رمان دروغ های واقعی – قسمت دوم

True-Lies

اکنون او دیگر نیازی به این محبت نداشت، اما درست از زمانی که او دیگر این نیاز را احساس نمی کرد، آنها آن را احساس می کردند و به رفت و آمدشان ادامه می دادند. اما امیرحسین، بعد از آن روز که از نفیسه خبر ازدواج قریب الوقوع افسانه با حجت را شنید، دیگر حاضر نشد با او روبرو شود و چند ماه بعد از عروسی آنها، امیرحسین هم با دختری که مادرش برایش در نظر گرفته بود، ازدواج کرد. الهه برخلاف خانواده برادرش، معیار محبتش به افسانه و نفیسه با سکه های زر محک زده نمی شد، خواهر زاده هایش را دوست می داشت و از هر فرصتی برای نشان دادن محبتش به آنها استفاده می کرد. نفیسه و آفرین مانند سابق اکثر اوقاتشان را با هم می گذراندند یک روز موقعی که آفرین به دیدنشان آمده بود موقع خداحافظی افسانه احساس کرد که چشمانش از شدت گریه سرخ شده است،با تعجب از نفیسه پرسید: -اتفاقی افتاده؟مثل اینکه آفرین زیاد سر حال نبود؟ نفیسه با تاثر پاسخ داد: -آرش میخواهد شوهرش بدهد،ولی آفرین راضی نیست و مقاومت میکند. -که اینطور….خاله الهه چی؟او هم مخالف این ازدواج است یا نه؟ نفیسه آهی کشید و پاسخ داد: -تو که میدانی خاله الهه همیشه طرف پسرش است،مردی که آنها برایش انتخاب کرده اند از دوستان خود آرش است. -ایرادش چیست که آفرین قبول نکرده؟ -راستش از وقتی که خاله الهه از شوهرش جدا شده،آرش همیشه کوشیده تا آفرین را تحت نفوذ خودش داشته باشد،آفرین به دنبال وسیلهای است تا بندهایی را که آرش به دست و پایش بسته پاره کند و بگریزد و آرش به دنبال وسیلهای میگردد تا به کمک آن،این بندها را محکم تر ببندد. افسانه پرسید:-آفرین کسی را زیر سر دارد؟ -تا آن جایی که من میدانم نه،البته دلش میخواهد هر چه زودتر شوهر کند و از دست سخت گیریهای برادرش و پشت چشم نازک کردنهای زن برادرش خلاص شود. افسانه با تعجب پرسید: -مگر لطیفه برایش پشت چشم نازک میکند؟من نمیدانستم.

۵۷
-من هم نمیدانستم،اما رفکین این طور فکر میکند بیشتر این لطیفه است که به شوهرش فشار میاورد تا زودتر آفرین را شوهر دهند.از وقتی آرش زن گرفته در اثر تحریک زنش بیشتر به دست و پای آفرین میپیچد و سر به سرش میگذرد. افسانه با تاثر گفت: -بیچاره آفرین…با این حرفهایی که تو میزانی به نظر من هر چه زود تر شوهر کند،بهتر است. -من هم همین فکر را میکنم،البته عقیده ی آفرین هم همین است،اما خیال ندارد زن مردی که برادرش انتخاب کرده بشود.امروز اشک ریزان به من گفت که هرگز زیر بار این ازدواج تحمیلی نخواهد رفت. -پس این روزها نباید زیاد دور و بر خاله الهه پلکید،میتونم مجسم کنم که الان چقدر کلافه است. -تقصیر خودش است،نباید اختیار دخترش را به دست آرش و زنش میداد،آفرین که بچه نیست،چرا نباید از خودش اختیاری داشته باشد. افسانه به تندی گفت: -ساکت…تو که درد خاله الهه را نمیدانی،پس بیخود در موردش اینطور قضاوت نکن.مقی که پدر آفرین به دنبال هوای دلش رفت،او فقط پنج سال داشت و همین آرش که حالا آقا بالا سر همه ی آنها شده پانزده سال بیشتر نداشت،خاله برای اینکه آنها به ثمر ،من میدانم که هیچ کس کمکش نکرد،نه شوهر از خدا بی خبرش که از همان روز که ترکشان کرد وجودشان را از یاد برد و نه دایی ایرج که میدانست خواهرش نیز به کمک دارد. نیازی که خاله ش به کمک برادرش داشت نیازی را که آنها یک زمان به کمک داییشان داشتن به یاد نفیسه آورد،همان نیازی که اگر برآورده میشد خواهرش مجبور نمیشد جوانیش را در گروی زندگی با مردی بگذرد که نه میتوانست همسرش باشد و نه میخواست دیگران به این واقعیت که او همسرش نیست واقف گردند. *****    ۴۱فصل  افسانه احساس میکرد حجت دیگر آن شور و حال سابق را ندارد،غروبها موقعی که حجره را میبست و به خانه باز میگشت،بلافاصله بعد از خوردن غذا،به جای آنکه چون شبهای گذشته با افسانه و نفیسه به گفتگو نشیند،هنوز سفره را جمع نکرده بودند که کسالت را بهانه میکرد و به اتاقش میرفت و میخوابید. صبحها با احساس کسلت و با زحمت از خواب بر میخواست و تمایلی به رفتن به حجره و انجام کار روزانه نداشت. تصور افسانه این بود که این کسالت موقتی است و به زودی او حال عادی خود را باز خواهد یافت. شروع بیماری حجت درست مصادف با زمانی بود که آفرین مبارزه ی سختی را برای فرار از ازدواج تحمیلی با خانواده ش آغاز کرده بود،آرش برای اینکه او را وادار کند که تن به خسته ش دهد با شدت بیشتری رفت و آمدش را کنترل میکرد و حتی به او اجازه نمیداد برای دیدن نفیسه به خانه ی آنها برود. نفیسه درد و رنج آفرین را احساس میکرد و با وابستگی شدیدی که بین آنها وجود داشت بدون آنکه با او باشد از غمش غمگین میشد و با یادآوری چشمان گریانش،مردمک دیدگانش در دریایی از اشک غوطه ور میگردید.

۵۸
در غروب یکی از روزهای اولین هفته ی آغاز فصل پائیز،موقعی که افسانه در انتظار بازگشت حجت از حجره،از پشت پنجره به بیرون مینگریست و برگهای خوش و رنگ باخته را تماشا میکرد که با اولین وزش باد پائیزی،یکی پس از دیگری از شاخه جدا شده و به زمین میافتند و همراه باد به اطراف پراکنده میشوند،اتومبیل حجت از روی برگهای از شاخه جدا شده و پراکنده گذشت و در کنار در متوقف شد،افسانه از دور متوجه چهره ی رنگ پریده و قدمهای لرزان حجت گردید که داشت به طرف ساختمان پیش میامد،با نگرانی از پله ها پائین رفت و به روی پله های ساختمان به او رسید و پرسید: -چی شده حجت؟حالت خوب نیست؟ صدای گرفته و خسته ش به زحمت شنیده میشد: -نه افسانه کمکم کن به رختخواب بروم. افسانه زیر بازویش را گرفت و او را از پله ها بالا برد و روی تخت خوابند و با نگرانی پرسید: -چرا فکری به حال خودت نمیکنی؟تو مریضی،مدت هاست که من احساس میکنم حال خوشی نداری،بهتر است دکترت را خبر کنم. از جا برخاست و به طرف تلفن رفت،حجت با صدای ضعیفی بیشتری رفت و آمدش را کنترل می کرد و حتی به او اجازه نمی داد برای دیدن نفیسه به خانه آنها برود. نفیسه درد و رنج آفرین را احساس می کرد و با وابستگی شدیدی که بین آنها وجود داشت بدون آن که با او باشد از غمش غمگین می شد و با یادآوری چشمان گریانش، مردمک دیدگانش در دریایی از اشک غوطه ور می گردید. در غروب یکی از روزهای اولین هفته آغاز فصل پاییز، موقعی که افسانه در انتظار بازگشت حجت از حجره، از پشت پنجره به بیرون می نگریست و برگهای خشک و رنگ باخته را مشاهده می کرد که با اولین وزش باد پاییزی، یکی پس از دیگری از شاخه جدا شده و به زمین می افتند و همراه باد به اطراف پراکنده می گردند، اتومبیل حجت از روی برگهای از شاخه جدا شده و پراکنده گذشت و در کنار در متوقف شد، افسانه از دور متوجه چهره رنگ پریده و قدم های لرزان حجت گردید که داشت به طرف ساختمان پیش می آمد، با نگرانی از پله ها پایین رفت و به روی پله های ساختمان به او رسید و پرسید: – چی شده حجت؟ حالت خوب نیست؟ صدای گرفته و خسته اش به زحمت شنیده می شد: – نه افسانه، کمکم کن به رختخواب بروم. افسانه زیر بازویش را گرفت و او را از پله ها بالا برد و روی تخت خواباند و با نگرانی پرسید: – چرا فکری به حال خودت نمی کنی؟ تو مریضی، مدتهاست که من احساس می کنم حال خوشی نداری، بهتر است دکترت را خبر کنم. از جا برخاست و به طرف تلفن رفت، حجت با صدای ضعیفی صدایش کرد و گفت: – نه احتیاجی نیست، من الآن دارم از پیش دکترم می آیم. افسانه به طرف او برگشت و گفت: – پس رفتی دکتر؟ چرا به من نگفتی با تو بیایم؟ دکتر چه گفت؟ به من بگو. – چیز مهمی نیست نگران نباش، حالم خوب می شود.

۵۹
– داروهایت کو؟ حتماً دکتر برایت نسخه نوشته. – نه ننوشته، قرار است فردا بروم آزمایش. افسانه با تعجب پرسید: – حتی یک مسکن هم نداد که بتوانی درد را تحمل کنی؟ حجت با تعجب نگاه بی حالتش را به او دوخت و گفت: – یعنی تو برایم نگرانی؟ باورم نمی شود! – البته که نگرانم، چرا باورت نمی شود؟ فکر می کردم تحملم را نداری و از این که با خودخواهیم و به خاطر دل خودم تو را در قفس خانه ام به بند کشیده ام از من نفرت داری. افسانه از او متنفر نبود ولی همان طور که حجت احساس می کرد از این که او را در قفس خانه خودش به بند کشیده بود نمی توانست حجت را ببخشد. اما اکنون وقتش نبود در این مورد با او سخن گوید، حجت به شدت خسته بود و بیمار و احتیاج به استراحت داشت، پتو را به رویش کشید گفت: – هوا سرد شده و سرما می خوری، سعی کن خوب استراحت کنی. حجت با صدایی که به زحمت از گلویش خارج می شد، سؤالش را تکرار کرد و گفت: – جوابم را ندادی افسانه، حدسم درست است یا نه؟ – البته که حدست درست نیست، در این دو سالی که به خواست تو، ما زیر یک سقف زندگی می کنیم، همیشه به من و خواهرم محبت کردی، دلیلی ندارد که از تو متنفر باشم، ولی من هدف دیگری را در زندگیم دنبال می کردم، اما حالا نه وقتی حالت بهتر شد در موردش با هم صحبت خواهیم کرد، فعلاً دیگر جواب سؤالت را نمی دهم، وقتش است که بخوابی و استراحت کنی، موقع شام بیدارت می کنم.
۴۲
نتیجه آزمایش بیماری حجت را مشخص نکرد و برای پی بردن به علت دردهای شدید او در ناحیه کبد و شکم و ضعف و بی حالیش، نیاز به عکس برداری و معاینات بیشتر بود. از یک طرف افسانه به اندازه ای درگیر بیماری حجت شده بود که کمتر فرصت می کرد به دردی که خود در دل داشت بیندیشد، از طرف دیگر حصاری که آرش به دور آفرین کشیده بود و حتی به او اجازه نمی داد به کارش در شرکتی که جدیداً در آنجا استخدام شده ادامه دهد و کاملاً تماسش را با خارج از خانه قطع کرده بود، نفیسه را می آزرد و به دنبال راهی برای نفوذ به داخل این حصار می گشت و برای یافتن این راه به افسانه متوسل شد و به او گفت: – آنها به من اجازه نمی دهند آفرین را ببینم، شاید تو بتوانی به دیدنش بروی.  افسانه پاسخ داد: – فکر نمی کنم کار درستی باشد، ممکن است آرش جلویم را بگیرد و سنگ روی یخ شوم. – خوب اگر نتوانی او را ببینی، لااقل می توانی از حالش باخبر شوی، خواهش می کنم افسانه تو به دیدنش برو.

۶۰
افسانه به ناچار گفت: – باشد حالا که اصرار داری می روم، اما تو می دانی من چقدر گرفتارم، حجت حالش خوب نیست و به من احتیاج دارد. – می دانم، قول می دهم تا تو بیایی تنهایش نگذارم. افسانه از خصوصیات خاص اخلاقی آرش اطلاع داشت و می دانست که اگر او تصمیم گرفته باشد نگذارد آفرین با دنیای خارج ارتباط برقرار کند، تلاش نفیسه بیهوده خواهد بود، با وجود این به اصرار نفیسه به ناچار به بهانه ملاقات خاله اش به دیدن آنها رفت. الهه به محض دیدنش سر درد دلش باز شد و گفت: – کار خوبی کردی اومدی، فقط تو بودی که گاهی به ما سر می زدی، ولی از وقتی زن حجت شدی و با از ما بهترون معاشرت می کنی دیگه تو هم پاک ما رو فراموش کردی. – اشتباه نکنید خاله جون، شما کم لطف شدید و کمتر به سراغ ما می آئید، گاهی آفرین به نفیسه سر می زد که مدتی است اصلاً پیدایش نیست. – پس تو نمی دونی تو این خونه چه خبره، شب و روزم یکی شده، نه خواب دارم، نه خوراک. – آخر چرا خاله جون، دیگر چه اتفاقی افتاده؟ – تو نمی دانی این دختر چه به روزم می آره، واسه خاطرش جون کندم، به خودم سختی دادم تا اونو به ثمر برسونم. هنوز دهنش بوی شیر می ده اومده جلوی مادرش وایساده، سینه سپر کرده که من اختیاردار خودم هستم، هیچ کس نمی تونه واسم تکلیف معین کنه، اون از بچگی همین جور عاصی و سرکش بود، وقتی پدرش به دنبال اون ورپریده، ما رو گذاشت و رفت و دیگه سایه اش رو سرش نبود شادی هم تو دلش نبود، همیشه دلش پر غم بود ولی نمی خواست غمش رو بروز بده، اما از من نمی تونست پنهونش کنه، من می فهمیدم چشه، ولی اون خیال می کرد که نمی فهمم، با خودم می گفتم بچه اس، فراموش می کنه، یعنی جای خالی باباشو فراموش کرد، اما کمبود محبتهاشو نتونست فراموش کنه، وقتی دائی شو می دید که بچه هاش از سر و کولش بالا می رن دلش می گرفت، اون محبت منو داشت اما اونو احساس نمی کرد، یا شایدم می کرد؛ ولی اون چیزی رو که در اختیارش بود نمی خواس، اون چیزی رو می خواس که هیچ وقت نمی تونس داشته باشه. اون بابای از خدا بی خبرش سالی یه بارم حالشو نمی پرسه، شایدم دلش می خواد بپرسه اما زنش نمی ذاره، اصلاً من نمی دونم این پسره از کجا پیداش شد، چه جوری سر راهش قرار گرفت که آرش دیگه از پسش بر نمیاد. افسانه با تعجب پرسید: – کدوم پسر خاله جون؟! – همون پسره که قاپشو دزدیده، یه کاری کرده که دیگه آرش هم حریفش نیس، یعنی تو و نفیسه خبر نداشتین؟ – من که خبر نداشتم، فکر نمی کنم نفیسه هم خبر داشته باشد. – مدتیه آرش به من فشار می آره که شوهرش بده، یه مرد خوب و اسم و رسم دار واسش پیدا شده که می خواد باهاش عروسی کنه، اما آفرین زیر بار نمی ره، تا همین چند روز پیش فقط می گفت نمی خوام شوهر کنم، اما حالا می گه، من فقط زن مردی می شم که خودم انتخابش کنم، من نمی دونم تا چه حد به عرفان وابسته شده، ولی فکر نمی کنم به اون وابسته شده باشه، واسه اینه که می خواد من و آرش رو عذاب بده، تو باهاش حرف بزن افسانه، شاید به

۶۱
حرفت گوش بده، بهش بگو یه روز از این کارش پشیمون می شه، اما شاید اون موقع دیگه پشیمونی سودی نداشته باشه، بهش بفهمون راهی که می ره درس نیس. – فایده نداره خاله جون، آفرین به حرف من گوش نخواهد کرد، نه به حرف من و نه به حرف نفیسه یا کس دیگر، او تصمیمش را گرفته، بهتر است بیخود سعی نکنید مردی را که دوست ندارد به او تحمیل کنید. الهه به تندی گفت: – تو هم که داری حرفای اونو تکرار می کنی، اون از همون بچگی از اختیار من خارج شد، هم از اختیار من و هم از اختیار آرش، یه جور سرکشی و عنادی تو وجودش پیدا شده بود که روز به روز بیشتر رشد می کرد، درسته که برادرش بهش سخت می گرفت، اما اون اصلاً اهمیت نمی داد، همیشه همون کاری رو می کرد که خودش دلش می خواست بکنه. الهه نفس زنان با حالت عصبی بادبزنش را به حرکت در می آورد و عرقهای روی پیشانی اش را خشک می کرد و ادامه می داد: – اون از مرد زندگیش چی می خواد، اسم و رسم، جوونی، مال و منال، همه رو عباس داره، اما این عرفان چی داره، نه اسم و رسم داره، نه معلومه پدر و مادرش کیه، نه زیاد جوونه، درسته که شوهر تو جوون نیس، اما اسم و رسم داره، کاسبه، نون زحمتشو می خوره، آرش خیلی سعی کرد سر از کار عرفان دربیاره، اما نتونست، اون تو همون شرکتی که آفرین کار می کرد کار می کنه، ولی هیچ وقت سر کارش نیس، هیچ کس نمی دونه کجا می ره و چه کار می کنه. افسانه بدون این که بیندیشد بی اختیار گفت: – اشتباه نکن خاله جون، حجت شوهر من نیست. فقط مرا عقد کرده که به هم محرم باشیم و بتواند از ما نگهداری کند، همین. الهه با تعجب گفت: – چه حرفا… باورم نمی شه! – چرا خاله جون، باور کنید، من چشمم دنبال کس دیگری است، منتظرم که از سفر برگردد و بتوانم واقعیت زندگیم را برایش روشن کنم. الهه پوزخندی زد و گفت: – چه خوش خیال، یعنی اونم باور می کنه!… من که خاله توام باور نمی کنم. افسانه از حرفی که بی اختیار از دهانش بیرون پریده بود پشیمان شد و گفت: – شوخی کردم خاله جون، باور نکنید. الهه نفسی به راحتی کشید و گفت: – می دونستم که شوخی می کنی. آخه کی ممکنه باورش بشه که اون به چشم دخترش به تو نگاه می کنه؟ – الآن آفرین کجاست خاله جون؟ – توی اتاق خودش. – آرش و لطیفه کجا هستند؟ – آرش رفته سر کار، لطیفه هم با علی رفته خونه مادرش. – پس من می توانم بروم آفرین را ببینم.

۶۲
– برو،اما خواهش می کنم نصیحتش کن از خر شیطون بیاد پایین. افسانه به اعتراض گفت: – خوب اگر دوستش ندارد چه اجباری است که می خواهید وادارش کنید با او عروسی کند؟ الهه با لحن رنجیده ای گفت: – از تو توقع ندارم این حرفها رو بزنی، مگه تو حجت رو دوس داشتی که زنش شدی؟ – شما که می دانید مال من از روی ناچاری بود، راه دیگری نداشتم. یعنی فکر می کنید من خوشبختم؟ نه، من خوشبخت نیستم، من هم دلم می خواست دستم را در دست مردی بگذارم که خودم انتخاب کرده ام. الهه به اعتراض گفت: – این حرفها رو به این دختر نزنی افسانه، به اندازه کافی زبونش رو من و آرش درازه، وای به این که تو هم از سوز دلت باهاش حرف بزنی. افسانه لبخند تلخی زد و گفت: – پس شما می دانید که این از سوز دل من است؟ الهه با محبت پاسخ داد: – حجت مرد خوبیه، تو رو هم خیلی دوست داره، اون همه جون و مالشو فدای یک لبخند تو می کنه. – چه فایده دارد خاله جون، حجت جای پدر من است، در واقع پدر من هم هست. الهه نگاه پرسؤالش را به صورتش دوخت و پرسید:  – ببینم، نکنه اون حرفی که زدی راس باشه؟ – البته که راست نیست، مگر خودتان نگفتید، شما که خاله من هستید باور نمی کنید. – خوب معلومه که باور نمی کنم، حالا بیا بریم تو اتاق آفرین، یادت نره بهش بگی این رسمش نیس که دختر تو روی مادر و برادرش وایسه و بگه حرف، حرف خودمه. افسانه پاسخش را نداد و وارد اتاق آفرین شد. آفرین با چهره افسرده و رنگ پریده روی تخت دراز کشیده بود و می گریست، او از لحظه ورود افسانه، صدای آنها را می شنید که داشتند در مورد او سخن می گفتند. به محض این که افسانه وارد شد، از جا برخاست و خود را در آغوشش افکند و با صدای بلند گریست. افسانه آفرین را به سینه فشرد و به طرف الهه برگشت و گفت: – خاله جون اجازه می دهید من با آفرین تنها صحبت کنم؟ الهه به ناچار سر تسلیم فرود آورد و از اتاق خارج شد. آفرین در را بست و اشک ریزان گفت: – من دیگر طاقت ندارم افسانه، در اولین فرصت از اینجا فرار می کنم. من اینجا درست حالت یک زندانی را دارم که به حبس ابد محکوم شده و می خواهد راه های فرار از زندان را بررسی کند، از یک طرف به فکر نقب زدن است و از طرف دیگر به دنبال سوهانی می گردد تا با آن میله های آهنین زندانش را بشکند. آرش نمی گذارد به سر کار بروم، حتی اجازه نمی دهد نفیسه به دیدنم بیاید، می خواهد شکنجه ام

۶۳
کند،آزارم دهد تا شاید مجبور شوم با مردی که علاقهای به او ندارم ازدواج کنم،این آشی است که لطیفه برایم پخته   ،من جای او را در این خانه تنگ کردم،من از این خانه خواهم رفت،در اولین فرصت خواهی دید افسانه. ٔ -خیلی خوب آفرین،آرام باش. آفرین دستهایش را به نشانه اعتراض تکان داد و گفت: -نمیتوانام آرام باشم،آنها آرامش زندگی را از من گرفتند، این بلایی که به سر من میاد گناهش گردن پدرم است،اگر او آنقدر بی عاطفه و بی محبت نبود،امروز مجبور نبودم این شکنجه رو تحمل کنم. -کس دیگری رو دوست داری؟ -نه اما حاضر نیستم با مردی که آنها میخواهند وجود را به من تحمیل کنند ازدواج کنم،من شنیدم که مادرم داشت در مورد عرفان با تو صحبت میکرد،راستش من عرفان رو دوست ندارم اما اگر میخواهم با او ازدواج کنم،فقط برای این است که از این خانه دور شوم. افسانه با لحن محبت آمیزی گفت: -گوش کن آفرین،این را بدن همیشه بین خواستههای ما و واقیعتهای زندگی فاصلههای زیادی است،چه آرزوهایی که به محض جوانه زدن در سینه خشک میشود و آنچه به جای میماند حسرت است و بس،هر کس میخواهد سهم خودش را از زندگی خودش انتخاب کند،ولی معلوم نیست آنچه که انتخاب کرده ای،همان باشد که در تصور داری. -اما من میخواهم سهم خودم را از زندگی خودم انتخاب کنم. -این عملی نیست آفرین. -چرا عملی هست،البته من دلم میخواست سر فرصت و با دیده ی باز سهمم را انتخاب کنم،اما آنها دارند وادارم میکنند که فقط به فکر این باشم که آنچه را که آنها میخواهند به من تحمیل کنند کنار بزنم. -از حالا میگویم که بازنده خواهی شد،چون فقط به فکر مبارزه با آنها هستی و به برد فکر نمیکنی. -همه ی برد و بختهای زندگی نشی از تصوّرات ماست،برای من در حال حاضر برد فقط این مفهوم را دارد که نگذارم آرش و لطیفه به هدفشان برساند.آرش آنقدر بی انصاف است که حتی تنها شادی زندگی مرا که بودن با نفیسه است از من گرفته،راستی حالش چطور است؟ -زیاد خوب نیست،بی خبری از تو،آزارش میدهد،میدانست که اگر خودش بیاید موفق به دیدارت نخواهد شد،برای همین هم مرا فرستاد.این عرفان از کجا پیداش شد؟من از نفیسه پرسیدم کس دیگری تو زندگی تو هست،گفت که نیست. -واقعا کس دگری تو زندگیم نبود،اما نفیسه میدانست که عرفان از مدتها پیش در محل کارم سر راهم قرار میگرفت،ولی من اهمیت نمیدادم و علاقهای به او نداشتم،حتی چند بار به من پیشنهاد ازدواج کرد و من پاسخش را ندادم،تا اینکه آرش دو پایش را در یک کفش کرد که باید با عباس ازدواج کنم.آنموقع بود که من هم برای مبارزه با او به فکر ازدواج با عرفان افتادم،میتونی پیغام مرا به عرفان برسانی؟ افسانه به اعتراض پاسخ داد: -نه آفرین،از من چنین چیزی را نخواه،من به خاله قول دادم. آفرین سر تکان داد و گفت: -عیب نداره،احتیاجی به پیغام نیست،چون به زودی به او ملحق خواهم شد.

