رمان دروغ های واقعی –  قسمت اول

True-Lies

فصل اول

  وزش باد ملایمی پیچک های چسبیده به جرز دیوارهای حیاط خانه را به رقص واداشته بود، با شدت جریان باد، رقص پیچک ها هم به اوج خود می رسید و با آرام گرفتن باد و باران، برگ های شسته شده از باران شب گذشته دوباره در جای خود قرار می گرفتند. نوای باد، سمفونی زیبای دانوب آبی یوهان اشتراوس را به یادش می آورد و رقص پیچک ها، همراهی دو پای نیرومند را با والسی آرام در نظرش مجسم می کرد. از همان موقع که پاهایش از حرکت باز ایستادند، زندگیش رنگ دیگری به خود گرفت، میل به ادامه حیات، به زنده بودن و نفس کشیدن در وجودش کشته شد، دیگر صدای شاد خنده هایش در فضای خانه نمی پیچید؛ نه طنین نشاط بخش قهقهه هایش و نه آوای اوج گرفته از ضجه هایش به گوش کسی نمی رسید. خنده هایش مُرد، اما ضجه ها همچنان در قفسه سینه اش پر اوج و پر طنین بود. تنها احساسی که هیچوقت او را رها نمی کرد حس انتقام و تلافی بود. بدون هیچ امید و انتظاری لحظات سرد و غمگین روزهایش را به شب می رساند و در سیاهی و تیرگی شبهای خاموش و بی ستاره اش، با نیمه جان باقی مانده از آن جسم سرشار از نیروی عشق و آرزوهای جوانی، در رختخواب سرد و تنهایش، با هیولای شب به نبرد می پرداخت و می کوشید تا لحظات تیره اش را به نابودی کشاند؛ لحظاتی که به کندی حرکت لاک پشتی پیر و ناتوان لنگ لنگان، سپری می شدند. اکنون دیگر مانند آن شب ها موقعی که بی خوابی به سرش می زد، نمی توانست از این دنده به آن دنده بغلتد. او دیگر قادر نبود، حتی برای نوشیدن لیوانی آب سرد، از جای خود برخاسته و به طرف یخچال خانه اش برود. از مدت ها پیش محکوم بود همانطور ساکت و بی حرکت در انتظار دمیدن سپیده ی صبح لحظه شماری کند. آنشب وزش باد آنچنان شدید شد، که تبدیل به طوفانی سهمگین گردید و درب و پنجره اتاق را به شدت در هم کوبید. با صندلی چرخدارش به پنجره نزدیک شد و به زحمت توانست آن را ببندد. برگهای سبز و شاداب، به همراه طوفان سهمگین از جا کنده می شدند و یکی پس از دیگری در فضای اطراف حیاط پراکنده می گردیدند. صدای رعد و برق و غرش طوفان و به دنبال آن شروع رگباری تند، غم های گذشته ی انباشته شده بر روی هم را یکی پس از دیگری از غم خانه سینه اش بیرون کشید، غم هایی که با نیش هیچ خنجری از بین نمی رفت. نگاهش را به برگهای سبز پراکنده بر روی زمین که تا همین چند لحظه پیش بی خبر از قهر طبیعت به رقص مشغول بودند دوخت و ناگهان به شادی های زودگذر دوران زندگی خود و به طوفان سهمگینی که تمام شادی های زندگیش را از او گرفت، اندیشید.

۳
****  نفیسه آرام نمی گرفت، حتی یک لحظه هم گریه اش بند نمی آمد، سرخی چشمانش از دور، ساعت ها گریه و زاری او را آشکار می نمود، درد نفیسه همان درد افسانه بود، اما افسانه می کوشید تا تحملش کند، بغضی که چون گلوله سربی سخت و سهمگین راه گلویش را بسته بود، نه در درون می مرد و نه از گلو خارج می شد. افسانه دستش را با محبت به روی شانه خواهرش گذاشت و گفت: – کافی است نفیسه جان، بلند شو، با این کارها هم خودت را از بین می بری و هم باعث عذاب روح مادر می شوی. خواهرش در میان هق هق گریه پاسخ داد: – نمی توانم افسانه تو برو، من همین جا می مانم. افسانه به زحمت کوشید تا او را از کنار مزار مادرشان بلند کند و گفت: – هوا دارد تاریک می شود باید برویم، بلند شو عزیزم، با این کارها مادر زنده نمی شود. – می دانم که نمی شود، اما می خواهم کنارش بمانم، او حالا تنهاست، تنهای تنها، در یک قبر تنگ و تاریک. – این انتهای راه است، انتهای راه زندگی همه ما، تو دیگر بچه نیستی، باید این چیزها را بدانی. – این را می دانم، اما نمی توانم بپذیرم، آخر چرا به این زودی؟ او هنوز خیلی جوان بود. افسانه صدای ناله قلبش را شنید اما باز هم مقاومت کرد و جلوی ریزش اشکهایش را گرفت و با صدای گرفته ای گفت: – درست است خیلی جوان بود، اما داشت عذاب می کشید، یعنی تو نمی دانستی که مادر چه عذابی را تحمل می کرد؟ صدای گریه نفیسه طنین بیشتری یافت و گفت: – چرا افسانه می فهمیدم، اما بعد از مرگ پدر، ما غیر از مادر کسی را نداشتیم، حالا باید چه کار کنیم، تو بگو؟ افسانه خواهرش را در آغوش کشید و گفت: – حالا تو مرا داری و من تو را، ما با هم می مانیم و با هم سعی می کنیم مشکلات زندگی بدون مادر را از میان برداریم، می دانم که سخت است؛ اما اگر بخواهی می توانی کمکم کنی. نفسیه با تعجب گفت: – کمکت کنم!… چطوری؟ افسانه سر خواهرش را به سینه خود فشرد و گفت: – به وقتش به تو خواهم گفت که چطور می توانی کمکم کنی، حالا بیا برویم عزیزم، درست است که مادر مرده، اما زندگی ما که به پایان نرسیده، به آنهایی که در زیر پاهایمان در سکوت آرمیده اند نگاه نکن، به آنهایی نگاه کن که در اطرافمان بر سر مزار عزیزانشان ایستاده اند، خوب که به اطراف نگاه کنی، می بینی حتی توی این قبرستان خاموش هم زندگی وجود دارد. نفیسه قطرات اشک را که در درون مردمک دیدگانش به یکدیگر فشار می آوردند و هر کدام می کوشیدند تا زودتر از آْن دیگری به روی گونه ها جاری شوند، به زحمت پاک کرد و به دقت به اطراف نگریست.

۴
این اولین بار بود که داشت دردها و رنج های زندگی را لمس می کرد، موقعی که پدرشان به درود حیات گفت کوچکتر از آن بود که بتواند عمق فاجعه را درک نماید، اما اکنون در مرز شانزده سالگی، هم عمق فاجعه کنونی را درک می کرد و هم عمق فاجعه ای را که سال ها پیش به وقوع پیوسته بود، شاید هم برای همین بود که هم دردش مضاعف بود و هم سوگواریش. هوا داشت تاریک می شد، احساس وحشت سراپای وجودش را فراگرفت، به خواهرش تکیه کرد و گفت: – مثل اینکه همه رفته اند و فقط من و تو اینجا مانده ایم. – نه نرفته اند، توی ماشین منتظرمان هستند، خوب نیست بیشتر از این منتظرشان بگذاریم. – حق با توست، هوا دارد تاریک می شود، بهتر است زودتر برویم، اما آخر آنجا که مادر هست، آنجا هم خیلی تاریک است. افسانه به تندی گفت: ۰۱ – ۰۱   – بس کن نفیسه سعی کن واقعیت ها را بپذیری. – تو حق داری این را بگویی، چون به زودی مرگ مادر را فراموش خواهی کرد و به دنبال کار خودت خواهی رفت، آنوقت من می مانم و تنهایی و خانه ای که پر از خاطرات مادر است. افسانه سرزنش کنان پرسید: – کی به تو گفت که من می خواهم به دنبال کار خودم بروم، خیال می کنی می توانم تو را تنها بگذارم و بروم؟ – ناچاری این کار را بکنی، تو موقتاً برگشته ای، مطمئنم بعد از پایان مراسم عزاداری خواهی رفت، بی خود برای دلخوشیم نگو که نمی روی. افسانه دست لرزان خواهرش را در دست فشرد و گفت: – نه نمی روم، مطمئن باش که نمی روم. نفیسه با تعجب پرسید: – یعنی می خواهی بگویی که درس ات را نیمه کاره می گذاری و اینجا می مانی؟! افسانه با محبت پاسخ داد: – بله عزیزم همین را می خواهم بگویم، من درسم را نیمه کاره می گذارم، همیشه فرصت هست که برگردم و ادامه اش دهم، اما همیشه فرصت نیست که بتوانم زندگی تو را سر و سامان دهم. نفیسه دستش را از دست خواهرش بیرون کشید، روبرویش ایستاد و گفت: – نه، امکان ندارد من نمی گذارم تو این کار را بکنی، می دانم که احساس مسئولیت می کنی، اما اگر با من بمانی بعدها هم خودت را ملامت خواهی کرد و هم مرا. افسانه مصمم به خواهرش نگریست و گفت: – خواهی دید که نه تو را ملامت خواهم کرد و نه خودم را. نفیسه به دختر خاله اش آفرین که افسرده در کنار در خروجی به انتظارشان ایستاده بود، نگریست و گفت: – بیچاره آفرین؛ حالا دردش را احساس می کنم.

۵
افسانه با تعجب پرسید: – چرا حالا؟، ما سالهاست با هم همدردیم، آنموقع که خاله الهه از شوهرش جدا شد آفرین فقط پنج سال داشت، یعنی درست همان سنی که تو پدرت را از دست دادی. – حق با توست، حالا لااقل آفرین مادرش را دارد اما من و تو چه کسی را داریم؟ افسانه یکبار دیگر با محبت دست خواهرش را در دست فشرد و گفت: – ما همدیگر را داریم، این را فراموش نکن.  ****  فصل دوم  تا زمانی که خانه شلوغ بود و اقوام و دوستان برای شرکت در مراسم عزاداری و همدردی به سراغشان می آمدند، واقعیت مرگ مادر و فقدان او کاملاً محسوس نبود. اما از لحظه ای که آن مراسم به پایان رسید و تمام دوستان و آشنایان به دنبال کار و زندگی خودشان رفتند و آنها تنها شدند و به خصوص از لحظه ای که وسایلی را که برای انجام مراسم سوگواری کرایه کرده بودند، از منزل بیرون بردند و خانه شکل سابق را به خود گرفت، افسانه و نفیسه جای خالی مادر و کمبود او و واقعیت تلخ مرگ مادر را با تمام وجود احساس می نمودند. نفیسه، در تنهائی و سکوت آزار دهنده ی خانه سر به روی تخت مادر نهاده بود و می گریست. افسانه که دور از چشم نفیسه مجالی یافته بود تا در خلوت اتاقش به بغضهای ره گم کرده در گلویش فرصت فریاد دهد، پیشانی اش را به روی شیشه های یخ زده پنجره چسبانده بود و زار می زد. او باورش نمی شد این خودش بود که بر سر مزار مادرش در شب هفتش، به نفیسه قول داده است که تنهایش نگذارد و برای ادامه تحصیل به وین مراجعت نکند.  آخر چطور می توانست به وین باز نگردد. افسانه، همه آنچه را که برایش عزیز و خواستنی بود در آنجا به جای گذاشته بود، هم دلش را و هم خواسته های دلش را. روزی که نفیسه با صدای لرزان و هراسانش پای تلفن خبر شدت بیماری مادرشان را به او داد و تأکید کرد که دیگر امیدی برای زنده ماندن او نیست زودتر بیا، افسانه دیگر نفهمید کی و چطور آماده سفر به ایران شد. از هیچکدام از دوستان و آشنایانش خداحافظی نکرد، یعنی فرصتش را نداشت، می ترسید اگر عجله نکند فرصت وداع واپسین را با مادرش نداشته باشد، فقط دلش نیامد بدون خداحافظی با تیمور آنجا را ترک کند. آن روز تیمور مثل همیشه در سر ساعت معین جلوی در ورودی دانشکده انتظارش را می کشید و به محض اینکه افسانه از دور پیدایش شد به طرف او رفت و گفت: – دیر کردی، کلاس دارد شروع می شود، عجله کن. اما افسانه عجله نکرد و ایستاد، تیمور با تعجب او را نگریست و پرسید: – تو داری گریه می کنی، آخر چرا؟! – مادرم دارد می میرد تیمور، باید زودتر برگردم ایران وگرنه فرصت آخرین دیدار از دست می رود. تیمور با تأثر گفت:

۶
– متأسفم افسانه، اما تو به من گفته بودی که مادرت مدتهاست دارد زجر می کشد، فکر نمی کنی هر چه زودتر راحت شود بهتر است؟ – چرا همینطور است، می دانم که دارد درد می کشد، اما این دلیل نمی شود که راضی به مرگش باشم، شاید بهتر بود مدت ها پیش به ایران بر می گشتم، اما من خودم را اینجا قایم کردم و به بهانه نزدیکی امتحان خواهر شانزده ساله ام را با مادر بیمارم تنها گذاشتم، ولی حالا دیگر وقت رفتن است، تو کلاس را از دست نده، خداحافظ، در اولین فرصت تماس خواهم گرفت. – کی خیال داری بروی؟ – همین امروز بعدازظهر. تیمور با تعجب گفت: – به همین سرعت؟! این ترم را از دست خواهی داد. – عیبی ندارد، بر می گردم و جبران می کنم، فعلاً خداحافظ. – خداحافظ، از حالا تسلیت مرا بپذیر. – تو دیوانه ای تیمور، مادرم که هنوز نمرده، اصلاً شاید نفیسه برای اینکه من راضی به برگشت به ایران شوم غاو کرده باشد. – امیدوارم که غلو کرده باشد، معذرت می خواهم منظوری نداشتم. افسانه همانجا ایستاد و کوشید پرده اشک را از روی دیدگانش کنار بزند و از لابلای آن دور شدن تیمور را نظاره کند، او سعی کرد حتی نیم نگاهی هم به باغچه ی دانشکده که همه خاطرات شیرین دوران خوش گذشته اش در لابلای گل های معطر و درختان سر سبزش مدفون گردیده بود ننماید ،میترسید که این نگاه پای ارادهاش را سست کند و مانعه سفرش شود . به سرعت به عقب برگشت و با قدمهای پرشتاب دور شد ،اما به همان صورتی که قدم برمیداشت ،به همان سرعت هم داشت خاطراتش را با خود میبرد . موقعی که به کنار رودخانه دانوب رسید ،پاهایش از حرکت باز ایستاد و نوای آهنگ پر خاطره دانوب آبی در گوشش پیچید . اکنون دیگر مطمئن بود که نمیتواند خاطره هارا در آنجا به جای گذارد و جز اینکه به هر جای میرود آن هارا هم با خود ببرد ،چاره یی دیگر ندارد . حتا در تمام لحظاتی که با قلبی نگران و چهره یی مضطرب عازم ایران بود باز هم همه خاطراتش را با خود داشت ،گذشتهها با سماجت به یکباره همه با هم به مغزش هجوم میاوردند و هرکدام میخواست به آن دیگر پیشی گیرد و به جلوه گری پردازد .خاطراتی که هم شیرینی آنها در زیر دندانهایش مزه مزه میکرد هم تلخیشان را در زیر زبانش احساس مینمود . ابتدا خاطره تلخ مرگ پدر خاطرههای دیگر را کنار زد و به جلوه گری پرداخت و اولین ناکامی زندگیش را به یادش آورد .

۷
آن روز موقعی که به جای مادرش ،صدیقه خانم همسایه دیوار به دیوار منزلشان با چهره گرفته برای بردن او به مدرسه آمد خودش هم نمیدانست چرا دلش شور افتاد و احساس بدی سراسر وجودش را دربار گرفت ،میترسید برای مادرش اتفاقی افتاده باشد ،اما در واقع برای مادرش اتفاقی نیفتاده بود ولی برای پدرش چرا . بد از آن روز دیگر پدرش را ندید ،مادرش همیشه سیاه پوش و افسرده بود و هروقت او و نفیسه بهانه پدر را میگرفتند پاسخ میداد که (( به سفر رفته است )) آن موقع افسانه دوازده سال بیشتر نداشت ،ولی با همه خردسالیش احساس میکرد که این سفر بدون بازگشت است و دیگر هیچ وقت نخواهد توانست با دستهای کوچکش ریشهای جوو گندومی پدر را کنار بزند و چهرهاش را غرق بوسه نمایید . او واقعیت را درک میکرد ،اما برای دلخوشی مادر ترجیح میداد خودش را بی اطلاع جلوه دهد ،شبها با یاد پدر به رختخواب میپرید و برای اینکه خاطره محبتهایش که دیگر هرگز نمیتوانست امید تکرارش را داشته باشد بیش از آزارش ندهد به رختخواب نفیسه پناه میبرد و دستهایش را به دور گردن او حلقه میکرد ،نفیسه کوچک تر از آن بود تا آنچه را افسانه احساس میکرد احساس نمایید اما دوری از پدر و نوازشهای پدر ،آزارش میداد و به راحتی در آغوشش خواهرش پناه میگرفت ،مادرش روز به روز افسورد تر میشد و اکثر اقاتش را با خواهرش که به تازگی از همسرش جدا شده بود میگذراند ؛از آن به بد شادی در آن خانه مفهومش را از دست داد ؛ حتا خندههای نفیسه هم دیگر رنگی نداشت ،خاله الهام هر روز تقریبا آن جا بود با درد مشترک از دست دادن شریک زندگیشان آن هارا به هم نزدیک تر کرده بود ،اما دردشان مشترک بود و احساسشان متفاوت . طوبی بد از مرگ همسرش با خاطرههایش زندگی میکرد ،اما خواهرش الهه بد از جدای از همسرش ، از خاطرات گذشتش به تلخی یاد میکرد . موقعی که افسانه و نفیسه با دختر خالشان آفرین که به همراه مادرش به آنجا میامد بازی میکردند ،حتا در بازیهایشان هم پدرشان را گم میکردند و زاری کنان به دنبالش میگشتند .اشکی که به بهانه بازی میریختند ،همان درد نهفته در سینههایشان بود که فرصتی برای طنین میافت . گاهی امید اندکی در ته دل (( افسانه )) کور سو   میزد که شاید واقعیت غیر از آن باشد که او میپندارد و شاید هنوز ٔ امید دیدار مجدد پدر ، آرزوی محال و دست نیافتنی نباشد ،اما با گذشت روزها و سالها و رسیدن به سنّ رشد تلخی و واقعیتهای زندگی را لمس کرد و به آنها خو گرفت . ناکامی در کنکور دانشگاه برای افسانه یه فاجعه بود ،فاجعه که با هیچ چیز نمیشد جبرانش کرد ، روزنامه بدست از جلوی کیوسک روزنامه فروشی تا به خانه را یک نفس میدوید و میکشید تا برای حفظ آبرو فریاد و فغان سر ندهد و خود را در محله رسوا نکند .همینکه در را گشود و داخل خانه شد به بغض انباشته شده در گلویش مجال فریاد داد ،مادرش در آشپزخانه داشت برایش آش میپخت به محض مشاهده چهره پریشان و چشمان گریان او و روزنامه یی که به تور نامرطب در دستش تااااا شده بود ناکامی دخترش را احساس کرد و پرسید : _چی شدم عزیزم ؟! چرا اینقدر پریشونی ؟ افسانه اشک ریزان پاسخ داد : _ مادر ! همه امیدهایم بر باد رفت ،توی کنکور قبول نشدم ،حالا چه کار کنم؟

۸
مادرش ملاقه را به زمین گذاشت و به طرفش آمد، با محبت در آغوشش کشید و با لحن ملایمی گفت: – عیبی نداره عزیزم، فرصت زیاده، انشاءالله سال دیگه. – نه مادر، نه! فایده ندارد، یک سال عمرم تلف می شود، من طاقتش را ندارم. طوبی موهایش را نوازش کرد و گفت: – پس می گی چی کار کنیم؟… هر چی تو بگی قبوله/ – نمی دانم، خودم هم نمی دانم، آخر چرا اینطور شد، بعد از آن همه سختی و رنجی که کشیدم، اصلاً باورم نمی شود که قبول نشده باشم. – شاید اشتباه شده؟ – نه… اشتباه نشده، فقط بدشانسی آوردم. افسانه به کنج اتاقش پناه برد و تا می توانست گریست، از آن روز به بعد دیگر دل و دماغ نداشت، نه حوصله حرف زدن را داشت و نه حوصله حرف شنیدن را، خودش بود و کنج اتاق کوچک و تاریکش. مادرش تحمل غم دل دخترش را نداشت، شاید برای همین بود که به کمک صدیقه خانم همسایه دیوار به دیوار منزلشان که دخترش در وین مشغول تحصیل بود راهش را پیدا کرد و با هر بدبختی و خون جگری بود او را به کشور اطریش فرستاد. افسانه آنقدر سودای ادامه تحصیل را به سر داشت که اصلا نفهمید مادرش چطور توانست با آن درآمد اندک او را روانه این سفر نماید. دختر صدیقه خانم که سال آخر دانشکده معماری را در آن شهر می گذراند در فرودگاه به استقبال او آمد و با او هم اتاق شد و کمکش کرد تا در مؤسسه ی گوته برای آموزش زبان آلمانی نام نویسی کند و برای ورود به دانشکده معماری تلاش نماید. افسانه تازه وارد دانشگاه شده بود که توران فارغ التحصیل شد و از او دعوت کرد تا در جشن فارغ التحصیلی دانشجویان که از طرف دانشگاه برگزار می شد همراهیش کند. افسانه تمایلی به شرکت در این جشن نداشت، و فقط به خاطر محبت هایی که توران در این مدت به او کرده بود پذیرفت و با او همراه شد، ولی به محض ورود به سالن از آمدنش پشیمان شد و احساس بیگانگی سراسر وجودش را در بر گرفت. وقتی به صفهایی که از گروه دانشجویان دختر و پسر تشکیل شده بود نگریست، با تعجب از خود پرسید که آنجا چه می کند، اما نه در آن لحظه و نه در لحظه ای که در صف گروه دختران ایستاده بود، باز هم به درستی نمی دانست که آنجا چه می کند. موقعی که صدای موزیک برخاست، صف گروه پسران از هم پاشید و هر کدام از آنها به طرف یکی از دختران دانشجو آمدند تا مشغول رقص شوند افسانه یکبار دیگر با تعجب به آنها نگریست و قبل از اینکه مردی که در مقابلش قرار داشت دستش را بگیرد، از صف خارج شد و در کنار سالن ایستاد. نگاه متعجب اطرافیان که همه با هم به صورتش دوخته شده بود گونه هایش را می سوزاند، به نظرش می رسید به شدت تب کرده و از گونه هایش آتش بر می خیزد، از اینکه به آنجا آمده بود احساس پشیمانی می کرد و داشت به دنبال راه فرار می گشت، راه فرار از میان آن جمعیت پر شور و پر خروش.

