دانلود رمان دوئل دل نسخه آندروید, جاوا, EPub و PDF

  • نام رمان : دوئل دل
  • نویسنده : مدیا خانم کاربر نودوهشتیا
  • صفحات : پرنیان 2760 صفحه و پی دی اف 490 صفحه

دانلود رمان دوئل دل نسخه آندروید, جاوا, EPub و PDF

خلاصه داستان : دوئل يه داستاِن كاملا اجتماعي و عاشقانه ست... هيجانات و بالا پايين هاي سياه بازي رو نداره.. معما و پچيدگي نداره! ولي از اونجا كه كارهاي من پيچ و خم هاي مختص خودشون و دارن و من از روتين نويسي بيزارم، ميتونم اين قول و بدم كه اونجوري كه مطمئنا اين لحظه پيش خودتون گفتين ، كسل كننده نخواهد بود.
دوئل كاريه كه شايد تك يا آس نباشه، ولي يه زندگي ايه كه من با همه ي وجودم دوست داشتم به تصوير بكشمش...
با پردازش و قلم خودم... به شيوه ي خودم و با نگاِه خودم...
پس لطفا بدوِن مقايسه بخونيد...

دانلود رمان عاشقانه

دانلود رمان آندروید

قسمتی از قلم نویسنده : پاهايش از شدِت سر ما آنقدر بي حس شده بود كه حتي نيشگون هاي پشِت سِر هِم ميترا را هم حس نميكرد. بي خيال و آسوده گاز ديگري به ساندويچ پر و پيموِن سوسيس اش زد و با دهِن پر براي ميترا چشم غره رفت. ميترا كه ديگر كار را از كار گذشته ميديد آرنجش را روي زانويش تكيه داد و دستش را روي شقيقه اش گذاشت. همزمان با سر پايين انداختِن ميترا يك صداي آشنا و گيرا بنِد دلش را پاره كرد.
_خانِم نيك روش؟
سر برگرداند و در كسري از ثانيه همزمان با آن به پاخواستِن آني و تلاش براي قورت دادِن لقمه ي كذايي، رنگش به كبودي مايل شد و به سرفه افتاد. ميترا به دادش رسيد و چند ضربه ي محكم به پشتش زد. نفسي گرفت و همان طور كه سعي در مهار كردِن سرفه اش داشت گفت:
_بله..
لبخنِد نامحسوس و كمرنِگ گوشه ي لِب پسر از چشِم هيچ كدامشان دور نماند.
_فكر كنم اين جزوه ماِل شماست!
با چشم هاي گرد شده به جزوه اي كه يقين داشت جز او نميتوانست مال كس ديگري باشد ، نگاه كرد. نقاشي هاي رنگي و عجيب و غريب روي صفحه ي اولش، عرق سردي روي ستون مهره اش به حركت درآورد. اخمي كرد و عصبي گفت:
_چرا.. ولي يادم نمياد به شما داده باشمش!
_درسته.. شما داده بودي به دوستت.. دوستت هم به دوستش.. بعد دوسِت دوستت هم داد به دوستش..
سر بالا كرد و با همان اخم هاي در هم به چشم هاي خنداِن پسرك خيره شد. پسر لب گزيد و كمي جدي شد. جزوه را رو به رويش گرفت و با جديت گفت:
_در هر صورت اين جزوه رسيد دستم و خيلي هم به درد خورد. ممنونم!
با ضربه اي كه به پهلويش خورد دست جلو برد و جزوه را آرام دست گرفت. آنقدر عصبي و ناراحت بود كه حتي تشكر هم نكرد. خواست دوباره سر جايش بنشيند كه صداي گرم و گيرا اين بار با لحني ملايم تر گفت:
_گوشه ي لبتون همُسسي شده..
با پشِت دست روي لبش كشيد و بدوِن حتي نيم نگاهي به او، وسايلش را جمع كرد و از كنارش گذشت. آنقدر تند تند قدم بر ميداشت كه ميترا پشِت سرش به نفس نفس افتاده بود. به دِر دانشگاه نرسيده كاپشنش از پشت كشيده شد.
_چته تو بابا؟ چرا وحشي ميشي؟
عكِس عروِس رژ لب زده روي صفحه ي اوِل جزوه به چشمانش دهن كجي ميكرد. با حرص ورق اول را پاره كرد و داخل جوي آب انداخت.
_ولم كن ميترا. هر چي ميكشم از دسِت تو ميكشم.