۶۴
-تو که گفتی عرفان را دوست نداری،پس برای چی میخواهی دنبالش بروی؟ -نمیدانام من زیاد او را نمیشناسم و نمیدانام چجور آدمی است.فق میدانم که تنها وسیله ی گریز من از این خانه س.آرش هر روز با ضربات مشت و لگد به جانم میافتاد… آفرین دکمه ی پیراهنش را باز کرد و ادامه داد: -نگاه افسانه تمام بدنم سیاه شده،دیگر تحملش رو ندارم.آرش بیمار است و دارد تلافی کمبودها و عقدههای کودکیش را در من در میاورد،از همان بچگی همیشه آزارم داده،دیگر کافی است من به دنبال عرفان خواهم رفت،حتی اگر عباس مرد خوبی باشد،چون برادرم میخواهد او را به من تحمیل کند نخواهم پذیرفت.عرفان تنها وسیلهای است برای بازگردندن مشتهای گره کردهای که به روی سینه م فرود میاید،به روی سینه فرود آوردن آن.حالا میفهمی که هدفم چی؟ -تو میخواهی خودت را قربانی کنی،اصلا نمیفهمی با این کارت چه به سر خودت میاوری،تو میخواهی این مشتها را به سینه ی آرش بازگردانی،اما من میترسم آن مشتها محکم تر و کوبنده تر به روی سینه ی خودت بازگردد.من از عاقبت این کار میترسم آفرین. -تو جای من بودی چه میکردی؟راست بگو. -من زن عباس نمیشدم اما دنبال عرفان هم نمیرفتم. آفرین به دقت به چشمهایش نگریست و گفت: -میخواهم از تو سالی بپرسم،مجبور نیستی پاسخم را بدهی،حرفهایی که به مادرم زدی،منظورم آن حرفهایی است که در مورد خودت میزدی،حقیقت دارد یا نه؟ افسانه یخای خورد و پاسخ داد: -خودت گفتی که مجبور نیستم پاسخت را بدهم،فراموشش کن.خوب من دیگر باید بروم،برای نفیسه پیغامی نداری؟ آفرین از سوالی که کرده بود پشیمان شد و پاسخ داد: -از قول من به او بگو،آفرین بزودی پرواز خواهد کرد و شاید در موقع پرواز از بام خانه ی شما هم گذر کند،گوش به صدای بالهایش بده و برایش آرزوی خوشبختی کن.  ۸۲فصل در دلم شب ابری تیر و سیاه سر به دنبال ستارگان گذشته بود،به محض اینکه چشمش از دور به ستاره ی کوچکی میافتاد که دور از چشم او مشغول نورفشانی میباشد خود را به او میرساند و با نزدیک شدن به آن،ستاره از چشمک زدن باز میاستاد و در پشت ابرهای تیر پنهان میشد.موقعی که آفرین دور از چشم آرش در خانه را گشود و بیرون آمد،دیگر هیچ ستارهای چشمک نمیزد،سیاهی و تاریکی مطلق همه جا را فرا گرفته بود. وحشت و هراس وجودش را در خود گرفته بود،برای یک لحظه از کاری که کرده بود پشیمان شد و ایستاد،اما به یاد آوردن سرنوشتی که در آن خانه انتظارش را میکشید وادارش کرد که به راهش ادامه دهد. در آن لحظه که از منزل بیرون آمد برایش مهم نبود که کجا میرود و چه میکند،اینچه که برایش اهمیت داشت این بود که دیگر در آنجا نباشد،هنوز جای ضربات مشت و لگد چند ساعت پیش آرش به روی بدنش به شدت دردناک بود.

۶۵
آرش ابتدا از راه مسالمت آمیز کوشید تا آفرین را وادار به تسلیم نماید و سپس با زندانی نمودن و محروم نمودن او از معاشرت دوستان و اقوام و ممانعت از کار کردنش و بعد از اینکه از این راه هم نتوانست خسته ش را به او تحمیل کند،هر روز بعد از بازگشت از محل کارش با ضربات مشت و لگد به جانش میافتاد و هر چه آفرین بیشتر مقاومت میکرد و از خود ضعف نشان نمیداد،بر شدت زربانتش میافزود. آفرین نه فریاد میزد و نه اشک میریخت،درد را تحمل میکرد و روز به روز بیشتر از محیط خانهای که برایش تبدیل به شکنجه گاهی گردیده بود منزجر میشد. فکر فرار از خانه را مدتها پیش در سر داشت،اما نمیدانست بعد از فرار چه خواهد کرد و به کجا خواهد رفت. در تاریکی خیابان هیچ صدائی شنیده نمیشد،به محض اینکه چراغ اتومبیلی که از دور میآمد،تاریکی اطراف را در هم میشکست.آفرین هراسان در پناه دیواری مخف میشد.موقعی که اتومبیلی جلوی پایش ترمز میکرد و راننده ش او را دعوت به سوار شدن مینمود،وحشت زده به گوشهای میگریخت و از چشم او پنهان میشد و بعد از دور شدنش به راهش ادامه میداد. چند ساعتی از خروجش از خانه میگذشت،شب داشت به پایان خود نزدیک میشد،از کوچهای به کوچه ی دیگر پیچید و با تعجب مرد جوانی را مشاهده نمود که سرش را از شیشه اتوموبیل به بیرون خم کرده و به او مینگرد همینکه نگاه آفرین را متوجه خود دید گفت:سوار شوید شما را برسانم. آفرین صدای تپش قلبش را میشنید دیگر برای گریختن دیر شده بود با صدای لرزانی گفت:نه متشکرم خواهش میکنم بروید و تنهایم بگذارید. مرد جوان لبخندی زد و گفت:نترسید من خطری ندارم اما گرگهایی که این موقع شب در کمین هستند خطرناکند.کجا میخواهید بروید؟ -من نمیخواهم جایی بروم منزلمان در همین کوچه است شما بروید. مرد غریبه به دقت به چهره وحشت زده اش نگریست و پرسید:نکند از خانه فرار کرده اید؟فکر نمیکنم اشتباه کرده باشم. آفرین سکوت کرد و پاسخش را نداد مرد دوباره گفت:معلوم میشود حدسم درست است فرار از خانه کار درستی نیست بهتر است تا پدر و مادرتان بیدار نشده اند به خانه برگردید. آفرین بی اختیار پاسخ داد:من پدر ندارم و مادرم هم اختیارم را به دست برادرم داده. -خوب چه عیبی دارد؟برادر هم میتواند در حق خواهرش پدری کند. -ایکاش میتوانست اینکار را بکند اما راهش را بلد نیست. -اما این دلیل نمیشود که تو از خانه ات بگریزی.شانس آوردی من سر راهت قرار گرفتم اگر شانس نمی آوردی معلوم نبود چه بلایی به سرت می آمد ماندنت در این موقع شب در کوچه صلاح نیست برگرد به خانه ات. آفرین مردد ایستاده بود هنوز به درستی نمیدانست چه اشتباهی کرده که از خانه گریخته است مرد غریبه نگاه محبت آمیزش را به رویش دوخته بود و تردیدش را احساس میکرد. آفرین دلش میخواست میتوانست به خانه افسانه برود اما به خوبی میدانست اولین جایی که آرش در آنجا به دنبالش خواهد گشت منزل افسانه خواهد بود.

۶۶
سرش را بلند کرد و به دقت به مرد غریبه نگریست به ظاهر مرد موقر و آرامی به نظر میرسید کمی جلوتر آمد و گفت:من مقداری پول همراه دارم کمکم کنید برایم مسافرخانه ای پیدا کنید که بتوانم شب را درآنجا بمانم نمیخواهم به منزل اقوامم بروم چون میدانم آنجا به آسانی پیدایم خواهد کرد. مرد لبخندی زد و گفت:حتما میخواهید این مسافرخانه از منزلتان فاصله زیادی داشته باشد؟ -هر چه دورتر باشد بهتر است. -باشد بیایید بالا اما این را بدانید که محیط مسافرخانه محل مناسبی برای یک دختر جوان نیست. آفرین با قدمهای لرزان پیش آمد و در اتوموبیل را گشود و نشست.مرد بدون آنکه به او بنگرد پرسید:خوب حالا میشود بگویید چرا از خانه فرار کرده اید؟ آفرین کمی مکث کرد و بعد پاسخ داد:برادرم میخواست مرا با زور و تهدید به مردی که دوست نداشتم شوهر بدهد. -مردی که نمیخواستید با او ازدواج کنید چه عیبی داشت؟ -هیچ عیبی نداشت هم جوان است و هم وضع مالیش خوب است اما دلم میخواهد مردی که میخواهم یک عمر با او زندگی کنم خودم انتخاب کنم ولی برادرم به تحریک زنش میخواهد کسی را که خودش انتخاب کرده به من تحمیل کند. مرد جوان با لحن محبت آمیزی گفت:که اینطور…و تو فکر کردی که اگر از خانه فرار کنی همه چیز درست میشود اما نه…اینکار درستی نبود فرار خانه بدون برنامه ریزی قبلی تصمیم به رفتن به مسافرخانه و سوار شدن به اتوموبیل مرد بیگانه ای در نیمه های شب هیچ میدانی چه شانسی اوردی با من برخورد کردی؟تو دختر ساده و پاکدلی هستی من نمیتوانم تو را به مسافرخانه ببرم و به امان خدا رهایت کنم هوا سخت گرفته است شرط میبندم به زودی باران سیل آسایی خواهد بارید چطور است تو را ببرم به منزل خودم و بسپارمت دست مادرم؟ آفرین وحشت زده جواب داد:منزل مادرت نه. -چرا ترسیدی؟مادر منکه خطری ندارد تو با فرار از خانه در نیمه های شب خطر را به جان خریدی خیالت راحت باشد با من برایت اتفاقی نخواهد افتاد اما اگر دوباره همین جا پیاده ات کنم خدا میداند سر از کجا در خواهی آورد. -مادرت چه فکری خواهد کرد؟شاید خوشش نیاید تو دختری را که در نیمه شب در خیابات پرسه میزده به خانه بیاوری. مرد پوزخندی زد و پاسخ داد:صد در صد خوشش نخواهد آمد یعنی هیچ مادری خوشش نمی آید پسرش دختری را که این موقع شب بجای اینکه در رختخواب گرم خوابیده باشد توی کوچه پرسه میزده به خانه اش بیاورد او در مورد تو قضاوت خوبی نخواهد کرد ولی اگر من بخواهم از تو نگهداری خواهد نمود. آفرین نگاه سرگردان و بلاتکلیفش را به صورت مرد جوان دوخت و پرسید:با این حرفها چه چیزی را میخواهی بمن ثابت کنی؟ مرد بطرفش برگشت و مستقیم به چشمانش نگریست و پاسخ داد:که کار خوبی نکرده ای و باید تا دیر نشده به خانه ات برگردی راهی که برای مبارزه با خواسته برادرت انتخاب کرده ای راه درستی نیست و به تباهیت خواهد کشاند بمن بگو خانه ات کجاست؟ -میخواهی مرا ببری تحول برادرم بدهی؟

۶۷
-نه نمیخواهم اینکار را بکنم اما میخواهم که با پای خودت به خانه برگردی قبل از اینکه بیدار شوند و از فرارت آگاه شوند. آفرین خسته بود و احتیاج به خواب آرام داشت از آن زمان که مبارزه با برادرش را آغاز کرده بود حتی یک شب هم نتوانسته بود خواب آرامی داشته باشد بدنش به شدت کوفته بود و درد میکرد تا همین چند لحظه پیش تصمیم داشت با برادرش به مبارزه ادامه دهد حتی اگر در این مبارزه به شدت زمین بخورد و آسیب ببیند اما اکنون احساس میکرد که دیگر قدرت ادامه مبارزه را ندارد احتیاج به رختخواب گرمی داشت که در آن استراحت نماید اما نه د رخانه مادر آن غریبه بلکه در خانه مادر خودش. بیاد مادرش افتاد میدانست که بعد از آگاهی از فرارش یک بند اشک خواهد ریخت و فریاد خواهد کشید دلش به شدت هوایش را کرد مادرش تنها کسی بود که آفرین در آن خانه به او علاقه داشت تصمیم گرفت عجله کند و تا قبل از اینکه او برای ادای نماز بیدار شود و از فرارش آگاه گردد به خانه بازگردد. غریبه حق داشت این راهش نبود باید فکر دیگری میکرد.   ۴۲فصل برای آرش که از اوان کودکی دل شکسته بود شکست دلها کار مشکلی بنظر نمیرسید موقعی که پدرش آنها را به  سال بیشتر نداشت ناچار به کمک به مادرش شد که با مبلغ ناچیزی که ۰۱امان خدا رها کرد و رفت با وجود اینکه او پدرشان به عنوان نفقه به او میپرداخت نمیتوانست زندگیشان را اداره کند. در زمانی که پسر دایی هایش در رفاه کامل به بازی و تفریح میپرداختند آرش بعد ازظهرها در کارگاهی کار میکرد. بیشتر دلش از این میسوخت که داییش نیازشان را احساس میکرد اما نه تنها حاضر به کمک مالی به آنها نمیشد بلکه حتی حاضر نشد در پیدا کردن کار یاریش نماید. چند ماهی از رفتنش به کارگاه نمیگذشت که احساس کرد نمیتواند هم درس بخواند و هم خانواده اش را اداره کند.بهمین جهت با وجود علاقه ای که به تدریس داشت از آن چشم پوشید. از همان موقع آفرین و مادرش تخت سرپرستی او قرار گرفتند و آرش برای این سرپرستی آینده خود را گرو گذاشت و ظالمانه بجای آنکه تیر خشمش را متوجه پدرش که با خودخواهی و بیخیالیش باعث عقب افتادگی او شده بود نماید تیر خشمش را متوجه آفرین نمود که در این میانه گناهی نداشت. رفتار آرش نسبت به آفرین ارادی نبود و شاید حتی خودش هم دلیل آن را نمیدانست و میپنداشت که برای به ثمر رساندنش این عکس العملها لازم میباشد. آفرین جبران کمبود محبت پدر را در برادر جستجو میکرد اما آن را نمیافت.الهه که بعد از جدایی از همسرش به شدت سرخورده و دل شکسته بود با وجود اینکه قلبش انباشته از عشق و محبت به آفرین بود نه نیازش را احساس میکرد و نه فرصت ابرازش را داشت. آفرین را با تمام وجود دوست داشت اما محبتش در قلبش بود و نیازی نمیدید تا آن را ابراز نماید. زمانی که آفرین در خواب بود بارها به اتاقش میرفت و بالای سرش می ایستاد و به او مینگریست اما در زمانی که او بیدار بود هیچ عکس العمل محبت آمیزی از خود نشان نمیداد.

۶۸
آن روز هم طبق عادت موقعی که صبح زود برای ادای نماز از خواب برخاست ابتدا به اتاق آفرین رفت و به محض مشاهده رختخواب خالیش ان چنان فریاد کشید که آرش وحشت زده نمازش را شکست و سراسیمه به سوی اتاق آفرین دوید. فرار آفرین دور از انتظار آرش بود در باورش هم نمیگنجید که یک روز ممکن است خواهرش دست به چنین کاری بزند.در حالیکه خشم و غضب سراسر وجودش را فرا گرفته گفت:حرامزاده حتما رفته منزل افسانه غیر از آنجا جایی را ندارد صبر کن پیدایش کنم میبینی چه به روزگارش خواهم آورد. الهه اشک ریزان گفت:تو فقط زورت به این دختر بیچاره رسیده اونقدر آزارش دادی که پر کشید و رفت. آرش با لحن تندی پاسخ داد:دستت درد نکنه مادر تقصیر خودم است که میخواستم دخترت با آبرو شوهر کند اما او لیاقتش را ندارد. الهه فریاد زنان گفت:فایده این حرفا چیه زودتر بریم دنبالش. با عجله یطرف منزل افسانه براه افتادند موقعی که زنگ در به صدا در آمد افسانه و نفیسه سراسیمه از خواب پریدند کلثوم برای گشودن در رفت و آن دو در کنار هم از پشت پنجره نزدیک شدن الهه و آرش را مشاهده کردند. افسانه اطمینان داشت که باید اتفاق ناگواری افتاده باشد که آنها آنطور سراسیمه و پریشان به دیدنشان آمده اند. نفیسه لبخند تلخی زد و گفت:مطمئنم که در قفس باز شده و آفرین به دور دستها پرواز کرده من انتظارش را داشتم. موقعی که الهه نفس زنان و عرق ریزان از پله ها بالا آمد افسانه به استقبالش رفت و گفت:سلام خاله جون راه گم کردید؟ الهه بلافاصله پرسید:آفرین کجاست افسانه؟ افسانه با تعجب پاسخ داد:آفرین!…الان میخواستم حالش را از شما بپرسم مگر کجا رفته؟ الهه التماس کنان گفت:نگو که اینجا نیس چون میدونم که اینجاس اون غیر از خونه شما جای دیگه ای نداره که بره. افسانه با تعجب پرسید:یعنی میخواهید بگویید که از خانه فرار کرده؟کی چه موقع؟باورم نمیشود اخر چرا؟ الهه اشکریزان عرق پیشانیش را پاک کرد و گفت:من نمیدونم این دختر چی به سر داره یعنی کجا ممکنه رفته باشه؟…اگه بلایی سرخودش بیاره من چه خاکی به سرم بریزم. افسانه بادبزنی به دستش داد گفت:آرام باشید خاله جون راه دوری نرفته حتما برمیگردد. آرش بطرف نفیسه که ساکت ایستاده بود برگشت و گفت:تو چی نفیسه؟تو میدانی کجا رفته؟ نفیسه به آرامی پاسخ داد:نه آرش من نمیدانم کجا رفته از وقتی که تو اجازه نمیدادی به دیدنم بیاید من از او بیخبر بودم آن موقع لااقل درددلش را با میگفت بیچاره آفرین. آرش خشمگین شد و گفت:بیچاره آفرین!…بیچاره من که آبرویم رفت دیگر نمیتوانم سرم را در محل بلند کنم و به روی همسایه ها نگاه کنم.به زودی همه خواهند فهمید که آفرین از خانه فرار کرده مرا ببخش افسانه اما مجبورم بخانه بگردم چون مطمئن نیستم که آفرین اینجا نباشد. افسانه خشمگین از جا برخاست و گفت:تو میتوانی اینکار را بکنی ولی با این کارت به من و نفیسه توهین میکنی و بما تهمت دروغ گویی میزنی. آرش با سرافکندگی پاسخ داد:میدانم اما اینطور لااقل مطمئن میشوم که اینجا نیست و در جای دیگری باید به دنبالش بگردم.