۹
تازه به کنار خروجی رسیده بود که متوجه شد تنها نیست و شخص دیگری هم سایه به سایه اش در حال خروج از آنجا می باشد. افسانه سعی کرد وجودش را نادیده گیرد و بی اعتنا به راهش ادامه دهد. هوای بیرون صاف و دلپذیر بود. کوشید تا نفس هایش را که انباشته از بوی دود و سنگینی هوای آلوده داخل سالن بود خالی کند و آنها را مجدداً انباشته از هوای تازه نماید و بعد زیر لب غرید: – لعنت به این تمدن. دلش می خواست در آن لحظه در آنجا نبود و در اتاق کوچکی که در پانسیون داشت فارغ از آنچه که آن شب در جشن می گذشت به کارهای روزمره اش می پرداخت. آنقدر از آمدنش پشیمان شده بود که اگر جای دنجی را می یافت که چشمان کنجکاو از هر طرف به او نمی گریستند و غریبه ی گریان صدایش نمی کردند، سیل اشک را رها می کرد. صدای پایی که پشت سرش قدم بر می داشت متوقف شد. بدون اینکه سرش را برگرداند، زیر چشمی به او نگریست و جوان با وقاری را که به عادت مردان هموطنش سر به زیر داشت مشاهده کرد که در کنارش ایستاده است. موقعی که او نگاه افسانه را متوجه ی خود دید سر بلند کرد و گفت: – با همان نگاه اول متوجه شدم که هموطنم هستید، چرا آنطور سراسیمه و با عجله از سالن خارج شدید؟ – داشت حالم به هم می خورد. تعجب می کنم اصلاً چرا به آنجا رفتم. – مگر موقعی که به اینجا آمدید تصور دیگری از این جشن داشتید؟ بدون آنکه بیندیشد پاسخ داد: – نمی دانم، قبلاً در موردش فکر نکرده بودم، ولی راستش را بخواهید خیلی متعجب شدم. – فکر می کنم تازه به وین آمده اید و هنوز به عادات و رسوم مردم این دیار آشنایی ندارید. – خیلی هم تازه نیست. حدود یکسال است که به این کشور آمده ام. البته تازه وارد دانشکده معماری شده ام. – من هم تازه وارد دانشکده معماری شده ام. اگر دلتان بخواهد می توانیم با هم به سالن برگردیم. سرش را به اعتراض تکان داد و گفت: – نه متشکرم. من از شرکت در این جشن منصرف شده ام و مطمئنم تا وقتی در وین هستم هرگز دوباره حاضر به شرکت در چنین مجالسی نخواهم شد. صدای پایتان را که از پشت سر شنیدم فکر کردم لابد شما هم چون دیگران قصد آن را دارید که به خاطر گریزم از سالن خنده ی تمسخر آلودی نثارم کنید. – رفتار و حرکات این جماعت برای ما به همان اندازه عجیب است که آْنها رفتار و حرکات ما را عجیب می دانند. عادت کردن به زندگی در مملکتی که آداب و رسومش با آنچه که پدرانمان به ما آموخته اند تفاوت فاحشی دارد، چندان آسان نیست. حالا خیال دارید چه کار کنید؟ – خیال دارم به اتاق کوچکم در پانسیونی که در آن منزل دارم برگردم و سرم را به داخل کتابهایم فرو ببرم و به فکر دنبال کردن همان هدفی باشم که به خاطرش رنج دوری از خانواده ام را که خیلی هم دوستشان دارم بر خود هموار کرده ام. وقتی انسان نمی تواند همرنگ جماعت شود چه لزومی دارد که خود را مضحکه یک مشت افراد نادان کند. شاید شما هم مسخره ام کنید و مرا دختر املی بدانید. ولی من امل نیستم و فقط چون در یک خانواده ی مذهبی بزرگ شده ام، به اعتقاداتم پایبندم، از اینکه در دیار غربت با یک هموطن آشنا شده ام خوشوقتم.

۱۰
– من هم از آشنایی با شما خوشوقتم و به خاطر همین اعتقادات شما را تحسین می کنم. فصل چهارم  تیمور با صفات خوب و پسندیده ای که داشت خیلی زودتر توانست نظر افسانه را به خود جلب کند. آن دو در دانشکده معماری با هم هم کلاس بودند و از آن روز به بعد هر روز صبح به اتفاق هم به دانشکده می رفتند و در آنجا بر روی یک نیمکت می نشستند و تیمور در مرور دروس به افسانه کمک می کرد. تیمور اقرار کرد که خانواده اش قادر به تأمین مخارج تحصیلی اش نیست و او ناچار است بعدازظهرها به انجام کارهای متفرقه بپردازد. افسانه هم اقرار کرد که در کودکی پدرش را از دست داده و به غیر از مادرش و یک خواهر شانزده ساله که پنج سال از خودش کوچکتر است کس دیگری را ندارد و اگر بتواند بعدازظهرها کاری پیدا کند، زیادی وبال گردن مادرش نخواهد بود و بعد از تیمور خواست که در یافتن کار مناسب او را یاری نماید. تیمور دلش نمی خواست که افسانه برای تأمین مخارج تحصیلش ناچار به انجام هر کاری شود و به اعتراض گفت: – باید به من فرصت دهی کار مناسبی برایت پیدا کنم. افسانه پرسید: – در محل کار خودت چطور؟ فکر می کنی در آنجا کار مناسبی برای من پیدا نمی شود؟ تیمور سرش را به علامت منفی تکان داد و گفت: – نه. هر کاری مناسب تو نیست. – چرا مگر کار تو در آنجا چیست؟ – من یک مرد هستم و می توانم حتی به انجام کارهای سنگین هم بپردازم. کمی صبر داشته باش افسانه. افسانه لبخند زیرکانه ای به لب آورد و گفت: – اگر تو تغصب به خرج دهی هیچ کاری مناسب من نخواهد بود. در واقع همینطور هم شد. تیمور هیچ کاری را مناسب افسانه نمی دانست و ترجیح می داد که او کار نکند. اواخر سال دوم دانشکده بود که آوای بدبختی به گوشش رسید، در واقع در اثر اصرار مادرش به پنهان کردن راز بیماریش از او، آوای بدبختی چند ماه دیرتر از طنین آن در چهار دیواری خانه شان در تهران، در وین به گوشش رسید، اما نه تمام واقعیت، بلکه گوشه ای از آن. این خواست مادرش بود که نمی خواست در نبرد جانگدازی که بر علیه بیماری مرگبارش آغاز کرده بود، از دخترش یاری بخواهد و ترجیح می داد که او هدفی را که برای رسیدن به آن رنج دوری از وطن و عزیزانش را بر خود هموار کرده است دنبال نماید. موقعی که طوبی در اثر شدت بیماری پنجه در هم می فشرد و فریاد می کشید، آرزوی دیدار افسانه فشار دردی را به روی سینه اش بیشتر می کرد و میل به دیدار او سراسر وجودش را در خود می گرفت. اما باز هم مقاومت می کرد و از اطرافیانش می خواست که دخترش را در جریان بیماریش قرار ندهند. افسانه بی خبر از آنچه که در تهران می گذشت مشغول ادامه ی تحصیل بود. تیمور تحت تأثیر متانت دختری که محیط خارج نتوانسته بود به روی رفتار و افکار و احساساتش تأثیر منفی بگذارد، مجذوب او شده بود. و به دنبال

۱۱
فرصت مناسبی می گشت تا آنچه را که آرزو داشت به زبان آورد. ولی دلش نمی خواست تا زمانی که تحصیلاتشان به پایان نرسیده و آمادگی تشکیل زندگی مشترک را ندارد او را پایبند خود سازد. افسانه هم در شهر غربت در دیاری که میلی به همرنگی با جماعتش نداشت به تیمور وابسته شد و کم کم به رویاهایش مجال داد تا مسیر جاده خوشبختی را طی کنند. اگر مادرش مریض نمی شد شاید طی مسیر این جاده برایش کار دشواری نبود و شاید در واقعیت هایش هم می توانست به سرعت این مسیر را طی کند و به رویاهایش جامه حقیقت بپوشاند، اما شدت بیماری مادرش روز به روز رویاهایش را از جاده اصلی منحرف می کرد، تا به جایی که دیگر هر شب فقط خواب مادرش را می دید و کابوس های وحشتناک، خواب شبانه اش را حرام می کرد. اکنون بدون آنکه مادرش بخواهد هر شب از دور صدای ناله های او به گوش افسانه می رسید. آنشب موقعی که زنگ تلفن به صدا در آمد و صدای گرفته و خفه ی نفیسه در گوشش طنین انداز شد قبل از اینکه او آغاز به سخن نماید افسانه فهمید که کابوس هایش دارد رنگ حقیقت به خود می گیرد. دیگر امیدی به دیدار مادر نداشت، از اینکه به سادگی فرصت این دیدار را از دست داده بود خودش را ملامت می کرد. ولی فرصت دیدار از دست نرفته بود. زمانی که به بالین مادر رسید او نیمه جان چشمهایش را به زحمت گشود و با ته مانده آخرین نفس باقیمانده در سینه صدایش کرد و درست موقعی که گرمی دستهایش را در میان دستان سرد و عاری از حیاتش احساس کرد، با خیال آسوده دیدگانش را به روی هم نهاد و به آرامش رسید. ****
فصل پنجم  آسمان دل پری داشت، فریاد و فغان سر داده بود اما هنوز اشکهایش جاری نشده بود. آفرین و نفیسه کنار همدیگر روی لبه ترک خورده حوض کوچک خانه نشسته بودند و درد دل می کردند. افسانه از پشت پنجره نگاهش به آنها و شکستگی های لبه حوض ثابت مانده بود و با خود می اندیشید خانه احتیاج به تعمیر دارد و باید در اولین فرصت و بعد از اینکه توانست اوضاع مالی خانواده را سر و سامان دهد فکری به حال این شکستگی ها و سایر قسمت های محتاج به تعمیر نماید. او در همین خانه به دنیا آمده بود، سایه روزهای کودکی و دوران تحصیلش به در و دیوار ها و کنج اتاقهایش و حتی روی لبه همین حوض ترک خورده هم خودنمائی می کرد. ظرف دو ماهی که از مراجعتش به ایران می گذشت، آنقدر اقوام و   ۴۱ – ۴۲ دوستان احاطه اش کرده بودند که نمیگذاشتند فرصتی برای اندیشیدن به آنچه که در پشت سر به جای گذاشته بود داشته باشد . با وجود این افسانه هروقت فرصتی میافت به تیمور میاندیشید ،هم به تیمور میاندیشید هم به نابسامانی زندگی خودش و نفیسه .یک هفته بعد از مرگ مادرش ،با تلفن کوتاهی خبر مرگ مادرش را به تیمور داد و از آن به بعد

۱۲
دیگر کوچکترین تماسی با هم نداشتند ،میدانست که تیمور با بیصبری انتظار پایان مراسم عزاداری با زگشت او را دارد اما اکنون که افسانه اطمینان داشت دیگر به وین باز نخواد گشت ،نمیدانست چطور میتواند این موضوع را با تیمور در میان بگذارد . افسانه به دنبال فرصتی بود برای این کار میگشت که غروب آن روز تیمور خودش با او تماس گرفت و گفت : _چیزی نماده این ترم تمام شود مگر خیال برگشت نداری ؟ افسانه آهی کشید و گفت : _فکر نمیکنم تیمور ! یعنی اگر هم بخواهم برگردم به این زودیها امکان پذیر نخواهد بود . _چرا ؟!،برای چه ؟ تو باید برگردی و با من ازدواج کنی . _ بالاخره جمله یی که پس از مدتها انتظار شنیدنش را داشتم به زبان آوردی ،اما حالا چرا ؟ تیمور مکث کرد و گفت : _ آخر تو که میدانی فعلا قدرت مالیم اجازه نمیدهد زن بگیرم ،ولی تو را دوست دارم و میخواهم بعد از پایان تحصیلاتم و اپس از آن که شغل مناسبی بدست آوردم و توانستم یک زندگی را اداره کنم با تو  ازدواج کنم ،البته اگر منتظرم مانده باشی . _منتظرت میمانم . _کجا ؟ مگر نمیخواهی برگردی ؟! نه تیمور نمیخواهم برگردم ،یعنی خیلی دلم میخواهد اما نمیتوانم . تیمور با تعجب گفت : _آخه چرا ؟ برای چه ؟! اینهمه زحمت کشیدی درس خواندی حالا که فقط دو سال به پایان دوره مانده ،میخواهی رهایش کنی . _ کار دیگری از دستم بر نمیآید .نمیتوانم نفیسه را تنها بگذارم ،ا ز آن گذشته از تو چه پنهان ،همه آنچه که داشتیم خرج بیماری مادرم شده ،حالا دیگر اه در بساط نداریم ،باید برای تامین خرج زندگی خودم و نفیسه کاری پیدا کنم . احساس افسوس در آهنگ صدای تیمور موج میزد : _اه ،چه بد ،پس دیگر امیدی نیست ،ایکاش میتوانستم کمکت کنم تو که میدانی منهم اه در بساط ندارم . _ میدانم تیمور و توقعی هم ندارم .من خودم گلیم خودمان را از آب بیرون خواهم کشید ،نیازی به کمک تو نیست . _پس تکلیف عهدی که بسته یی چه میشود ؟ _ من به عهدی که بستهام وفا دارم تو اداهم تحصیل میدهی و برمیگردی ،نکند خیال نداری آن موقع هم به ایران برگردی ؟ تیمور پاسخ داد : _ چرا دارم ،یعنی منظورت این است که باید دو سال دیگر هم دور از هم باشیم ،دلم برای زحمتی که کشیدی و نیمه کاره رهایش کردی ، میسوزد  _تو بخاطر نیمه کاره ماندن درسهای من ناراحتی اما من دلم برای خیلی چیزهای دیگر هم که در زندگی از دست دادهام میسوزد ،اما چاره نیست ؟

۱۳
_ برگرد افسانه ،خواهش میکنم . _نه تیمور امکان ندارد ،وقتش است که خدافظی کنیم ،خیلی وقت است که داریم باهم صحبت میکنیم ،همه درامد این ماهت را باید بابت این تلفن بدهی . _نگران پولش نباش ،قدرت پردختش را دارم ،فعلا این تنها وسیله یی است که با تو میتونم تماس بگیرم ،مگر تو دلت نمیخواهد با من صحبت کنی ؟.. _افسانه آهی کشید و پاسخ داد : _معلوم است که دلم میخواهد ،اینقدر دلم پر درد است که از خدا میخواهم ساعتها بتوانم با تو صحبت کنم  _افسوس ،…..ایکاش نفیسه کمی بزرگ تر بود و میتوانستی شوهرش بدهی و خودت بیای  _حالا که نیست و نمیشود شوهرش داد ،قول بده فراموشم نکنی و سر و گوشت نجنبد . _باشد قول میدهم منتظرت بمانم  فصل ششم   زندگی ،ساکت و خاموش در آفتاب داغ و سوزان تابستان دقیقهها و ثانیهها را پشت سر میگزاشت و همانند کبوتری پر شکسته ،لنگان و آرام پیش میرفت .گویی ساعت ایام از کار افتاده و بوی مرگ و نا امیدی فضای طبیعت را پر ساخته  خاله الهام در حالی که دانههای درشت عرق روی پیشانی ،به موهایش چسبیده بود از راه رسید و به محض ورود چادرش را از سر برداشت و آن را همانطور مچاله به روی دسته صندلی انداخت و در حالی که نفس در سینهاش سنگینی میکرد ،به شدت خودش را به روی صندلی راحتی که مثل همیشه با فریاد و شکایت وجود سنگین پیرزن را تحمل میکرد پرتاب نمود و گفت : _عجب روز گرمی ،نفسم در نمیاد ،دارم از خستگی هلاک میشم الان برایتان شربت می آورم. – قربون دستت اول یه لیوان آب خنک بده، اون بادبزنم بده به من. – کولر روشن است خاله جان. – باشه دخترم اما نفس نداره، نفیسه کجاس؟ – رفته منزل همسایه. نفسی به راحتی کشید و گفت: – خب چه بهتر، بذار یه کم خنک بشه، خیلی حرفا دارم که دلم می خواد فقط به خودت بگم. افسانه با نگرانی پرسید: – چی شده خاله جون؟ – لیوان آب رو تو دستت نگه داشتی که چی، بدش به من. – ببخشید حواسم نبود. با ملایمت گفت:

۱۴
-عیبی نداره، این روزا خیلی دلشکسته ای، من نمی خوام دلشکسته ترت کنم، اما چاره چیه، یه چیزایی هس که گفتنش آزاردهنده اس، اما نگفتنش هم آزاردهنده اس، تو اینجا نبودی نمی دونستی خواهر خدا بیامرزم چه عذابی می کشید، دوا درمونش چقدر مشکل بود، دیگه آه در بساط نداشت، نمی دونی چقدر التماسش کردم این خونه رو گرو نذاره و تو رو از فرنگ برگردونه اما به خرجش نرفت که نرفت. افسانه وحشت زده از جا برخاست و گفت: – منظورتان چیست خاله جون! کدام خانه؟ – آره افسانه جون دردت به جونم همین خونه که توش نشستین، همین رو. – یعنی می خواهید بگوئید که مادرم اینجا رو گرو گذاشته؟! به چه قیمتی؟ – پونصد هزار تومن. افسانه باورش نمی شد آنچه که خاله اش می گفت حقیقت داشته باشد زیر لب تکرار کرد: – پانصد هزار تومان! آخر مگر این خانه چقدر می ارزد که پانصد هزار تومان به گرو رفته؟ – فکر می کنم یه چیزی حدود همین قیمت، اون کسی که گرو گرفته آدم خوبیه، هدفش کمک به مادرت بود. – کمک به مادرم!؟ این چه جور کمکی بود؟ الهه به تندی پاسخ داد: – اینقدر داد و بیداد نکن دختر، تو فکر می کنی خرج تحصیلت تو فرنگ کم بود، بیچاره طوبی واسه اینکه تو به جائی برسی ناچار شد کلی زیر بار قرض بره، امیدش این بود که تو برمی گردی و می ری سر کار، جبرانش می کنی ولی این درد بی درمون سلاطون امونشو برید. حرفش را قطع کرد و گفت: – خاله جون سلاطون نه، سرطان. – چه می دونم همونکه تو می گی، چه فرقی می کنه ننه هر دو یکیه، تو و آفرین خوشتون می آد از ما قدیمیها ایراد بگیرین، خلاصه کلوم اینکه یه وقت دور و برشو نیگا کرد، دید آه تو بساط نداره، داداش ایرج خیلی دلش می خواس بتونه به خواهرمون کمک کنه اما تو که می دونی اونم مث من باید فکر بچه های خودش باشه. افسانه شوری اشک را روی لبانش احساس کرد و گفت: – اما دایی ایرج نباید می گذاشت مادرم به یک چنین کار خطرناکی دست بزند، باید کمکش می کرد تا راه دیگری پیدا کند. الهه با لحن تندی به میان صحبتش دوید و گفت: – مثلاً چه راهی؟، یادت رفته اونروز که اشک می ریختی و می خواستی بری فرنگ مادرت چه حالی داشت؟ افسانه هیچ چیز را فراموش نکرده بود او برای فرنگ ریختن اشک نریخته بود، اما برای تحصیل که تنها هدف زندگیش بود اشک فراوانی ریخته بود، اکنون داشت به این حقیقت تلخ پی می برد که خرج تحصیلش به چه قیمتی تهیه شده است. رویش نمی شد سرش را بلند کند و به خاله اش بنگرد، الهه در آرامش به او می نگریست و شاید به خوبی می دانست که در آن لحظه به چه می اندیشد. افسانه به خود آمد و در پاسخ خاله اش گفت:

۱۵
– نه خاله جان فراموش نکردم خوب می دانم آنروز چه حالی داشت، اما اگر می دانستم این سفر به چه قیمتی تمام می شود هرگز راضی نمی شدم بروم، من هم به خودم ظلم کردم و هم به مادرم و نفیسه، حالا چطور می توانم جبران کنم؟ – می دونم کار مشکلیه، تهیه پونصد هزار تومن کار ساده ای نیس. – این خانه کی به گرو رفته؟ – تقریباً یه سال پیش، موقعی که مادرت تا خرخره زیر قرض رفته بود، از یه طرف خرج مداواش سنگین بود و از یه طرف هم خرج تحصیل تو. با وجود اینکه هوای اتاق خنک و مطبوع بود اما الهه یک بند و لاینقطع خودش را باد می زد، قطرات درشت عرق حتی یک لحظه هم روی پیشانیش خشک نمی شد، شاید هیجان انجام مأموریت سختی که به عهده اش گذاشته شده بود، مانع خشک شدن عرق صورتش بود. بالاخره به خود جرأت داد و گفت: – افسانه جون، خاله بلا گردونت حالا خوب فکراتو بکن ببین می خوای چیکار کنی، تا سر برج باید یا خونه رو خالی کنین، یا پونصد هزار تومنو بدین. افسانه نیش خنجری را که داشت به روی قلبش فشار می آورد احساس کرد، دستش را به روی قلبش گذاشت تا مانع از آن شود نیش خنجر بیش از این ذره ذره قلبش را بشکافد و در آن فرو رود. فریادزنان گفت: – برای چی؟!، این خانه ماست چرا باید خالیش کنیم؟ الهه به تندی پاسخ داد: – تو حوصله آدمو سر می بری، یه ساعته دارم برات رجز می خونم، بهت گفتم که خونه گرو رفته، حالا آقا حجت یا پولشو می خواد یا خونه رو، چرا حالیت نمی شه؟ – من از کجا پونصد هزار تومن تهیه کنم؟، امکان ندارد، همه ی زندگیمان را هم بفروشیم دویست هزار تومن هم نمی شود. – خوب منم می دونم که نمی شه واسه همینه که اینجام. افسانه خودش هم نمی دانست چرا داشت عقده ی دلش را سر خاله اش خالی می کرد و چرا داشت گناه گرو رفتن خانه و مقروض بودنشان را به گردن او می انداخت و برای چه آنطور فریادزنان پاسخ داد: – خوب اگر می دانید که نمی شود پس چه فکری در سر دارید؟ الهه کوشید تا هیکل سنگینش را روی مبل جا به جا کند و گفت: – آی دختر دق دلیتو سر من خالی نکن، من خودم به اندازه کافی غصه دارم، آفرین کلافه ام کرده تو دیگه دست از سرم بردار، من اومدم روشنت کنم، هیچکسی جرأت نمی کرد بیاد بهت بگه، چی به سرتون اومده، اما من واسه خاطر روح خواهر خدا بیامرزم راضی شدم بیام، دیگه چرا سر به سر می ذاری؟ افسانه شرمنده سر به زیر افکند و گفت: – مرا ببخشید خاله جون، دست خودم نیست، تحملش برایم خیلی سخت است، من غافل فکر می کردم اگر هیچ چیز نداشته باشیم لااقل سرپناهی داریم، اما حالا می بینم که آنرا هم نداریم.

