود خیره شد و به مامان که مشغول جمع کردن میز بود گفت: امروز چقدر خرج کردی خانوم من..؟!
خندیدم و گفتم: والا این گلدون که فکر میکنم صد، صدوپنجاه قیمتشه ما بقیو اطلاع ندارم درسته مامان؟!
مامان با خنده کنارمون نشست و گفت: گلدون قشنگیه مگه نه..؟ فروشنده میگفت تازه اومده اولین خریدارشم منم...!!!
گلدون شیشه ای و مکعبی بود که داخل اون فنرهای رنگی قرار داشت و مامان چندتا شاخه گل تک درون اون جا داده بود.
بابا گفت: اره قشنگه ولی به اون قیمتی که وحید گفت نمیارزه... بعدم احتمالا تو اولین و اخرین خریدارش بودی..!
سعی کردم جلوی خندمو بگیرم که مامان با ناراحتی از جا بلند شد و گفت: تو هم که فقط مسخره کن اصلا تو سلیقه نداری!!
بابا با خنده گفت: میدونم خانوم از وقتی تورو انتخاب کردم به سلیقم پی بردم!! همون طور که تخمه میشکستم و فوتبال میدیدم زدم زیر خنده که بابا زد پس گردنم و گفت: زهرمار...تو چرا میخندی؟!
- بابا به جان خودم مونگول شدم بس که زدی پس گردن من!!
- به جای اینکه بخندی برو کمک مادرت!!
مامان با دلخوری گفت: لازم نکرده منت کشی کنی!!
خندیدم و گفتم:اوه اوه هوا پسه میخوای من برم اتاقم باباجون؟!!
-گفتم برو کمک مامانت!!
-ای بابا خب دارم فوتبال نگاه میکنم...مامان،افاق کجاست..؟
-امروز مرخصی گرفته به مادرش برسه!
از جا بلند شدمو گفتم چیکار کنم من..؟!

دانلود رمان

دانلود رمان جدید

لینک های دانلود :
  • نسخه جاوا با فرمت Jar - کتابچه [ دانلود ]
  • نسخه جاوا با فرمت Jar - پرنیان [ دانلود ]
  • نسخه جاوا با فرمت Jar و Jad در فایل فشرده Zip [ دانلود ]
  • نسخه آندروید با فرمت Apk [ دانلود ]
  • نسخه PDF به صورت کامل و بدون فشرده [ دانلود ]
  • نسخه PDF به صورت کامل در فایل فشرده Zip [ دانلود ]
  • نسخه ePub برای آیفون و آندروید و ... [ دانلود ]
  • 23856 بازدید
  • جعفر
پیشنهاد مه تیک به کاربران آندرویدی

کاربرانی که از طریق وسیله ی آندرویدی خود اقدام به مطالعه رمانهای نسخه ePub می کنند نیاز به برنامه Moon Reader Pro دارند که ما نسخه کامل آن را بصورت رایگان در لینک زیر در اختیارتان قرار داده ایم. در این برنامه به راحتی میتوانید اندازه فونت، رنگ فونت، پس زمینه و سایر موارد را به دلخواه خود تنظیم کنید.

دانلود آخرین نسخه برنامه کتابخوان مون ریدر اندروید

این پست 2 سال پیش توسط جعفر ارسال شده: مثلا دانشجوی شیمی
حرفای خودمونی (حتما مطالعه شود)

1 - رمانهایی که از تاریخ خرداد 94 بر روی سایت قرار داده شده اند همگی توسط چند کاربر سایت آماده میشوند و برایمان ارسال میشود، نویسنده هایی که قصد چاپ رمان را دارند بدون هیچگونه بی احترامی و رفتار تند و ناخوشآیند ما را در جریان قرار دهید.

2 - در صورتی که رمانی را تایپ کرده اید و قصد انتشار آن را در وبسایت مه تیک دارید از طریق قسمت تماس با ما اطلاع دهید.

3 - در قسمت نظرات سعی کنید مرتبط با موضوع دیدگاه بنویسید و از درخواست لینک رمانهای حذف شده و گذاشتن آدرس ایمیل، آی دی شبکه های اجتماعی، شماره و ... جدا خودداری کنید.

4 - اکثر رمانها از سایت نودوهشتیا بر روی سایت قرار داده میشوند که منابع و نام نویسنده در آنها درج شده است

5 - تمامی رمانهای سایت درخواستی کاربران میباشد، در مه تیک قبل از هر چیزی نظر کاربران در اولویت است.

6 - من توی تعطیلات تابستون هستم و ایران نیستم, توی این مدت سایت دست دوست عزیزمون سحر هستش.

7 - همین دیگه، همیشه خوش باشید. ;)

نظرات
سودابه گفته : ۱۲:۱۱ - ۱۳۹۴/۰۶/۰۹

فوق العاده بود. ممنونم

رمان های پیشنهادی