۶۹
افسانه رنجیده بطرف در اتاق رفت و گفت:با من بیا اما سر و صدا نکن حجت حالش خوب نیست و استراحت میکند. آرش و افسانه از اتاق بیرون رفتند الهه اشک ریزان به نفیسه گفت:تو فکر میکنی کجا رفته؟اون همه حرفاشو بتو میزد راست بگو عرفان زیر پاش نشسته بود؟ نفیسه لبخند تلخی به لب آورد و پاسخ داد:خاله جون من مطمئنم که هیچکس زیرپایش ننشسته بود آفرین اهل این حرفها نبود ولی آرش خیلی آزارش میداد و من همیشه فکر میکردم که یک روز عاصی خواهد شد و خواهد گریخت. -پس چرا به من نگفتی؟ -چیزی نبود که بگویم این فقط یک حدس بود. با بادبزن ضربه ی محکمی به روی پای خودش زد و گفت:- من تحملشو ندارم،اگه امروز از آفرین خبری نرسه دیوانه میشم،من غیر از این دختر کسی را ندارم،آرش به دنبال زندگی خودشه،این منم که بیچاره میشم. نفیسه با لحن نیشداری گفت: -آرش به دنبال زندگی خودش نیست،به دنبال زندگی آفرین است.اگر او فقط زندگی خودش را میکرد و مجال میداد آفرین هم زندگی خودش را بکند،این اتفاق نمیافتاد،آخر خاله جان مگر آفرین چند سال دارد،یک دختر نوزده ساله فرصت زیادی برای ازدواج دارد،آرش چه اصراری دارد که به این زودی شوهرش بدهد،غیر از این است که میخواهد نان خور کمتری داشته باشد.   الهه آهی کشید و پاسخ داد: -نمیدونم نفیسه جون،دارم کلافه میشم،من هیچ وقت جرات دخالت تو کارهای آرش رو ندارم،از یه طرف خودش شاخ و شونه میکشه،از طرف دیگه لطیفه پشت چشم نازک میکنه،اخلاق آرش دست کمی از باباش نداره،همونجور لجباز و یه دنده س و همیشه حرف حرف خودشه،فقط مثل اون هوسباز نیست و از این شاخه به اون شاخه نمیپره،سرش به زندگیش با لطیفه و پسر کوچیکشه. نفیسه پوزخندی زد و گفت: -کاش فقط سرش به زندگی با لطیفه و علی گرم بود. آرش سر افکنده و خشمگین وارد اتاق شد و گفت: -مادر بلند شو برویم،آفرین اینجا نیست. الهه ناله کنان گفت:-حالا کجا میخوای دنبالش بگردی؟از کی میخوای بپرسی؟از هر کی بپرسیم آبرو خودمون میره،دیدی چه خاکی به سرمون شد،افسانه و نفیسه از خودمونن،ولی چطوری روت میشه بری از نادره و ایرج بپرسی آفرین اونجاس یا نه؟ آرش خودش این چیزا را میدانست،میدانست که از هیچکس دیگر نمیتواند سراغ خواهرش را بگیرد،کوشید تا به مادرش کمک کند تا از جا برخیزد گفت: -تو که میدانی امکان ندارد آفرین به سراغ دایی ایرج و الهام رفته باشد،فعلا صدایش را در نیاور تا ببینم چی کار میتونم بکنم.اشک الهه یک لحظه هم بند نمیآمد.

۷ ۰
-من اصلا دیگه صدام در نمیاد،دارم خفه میشم،این درد منو میکشه،اگر تو انقدر سر به سرش نمیگذاشتی،اگر هر چی مشت گره کرده دشتی فکر نمیکردی باید فقط به سر و سینه ی خواهرت بکوبی،خونه زندگیشو نمیگزاش بره،تو کمرمو شکستی،دیگه قدرت ندارم از جام بلند شم. آرش هم خشمگین بود و هم سر افکنده،به اعتراض به مادرش گفت: -یعنی شما خیال دارید گناه آفرین رو به پای من بنویسید؟اون از خانه فرار کرده،من مقصرش هستم،چرا مادر؟چرا اینطور فکر میکنید مادر؟ الهه از جا برخاست و ایستاد و دست هایش به طرف آرش تکان داد و تهدیدکنان گفت: -خوب گوش کن آرش،اگر بلایی به سر آفرین بیاید تو با من طرفی، روزگار خودت و زنت را سیاه میکنم،تو برو زندگی خودت را بکن و دست از سر این دختر بردار،بذار اونم زندگیشو بکنه،خوب اگه عباس رو نمیخواد،مجبور نیست زنش بشه،چرا آنقدر به پر و پاش میپیچی؟ الهه فریاد زنان میگریست،افسانه با محبت دستمالی دستش داد تا اشک دیدگانش را پاک کند و گفت: -شما آرام باشید خاله جون،بذارید من با آرش صحبت کنم. الهه آرام گرفت و بی صدا به زاری پرداخت.افسانه به آرش که سخت در فکر بود گفت: -فکر نمیکنی که کارت آنقدر درست نبوده که آنقدر بخاطر یک ازدواج تحمیلی به آفرین فشار آوردی؟ آفرین نه به عباس علاقه داشت و نه به عرفان،اصلا نه خیال ازدواج داشت و نه خیال فرار،این تو بودی که وادارش کردی که برای اینکه در مقابل فشارها و زورگوییهایت عکس العمل نشان دهد،این تصمیم را بگیرد،من آفرین را میشناسم،جراًتش را ندارد،مطمئنم زیاد از خانه دور نشده،احتمال دارد که پشیمان شود و برگردد،اما اگر بر گردد و تو تغییر رفتار ندهی باز هم خواهد گریخت،پس فایده ش چیست،همان بهتر که بر نگردد و فکری به حال خودش بکند،او الان موقعیتی دارد که با یه جوی محبت ممکن است پایش بلغزد،آنوقت چطور میتوانی سرت را بلند کنی و به روی اطرافیانت نگاه کن،پس تا دیر نشده جلویش را بگیر.اما نه با زور و فشار بلکه با محبت،یعنی همان چیزی که آفرین در عرفان و یا هر مرد دیگری که سر راهش قرار بگیرد جستجو میکند،فایده ش چیست که هر روز او را زیر باران مشت و لگد بگیری؟فایده ش چیست که هر روز تهدیدش کنی که اگر زن عباس نشود سرش را گوش تا گوش خواهید برید؟فایده ش چیست که او را از کارش که به زحمت پیدا کرده تا سر بار تو نباشد بی کار کردی و مجبورش نمایی دستش به طرف تو دراز باشد؟ آفرین غیر از تو و مادرش کسی را ندارد،شما در ظاهر از همه کس بهش نزدیک ترید،اما در واقع از همه کس به او دور ترید،او به همه کس میتواند دردش را بگوید جز به شما که نزدیکترین کس به او هستید،تو وادارش کردی که به طرف عرفان کشیده شود. آرش درمانده و مستأصل برای اولین بار از حربه ی خشونت استفاده نمیکرد،آرام و بی صدا بدون هیچ اعتراضی حرفهای افسانه را شنید و گفت:-مطمئن باش اگر برگردد آزادش میگذرم قبل از اینکه آبرویم را ببرد زن هر بی سر و پایی که میخواهد بشود و پی کار خودش برود.افسانه به اعتراض گفت:-نه آرش اشتباه نکن،من نگفتم بگذار زن هر بی سر و پایی که میخواهد بشود،فقط گفتم کمکش کن که راه را از چاه تشخیص دهد،حالا بهتر است به خانه ی شما برگردیم،شاید آفرین برگشته باشد. *****

۷۱
آفرین به خانه برگشت و بدون اینکه از غیبت مادر و برادرش اطلاعی داشته باشد،بی صدا به رخت خواب رفت و خوابید. موقعی که الهه در اتاقش را گشود و از برگشتنش اطمینان حاصل کرد،آهسته در را بست و با شادی و شعف آشکاری گفت: -اون برگشته خدا رو شکر.افسانه اشاره کرد که بی صدا به طبقه ی پائین برگردند و گفت:-بهتر است آفرین نفهمد شما از فرارش خبردار شدید،اینطور بهتر است. آرش با اشاره سر حرفش را تأیید کرد و از همان لحظه تصمیم گرفت آفرین را به حال خود رها کند و دیگر در مورد ازدواجش با عباس پافشاری ننماید.
****
فصل سی ام
آفرین بال پروازش شکسته بود، دیگر نه می توانست به دوردستها پرواز کند و نه می توانست در موقع پرواز از بام خانه نفیسه گذر نماید. از همان روزی که تصمیم گرفته بود با برادرش مبارزه نکند، احساس می کرد که او هم خیال مبارزه با او را ندارد. هر روز غروب از پشت پنجره بازگشت آرش را به خانه مشاهده می کرد، صدای گفتگویش را با مادرش و لطیفه و علی می شیند، اما صدای پایش را که داشت به اتاقش نزدیک می شد نمی شنید، دیگر نه بندی به دستش بود و نه زنجیری به پایش، آزاد بود و رها از هر بندی، نه ضربات سنگین مشتهای آرش انتظارش را می کشید و نه نیش زبانها و بدگوئی های لطیفه. مادرش و لطیفه با محبتی دور از انتظار با او برخورد می کردند. به نظرش می رسید همانطور که خودش عوض شده است، آنها هم عوض شده اند. علت تغییر رفتار خودش را می دانست، اما از علت تغییر رفتار آنها اطلاعی نداشت. آرش که به زحمت توانسته بود خود را از کارگری در کارگاه به بالا کشد و صاحب کارگاهی مستقل گردد، فرار آفرین او را به خود آورده بود، از بی آبروئی می ترسید و دیگر برایش مهم نبود که او همسر مردی که خودش انتخاب کرده بشود، آنچه که برایش اهمیت داشت این بود که او را شوهر دهد و از شرش خلاص شود. الهه می خواست به نحوی آفرین را از گوشه انزوایش بیرون کشد و ترتیبی بدهد که با برادرش آشتی کند. می دانست که برای رسیدن به این هدفش ابتدا می بایستی دل سخت آرش را نرم کند و او را وادار به تسلیم نماید. به همین جهت یک روز موقعی که لطیفه منزل نبود، از فرصت استفاده کرد و با آرش به گفتگو نشست و گفت:

۷۲
– این دختر تو اون اتاق دلش می گیره، از وقتی تو می آئی خونه می ره تو اون هلفدونی، دیگه نمی آد بیرون، هنوز از تو وحشت داره. آرش بدون اینکه به مادرش بنگرد گفت: – شما در منزل افسانه حرفی زدید که دلم را به آتش کشیدید، راستش را بگوئید، من در حق آفرین کوتاهی کردم؟ آنموقع که بچه بود به جای آنکه به فکر آینده خودم باشم به فکر آینده او بودم. الهه آهی کشید و پاسخ داد: – نه پسرم تو کوتاهی نکردی، هیچ یادم نمی ره اونموقع که ایرج عارش اومد پیش کاسبهای بازار ریش گرو بذاره و خواهرزاده شو بفرسته سرِکار، خودت همت کردی واسه خودت کار پیدا کردی، می دونم چقدر آرزو داشتی می تونستی مث بچه های دیگه فامیل درس بخونی، اما واسه خاطر مادرت و آفرین پا رو دلت گذاشتی، خدا رو شکر که تو زندگی وا نموندی هم گلیم خودتو زن و بچتو از آب بیرون کشیدی و هم گلیم منو آفرین رو، من اگه اون حرفو تو خونه افسانه بهت زدم واسه این بود که داشت دلم می سوخت، جیگرم آتیش می گرفت، اون حرف فقط از سوز دلم بود، نه از ته دلم، وقتی دیدم دخترم هم داره بی آبرو می شه و هم داره ما رو بی آبرو می کنه، دیگه نفهمیدم چی دارم می گم، منو ببخش آرش، پدرت به اندازه کافی جیگرمو آتیش زده، تو دیگه نزن، خیلی وقته که دیگه اختیار زندگیمو دادم دس تو، هم اختیار زندگی خودم و هم اختیار زندگی این دختره رو. – نه چیزی از زندگی کم دارید و نه زنم تا حالا به شما بی احترامی کرده، همیشه خانم خانه شما هستید و نه او دلش می خواهد جای شما را بگیرد و نه من می گذارم به این خیال باشد، غیر از این است مادر؟ – نه پسرم، غیر از این نیست، اما تو رو بخدا یه کمی با آفرین مهربون تر باش، بذار بره دنبال سرنوشت خودش، اون دیگه بچه نیس. – منظورتان اینست که بگذارم زن این پسره بی چیز بشود؟ خوب مادر اگر منظورتان اینست، اختیاردارش شمائید، اگر شما راضی باشید، من حرفی ندارم، درست است ته دلم از او ناراضیم، ولی فکر نکنید از خرج مضایقه دارم، نمی گذارم مثل یک دختر یتیم به خانه بخت برود، هر کاری لازم است بکنید. الهه با محبت به پسرش نگریست و گفت: – خدا حفظت کند پسرم، نذار چیزی از دخترای دیگه همسن و سالش کم داشته باشه، با آبرو بفرستش خونه بخت، منم دلم از این کارش رضا نیس، ولی از بی آبروئی می ترسم، اون نادره بی همه چیز منتظره یه بهونه ای دستش بیاد، پشت سرمون رجز بخونه، داره الهام رو شوهر می ده، برو ببین واسش چی کار داره می کنه، به هر بهونه ای زنهای فامیلو دور خودش جمع می کنه و جهازی که واسش خریده به رخشون می کشه. – جهازش با من، نمی گذارم چیزی از الهام کم داشته باشد، آن چیزی که به عهده من است از عهده اش برخواهم آمد، ولی فقط به خاطر گل روی مادر عزیزم وگرنه ته دلم از آفرین چرکین است و می دانم این عروسی عاقبت خوشی نخواهد داشت. الهه به یاد سیاه بختی خودش افتاد و گفت: – مادرش که سیاه بخت شد، خدا کند خودش سفید بخت بشه. – از فردا می تواند برگردد سر کارش و اگر عرفان هنوز سر قولش باشد، یک روز غروب به خانه ما بیاید و مرد، مردانه حرفهایش را بزند.

۷۳
برق شادی در چشمهای الهه درخشید، دست آرش را در دست گرفت و گفت: – تو مث پدرت نیستی، منو ببخش که گمون می کردم تو فقط به فکر زندگی خودتو زن و بچت هستی. آرش به روی دست مادرش بوسه زد و گفت: – شما عادت دارد همیشه در مورد هر چیز خیلی زود قضاوت کنید.
*****
فصل سی و یکم
راز وجود آفرین برای خودش هم ناشناخته مانده بود، از همان اوان کودکی، موقعی که خواسته هایش تحقق می یافت و آنچه را که می خواست به دست می آورد، آن شور و شوقی که انتظارش را داشت به او دست نمی داد. الهه تصور می کرد زمانی که آفرین آگاه شود که آرش با بازگشتش به سرِ کار و ازدواجش با عرفان موافقت نموده است، شور و شادیش وصف ناپذیر خواهد بود، اما عکس العمل آفرین کاملاً دور از انتظارش بود. آفرین ناباورانه به مادرش خیره شد و پرسید: – مادر جون می خواهی سر به سرم بگذاری؟ الهه لبخندی به لب آورد و پاسخ داد: – چرا فکر می کنی سر به سرت می ذارم، وقتشه از این اتاق خفه بیای بیرون و یه فکری واسه ی زندگیت بکنی،مگه نمیخواستی سر و سامون بگیری؟ -با کی؟….با عباس؟….تو هم میخواهی حرفهای آرش را تکرار کنی. -من کی اسم عباس رو آوردم،حتما که نباید زن عباس بشی،اگه عرفان هنوز چشمش دنبالت باشه،بهش بگو بیاد پیش آرش خواستگاری. آفرین با تعجب بیشتری به مادرش نگریست و گفت: -عرفان بیاد پیش آرش…مگر دیوانه م آنها را به جان هم بندازم. الهه لبخندی زد و پاسخ داد: -اشتباه تو در همین جاست که آرش بد خواه خواهرش،اون میخواد تو سر و سامون بگیری،با شناختی که از عباس داشت فکر میکرد مناسب توست،واسه همینم بهت فشار میاورد که قبول کنی،حالا که دلت جای دیگه س،خوب و بدش با خودت. اما آفرین دلش جای دیگری نبود و عرفان فقط وسیلهای بود برای مبارزه با خواستههای برادرش.اکنون که داشت به هدفش میرسید و در اصل بازی را میبرد،به نظرش میرسید این بازی برد نداشت است و هم او و هم آرش به تلاش سخت و بیهوده ای،دست زدند و هر کدام از آنها به امید مغلوب نمودن آن دیگری خسته و از پا افتاده است.

۷۴
در تمام مدتی که برای فرار از ازدواج با عباس تلاش میکرد،حتی یک لحظه هم به عرفان نیندیشیده بود و نشان دادنش تمایلش به این ازدواج و سماجتش برای قبولاندن آن به برادرش فقط برای این بود که در آن موقعیت،کس دیگری جز عرفان به او پیشنهاد ازدواج نداده بود،اما آفرین خیال نداشت اندیشههایش را به زبان بیاورد،میان آنچه که در دلم میگذشت و با آنچه که وانمود میکرد در دلش میگذرد تفاوت فاحشی وجود داشت. میدانست که اگر در آن لحظه زبان بگشاید و پاسخ دهد تمایلی به این ازدواج ندارد،مادرش تصور خواهد کرد که او دیوانه شده است. برای آفرین مفهوم زندگی با عرفان،فرار از محیط خانهای بود که به آن هیچ دلبستگی نداشت،لطیفه که به امید داشتن یک زندگی مستقل و آرام به همسری برادرش در آمده بود،تحمل وجود او را نداشت،مادرش که داغ شکستی که در جوانی خرده بود در دلش باقی مانده بود و همیشه سنگینی آن به روی سینه ش فشار میآورد،تمام لحظات زندگی ش را فریاد و فغان سر دادن و نالیدن از ستمهای روزگار پر کرده بود،نه تلاش میکرد خاری را که چهارده سال پیش به پایش فرو رفته بود از پایش در بیاورد و نه به این فکر بود تا به جای اندیشیدن به گذشته به آینده بیاندیشد. الهه منتظر بود آفرین عکس العمل نشان دهد و به طریق شدیش را آشکار نماید،اما حتی در آن لحظه که آفرین دست به دست عرفان به خانه ی بخت میرفت به خوبی میدانست آن چیزی که به دست آوردنش به تلاشی سخت و خستگی ناپذیر دست زده است،آن چیزی نیست که اکنون دارد به دست میاورد. شب عروسی آفرین،شبی سرد و خالی از هیجان بود،نه خانواده ی عروس تحمل وجود مهمانان خانواده ی داماد را داشتند و نه خانواده ی داماد مهمانان آنها را تحویل میگرفتند،نه عروس آن هیجانی را که باید داشته باشد،داشت و نه داماد آن گرمی و صمیمیتی را که دیگران انتظار داشتند از خود نشان دهد،نشان میداد. تمام سایه آرش این بود که نگذرد آفرین چیزی از دختر دایی ش که قرار بود دو هفته دیگر عروس شود،کم داشته باشد.از نظر مادی سنگ تمام میگذشت،اما از نظر عاطفی هنوز دلش نسبت به خواهرش که داشت برخلاف میل او ازدواج میکرد،مهربان نشده بود. نه آن موقع و نه هیچ وقت دیگر نمیتوانست فراموش کند که آفرین با او نمک خورده و نمکدان را شکسته است.سر کشی و انادی که در وجود وجود آفرین سر به طغیان برداشته بود در وجود آرش هم بود،گرچه او از شروع مبارزه به هیچ وجه خیال عقب نشینی نداشت،اما فرار آفرین زنگ خطری بود برای به صدا درامدن زنگ بی آبرویی خانواده و این مساله بدون اینکه آفرین قصد سو    استفاده از آن را داشته باشد،تنها حربهای بود برای شکست دادن ٔ آرش،بعد از تلاش سخت و خستگی ناپذیر. *****   …۲۴فصل حجت کاملا در منزل بستری شده بود،دیگر نه قدرت آن را داشت که برخیزد و برای سر زدن به حجره ش از خانه بیرون برود و نه حوصله ی آن را که به انجام کارهای روزانه ش بپردازد.مردی که تا همین دو سال پیش حرص و آز آن چنان وجودش را در خود گرفته بود و حتی حاضر میشد برای آنکه لقمه نانی از حلقوم بدهکارانش بیرون

۷۵
کشد،گلویش را پاره کند،اکنون آن چنان ضعیف و ناتوان گردیده بود و که نه میتوانست فریادی از گلویش بیرون دهد. و نه فریادی را از گلوی دیگران خارج نماید.سکههای زری که برای انباشته نمودنش از هیچ ظلمی دریغ نکرده بود،نه به کارش میامد و نه میتوانست دردش را دوا کند و سلامتیش را به او بازگردند.فقط چند ماه طول کشید تا پزشکان توانستند بیمریش را تشخیص دهند و بفهمند دردش چیست. بدهند و بفهمند دردش چیست . بیماری نادری که تا به آن روز نظیرش کمتر دیده شده بود . کبد روز به روز ، کوچکتر و در هم فشرده تر میشد ، تا روزی که دیگر اثری از آن نماند و مرگ بیمار فرا برسد . حجت هر روز بیش از پیش درد میکشید و به مرگ نزدیکتر میشد ، افسانه با صبر و بردباری به کمک کلثوم به پرستاریش میپرداخت ، اما او جز از دست افسانه ، از دست هیچکس دیگر غذا نمیخورد و با هیچکس دیگر به گفتگو نمینشست ، حتی زمانی که صفیه نالان و اشک ریزان به عیادتش می آمد ، نه قدرت حرف زدن با او را داشت و نه میلی به گفتگو در خود میدید ، اما همیشه به دنیال فرصتی میگشت تا با افسانه به گفتگو بپردازد . حجت منتظر شنیدن پاسخ سوالی بود که چند ماه پیش در موقع شروع بیماریش از او کرده بود ، اما افسانه از حرف زدن با وی طفره میرفت و نمیخواست پاسخی را که میدانست شنیدنش برای او دردناک خواهد بود ، بدهد . اما حجت با سماجت به دنبال پاسخ سوالش میگشت از راز وجود افسانه و نوع احساسی که در مدت دو سال زیر یک سقف زیستن به او داشت ، آگاهی یابد . گرچه حجت میدانست که با به بند کشیدنش شادی زندگی اش را از او خواهد گرفت ، اما طاقت درویش را نداشت و آن شبی که افسانه به اتفاق نفیسه برای شرکت در جشن عروسی آفرین به خانه آرش رفته بود ، تا موقع بازگشت او حجت نه دیده بر هم نهاد و نه حاضر شد از دست کلثوم غذایش را بخورد . ساعتی بعد از نیمه شب موقعی که صدای باز و بسته شدن در نوید بازگشت افسانه را داد ، گوش به صدای پایش سپرد و نزدیک شدنش را احساس کرد و با صدای ضعیفی پرسید : خوش گذشت ؟ بد نبود ، حالت چطور است ؟ مثل همیشه ، تو که خوب میدانی حالم چطور است ، خوب از آفرین بگو ، عروس خوشکلی شده بود یا نه ؟ بعد از آن همه کشمکش با آرش ، حتما بالاخره از اینکه داشت به هدفش میرسید خوشحال بود . من فکر میکردم خوشحال تر از این باشد ، اما چهره اش آنچه را در قلبش میگذشت آشکار نمیکرد . حجت آهی کشید و گفت : آفرین عروس شد ، چند روز دیگر الهام هم عروس خواهد شد ، اگر بندی که با خود خواهیم به دست و پایت بسته ام نبود ، شاید تو زودتر از آن دو به خانه بخت میرفتی . افسانه خنده تلخی کرد و پاسخ داد : مثل اینکه یادت رفته من دو سال پیش به خانه بخت رفته ام . به من طعنه نزن افسانه ، ظلمی را که به تو کردم به رخم نکش ، میدانم که زندگیت را تباه کردم و مانع خوشبختیت شدم .