۱۶
الهه به چشمان گریان خواهرزاده اش نگریست، دلش به رحم آمد و گفت: – گریه نکن عزیزم، خاله ات که نمرده، اشک چشمت جیگرمو آتیش می زنه، پاشو جلو پلاستونو جمع کن بیائین خونه خودم، هر چی داریم با هم می خوریم. افسانه اشک ریزان پاسخ داد: – نه خاله جون، این چاره کار نیست، برای همیشه که نمی توانیم آنجا بمانیم، اگر لااقل خانه را داشتیم، من خودم می رفتم سر کار و نمی گذاشتم نفیسه سختی بکشد، ولی بدون خانه اصلاً امکانش نیست. – پونزده روز بیشتر وقت ندارین، بهتره خودت با آقا حجت صحبت کنی، شاید بتونی راضیش کنی، چند ماهی بهتون فرصت بده. نور امیدی در قلب ناامیدش درخشید و گفت: – حق با شماست خاله جون، فکر می کنم راهش همین است، خودم با او صحبت کنم بهتر است.
****
فصل هفتم  از لحظه ای که افسانه احساس کرد دارد خانه ای را که در هر گوشه و کنار صدها خاطره تلخ و شیرین از سالهای عمر گذشته اش پنهان گردیده، از دست می دهد، این خانه برایش ارزش و اعتبار بیشتری یافت. به هر گوشه و کناری سر کشید، خاطره ای از آنجا سر برون کرد و به جلوه گری پرداخت. سنگفرش های حیاط خانه که بارها در دوران کودکی بر روی آنها لی لی و الک دولک بازی کرده بودند. پیچکهای روی دیوار حیاط که به اتفاق آفرین و نفیسه در لابلای آنها با ترکه درخت، به دنبال مارمولک می گشتند. حوض کوچک وسط حیاط که یکبار در کودکی موقعی که تا کمر به روی آن خم شده بود، تا ماهی قرمز کوچکی را که بعد از پایان مراسم تحویل سال نو، آنرا به داخلش انداخته بودند بگیرد، به درون آب افتاد و اگر مادرش به موقع به دادش نمی رسید چیزی نمانده بود خفه شود. دیوارهای حیاط خانه که هر وقت چشم مادرش را دور می دید با گچ سفید به روی آنها یادگاری می نوشت. پله های زیر زمین که هر وقت غمگین بود به آنجا پناه می برد و به روی آنها می نشست و در عالم رؤیاهای دور و درازش غوطه ور می گردید. انباری کوچکشان در پستوی خانه که مادرشان همیشه کلیدش را چون گردن بندی به گردن می آویخت و هیچ وقت در مقابل چشم بچه ها در آنجا را نمی گشود. راز این پستو برای بچه ها سری نهفته بود که آرزوی آشکار کردنش را داشتند. موقعی که آنها به مدرسه می رفتند مادرشان ساعتها از وقتش را در آنجا می گذارند و بمحض اینکه باز می گشتند دوباره در را قفل می کرد و کلیدش را به گردن می آویخت. افسانه و نفیسه با کنجکاوی به این اطاق می نگریستند و بارها سر به سر طوبی می گذاشتند و می گفتند “مادر چه گنجی را در آن پنهان کرده ای؟.. ما دلمان می خواهد از اسرار این گنج آگاه شویم.”

۱۷
طوبی لبخندی به لب می آورد و سکوت می کرد.  بعد از فوتش موقعی که افسانه و نفیسه در آن اتاق مرموز را گشودند، بالاخره بعد از سالها کنجکاوی به اسرار گنج نهفته در آن پی بردند. صندوقچه ای که در گوشه آن پستو قرار داشت انباشته از وسائل شخصی پدرشان بود، تفنگ شکاریش با پوست حیواناتی که شکار کرده بود به روی دیوار های اطراف اتاق خودنمائی می کرد. جانمازی که با آن نماز می خواند، حلقه ازدواجشان که موقع مرگ همسرش از انگشتش بیرون آورده بودند، لباسی که شب عروسی هر دو به تن داشتند و هزاران یادگاری های دیگر که گرچه ارزش مادی نداشتند اما برای مادرشان با ارزش بود و خاطرات سالهای جوانیش را زنده می کرد. افسانه و نفیسه ساعتها در مقابل یادگاری های با ارزش مادرشان گریستند و با خود عهد کردند این اتاق را به همان شکل حفظ کنند و این پستو همیشه برایشان همان ارزش را داشته باشد که برای مادرشان داشته است. اما افسوس که اکنون همه چیز داشت بر باد می رفت، هم خاطرات و یادگاری های عزیز و با ارزش مادر و هم خاطرات و یادگاری های عزیز و با ارزش آنها. این خانه فقط سرپناهشان نبود. بلکه همه ی زندگیشان بود، دلش می خواست اگر قرار باشد از آنجا بیرون بروند، لااقل بتواند خاطراتشان را از زوایای آن خانه بیرون کشد و همه آنها را با خود به هر جا که می رفت حمل نماید. اما آن خاطرات جزئی از حیات آن خانه بودند و با هیچ وسیله ای نمی شد آنها از از جا کند. تصمیم گرفت به هیچ قیمتی نگذارد این خانه را از چنگش به در آورند. توسط خاله اش برای حجت پیغام فرستاد که مایل است با او ملاقات کند. تا روزی که حجت به دیدنش آمد، روزی صد بار از خاله اش می پرسید که “این آقا حجت چند سال دارد، خوش اخلاق است یا بداخلاق، منطقی است یا بی منطق و خشن” و از پاسخ های خاله اش اینطور فهمید که او مرد شصت ساله خوش برخوردی است که زیاد هم بی انصاف به نظر نمی رسد.  موقعی که حجت به اتفاق دائی ایرج و خاله الهه به دیدنشان آمد، افسانه پشت پنجره ایستاده بود و از دور آمدنشان را نظاره می کرد. با وجود اینکه نه بلند قامت و با هیبت بود و نه چهره خشن و کریهی داشت اما به نظر افسانه اینطور می رسید که در زیر، چهره آرام و مرموزش، چهره مرد طماع و بی گذشتی پنهان می باشد. افسانه داشت قدمهایش را می شمرد، قدمهای مردی را که احساس می کرد دارد می آید تا همه زندگیش را از او بگیرد. موقعی که داخل شد، با تعجب به چهره ی خشک و خالی از احساس افسانه نگریست، آنچه که در قلبش می گذشت، در چهره اش منعکس نبود، اما شاید چون حجت احساس گناه می کرد. آنچه را که در قلب او می گذشت در چهره اش منعکس می دید و برای همین هم از شرم سر به زیر افکند. الهه طبق معمول عرق ریزان سنگینی وجودش را به روی مبل راحتی پرتاب کرد و بلافاصله صدای ناله مبل برخاست. ایرج خان با وجود اینکه از دردسر خوشش نمی آمد از اینکه از او به عنوان بزرگ خانواده دعوت کرده بودند تا در این مذاکره حضور داشته باشد احساس غرور می کرد و به محض نشستن به روی مبل، به این فکر افتاد به نحوی این سکوت مزاحم را بشکند. قبل از اینکه او اقدامی نماید، الهه طبق معمول نفس زنان، بادبزن خواست تا عرقهای صورتش

۱۸
را خوش کند افسانه برای آوردن بادبزن رفت و نفیسه شربت آورد . الهه شروع کرد به باد زدن صورتش و به آفرین اشاره کرد تا با نفیسه به اطاقش بروند .نفیسه که احساس میکرد اوضاع غیر عادی است و باید اتفاق بدی افتاده باشد ،زیر بار نرفت و ماند . ایرج خان منتظر بود دوباره سکوت حکمفرما گردد ،تا او بتواند اظهار وجود نماید .افسانه چشم به نفیسه دوخته بود که نمیخواست برود و دلش میخواست به طریقی خواهرش را وادار نماید تا اجازه دهد او هم در این مذاکره وجود داشته باشد . ایرج خان متوجه منظور افسانه شد و گفت : _عیبی ندارد افسانه جان بالاخره نفیسه هم دختر بزرگی شده و بهتر است بداند که چه اتفاقی افتاده است . نفیسه با نگرانی پرسید چه اتفاقی دایی جان ؟! _هیچ دخترم ،چیز مهمی نیست . افسانه به میان صحبتش دوید و گفت : _چطور چیز مهمی نیست دائی جان ؟ خیلی هم مهم است .آنچه که شما میخواهید از ما بگیرید همه زندگی من و نفیسه است . ایرج خان با لحن رنجیدهای گفت : _من از شما چیزی نمیخواهم بگیرم ،اشتباه نکن دخترم ،من فقط آمادهام چون تو خواستی بیایم . _ما را ببخشید دائی جان منظورم شما نبودید . حجت لبخندی زد و گفت : _منظور افسانه خانم من هستم ،اما به من حق بدهید خانم ،موقعی که من به داد مادرتان رسیدم هیچ کس دیگر حاضر نشده بود به او کمک کند .مادرتان به همه اقوام و خویشان حتا به همین ایرج خان خودمان هم بدهکار بود ،آنها هم دست تنگ بودند و پولشان را میخواستند ،آن خدا بیامرز مستاًصل مانده بود که چه کند ،از یک طرف بدهییهایش و از طرفی دیگر خرج تحصیل شما باعث شد خانهاش را پیش من گرو بذارد ،من اول نمیخواستم قبول کنم ،اما بعدش دلم برایش سخت و به ناچار قبول کردم ،میگفت بد از اینکه دخترم مهندس شد ،برگشت جبران میکند و خانه را از گرو در میآورد ولی من اعتراض کردم و گفتم نمیتوانم چند سال صبر کنم ،خانه را یک سااله گرو برداشتم ،حالا یک سالش سر آماده ،به پولش احتیاج دارم ،یعنی شما فکر میکنید این حق من نیست که بخواهم پولم را از شما پس بگیرم ؟ افسانه به تندی پرسید :  _ چه کسی مادرم را راهنمای کرد این کار را بکند ؟ پاسخ این سوال را نه حجت داد نه ایرج خان ،الهه میدانست برادرش برای اینکه زودتر به پول خود برسد ،این نان را در دامن خواهرش انداخته است ،برای اینکه زود تر به این غائله خاتمه دهد گفت : _چه فرقی میکند کیه که شده ،باید فکر چاره باشیم .

۱۹
نفیسه هاج و واج با چهره رنگ پریده چشم به دهان حجت دوخته بود ،همان احساسی که چند روز پیش موقعه شنیدن این کلمات از دهان خاله الهه به افسانه دست داده بود اکنون سراسر وجود نفیسه را دربار گرفته بود .افسانه بدون توجه به حال خواهرش گفت : _آقا حجت شما که میدانید ما اه در بساط نداریم ،من چطور میتونم این پول را به شما برگردانم ؟ حجت به ایرج خان که درست روبرویش روی مبل نشسته بود اشاره کرد و گفت : _ایرج خان شما بگویید وقتی آنها اه در بساط ندارند که پولم را به من برگرداند ،من چه باید بکنم ؟ افسانه بدون توجه به اشاره به دائی ایرج ،به تندی گفت : _ من میدانم که هدف شما چیست ،شما این خانه را میخواهید ،اما من به هیچ قیمتی آن را از دست نخواهم داد ،بیخود چشم تما به آن ندوزید . خاله احساس کرد که دختر خواهرش خیلی تند برخورد میکند به همین جهت با ملایمت گفت : _آقا حجت چشم تما به این خونه ندوخته ،اونم که بالاخره گناه نکرده که به مادرت قرض داده ،حالا احتیاج داره ،پولشو میخواد ،باید یه جوری باهم کنار بیاین ،این توری که نمیشه . آفرین دست نفیسه را کج داشت گریه میکرد در دست فشرد ،افسانه هم احتیاج به دست داشت که دستش را بفشرد و دلداریش دهد ،نعه به اشکهایش میتوانست فرصت جاری شدن بدهد ،نه میتوانست آن هارا در دیدگانش به زنجیر بکشد و راه گریزشان را ببندد ،با صدای خفهی گفت : _ شما راست میگویید خاله جان ،آقا حجت حق دارد پولش را از ما مطالبه کند ،اما باید به من فرصت بدهد که تهیهاش کنم   حجت پرسید : _منظورتان از فرصت چقدر است ،یکی دو ماه یا یک عمر ؟ .. از کجا میخواهید تهیهاش کنید ؟ افسانه بدون فکر گفت : _بالاخره راه تهیهاش را پیدا میکنم ،شما فرصت را بدهید ،من تازه برگشتهام و از وقتی برگشتم گرفتار مراسم ازاداری بودم . حجر پاسخ داد : _من اوضاع مالی خانواده شما را میدانم ،مادرتان اگه چاره داشت خانه را گرو نمیذاشت ،اما من میدانم که او اه در بساط نداشت ،پس شما از کجا میخواهید تهیهاش کنید ؟! افسانه میدانست که به وبن بست رسیده است با وجود این داشت در انتهای همان راه بسته به دنبال روزنه و راه نفوذی میگشت و امیدوار بود که آن را بیابد ،بدون آنکه بیندیشد گفت : _شما به من دو ماه فرصت بدهید ،بد از دو ماه اگر نتوانستم پولتان را بپردازم میتوانید خانه را تصاحب کنید . حجت کمی فکر کرد و گفت : _دو ماه خیلی زیاد است ،من این پول را لازم دارم . ایرج خان احساس کرد که اوقتش است دوباره اظهار وجود نمایید ،ابتدا سینه صاف کرد و بد رو به ههجت کرد و گفت :

۲۰
_کوتاه بیا آقا حجت ،این بچهها هنوز ازادرند ،تو یک سال صبر کردی ،دو ماه دیگه هم روش ،دنیا که زیر و رو نمیشود . حجت به میان صحبتش دوید و گفت : _آخر من میدانم که فایدهای ندارد ،از کجا میخواهد تهیه کند ؟ ایرج خان ادامه داد : – خوب اگر نتوانست دو ماه دیگر خانه مال شما ، فعلا این فرصت را به آنها بدهید . حجت با بی میلی گفت : _باشد ایرج خان این هم به خاطر گ    ل روی شما ٔ فصل هشتم   نفیسه با تعجب به خواهرش مینگریست ،حرفهایی که همین نیم ساعت پیش در این اتاق از زبان او و دیگران شنیده بود برایش قابل هضم نبود . چطور میشد باور کرد که این خانه دیگر به آنها تعلق ندارد و به اندازه قیمتش بدهکار میباشند . آنچه که بیشتر باعث تجبش میشد وعده    افسانه برای تهیه این مبلغ بود ،آخر چطور میتوانستند ظرف مدت دو ماه ٔ آن را تهیه نمایند . افسانه نگاه سنگین و پر سوال نفیسه را به روی چهرهاش احساس میکرد اما حتا مژه هم نمیزد ،انگار مسخ شده بود ،سنگینی ملاقات با حجت بر وجودش سنگینی میکرد و قدرت حرکت را از او سلب کرده بود . نفیسه هم تحمل این سکوت سرد و خفقان آور را نداشت ،از یکطرف کنجکاوشنیدن حقایق بود که با مهارت از او پنهان گردیده بود و از طرف دیگر میخواست شانه خم کند تا مقداری از بار سنگینی که به روی دوش خواهرش نهاده شده بود به روی شانههایش سنگینی نمایید . بالاخره صدای گرفته و خفهاش در فضای اطراف طنین انداز شد : _مگر مادر چقدر به این آقا حجت بدهکار بوده که ما در مقابلش باید خانه را بدهیم ،مگر این بدهی تاوانش چقدر است که توانش از دست دادن همه هستی ماست ؟ افسانه از به زبان آوردن مبلغ واقعی بدهیشان واهمه داشت ،با صدای ناله مانندی گفت : _چیزی به اندازه قیمت این خانه  نفیسه با سماجت تکرار کرد : _این خانه چقدر میارزد ؟ _نمیدانام شاید حدود پانصد هزار تومان و یا کمی بیشتر . نفیسه فریاد زنان گفت : _پانصد هزار تومان است ؟ پس چرا به او وعده دادی دو ماهه تهیهاش میکنی ؟ خودت میدانی چه کار میخواهی بکنی ؟ _نه ..نمیدانام ،اما راه دیگری نداشتم ،اما این خانه همه چیز ماست و تصور از دست دادنش همه وجودم را به آتش میکشد .

۲۱
_همه چیز من هم هست ،من هم نمیتوانم به از دست دادنش فکر کنم افسانه نزدیکتر آمد و با محبت خواهرش را در آغوش کشید و به سختی گریست ،نفیسه هم داشت میگریست ،هر دوو میخواستند خود را در پناه دیگری قرار دهند . نفیسه می گریست و فریاد می زد: – آخر چرا اینطور شد چرا؟… چطور مادر راضی شد این بلا را به سر ما بیاورد؟ – انقدر بی انصاف نباش، حتماً چاره دیگری نداشته. – یعنی خودش نمی دانست دارد چه کار می کند؟ – هنوز کوچکتر از آنی که بتوانی مشکلات زندگی را لمس کنی، تو نمی توانی بفهمی مادر برای نجات از این گرداب دست به چه تلاش مذبوحانه ای زده بود، من مطمئنم تا آخرین لحظات هم مقاومت کرده و وقتی تن به این کار داده که متوجه شده چاره دیگری ندارد. – تو اشتباه می کنی افسانه، من نه تنها مشکلات زندگی را لمس می کنم، بلکه دارم آنها را احساس هم می کنم، هم سختی ها و مشکلاتش را و هم ناکامیهایش را، پس بگذار از حالا به تو بگویم ما این خانه را از دست خواهیم داد، راه دیگری وجود ندارد، تو خودت از تلاش مذبوحانه صحبت کردی، تلاش مذبوحانه مادر برای پرداخت بدهی هایش، منهم می خوام از تلاش مذبوحانه تو برای حفظ این خانه صحبت کنم، تو هم تا دو ماه دیگر به همان نتیجه ای خواهی رسید که مادر رسید، خانه از دستمان خواهد رفت. افسانه با محبت موهای خواهرش را نوازش کرد و گفت: – اشکهایت را پاک کن نفیسه، برای اتفاقی که هنوز نیفتاده نباید گریست، اینجا هنوز خانه ماست. – درست است هنوز خانه ماست، اما من می خواهم همیشه خانه ما باشد، من اینجا زندگی را می بینم، مادرم را می بینم با همه خاطره ها و یادگاری هایش و از وقتی در آن گنجینه کوچک را گشوده ایم پدرم را هم می بینم با همه یادبودهایش، من می خواهم در میان آنها زندگی کنم، با آنها باشم و وجودشان را احساس نمایم، می فهمی چه می گویم؟ البته که می فهمید چه می گوید، این درست همان احساسی بود که افسانه داشت، همان احساسی که وادارش می کرد سرسختانه در مقابل حجت بایستد و برای حفظ آنچه که حق خودش و نفیسه می دانست با او به مبارزه برخیزد.
*****  فصل نهم  افسانه بر این باور بود که هر طور شده این مبلغ را تهیه خواهد کرد و نخواهد گذاشت حجت به هدفش برسد و هم خانه اش را از او بگیرد و هم همه خاطرات و یادگاری های با ارزش زندگیش را. اما این تصور فقط تلاش مذبوحانه ای بود برای چنگ انداختن بر گریبان واقعیتی که به همه زشتیش به خودنمایی مشغول بود و نه می شد مجالش داد تا او را در میان چنگالهای سهمگینش در هم بشکند و نه می شد گریبانش را فشرد و خود را از چنگالش رها نمود.

۲۲
دقیقه ها و ثانیه ها آنچنان به سرعت می گذشتند که او به هیچ وجه نمی توانست آنها را در چنگ گیرد و مانع گریزشان شود. هم ثانیه ها و دقیقه ها به سرعت می گذشتند و هم روزها و هفته ها. افسانه به همه جا رو آورد و از همه کسانی که امیدوار بود کمکش کنند، کمک خواست، موقعی که همه درها را به روی خود بسته دید، با وجود اینکه می دانست بی فایده است اما چاره ای جز این ندید که به سراغ دائی ایرج برود .  ایرج خان وضع مالیش بد نبود ،اما نبض دارایش در دست همسرش نادره بود و او نه جرات آن را داشت درامد واقعیش را از او پنهان کند و نه نمیتوانست غیر از آن مبلغی که به عنوان پول توجیبی از همسرش دریافت میکرد،مبلغ بیشتری طلب نمایید و یا دور از چشم نادره برای خرج کردن مقداری از آن تصمیم بگیرد . البته دلش بشدت برای خواهر زادههایش میسوخت از آرزو میکرد میتوانست به طریقی کمکشان کند ،اما آن بار هم همینطور دلش برحم آمد و به کمک خواهرش رفت و مبلغی را که بدون اطلاع همسرش در یک معامله سود برده بود بعنوان قرض در اختیارش گذاشت ،ولی چند ماهی از این عمل خیر خواهانه نگذشته بود که معلوم نشد کدام شیر پاک خردهای جریان را به اطلاع نادره رساند و بلافاصله نادره به اتفاق پسر کوچکش به سراغش کردند و وادرش کردند طوبی را در منگنه بگذارند ،تا هرچه زود تر بدهیش را بپردازد ،اما طوبی که اه در بساط نداشت با اشک و زاری از برادرش فرصت خاصت . ایرج خان که طاقت مشادیه اشک دیدگان خواهر بیمارش را نداشت ،تصمیم گرفت این بار در مقابل خواسته همسرش مقاومت کند و برای اولین بار در مقابلش بایستد . نادره بدی نبود که با این بادها بلرزد و برای اینکه باری همیشه تکلیفش را با ایرج مشخص کند لباس رزم پوشید و به سراغ طوبی رفت .طوبی که سخت رنجیده و تکیده شده بود و داشت در بستر بیماری ناله میکرد ،با دیدن چهره خشمگین و برافروخته زن برادش فهمید که  دیگر امیدی نیست و این یکی دیگر ایرج نیست که بشود دلش را برحم آورد . با وجود اینکه نادره هم ضعف و بیماریش را مشاهده کرد و هم اه و نالههایش را شنید ،ولی آتشی در دل سخت و سردش شعله ور نشد و دلش را نسوزاند . تا میتوانست فریاد زد و متهمش کرد که میخواهد از قالب مهربان برادش سو   .  استفاده کند و هستیش را از او بگیرد ٔ از شنیدن سخنان سخت و بی ترحم نادره ،دل طوبی به درد آمد ،دیگر این درد بیماری نبود که داشت وجودش را میکاوید ،میدانست که نادره گذشت ندارد و تا به پولش نرسد دست از سر او و بچههایش بر نخواهد داشت . طوبی مانده بود مستاًصل که چه کند و چطور خودش را از این مخمصه نجات دهد .بد از اینکه نادره اتمام حجت کرد و رفت ،سر به دامان خواهرش الهه گذاشت و زاری کنان از او خواست تا به کمکش بشتابد .الهه نه قدرت کمک به خواهر رنجورش را داشت و نه نمیتوانست به نحوی او را از این گرداب سهمگین نجات دهد . هم دست و پا زدنش را مشاهده میکرد و هم فرو رفتن و غرق شدنش را . ساعتی بد ایرج کجان مغلوب در کشمکشی که با همسرش داشت سرافکنده به بالینش آمد و التماس کنان از او خاصت فکری برای پرداخت بدهیش بکند . الهه نگاه ملامت براش را به صورت ماشین کوکی بیریدهای که نادره کوکش کرده و به سراغشان فرستاده بود دوخت و گفت : _شرمت نمیآید داداش ،میبینی که چه حالی داره ؟ _ میدانم خواهر جان ،اما چه کنم ،نادره امانم را بریده ،نمیتوانم از پسش بربییم ،تو که زن مرا میشناسی .