_وا!.. مگه من گفتم جزوه ات و دست به دست كنن تا برسه دسِت شاهزاده ي معروف؟ تازشم ، از چي ناراحتي احمق؟ نديدي دخترا از تو بوفه چجوري نگات ميكردن؟ هزار نفر تو اين دانشگاه دارن جون ميدن يه كلمه با اين پسره صحبت كنن.
با حرص به طرف ميترا برگشت.
_هزار نه ده هزار.. به من چه؟ من دارم ميپرسم اين جزوه ي كوفتي چجوري رسيد دسِت اون از خود متشكِر بي فكر؟
_اوف ترانه ديگه داري اعصابم و خورد ميكني ها. حالا كسي ندونه فكر ميكنه چقدرم كه تميز و مرتب جزوه مينويسي! خوبه هر دو خطي كه مينويسي يه صفحه كنارش نقاشي ميكشي!
جوابش را نداد و به جايش قدم هايش را تند تر كرد.
_حالا جدي برا جزوه ناراحتي يا آبرويي كه ازت رفت؟ دختر تو نميتوني ظريف غذا بخوري؟
جمله ي آخِر پسر يادش افتاد و دوباره تمام تنش آتش گرفت. بي شك با آن لب هاي كچاپي و دهاِن پر هيچ فرقي با يك احمِق شكم باره نداشت. كول پشتي اش را با حرص روي دوشش جا به جا كرد و گفت:
_سردمه ميخوام با تاكسي برم. مياي يا منتظِر مترو ميشي؟
_برو خوش اومدي. من آخر ماهه و تو جيبيم ته كشيده. شاهزاده و پرنس هم اطرافمون نيست مورد عنايت قرار بگيريم. شما كه خيالت از سرمايه گذاري آينده راحته با تاكسي برو . نوِش جونت!
با حرص برگشت تا جوابش را بدهد اما ميترا راهش را كج كرده بود و با قدم هاي تند به طرف ايستگاِه مترو ميرفت. پوفي كشيد و برگشت. از علاقه ي او به رادين خبر داشت. علاقه اي كه هر چند جدي و پر رنگ نبود، اما هميشه تمام حرف ها را به او و چشم هاي عسلي اش ميرساند! شوتي به بطري فلزي جلوي پايش زد. اصلا مگر دختر مجردي در دانشگاه بود كه از راديِن معروف خوشش نيايد؟ مگر جمعي بود كه صحبِت او و آوازه ي ثروت خانوادگي شان، در آن به ميان نيايد؟ در اين دو سال آنقدر از او و داشته هايش شنيده بود كه ديگر وقتي حرف به او ميرسيد احساِس تهوع ميگرفت.
دست هاي يخ بسته اش را داخل جيب كاپشنش كرد و منتظِر تاكسي ايستاد. با پاهايش روي آسفالت خطوط فرضي ميكشيد و به آبرو ريزِي اخير مي انديشيد كه توقف ماشيني را جلوي پايش حس كرد. سر بالا كرد ولي شيشه هاي سياِه ماشين اجازه نميداد شخِص پشتُرل را تشخيص بدهد. ثانيه اي نگذشت كه شيشه پاين آمد و رادين را تشخيص داد.
عينكش را از چشمش برداشت و جدي و محترمانه گفت:
_اجازه بدين به جبراِن بي اجازه برداشتِن جزوه اتون تا يه جايي برسونمتون. اينجا براي با تاكسي رفتن بد مسيره!
خودش هم ندانست چرا سرش بي اراده به طرف ايستگاِه مترو برگشت. وقتي با او حرف ميزد حس ميكرد توجه تماِم دنيا به اوست. آرام گفت:
_ممنونم. شما بفرمايين!
رادين چشم ريز كرد و در سكوت كمي نگاهش كرد ، نگاه پسر معذبش كرد و سر برگرداند. ماشين كه بي صدا از مقابلش گذشت، با تعجب و حيرت از پشِت سر به او خيره شد. شايد در خيالش بود كه كمي بيشتر اصرار كند. يا حد اقل جمله ي معروِف "هر طور مايليد" را بشنود!
اما انگار براي بيشتر شناختِن اين پسر بايد مثِل پرستو و ميترا و خيلي از هم دانشگاهي هايش ، بيش از چند ماه او را تحت نظر ميگرفت يا از طريق اينترنت و اينستاگرام، عكس ها و مطالِب مربوط به او را دنبال ميكرد!
شانه اي بالا انداخت و به طرِف چهار راه پياده راه افتاد. شايد كمي پياده روي او را از اين حال و هوا بيرون ميكشيد.