۷۶
تو مرا از دنیا بی نیاز کردی ، اما این نیازی نبود که من احتیاج داشتم ، آن نیازی که من داشتم تو نمیتوانستی برآورده کنی . حجت حرفش را قطع کرد و گفت : اما آن نیازی که من داشتم تو برآورده کردی ، میدانم که چقدر برایت سخت بود ، ولی ناامیدم نکردی ، یک روز به من گفتی که تو هدف دیگری را در زندگی دنبال میکردی و من مانع از رسیدن تو به آن شده ام ، آن هدف چه بود افسانه ؟ این سوالی است که پاسخش برایم خیلی اهمیت دارد . افسانه دیگر نکوشید تا از جواب طفره برود ، درد نهفته ای که داشت سینه اش را سوراخ میکرد ، راز نگفته ای که از مدتها پیش به دنبال راهی برای نفوذ به بیرون میگشت ، از سینه بیرون ریخت و گفت : میدانم که حالا وقت این حرفها نیست و دلم نمیخواهد تو را بیازارم ، اما راستش من به مرد دیگری قول ازدواج داده بودم . حجت آه سردی از سینه بیرون کشید و گفت : آه خدای من … پس چرا این را زودتر نگفتی ؟ اگر میگفتم چه میکردی ؟ ولی حجت پاسخ سوالش را نداد و ناله کنان پرسید : آن مرد کجاست افسانه ؟ افسانه بدون اینکه به او بنگرد پاسخ داد : اینجا نیست ، ما با هم در یک دانشگاه تحصیل میکردیم ، حالا او فرسنگها از من دور است ، از وقتی زن تو شدم ، دیگر خبری از او ندارم و این بی خبری آرامش زندگی را از من سلب کرده . حجت توی تاریکی نگاهش را جستجو کرد ، اما آن را نیافت و پرسید : هنوز دوستش داری ؟ با لحن تندی پاسخ داد : اگر مادرم نمیمرد و من مجبور به مراجعت نمیشدم ، اگر این خانه لعنتی پیش تو به گرو نمیرفت ، شاید ناچار نمیشدم مشتهای گره کرده ام را به روی خواسته های دلم بکوبم . حجت با تاثر گفت : مرا ببخش افسانه ، ایکاش از روز اول آنچه را که در دل داشتی بر زبان می آوردی ، من نمیخواستم میان تو و خواسته هایت فاصله بیندازم ، انکار نمیکنم که از همان نگاه اول بدون آنکه بدانم پایبندت شدم ، اما خودت خوب میدانی ، در تمام این دو سالی که با هم زندگی کردیم محبت من به تو ، مانند محبت پدری بود به دختری که مورد علاقه شدید پدرش میباشد ، حالا فایده ای ندارد اگر بگویم آزادت میکنم تا به هر جا که میخواهی پرواز کنی ، چون چیزی نمانده که آزاد شوی ، من از این بیماری جان سالم به در نخواهم برد و به زودی خواهم مرد و آنوقت تو آزاد خواهش شد ، اما اگر الان آزادت کنم ، صفیه به آرزویش خواهد رسید و پنجه به روی ثروتی که از سالها پیش برای تصاحبش کمین کرده خواهد افکند ، اما این ثروت نه حق اوست و نه به آن احتیاج دارد ، تو دو سال از بهترین سالهای زندگی ات را صرف شادی دل پیرمردی کردی که در زندگی اش همه چیز داشت غیر از شادی ، همه سکه های زر را در دستش میدیدند و به او غبطه میخوردند و او عشق ورزیدن و محبت کردن را در میان دیگران میدید و

۷۷
به آنها حسد میورزید ، تو مرا از این سکه ها بی نیاز کردی و باعث شدی که دیگر نیازی نداشته باشم ، پس همه آنچه که دارم حق توست ، خواهش میکنم افسانه این چند ماهی را که از عمرم مانده ترکم نکن و با من بمان . افسانه کوشید تا از ریزش اشکهایش جلوگیری کند ، میدانست غیر از اینکه با او بماند چاره دیگری ندارد ، حجت با لحن التماس آمیزی گفت : خواهش میکنم بیا جلو و بگذار دستهایت را لمس کنم . افسانه جلوتر رفت و دستهایش را در دستش گذاشت ، حجت گرمی دستانش را با تمام وجود احساس کرد و بر آنها بوسه زد و گفت : مطمئن باش احساسی که از لمس دستانت به من دست میدهد از روی هوی و هوس نیست و احساسی که به تو دارم احساسی است که هر پدری به فرزندش دارد ، مردی که دوستش داری کجاست ؟ چطور میتوانی از او خبری بگیری ؟ میخواهم تا نیمه جانی در بدنیم باقی است ، پیدایش کنم و واقعیت زندگی مشترکمان را برایش توضیح بدهم . افسانه اشک ریزان گفت :  او باور نخواهد کرد ، میدانم . من وادارش خواهم کرد که باور کند ، من زندگیت را تباه کردم ، فکر میکردم ثروتی که به تو میدهم باعث خوشبختیت خواهد شد ، اما نمیدانستم با این کارم همان خوشبختی اندکی را هم که داشتی از تو خواهم گرفت ، امیدوارم هنوز فرصتی باقی مانده باشد که بتوانم جبران کنم . دیگر فرصتی باقی نمانده حجت ، تو از این رختخواب  «افسانه صدایی را که از اعماق وجودش بر میخواست میشنید  » زنده بیرون نخواهی آمد تا بتوانی کمکم کنی که او را بیایم و واقعیت زندگی مشترکمان را برایش آشکار کنی . *** فصل سی و سوم  ایرج خان میپنداشت با بی نیاز کردن دخترش از مال دنیا ، خوشبختی را برایش خریده است . خرج عروسی الهام درست برابر مبلغی بود که میتوانست مانع پشت پا زدن افسانه به آرزوها و رویاهای جوانیش شود ، اما آن مبلغی که نپرداختنش مانع سعادت افسانه گردیده بود ، معلوم نبود که پرداختش برای الهام ، خوشبختی را به ارمغان آورد .  باغ منزل ایرج در زیر نور لامپهایی که برای جشن عروسی الهام چراغانی گردیده بود ، میدرخشید و ستارگان چشمک زنان پا به پای نور چراغهای باغ به نور افشانی مشغول بودند . افسانه و نفیسه به دور از شور و غوغای مهمانان جشن ، گوش به دردهای دل همیشه پر درد الهه سپرده بودند . موقعی که افسانه از او پرسید : پس آفرین کجاست ؟ آهی کشید و گفت : این دل صاحب مرده هیچوقت بی غم نمیمونه ، از روزی که دخترمو عروس کردم ، دیگه رنگشو ندیدم ، دلم خوش بود اگه خودم سیاه بختم لااقل اون سفید بخت میشه ، اما از یه زندون دراومد ، افتاد تو یه زندون دیگه ، شوهر بی انصافش نمیذاره بیاد منو ببینه ، نه میذاره بیاد منو ببینه و نه هیچ کس دیگه رو ، همه اومدن عروسی و شاد باشن و بخندن ، ولی من از وقتی اومدم چشمم به در خشک شد که شاید عرفان دلش به رحم بیاد و بذاره آفرین بیاد عروسی دختر دائیش .

۷۸
افسانه با تعجب پرسید : میخواهید بگویید که افسانه نخواهد آمد ، آخر چرا ؟ چه حرفها میزنی ، یادت رفته چطور خودشو مادرش شب عروسی آفرین ، واسه ما پشت چشم نازک میکردن ، ما گمون میکردیم این مائیم که اونا رو به حساب نمیاریم ، اما اونا هم ما رو به حساب نمی آوردن ، آرش انگار رو آتیش نشسته ، دوبار پیغوم فرستاد ، که آفرین بیاد مادرشو ببینه ، اما اگر تو رنگ اونو دیدی منم دیدم . نفیسه برای اینکه خاله اش را آرام کند گفت : حالا تازه دو هفته است عروسی کرده ، شاید گرفتار آمد و رفت میهمانان است ، حتما می آید خاله جون . الهه نگاه سرزنش آمیزش را به نفیسه دوخت و گفت : این حرفها رو میزنی که دل منو خوش کنی ؟ خودت میدونی که اینطور نیس ، خودت میدونی که عرفان نه میذاره آفرین بیاد دیدن ما و نه میذاره ما بریم دیدنش ، دیگه حتی نمیذاره اون بره سر کارش .  ۰۲۱پایان صفحه افسانه به ارامی گفت حالااولش است همیشه که نمیتواند این طور آفرین را محدود کند و نگذارد خانواده اش را ببیند راستی زن امیر حسین کجاست؟ هیچ ندیدمش؟ الهه نظری به اطراف افکند و اهسته پاسخ داد: شنیدم که دیگه با هم زندگی نمی کنن مدتیه سیمین قهر کرده رفته خونه مادرش اما نادره صداشو در نمی اره ولی امشب دیگه دستش رو میش ه  نگاه افسانه با نگاه امیر حسین که از دور ازاو چشم بر نمیداشت تلاقی کرد و اهسته گفت: بیچاره امیر حسین حتما زن دایی انقدردر زندگیشان موش دواند که کار را به اینجا کشاند الهه شانه هایش را بالاافکند و گفت: دلت واسه امیر حسین نسوزه بالاخره هر چی باشه اونم پسر نادره اس نگاه کن دارن سفره شامو می چینن یعنی چشمشون اون ابر سیاهونمی بینه که داره ستاره ها رو می پوشونه؟ پاشید بریم تو الانه که بارون بگیره افسانه به آسمان نگریست و پاسخ داد : فکر نمی کنم خاله جون چرا فکر نمیکنی ؟ این ابرسیاه همون ابریه که رو خوشبختی آفرینو تو سایه انداخته حالا وقتشه که چند ساعتی رو خوشبختی الهام سایه بندازه حق باالهه بود درست موقعی که نادره داشت بالذت به سفره ای که در فضای باغ برای پذیرایی از مهمانان دیده بود می نگریست رگباری تندو بی امان شروع به باریدن کرد و همه آرزوهایش را نقش بر آب کرد مهمانان با عجله به داخل ساختمان پناه بردند نادره در حالیکه از سر و رویش آب می چکید و میدوید و فریاد می زد که زودتر غذا ها را داخل سالن منتقلنمایند الهه باتمسخر لبخندی زد و گفتک این دست انتقام روزگاره بارون رحمتی که واسه اینهاباروننکبته چه به موقع پوزه اشونو به خاک مالید افسانه به دنبال کیفش گشتوآن را پیدانکرد از جا برخاست و گفت: مثل اینکه کیفم رودر باغ جا گذاشتم الان بر می گردم قبلازاینکه از سالن خارج شود امیر حسین را دید که کیف به دست به دنبالش می گشت

۷۹
– فکرکنم این کیف مال تو باشد. -متشکر امیر حسین زحمت کشیدی راستی حالت چطور است؟ – چه عجب یادتافتاد که بعد ازدوسال حالمو بپرسی – من خیلی گرفتارم ، اما هیچ کس پیدانمی شود که حال مرا بپرسد من می پرسم شنیده ام شوهرت بدجوری مریض شده است؟ همین طوراست حالش خوب نیست. متأسفم اما او مناسب تو نبود تو خیلی جوانی وداری جوانیت را به هدر می دهی افسانه برای اینکه پاسخش را ندهد پرسید: زنت کجاست؟ امشب ندیدمش او دیگراینجانیست چرا ؟ مگر کجارفه؟ به منزل مادرش در آستانه جدایی هستیم زندگی که آغازش پیدا بود سرانجامی نخواهدداشت پس چرا شروع کردی؟ من تو رامی خواستم اما تو مرا نخواستی و پیرمردی را که یک پایش لب گور بود را به من ترجیح دادی هیچ وقت نتوانستم علت کارت را بفهمم تو هو قلبم راشکستی و هم غرورم را جریحه دار کردی برای من خیلی سخت بودکه در میدان مبارزه شکست بخورم آنچه که من داشتم دست کمی از آنچه که اوداشت، نداشت فرق مااین بوکه من پر از نیروی جوانی بودمو او همه نیرویش را به هدرداده بود – من به این چیزها فکر نمی کردم . امیر حسین باتعجب پرسید: پس به چه چیزی فکر می کردی؟ این سوالی ا ست که پاسخی ندارد من برایانتخاب خودم دلیلی داشتم که برای خودم قابل توجیه بود . دلم می خوهد برای من هم توجیهش کنی  نه. نمی توانم تو اشتباه کردی که گذاشتی سیمین برود باید مان رفتنش می شدی مطمئن باش اگر با سیمین نتوانی خوشبخت شوی با هیچ زنینمی توانی خوشبخت شوی . تو از زندگی من چه می دانی؟ من از زندگی تو چیزی نمی دانم اما می توانم حدس بزنم مادرت برای اینکه ت خوشبخت باشی مانع خوشبختی توست به جای اینکه بگذاری زنت به تنهاییی برود خودت هم با او برو . امیر حسین به دقت به افسانه نگاه کرد و پرسید: تو خیالداری چه کنی؟ چند سال دیگر خیال داری تیمار دار مرد بیمار باشی؟ من دارم زندگی ام را می کنم تو هم برو و به زندگی ات برس فکر تو نمی گذارد به زندگیم برسم افسانه با لحن تندی گفت: بگذار خیالت را راحت کنم امیز حسین حجت چه باشد و چه نباشد از من به تو فرجی نیست آن موقع که حجت را به تو ترجیح دادم فکر هایم را کردم نگذار با دل شکستگی هام دل تو را بشکنم مادرت دارد ما را می پایئ نمی خواهم فکر کند که من تو را از راه بدر کردم  افسانه به سرعت به عقب برگشت و دوباره سرجایش نشست الهه که از دور متوجه گفتگوی انها بود پرسید: همیشه فکر ی کردم که امیر حسین چشمش به دنبال توست چی داشت می گفت؟

۸۰
داشتم نصیحتش می کردم که برود سراغ سیمین قبل از اینکه دیگر فرصتی برای بازگردانش نمانده باشد  الهه سرش را راتکان داد و گت: فایده برگشتن سیمین چیه؟اون بلایی که نادره سر ایرج آورد سر سیمین هم می آورد اگه سیمین مث ایرج نباشه نمی تونه تجمل کنه بازم می ذاره از حالا دلم واسه الهام می سوزه معلو نیس این یکی چه جوری بخواد با مادر زنش کنار بیاد فصل سی و چهارم  بارن تند و سیل اسائی که در اواسط جشن عروسی اغاز گردیده بود ، تا پایان شب ادامه داشت ، ابر تیره ای که هم مانع نورافشانی ستارگان گردید و هم مانع جلوه گری شام عروسی الهام ، یک طرف اسمان را سیاه کرده بود .  برف پاک کن اتومبیل درست کار نمی کرد و افسانه به زحمت می توانست موقع بازگشت به خانه مسیر جاده را تشخیص دهد .  نفیسه چشم به جاده مقابل دوخت و پرسید :  -امیرحسین چه می گفت افسانه ؟ تمام مدتی که با هم صحبت می کردید زن دائی چشم از شما برنمی داشت ، خبری هست ؟  -اگر من می خواستم ، دوسال پیش خبری می شد ، اما همون موقع اب پاکی را به روی دستش ریختم ، درست همان روزی که حجت از من خواستگاری کرد ، امیرحسین هم به من پیشنهاد ازدواج داد اما من قبول نکردم .  چرا ؟! لابد برای اینکه نمی خواستی عروس زن دائی نادره بشوی .  -یک دلیلش ان بود ، ولی در مورد دلیل دیگرش که در واقع علت اصلی رد پیشنهادش بود ، بهتر است صحبت نکنیم  . -چرا افسانه ، باید صحبت کنیم ، تو با قبول پیشنهاد حجت پشت پا به همه خواسته های دلت زدی ، برایم باورنکردنی است که تو خواستگاری مثل امیرحسین داشتی که از نظر مادی دست کمی از حجت نداشت ، و در عوض جوان بود و نیرومند و همه دخترهای فامیل ارزوی همسریش را داشتند ،اما تو حجت را به او ترجیح دادی، چرا افسانه ؟ چرا اسم مردی را به روی خودت گذاشتی که نه می تواند وظایف همسرش را انجام دهد و نه ازادت می کند که به دنبال ارزوهای دلت بروی ؟ به من بگو چرا حجت را به امیر حسین ترجیح دادی ؟  افسانه گوشه خیابان ترمز کرد و ایستاد . نفس در سینه اش سنگینی می کرد ، زخم کهنه ای که سخت و استوار تمام زوایای قلبش را فرا گرفته بود نه التیام می یافت و نه از سینه اش بیرون می رفت و فراموش می شد ، دشنه ای که در قلبش فرو رفته بود ، در قلبش به جای مانده بود . هرچه تلاش می کرد نمی توانست ان را بیرون کشد و خود را اسوده نماید .  می دانست که اگر بتواند دشنه را از ته قلبش بیرون کشد، قلبش را هم با ان بیرون خواهد کشید .  بدون اینکه به نفیسه بنگرد گفت :  می دانی نفیسه ، موقعی که به ایران امدم ، قصد ماندن نداشتم ، امده بودم مادرم را ببینم و برگردم بروم ، هم به درسم ادامه دهم و هم با مردی که دوستش داشتم ازدواج کنم ، با حوادثی که پیش امد ناچار به ماندن شدم و بعد برای حفظ خانه ای که هم همه گذشته ما بود و هم همه دارائیمان مجبور شدم تن به ازدواج با حجت دهم .  -اما اخر چرا حجت ؟ می توانستی با امیرحسین ازدواج کنی .  افسانه بعد از مکث کوتاهی پاسخ داد :

۸۱
-حق با توست ، اما با ازدواج با امیرحسین به مردی که دوست داشتم خیانت می کردم ، ولی با ازدواج با حجت فقط خودم و تو را از بی خانمانی نجات دادم .  نفیسه ناباورانه به او خیره شد و گفت :  -ان موقع که اشک ریزان به دائی ایرج التماس می کردم جلوی این ازدواج را بگیرد از احساس تو خبر نداشتم ، اگر می دانستم دلت جای دیگری است ، نمی گذاشتم اینده ات را فدای خواسته های من کنی ، من دیگر این خانه لعنتی را نمی خواهم ، ان ارامش و خوشبختی را که در انجا جستجو می کردیم، دیگرهیچ وقت به دست نخواهیم اورد ای کاش زودتر می دانستم با زاری ها و التماسهایم چه بلائی به سرت می اورم ، حجت که شوهر تو نیست ، پس چرا خودت را از قیدش خلاص نمی کنی ؟  باران همچنان سیل اسا می بارید ، برقی که در اسمان درخشید ، برای یک لحظه چهره افسانه را روشن کرد و نفیسه درخشش اشک را در دیدگان خواهرش مشاهده نمود .  افسانه پاسخ داد : منتظر بودم تو سر و سامان بگیری ، تا منهم فکری به حال زندگی خودم بکنم .  -مردی که دوستش داری از زندگی تو چه می داند ؟  -شاید حتی نداند که ازدواج کرده ام .  حجت به زودی خواهد مرد و تو ازاد خواهی شد . تنها کسی که از راز زندگی مشترک تو و حجت اگاه هست من هستم ، اگر هنوز به تو وفادار مانده باشد ، کمکت خواهم کرد تا او انچه را که باور کردنش اسان نیست ، باور کند .  فصل سی و پنجم  الهه یک بند فریاد می زد و نفرین می کرد ، درست سه ماه از زمانی که افرین را به خانه بخت فرستاده بود می گذشت . اما ظرف این مدت فقط چند بار موقعی که عرفان و مادرش منزل بودند افرین توانسته بود تلفنی با مادرش تماس بگیرد .  افسانه به زحمت کوشید تا خاله اش را ارام کند گفت :  -همینکه گاهی می تواند تلفن بزند و از حالش باخبر شوی ، باز هم جاش شکرش باقی است ، خواهش می کنم سعی نکن با اشک و زاری ارش را بر ضد عرفان تحریک کنی .  الهه ناله کنان پاسخ داد :  -واسه خاطر همینه که صدام در نمی اد ، هر وقت می پرسه می گم حالش خوبه و ازش بی خبر نیستم ، اما واسه تو که دیگه نمی تونم رل بازی کنم ، دلم خونه افسانه . -می دانم خاله جان ، اما چاره چیست . باید تحمل کنید من زیاد نمی توانم بمانم ، حجت حالش خیلی بد است .  -دختر بیچاره ،برو به شوهرت برس و منو با دردای بی درمونم تنها بذار . افسانه از خانه خارج شد و در را پشت سر بست هنوز چند قدمی بیشتر از خانه دور نشده بود که صدای اشنایی به گوشش رسید :  -افسانه .  یکه ای خورد و به عقب برگشت و با کمال تعجب افرین را دید که با رنگ پریده و چشمان کبود در مقابلش ایستاده است .  -افرین ! … چرا نمی روی تو ؟ اینجا چرا ایستاده ای ؟ زیر چشمت چی شده ؟