۲۳
_تقصیر خودته ،خودت بهش میدون دادی ،اصلا اون چه حقی داره واسه تو تکلیف معین میکنه ،خواهرته ،مریضه،محتاجه ،دنیا که زیر و رو نمیشه اگه چند ماهی بهش مهلت بدی . _تو که میدانی فایدهای ندارد ،نادره زیربار نمیرود . الهه با لحن تندی گفت : _مگه ارث ببشه که داده دست تو . اما این حرفها فایدهای نداشت ،ایرج خان ملامتهای الهه را شنید و اهمیتی نداد ،یعنی نمیتوانست اهمیت هم بدهد .  در واقع این نادره بود که حجت را که از آشنایان برادرش بود به ایرج معرفی کرد و از او خواست طوبی را وادار نماید برای پرداخت بدیهیهایش خانه را نزدش گرو بگذارد تا بتواند بدیهیش را بپردازد .طوبی راه گریزی نداشت ،آوای مرگ که مدتها پیش زمزمهاش را از دور میشنید و نزدیک شدنش را احساس میکرد ،سخت و پر طنین در گوشش پیچید .میدانست که از این بیماری خلاصی نخواهد یافت ،او از مردن نمیهراسید اما از کوه مشکلاتی که بد از مرگش بچههایش با آن دست به گریبان خواهند بود وحشت زاده و هراسان میشد .  تنها بخاطر آنها بود که دلش میخواست فقط چند ماه دیگر بر ضعف و نتوانیش که داشت به صورت در سراسر وجودش نفوذ میکرد غلبه نماید و بتواند چاره یی بیندیشد که آنها در آینده زیاد صدمه نبینند . موقعی که به ناچار با درخواست برادش موافقت کار و از او خواست تا خودش هر تور صلاح میداند ترتیب این کار را بدهد،دیگر مشأعره ش به درستی کار نمیکرد،تا بتواند درست تشخیص دهد با این عمل درست در نقطه ی غرق،دست و پا زنان دارد بچههایش را هم با خود به قعر آن گرداب پر تلاطم میکشاند.
۰۱فصل موقعی که خانه ی طوبی به گرو رفت و ایرج خان به پولش رسید،خیال نادره از این بابت راحت شد و دیگر برایش اهمیت نداشت که بعد از آن چه به سر طوبی و بچههایش خواهد آمد. بعد از بازگشت افسانه و فوت طوبی و پیدا شدن سر و کله ی حجت به قصد استرداد طلبش و یا ضبط خانه،باز هم نادره اجازه نمیداد تا ایرج در این قضیه دخالت نماید برای همین هم با وجود اینکه ماموریت مشکلی بود اما به ناچار الهه داوطلب شد تا افسانه را در جریان گرو بودن خانه بگذرد. روزی قرار شد حجت برای مذاکره به خانه ی آنها برود،در اثر اصرار و پافشاری افسانه و الهه،ایرج به ناچار دلم به دریا زد و دور از چشم نادره ،به عنوان بزرگ خانواده در این جلسه شرکت نمود و بعد از اینکه بالاخره حجت به احترام او پذیرفت تا مجددا دو ماه به آنها مهلت دهد،خیالش راحت شد که توانسته قدمی برای خواهر زادههایش بردارد. اکنون که افسانه ناا امید و سر خورده از یافتن راه حل این مشکل،با وجود اکراهی که از دراز کردن دست تمنا به سوی زن دایی ش داشت،به ناچار عازم خانه ی دایی ش بود،قدمهایش پیش نمیرفت و اطمینان داشت که با استقبال سرد آنها روبرو خواهد شد. موقعی که زنگ در را فشرد نداره به ایرج و پسرانش افشین و امیر حسین گفت:

۲۴
افسانه داره میاد بالا،یادتون نره که ما اه در بساط نداریم،هر کی غیر از این حرفی بزنه با من طرفه. موقعی که افسانه اشک ریزان داخل شد خودش را در آغوش دایی ش افکند و گفت: -دایی جون،بیچاره شدم،هیچ جور نمیتوانام این پول رو تهیه کنم،شما بگویید چه کنم؟ ایرج که دلش سخت به رحم آمده بود،اما کاری از دستش بر نمیآمد،او را سخت در آغوش فشرد و گفت: -شرمنده م دخترم،من خودم دستم تنگ از و نمیتوانم کمکت کنم. افسانه با نامیدی پرسید: -پس من چی کار کنم دایی جون؟ -باز هم به آقا حجت متوسل شو،شاید دلش به رحم بیاید و چند ماه دیگر فرصت بدهد. -اگر دلش به رحم نیامد چی؟ نادره با لحن تندی میان صحبتش دوید و گفت: -اون دیگه مشکله خودته،ایرج خودش به اندازه ی کافی گرفتاری داره،تو که چند سال رفتی فرنگ درس خواندی،چطور نمیتونی گیلم خودت و خواهرتو از آب بیرون بکشی؟ افسانه طعنه ش را احساس کرد،اما اهمیت نداد،دیگر به آن هدی رسیده بود که هیچ چیز برایش اهمیت نداشت،با صدای گرفتهای گفت: -اگر این بدهی را نداشتیم،خیلی راحت میتوانستیم گلیم خودمان را از آب بیرون بکشیم. لحن طعنه آمیز نادره سخت تر شد و گفت: -اگه تو هوای فرنگ به سرت نمیزد،مادرت زیر بار این قرض نمیرفت،انقدر اشک ریختی،زار زادی که دلشو کباب کردی و وادارش کردی قرض کنه بفرسته اونجا،حالا حقته این بلا سرت بیاد. افسانه با صدائی که به زحمت از گلویش خارج میشد گفت: -زن دایی انقدر ملمتم نکن،اگر من میدانستم مادرم به چه قیمتی دارد مرا به خارج میفرسد زیر بار نمیرفتم،من از وضع مالی خانواده خبر نداشتم،از آن گذشته خرج تحصیل من نمیتواند زیر بار این قرض سنگین برده باشد،این را نمیتوانام باور کنم. ایرج آهی کشید و گفت: -حق با توست دخترم،این قرضهایی بود که مادرت به تدریج میگرفت،چه برای خرج تحصیل تو و چه برای معالجه ی خودش،چون نمیتوانست پس بدهد،روی هم انباشته شد،حالا گذشته ،باید فکر چاره ش باشی. نادره با لحن نیشداری گفت: -آره باید به فکر چاره باشی،اما فقط خودت،ایرج نمیتونه کمکت کنه،خیلی هنر کنه خرج زندگی زن و بچههای خودشو دراره،پونصد هزار تومان،یه تومن دو تومن نیست که امید به دیگران داشته باشی،حالا یه مدت اجاره نشینی کن،دنیا که زیر و رو نمیشه. افسانه احساس کرد بی فایده است و هر چه بیشتر آنجا بماند،زن دایی ش بیشتر دلش را به آتیش خواهد کشید،سرش را به زیر افکند و گفت: -حق با شمست،ببخشید مزاحم شدم،اما مطمئن باشید من نمیگذارم آقا حجت این خانه را از ما بگیرد،خواهید دید که نمیگذارم.

۲۵
افسانه در را پشت سرش بست و دور شد.ایرج هنوز چشم به در داشت و از اینکه اجازه داده بود دختر خواهرش نامید از در خانه ش خارج شود،احساس گناه میکرد.نادره نگاهش را تعقیب کرد و گفت: -به چی نگا میکنی؟ ایرج بدون اینکه به او بنگرد گفت: -این بچههای طوبی بد جوری به دام افتادند. -تقصیر اون خواهر بیفکرته،اونکه میدید یه پاش لب گور چطور راضی شد بچهها شو بی خانمان کنه،اونکه دلش واسشون نسوخت،تو چرا دلت میسوزه،یادت رفته هی قمیز در میکرد که دخترم رفته فرنگ درس بخونه مهندس بشه،حالا چی شده، خانوم مهندس افتاده به گدایی درِ خونه ما، پس اون درسی که خونده به چه درد می خوره، چرا نمی تونه دردشو دوا کنه. امیرحسین لب به سخن گشوده و رو به مادرش کرد و گفت: – نه مادر نمی تواند دردش را دوا کند، چون هنوز تمامش نکرده، از آن گذشته اول کار که کسی نمی تواند پانصد هزار تومان کاسبی کند. نادره نگاه خشمگینش را به صورت پسرش دوخت، از دخالتش در این جریان اصلاً خوشش نیامده بود و با لحن تندی پاسخ داد: – خوب چه عیبی داره، مگه همه خونه شخصی دارن، تا وقتی وضعشون دوباره خوب بشه برن یه اطاقی اجاره کنن. و بعد رو به ایرج کرد و ادامه داد: – تو هم اینقدر بچم بچم نکن، فکر بچه های خودت باش. اگه بشنوم بازم بدون اجازه من کمکشون کردی، وای به حالت.
*****
فصل یازدهم  افسانه هر وقت فرصتی می یافت، به آنچه که در پشت سر به جای گذاشته بود می اندیشید، به همان چیزهایی که هیچوقت نمی توانست سودایش را از سر بیرون کند، با ناامیدی شاخه های آفت زده آرزوهایش را می دید که یکی پس از دیگری خشک می شوند و از بین می روند. موقعی که وجودش از تب ناامیدی می سوخت و می گداخت، موقعی که به هر طرف رو می آورد، در بسته و غل و زنجیر شده ای در مقابلش قد علم می کرد و سد راهش می شد، به خصوص در واپسین لحظاتی که روز خسته و بی رمق می رفت تا با خورشید وداع نماید و از حزن این وداع از قلبش خون می چکید، غم ها و اندوه های بی شمارش همه با هم و به یکباره به روی سینه اش فشار می آوردند و قلب غم گرفته اش در چنگالهای سهمگین درد، درهم

۲۶
فشرده می شد، در آن لحظه با تمام وجود تیمور را می طلبید و نیاز به همراهیش را احساس می کرد، اما هم بار مشکلاتش سنگین بود و هم غمش. کم کم خودش را به دوری از تیمور عادت داد، یعنی کار دیگری هم از دستش بر نمی آمد. آرزوی دیدار مجدد تیمور آرزوی ادامه تحصیل، سوار بر مرکب ناامیدی ها، هر لحظه دورتر و دورتر می شد. یکهفته به پایان مهلت مقرر مانده بود که تیمور بی خبر از مشکلاتی که از هر طرف افسانه را احاطه کرده بود با او تماس گرفت و سرزنش کنان پرسید: – پس کی بر می گردی؟ افسانه با صدای ناله مانندی پاسخ داد: – خواهش می کنم تیمور، اصلاً حرف برگشت را نزن. با تعجب پرسید: – آخر چرا؟! – من آنقدر گرفتارم که حتی فرصت سر خاراندن را ندارم، آنچنان در چنگال مشکلاتی که دور و برم را گرفته اسیرم که حتی به وجود خودم هم نمی توانم فکر کنم. – به من چطور؟… به منهم فکر نمی کنی؟ یعنی قول و قرارهایت را هم از یاد برده ای؟ – نه از یاد نبرده ام. فقط فرصت فکر کردن به آن را ندارم. – احساس می کنم داری مرا ناامید می کنی؟ افسانه با اطمینان پاسخ داد: – باور کن. هیچ چیز را فراموش نکرده ام فقط خیلی گرفتارم، بعد از مرگ مادرم با کوهی از مشکلات تنها مانده ام، او برای تأمین خرج تحصیل من و مداوای بیماری خودش زیر بار قرض سنگینی رفته بود و برای همین هم بالاخره ناچار شد خانه اش را گرو بگذارد و حالا من نه می توانم پول را بپردازم و خانه را از گرو در بیاورم و نه می توانم خانه ام را از دست بدهم، می فهمی چه می گویم؟ تیمور با ناامید پاسخ داد: – می فهمم چه می گویی، پس کارت خیلی مشکل است، از اینکه هیچ کمکی از دستم ساخته نیست شرمنده تو هستم. – این حرفها چیست که می زنی، من از تو توقعی ندارم، می دانم که خودت با چه مشکلاتی درس می خوانی، فکر من نباش، بالاخره یک جور با مشکلاتم کنار خواهم آمد، اگر نفیسه نبود، قید خانه را می زدم و همه چیز را رها می کردم و می آمدم ولی با وجود او نمی توانم این کار را بکنم، خیال دارم به هیچ قیمتی نگذارم خانه از دستمان برود. – به هیچ قیمتی؟ – بله تیمور به هیچ قیمتی، این خانه تنها چیزی است که از پدر و مادرمان برایمان مانده، من و نفیسه و این خانه به هم وابسته ایم، بخصوص نفیسه شب و روز اشک می ریزد و نمی خواهد بی خانمان شود، او کوچکتر از آن است که مشکلاتم را درک کند. – اگر بتوانید دو سال دیگر یک طوری بر مشکلات غلبه کنید سعی می کنم با دست پر برگردم و تلافی کنم. افسانه آهی کشید و گفت:

۲۷
– کار ما از این حرفها گذشته، فقط یکهفته دیگر برای تخلیه خانه یا پرداخت بدهی فرصت داریم، معلوم نیست دفعه دیگر کجا مرا گیر بیاوری و با من صحبت کنی، اگر باتلاق مشکلاتی که در کمین است تا مرا در میان لجنزارهایش فرو برد، موفق به غرق کردنم شد و دیگر نتوانستم با تو تماس بگیرم این را بدان احساسی که به تو دارم با من نابود نخواهد شد. – خیلی ناامیدی… چرا؟ کم کم حرفهای تو وادارم می کند تا همه چیز را رها کنم و به دنبالت بیایم. افسانه التماس کنان گفت: – نه تیمور… نه، خواهش می کنم این کار را نکن، چون فایده ای ندارد، من آینده خودم را تباه کردم، اما نمی خواهم آینده ترا هم به تباهی بکشانم، می دانم اشتباه کردم و نباید این حرفها را به تو می زدم اما… دلش می خواست بگوید اما به تو احتیاج دارم، ولی می دانست که اگر این کلام را بر زبان آورد، امکان دارد تیمور پشت پا به همه چیز بزند و حتی درسش را نیمه کاره رها کند و به دنبالش بیاید، برای همین هم ادامه نداد و اشک ریزان سکوت کرد. تیمور با سماجت تکرار کرد. – اما چی؟ چرا ساکت شدی؟ افسانه باز هم سکوت کرد و کلامی بر زبان نیاورد. تیمور دوباره تکرار کرد: – گوشی دستت است یا نه؟… چرا جواب نمی دهی؟ افسانه دلش می خواست پاسخ این سؤال را ندهد، ولی تیمور با سماجت منتظر پاسخ بود، به زحمت کوشید تا لرزش صدایش اشکار نگردد و گفت: – اما مطمئن باش راه غلبه بر مشکلات را پیدا خواهم کرد، خداحافظ.
******
فصل دوازدهم
از لحظه ای که صدای تیمور دوباره در گوشش طنین انداز شد، افسانه دیگر حال خودش را نمی فهمید، آنچه که به سختی و با جان کندن داشت تحمّل می کرد، دیگر برایش قابل تحمّل نبود، اکنون نه به خانه فکر می کرد و نه به مشکلاتی که گریبانش را گرفته بود. با وجود مشکلاتی که مانند کوهی عظیم بر روی شانه هایش سنگینی می کرد، فکر بازگشت به وین لحظه ای آسوده اش نمی گذاشت. آن شب تا صبح لحظه ای آرام نگرفت، مرتب از این دنده به آن دنده می غلتید و می اندیشید که انصاف نیست آنچه را که برای بدست آوردنش آن همه سختی و محنت را تحمل کرده به این سادگی از دست بدهد.

۲۸
افکار مغشوش و پریشان لحظه ای آسوده اش نمی گذاشت، از یکطرف چهره آرام و متین تیمور با نگاه و رفتار بی آلایش و پر مهر و محبتش در نظرش مجسم می شد که بی صبرانه انتظار بازگشت او را داشت و از طرف دیگر چهره زشت و خشن حجّت در حالی که لبخند پیروزی بر لب دشت به جلوه گری می پرداخت که می خواست تیشه به ریشه خانه ای که همه آنچه که داشتند بود، بزند. این اولین شبی بود که افسانه تا صبح حتی یک لحظه هم نتوانست چشم بر هم نهد، به محض اینکه خورشید تازه نفس و آماده نبرد از راه رسید، افسانه خسته و کسل از بی خوابی شب گذشته، از جای برخاست و درحالی که می کوشید تا صدای پایش نفیسه را که آرام به خواب رفته بود بیدار نکند از منزل بیرون رفت. موقعی که ساعتی بعد خسته از پرسه زدن بی هدف و بی مقصود به خانه بازگشت، به محض اینکه در را گشود و داخل شد، چشمش به نفیسه افتاد که به روی پله های زیرزمین یعنی درست در همانجایی که خودش هم در کودکی، هر وقت غمگین و دلتنگ بود به روی آن می نشست و می گریست، نشسته و دارد می گرید. اشک نفیسه غمهای نهفته در نهانخانه سینه اش را به یادش آورد، به آرامی از پله ها پایین رفت و درست در همانجا در کنارش نشست و با محبّت پرسید: – چی شده نفیسه جان… چرا گریه می کنی؟ نفیسه مردمک دیدگانش را که در دریایی از اشک غوطه ور بود به چهره خواهرش دوخت و گفت: – خانه دارد از دستمان می رود مگر نه؟ افسانه پاسخش را نداد، این سؤالی بود که پاسخش روشن بود، اما او هنوز از به زبان آوردنش واهمه داشت، می دانست که خواهرش به اندازه خودش به آنجا وابسته است. نفیسه با صدای بغض کرده ای تکرار کرد: – چرا جوابم را نمی دهی چرا؟، حتماً می خواهی بگویی که دیگر هیچ امیدی نیست. او به خوبی می دانست که دیگر هیچ امیدی نیست، اما دلش نمی خواست با این صراحت از واقعیتی که با چهره زشت و هولناک داشت خود را نشان می داد، با خواهرش سخن گوید. افسانه به جای جواب خواهرش را سخت در آغوش کشید، حتی دیگر نمی خواست دلداریش دهد، چون احساس می کرد خودش هم احتیاج به دلداری دارد. نفیسه با صدای خفه ای التماس کنان گفت: – نگذار این خانه از دستمان برود، خواهش می کنم، نیمساعت پیش آقا حجت تلفن کرد و گفت که می خواهد برای اتمام حجت به اینجا بیاید، او خانه را از ما خواهد گرفت، درست است که تو به من چیزی نگفتی، اما مطمئنم که نتوانستی آن پول را تهیه کنی، آفرین به من گفت شنیده خاله الهه داشته به پسرش آرش نی گفته دایی ایرج و زن دایی راضی نشده اند کمکمان کنند، راه دیگری وجود ندارد من می دانم. افسانه فراموش کرد تا همین چند لحظه پیش تصمیم داشت دست از مبارزه با حجت بردارد و خانه را به او واگذار کند و به دنبال زندگی خودش برود، از اینکه نزدیک بود به این سادگی بگذارد حجت به هدفش برسد، احساس شرم کرد و گفت: – بگذار بیاید، دیگر نمی توانم به کس دیگری امیدی داشته باشم، باید با خودش کنار بیایم، چاره دیگری ندارم، حالا بلند شو برویم تو.

۲۹
– افسانه جان، دلم خیلی گرفته، ترجیح می دهم همینجا بنشینم و اشک بریزم.  افسانه هم دلش می خواست همانجا بنشیند و بگرید، اما کوشید بر احساس درونش غلبه کند، با محبت دست نفیسه را در دست گرفت و گفت: – خونسردیت را حفظ کن، خودت گفتی که حجت دارد می آید، پس باید خودمان را برای مبارزه با او آماده کنیم، نباید ضعف نشان دهیم، این خانه مال ماست، مال من و تو، پس باید به خاطر حفظ آن مبارزه کنیم. افسانه میدانست که نباید به این ملاقات دل ببندد،اما در نهایت نامیدی،این آخرین تخت پاره ای بود که میخواست چنگ بیندازد و آن را بگیرد،در واقع این آخرین تلاشی بود که میخواست برای نجات خودش و نفیسه از این نابودی کامل بنماید. موقعی که حجت وارد سالن شد،درست مانند دفعه ی گذشته از پشت پنجره به نظاره ش پرداخت،این بار میخواست خودش و نفیسه به تنهایی با او روبرو شود،حتی ترجیح میداد نفیسه در این شکنجه گاه حضور نداشته باشد،اما نفیسه باز هم سماجت کرد و ماند. از آن گذشته خودش از تنها ماندن با حجت وحشت داشت و ترجیح میداد خواهرش در کنارش بماند. سعی کرد نفرت و انزجارش را از دیدن مردی که آرامش زندگی یشان را به هم زده بود پنهان نماید،اما اهل تظاهر نبود و آنچه در قلبش میگذشت کاملا در چهره ش کاملا هویدا بود. حجت به محض ورود هم خشمش را احساس کرد هم انزجارش را. با این وجود حکمّ به ابرو نیاورد و با خونسردی گفت: -مرا ببخشید که مزاحم شدم،لازم دیدن برای یاداوی نزدیک شدن پایان مهلت خدمتتان برسم. افسانه کوشید تا خونسردی ش را حفظ کند و به نحوی آتیش خشمش را که بیشتر زبانه میکشید خاموش نماید.سعی کرد لحن صدایش بی تفاوت باشد،اما طرز بیانش آنچه را که در قلبش میگذشت آشکار مینمود. -خودم میدانم آقا حجت،که پنج روز بیشتر به پایان مهلت نمانده،امیدوار بودم که آمده باشید فرصت بیشتری به ما بدهید. حجت به اعتراض گفت: -چه حرفا میزنید افسانه خانم،من که دفعه ی قبل گفتم این آخرین مهلت است،من یا پولم را میخوام یا اجاره ی فروش خانه را. افسانه به نفیسه نگریست که از فکر فروش خانه چهره در هم کشید بود با پاسخ داد: باورم نمیشه که اینقدر سخت باشید،من نمیخواهم خانه را از دست بعدهم،به خصوص که خواهرم به اینجا خیلی وابسته است،من و خواهرم هر دو در همین خانه متولّد شدیم. حجت بدون تعارف روی صندلی نشست و گفت: -من حرفی ندارم،زیاد هم علاقهای به تصاحب این خانه ندارم.فکر نمیکنم فروشش آسان باشد،البته ترجیح میدم به جای تصاحب خانه پولی را که از روی دلسوزی به مادرتان قرض دادم به من برگردانید. -اگر امکان داشت که این کا را میکردم.ولی هیچ کس حاضر نشد به ما کمک کند،یعنی نمیشود هم انتظارش را داشت،پانصد هزار تومان کم پولی نیست.