دانلود رمان

دانلود رمان جدید

لینک های دانلود :
  • نسخه جاوا با فرمت Jar - کتابچه [ دانلود ]
  • نسخه جاوا با فرمت Jar - پرنیان [ دانلود ]
  • نسخه جاوا با فرمت Jar و Jad در فایل فشرده Zip [ دانلود ]
  • نسخه آندروید با فرمت Apk [ دانلود ]
  • نسخه PDF به صورت کامل و بدون فشرده [ دانلود ]
  • نسخه PDF به صورت کامل در فایل فشرده Zip [ دانلود ]
  • نسخه ePub برای آیفون و آندروید و ... [ دانلود ]
  • 24588 بازدید
  • جعفر
پیشنهاد مه تیک به کاربران آندرویدی

کاربرانی که از طریق وسیله ی آندرویدی خود اقدام به مطالعه رمانهای نسخه ePub می کنند نیاز به برنامه Moon Reader Pro دارند که ما نسخه کامل آن را بصورت رایگان در لینک زیر در اختیارتان قرار داده ایم. در این برنامه به راحتی میتوانید اندازه فونت، رنگ فونت، پس زمینه و سایر موارد را به دلخواه خود تنظیم کنید.

دانلود آخرین نسخه برنامه کتابخوان مون ریدر اندروید

این پست 2 سال پیش توسط جعفر ارسال شده: مثلا دانشجوی شیمی
حرفای خودمونی (حتما مطالعه شود)

1 - رمانهایی که از تاریخ خرداد 94 بر روی سایت قرار داده شده اند همگی توسط چند کاربر سایت آماده میشوند و برایمان ارسال میشود، نویسنده هایی که قصد چاپ رمان را دارند بدون هیچگونه بی احترامی و رفتار تند و ناخوشآیند ما را در جریان قرار دهید.

2 - در صورتی که رمانی را تایپ کرده اید و قصد انتشار آن را در وبسایت مه تیک دارید از طریق قسمت تماس با ما اطلاع دهید.

3 - در قسمت نظرات سعی کنید مرتبط با موضوع دیدگاه بنویسید و از درخواست لینک رمانهای حذف شده و گذاشتن آدرس ایمیل، آی دی شبکه های اجتماعی، شماره و ... جدا خودداری کنید.

4 - اکثر رمانها از سایت نودوهشتیا بر روی سایت قرار داده میشوند که منابع و نام نویسنده در آنها درج شده است

5 - تمامی رمانهای سایت درخواستی کاربران میباشد، در مه تیک قبل از هر چیزی نظر کاربران در اولویت است.