۸۲
-این همان مشتی است که می خواستم به سینه ارش برگردانم ، اما محکم تر بازگشت و به روی صورت خودم فرود امد ، حق با تو بود افسانه ، من اشتباه کردم .  -یعنی می خواهی بگویی که …  حرفش را قطع کرد و گفت :  -بله می خواهم بگویم که این اثر مشت محکم عرفان است به روی صورتم .  -چرا مگر تو چه کردی که مستحق زدن بودی ؟  -من کاری نکردم ، اما او بهانه اش را پیدا می کند ، اگر شب دیر به خانه بیاید و من اعتراض کنم ، اگر بخواهم به منزل مادرم بروم ، همان بلا را به سرم می اورد که ارش می رود مبادا بگذاری مادرم بفهمد که چه به سرم امده . با تعجب پرسید: – مگر نمی خواهی بروی مادرت را ببینی؟ – نه افسانه نمی توانم، اگر مرا به این وضع ببیند سکته خواهد کرد، به این امید امدم که شاید از خانه بیرون بیاید و از دور او را ببینم. افسانه به دقت بیشتری به چهره رنگ پریده و چشمان کبودش نگریست و پرسید: – یعنی می خواهی به این زندگی ادامه دهی؟ – راه دیگری ندارم، من نمی توانم به این سادگی برگردم و به اشتباهم اقرار کنم، این راهی است که خودم انتخاب کرده ام، پس باید تحملش کنم. – گفتی عرفان شبها دیر به خانه می اید، مگر کجا می رود. – اگر می دانستم که خوب بود، اما دیگر جرات سوال ندارم. – یعنی به این زودی جا زدی و تسلیم شدی؟ افرین دست به شکمش گذاشت و گفت: – چاره دیگری ندارم، حالا دیگر تنها نیستم. – خدا من، به همین زودی راه بازگشت را پشت سرت بستی، برایت متاسفم افرین، این بلایی است که خودت به سر خودت اوردی، مادرت برایت خیلی دل تنگی می کند، چند وقت است به دیدنش نرفته ای؟ – مدت زیادی است، از وقتی از ان خانه بیرون امده ام فقط یکبار او را دیده ام، عرفان اجازه نمی دهد، همان یکبار که پنهانی به دیدنش رفتم، مادرش فهمید و به او گفت، ان روز هم اگر مرا می دیدی همینطور زیر چشمم سیاه شده بود، مادرش هم از دست او روزگار ندارد، با وجود این در ازردن من کمکش می کند. – با این وصف چطور جرات کردی از خانه بیرون بیایی؟ – عرفان دیشب به خانه نیامده، مادر شوهرم مرا فرستاده بروم سراغی از او بگیرم. – حالا کجا می خواهی دنبالش بگردی؟ کاغذی که در دستش بود به دست افسانه داد و گفت: – مادرش این ادرس را داده که بروم سراغ مردی به نام قنبر. افسانه با دقت به کاغذ نگاه کرد و گفت:

۸۳
– چطور می خواهی پیدایش کنی؟ اینجا که تو می خواهی بروی، جای مناسبی نیست، می خواهی من هم همراهت بیایم؟ بهتر است تنها نباشی! – تو خودت به اندازه کافی گرفتاری داری. – اشکالی ندارد. افرین اه سردی از سینه بیرون کشید و گفت: – ای کاش مادرم از خانه بیرون می امد و از دور می دیدمش. – تو در نزدیکی او هستی و او دارد از فراقت اشک می ریز. بعد از مدتها جستجو قنبر را در کنار خانه قدیمی و دور افتاده ای یافتند. افسانه از دور به نظاره اش پرداخت و گفت: – فکر می کنم خودش باشد، همانطور که مادر شوهرت وصف کرده، من اینجا هستم تو برو جلو، سراغ عرفان را بگیر. آفرین با قدمهای لرزان به طرف او رفت و گفت: – من به دنبال مردی به نام قنبر می گردم. قنبر سرش را بلند کرد و با تعجب پرسید: – خودمم، چی کار دارین؟ – من زن عرفان هستم. مرد به دقت به چهره افرین نگریست و گفت: – زن عرفان، همون تازه عروسش؟ چطور اومدی سراغ من، کی نشونیم رو بهت داده؟ – مادرش گفت بیایم سراغت و بپرسم چرا عرفان دیشب به خانه نیامده. شوهر من کجاست قنبر خان؟ – توی شیره کش خونه. افرین با تعجب پرسید: – توی شیره کش خونه؟ منظورت چیست؟ – منظورم اینه پای منقل وافوره، اینجا یه خونه هست که غروبا توش جمع می شند و تریاک می کشن. ما اسمش رو گذاشتیم شیره کش خونه. – باورم نمی شود عرفان اهل این حرفها باشد. – باور کن خانم جون اهلشه، هم می کشه و هم می فروشه، نه فقط تریاک، بلکه مواد دیگه رو هم، هم مصرف می کنه و هم می فروشه. – اه خدای من… قنبر به اطراف نگریست و پرسید: – اون کیه که اونجا وایساده؟ – غریبه نیست دختر خاله من است. قنبر به صدای اتومبیلی که نزدیک می شد گوش سپرد و گفت: – زودتر با دختر خاله ات برید پشت درختها قایم بشید. مه تیک

۸۴
افرین وحشت زده پرسید: – چرا؟ مگه چی شده؟ – ممکنه ژاندارمها باشن، هر چند یه دفعه پیداشون می شه. افرین به طرف افسانه دوید، و هر دو با هم پشت درختان پنهان گردیدند. آفرین از دور ژاندرمها را دید که از اتومبیل پیاده شدند و به طرف خانه قدیمی رفتند و داخل ساختمان گردیدند. نگاه سرگردان و هراسانش به در ساختمان دوخته شده بود، ثانیه ها به سرعت می گریختند و به دقیقه ها تبدیل می شدند. قنبر که در کنارشان پشت درختان مخفی شده بود گفت: – خوب موقعی گیرشون انداختن، امروز داشتن جنس جور می کردن. افرین وحشت زده پرسید: – کدوم جنس؟ – پس معلومه هنوز تو باغ نیستی، دست شوهرت واست رو نشده، هنوز نمی دونه که اون یه قاچاقچیه. سرش داشت گیج می رفت به دنبال تکیه گاهی گشت تا نقش زمین نگردد، اما ان را نیافت و قبل از اینکه تکیه گاهی پیدا کند نقش زمین شد… قنبر پوزخندی زد و گفت: – چی شده خانوم، پس چرا ولو شدی، فقط دفعه اولش سخته، بعدش عادت می کنی، دفعات بعد که بره تو هلفدونی، انگار که رفته سفر، بهش عادت می کنی پا شو. افسانه کمکش کرد تا برخیزد و با محبت گفت: – بلند شو افین، اینجا جای تو نیست، بهتر است به خانه ات برگردی. افرین با زحمت کوشید تا برخیزد و به افسانه تکیه کند.افسانه گفت: – بیا برویم خانه. – کدام خانه، من دیگر خانه ای ندارم، بگذار ببینم چه به سر عرفان می اید. قنبر بی اعتنا به حال زار افرین گفت: – مگه ندیدی ژاندارمها همشون رو گرفتن و بردن. – بردند! کجا بردند؟ افسانه به میان صحبتش دوید و گفت: – برای تو چه فرقی می کند؟ این مرد دیگر به درد تو نمی خورد، فراموشش کن، برگرد به خانه مادرت، قبل از اینکه خیلی دیر شده باشد. افرین اشک ریزان گفت: – دیگه خیلی دیر شده افسانه، امروز می توانستم بروم مادرم را ببینم، اما نرفتم، نمی خواستم مرا با حال زار و چشم کبود ببیند، نمی توانم دلش را خون کنم. من روی برگشت به خانه را ندارم. افسانه ملامت کنان گفت: – اخر شوهر قاچاقچی به چه دردت می خورد؟

۸۵
– می دانم که به دردم نمی خورد، اما این راهی است که خودم انتخاب کرده ام، برای اینکه یک اشتباه را جبران کنم مرتکب اشتباه بزرگتری شدم، هیچ می دانی که من قبل از عروسی با عرفان از خانه فرار کرده بودم؟ – اره می دونستم. افرین با تعجب پرسید: – از کجا می دونستی؟ هیچکس نفهمید که من فرار کردم. – هم مادرت می دانست و هم ارش، صبح زود در جستجویت، به منزل ما امدند و من کوشیدم نظر ارش را نسبت به تو برگردانم، ارش از ترس بی ابرویی قبول کرد با عرفان عروسی کنی. افرین به تلخی خندید و گفت: – یعنی از ترس بی ابرویی، باعث بی ابرویی شد، مادرم و ارش اگر بفهمند دامادشان قاچاقچی است از وحشت سکته خواهند کرد. – بهتر است نگذاری بفهمند در چه دردسری افتاده ای. – حال شوهرت چطور است؟ – چیزی از عمرش باقی نمانده. – چی بر سر ما امده افسانه؟ تو می توانستی مرد جوانی را که مناسب بود به همسری انتخاب کنی و من می توانستم عباس را که مرد سر به راهی به نظر می رسید از دست ندهم، اما هیچکدام ما انتخاب مناسبی نکردیم، امیدوارم لااقل نفیسه اشتباه ما را تکرار نکند.   ۴۱۲تا صفحه فصل سی و ششم  آفرین دلش به شدت هوای اتاق کوچک و ساده اش را در طبقه بالای منزل مادرش داشت، آرزو می کرد به جای آنکه اکنون در این خانه مجلل و پر از وسائل گران قیمت، با مادرش شوهرش محشور باشد، می توانست با نفیسه در همان اتاق ساده و خالی از تجمل به گفتگو نشیند و دردهائی را که چون ضربات سخت تازیانه به روی قلبش فشار می آوردند، از سینه بیرون بریزد، اما بودن در جائی که یکزمان برای فرار از آنجا، دست به مبارزه ای سخت و پر تلاش زده بود، در آن زمان آرزوئی محال و دور از دسترس به نظر می رسید. سه ماه از روزی که شاهد دستگیری همسرش شده بود، می گذشت، نه دلش هوای او را داشت و نه انتظار بازگشتش را. اکنون به خوبی می دانست عرفان مرد معتاد و سابقه داری است که شغل اصلیش فروش مواد مخدر می باشد و این اولین بار نیست که دستگیر و روانه زندان گردیده است. عالیه خانم، مادر عرفان ترسی از اینکه عروسش از سابقه ننگین همسرش آگاه شود نداشت و چه بسا با بدجنسی آشکاری، بدش هم نمی آمد، همان رنجی را که در ابتدای آغاز فعالیت غیرقانونی پسرش، خودش تحمل کرده، آفرین هم تحمل نماید. آفرین داشت در گودالی که به دست خودش حفر کرده بود فرو می رفت، غرق شدنش را احساس می کرد، اما دیگر نه دست و پا می زد و نه تلاشی برای نجاتش می نمود. نه روی بازگشت به خانه مادرش را داشت و نه می توانست با احساسی که او را به سوی آنها می خواند مبارزه کند.

۸۶
الهه می پنداشت که دختری بی مهرش دارد زندگیش را می کند و آنچنان غرق تجملات و لذات زندگی است که خانواده اش را از یاد برده است. آفرین برای اینکه مادرش از زخمی که در اثر نیش خنجر تقدیر در قلبش ایجاد شده آگاه نگردد، در تماسهای تلفنی می کوشید تا اینطور وانمود نماید که فرصت سر زدن به مادرش را ندارد. انتظار بازگشت عرفان، انتظاری بود که آرزو می کرد هیچوقت به سر نیاید. اما بالاخره انتظارش به سر آمد و عرفان پرخروش تر و خشمگین تر از روزهای قبل از دستگیرش به خانه بازگشت و از همان ابتدای ورود به دنبال بهانه ای بود تا تلافی در بند بودنش را سر آفرین درآورد. آفرین می کوشید تا در تیررسش نباشد، اما به هر طرف رو می آورد در تیررس عرفان بود و راه گریزی نداش. عرفان بعد از صرف شام، آن فرصتی را که می خواست به دست آورد و به آفرین که هر چی می کرد نمی توانست اندوهش را از بازگشت او پنهان نماید گفت: شنیدم آمدی خانه قنبر که زاغ سیاه مرا چوب بزنی، تو به این کارها چه کار داری؟ بالاخره طوفان سهمگینی که از لحظه بازگشت عرفان، انتظارش را داشت آغاز شد، آفرین دلش می خواست، می توانست پاسخش را ندهد، اما او خشمگین و غضبناک چشمان پر خونش را به صورتش دوخته بود. با صدایی که به زحمت شنیده می شد گفت: مادرت نگران شده بود و مرا فرستاد سراغ قنبر، وگرنه منکه اصلاً نمی دانستم قنبر کیست؟ عرفان با لحن تهدیدآمیزی گفت: دفعه آخرت باشد، دیگر آنجا پیدایت نشود، وگرنه آنقدر مشت به شکمت می زنم که هم خودت و هم بچه ات به درک واصل شوید. مشت محکمش را به روی شکم آفرین فرود آورد و گفت: اینطوری. آفرین التماس کنان گفت: اینطور مشت به شکمم نزن، آخر این بچه بی گناه، بچه خودت است. عرفان با بی اعتنایی پاسخ داد: من این حرفها سرم نمی شود، اگر آن رویم را بالا بیاوری، بدتر از این به سرت می آید. آفرین کوشید تا خشمی را که داشت سراپای وجودش را فرا می گرفت مهار نماید، اما نتوانست و گفت: پس تو چی سرت می شود؟ عرفان مشت دیگری به سینه آفرین کوفت و گفت: زبان درازی کافی است وگرنه خفه ات می کنم. باورم نمی شود که تو اینقدر بیرحم باشی. تو وادارم می کنی بیرحم باشم، اگر به حرفم گوش کنی کاری به کارت ندارم، نه به کار تو و نه به کار طفلت، بگذار من به کار و کاسبیم برسم و تو هم به زندگیت، بعد از این طرف خانه قنبر آفتابی نشو، آنجا جای تو نیست، اگر یکبار دیگر اعتراضی کنی که چرا دیر آمدی و یا چرا امشب به خانه نیامدی، دوباره همین آش است و همین کاسه.

۸۷
آفرین دیگر اهمیت نمی داد که او دیر به خانه بیاید و یا اصلاً نیاید. برایش وجود و یا عدم وجود عرفان دیگر اهمیتی نداشت. حتی اگر می شنید دستگیرش کرده اند نه تعجبی می کرد و نه بیهوش نقش زمین می شد. باز هم هوای پرواز داشت، هوای پرواز به دور دستها، به جایی که دیگر نه دست عرفان به او برسد و نه بتواند باعث آزار او و طفل بی گناهش گردد. آفرین به این امید به آن خانه آمده بود که زندگی را به دنبال بکشد، اما از لحظه ای که وارد این خانه شده بود زندگی داشت او را به دنبال می کشید. *****  فصل سی و هفتم افسانه منتظر پایان بود، منتظر رسیدن به آخرین نقطه خط پایان زندگی مشترکش با حجت. صفیه آخرین تلاشش را برای اینکه بتواند از دریای بیکران ثروت برادرش بهره ای ببرد، آغاز کرده بود، ثروتی که حجت غیر از سه سال آخری که با افسانه می زیست، به طمع افزودن آن، از هیچ ظلمی فروگذار نمی کرد. اما از اندوخته اش بهره ای نمی برد و اکنون که داشت عذاب می کشید، آن اندوخته چاره دردش نمی شد. از مدتها پیش وجدان خفته اش بیدار شده بود و به شدت آزارش می داد، موقعی که دیده بر هم می نهاد، قلبهای آزرده، دلهای شکسته و اشکهای جاری نموده از دیدگان باعث عذابش می شد، دلش می خواست هنوز فرصتی داشت و می توانست جبران کند، اما دیگر فرصتی باقی نمانده بود، نه برای جبران دلهای شکسته و قلبهای آزرده و نه برای اینکه آنچه را که از افسانه گرفته بود به او بازگرداند. آرزو داشت قبل از اینکه زبانش از تکلم بازایستد، بتواند افسانه را در یافتن تیمور و آشکار نمودن راز زندگی مشترکش با خود یاری نماید. از زمان شروع بیماری حجت تا به پایانش حدود یکسال طول کشید، اما درد واقعیش زمانی آغاز شد که افسانه پرده از راز احساسی که نسبت به تیمور داشت برداشت. تا به آن روز حجت می پنداشت با بی نیاز کردن افسانه از مال دنیا، او را از هر چیز دیگری بی نیاز نموده است، اما اکنون اطمینان داشت آنچه که به افسانه داده در مقابل آنچه که باعث شده او از دست بدهد، حتی دیناری هم ارزش ندارد. صفیه هر روز، اشک ریزان به سراغش می آمد و می کوشید تا آنچه را که در آن خانه به دنبالش بود به دست آورد. او صدای ناله های درد برادرش را می شنید و قلبش از این ناله ها به درد می آمد و احساسمی کرد که حجت روز به روز از زندگی دورتر و به مرگ نزدیکتر می شود. صفیه آنچه را که در قلبش می گذشت به زبان نمی آورد، اما اطمینان داشت این سوز آههای بیرون کشیده از سینه مظلومان است که دارد دامن برادرش را می گیرد. موقعی که حجت احساس کرد مرگش نزدیک شده است، همه دارائیش را به افسانه بخشید، اما افسانه خانه سابق حجت را نخواست و او را وادار کرد تا آن را به صفیه واگذار نماید. به این ترتیب صفیه هم به آرزویش رسید و توانست گوشه ای از ثروت بی حساب برادر را به خود اختصاص دهد. از روزی که نفیسه پی به راز خواهرش برد در نگاه افسانه ، در راه رفتنش و حتی در تن صدایش حسرتی را که به دلش مانده بود احساس می کرد . در نگاه افسانه حسرت بود و در نگاه نفیسه ملامت ، ملامت کردن خودش به خاطر آنچه که باعث شده بود خواهرش از دست بدهد .

۸۸
نفیسه هم همان احساسی را داشت ، که حجت داشت و او هم درست مانند حجت به دنبال راهی برای جبرانش می گشت . حجت این فرصت را نیافت و درست در لحظه ای که شمع وجودش کورسوزنان به خاموشی می گرائید با حسرت به افسانه گفت : افسوس که نتوانستم کمکت کنم تا گمشده ات را بیابی و راز زندگی مشترکمان را برایش آشکار کنی ، من قلبت را شکستم و با خودخواهیم مانع سعادتت شدم و آن خوشبختی را که حقت بود از تو گرفتم ، من دلهای زیادی را شکسته ام ، اما هیچکدام به اندازه شکستن دل تو عذابم نمی دهد ، بیشتر از این رنج می کشم که گمان می کردم با بی نیاز کردن تو از مال دنیا ، از لذات دیگر زندگی بی نیازت خواهم کرد ، اما ترسم از این است که آنچه که باعث شدم تو از دست بدهی با صد برابر ثروتی که برایت می گذارم خریدنی نباشد . من نمی دانستم دارم چه بلائی به سرت می آورم ، مرا ببخش و بگذار آسوده بمیرم . افسانه کوشید تا دستش را در دست بفشارد و به حجت اطمینان دهد که او را بخشیده است ، اما دیگر بی فایده بود . لحظه خاموشی فرا رسیده بود ، لحظه خاموشی و رهایی از دردهای جسم و جان ، دیگر نه دردی وجود داشت تا تارهای وجودش را به فریاد آورد و نه رنجی که قلبش را از ناکامی افسانه به درد آورد .  ***  فصل سی و هشتم
آفرین برای حفظ جان بچه ای که در بطن می پرورانید ، لحظات سخت زندگی با عرفان را تحمل می کرد ، اما از لحظه ای که پسرش هامون متولد شد ، تصمیم گرفت برای گسستن تارهای این پیوند که در ظاهر به نازکی یک مو ولی در باطن به سختی فولاد بود ، مبارزه نماید . او تارهای این پیوند را به نازکی مو می دانست و تصور می کرد گسستن آن آسان است ، اما عرفان این تارها را به نازکی مو ، اما به سختی فولاد تنیده بود ، تا آفرین به سادگی موفق به گسستن آن نشود . او آفرین را به سبک خودش دوست می داشت و از آزردنش لذت می برد و همانطور که با خشونت کار می کرد ، می خواست با خشونت هم زندگی کند ، ولی آفرین از این نوع زندگی متنفر بود و به دنبال راه گریز از آن می گذشت . عالیه خانم میل به گریزش را احساس کرده بود و به همین جهت و چهارچشمی او را می پائید و در تمام مدتی که عرفان در بند بود و یا به سفر می رفت ، لحظه ای او را از نظر دور نمی داشت ، و با هوشیاری در کمین بود تا سربزنگاه چون سدی محکم در مقابل عروسش قد علم کند ، اما بالاخره آفرین یک روز صبح زود قبل از این که او از خواب برخیزد به اتفاق هامون از خانه گریخت . موقعی که از خانه می گریخت فقط به فکر فرار بود ، اما بعد از دور شدن از آنجا ، پاهایش از حرکت باز ایستادند ، بعد از آنهمه تلاش برای بیرون آمدن از خانه مادرش ، اکنون چطور می توانست به آنجا بازگردد و اقرار کند که اشتباه کرده است . به خوبی می دانست که عرفان آسوده اش نخواهد گذاشت و بعد از بازگشت از زاهدان ، خشمگین و خروشان به سراغش خواهد آمد .

۸۹
یک سال بود که آفرین خود را از دیدار مادر و برادرش محروم کرده بود ، هم برای این که آنها مجبور نباشند در گذراندن لحظات سخت و پر شکنجه زندگیش ، همراهیش کنند و هم برای این که روی بازگشت به خانه ای را که برای بیرون آمدن از آن ، برادرش را آزرده بود ، نداشت ، اما به خوبی می دانست که چاره دیگری جز بازگشت به آن خانه ندارد ، از یکطرف دلش با خودش نبود و داشت جلوتر از او به به آن سو پرواز می کرد و از طرف دیگر ، جای دیگری را نداشت که به آنجا برود . موقعی که زنگ در را به صدا درآورد ، الهه که مثل هر شب با یاد آفرین به خواب رفته بود و داشت خوابش را می دید ، از خواب پرید و هراسان برای گشودن در رفت . اما از دیدن آفرین و هامون بیشتر از آنکه شاد شود ، متعجب شد ، در چهره دخترش رنگ بدبختی نمایان بود ، هر دو را با هم در آغوش کشد و گفت : خدا جون بالاخره مرادمو دادی ، بیا تو در رو ببند ، پسرمو بده به من ببینم چه شکلیه . آفرین هامون را در آغو مادرش نهاد و گفت : بد موقعی آمدم ، ولی چاره ای نبود ، وقت دیگری نمی توانستم از دستشان بگریزم . الهه با تعجب پرسید : مگه فرار کردی ؟ بله مادر جون فرار کردم ، دیگر خسته شده بودم و چاره ای جز فرار نبود . خودت بخت خودتو سیاه کردی ، سفید بختی و سیاه بختی دست خود آدمه ، اگه حرف آرش رو گوش می کردی و دست از لجبازی بر می داشتی ، جایی نمی رفتی که مجبور بشی خودتو از چشم مادر و برادرت قایم کنی . الهه هامون را به سینه فشرد و ادامه داد : بالاخره حسرت دیدن هامون به دلم نموند ، خدا رو شکر که شکل خودته و چیزی از اون حرومزاده به ارث نبرده ، بیاد بریم تو اتاق من ، تا آرش و لطیفه بیدار نشدن سیر ببینمت . با هم وارد اتاق شدند و در را پشت سر بستند .  الهه پرسید : حالا این حرومزاده کدوم گوری رفته که تو تونستی بیای اینجا ؟ رفته سفر ، شاید امروز یا فردا برگردد ، مدتهاست که فکر فرار به سرم زده ، اما عالیه بو برده بود و به شدت مرا می پائید . خدا لعنتش کنه . آفرین سر به دامان مادرش گذاشت و اشک ریزان گفت : مادر جون خیلی سختی کشیدم ، از وقتی از این خانه بیرون رفتم ، حتی یک روز هم آسوده نبودم ، اما دلم نمی خواست تو بفهمی و غصه بخوری . غصه بخورم ! من داشتم از غصه می مردم ، تو فکر نکردی یه پای مادرت لب گوره و آرزو به دل از دنیا می ره ، چرا همون موقع که فهمیدی این حرومزاده به دردت نمی خوره ، ولش نکردی ؟ دیگه نمی توانستم ، نه روی برگشت را داشتم و نه قدرتش را . آفرین جرات نکرد به مادرش بگوید شوهرش یا توی زندان بوده و یا به دنبال فروش جنس قاچاق .