۳۰
-حالا رسیدید به حرف من.منهم میدانم پانصد هزار تومن پول کمی نیست،بنابرین توقع ناداشته باشید بتوانم از آن صرف نظر کنم. -من نگفتم صرف نظر کنید،فقط گفتم فرصت بدهید. حجت به اعتراض پاسخ داد: -نه افسانه خانم،امکان نداره،باور کنید دلم میخواد کمکتان کنم ،اما امکان نداره. افسانه با نامیدی پرسید: -شما میگویید ما چه کنیم؟شاید خیال دارید سر مهلت مقرر اسباب اساسیه مان را به داخل کوچه بریزید؟ -من چنین خیالی ندارم،ولی ناچارم از راه قانون برای گرفتن طلبم یا تصاحب خانه اقدام کنم،یعنی من این کار را نخواهم کرد،قانون خودش اقدام خواهد کرد. -خواهش میکنم آقا حجت،از قانون حرف نزنید،باورم نمیشه بتوانید انقدر بی انصاف باشید. حجت با لحن تندی پاسخ داد: -من نمیخواهم بی انصاف باشم،اما شما وادارم میکنید،این دست خط مادرتان ،نگاه کنید ببینید چه نوشته. نفیسه اشک ریزان گفت: – روزهای آخر مادرم مشاعره ش را از دست داده بود شما بزور این نوشته را از او گرفتید. حجت با عصبانیت گفت: -خواهش میکنم نفیسه خانم،به من تهمت نزید،ایرج خان و خانم دایی تان شاهد بودند که او خودش در مقابل دریافت پول این نوشته را به من داد،طبق این دست خط اگر تا سر سال پانصد هزار تومان را به من ندهید من میتونم خانه را در عوض بدهیش تصاحب کنم،نگاه کنید این هم امضا ایرج خان به عنوان شاهد. افسانه بدون آنکه به آن بنگرد گفت: -من به دست خط مادرم احترام میگذارم و نمیخواهم برخلاف آن اقدام کنم. -حالا که به نوشته ش احترام میگذارید،پس تکلیف مرا روشن کنید. افسانه بدون آنکه فکر کند پاسخ داد: -فرصت بدهید من خانه را بفروشم شاید قیمتش چیزی بیشتر از پانصد هزار تومان باشد و لاقل بتوانیم با باقیمانده ش جایی را اجاره کنیم. نفیسه فریاد زنان میان صحبتش دوید و گفت: -نه افسانه….نه…تو به من قول دادی که نگذاری خانه از دستمان برود. افسانه نه تنها به خواهرش قول داده بود که نگذرد خانه از دستشان برود،بلکه حتی به خودش هم این قول داده بود تا برای حفظ آن با حجت به مبارزه برخیزد،اما با چه وسیلهای میخواست به این مبارزه ادامه بدهد؟با چنگ و دندان؟چون وسیله ی دیگری برای مبارزه در اختیار نداشت.اکنون دیگر افسانه کاملا اطمینان داشت حفظ این خانه در حد توانایی ش نمیباشد. نفیسه فراموش کرد به خواهرش قول داده در مقابل حجت از خود ضعف نشان ندهد،یک بند اشک میریخت و فریاد میزد و میگفت:

۳۱
-این خانه ی ماست،شما حق ندارید آن را از ما بگیرید،تو به من قول دادی افسانه…قول دادی…یادت رفته….پستوی خانه،یادگاریهای پدر…به این زودی همه چیز را فراموش کردی؟ افسانه خوب به یاد داشت که مادرش یک عمر با آن یادگاریها زندگی کرد،تمام لحظات تنهایش در همان پستوی کوچک و تاریک گذشته،آنجا هم برایش زندگیش بود و هم دفن آرزو هایش.افسانه هم داشت فریاد میزد،اما صدای فریادش فقط در زوایای قلب و روحش طنین انداز بود و هیچ کس جز خودش صدایش را نمیشنید. دست لرزانش را به طرف حجت دراز کرد: -ممک است دست خط مادرم را ببینم؟ حجت دست نوشته را به دستش نداد،اما آن را جلوی صورتش گرفت و گفت: -میتوانید بخوانید،میبینید که خط خودش است. افسانه به دست خط مادرش که مطمئن بود از روی نوشته های دایی ایرج بازنویسی شده نگریست و گفت: -راست بگویید آقا حجت،در مقابل پانصد هزار تومان که اینجا ذکر شده چقدر آن به مادرم رسیده؟ حجت سر به زیر افکند و گفت: -البته طبیعی است که مبلغ ناچیزی از آن را به عنوان بهره ش کم کردم و بقیه را نقداً یکجا پرداخت کردم. افسانه با سماجت تکرار کرد: -بهره ش چقدر است آقا حجت؟ حجت سعی کرد از جواب طفره برود و گفت: -چه فرقی میکند افسانه خانم،پولی است که رّد و بدل شده،بهره آاش هم همان قدر است که در آن موقع معمول بوده. افسانه با اطمینان گفت: -من مطمئنم ناچیز نبوده،این نانی است که دایی ایرج به دامان مادرم انداخته،من انشائش را میشناسم،این خط مادرم است،اما متن نوشته را با اطمینان میگویم که دایی ایرج به او دیکته کرده،غیر از این است؟ -نه همانطور است که شما میگوئید،اما در هر صورت هیچ فرقی نمیکند،مهم این است که مادرتان خودش امضا کرده. -دأییم مرا به خاک سیاه نشاند و خودش را کنار کشید،ما هنوز پنج روز فرصت داریم،میخواهم از این فرصت استفاده کنم. حجت از جا برخاست و گفت: -باشه افسانه خانم پنج روز دیگر همدیگه را میبینیم،من مطمئنم که در این پنج روز هیچ معجزهای نخواهد شد،خداحافظ. *****    ۰۱فصل  افسانه غرورش را میدید که داشت به سرعت از بالای آن قله ی مرتفع،در سراشیبی تندی میغلتید و فرود میامد.کم کم داشت هم از خودش و هم از اطرفیانش منزجر میشد،از خودش منزجر میشد،چون برخلاف میل قلبیش به همه

۳۲
ی درهای بسته مشت میکوبید.از همه ی اطرافیانش منزجر میشد،چون مشتهای گره کرده ش را میدیدند و صدای فرود آمدش را به روی درهای بسته خانهشان میشنیدند،اما وجودش را نادیده میگرفتند و حتی خم به ابرو هم نمیآوردند.احساس میکرد دیگر کارهایش ارادی نیست،مانند کشتی راه گم کردهای بود که با توفان سهمگین دریا به هر طرف کشانده میشد. بعد از ملاقات مجدد با حجت،ظرف مدت پنج روز باقی مانده از مهلت مقرر،بر خلاف میل قلبیش هر روز به دور از چشم نداره به حجره ی دایی ایرج روی میآورد و اشک ریزان از او کمک طلب میکرد،ولی این بار نه ایرج جراًتش را داشت و نه تصمیم آن را که بر خلاف میل همسرش قدمی بردارد. در نهایت ناا امیدی،تصمیم گرفت کشتی وجودش را به دست توفانهای سهمگین دریا بسپارد و همراه آن به هر طرف که باد میبرد کشانده شود.دیگر نه حوصله ی گوش کردن به ضجهها و زاریهای نفیسه را داشت و نه حوصله ی گوش کردن به نالههای دلم خودش را.افسانه فاصله ی تصوراتش را با واقعیتها احساس میکرد،آرزوهایی که یک زمان اندیشیدن به آنها قلبش را از شاد میانباشت،آنچنان دور و محو شده بود که دیگر نه آنها را به یاد میاورد و نه به آنها میاندیشید. موقعی که حجت در روز موعود به سراغش آمد،دیگر نه خیال مبارزه داشت و نه قدرت آن را،دختر رنگ پریده و افسردهای بود که بی اراده و تسلیم آماده صدور حکم ایستاده بود. حجت با تعجب به او نگریست: -حالتان خوب نیست؟ افسانه با صدای ضعیفی که به زحمت شنیده میشد گفت: -برای شما چه فرقی میکند که خوب باشم یا نه؟ حجت بدون توجه به پاسخش پرسید: -پس نفیسه خانم کجاست؟  -فرستادمش منزل خاله ش،برایش تحمل این لحظهها آسان نبود،البته برای من هم آسان نیست،اما اگر او نباشد راحت تر میتونم،تحملش کنم،به من بگویید چقدر طول میکشد تا حکم تخلیه بگیرید؟ این اولین باری نبود که حجت با چنین صحنهای روبرو میشد،با چنین شغلی که داشت بارها برای وصول طلبهایش با صحنههایی سخت تر و رقّت بارتر از این هم روبرو شده بود.آنقدر صدای ضجه و ناله شنیده و چشمهای گریان مشاهده کرده بود که دیگر نه دلش میسوخت و نه قلبش به رقّت میامد،در زندگی به جز سکّههای زرش که روز به روز بیشتر روی هم انباشته میشد به هیچ چیز دیگری دلبستگی نداشت. بیست سال پیش همسرش که بعد از زندگی با او،هم در حسرت داشتن فرزند و هم در حسرت برخودار بودن از یک رفعه نسبی،رفاهی که حجت با وجود داشتن امکانات فراوان مالی در نهایت خست،او را از آن محروم کرده بود،میسوخت،از او جدا شد. از آن به بعد

۳۳
در تنهایی و انزوا زندگی میکرد،نه سکوت لحظات تنهایی شببهایش آزارش میداد و نه به دنبال بهانهای برای شکستن این سکوت بود.خودش بود و پیرزنی به نام کلثوم که با دریافت مقرری ماهانه ی مختصری برای انجام کارهای منزل به خانه ش میآمد. حجت نه آنطور که وانمود میکرد دستش تنگ بود و نه احتیاجی به تصاحب این خانه و دریافت طلبش داشت و به راحتی میتوانست چند ماه دیگر به آنها فرصت دهد تا راهی برای پرداخت بدهی یشان پیدا نمایند.اما کاری نمیشد کرد،این خصلتش بود که در مقابل مال دنیا آانطور سخت و بی گذشت باشد. شاید اگر اجاقش کور نبود و میتوانست صاحب فرزند شود،شاید اگر نگاه محبت آمیزی بود که او را به سوی خود میخواند،آنقدر به سکّههای زرش وابسته نمیشد. اما او که جز این سکّهها چیز دیگری نداشت،آنچنان به آنها وابسته شده که دیگر نمیتوانست حتی قسمت کوچکی از این دارایی را گرچه همه ی دارایی افسانه و نفیسه به شمار میرفت از دست بدهد. موقعی که افسانه نگاه سرد و بی هیچ احساسش را به صورتش دوخت،حجت ملامت و سرزنشی را که در زیر همین نگاه سرد و به ظاهر بی احساس پنهان بود مشاهده کرد و برای اولین بار بعد از گذشت سالها لرزش خفیف قلبش را احساس نمود. وقتی او را دید که نه اشک میریخت و نه فریاد زنان به التماس میافتاد و نه مانند دفعات گذشته خیال مبارزه و ایستادگی را داشت و بی هیچ عکس العملی ساکت و مبهوت در انتظار صدور رأی نابودی همه زندگیش لحظهها را میشمرد،مانده بود مستأصل که چه کند. احساسی که در آن لحظه به حجت دست داد برای خودش هم باور کردنی نبود،با لحن محبت آمیزی پرسید: -خیال دارید بعد از اینکه خانه را تحویل دادید چه کنید؟ -یعنی برای شما مهم است که چه به سر ما خواهد آمد؟ حجت به جای پاسخ پرسید: -خان دایی از شما مراقبت خواهد کرد یا نه؟ -نه من دیگر بچه م و نه نفیسه،ما احتیاج به مراقبت نداریم،من اگر فقط دو سال دیگر تحصیل میدادم دیگر احتیاج به کمک هیچکس نداشتم نداشتم،اما حالا مجبورم به فکر یافتن کاری باشم تا زندگی خودم و خواهرم را اداره کنم. از لحظهای که حجت آمده بود تا به آن لحظه،افسانه میکوشید بدون آنکه به او بنگرد پاسخ سولاتش را بدهد.نه وجودش را احساس کند نه به وجودش اهمیت دهد. اما هر چه او سعی در نادیده گرفتن حجت میکرد،توجه حجت به او بیشتر میشد و بیشتر میکوشید تا توجه ش را به خود جلب نماید.از همان روزی که حجت به همراه ایرج خان و الهه دیدنشان آمده بود،محبت این دختر به دلش نشست و برای همین هم از دیدنش احساس گناه کرد و از شرم سر به زیر افکند.در واقع بخاطر گًل روی ایرج خان نبود که راضی شد دو ماه دیگر به آنها فرصت بدهد،موقعی که صحبت وصول طلبهایش میشد برای حجت گًل روی روی هیچ کس اهمیت نداشت. آنچه که برایش اهمیت داشت بازگشت مضاعف سکّههای زرش بود که به امید ازدیادش برای مدتی مجبور به جدا کردنشان از خود میگردید.

۳۴
اما از همان روز به سرنوشت این دو دختر علاقه مند گردید و برای همین هم پنج روز مانده به پایان مهلت،به بهانه ی یادآوری نزدیکی موعد مقرر به سراغشان رفت.اکنون که در روز موعود در مقابلش ایستاده بود به ناگهان احساس بی کسی و بی همدمی و بی محبتی در وجودش سر به طغیان برداشت،بدون اینکه خود بداند میخواست به کسی وابسته باشد و کسی را به خود وابسته نماید،اما هنوز به درستی نمیتوانست ماهیت این احساس را تشخیص دهد،آیا این احساسش تمایل به زیستن با جنس مخالف به عنوان شریک زندگیش بود یا به عنوان فرزندی که نداشت؟ بدون اینکه به احساسش فرصت دهد تا ماهیت خود را آشکار نماید گفت: -میدانم که شما و نفیسه خانم به این خانه علاقه ی خاصی دارید،اگر بخواهید میتوانید اینجا بمانید اما….راستش میدانید من در این دنیا هیچ دلبستگی ندارم،نه زنی،نه بچهای که دلم را به آنها خوش کنم،فقط خودم هستم و ثروتی که خیلی وقت است حسابش از دستم در رفته،اما جرات نمیکنم آنچه را که در قلبم میگذرد به زبان آورم،یک هفته به شما فرصت میدهام فکر کنید و تصمیم بگیرید،میدانم که نمیتوانام از شما توقع عشق و محبت را داشته باشم،ولی اگر با من ازدواج کنید خانه را دوباره به شما میبخشم و هم از شما و هم از خواهرتان نگهداری میکنم. افسانه با حوصله به حرفهایش گوش میکرد اما باز هم بدون هیچ احساسی نگاه سردش را به صورت او دوخت و پاسخش را نداد. حجت بدون توجه به سردی نگاهش ادامه داد: -میدانم که پیشنهادم غیر منتظر است،برای همین هم نمیخواهم الان پاسخم را بدهید،من یک هفته دیگر هم دست نگاه میدارم و برای تخلیه ی خانه اقدام نمیکنم،اگر راه دیگری به نظرتان رسید،تسلیم نظرتان هستم،اگر مرا به غلامی قبول کنید ضرر نمیکنید،خاطرتان جمع باشد.آن بار که خان دایی بدون مشورت با نادره خانم به کمک مادرتان شتافت چیزی نماده بود زندگیش زیر و رو شود،نادره خانم روزگارش را سیاه میکرد و برای همین هم مادرتان را وادار کرد خانه را گرو بگذرد،پس به امید او نباش،زندگی بدون سرپناه و بدون هیچ درامدی برایتان مشکل خواهد بود. افسانه حتی مژه بر هم نمیزد،حجت به درستی نمیدانست که او به سخنانش گوش میکند و یا اصلا آنها را نشنیده است،اما افسانه سخنانش را میشنید ولی مفهومش را درک نمیکرد،پیشنهاد حجت آنقدر برایش عجیب و دور از ذهن بود که حتی نمیخواست به آن فکر کند.دلش میخواست هر چه زودتر او غرش را گم کند و برود،تا در تنهایی و سکوت بتواند به بلایی که داشت به سرش میامد،بیاندیشد.  ***  ۰۱ فصل  افسانه پاسخ حجت را نداد،در واقع این سالی بود که پاسخی نداشت،درست است که همه آرزوهایش بر باد رفته بود،درست است که دیگر هیچ امیدی به دوباره دیدن و دوباره همراه شدن با تیمور را نداشت،درست است که هدفها و مقصودهای زندگی جاش،همه ی ناملایمات و آرمان هایش،یکباره و باهم در صندوقچه ی کوچکی در پستوی کوچک و تاریک قلبش،درست مانند همان یادگاریهای عزیز و با ارزش مهر و موم شده در صندوقچه ای در پستوی

۳۵
خانه ی مادرش،مهر و موم گردیده بود و برایش آن یادبودها و آن خاطرات به همان اندازه ارزش داشت که یادگاریهای مادرش برای او. درست است که اکنون به خوبی میدانست که آنها از این پس فقط یادبود هایی خواهند بود از سالهای عمر گذشته ش که یک زمان همه هدف زندگی و غایت مقصودش به شمار میرفتند،اما او خیال نداشت مانند مادرش مهر آن صندوقچه را بگشاید و بر آن یادگارها اشک حسرت بریزد.او حتی یک لحظه هم به پیشنهاد حجت نیندیشید،از جا برخاست و به قصد رفتن به خانه ی خاله ش از خانه بیرون آمد. به محض اینکه در را گشود،امیر حسین را دید که کنار در ایستاده و به او مینگرد.با تعجب پرسید: -تو اینجا چه میکنی امیر حسین؟ امیر حسین در کنارش به راه افتاد و پاسخ داد: -میدانستم که امروز قرار است حجت به سراغتان بیاید،آمدم ببینم خیال داری چه کنی؟ -میخواهی بگویی نگران ما بودی؟ -چرا تعجب میکنی،البته که نگرانت بودم،آمدم بگویم اگر راضی باشی من حاضرم از تو و نفیسه نگهداری کنم. -منظورت چیست،دایی ایرج حاضر نشد به ما کمک بکند،تو چطور میخواهی این کار را بکنی؟ -وضع من و پدر فرق میکند،او نمیتواند برخلاف میل مادرم قدمی بردارد،اما من حاضرم اگه تو اجازه بدهی خانه را از گرو در بیاورم و به نامت کنم،به شرطی که تو راضی باشی. افسانه میان صحبتش دوید و پرسید: -راضی باشم که چه؟ -که با من ازدواج کنی. -فکر میکردم تو هم مثل دایی ایرج بدون اجازه مادرت آب نمیخوری. مادرم اینطور فکر میکند،اما من خیال ندارم خودم را دربندش اسیر کنم. -یعنی میخواهی سر به طغیان برداری و من وسیله ی خوبی برای این هدف هستم. -نه اینطور نیست،از وقتی که تو برگشتی من به دنبال فرصت میگشتم تا با تو صحبت کنم،اما تو یا گرفتار عزاداری بودی و یا گرفتار از گرو درآوردن خانه ت،راستش اگر برای سفر به خارج انقدر عجله نمیکردی،شاید اصلا مجبور نمیشدی به این سفر بروی. -چرا؟ -چون از همان موقع چشمم به دنبالت بود و میخواستم بیام خواستگاریت. با تعجب به او نگریست و گفت: -هیچوقت با مادرت راجع به این تصمیمت صحبت کردی؟ -هنوز نه،….خواستم اول نظر خودت رو بدونم. افسانه لبخند تلخی بر لب آورد و گفت: -مرا ببخش امیر حسین،اصلا فکرشها هم نمیکردم،تو مثل برادرم هستی،ما باهم بزرگ شدیم،من از دوران گذشته،از روزهای کودکیم،با تو خاطرات مشترک زیادی دارم،امیدوارم از من نارنجی،اما راستش قبلان به کس دیگری قول ازدواج دادم و خیال هم ندارم قولم را پس بگیرم.