6 - من توی تعطیلات تابستون هستم و ایران نیستم, توی این مدت سایت دست دوست عزیزمون سحر هستش.

7 - همین دیگه، همیشه خوش باشید. ;)

نظرات
MAHLA گفته : ۲۳:۱۷ - ۱۳۹۴/۰۷/۰۷

خسته کننده اس. رمانش.وسطا ولش کردم.
بابت رمانا مرسی .سایت رو دوس دارم. دلم ی رمان عالیه میخاد ، با قلم خوب…. سراغ ندارین؟

غزاله گفته : ۱۸:۱۲ - ۱۳۹۴/۰۷/۰۷

خیلی خوشکل بودgjazaleh0181zv@gmail.comممنون

ترسا گفته : ۱۸:۰۵ - ۱۳۹۴/۰۷/۰۷

ایول بابا عالییی بود مرسی

سمانه گفته : ۱۴:۳۲ - ۱۳۹۴/۰۷/۰۱

سلام اقا میثم خوبید ؟ این رمان و با نسخه APK دان کردم ونصب شد ،ولی باز نمیشه ،چرا؟؟؟؟؟؟؟؟ مشکل داره ؟

    جعفر گفته : ۱۹:۵۶ - ۱۳۹۴/۰۷/۰۳

    سلام
    ارورش چیه؟

سولماز30 گفته : ۱۰:۵۹ - ۱۳۹۴/۰۶/۱۷

سلام اولین باره نظر میذارم دیدم حیفه اگه نگم رمان محشری بود بینهایت زیبا نوشته شده و قشنگ خواننده رو جذب میکنه بهترین های سایته ممنون از نویسنده بسیار توانا

درنا گفته : ۱۳:۱۵ - ۱۳۹۴/۰۶/۱۶

سلام مرسیرمان زیبای بود اگه میشه رمان جرءتو حقیقت روهم بزارید

آتریسا گفته : ۱۰:۵۱ - ۱۳۹۴/۰۶/۱۴

خیلی عالی بود توصیه می کنم حتماً بخونیدش . ممنون که زحمت می کشید و این رمانهای زیبا را داخل سایت می گذارید از نویسنده خوبش هم ممنون.

يكي گفته : ۸:۲۸ - ۱۳۹۴/۰۶/۰۸

دیگه داشتم از سایتتون ناامید میشدم ، مرسی که با یک رمان خوب دوباره اومدین

fateme گفته : ۲:۳۳ - ۱۳۹۴/۰۶/۰۸

ممنون بازم مثل همیشه عالی

Sara گفته : ۱:۴۸ - ۱۳۹۴/۰۶/۰۸

یعنی میشه من ایمیلم رو باز کنم ببینم یکی برام میوه منحوس رو فرستاده!!! واقعاً تبدیل شده به یکی از آرزوهایم.
Sarakadkhodaeian@yahoo.com

بهار ۶۶ گفته : ۲۲:۱۸ - ۱۳۹۴/۰۶/۰۷

ممنون از اینکه بعد چند روز با یه رمان توپ اومدین

    میثم گفته : ۲۳:۲۶ - ۱۳۹۴/۰۶/۰۷

    خواهش میکنم بهار جان

فهیمه گفته : ۲۱:۴۰ - ۱۳۹۴/۰۶/۰۷

آین رمان عالیه بخونید مرسی اگه میشه حس پایدارم بذارید

    میثم گفته : ۲۳:۲۶ - ۱۳۹۴/۰۶/۰۷

    حس پایدار رو من قولشو نمیتونم بدم, به سحر تاکید میکنم بذاره 😉

زهره گفته : ۲۰:۲۷ - ۱۳۹۴/۰۶/۰۷

سلام می شه رمان و تمام می شود بذارین
رمان پشت کوه هم قشنگه بذاریدش مرسی

    میثم گفته : ۲۳:۲۵ - ۱۳۹۴/۰۶/۰۷

    چشم زهرا جان

رمان های پیشنهادی