۹۰
الهه پرسید : حالا می خواهی چیکار کنی ؟ وقتی عرفان برگرده حتما” می آد سراغت . آفرین این را می دانست و از عکس العملی که عرفان نشان خواهد داد وحشت داشت ، اما دیگر خیال عقب نشینی نداشت و تصمیم گرفته بود سخت و استوار در مقابلش بایستد و برای پاره کردن بندهای بسته شده به دست و پایش هر چقدر هم سخت و محکم باشد ، مقاومت نماید . آرش که تازه از خواب برخاسته بود با شنیدن صدای نجوا از اتاق مادرش ، ضربه ای به در زد و گفت : چه خبر است مادر ؟ با که صحبت می کنید ؟ الهه پاسخ داد : غریبه نیس ، بیا تو . آرش از دیدن آفرین یکه ای خورد و گفت : چه خبر شده ؟ راه گم کرده ای ؟ آفرین تصمیم داشت آنچه را از مادرش پنهان کرده بود برای برادرش آشکار کند . نه راه گم نکرده ام ، آمده ام اگر اجازه دهی با هامون همین جا بمانم . با تعجب گفت : پس از خانه فرار کردی ، نه آفرین من به زنی که از دست شوهرش گریخته پناه نمی دهم . حتی اگر خواهرت باشد و از دست ظلم شوهرش به جان آمده باشد ؟ حتی اگر خواهرم باشد ، فرار از خانه کار درستی نیست ، حتما” عرفان به دنبالت خواهد آمد و آن وقت ما باید تو روی هم بایستیم . آفرین رو به مادرش کرد و گفت : مادر جون ، دلم می خواهد با آرش تنها صحبت کنم ، امکان دارد ؟ الهه با بی میلی از جا برخاست و پاسخ داد :  عیبی نداره ، من می رم وضو بگیرم . به زحمت هیکل سنگینش را به دنبال کشید و از اتاق بیرون رفت . آرش به هامون که آرام در تختخواب الهه به خواب رفته بود نگریست و گفت : اگر به خاطر تو نیاید ، به خاطر بچه اش خواهد آمد . من هم می دانم که خواهد آمد و مثل همیشه به ضرب مشت و لگد بدنم را سیاه خواهد کرد اما من از برادرم می خواهم جلویم را نگذارد از ترس دوباره وادار به زندگی با مرد معتاد و سابقه دار بشوم  آرش با تعجب پرسید  معتاد معتاد به چی  به همه چی ایکاش فقط معتاد بود اما این تنها عیبش نیست او قاچاقچی مواد مخدر هم هست و تا حالا چند بار به زندان افتاده  آش خشمگین شد و گفت

۹۱
دستت درد نکند آفرین خوب شوهری برای خودت پیدا کردی اگر عرفان به در خانه ام بیاید و عربده بکشد دیگر چطور می توانم توی این محل سر بلند کنم تو برای من آبرو نگذاشتی آخر مگر شوهر قحط بود که رفتی دنبال یک آدم سابقه دار اگر در و همسایه بفهمند که شوهرت معتاد است آبرویم به باد می رود  آفرین اشک ریزان پاسخ داد  پس تو به خاطر حفظ آبرویت می خواهی من چه کنم برگردم سر زندگیم و جیکم هم در نیاید  من زن و بچه دارم نمی خواهم با یک آدم بی سر و پا در بیفتم تو خودت خواستی زنش بشوی خوب شدی چشمت در بیاید تحملش کن و از من انتظار کمک نداشته باش اگر به حرف برادرت گوش می کردی این بلا به سرت نمی آمد این عاقبت لجبازی و یکدندگی توست  آفرین با تعجب گفت  پس تو مرا از خانه ات بیرون می کنی من انتظار هر جور برخوردی را داشتم غیر از اینکه از خانه بیرونم کنی  الهه داخل اتاق شد و فریاد زنان گفت کی جرات داره تو رو از خونه بیرون کنه اصلا کی گفته خونه مال اونه و اختیار دارشه تا من زنده ام اینجا خونه منه و هرکی بخواد اینجا می تونه من نرفتم وضو بگیرم مگه دلم طاقت می آورد وقتی که صحبت زندگی دخترمه برم وضو بگیرم همه حرفاتو شنیدم تو حق نداری برگردی خونه اون قاچاقچی از خدا بی خبر تو هم حق نداری اونو از خونه بیرون کنی آفرین اینجا می مونه من باکی ندارم در و همسایه ها بفهمن دومادم چه کاره اس این دختر ندونسته خودشو بدبخت کرده تو این بدبختی من و توهم به اندازه خودش آلوده شدیم حتی اون پدر بی خیالشم به اندازه من و تو تقصیر کاره تو اگه غیرت نداری من دارم هر وقت عرفان اینجا پیدایش شد برو تو اتاقت درو رو خودتو زن و بچت ببند من خودم باهاش طرف می شم  آرش با تعجب به مادرش نگریست و گفت  مادر از شما توقع نداشتم که این حرفها را به من بزنید شما هیچ وقت نمی گذارید من این دختر را گوش مالی بدهم شوهر حرومزاده اش به اندازه کافی گوش مالیش داده تو دیگه ولش کن تو داری به چشم خودت می بینی خواهرت داره می افته تو چاه اما به جای اینکه نذاری بیفته می خوای هولش بدی که زودتر بره ته چاه  آرش به تندی گفت  فایده ندارد مادر آفرین وسط باتلاق افتاده و دارد فرو می رود و تازه شما به فکر نجاتش افتاده اید هرچقدر هم که تلاش کنید دیگر نمی توانید نجاتش دهید  الهه اشک ریزان گفت  خاطرت جمع من نمی ذارم بیشتر از این فرو بره هرچقدرم که فرو رفته باشه می کشمش بیرون و نجاتش می دم  یعنی شما می خواهید با عربده کشی و قلدری یک مرد سابقه دار مبارزه کنید  الهه با لحن طعنه آمیزی گفت  وقتی پسرم نخواد باهاش مبارزه کنه من می کنم آن موقع که التماسش می کردم زن عباس که می دانستم پسر سر به راه و سر به زیری است بشود برای این بود که این روزها را به چشم نبینم حالا که گوش نکرد سزایش همین است مطمن باشید عرفان به دنبالش خواهد آمد و با

۹۲
مشت و لگد به جانش خواهد افتاد و با زور و تهدید و چاقو کشی وادارش خواهد کرد که به دنبالش برود آنوقت چطور می توانید جلوی در و همسایه سرتان را بلند کنید دیگر آبرویی برایمان نخواهد ماند الهه با بی اعتنایی پاسخ داد  تو فکر آبروت باش و من فکر دختر و نوه ام امروز آبرومون بره بهتره که چند سال دیگه بره این زندگی عاقبت نداره امروز با یه بچه برگشته چندسال دیگه ممکنه با چند بچه برگرده یا مث شوهرش معتاد و قاچاقچی بشه و از گوشه زندون سر در بیاره اونوقت کجای دلت می سوزه آرش کم کم احساس می کرد که حق با مادرش است اما نمی خواست به این سادگی اقرار به شکست کند سرش را پایین افکند و گفت  خیلی خوب فعلا بماند تا فکری برایش بکنم  الهه مصمم گفت  فعلا نه آفرین به خانه خودش برگشته و همین جاهم می مونه و هیچ فکر دیگه هم واسش نمی کنی همین باد زوزه کشان تند و خشمگین وزیدن آغاز کزد اما هنوز تبدیل به طوفانی سخت نشده بود و فقط زورش به شاخه های نازک درختان می رسید و آنها را از جا می کند  آفرین به ساید درختان که در تاریکی شب به روی دیوار مقابل در هم می پیچیدند و دوباره بر جا می ایستادند نگریست و گفت  عجب طوفانی  الهه پوزخندی زد و گفت  تو به این می گی طوفان این باد که جون نداره و فقط می تونه شاخه های بی حونو از جا بکنه به این که نمی گن طوفان  و بعد نگاهش به چهره رنگ پریده و دستان لرزان آفرین دوخته شد و با نگرانی پرسید  چی شده آفرین چرا می لرزی حالت خوب نیست  خیلی نگرانم مادر می دانم که عرفان راحتمان نخواهد گذاشت  آروم باش کمی به خودت بیا تو داری فنا می شوی فنا می شوم فنا شده ام دلم برای این طفل بی گناه که دارد به آتش من می سوزد آتش می گیرد این بلاییه که خودت سر خودت آوردی نترس وقتی بیاد اینجا تو باهاش طرف نشو من باهاش طرفم خودم از پسش برمی آم اونم مث این باد ضعیف کشه زورش به تو رسیده اگه جلویش بایستم احساس کنه از خودش قویترم بی خود عربده نمی کشه آفرین آهی کشید و گفت  تو او را نمی شناسی به این سادگی ها دست بردار نخواهد بود این حرفها رو می زنی که منو از چی بترسونی من از این طوفانهای خروشان تو زندگیم زیاد دیدم و ازش نمی ترسم آفرین دهان گشود تا پاسخش را بدهد اما صدا از گلویش بیرون نیامده در گلویش شکست با عجله هامون را از روی تخت برداشت و به سینه فشرد الهه با تعجب به او نگریست و پرسید  باز چی شده آفرین

۹۳
مگر صدای زنگ را نشنیدی مادر مطمنم که خودش است الهه از پنجره به بیرون نگریست و گفت  خودشه برو تو اتاقت درو رو خودت ببند  آفرین با صدای لرزانی گفت  فایده ندارد مادر تو نمی توانی جلویش را بگیری الهه با لحن تندی پاسخ داد من نمی تونم جلوشو بگیرم حالا می بینی چطور جلوشو می گیرم مگه میذارم به این طفل بیگناه آسیب برسونه . آن روز که با این حرامزاده میرفتم باید جلویم را میگرفتی . برو تو دختره خیره سر ، اونموقع شمر هم جلودارت نبود ، تو چرا اونجا وایستادی لطیفه ، تو هم دست علی رو بگیر برو تو اتاق خودت در رو ببند . لطیفه مصمم پاسخ داد : نه مادر جون من با شما میمانم ، او به من کاری ندارد ، بهتر است آفرین علی و هامون را ببرد توی اتاقش در را ببندد ، من میروم در را باز میکنم . آفرین وحشت زده گفت : نه لطیفه در را باز نکن . الهه به اعتراض گفت : عقلت کم شده دختر ، میخوای عربده بکشه در و همسایه رو جمع کنه ؟ گوش به حرفش نده لطیفه ، برو در رو باز کن . تو هم برو تو اتاقت در رو ببند . آفرین به ناچار هامون را در آغوش گرفت و به اتفاق علی داخل اتاق شد و در را پشت سر بست . صدای فریاد عرفان به گوش رسید : برای باز کردن در استخاره میکردید ، زن من کجاست ؟ قبل از اینکه لطیفه پاسخ بدهد ، الهه از ایوان خانه فریاد زنان گفت : همین جا توی خونه خودش . عرفان به تندی پاسخ داد : خانه خودش دیگر اینجا نیست ، وقتی با من از این خانه بیرون رفت دیگر حق نداشت بدون اجازه شوهرش به اینجا برگردد . الهه پوزخند زد و گفت : اگه شوهر سر به راهی داشت ، حق با تو بود ، ولی خودت که میدونی لیاقتشو نداشتی . عرفان بلندتر فریاد کشید : چه داشتم و چه نداشتم ، هنوز زن من است ، کجاست ؟ صدایش کنید بیاید برویم . بیخود به خودت امید نده ، اون دیگه از این خونه بیرون نمیره . احترام خودتان را نگه دارید خانم بزرگ .

۹۴
اگه نگه ندارم چی کار میکنی ؟ فکر نکنی من زنم و ضعیف ، اگه اون روم بالا بیاد ، صد تای تو رو هم حریفم ، هم خودت میدونی چه کاره ای و هم منو آفرین ، زور بازوتو هم به رخم نکش ، اگه تونستی دختر بیچاره رو با چند تا مشت و لگد بترسونی ، خاطرت جمع ، منو نمیتونی بترسونی ، تو مث طبل تو خالی هستی ، فقط صدا داری ، همین ، من ازت نمیترسم ، برو شکایت کن و از راه قانونی حقتو که فکر میکنی داری ، بگیر ، چرا اسم قانون که می آد میترسی ؟ اگه ریگی به کفشت نبود که نمیترسیدی . عرفان عربده کشان گفت : میخواهی مرا از قانون بترسانی ؟ من اگر از قانون میترسیدم که با آنها مبارزه نمیکردم . آره خبرشو دارم ، میدونم که چه کاره ای ، حالا که نمیترسی پس برو بهشون متوسل شو ، بگو زنم فرار کرده ، به من برش گردونین ، آفرین هم میره سراغشون واسه طلاق اقدام میکنه ، ببینم برد با کیه . برود به جهنم ، زنی که از خانه شوهرش آمد بیرون ، دیگر به درد من نمیخورد ، برو پسرم را بیاور ، دخترت ارزونی خودت . الهه به تمسخر خندید و گفت : اگر فکر کردی طفل بیگناهو میدم دس تو وافوریش کنی ، کور خوندی ، اون نوه منه ، همین جا میمونه . شما وادارم میکنید که … الهه حرفش را قطع کرد و گفت : وادارت میکنم که چی ؟ … حرفتو بزن ، چرا لال شدی ؟ من ازت نمیترسم ، از سیر تا پیاز کارات خبر دارم ، آفرین همشو واسم تعریف کرده ، اگه دلت واسه هلفدونی تنگ شده ، بگو بفرستمت اون تو . من با زن حرف نمیزنم ، مردتان کجاست ؟ تو از پس یه زن بر نمیای ، مرد ما رو میخوای چیکار ، هنوز سرِ کاره ، اگه خونه بود که آنقدر زبونت دراز نبود ، بهتره تا برنگشته ، زحمتو کم کنی . من میروم ، اما با هامون . مردی که تو بَر بیابون دنبال جنس قاچاقه ، یا سر منقل وافوره ، نمیتونه بچه داری کنه ، بچه جاش پیش مادرشه ، صبر کن تا دادگاه تکلیفشو روشن کنه . عرفان صدایش را بلندتر کرد و گفت : میخواهم با خود آفرین صحبت کنم ، کجا قایم کردید ؟ قایمش نکردم ، اما نمیذارم آزارش بدی ، اونموقع که سراغش نمی اومدم واسه این بود که فکر میکردم داره زندگیشو میکنه ، ولی حالا که میدونم به جای زندگی کردن داره جون میکنه و صداش در نمیاد ، دیگه نمیذارم جونشو بگیری ، برو پی کارت عرفان ، آفرین لقمه دهن تو نبود . عرفان رو به لطیفه کرد و گفت : اصلا حرف حساب سرش نمیشود ، شما به آفرین بگوئید بیاید خودش حرفش را بزند . اما لطیفه به جای اینکه به عرفان بنگرد به همسرش نگریست که خشمگین پشت سر عرفان ایستاده بود ، عرفان مسیر نگاهش را دنبال کرد و به عقب برگشت ، آرش رو در رویش قرار گرفت و با لحن تهدید آمیزی گفت : چه خبر شده ؟ چرا توی حیاط خانه مردم عربده میکشی ؟ چی از جان ما میخواهی ؟

۹۵
عرفان با لحن تندی پاسخ داد : زنم را ، من با شما کاری ندارم ، فقط زن و بچه ام را میخواهم . تو بیجا میکنی ، دیگر حق نداری اسم خواهرم را به زبان بیاوری ، شرمم می آید بگویم داماد این خانواده ای ، زیادی حرف بزنی ژاندارمها را خبر میکنم و پته ات را رو آب می اندازم ، اگر خواهرم را طلاق ندهی ، بدخواهی دید . خواهرت ارزانی خودت ، زنی که نتواند اسرار شوهرش را حفظ کند ، دیگر جایش در خانه من نیست . آرش به تندی گفت : پس دیگر چه میخواهی ؟ بچه ام را . یک مویش را به تو نمیدهم ، تو لیاقتش را نداری . نمیتوانی او را از من بگیری ، بچه خودم است . چرا نمیتوانم ، خوب هم میتوانم ، قبل از اینکه دستت را بگیرم بیندازمت بیرون خودت برو . باد هنوز داشت زوزه میکشید ، اما دیگر ضعیف کش نبود و زورش به تنه های تنومند درختان هم میرسید و چیزی نمانده بود که آنها را از جا برکند . آرش با خشونت عرفان را به طرف در حیاط پیش راند و گفت : برو بیرون ، تا قبل از انکه همان بلا را که به سر خواهرم آوردی بر سرت بیاورم و تلافی کنم ، برو گمشو ، دیگر حق نداری بی اجازه وارد خانه ام شوی . به زحمت او را از خانه بیرون راند و در را بست . صدای فریاد عرفان به همراه فریادهای باد به گوش میرسید : مطمئن باش تلافی میکنم ، فکر نکن میتوانی از دستم خلاص شوی ، نه خودت و نه آن خواهر بی چشم و رویت . آرش به مادرش و لطیفه که هنوز در ایوان ایستاده بودند و به او مینگریستند اشاره کرد و گفت : حالا که قرار است با عرفان بجنگیم ، پس بهتر است که مرد ، مردانه با او طرف شویم ، این دختره خیره سر کجاست ، میخواهم حسابی گوشمالیش بدهم . الهه سرمست از ایستادگی پسرش در مقابل عرفان گفت : به اندازه کافی عذاب میکشه ، تو دیگه ولش کن . مادر هر چیز به جای خودش ، واسه خاطرش جلو عرفان می ایستم ، اما باید تلافی آبرو رفته را سرش دربیاورم . قبل از اینکه الهه جلویش را بگیرد در اتاق آفرین را گشود و داخل شد و بلافاصله صدای آفرین برخواست . الهه به دنبالش داخل شد و کوشید تا مانع فرود ضربات بعدی گردد و گفت : ولش کن آرش ، راحتش بذار . آفرین ناله کنان گفت : عیبی ندارد مادر ، من از بچگی عادت کرده ام هر چه مشت گره کرده است به روی سر شکسته ام فرود آید . ***  ۴۴۲تا پایان صفحه

۹۶
افسانه پس از مرگ حجت،تلاش خستگی ناپذیرش را برای یافتن نشانی از تیمور آغاز کرد و کوشید از طریق آشنایان مشترکشان در وین نشانی از او بیابد،اما هر چه بیشتر میکوشید کمتر به نتیجه میرسید. تیمور سال گذشته بعد از پایان تحصیلاتش به ایران بازگشته بود و هیچکس نشانی از او نداشت. افسانه باورش نمیشد تیمور به ایران بیاید و به طریقی با او تماس نگیرد،این در صورتی امکان داشت که آنچه که تا به آن حد برای افسانه ارزش داشت دیگر برای افسانه ارزشی ناداشته باشد.این اندیشه که مبادا تیمور از ازدواجش با حجت مطلع شده و دل از او کنده باشد،لحظهای او را آسوده نمیگذاشت.اکنون که دیگر هیچ بندی به دست و پایش نبود و میتوانست به هر سو    که میخواهد بال بگشاید،بال پروازش بود،اما مسیر پروازش را نمیدانست. ٔ کلثوم بعد از فوت حجت به وصیت اربابش با افسانه ماند و کوشید تا با جان و دل خدمتش را کند،او غم بانویش را احساس میکرد و میپنداشت هنوز داغ مرگ همسرش را به دل دارد. آن روز غروب موقعی که افسانه ناا امید از یافتن تیمور،در انبار قدیمی خانه ش،که انبار دوران کودکی خودش و انبار خاطرات همه ی زندگی مادرش بود سر در گریبان فرو برده بود و میگریست،کلثوم به دنبالش به آنجا آمد و با لحن محبت آمیزی گفت: -چی شده خانم جون؟چرا گریه میکنین؟اون خدا بیامرز هیچوقت دلش نمیخواست شما غم داشته باشین و اشک بریزین. افسانه چشمان پر اشکش را به کلثوم دوخت و پرسید: -خوب فکر کن کلثوم،در این سه سال که این خانه هستی،هیچوقت شد کسی با ما تماس بگیرد که فراموش کرده باشی به من بگویی؟ -نه خانم جون یادم نمیاد. -بازم فکر کن،من منتظر یک تلفن از خارج بودم،کسی تلفن نکرد؟ -مثلا چه موقع؟ -درست نمیدانام،امسال،پارسال و یا سال اولی که آمدی خانه ی ما. کلثوم کمی فکر کرد و پرسید: -صبر کن خانم جون یه چیزایی یادم میاد،اون موقع که داشتیم خونه رو تعمیر میکردیم و شما رفته بودین خونه ی قدیمی آقا،یه آقائی تلفن کرد و شما را خواست. افسانه از جا برخاست و ایستاد،کلثوم هم روبرویش ایستاد و گوش به فریادش داد: -یک آقا تلفن کرد مرا خواست؟اسمش را نگفت؟ با سرگردانی پاسخ داد: -نه خانم جون اسمش رو نگفت،فقط سراغ شما را گرفت وقتی بهش گفتم که تازه عروسی کردین و با آقا حجت رفتین خونه ی اون و آقا داره خونه ی رو واسه شما تعمیر میکنه،فقط پرسید خونه که گرو بود،منم گفتم درسته اما گرو خود آقا حجت بود.دیگه هیچی نگفت و گوشی را گذشت. زانوونش قدرت ایستادن را از دست داد،دوباره زانو زد و نشست و سرش را میان دو دتش گرفت و گفت: -اه خدای من…..چه فاجعه ای…دیگر تمام شد،همه ی آرزوهایم به بآد رفت،چرا زودتر به من نگفتی؟چرا؟اگه زودتر میدونستم،شاید میتوانستم حقیقت ماجرا را برایش توضیح بدم،هیچ میدانی چه بلایی سر من آوردی کلثوم؟