۳۶
با تأسف گفت: -که اینطور…..پس کجاست؟….چرا به کمکت نمیآید؟ -او اینجا نیست و نمیتوانند به کمکم بیاید،باید خودم به تنهایی این بار را از روی دوشم بردارم،از آن گذشته تو که میدانی زن دایی از اول نه از مادر من خوشش میآمد و نه از من و نفیسه،بدت نیاد امیر حسین،من میدانم این بلایی که امروز دارد به سر ما میاید تا اندازهای بانیش پدر و مادر تو هستند،اگر آنها بخاطر پس گرفتن طلبشان آنقدر به مادر بیمارم فشار نمیاوردند،مجبور نمیشد با نزول پول قرض کند،تو که میدانی دو ماه است دارم به پدرت التماس میکنم کمکم کند،حتی از او خواستم در مقابل پولی که به ما قرض میدهد خانه را خودش گرو بردارد اما زیر بار نرفت که نرفت،حالا من ماندم با مرد رباخاری که برای پس گرفتن طلبش ما را در فشار گذشته است. امیر حسین به اعتراض گفت: -خواهش میکنم حساب مرا از پدر و مادرم جدا کن،من نه نفوذ مادرم را روی پدرم تا   یید میکنم و نه ضعف و زبونی ٔ پدرم را،آنها دارند زندگی خودشان را میکنند،اما منهم میخواهم زندگی خودم را بکنم،من شاهد بودم که پدرم نه دلش میخواست پولی را که به عمه طوبی قرض داده بود،در آن موقع که او تا به آن حد به آن احتیاج داشت از او پس بگیرد و نه دلش میخواست دست کمکی را که تو سویش دراز کرده بودی پس بزند،اما چاره ی دیگری نداشت. -همه ی این چیزها که میگویی من میدانم،ولی دلم میخواست محبتی که در وجود دایی ایم است به نحوی مجال میافت تا خود را نشان دهد وگرنه بود و نبودنش چه تفاوتی دارد. -این درست همان عقیدهای است که من دارم،ولی کار پدرم از این حرفها گذشته. افسانه به طرف کوچهای که به منزل خاله ش منتهی میشد اشاره کرد و گفت: -تو هم میای برویم منزل خاله الهه؟ -نه متشکرم،من باید سری به حجره ی پدرم بزنم،اگر قولی که به کس دیگری دادهای واقعیت ناداشته باشد،روی پیشنهادم فکر کن. افسانه با محبت گفت: -حتی اگر آن قولی که داده م واقعیت نداشت دلم نمیخواست عروس زن دایی نداره بشم.خداحافظ. افسانه به عین میدید هر کس بخواهد به او کمک کند در مقابل متاع وجودش را طلب میکند،متاعی که آن را متعلق به شخص دیگری میدانست.در واقع اگر خانه از گرو در میامد،این متاع وجودش بود که به گرو میرفت. *****    ۰۱فصل افسانه روز سخت و پر حادثهای را پشت سر گذاشته بود،هم پیشنهاد حجت هم پیشنهاد امیر حسین برایش خارج از حد تصورش بود.از حجت انتظار همه جور برخوردی داشت جز اینکه به او پیشنهاد ازدواج دهد. سخنانی که از زبانش شنیده بود،به قدری برایش عجیب بود و باور نکردنی بود که ترجیح میداد اصلا به آنها نیندیشد.با وجود اینکه چند روزی بیشتر به پایان فصل تابستان باقی نمانده بود و دیگر در آن موقع ظهر نه از سنگ فرشهای حیات خانه آتیش بر میخواست و نه داغیش پاهای برهنه را میسوزاند،ولی خاله الهه طبق معمول توی ایوان نشسته بود و داشت خودش را باد میزد.موقعی که افسانه وارد حیات شد،الهه بی تابانه پرسید:

۳۷
-شیری یا روباه. -هیچکدام،بلاتکلیف،نفیسه کجاست؟ -با آفرین رفتن تو اتاقش،مثل همیشه دارو رو خودشون بستن،نمیدونم این دو تا چه حرفی با هم دارن که تمومی نداره. -آنها هم دلشان به همین با هم بودن خوش است،غیر از خودشان کس دیگری را ندارند که دردهای دلشان را برایش بیرون بریزند. الهه مثل همیشه از زمین و زمان مینالید،بیشتر دوست داشت شنونده باشند و به حرفهایش گوش دهند تا اینکه خودش شنونده باشد و به حرفهای دیگران گوش فرا دهد.موقعی که از او پرسید( شیری یا روباه)منتظر پاسخش نشد و شاید حتی همان پاسخ کوتاهش را هم نشنیده گرفت و شروع کرد به غورلند کردند. افسانه به این خیال آمده بود تا دردهای دلش را در ایوان منزل خاله ش بیرون بریزد و سبک شود ولی خاله ش مجال نمیداد و یک بند زیر لب مینالید: -بیست و چهار ساعت در رو روی خودش میبنده،نه به حرف من گوش میده ،نه به حرف برادرش،آرش از دستش کلافه شده،از نفیسه بکهاه ته تشو در بیاره ببینه چه مرگشه،چی کم داره که همیشه تو خودش،دلم خوش دختر بزرگ کردم انیس و مونس هم باشه ولی اصلا انگار نه انگار که غیر از خودش کسی توی این خونه وجود داره. افسانه به زحمت توانست به میان صحبتش بدوید و بگوید: -خوب خاله جون،جوان است.شانزده سال بیشتر ندارد،دلش میخواد با هم سنّ و سالهای خودش بجوشد،نفیسه هم همینطور است،اما من سر به سرش نمیگذارم. -نفیسه مثل اون نیست،من میدونم،تازه خوبه که آرش نمیذاره. غیر از نفیسه با کسی رفت و آمد کنه . _ خوب برای همین است که اینقدر افسرده است ، یکم آزادش بگذارید . الهه با اعتراض گفت : _چه حرفها میزانی ، چه معنی داره دختر هر جا دلش میخواد بره ،مگه آرش میذاره اون هر کاری دلش میخواد بکنه ،سر تو درد آوردم ، تو امدی پیش خالت که دلت وا بشه ،من دارم یه غصه رو غصههات میزارم ،حالا تو بگو کارت با این حجت از خدا بیخبر به کجا کشید ؟ افسانه آهی کشید و گفت : _دارد به تدریج جانم را میگیرد ،باز هم یک هفته مهلت داده . _و تو هم فکر میکنی از این ستون به اون ستون فرجه ،اما فایدش چیه ،اونا آدمی نیست که از پولش بگذره ،صد بار بهت گفتم جول و پلاستو جم کن با نفیسه بیا خونه خودم ،گوش نمیکنی . _آخه خاله جان یکی دو روز نیست . نفیسه که آخرین جمله خواهرش را شنیده بود با نگرانی پرسید : _چی شده افسانه ! .. منظورت این است که باید خانه را خالی کنیم ؟ هنوز نه .. مثلا یک هفته فرصت داده ا و بد از آن تا بتواند حکم تخلیه بگیرد مدتی طول میکشد ،به این سادگی هم نیست .

۳۸
نفیسه اشک ریزان گفت : _به تدریج جانمان را خواهد گرفت ،تو چقدر تقات داری افسانه ،من دیگر خسته شدم .. نمیتونم هر روز منتظر باشم تا بیایند سراغمان و دار و ندارمان را بریزند توی کوچه . به آرامی گفت : _فکرش را نکن شاید به آن جا نکشد . نفیسه با لحن تندی پاسخ داد : _ تو هم که مراتب وعده میدهی ،چرا نمیگوی که دیگر کاری از دست تو ساخت نیست و تکلیف خودمان را روشن کنی ،هر هفته به امید هفتهای دیگر ،هر روز به امید روز دیگر . افسانه برای اولین بار خشمگین شد و فریاد زنان گفت : _مثل اینکه یادت رفته من فقط چند سال از تو بزرگ ترم ،نه تجربش را دارم و نه قدرتش را که با مرد قلدر و زورگوی مثل حجت دربیفتم . نفیسه فریاد زنان پاسخ داد : _میدانم که نمیتوانی ،میدانم که از عهده اات خارج است .همین را بگو و راحتم کن . افسانه خشم و سرشکستگی خواهرش را احساس کرد و از اینکه به تندی با او صحبت کرده بود پشیمان شد و با محبت گفت : _مرا ببکهش نفیسه ،امروز روز سختی را گذراندم و کاملا کنترل اعصابم را از دست دادهام ،مطمئن باش که میگذارم بیخانمان شویم . خاله الهه که از زمان شروع گفتگوی دو خواهر ،به ناچار سکوت کرده بود ،دوباره رشته سخن را بدست گرفت و گفت : _مگه من مردم که شما بیخانمان بشین ،اگه ایرج ،اگه ایرج به جای اینکه زن بگیر نمیرفت شوهر کنه .نه خواهر خدا بیامرزمون زیر بار اون قرض سنگین میرفت و نه سنگینی بار این قرض رو دوش خواهرزادمون میفتد ،حالا هم معلوم نیست کدوم گوری قایم شده  که خودشو نشون نمیده . افسانه لبخند تلخی به لب آورد و گفت : _قایم نشده خاله جون ، یا تو حجره ش است یا در منزلش ،از کسی جز زن دایی ترس و واهمه ندارد ،خیلی راحت به من گفت بدون اجازه نادره پشیزی از دارایش را خرج کند . الهه ناله کنان گفت : _کاش پام میشکست واسعش نمیرفتم خواستگاری ،بیشتر دلم از این میسوزه که این لقمه را من براش گرفتم ،نادره دختر همسایه خودمون بود ،و من و طوبی میفکر میکردیم به جای اینکه بذاریم بریم یه دختر غریبه را بگیریم اونو واش بگیریم . افسانه پاسخ داد : _کاریست که شده خاله جون ،وقتی خودش راضی است تحت نفوذ زنش باشد ،چه کاری از دست ما ساخته است ؟ _آخه دلم میسوزه، بد از مرگ طوبی همین یه دونه برادر واسم مونده

۳۹
افسانه لبخند تلخی زد و گفت : _اما این یک برادر سال هاست که با همین شرایط زندگیش را میکند ،پس کاری به کارش نداشته باشید . الهه ناله کنان گفت : _ این روزها هرکی به فکر خویشه ،اون موقع که شما بچه بودین یه بار خودش گفت برم ببینم این خواهرهای شوهر مرده به چیزی احتیاج دارن یا نه ؟ باز هم درد افسانه و نفیسه فراموش شده بود و الهه داشت دردهای دل پر دردش را بیرون میریخت افسانه به نفیسه اشاره کرد و گفت : _بیا بریم نفیسه جان . الهه به اعتراض گفت : _چرا چه خبر ؟ ..تو تازه امدی . افسانه پاسخ داد : _خیلی خواستم خاله جان ،بهتر است بروم منزل با استراحت کنم . بد از خداحافظی در را پشت سر بستند و در کنار یکدیگر به راه افتادند ،با وجود اینکه هر دو میل به گفتگو داشتند ،اما سکوت سردی مبینشان سایه افکند بود ،به نزدیک منزلشان رسیده بودند که افسانه پرسید : _ درد آفرین چیست نفیسه ؟ _آفرین دارد زجر میکشد ،نمیتواند بدون اجازه آرش آب بخورد ،دارد شکنجهاش میکند ،بمحض اینکه پایش را از خانه بیرون میگذارد به تعقیبش میردزد ،در قفسی به دام افتاده که اگر از آن رها شود مستقیم به دور دستها پرواز خواهد کرد . فصل هفدهم  حجت باورش نمی شد که یکروز بتواند به جز سکه های زرش به چیز دیگری وابسته شود، اما از لحظه ای که نگاه محزون و مبهوت افسانه به چهره اش دوخته شد، دیگر نه می توانست تنهائیش را تحمل کند و نه سکوت حکفرما بر چهار دیواری خانه اش را. موقعی که کلثوم ظرف غذا را در مقابلش نهاد، نه میلی به خوردن داشت و نه مزه اش را احساس می کرد، نگاه چشمان معصوم افسانه جادویش کرده بود و با همه تلاشش نمی توانست جز به آن دو چشم سیاه به چیز دیگری بیندیشد. به محض اینکه به عادت همیشه پر حرفی کلثوم آغاز شد، از خودش عجب کرد که چطور توانسته تا به آن روز وجود این زن را در خانه اش تحمل نماید. موقعی که از ادامه صحبت با کلثوم سرباز زد و بدون آنکه مانند هر روز به سراغ گاوصندوقش برود و موجودیش را بشمارد، به رختخواب رفت، کلثوم یقین حاصل نمود که اربابش یا بیمار است و یا بی حوصله. اما حجت نه بیمار بود و نه بی حوصله، فقط احتیاج به تنهایی و سکوت داشت تا در آرامش به ماجرای آن روز بیندیشد.

۴۰
تا همین چند ساعت پیش فقط خودش بود و سکه های زرش، ولی اکنون آن سکه ها درخشش خود را از دست داده بود، نه از مشاهده اسکناسهای دسته شده در گاو صندوقش لذت می برد و نه میلی به ازدیاد آن داشت. دیگر به بهانه وصول طلبش نبود که می خواست به دیدن افسانه برود، بلکه فقط می خواست به طریقی توجه او را به خود جلب نماید. فردای آن روز موقعی که می خواست به حجره اش برود بدون اینکه از خود اختیاری داشته باشد به جای اینکه به فکر کاسبی باشد به فکر دلش بود و بی اراده به طرف منزل افسانه رفت، اما موقعی که می خواست زنگ در را به صدا درآورد پشیمان شد و تصمیم گرفت او را به حال خود بگذارد و قبل از پایان موعد مقرر به سراغش برود.  *****  تمام روزهای آن هفته را افسانه به جای آنکه به پیشنهاد حجت بیندیشد به گذشته اندیشید، همراه با نوای سمفونی دانوب آبی سیلاب اشک از دیدگان فرو ریخت و با یادآوری خاطراتی که تصمیم داشت دیگر به آنها نیندیشد، لحظات تنهایی روزهایش را به شب و شبهایش را به روز رساند. نفیسه نمی توانست سرگردانی روحیش را درک کند، موقعی که اشک دیدگانش را می دید، تصور می کرد که دارد از غم از دست دادن قریب الوقوع خانه ای که هم تنها دارائیشان بود و هم تنها یادآور خاطرات تلخ و شیرین زندگی گذشته شان، می گرید. گرچه افسانه می دانست که حجت موفق به تصاحب آن خانه نخواهد شد و برای اینکه بتواند از راه قانونی اقدام نماید و آنها را از خانه خودشان بیرون کند، احتیاج به زمان دارد، اما نه خودش حوصله تحمل گذران لحظات سخت انتظار را داشت و نه نفیسه. او اطمینان داشت که نفیسه نمی تواند در پیمودن این راه دشوار همراهیش نماید. زمانی که با سختی و جان کندن دقایق دشوار روزهایش را به شب می رساند، شب سخت تر و سیاه تر از راه می رسید و بر سیاهی و تیرگی قلب پر دردش می افزود. افسانه ستاره خوشبختی اش را می دید که یک زمان آنقدر به او نزدیک شده بود که حتی با نوک انگشتانش به راحتی می توانست وجودش را لمس کند و اکنون آنقدر دور و محو گردیده بود که حتی اگر سوار بر بالهای پرنده ای تیز پرواز هم می شد نمی توانست به گَرد راهش برسد. تصمیم گرفت دیگر نه به ستاره خوشبختی بیندیشد و نه به پرواز به سوی آن. در نیمه شبی که فردایش قرار بود حجت ناقوس بدبختیش را به صدا درآورد، خسته از تلاش بیهوده برای آرمیدن، از جا برخاست و بی اراده به سوی پستوی کوچکشان رفت، به محلی که فضایش انباشته از غمهای لبریز شده ی زنی بود که در طول سالهای گذشته به تدریج در آنجا پراکنده گردیده بود. اما نفیسه هم به همانجایی پناه آورده بود که او داشت به آنجا پناهنده می شد، در کنار همان صندوقچه ی کوچکی زانو زده بود و داشت می گریست که افسانه خیال داشت در کنارش زانو بزند و اشک از دیدگان فرو ریزد. در کنارش نشست و دست لرزانش را به روی دستش نهاد و گفت: – تو الان باید خواب باشی عزیزم.

۴۱
نفیسه سرش را بلند کرد و چشمان پر اشکش را به صورتش دوخت و پرسید: – تو چرا نخوابیدی؟ – هر چه کردم خوابم نبرد، فکر نمی کردم همان احساسی که من دارم تو هم داشته باشی. – از اینکه مرتب از تو بپرسم خیال داری چه کنی، خسته شدم، می دانم که دیگر کاری از دستت ساخته نیست، همه چیز نابود خواهد شد مگر نه؟ بدون اینکه اعتقادی به گفته اش داشته باشد، پاسخ داد: – نه همه چیز… به این سادگی همه چیز نابود نخواهد شد. – چرا… چرا… همه چیز نابود خواهد شد، دیگر هر وقت غمگین باشم نمی توانم مانند مادرم به این اطاق کوچک پناهنده شوم، نه تنها نمی توانم به اینجا پناهنده شوم، بلکه حتی نمی توانم امیدوار باشم که سر پناهی داشته باشم. افسانه در عین ناامیدی کوشید خواهرش را دلداری دهد و گفت: – انقدر ناامید نباش. نفیسه زاری کنان پاسخ داد: – چرا اینطور شد، چرا؟… چرا نباید حتی گوشه کوچکی از آن خوشبختی را که همه همسالانم دارند منهم داشته باشم؟ افسانه هم داشت به دنبال همان گوشه کوچک از خوشبختی گمشده اش می گشت، اما می دانست که دیگر نمی تواند آن را بیابد، ولی دلش نمی خواست نفیسه در جستجوی خوشبختی به همان نتیجه ای برسد که او رسیده است. شاید حق با زن دائیش بود، شاید اگر او هوای سفر به خارج و ادامه تحصیل به سرش نمی زد و مادرش زیر بار این قرض سنگین نمی رفت اکنون مجبور نمی شدند بی خانمان شوند. وقتش بود که نگذارد خواهرش در حسرت به دست آوردن گوشه کوچکی از خوشبختی همسالانش آه بکشد. آن چیزی که او در آن لحظه در سر داشت درست همان چیزی بود که فکر نمی کرد هیچوقت در سر داشته باشد. *****
فصل هجدهم  موقعی که حجت با ناامیدی زنگ در خانه آنها را به صدا درآورد، انتظار شنیدن همه جور پاسخی را داشت، جز اینکه افسانه به او پاسخ مثبت دهد. او صدای زنگ در را شنید، اما از جایش تکان نخورد، نفیسه با نگرانی گفت: – حجت است، لحظه سرنوشت ساز ما فرا رسیده. افسانه به آرامی پاسخ داد: – لحظه سرنوشت ساز من، نه لحظه سرنوشت ساز ما، برو در را باز کن. نفیسه مفهوم گفته خواهرش را درک نکرد، ولی به نظرش رسید که او مشغول نبردی سخت در درون خودش می باشد. مردی که نفیسه در را به رویش گشود، با مردی که چند هفته پیش با

۴۲
او روبه رو شده بود تفاوت زیادی داشت، دیگر نه چهره اش خشن و پر غرور بود و نه صدایش آمرانه و پر تهدید. با لحن محبت آمیزی به نفیسه سلام کرد و گفت: – این روزها زیاد مزاحم شما می شوم، مرا ببخشید. دلش می خواست می توانست پاسخ بدهد: “حق با شماست، زیاد مزاحم می شوید.” اما خودداری کرد و پاسخش را نداد. حجب بدون تعارف به دنبالش به راه افتاد و داخل اتاق پذیرائی شد. افسانه زیر لب پاسخ سلامش را داد و رو به نفیسه کرد و گفت: – می خواهم خودم تنها با آقا حجت صحبت کنم. نفیسه به اعتراض پاسخ داد: – نه افسانه… ترجیح می دهم منهم باشم. ولی افسانه به تندی گفت: – من ترجیح می دهم که نباشی، صحبت ما کوتاه است، خواهش می کنم نفیسه. نفیسه عجز خواهرش را احساس کرد و خودش هم نمی دانست چرا احساس بدی سراپای وجودش را در خود گرفت و مصمم بر جای ایستاد. حجت که شاهد مبارزه دو خواهر با همدیگر بود، برای اینکه زودتر تکلیف خودش را روشن کرده باشد گفت: – اشکالی ندارد افسانه خانم، خواهرتان که غریبه نیستند، بگذارید بمانند. افسانه پاسخش را نشنیده گرفت و گفت: – اگر من به شما پاسخ مثبت بدهم، چه تضمینی به من می دهید؟ موجی از شعف سراپای وجودش را فراگرفت، زبانش به لکنت افتاد، مطمئن نبود که درست شنیده باشد. برای اینکه او پشیمان نشود بلافاصله پاسخ داد: – یعنی می خواهید بگوئید که قبول می کنید؟ افسانه به تندی تکرار کرد: – پرسیدم چه تضمینی می دهید که دیگر به دنبال تصاحب این خانه نباشید و… حجت به میان صحبتش دوید و گفت: – اختیار دارید افسانه خانم، خانه مال خودتان است، نوشته مادرتان را به شما بر می گردانم، دیگر خانه در گروی من نیست، بلکه همه چیز من در گرو شماست. نفیسه با تعجب به خواهرش و بعد به حجت نگریست و فریادزنان گفت: – نه… نه… به این قیمت نه… من دیگر این خانه را نمی خواهم، به آقا حجت واگذارش کن. – ساکت باش نفیسه، به تو گفتم که دخالت نکن. – تو دیوانه ای، هیچ می فهمی چه کار می کنی، داری زندگیت را به تباهی می کشانی، درست است که این خانه برایمان خیلی ارزش دارد، اما نه به این قیمت، به این قیمت اصلاً نمی ارزد. حجت با محبت به میان صحبتش دوید و گفت:

۴۳
– خیالتان راحت باشد نفیسه خانم، نمی گذارم خواهرتان چیزی از خوشبختی کم داشته باشد، خواهش می کنم سعی نکنید منصرفش کنید. نفیسه نگاه خشمگینش را به صورت حجت دوخت و به تندی پاسخ داد: – چرا سعی نکنم؟… خواهر فقط بیست و دو سال دارد، شما جای پدرمان هستید. افسانه احساس کرد چیزی نمانده از هوش برود، قوایش کم کم داشت تحلیل می رفت، می ترسید اگرکمی بیشتر این بحث ادامه پیدا کند، آنچه را که داشت به سختی تحمل می کرد، دیگر نتواند تحمل نماید. به آرامی گفت: – نفیسه در جریان نیست و برای همین هم شوکه شده، به تدریج واقعیت را خواهد پذیرفت. نفیسه فریاد زنان پرسید: – کدام واقعیت؟… تو داری خودت را فدا می کنی، نه افسانه… نه… این خانه دیگر برایم هیچ ارزشی ندارد، اصلاً نمی خواهمش، بیا از اینجا بیرون برویم، همین الان، خواهش می کنم. دلش می خواست می توانست دست خواهرش را بگیرد و در همان لحظه آنجا را ترک کند، اما کوشید پای اراده اش سست نشود و به تندی پاسخ داد: – کافی است نفیسه، چه خبر شده، چرا فریاد می زنی، من می خواهم بمانم، همین جا در همین خانه، اینجا خانه ماست و خانه ما خواهد ماند، برای همین بود که اصرار کردم در این گفتگو حضور نداشته باشی، تو نمی گذاری من حرفهایم را با آقا حجت بزنم، بی خود، مرتب داد می زنی که چی؟ – که بگویم اشکهای من دلت را سوزانده، بی خوابی ها، شب زنده داری ها و ضجه هایم… نه… خیالت راحت باشد، دیگر نه گریه می کنم و نه شبها بیدار می مانم و نه به دنبال گوشه ای از خوشبختی همسالانم می گردم، منصرف شو، ارزش ندارد. افسانه دیگر خودش نبود، نه خودش احساسی داشت و نه احساس نفیسه را درک می کرد، مسخ شده و بی حس به روی صندلی نشسته بود و دستهایش را محکم به روی دسته هایش می فشرد. به زحمت کوشید تا صدایش بلند و تحکم آمیز باشد: – آقا حجت من از شما سئوالی کردم که پاسخش را درست ندادید، پرسیدم چه تضمینی؟ حجت پاسخ داد: -گفتم افسانه خانم… گفتم که این خانه مال خودتان. – تضمین دیگر چه؟… – باز هم گفتم که هر چه دارم مال شماست، من بعد از این غیر از شما کسی را ندارم. – من می خواهم که این خانه مال نفیسه باشد. – چه فرقی می کند… من این خانه را به شما بر می گردانم. – منهم آن را به نفیسه می بخشم، شما که اعتراض نخواهید کرد؟ – نه شما مختارید هر بلائی می خواهید به سرش بیاورید. – من نمی توانم خواهرم را تنها بگذارم، تا وقتی که لازم باشد می خواهم همین جا با او بمانم. – باشد چه عیبی دارد، با اجازه شما منهم به اینجا نقل مکان می کنم.

۴۴
از فکر همجواری با مردی که به شدت از او نفرت داشت حالت تهوع به افسانه دست داد، اما بعد از تصمیمی که گرفته بود، این واقعیتی بود که باید می پذیرفت. نفیسه باز هم فریاد زد و می گریست. آنموقع که داشت خانه را از دست می داد، می گریست و اکنون که داشت دوباره آنرا تصاحب می کرد باز هم می گریست. افسانه بی طاقت شده بود و می خواست هر چه زودتر به این غائله خاتمه دهد، بدون آنکه به او بنگرد پاسخ داد: – باشد قبول، هر کاری لازم است بکنید، فقط فعلاً مرا با خواهرم تنها بگذارید.  ****  فصل نوزدهم  نفیسه پشیمان بود، از همه ضجه ها و زاری هایش، از همه التماسهایش به خواهرش که نگذارد خانه از دستشان برود، ملتمسانه از او می خواست که دست به این خودکشی تدریجی نزند. به نظرش می رسید خواهرش به درستی نمی داند چه دارد به سر خودش می آورد، اما اگر او نمی دانست، نفیسه که می دانست چه دارد به سر افسانه می آید. باید جلویش را می گرفت. قبل ا اینکه دیگر دیر شده باشد. به محض اینکه حجت از جا برخاست، نفیسه هم از جا برخاست و ایستاد و در حالیکه دندانهایش را از خشم به هم می فشرد رفتنش را نظاره کرد. همینکه حجت در را گشود و ناپدید شد، نفیسه فریاد زنان به خواهرش گفت: میروم سراغ دایی ایرج،میروم سراغ خاله الهه،فریاد میزنم التماس میکنم،از آنها میخواهم که جلوی این دیوانگی را بگیرند،نمیگذارم این بلا را سر خودت بیاوری. -کافی است نفیسه،انقدر داد و فریاد نزن،دایی ایرج اهمیت نمیدهد،برایش مهم نیست که چه دارد به سر ما میاید،شاید اینطوری خیالش هم راحت شود که دختر خواهرش دارد سر و سامان میگیرد و دیگر مزاحمش نخواهد شد،از دست خاله الهه هم کاری بر نمیآید.مطمئنم باش تصمیمم عوض نخواهد شد،حجت مرد بدی نیست،من و تو احتیاج داریم یک نفر بالای سر ما باشد. -چه احتیاجی داریم،بچه که نیستیم. -نه بچه نیستیم،اما من هنوز این نیاز را احساس میکنم. -نیاز به چی؟….به کسی که در حقمان پدری کند و یا به کسی که جای پدرت است و میخواهد شوهرت باشد. دلش نمیخواست این کلمه را بشنود،نه دلش میخواست بشنود و نه دلش میخواست به خود بقبولاند،میدانست که اگر نفیسه یک کم دیگر سر به سرش بگذرد،عنان اختیار از کفّ خواهد داد و در آغوش خواهرش پناه خواهد گرفت و زاری کنان از او خواهد خواست که جلوی دیونگیش را بگیرد.به همین جهت سر درد را بهانه کرد و گفت: -آنقدر فریاد زادی که سرم درد گرفت،من میروم استراحت کنم. -تو برو استراحت کن،من میخواهم به سراغ دایی ایرج بروم. -به تو گفتم که بی فاینده است،راهی که تو میروی من قبلان رفتم،حالا که دلت میخواهد میتوانی امتحان کنی.

۴۵
نفیسه به گفته ش اعتنایی نکرد،او به دنبال راه گریز میگشت،راه گریز از سرنوشتی که داشت خواهرش را به دنبال میکشید. موقعی که نفیسه با چهرهای مضطرب و پریشان وارد حجره ی دایی ش شد ،آنچه که او با کلمات بریده و مقطع و در میان حق حق بی امان سینه ش بیان میکرد،برای ایرج خان و امیر حسین باور کردی نبود،به خصوص امیر حسین که هر چه میکرد آنچه را که روی داده بود باور کند،رّد پیشنهاد خودش و قبول پیشنهاد حجت از طرف افسانه برایش قابل هضم نبود. ایرج از آنچه که ما بین افسانه و امیر حسین گذشته بود اطلاعی نداشت،شاید هیچ وقت هم به خاطرش خطور نمیکرد که امکان چنین پیوندی وجود داشته باشد ولی در باورش هم نمیگنجید که یکروز افسانه بتواند تن به ازدواج با مردی دهد که سه برابر سنّ خودش را دارد. بعد از اینکه نفیسه غمهای تلنبار شده در سینه ش را بیرون ریخت و ساکت شد،ایرج رو به امیر حسین کرد و گفت: -میبینی امیر حسین سیب سرخ دارد نسیب دست چلاق میشود،حیف نیست. زخم غرور جریحه دار شده ی امیر آنچنان عمیق بود که قدرت سخن گفتن را از او سلب کرده بود،هر چه فکر میکرد نمیتوانست دلیل رّد پیشنهاد خودش و قبول پیشنهاد حجت را که هیچ تناسبی افسانه نداشت توجیه نماید. نفیسه بیتابانه گفت: -خواهش میکنم دایی ایرج،فکر چاره باشید،اگر افسانه خودش را میکشت بهتر بود تا دست به این خودکشی تدریجی بزند. ایرج خان پاسخ داد: -آخر او بچه نیست که خودش نداند دارد دست به چه کاری میزند،حتما پول و ثروت بی حساب حجت چشم عقلش را کور کرده،تو ناراحت نباش نفیسه،در عوض بعد از این مجبور نیستی بخاطر از دست دادن خانه ی پدریت اشک بریزی. نفیسه کوشید تا خشمش را آشکار نکند و پرسید: -دایی ایرج،یعنی شما اصلا ناراحت نیستید که افسانه دارد زن آقا حجت میشود؟یعنی اگر دختر خودتان داشت زن آقا حجت میشد همینطور خونسرد و بی اعتنا با این مصیبت برخورد میکردید؟ ایرج به آرامی پاسخ داد: -اشتباه نکن نفیسه،این مصیبت نیست،اگر افسانه داشت زن یک جوان آس و پاس و بی پول میشد مصیبت بود. نفیسه این بار نکشید تا خشمش را انکار نکند و به لحن تندی پاسخ داد: -حق با افسانه بود،بی خودی وقتم را تلف کردم،آنچه که دارد زندگی ما را به آتیش میکشد برای شما اصلا اهمیت ندارد.. ایرج دور شدن نفیسه را نظاره میکرد.امیر حسین که تا آن لحظه ساکت بود آهی کشید و زیر لب زمزمه کرد: -سیب سرخ دارد نسیب دست چلاق میشود،اما آخر چرا؟  ****   ۴۱فصل

۴۶
نفیسه داشت تجربه میاندوخت،تفاوتهای موجود،مابین افکار و احساست و عواطف افراد مختلف را مشاهده میکرد و به چشم میدید آنچه که داشت اتفاق میافتاد و برای او به اندازه ی همه ی زندگی ش ارزش داشت برای ایرج قابل درک نبود و یا قابل درک بود اما قابل اهمیت نبود و یا شاید هم همانطور که افسانه تصور میکرد نویدی بود برای اینکه دیگر خواهر زدههایش فشار بار مشکلاتشان را در حجره ی او بر زمین نخواهد گذشت. اینطور به نظر میرسید که برداشت دایی ش از این ازدواج،همان چیزی بود که بیان میکرد و حتی ترجیح میداد دخترش الهام هم به جای ازدواج با یک جوان تهی دست با آیندهای روشن،با پیر مرد توانگری چون حجت ازدواج نماید. نفیسه اکنون دیل ایجاد جراحتهای بیشمار در اطراف قلب پر آرزوی افسانه را احساس میکند.تجربهای که در آن روز نفیسه اندوخت،شاید اگر در مسیر عادی زندگی ش قرار میگرفت،سالها طول میکشید تا تجربه ش به این مرحله برسد. موقعی که از حجره ی دایی ش خارج شد،سر خرده و دلشکسته از عکس العمل او،به دامن خاله ش پناه آورد. الهه از دیدن چهره ی پریشان و چشمان پر اشکش یقین حاصل نمود که حجت خانه را تصاحب کرده است.برای اولین بار مستمع خوبی شد و به دقت به سخنانش گوش فرا داد و بعد از اینکه نفیسه حرفهایش را زد و اشکهایش را ریخت،الهه آهی کشید و گفت: -بیچاره افسانه….داره خودش رو فدا میکنه،تقصیر خودته،انقدر زار زادی و سرزنشش کردی،که واسه خاطره تو نمیفهمه داره چی داره به سر خودش میاره،یادت میاد چند روز پیش توی ایوون همین خونه چی از دهنت در اومد نثارش کردی که چرا میذاره خونه از دستتون بره؟ نفیسه زاری کنان جواب داد: -انقدر دلم را نسوزنید خاله جون،میدانم اشتباه کردم.اما حالا فقط به من بگویید چطور باید جلوی این کار را بگیرم. -نمیدانام….فقط اون برادر بیاتفه و بی محبتم حرمت بچه های خواهر خدا بیامرزش را نگاه نمیداره و اصلا عین خیالش نیست که داره چی به سرشون میاد،از دست یه زن بی دست و پا مثل من چه کاری بر میاد،تو میخواهی من چی کار کنم،بیام بهش التماس کنم که این کار رو نکن خب اگه راضی شدی از خر شیطون بیا پایین اونوقت بازم خونه از دستتون میره الاخون والاخون میشین اونموقع بازم تو همینجور اشک میریزی و زاری میکنی میگی خاله حالا چیکار کنم من میدونم که این دختر بیچاره همه راههارو رفته که به اینجا نکشه این دیگه آخرین تلاششه اون داره فدا میشه که تو فدا نشی. -من این را میدانم خاله جون برای همین هم میخواهم جلوی اینکار را بگیرم. -بی فایده س عزیزم تو نمیتونی جلوی این کارشو بگیری چون دیگه راه دیگه ای نمونده. الهه هم درد افسانه را حس میکرد و هم درماندگیش را. آهی کشید و ادامه داد:اون میفهمه داره چیکار میکنه تو هم اینقدر گریه زاری نکن خدا رو چی دیدی حجت د سرد و گرم روزگارو چشیده شاید بتونه افسانه رو خوشبخت کنه چی بگم که دلم پر درده آخه من درد زندگی با یه جوون بی عاطفه و سر به هوا رو کشیدم تو و آفرین اونموقع خیلی بچه بودین و نمیدونین پدر آفرین واسه اینکه بتونه بره دنبال هوای دلش چی به سر من آورد تا از دستم خلاص بشه هم از دست من و هم از دست بچه های دسته گلش

۴۷
خدا میدونه چقدر اشک ریختم التماس کردم بلکه بخودش بیاد و اگه نمیتونه واسه من شوهر خوبی باشه لااقل بزاره سایه اش رو سر بچه هاش بمونه اما فایده نکرد که نکرد بعدش ما رو گذاشت و رفت بدنبال همون کسی که اونو از ما گرفت حالا سال به سال زنبابای بچه ها نمیزاره باباشون حال بچه هاشو بپرسه حالا میفهمی چی میگم نفیسه حجت عمری رو پشت سر گذاشته دیگه هوایی به سر نداره که بخواد بره به دنبالش بلکه بتونه خیلی از مشکلات شما رو هم حل کنه. آفرین داشت از یادآوری خاطرات تلخ زندگی گذشته مادرش که خاطرات تلخ زندگی گذشته خودش هم بود اشک میریخت.نفیسه از این متعجب بود که خاله اش هم تقریبا داشت همان حرفهایی را تکرار میکرد که داییش بیان کرده بود منتها با بیان و احساس دیگر. آنچه که از داییش بیان میکرد احساسی بود که از این ازدواج داشت اما آنچه خاله الهه بیان میکرد فقط برای این بود که میدانست دیگر نمیشود جلوی این وصلت نامانوس را گرفت و چاره ای جز این نمیدید که لااقل با این کلمات خواهر زاده در مانده اش را دلداری دهد.
۴۰فصل  افسانه مانند همه همسالانش آرزو داشت با لباس سفید عروسی بر سر سفره عقد بنشیند اما این در صورتی بود که داشت به ارزوهایش طلاییش جامه عمل میپوشاند ولی اکنون که به اجبار همراه زندگی مردی شد که نه از نظر سنی و نه از نظر افکار و احساسات کوچکترین وجه تشابهی با او داشت به خواست خودش بدون هیچ تشریفاتی این همراهی را آغاز مینمود. درست مانند محکومی بود که انتخاب نوع شکنجه را به عهده خودش گذاشته اند و میخواست با هر جان کندنی باشد ضربات سخت و کشنده نوع شکنجه ای را که انتخاب کرده است تحمل نماید. بعد از اینکه خطبه عقد در محضر خوانده شد حجت خوشحال از اینکه بدون آنکه مجبور باشد سر کیسه را شل کند به مراد دلش رسیده بهمراه همسرش به خانه پدری افسانه بازگشتند. حجت بدنبال نگاه گرم و مهرآمیز همسرش میگشت تا به کمک آن خلا تنهاییش را پر کند اما افسانه خودش آنجا بود ولی افکار و احساساتش در آنجا نبود نه به او مینگریست و نه وجودش را احساس میکرد نه به دنبال ستاره بختش میگشت که داشت به سرعت در پشت ابرهای سیاه و تیره پنهان میگردید و نه بدنبال خوشبختی که هر لحظه بیشتر از لحظه پیش ازاو فاصله میگرفت. حجت سرگردانی و گریز نگاهش را احساس کرد غم او به اندازه ای عمیق بود که حتی حجت با وجود موج شادی و شعفی که قلبش را به تلاطم واداشته بود آن را مشاهده میکرد. شکنجه ای که افسانه انتخاب کرده بود بر خلاف تصورش قابل تحمل نبود.موقعی که حجت با محبت کوشید تا دستش را در دست گیرد به گوشه دیگر اتاق پناه برد و ازاو فاصله گرفت. حجت با تعجب به حرکاتش نگریست و پرسید:تو از من بدت می آید اینطور نیست؟  سال از تو ۰۱ سالش نشده بود یعنی بیش از ۱۱افسانه بدون اینکه به او بنگرد پاسخ داد:پدرم اگر زنده بود هنوز کوچکتر بود.

۴۸
-میخواهی بگویی از من بدت می آید چون پیرم تو از من متنفری مگر نه؟ -از تو متنفر نیستم از خودم متنفرم که تن به این ازدواج دادم تو دلیل این ازدواج را میدانی پس از من توقع محبت نداشته باش. حجت با تعجب پرسید:از تو توقع محبت نداشته باشم؟چرا؟!…منظورت چیست؟…من سالهاست که از که از بیمحبتی رنج میبرم اگر بدنبالت آمدم اگر خواستم چند صباحی را که از عمر رفته ام باقیمانده با من همراه شوی فقط بخاطر نیازی بود که به محبت داشتم حالا چطور از من میخواهی از تو توقع محبت نداشته باشم؟ افسانه با صدای غم گرفته ای پاسخ داد:برایت متاسفم چون برای خرید متاعی که به آن نیاز داری بد کسی را انتخاب  سال داشتم و هنوز ۰۴کرده ای مطمئن باش محبتی که تو میخواهی من نمیتوانم نثارت کنم وقتی پدرم مرد من فقط با تمام وجود نیازمند به نوازشها و محبتهایش بودم حتی سالها بعد از مرگش هم همیشه این نیاز را احساس میکردم شاید اگر میخواستی کمبود محبتی را که من سالها از آن رنج برده ام جبران کنی دستی را که به سویم دراز کرده بودی با اشتیاق میپذیرفتم اما بعنوان شریک زندگیم نه مرا ببخش و چنین چیزی از من نخواه. از ابر سیاه و تیره ای که ساعتها بروی سینه پردرد افسانه در انتظار بارش باران فشار می اورد رگبار تند و بی امانش را آغاز کرد از لحظه ای که باران اشکهایش آغاز شد دیگر نمیتوانست جلوی ریزش آن را بگیرد. حجت برای اولین بار در تمام مدت زندگیش اشکی که از دیده ای فرو میریخت غمی که در سینه ای نهان بود دلش را میسوزاند و برای اولین بار قلب خالی و تهی از احساسش مالامال از احساس گردید دیگر نگاهش به افسانه نگاه ارزومند مردی نبود که بخواهد وجودش را تصاحب نماید بلکه نگاه محبت آمیز پدری بود که بخواهد غبار غم از قلب پر اندوه فرزندش بزداید. اکنون دیگر حجت یقین حاصل نمود که در شناخت احساسی که نسبت به او داشته اشتباه کرده است. دلش میخواست میتوانست به نحوی نوع احساسی را که در آن لحظه به او داشت آشکار نماید اما مطمئن بود که افسانه باور نخواهد کرد و نخواهد پذیرفت که او دیگر میلی به تصاحبش ندارد. افسانه سر بزیر افکنده بود و هنوز داشت با صدای بلند میگریست حجت به آرامی بطرفش رفت موقعی که متوجه نزدیک شدنش شد سربلند کرد و دوباره به سرعت بطرف دیگر اتاق گریخت. حق با حجت بود بیان آنچه که در آن لحظه در قلبش میگذشت باورکردنش برای افسانه کار اسانی نبود اما حجت تصمیم داشت به نحوی احساسش را به او تفهیم نماید. بدون اینکه دیگر سعی در نزدیک شدن به او بنماید گفت:از من نترس بلند شو افسانه بلند شو و به اتاق خواهرت برو بعد از این میتوانی همیشه شبها پیش او بخوابی. افسانه با تعجب به او مینگریست آنچه که حجت میگفت برایش باورکردنی نبود چطور میشد باور کرد که حجت نخواهد از حق قانونیش استفاده کند چطور ممکن است راضی شود به این سادگی او را به حال خودش رها نماید. حجت تعجبش را احساس کرد و گفت:تعجب نکن افسانه مرا ببخش که بخاطر بدهی مادرت بر خلاف میل قلبیت وادارت کردم که به عقدم در آیی از این لحظه به بعد تو ازادی میدانم کار درستی نیست که شب عروسی ترکت کنم و بروم برای اینکه بدنام نشوی همینجا میمانم.

۴۹
افسانه مفهوم کلماتش را درک نمیکرد چطور میشد باور کرد مرد رباخواری که یک عمر با شکستن دلها و تصاحب مایملک ناچیز بدهکاران درمانده و مستاصل زندگی کرده است دست به چنین عملی بزند.با ناباوری پرسید:میخواهی بگویی که دیگر ناچار نیستم همسرت باشم؟! آهی کشید و پاسخ داد:همینطور است دیگر نمیخواهم همسرم باشی آنچه که من از تو میخواهم شاید توقع زیادی باشد اما در قبول و یا رد آن مختاری دلم میخواهد بگذاری بجای پدرت سایه ام بر سرت باشد هم بر سر تو و هم بر سر خواهرت و همینجا نزد شما بمانم. حجت دلبستگی به مال دنیا را از دست داده بود دلش میخواست آنچه که داشت متعلق به او باشد. مردی که اجاقش کور بود و نمیتوانست فرزندی داشته باشد بعد از گذشت سالها اکنون از دردی رنج میزد که ان درد را همیشه با خود داشت ولی هیچوقت سوزش زخمش باعث آزارش نمیشد و آن چنان نعمت بینیازی از مال دنیا وجودش را سرشار از لذت نموده بود که دیگر هیچ نیاز دیگری را احساس نمیکرد. در ان لحظه فقط نیاز به چیزی داشت که سالها خود را بی نیاز از آن میدانست و جز نیاز به مال دنیا هیچ نیاز دیگری در وجودش نبود. با بی صبری چشم به دهانش دوخته بود و در انتظار شنیدن پاسخش لحظه ها را میشمرد. اما بهمان اندازه که تغییر ماهیت این احساس برای خودش عجیب بود برای افسانه هم باور کردنش کار آسانی نبود. ناباورانه نگاهش کرد و گفت:باورم نمیشود درست فهمیده باشم چه میگویی اما اگر درست منظورت را درک کرده باشم میتوانی همینجا بمانی ازدواج من با تو بر خلاف میل نفیسه بود میدانم که اکنون چقدر افسرده و غمگین است. -پس بلند شو زودتر به نزدش برو شاید اگر حقیقت را بداند آرام گیرد اما فعلا بهتر است این مسئله رازی باشد بین من و تو و نفیسه فکر نمیکنی اینطور بهتر باشد؟ افسانه برای اولین بار از لحظه آشنایی نگاهش را به از او ندزدید و به دقت به او نگریست اینبار نگاهش سرد و خالی از احساس نبود شاید اگر حجت به عمق دیدگانش مینگریست بارقه هایی از محبت را که داشت در ان جوانه میزد مشاهده مینمود.
۴۴فصل افسانه در طی مسیر زندگیش به بیراهه افتاده و از جاده اصلی منحرف شده بود و بدنبال یافتن مسیر درست دست و پا زنان تلاش میکرد بیشتر از جاده اصلی فاصله میگرفت و بیشتر به این حقیقت واقف میگردید که راه بازگشت بسته است. از آن روز که در ظاهر به عقد حجت در آمد و در اصل حجت او را به فرزندی پذیرفت بر خلاف تصور حجت غمی که در دلش لانه کرده بود در دلش باقی ماند با وجود اینکه هم خودش و هم خواهرش از رفاه کامل برخودار بودند و همه آنچه که حجت داشت متعلق به افسانه بود هیچ چیز راضی و قانعش نمیکرد. درست است که حجت از همان شب خود در بندش اسیر شد ولی او را از خود رها نکرد درست که افسانه میتوانست به عشقی که به تیمور داشت وفادار بماند اما نام حجت ورق دوم شناسنامه اش را سیاه کرده بود و با هیچ وسیله ای نمیتوانست این سند مهم را انکار نماید.