۹۷
آنچه که خانمش میگفت برای کلثوم قابل هضم نبود،باورش نمیشد بیان یک مکالمه ی تلفنی در سه سال قبل وجود افسانه را به آتیش کشد.با تعجب پرسید: -من چه بلایی سر شما آوردم؟من که کاری نکردم خانم جون،به آقا قول دادم تنهاتون نظرم،به اون آقا هم حرف بدی نزدم،حقیقت رو گفتم،مگه چه عیبی داشت؟ کوشید تا به اعصابش مسلط باشد،در آنچه که پیش آمده بود،کلثوم گناهی نداشت،مقصر خودش بود که هیچ تلاشی نکرد تا قبل اینکه تیمور از ماجرا مطلع شود،واقعیت آنچه که روی داده بود برایش توضیح دهد. دیگر از رویای عشقی که میپنداشت برای به ثمر رساندنش هنوز فرصتی باقی است،هیچ آثاری باقی نمانده بود جز مشتی خاطره که یادآوریش غیر از اینکه دل سوخته ش را بیشتر بسوزاند،ثمر دیگهای نداشت.سر بروی صندوقچه ی مادرش گذشت و زار زار گریست. کلثوم با همه ی نادانیش احساس کرد اگر سعی در دلداریش کند،نه تنها از بار اندهش نخواهد کاست،بلکه حتی شاید بار بیشتری بر دل پر بارش بگذرد.  ….۱۰فصل آفرین از گردابی که در آن افتاده بود رهایی نداشت،درست است که عرفان دیگر دستش به او نمیرسید و دوباره به زندان افتاده بود،اما به خوبی میدانست که دیر یا زود پیدایش خواهد شد و دوباره فریادها و عربده کشیها و مشت به در خانه کوبیدنها آغاز خواهد شد. او به این امید به خانه ی بخت رفته بود که بیشتر از این سربار زندگی برادرش نباشد و اکنون که با هامون دوباره به این خانه بازگشته بود،احساس میکرد جایش در آنجا نیست.هم آرامش زندگی آنها را به هم زده بود و هم خودش نمیتوانست در آنجا آرامشی را که میخواست،داشته باشد. از زمانی که به آن خانه بازگشت،آرش برای اینکه دیگ خشمش به جوش نیاید،می کوشید تا وجودش را ناا دیده بگیرد،بلایی که آفرین به سر خودش و آنها آورده بود برایش قابل گذشت و چشمپوشی نبود.احساس میکرد که خواهرش آنها را در آن محل رسوا ساخته و هر روز موقع بازگشت به خانه،به نظرش میرسید اهل محل به دیدن او سر در گوش یکدیگر میگذارند و در مورد آنچه که به آنها گذشته سخن میگویند. آرش دیگر به خواهرش که این بلاها را به سرش آورده بود،محبتی نداشت و اگر راضی میشد که او با طفل خردسالش در آن خانه زندگی کند،فقط بخاطر احترامی بود که برای مادرش قائل میشد و میدانست او هرگز راضی نخواهد شد،دخترش بی خانمان شود. آفرین میدانست که زندگی در منزل برادرش،به این صورت برای مدت زیادی قابل دوام نخواهد بود، به همین جهت تصمیم گرفت از طریق مادرش برادرش را راضی کند تا اجازه دهد او در جایی مشغول کار شود. این بار آرش نه بنای مخالفت گذشت و نه سرسختی نشان داد.با بی اعتنایی به مادرش پاسخ داد: -آفرین مختار است که هر بلایی سر خودش و زندگی ش بیاورد،خانهای که برای ساختنش همه ی زندگی خود و خانواده ش را به گرو گذشته،آنچنان ویران شده که دیگر نمیتوان آن را از نو بنا کرد و ساخت. الهه مفهوم جمله ش را درک نکرد و پاسخ داد: -اون که نمیخواد خونه بسازه،میخواد یه لقمه بخور و نامیر گیرش بیاد،و سر بار تو و زنت نباشه.راحتش بذار اینقدر غصه خرده که توی سنّ بیست سالگی انگار یه زن سی ساله است.

۹۸
-چشمش کور،بلایی است که خودش به سر خودش آورده. هامون را می خواهد چه کار کند ؟ لابد خیال دارید پرستار بچه اش بشوید . نه پسرم ، من که قدرتشو ندارم ، خودت می دونی نه حوصله بچه داری رو دارم و نه قدرتشو ، چند روزی نیگرش می دارم تا بره سر کار ، دستش که به دهنش رسید و تونس در اومدی داشته باشه ، بچه رو می ذاره مهد کودک . مادر چرا نمی خواهید اقرار کنید که خیال دارید بچه اش را نگهدارید ؟ الهه با لحن تندی پاسخ داد : خوب چه عیبی داره نوه خودمه ، اگه چند روز بچه داری کنم که دنیا زیر و رو نمی شه ، اون که نمی تونه همیشه نون خور تو باشه ، یه ماهه فرستادمش آموزشگاه ، یه چیزی یاد بگیره که بتونه واسه خودش کار خوب یپیدا کنه ، حالا رئیس همون آموزشگاه از کارش خوشش اومده خواسته همون جا بمونه واسش کار کنه . آرش خشمگین شد و گفت : پس بگو اختیار سر خود شده ، بعد از اینکه همه کارهایش را کرده و تصمیم هایش را گرفته تازه می خواهد از من اجازه بگیرد ، عجب دور و زمانه ای شده . الهه بدون توجه به خشمش با لحن آرامی پاسخ داد : بعد از من تو بزرگترشی ، احترامت واجبه ، باید بهش اجازه بدی . شما می دانید اگر من هم به او اجازه ندهم باز آفرین خانم کار خودش را می کند ، با آن بلائی که سرش آمده ، هنوز توبه اش نشده ، شوهر قاچاقچیش که همیشه در زندان نمی ماند بعد از این که بیرون آمد دوباره می آید سراغش ، بلائی که آفرین به سر خودش و ما آورد جبران پذیر نیست . باید خانه را بفروشیم و از این محل برویم ، دیگر انگشت نمای خاص و عام شدیم . فکر این چیزا رو نکن ، کاریه که شده ، فعلا” باید یه جوری سر و سامونش بدیم . سر و سامونش بدهیم ؟! چه طوری ؟ اسم شوهر گردن کلفتش که هنوز رویش است . الهه لبخندی زد و گفت : منظور من اون نبود که تو فکر کردی ، منظورم اینه که رو پای خودش وایسه و محتاج تو نباشه . من محتاج یک لقمه نان که آفرین و هامون می خورند نیستم ، اما بعد از آن همه زحمت ، حالا که سری تو سرها درآورده ام ، می خواهم با آبرو زندگی کنم ، اما او فکر همه چیز هست جز آبروی برادرش ، شما هم که کمکش می کنید . تا وقتی که محتاج کمک منه کمکش می کنم ، تو هم باید کمکش کنی ، اگه من و تو دستشو نگیریم و به دادش نرسیم خدا می دونه چه بلائی سرش می آد ، نذار بگم چه بلائی ، چون اون موقع بیشتر از بی آبروئی می ترسی ، اگه به موقع بر نمی گشت خونه ما ، الان یه چیزی شده بود مث شوهرش و شایدم سر از زندون در آورده بود ، پس دستشو بگیر و نذار یک روز پشیمون بشی که چرا دستشو نگرفتی .  ***  فصل چهل و دوم

۹۹
آفرین نه قصد داشت برادرش را بی آبرو کند و نه قصد داشت کاخ آرزوهایش را که با زحمت و مرارت بنا کرده بود ویران نماید . اما از همان روز اول که وارد خانه عرفان شد ، به سستی پایه های کاخ آرزوهایش پی برد و هر روز بیشتر از آغاز زندگی مشترکش می گذشت سستی و تزلزلش را بیشتر احساس می کرد . روزی که در کنار شیره کش خانه قنبر از هوش رفت ، همان بنای سست و لرزان هم به یکباره بر سرش فرو ریخت و هیچ اثری از آن باقی نماند ، اکنون دیگر به فکر تجدید بنای آن نبود و تنها فکری که در سر داشت این بود که هامون را از آسیب و گزند پدرش حفظ کند . غم خفته در عمق دیدگان آفرین و چهره رنگ پریده و همیشه محزونش ، نظر هاتف رئیس آموزشگاه را به خود جلب کرد و بدون این که آفرین از نیازش به کار کردن و تحت حمایت قرار گرفتن سخن گوید ، نیازش را احساس کرد و هم او را در آموزشگاه خود به کار گمارد و هم کوشید تا او را تحت حمایت خود قرار دهد . اولین باری که نیازش را به تحت حمایت قرار گرفتن احساس کرد ، زمانی بود که عرفان از زندان آزاد شد و بعد از اطلاع از آدرس مهدکودک پسرش به آنجا رفت و کوشید تا به زور و جبر هامون را با خود ببرد . موقعی که آفرین اطلاع یافت که عرفان در آنجا مشغول فریاد کشیدن و فحاشی است ، هراسان و وحشت زده از جا برخاست و قصد رفتن کرد . هاتف وحشت و هراسش را مشاهده کرد و پرسید : چه اتفاقی افتاده ؟ چرا اینطور پریشانید ؟ در آن لحظه آفرین نه بیگانه بودن آن مرد را احساس کرد و نه برتری مقامش را ، زاری کنان پاسخ داد : کمکم کنید آقای هاتف ، شوهرم از زندان آزاد شده و می خواهد پسرم را به زور با خود ببرد . هاتف با وجود این که قبلا” اطلاع نداشت ، همسر آفرین در زندان می باشد تعجبش را نشان نداد و با عجله از جا برخاست و گفت : عجله کنید من هم با شما می آیم ، پسرتان چند سال دارد ؟ هشت ماه . هاتف خیال فضولی در زندگی آفرین را نداشت ، ولی اکنون که قصد داشت به کمکش بشتابد ، لازم می دید در مورد زندگیش اطلاعاتی داشته باشد و به این جهت پرسید : تقاضای طلاق کرده اید یا نه ؟ چند ماه پیش ، قبل از این که به زندان برود درخواست کرده ام . پس او نمی تواند بچه را به زور با خود ببرد ، چون هنوز خیلی کوچک است و به مادر احتیاج دارد . اما او نه قانون سرش می شود و نه حدود اختیاراتش ، حالا که تصمیم گرفته هامون را با خود ببرد ، مطمئنم که این کار را خواهد کرد . او صلاحیت نگهداری بچه را ندارد ، قانونا” هامون متعلق به شماست ، نگران نباشید . آفرین آهی کشید و پاسخ داد : اگر شما او را می شناختید ، این حرف را نمی زدید . چطور شد با چنین مردی ، ازدواج کردید ؟

۱ ۰ ۰
قبل از ازدواج برای مدت کوتاهی در شرکتی مشغول کار شدم ، و در آنجا با عرفان آشنا شدم ، برادرم مخالف این ازدواج بود ، آن موقع نمی دانستم دارم چه بلائی سر خودم می آورم ، موقعی که فهمیدم چه کاره است ، دیگر خیلی دیر شده بود و راه به جایی نداشتم ، وقتی به سفر رفت از خانه گریختم و به منزل برادرم پناه آوردم ، اما عرفان هر بار از زندان خلاص می شود به در خانه ام می آید و عربده می کشد و حرف های رکیک نثارم می کند ، آرش همیشه برای حمایت از من با او به نزاع می پردازد و بعد از رفتنش تلافی آبروی رفته را سر من در می آورد ، دیگر خسته شده ام ، دو بار قصد خودکشی داشتم ، ولی مادرم به موقع به دادم رسید ، آنها حتی به من اجازه نمی دهند بمیرم و راحت شوم . به نزدیک مهدکودک رسیده بودند ، آفرین از این که با آقای هاتف به آنجا آمده بود پشیمان شد و با شرمندگی گفت : معذرت می خواهم آقای هاتف ، بهتر است من تنها بروم ، عرفان مرد بددلی است و اگر شما را با من ببیند بیشتر لج می کند . حق با شماست ، شما همین جا پیاده شوید ، من دورادور مواظبتان هستم ، اگر لازم بود دخالت می کنم . از سکوتی که در اطراف مهدکودک حکمفرما بود ، آفرین به این حقیقت پی برد که عرفان به مقصود خود رسیده و پی کار خود رفته است . هامون در زندگی سیاه و تاریک آفرین کورسوی نور ضعیف شمعی بود که به زحمت می کوشید تا از تیرگی و سیاهی آن بکاهد ، موقعی که سراسیمه در مهدکودک را گشود و داخل شد ، آنچه در آنجا انتظارش را می کشید فقط یک معذرت بود به خاطر عجز خانم مدیر برای مقابله با خشم و خروش مرد نیرومندی چون عرفان . دیگر نه نور شمعی به جای مانده بود تا به زندگی تیره و تاریکش روشنائی بخشد و نه امیدی به این که بتواند دوباره هامون را باز پس گیرد . آفرین اشک ریزان می دوید و فریاد می کشید ، بدون هامون نه روی بازگشت به خانه مادرش را داشت و نه میلی به زنده ماندن و به زندگی بی امید و بی هدفش ادامه دادن . در مسیر طوفان های سهمگین زندگی به هر طرفی می غلتید صخره ای بر سر راهش قرار می گرفت و سخت و محکم بر وجودش ضربه می نواخت ، این آخرین ضربه کاری بود و آن چنان وجودش را درهم کوبید که دیگر نیروئی در آن باقی نماند تا بتواند در مقابل ضربات بعدی مقاومت نماید . هامون تنها رشته ای بود که می کوشید تارهای گسسته زندگی آفرین را به هم گره بزند . بدون وجود او زندگی وجود نداشت ، در آن لحظه به هستی نمی اندیشد و جز نیستی هیچ چیز دیگر را در نظر نداشت  . چشمهایش را بست و به وسط خیبان پرید ، به این امید تا در مسیر طوفان سهمگین زندگی ، اخرین ضربه کاری بر وجودش وارد شود و ان چنان ان را متلاشی نماید که دیگر اثری از ان باقی نماند .  درست در لحظه ای که منتظر اخرین ضربه کاری بود ، احساس کرد دست قدرتمندی بازویش را گرفت و با فشار او را کنار کشید و طنین صدائی در گوشش پیچید که می گفت :  -داشتید چی کار می کردید خانم ؟  افرین با ناامیدی پرسید :

۱ ۰ ۱
-چرا جلویم را گرفتید ؟ چرا نگذاشتید اسوده شوم ؟  هاتف پرسید :  -شوهرتان هامون را با خودش برده ، اینطور نیست ؟ -همین طور است ، او هامون را با خودش برده و من دیگر امیدی به زندگی ندارم .  هاتف با لحن محبت امیزی گفت :  مفهموم زندگی این نیست که هر وقت ناامید شدی دشنه ای برداری و در قلبت فرو کنی ، دنیا که زیر و رو نشده ، هر چه باشد او پدرش است و هر چقدر هم ستمگر باشد به هامون اسیبی نخواهد رساند ، خیالتان راحت باشد ، من تلافی می کنم و هر طور شده او را به شما باز می گردانم .  -از دست شما کاری ساخته نیست .من می دانم .  -انچه بیشتر باعث ناامیدی می شود تلاش برای نا امید شدن است ، حالا کجا می خواهید بروید ؟ به خانه یا اموزشگاه ؟ -مجبورم به خانه برگردم ،گرچه به خوبی می دانم که برادرم تلافی ظلمی را که به من رفته بر سر خودم در خواهد اورد .  -خیلی عجیب است اخر چرا ؟  افرین اشک ریزان پاسخ داد :  -من با خشونت بزرگ شده ام ، موقعی که پنج سال بیشتر نداشتم شاهد خشونت پدرم نسبت به مادرم بودم و این خشونت در ضمیر ناخوداگاهم باقی ماند و بعد از ان برادرم ارش از هر فرصتی برای ازردنم استفاده می کرد ، از کوچک ترین حرکتم ایراد می گرفت و تلافی همه ی کمبودهایش را سر من در می اورد . از همان اوان کودکی همه ی ضربه ها به روی سر شکسته ام فرور می امد و روز به روز شکاف این شکستگی عمیق تر می شد . انکار نمی کنم که در انتخاب راه زندگیم اشتباه کرده ام ،اما هیچکس به خودش زحمت نمی دهد از من بپرسد ریشه این اشتباه در کجاست ، مرا ببخشید سرتان را درد اوردم و باعث زحمتتان شدم .  -زحمتی نیست ، فعلا به خانه بروید و استراحت کنید ، خداحافظ.  افرین قدمهایش پیش نمی رفت ، به خوبی می دانست که ارش بعد از شنیدن خبر ربوده شدن هامون چه عکس العملی از خود نشان خواهد داد ، او هم عکس العمل ارش را پیش بینی می کرد و هم عکس العمل مادرش را .  الهه با وجود اینکه دلش از دست بلائی که افرین با دست خودش به سر خود اورده بود خون بود ، ولی مادرانه با این قضیه برخورد می کرد و خیال نداشت دردی بر دردهایش بیفزاید ، اما ارش به محض اینکه از ربوده شدن هامون مطلع گردید فریاد زنان از جا برخاست و گفت :  -مادلر بگذار چاقو بردارم و شکمش را پاره کنم . این دختر برای لای جرز خوبست ، عرضه نگهداشتن یک بچه بی زبان را نداشت ، فایده زنده بودنش چیست ؟ انچه که افرین از دست داده بود همه زندگیش بود و در دست از دادنش هیچ تقصیری متوجه خود نمی دید ،زاری کنان رو به ارش کرد و گفت :  -حق با توست برادر ، مرا بکش و راحتم کن .  الهه پرخاش کنان گفت :

۱ ۰ ۲
-غلط می کنه تو رو بکشه ، مگه شهر هرته ، جرات داری بیا جلو ، اون چاقو رو تو شکم من فرو کن تا راحت بشم ، تقصیر توس ، اگه می ذاشتی بچه شو من نگردارم که دس عرفان بهش نمی رسید ، مگه این بچه چه ازاری به من داشت که هی نق زدی که شدی لله بچه ، حالام به جای اینکه فکری واسش بکنی ، می خوای چاقو تو شکمش فرو کنی ، عقلت کجا رفته مرد ، این دختر خودش داره از غصه می میره ، تو دیگه چرا مرگشو جلو می اندازی ، بذار به درد خودش بمیره .  حق با الهه بود ، افرین داشت با درد خودش می مرد ، بدون کور سوی نور شمع وجود هامون زندگی برایش مفهومی نداشت . با وجود اینکه هاتف می کوشید تا او را به زندگی امیدوار کند اما به خوبی می دانست که دیگر امیدی نیست  . فصل چهل و سوم   ، افسانه می خواست سر راه زندگیش را بگیرد و در همانجا متوقفش سازد ، نه نمی خواست در انجا متوقفش سازد بلکه می خواست وادارش کند به عقب بازگردد ، به سه سال پیش و در همانجا متوقفش نماید .  خانه ای که برای حفظ ان ناچار شد همه انچه را که داشت از دست بدهد ، در سکوت و تاریکی محض فرو رفته بود ، دیگر نه ذرات پراکنده خاطرات دوران کودکیش در ان خانه وجودش را می لرزاند و نه مشاهده یادگاری های با ارزش مادرش .  مدتها بود که نفیسه نه غم خواهرش را احساس می کرد و نه خود را در ان شریک می دانست ، دلش انباشته از شادی بود و به دنبال فرصتی می گشت تا این شادی را با افسانه قسمت کند .  سوز دل افسانه ان چنان عمیق و سوزان بود که نه برق شادی را که در چشمان نفیسه می درخشید مشاهده می کرد و نه به دنبال علتش می گشت .  نفیسه اکثر اوقات روز را بیرون از خانه می گذراند ، افسانه علت گریز او را از خانه نمی دانست و درست در لحظه ای که نیاز درد دل و تنها بودن با او وجودش را می انباشت ، او را نمی یافت .  بعد از اینکه افرین از خانه همسرش گریخت و به امید صدور رای دادگاه در منزل مادرش به انتظار نشست ، افسانه می پنداشت که نفیسه اکثر اوقاتش را با او می گذراند ، اما موقعی که از افرین سراغش را گرفت و پاسخ شنید که حدود دو هفته است با هم تماسی نداشته اند ، متعجب شد و به نظرش رسید وقتش است تا با خواهرش به گفتگو نشیند .  انروز بعد از بازگشت به خانه ، نفیسه انتظار افسانه را برای گفتگو احساس نکرد ، اما انتظاری که افسانه داشت ، درست همان انتظاری بود که نفیسه داشت ، او هم به دنبال فرصتی برای درددل با خواهرش می گشت .  افسانه به دنبالش وادر اتاق شد و پرسید :  -رفته بودی پیش افرین ؟  نفیسه بدون اینکه به او بنگرد پاسخ داد :  -نه فرصت نکردم چطور مگر ؟  -اخر این روزها اکثرا خانه نیستی ، فکر کردم شاید وقتت را با او می گذرانی .