۵۰
واقعیتی که چون رازی سر به مهر مابین او و نفیسه و حجت وجود داشت از چشم دیگران پنهان ماند حتی الهه و ایرج خان هم او را همسر قانونی حجت میدانستند.در واقع همسر قانونیش هم بود و از روز همان عقد کنان به اتفاق کلثوم بخانه آنها نقل مکان نمود و اختیار کلیه داراییش را به دست او سپرد. هنوز چند هفته از اقامتش در انجا نگذشته بود که به فکر تعمیر اساسی خانه مورد علاقه همسرش افتاد و با وجود اینکه میدانست برای تعمیر این ساختمان مبلغ قابل توجهی را از دست خواهد داد اما دیگر اهمیت نمیداد آنچه که برایش اهمیت داشت این بود که شاید به این وسیله بتواند محبت افسانه را که بدست آوردنش به اندازه همه داراییش ارزش داشت بدست اورد. به همین جهت کلثوم در آنجا ماندنی شد و حجت به اتفاق افسانه و نفیسه موقتا بخانه سابق حجت منتقل شدند.کلثوم که از سالها پیش حتی قبل از جدایی از همسر اولش در آن خانه خدمت میکرد و به خصوصیات اخلاقیش اشنایی کامل داشت با تعجب به تغییر رفتارش مینگریست. صفیه خواهر حجت که تا همین چند ماه پیش خود را وارث ثروت بیکران برادرش میدانست اکنون ناباورانه داشت مرگ ارزوهای طلاییش را به چشم میدید و بدور از چشم او میکوشید تا از طریق کلثوم از وقایعی که در آن خانه میگذشت مطلع شود. کلثوم که زن حراف و ساده دلی بود،بدون اینکه از منظور صفیه برای این کنجکاوی اطلاعی داشته باشد،کلیه ی وقایعی را که در آنجا میگذاشت به اطلاع ش میرساند. موقعی که کدام با حرارت جریان تعمیر خانه را به او اطلاع داد،در مقابل چشمان حیرت زده ی صفیه از شنیدن خبر ولخرجی برادرش اضافه کرد: -اینکه چیزی نیست،آقا دیگه اختیار مال و دارایشو نداره،یعنی خودش نمیخواد داشته باشه،هر چی که از قبل داشته و هر چی که حالا درمیاره دو دستی تقدیم خانم میکنه و هر وقت که لازم باشه ازش پول تو جیبی میگیره. صفیه از شدت حسادت نمیتوانست در جای خود آرام گیرد و با قدمهای تند و شتاب زده طول و عرض اتاق را میپیمود و بی جهت به دور خودش میچرخید گفت: -سر پیری معرکه گیری،آن موقع که جوان بود به دنبال هوای دلش نرفت،به خاطر صنار،سه شاهی روزگار زن بدبختش رو سیاه کرد و آنقدر به او سخت گرفت که عطای زندگی با او را به لقایش بخشید و پی کار خودش رفت.معلوم نیست این دختره ی فرنگ رفته چه سحر و جادویی در کارش است که حجت غلام حلقه به گوشش شده است. -راستش خانوم جون یه چیزی بهتون بگم،اما به روی آقا نیارین که میدونین،افسانه خانم از وقتی که زن آقا شده با خواهرش نفیسه تو یه اتاق میخوابه. صفیه یکه ای خورد و ایستد و با تعجب گفت: -یعنی چی،….این چه جور زن گرفتن است،باورم نمیشود. -خوب منم اولش باورم نمیشد خانم جان. صفیه کمی فکر کرد و گفت: -یعنی میخواهی بگویی این دختر زن حجت شده که اختیار مال و ثروتش را به دست بگیرد و بردار بیچاره ی از همه جا بی خبرم دار و ندارش را به او میببخشد،تا بلکه بالاخره راضی شود شوهرش را به اتاقش راه دهد؟

۵۱
کلثوم دستپاچه شد و پاسخ داد: -من اینو نگفتم خانم جان،من اصلا نمیدونم چه خبره،اما شاید یه خبرایی باشه.من دیگه تو این خونه اختیاری ندارم و به دستور آقا گوش به فرمان خانم هستم،اما نمیدونم چرا خانم هیچ وقت خوشحال نیست،هیچ وقتم ندیدم شاد باشه و خنده به لبش بیاد،همیشه تو فکره. صفیه به شدت کنجکاو شده بود و میخواست هر طور شده از کار زن برادرش سر درورد،رو به کلثوم کرد و گفت: -حواست رو جمع کن کلثوم،باید هر طور شده سر از کار خانمت دربیاوری.من میخواهم بدانم توی آن خانه چه خبر است و چرا برادرم انقدر خام شده و اصلا چه بلایی سرش آمده که خودش هم نمیداند دارد چه کار میکند. به محض اینکه کلوسم از صفیه جدا شد،از پر حرفی ش پشیمان گردید،افسانه زن خوب و مهربانی بود و بعد از ازدواج با آقایش همیشه به او محبت میکرد و نمیگذاشت از نظر مادی،به او سخت بگذرد،ولی حرفهایی که نباید زده شود،زده شده بود و دیگر نمیتوانست آنها را از ذهن صفیه پاک کند،اما ثروتی که در اثر خرج نکردن و روی هم انباشتن،روز به روز بر حجمش افزوده میشد و درخشش آن از دور دیدگان صفیه را کور میکرد،برای افسانه کوچکترین ارزشی نداشت،نه در فکر تصاحبش بود و نه به فکر بر باد دادنش. بین افکاری که او در سر داشت با افکاری که صفیه و کلثوم میپنداشتند که در سر دارد،فرسنگها فاصله بود. اکنون افسانه آزاد بود تا قفل صندوقچه ی مهر و موم شده در گوشه ی قلبش را بگشاید و هم به احساست و عواطفش و هم به خاطراتش که قبلان خیال داشت آنها را برای همیشه در گوشه ی آن جعبه کوچک،مدفون نماید،مجال جلوه گری دهد.به تیمور بیاندیشد و جوانههای امید و آرزوهایش را که در آستانه ی خشک شدن بود،از خشک سالی نجات دهد،اما به درستی نمیدانست آیا هنوز این حق را دارد که به تیمور بیاندیشد و به احساسی که به او داشت،مجال خودنمایی بدهد،یا نه. *****  ۴۲فصل  به همان اندازه که تیمور از افسانه دور بود،به همان اندازه هم از گرفتاریها و مشکلاتی که از لحظه ی بازگشت به ایران از هر طرف احاطه ش کرده و داشت زندگیش را به آتیش میکشید،بی اطلاع بود. نه فشار بار مشکلات را به روی شانههایش مشاهده میکرد و نه صدای فریادهای دردش را میشنید،فقط از دوریش رنج میبرد و نمیتوانست به زندگی عادیش ادامه بدهد.درست است که هر روز باری از کتاب را زیر بغل میگرفت و روانه ی دانشگاه میشد،ولی نه در سر کلاس درس میتوانست حواسش را به آنچه که باید میاموخت متمرکز نماید و نه در محل کارش دل به کار میداد.هوای افسانه را داشت و هر چند هفته یک بار مقداری از درامد ماهیانه ش را بابت تماس تلفنی با او میپرداخت. بعد از آخرین تلفنش به ایران که افسانه از او خواست،چون ممکن است چند روز دیگر مجبور به ترک آن خانه شوند،دیگر با او تماس نگیرد،چیزی نمانده بود که تیمور هم مانند او راهی ایران شود،اما عشقی که به ادامه ی تحصیل و دریافت دانشنامه ش داشت،نیروی اراده ش را در هم شکست. عشق تیمور به او،در مقابل قدرت عشق،به بنیان نهادن پایههای زندگی آینده ش که در تصورش بنیان زندگی مشترک آینده ی آن دو بود مقاومت نمود و پای رفتنش را سست کرد.

۵۲
تیمور به آشیانه باز نگشت و در ویان ماندنی شد و به امید لحظهای نشست که شاید معجزه شود و افسانه بتواند به آشیانه بازگردد. تیمور داشت آرزو میکرد که افسانه مجبور نشود خانه ی پدریش را از دست بدهد.او این آرزو را میکرد و نه میدانست که به همین زودی به آرزویش رسیده و نه از قیمتی که افسانه برای رسیدن به این آرزوی او پرداخته است اطلاع داشت. در جان کندن لحظات سخت انتظار،هیچ دشنهای برای کشتن آن دقایق دیر گذر،کاری تر از یادآوری خاطراتش نبود،خاطره ی گریز افسانه از سالن رقص و بعد از آن خاطره ی گردش روز یکشنبهای که با او و چند نفر از همکلاسی هایشان به بیرون از شهر رفته بودند و موقع عبور از جلوی تاکستان،افسانه فریادی از شوق کشید و گفت: -خدای من،برگ مو. و بعد آنها را تشویق کرد که در کندن درخت برگ درخت کمکش کنند.آنها با تعجب به این هوسش مینگریستند و برایشان ذوق و شوقی که او برای کندن برگها از خود نشان میداد عجیب و تا حدی مضحک به نظر میرسید. می رسید. موقعی که افسانه تعجبشان را مشاهده نمود گفت: – ما در مملکت خودمان از این برگها غذای لذیذی درست می کنیم. و بعد از آنها دعوت کرد که فردای آن روز برای خوردن غذای تهیه شده از این برگها به خانه اش بیایند. البته هیچکدام از آنها جرأت شرکت در این مهمانی و خوردن غذائی که از برگ درخت مسموم تهیه شده بود را نداشتند و فقط فردای روز مهمانی مرتب زنگ تلفن به صدا در می آمد و می خواستند مطمئن شوند که آنها در اثر خوردن آن برگها مسموم نشده اند. ایکاش می توانست زندگی را در همان لحظات متوقف سازد، اما همه لحظات عمر گذشته که اکنون از یادآوری شیرینش آه می کشید، همان لحظاتی بودند که یکزمان آرزو می کرد زودتر بگذرند و با گذشتنش عمر رفته را می شمرد و به سرعت از دقایق عمر مانده بر می داشت و بر عمر رفته می افزود. هر روز بعد از بازگشت از محل کارش با سکه هایی که به زحمت به روی هم انباشته نموده بود داخل باجه تلفن می شد و به امید اینکه بتواند با افسانه تماس بگیرد به گرفتن شماره می پرداخت اما خانه در دست تعمیر بود و هیچکس گوشی را بر نمی داشت. تیمور ناامیدانه تصمیم گرفت آنقدر به خانه سابق افسانه زنگ بزند، تا بالاخره یک نفر پیدا شود که گوشی را بردارد و پاسخش را بدهد که چه به سر ساکنان قبلی خانه آمده است. درست در روزی که خانه آماده سکونت شد، بعد از چیدن وسائل و آماده نمودنش برای بازگشت اهالی منزل، به محض اینکه کلثوم تلفن را وصل کرد، زنگ آن به صدا درآمد و تیمور بعد از دو ماه سماجت آنچه را که می خواست بداند، دانست. کلثوم در پاسه تیمور که گفت: – افسانه خانم. گفت: – با افسانه خانوم کار دارین؟ اینجا نیستن آقا.

۵۳
– پس کجا هستن؟ – خونه آقا حجت، آقا حجت واسه خاطر خانوم خونه رو تعمیر کردن، خانوم هم با نفیسه خانوم رفتن خونه سابق آقا، حالا تعمیرش تموم شده، قراره فردا برگردن خونه خودشون. – مگر خانه گرو نبود؟ – چرا بود، اما در گرو خود آقا حجت، حالا دیگه همه چیز آقا در گرو افسانه خانومه. تیمور با تعجب پرسید: – آقا حجت دیگر کیست؟! – شوهر افسانه خانوم… شما کی هستین، به خانوم بگم کی زنگ زد؟ تیمور به سئوالش پاسخی نداد، با دستی لرزان گوشی تلفن را سر جایش گذاشت و از باجه بیرون آمد. قدمهایش پیش نمی رفت حرفهای کلثوم برایش باورکردنی نبود، یعنی ممکن است به خاطر یک خانه قدیمی و کم ارزش، افسانه هم تیمور و هم همه آرمانها و آرزوهایش را به دست فراموشی سپرده باشد و یا شاید هم آرزوهای طلائیش را در میان سکه های طلای پیرمرد رباخواری که زندگی آنها را به بن بست کشانده بود جستجو می کرد. به کنار کانال دانوب رسید و ایستاد، اما دیگر نه منظره زیبای رودخانه و نه آوای سمفونی دانوب آبی و نه یادآوری خاطره ی تاکستان و چیدن برگ مو، هیچکدام شکوه و جلوه ای برایش نداشت. آرزو کرد ایکاش برگ درختی که آن روز خورده بودند مسموم بود و هر دو را می کشت، تا امروز مجبور نباشد بر مزار آرزوهای بر باد رفته اش اشک حسرت بریزد.  *****
فصل بیست و چهارم  از وقتی حجت تغییر رفتار داد و به جای اینکه به دنبال به دست آوردن و روی هم انباشتن سکه های زرش باشد، به دنبال به دست آوردن و روی هم انباشتن ذرات محبت افسانه بود، کم کم افسانه هم تغییر رفتار داد و به جای آنکه وجود حجت را نادیده گیرد و او را به هیچ شمارد، محبتهایش را احساس کرد و آن را پذیرفت. در روزهای اول با هم زیستن در یک خانه و در زیر یک سقف افسانه از حجت واهمه داشت و به درستی نمی توانست ماهیت محبتی را که او ابراز می کرد تشخیص دهد و باور کند در آنچه که حجت به آن تظاهر می کرد، صادق می باشد و احساساتی که آشکار می نمود، همان احساسی باشد که در دل داشت. بعد از اینکه حجت در مقابل چشمان حیرت زده و ناباور اطرافیان اختیار همه دارائیش را به افسانه سپرد و بعد از اینکه خانه مورد علاقه اش را که از مدتها پیش آرزوی تعمیرش را داشت، تعمیر کرد، کم کم افسانه به او وابسته شد و دیگر نه تنها وجودش را نادیده نمی گرفت بلکه آن را احساس هم می کرد. ولی این دلیل نمی شد که افسانه به دنبال راهی برای گسستن پیوند صوری که با حجت بسته بود نباشد، گرچه به خوبی می دانست که حتی گسستن این پیوند هم نمی تواند نام حجت را از صفحه دوم شناسنامه اش پاک کند و با

۵۴
وجود اینکه در واقع او هیچوقت همسر حجت نبود، اما از نظر همه اطرافیانش به غیر از نفیسه، همسر او محسوب می شد. حجت در گسستن این پیوند نه تنها عجله ای نداشت، بلکه اصلاً به فکر آن هم نبود و به نظرش می رسید برای اینکه بتواند افسانه را برای خود حفظ کند چاره ای جز این ندارد که او در ظاهر همسرش باقی بماند. گرچه افسانه آنچه را که در دل داشت به زبان نمی آورد، اما حجت می دانست که او به دنبال راه گریز می گردد. موقعی که خانه تعمیر شد و آنها دوباره به آنجا بازگشتند افسانه این امید را داشت که بتواند به طریقی با تیمور تماس گیرد و حوادثی را که در این مدت برایش اتفاق افتاده است، برایش حلاجی نماید. افسانه گوش به زنگِ، زنگ تلفن بود، غافل از اینکه زنگ سرنوشتش قبل از بازگشت مجدد او به خانه به صدا درآمده ولی کلثوم که از اهمیت این نزگ بی خبر بود فراموش کرده در مورد آن با او سخن گوید. ماهها در بی خبری از تیمور گذشت، افسانه در انتظار تماس تیمور لحظه ها را می شمرد، اما خودش هم نمی دانست اگر او تماس بگیرد، چطور می تواند حوادثی را که اتفاق افتاده برایش توجیه نماید، مطمئن بود که تیمور باور نخواهد کرد و او را نخواهد پذیرفت. از کاری که کرده بود پشیمان شد، خانه ای که برای حفظ آن این محنت را به جان خریده بود، دیگر برایش آن ارزشی را که باید داشته باشد، نداشت. او با حفظ آن خانه می خواست خاطره هایش را برای خود حفظ کند، اما اکنون می دید که با این کارش دارد خاطره هایش را به نابودی می کشاند. برخلاف افسانه، نفیسه در این خانه شاد بود و بدون توجه به زخم دل خواهرش، هم زندگیش را می کرد و هم از زندگیش لذت می برد. صفیه که جز برادرش کسی را نداشت و قبل از ازدواج او با افسانه لااقل هفته ای یکبار به دیدنش می آمد، بعد از ازدواج مجدد حجت کمتر به آنجا رفت و آمد می کرد، اما در عوض می کوشید تا از هر فرصتی برای اینکه از طریق کلثوم از آنچه که در آن خانه می گذشت مطلع شود، استفاده نماید. با وجود اینکه کلثوم تصمیم گرفته بود او را در جریان وقایعی که در آنجا می گذشت قرار ندهد، اما نتوانست این واقعیت را از او پنهان کند که هنوز خانمش در اطاق خواهرش می خوابد. بالاخره صفیه طاقت نیاورد و یک روز که حجت به تنهائی به دیدنش آمده بود گفت: – شنیده ام که زنت شبها توی اطاق خواهرش می خوابد. این چه جور زن گرفتن است داداش؟ حجت یکه ای خورد و پاسخ داد: – تو که می دانی من شبها چقدر خُر و پُف می کنم، افسانه خوابش خیلی سبک است و نمی تواند با آن سر و صداهائی که من راه می اندازم خواب راحتی داشته باشد، خودم پیشنهاد کردم که با خواهرش بخوابد. صفیه ناباورانه پرسید: – فقط همین؟ حجت به تندی پاسخ داد: – خوب که چی؟… منظورت چیست؟ اصلاً چه کسی این مزخرفات را به تو گفته؟، معلوم می شود بدون اینکه بدانم توی خانه ام جاسوس دارم.

۵۵
– وقتی می بینم برادر بیچاره ام خودش را آلت دست یک دختر جوان اما خیلی زرنگ کرده، ناچارم توی آن خانه جاسوس داشته باشم، تو که آنقدر خام نبودی داداش. حجت پرخاش کنان پاسخ داد: – من خام نیستم خواهر، تو هم بهتر است به جای اینکه در زندگی من جاسوسی کنی و برایم دل بسوزانی به فکر زندگی خودت باشی. – تو برادر منی و زندگی تو زندگی من هم هست. حجت پوزخندی زد و گفت: – از کی تا حالا اینقدر عزیز شده ام، آن موقع که زن نگرفته بودم برای تنهائیم دل نمی سوزاندی، حالا که زن دارم و احتیاج به دلسوزی ندارم چرا دلت می سوزد؟ حجت علت سوزش دل خواهرش را می دانست، اما نمی خواست آن را به زبان آورد. یک زمان خودش هم مانند صفیه به این فکر بود که بعد از مرگش خواهرش وارث ثروت هنگفتش خواهد شد، اما اکنون اطمینان داشت دیناری از آن را برای او نخواهد گذاشت و همه ی آنچه را که داشت به افسانه خواهد بخشید. صفیه سرزنش کنان گفت: – داداش فکر نمی کنی این زن به جای دخترت است و به هوای مال و ثروت زن تو شده، مثل اینکه یادت رفته چند سال داری، چه کسی می تواند باور کند یک دختر بیست و دو ساله به خاطر وجود خودت قبول کرده زنت بشود. حجت دلش می خواست می توانست پاسخ دهد در واقع جای دخترم هم هست، اما نمی خواست حس کنجکاویش را تحریک کند و وادارش نماید برای دانستن واقعیت پافشاری بیشتری نماید.
****  فصل بیست و پنجم  تیمور فرسنگها به دور از افسانه، هم درسش را می خواند و هم زندگیش را می کرد. دیگر نه سودای افسانه را در سر داشت و نه اندیشیدن به او تمام لحظات زندگیش را به خود اختصاص می داد، نه انتظاری داشت که برای کشتن لحظاتش با نیش خنجر خاطره ها به جنگش بشتابد و نه آرزوئی که برای رسیدن به آن با دیگر خواسته هایش به مبارزه برخیزد. تنها سودائی که در سر داشت این بود که هر چه زودتر دانشنامه اش را بگیرد و به وطنش بازگردد. افسانه هم فرسنگها به دور از تیمور داشت زندگیش را می کرد، اما برخلاف تیمور اندیشیدن به او تمام لحظات زندگیش را به خود اختصاص داده بود. موقعی که نفیسه دیپلمش را گرفت و خانه نشین شد، افسانه امیدوار بود که هر چه زودتر بتواند خواهرش را شوهر دهد و به طریقی حجت را وادار نماید تا قفل زنجیزی را که به دست و پایش بسته بگشاید و آزادش نماید، تا او بتواند برای ادامه تحصیلاتش به وین بازگردد.

۵۶
برای او بازگشت به وین و ادامه تحصیل، نوید بازیافتن تیمور را می داد، اما تا وقتی که نفیسه سر و سامان نمی گرفت، نمی توانست چنین سودائی به سر داشته باشد. افسانه ناباورانه مشاهده می کرد از وقتی که ظاهراً همسر حجت شده، دیگر درِ خانه زن دائیش به رویشان بسته نیست، نادره با روی باز از آنها استقبال می کد و از هر فرصتی برای رفت و آمد با حجت و همسرش استفاده می نمود، محبتی که اگر بعد از فوت مادرش فقط گوشه ای از آن نثار او و نفیسه می گردید، افسانه مجبور نمی شد همه زندگیش را به قمار بگذارد.

رمان دروغ های واقعی – قسمت اول

  • 5112 بازدید
  • جعفر
این پست 2 سال پیش توسط جعفر ارسال شده: مثلا دانشجوی شیمی
حرفای خودمونی (حتما مطالعه شود)

1 - رمانهایی که از تاریخ خرداد 94 بر روی سایت قرار داده شده اند همگی توسط چند کاربر سایت آماده میشوند و برایمان ارسال میشود، نویسنده هایی که قصد چاپ رمان را دارند بدون هیچگونه بی احترامی و رفتار تند و ناخوشآیند ما را در جریان قرار دهید.

2 - در صورتی که رمانی را تایپ کرده اید و قصد انتشار آن را در وبسایت مه تیک دارید از طریق قسمت تماس با ما اطلاع دهید.

3 - در قسمت نظرات سعی کنید مرتبط با موضوع دیدگاه بنویسید و از درخواست لینک رمانهای حذف شده و گذاشتن آدرس ایمیل، آی دی شبکه های اجتماعی، شماره و ... جدا خودداری کنید.

4 - اکثر رمانها از سایت نودوهشتیا بر روی سایت قرار داده میشوند که منابع و نام نویسنده در آنها درج شده است

5 - تمامی رمانهای سایت درخواستی کاربران میباشد، در مه تیک قبل از هر چیزی نظر کاربران در اولویت است.

6 - من توی تعطیلات تابستون هستم و ایران نیستم, توی این مدت سایت دست دوست عزیزمون سحر هستش.

7 - همین دیگه، همیشه خوش باشید. ;)

نظرات
رمان های پیشنهادی