۱ ۰ ۳
-دلم می خواهد وقتم را با او بگذارنم ، اما فرصتش را ندارم بیچاره افرین بدجوری به دام افتاده ، ارش دست از ملامت و سرکوفت زدنش برنمی دارد و بیست و چهار ساعت خون به دلش می کند ، عرفان هم که مرتب در کمین نشسته و راحتش نمی گذارد ، اما ازوقتی به زندان افتاده افرین نفسی به راحتی می کشد .  افسانه لبخندی زد و گفت :  -این اخبار که کهنه شده ، معلوم می شود خیلی وقت است از او بی خبری ، مگر نمی دانی عرفان دو هفته پیش از زندان ازد شده و هامون را از مهدکودک ربوده .  با تعجب به افسانه نگریست و پاسخ داد :  نه نمی دانستم ، بیچاره افرین ، خوب می فهمم الان چه حالی دارد .  -اما چطور تو از این اخبار بی خبر ماندی ؟  نفیسه سوالش را نشنیده گرفت و گفت :  -راستش من می خواهم ازدواج کنم ، مدتهاست که می خواستم در این مورد با تو حرف بزنم ، اما چون عزا دار بودی، ترجیح می دادم در مورد شادی دلم با تو صحبت نکنم  . -اشتباه نکن ، من عزا دار نبودم ،ما عزا دار بودیم ، حجت در حق هر دو ما پدری کرد .  نفیسه با بی اعتنائی پاسخ داد :  -درست است که در حق من پدری کرد اما در ظاهر شوهر تو بود و تو بیشتر عزا دار بودی .  افسانه اهی کشید و گفت :  -می خواست در حق من پدری کند اما ندانسته زندگیم را به اتش کشید .  -تقصیر خودت است که گذاشتی با زندگیت بازی کند ، تو هیچ تلاشی برای حفظ آنچه که به قول خودت به ان اندازه برایت ارزش داشت نکردی. – آنموقع اگر به خاطر دلم رهایت می کردم و می رفتم، ملامتم می کردی و حالا که این کار را نکرده ام باز هم ملامتم می کنی، خوب بگذریم، گفتی که می خواهی عروسی کنی، دلم می خواهد بدانم ان مرد خوشبخت کیست؟ برق شادی در چشمان نفیسه درخشید و پاسخ داد: – فردا قرار است با هم برویم کوه، با ما می آئی؟ – چرا دعوتش نمی کنی بیاید خانه مان، با هم آشنا شویم؟ اینطور بهتر نیست. – به وقتش خواهد امد، از وقتی حجت مرده، تو خیلی گوشه گیر شدی، خواهش می کنم افسانه با ما بیا، آنجا بالای بلندی آینده بالای سرت است و گذشته در زیر پاهایت، دلم می خواهد پاهایت را محکم به روی گذشته های تلخ و پردردت بکوبی و همه را با هم به یکباره نابود کنی و به اینده بنگری، تو می خواستی مرا سر و سامان دهی و به دنبال سرنوشت خودت بروی، من دارم سر و سامان می گیرم افسانه، وقتش است که تو هم به فکر خودت باشی. آوای خوشبختی که در گوشه های نفیسه طنین انداز گردیده بود، مانع از ان می شد تا بتواند صدای اوای بدبختی را که از سینه خواهرش برمی خاست بشنود. افسانه با صدای خفه ای پاسخ داد: – فکر نمی کنم دیگر فرصت باقی مانده باشد، گرچه حالا وقت این حرفها نیست، باید به فکر اینده تو باشم، خیلی خوب نفیسه من با شما می آیم. مدتهایست که پیاده روی نکرده ام، نمی دانم قدرتش را خواهم داشت یا نه، اما سعی می کنم پا به پای شما قدم بردارم، چند ماه است او را می شناسی؟

۱ ۰ ۴
– حدود شش ماه. – چقدر دوستش داری؟ – انقدر که برای انکه بتوانم او را برای خودم حفظ کنم، حاضرم هر مانعی که سر راهم قرار گیرد با چنگ و دندان بجنگم، من مثل تو نیستم افسانه، انچه را که برایم ارزش دارد به هیچ قیمتی از دست نخواهم داد. من ارزشهای زندگی ام را شناخته ام به انها ارج می نهم، آن چیزی که به من تعلق دارد نه می گذارم کسی از من بگیرد و نه خودم به سادگی ان را از دست خواهم داد. اینها را می گویم تا تو هم برای حفظ انچه که برایت ارزش دارد مبارزه کنی و به سادگی راضی به از دست دادنش نشوی.  **** فصل چهل و چهارم. افسانه به دنبال ستاره بختش می گشت که از مدتها پیش پشت ابرهای تیره پنهان گردیده بود اما ان را نیافت. خوشبختی انقدر از او دور شده بود که حتی سوار بر بالهای پرنده تیز پرواز هم نمی توانست به گردش برسد. انقدر به نفیسه نزدیک شده بود که حتی نوک انگشتانش هم می توانست ان را لمس کند. بوی عطر این خوشبختی انچنان فضای اتومبیل را انباشته بود، که افسانه شرمش می آمد با نفیسه از بدبختیهایش سخت گوید. در تمام طول راه بدون انکه کلامی بر زبان آورند در سکوت گذشت، موقعی که به سر بند رسیدند افسانه ترمز کرد و گفت: – خوب رسیدیم، کجا با او قرار داری؟ – همین جا، مثل اینکه هنوز نیامده، من توی اتومبیل منتظرش می شم. افسانه نیاز به تنهایی را احساس کرد، از اتومبیل پیاده شد و گفت: – من به تنهایی از کوه بالا می روم، مطمئنم که زیاد نخواهم توانست بالا بروم و شما به من خواهید رسید. نفیسه دستانش را به طرفش تکان داد و گفت: – پس زیاد بالا نرو که بتواینم پیدایت کنیم. – من در پس قلعه منتظرتان می شوم. افسانه به زحمت می کوشید تا از کوه بالا رود، سنگریزه ها زیر پایش می غلتیدند و به طرف زمین سرازیر می شدند. نفیسه حق داشت اینده انجا بود. درست در نوک کوه، برای انکه بتواند به ان برسد راه سخت و پر نشیب و فرازی را در پیش داشت. از نگریستن زیر پایش وحشت داشت و می ترسید تعادلش را از دست دهد و سقوط کند. با وجود اینکه به نفیسه قول داده بود از انجا دور نشود، تصمیم گرفت انقدر از انجا دور شود که دیگر نه بوی عطر خوشبختی نفیسه را که فضای اطراف را انباشته بود استشمام کند و نه بوی دود برخاسته از قطعات نیم سوخته بدبختی خودش را، اما انچنان تند و سریع بالا امده بود که دیگر نمی توانست بالاتر رود، خسته شد و ایستاد تا نفسی تازه کند و بعد به راهش ادامه دهد. دلش می خواست فریاد بزند و بازتاب فریادش را در دل کوهستان بشنود و به این ترتیب فریادهایی را که در درون وجودش غوغا می کرد و هیچکس صدایش را نمی شنید ، به گوش خودش برساند.. گوش به اوای کوهستان داد، تا شاید ترنم اوای ان، به همراه اوای باد، خبری از گمشده اش به او برساند.

۱ ۰ ۵
ناگهان صدای اشنایی در گوشش پیچید که داشت صدایش می کرد: – افسانه…من اینجا هستم. همین جا، در نزدیکی تو، صدایم را می شنوی؟ افسانه ناباورانه به اطراف نگریست. به نظرش رسید این اوای کوهستان است که می خواهد طنین صدایی را که با تمام وجود ارزوی شنیدنش را داشت به گوشش برساند. در ظرف چند سال گذشته انچنان در تصوراتش به تیمور نزدیک شده بود که بازتاب ان صدا را برخاسته از تصوراتش می دانست و نمی توانست واقعیتش را احساس کند. اما تیمو نه خیال بود و نه رویا و همانجا در نزدیکی ایستاده بود و به او می نگریست. از لحظه ای که افسانه از اتومبیلش پیاده شد تیمور او را زیر نظر داشت و موقعی که داشت از کوه بالا می رفت دور از چشم نفیسه به تعقیبش پرداخت. از روزی که کلثوم خبر ازدواجش با حجت را به گوشش رساند، انقدر مشت های سخت و محکمش را به روی دل پر آرزویش کوفته بود که دیگر نه ارزوی دیدارش را داشت و نه در لحظه دیدار کششی نسبت به او احساس می کرد، انچه که در قلبش وجود داشت، فقط کینه بود و نفرت، نفرت به زنی که انطور به سادگی قلب و احساسش را به بازی گرفته بود و این نفرت انچنان در وجودش ریشه دوانده بود کخ نه فریادهای دل پر درد افسانه را که از اعماق وجودش برمی خاست می شنید و نه نگاه پر آرزویش را می دید. موقعی که نگاه افسانه با نگاه تیمور که در نزدیکش ایستاده بود و به او می نگریست تلاقی نمود، موجی از شادی سراپای وجودش را فرا گرفت، دستش را پیش برد تا واقعیت وجودش را لمس کند، اما تیمور با نفرت دستش را کنار کشید و گفت: – به من دست نزن، از تو متنفرم، اشتباه نکن، من به سوی تو بازنگشته ام، بلکه به اینجا امده ام تا از حالا، تا وقتی که وجود داری فشار سنگینی وجودم را به روی زندگیت احساس کنی. دارم با خواهرت عروسی می کنم تا زجرت دهم. افسانه فریادی از سینه برکشید و گفت: – اه خدای من نه..خواهش می کنم تیمور این کار رو نکن، من نمی گذارم به خاطر انتقام از من خواهرم را بدبخت کنی. نه نیم گذارم. – خیال ندارم او را بدبخت کنم، بلکه خیال دارم تو را بدبخت کنم. او را خوشبخت می کنم و تو را بدبخت. می فهمی چه می گویم، بوی سکه های زر مستت کرد و مرا به یک پیرمردی که یک پایش لب گور بود فروختی، پس حالا وقتش هست که زجر بکشی. – حالا وقتش نیست که من زجر بکشم.. بلکه مدتهاست که من زجر می کشم. از همان لحظه ای که ترکت کردم و به ایران امدم زجر می کشم، چه خیال کردی تیمور، خیال کردی من به تو خیانت کردم و پشت پا به عشقت زدم، نه اینطور نیست. من و نفیسه داشتیم غرق می شدیم فرو می رفتیم. یعنی انقدر فرو رفته بودیم که امیدی به نجاتمان نبود، من به دنبال یک تخته پاره می گشتم تا به کمک آن، هم خودم و هم نفیسه را از غرق شدن نجات دهم، حجت همان تخته پاره ای بود که من به دنبالش می گشتم. – از خودت شرمت نمی اید؟ چطور راضی شدی به این اسانی خودت را بفروشی؟ – تو درد مرا نمی فهمی، من تحمل اشک چشم نفیسه را نداشتم،…..

حجت قول داد که از نفیسه نگهداری کند آنقدر بی انصاف نباش تیمور میبینی که من همه لحظات زندگیم را به نابودی کشانده ام تمام آن لحظاتی را که وجود داشت لااقل تو دیگر ملامتم نکن. -اگر من ملامت نکنم پس چه کسی باید ملامتت کند؟تو تمام آنچه را که بین ما وجود داشت به نابودی کشاندی. -آنچه که نابود شد همه زندگی من بود با همه عشقی که به ادامه تحصیل داشتم از آن محروم شدم با همه عشقی که به خوشبخت شدن با تو داشتم از عشق تو محروم شدم. -یعنی تو آنقدر بی دست و پا بودی که نمیتواسنتی گلیم زندگی خودت و خواهرت را برای مدتی کوتاه از آب بیرون بکشی نگو که نمیتوانستی میتوانستی اما طاقت تحمل فقر و بدبختی را نداشتی نه به قدرت عشق ایمان داشتی و نه به قدرت تحمل مشقات در راه رسیدن به عشق. -کافی است تیمور آنقدر سرزنشم نکن. تیمور با صدایی که نفرت از آن میبارید پاسخ داد:چرا نکنم؟مگر نه اینکه حقت است که ملامت شوی تو لیاقت عشق مرا نداشتی چه ساده دل بودم منکه آنروز موقعی که از کلاس رقص فرار کردی تا دست بیگانه ای دستت را لمس نکند تحت تاثیر قرار گرفتم و فکر کردم که لیاقت همه جور فداکاری را داری. -هنوز هم دست هیچ مردی دستم را لمس نکرده. تیمور فریاد زنان گفت:برو گمشو دروغگو چطور امکان دارد هنوز هم میخواهی مرا بفریبی. افسانه التماس کنان دستهایش را بطرف تیمور دراز کرد و گفت:باور کن تیمور من بتو خیانت نکردم خواهش میکنم باور کن که من به امید بازگشت تو این روزهای سخت را تحمل کرده ام مرا از خودت نران من بجز تو کسی را ندارم. تیمور به تمسخر خندید و گفت:حالا که شوهرت مرده حالا که خانه ای را که داشت از دستت میرفت تصاحب کرده ای فیلت یاد هندوستان کرده. افسانه درست سر بزنگاه خوشبختی خواهرش دوباره به تیمور رسیده بود و بخوبی میدانست که دیگر نمیتواند آن را از نفیسه بازپس گیرد اما آنچه که از نفیسه ندانسته داشت از او میگرفت همه آنچه بود که برای بدست آوردنش تمام لحظات زندگیش را به نابودی کشانده بود. با صدای ناله مانندی ملتمسانه گفت:خواهش میکنم تیمور بخاطر خدا حرفم را باور کن من بتو خیانت نکرده ام در این سه سالی که از تو دور بودم فقط من بودم و خاطرات تو حجت هیچوقت شوهرم نبود او به احساسی که من بتو داشتم احترام میگذاشت خیلی وقت است بدنبالت میگردم بتو التماس میکنم بخاطر انتقام از من نه خودت را بدبخت کن نه مرا و نه نفیسه را بیا برویم پایین تا همه چیز را برایت توضیح دهم. تیمور با خشونت دستهایش را کنار کشید و گفت:به من دست نزن از تو متنفرم تو آنقدر پستی که به این راحتی روبرویم ایستادی و به من دروغ میگویی نفیسه بمن گفت که تو شوهر کردی و بتازگی شوهرت مرده از آن گذشته سه سال پیش موقعی که میخواستم از حالت باخبر شوم پیشخدمت منزلت به من گفت که شوهرت دارد خانه قدیمی ات را بخاطر تو تعمیر میکند حالا که دیگر وجود ندارد میخواهی مرا بفریبی دیگر گولت را نمیخورم خاطر جمع باش

۱ ۰ ۷
سخنان تیمور قلبش را به آتش میکشید اما میکوشید با اشکهایش ابی بر آتش وجودش بریزد و شعله هایش را خاموش کند.کوشید تا به او نزدکیتر شود.به زحمت دست تیمور را در دست گرفت:من نمیگذارم با نفیسه عروسی کنی. آتش انتقام تیمور هنوز سرد نشده بود دلش میخواست با آن سوزی که به دل داشت تمام زوایای قلب و روح افسانه را به آتش کشد به زحمت دستش را از دست او بیرون کشید و گفت:برو گمشو تو کی هستی که بخواهی مانع خوشبختی ما شوی نه تو این حق را نداری. افسانه یکبار دیگر برای نجات خوشبختی نیمه جانش که در حال نزع بود تلاش کرد تا دوباره دست تیمور را در دست بگیرد اما تیمور در حالیکه چشم به آنطرف کوهستان داشت با لحن سرزنش آمیزی گفت:از خواهرت شرم کن که روبروت ایستاده و دارد تو را نگاه میکند که میخواهی خوشبختیش را از او بگیری. افسانه نگاهش را دنبال کرد و بطرفی که تیمور اشاره میکرد برگشت و نگاهش در نگاه خشمگین و پر ملامت نفیسه گره خورد که خسته از انتظار کشیدن در اتوموبیل و ناامید از آمدن تیمور به وعده گاه برای ملحق شدن با خواهرش به انجا آمده بود. به محض اینکه افسانه به او نگریست نفیسه روی برگرداند و از سرازیری پایین رفت. در آن لحظه افسانه اطمینان داشت که تیمور را از دست داده است اما دلش نمیخواست خواهرش را هم از دست بدهد. افسانه سر بدنبال نفیسه گذاشت تا مانع رفتنش شود و حقیقت ماجرا را برایش توضیح دهد میترسید که در اثر خشم و جنون آنی خواهرش تعادلش را از دست بدهد و در پرتگاه سقوط کند. نفیسه با سرعت و بدون اینکه به زیر پایش بنگرد صخره ها را پشت سر میگذاشت او هم تلاش افسانه را برای لمس کردن تیمور مشاهده کرده بود و هم آخرین کلامش را که میگفت نمیگذارم با خواهرم عروسی کنی.شنیده بود حتی یک لحظه هم به فکرش نرسید که ممکن است تیمور همان گمشده افسانه باشد که بدنبالش میگردد. آنچه که بیشتر باعث خشمش میشد این بود که چطور تیمور بجای حضور در وعده گاه بدنبال خواهرش آمده و برایش اهمیت نداشته که نفیسه در انتظارش میباشد. افسانه بخوبی میدانست که در آن سرازیری پرنشیب و فراز به سادگی نمیتواند نفیسه را تعقیب کند و مانع رفتنش شود فریاد زنان گفت:کجا میروی نفیسه صبر کن بگذار برایت توضیح دهم. اما فقط بازتاب فریادش را در کوهستان شنید درست در لحظه ای که داشت بازتاب فریادش را میشنید صدای فریاد تیمور و نفیسه را هم که شاهد سقوطش در پرتگاه زیرپایش بودند شنید. افسانه میخواست با بالا رفتن از کوه به آینده برسد و گذشته را در زیر پاهایش نابود کند میخواست ستاره بختش را که مدتها پیش گمشده بود بیابد اما نه ستاره بختش را یافت و نه خوشبختی گمشده اش را. اکنون دیگر نه قدرت پاهایش را داشت که آنها را محکم روی گذشته های پردردش بکوبد و آنها را به نابودی کشاند و نه گمشده ای تا لحظات باقیمانده زندگیش را به امید بازیافتنش به سر برد.   ۱۱فصل

۱ ۰ ۸
دیگر اثری از آن هوای لطیف و دلچسب سحرگاهان نبود تابش افتاب داغ نیمروز به روی بدن نیمه جان و مدهوش افسانه در دل کوهستان قلب سوخته اش را بیشتر میسوزاند و میگداخت از ان لحظه که در موقع سقوط فریاد تیمور و نفیسه را شنید دیگر نه صدایی را میشنید و نه دردی را که تمام بدنش را فرا گرفته بود احساس میکرد. نفیسه فریاد زنان به کنار بدن نیمه جانش رسید و در کنارش زانو زد تیمور به فاصله چند قدم دورتر در کنارش ایستاد و نگاه سرد و بی احساسش را به چهره غرقه به خون و بی حرکت موجودی که یک زمان اندیشیدن به او همه اندیشه های دیگرش را تحت الشعاع قرار داده بود دوخت. در نگاهش هیچ احساسی نبود نه ترحم نه تاسف و نه احساس رضایت. درست است که او به قصد انتقام و سوزاندن دل سوخته افسانه به آنجا آمده بود، اما آنچه که اکنون در مقابل داشت آن چیزی نبود که انتظارش را می کشید، انتقامش گرفته شده بود، اما به فجیع ترین شکل ممکن، تیمور مرد سنگدلی نبود، ولی از مدتها قبل تصمیم گرفته بود در مقابل افسانه دلی به سختی سنگ داشته باشد. نفیسه بهت زده به تیمور خیره شده و گفت: – خواهرم دارد می میرد، یک کاری بکن، چرا ماتت برده؟ تیمور به خود آمد و احساس کرد چاره ای ندارد جز اینکه به کمکش بشتابد، او از مدتها پیش به دنبال بهانه ای برای سوزاندن دل افسانه می گشت. اما این را نمی دانست که از قطعات سوخته و خاکستر شده دل او، دیگر چیزی باقی نمانده که بشود آن را دوباره سوزاند و تبدیل به خاکستر نمود. تا آن لحظه که نفیسه می پنداشت خواهرش در آستانه مرگ قرار دارد و دیدگان خاموشش دیگر مجال نگریستن به زندگی را نخواهد داشت، خشم و کینه اش را از مشاهده آنچه که بر بالای بلندی شاهد آن بود، به دست فراموشی سپرده بود و به آن نمی اندیشید، اما از لحظه ای که خطر مرگ از میان رفت و پزشکان اظهار امیدواری کردند که بیمار به زودی به هوش خواهد آمد، تلاش خواهرش را برای اینکه مانع سعادتش شود، به یاد آورد، به خصوص که تیمور با کینه ای که از افسانه به دل داشت می کوشید تا بر آتش حسادتش دامن زند و مانع از آن شود تا نفیسه پی به واقعیتی برد که به سادگی قابل لمس بود و با کوچکترین تلاش می توانست از نشانه هائی که وجود داشت آن را مشاهده کند. نفیسه سراپا عشق بود و اشتیاق و با احساسی که به تیمور داشت نمی توانست دلیل تلاش خواهرش را برای اینکه تیمور را از چنگش به در آورد تشخیص دهد. او ناله ها و التماسهای افسانه را بر فراز کوهستان مشاهده کرده بود، اما برایش آنچه که در آنجا دیده بود اهمیت داشت، نه آنچه که باعث به وجود آمدن چنین صحنه ای شده بود و همین مسئله باعث شد تا دیگر از آن عشق و محبتی که به خواهرش داشت اثری در وجودش باقی نماند. یک ماه بعد از بستری شدن افسانه در بیمارستان نفیسه به عقد تیمور درآمد و تصمیم گرفت خواهر بی عاطفه اش را که می خواست آنچه را که به او تعلق داشت از چنگش به در آورد به دست فراموشی بسپارد و دیگر به دیدنش نرود. اما آفرین با وجود اینکه سنگینی بار مشکلات زندگی روز به روز بیشتر به شانه هایش فشار می آورد و با وجود تلاش بیش از حد آقای هاتف برای اینکه او را به زندگی امیدوار کند، روز به روز ناامیدتر می شد، به همراه مادرش می کوشید تا آنجائیکه امکان دارد افسانه را که هنوز نیمه مدهوش در بیمارستان بستری بود تنها نگذارد.

۱ ۰ ۹
آفرین از رنج دوری هامون در سوز و گداز بود و گاهگاهی آنچنان هوای دیدارش را داشت که چیزی نمی ماند سر به عصیان بر دارد و بعد از آن همه تلاش برای رهایی از بند عرفان دوباره خود را در بند او اسیر کند، اما هاتف که دورادور شاهد تب و تابش بود، از یک طرف می کوشید تا مانع از آن شود که آفرین مجدداً به ابتدای راه پرفراز نشیبی که به زحمت طی کرده تا به آن نقطه رسیده بود بازگردد و از طرف دیگر می کوشید تا بدون اینکه آفرین مطلع شود، چون سدی محکم در مقابل عرفان که درصدد آزار و ایجاد مزاحمت برای آفرین بود بایستد و از صدمات بعدی جلوگیری نماید. آفرین از تلاش هاتف برای حمایت از خود اطلاعی نداشت، اما به خوبی می دانست که هر وقت نیاز به حمایت داشته باشد، هاتف از او حمایت خواهد کرد، او به این امید از خانه عرفان گریخته بود که نگذارد زهر محیطی که هامون در آن رشد می کرد، در وجودش تزریق شود و اکنون رنجش از این بود که فقط توانسته بود خود از آن محیط بگریزد و دیگر حتی نمی توانست با هامون در آنجا باشد و مانع از تزریق زهر آن محیط در وجودش شود. هاتف تلاش می کرد که او را به این نکته واقف گرداند که اگر دوباره به آن خانه بازگردد، همه عمر ناچار است خود و طفل بی گناهش در فضای آلوده همان خانه نفس کشند، اما اگر کمی صبر داشته باشد، قانون فرزندش را به او باز خواهد گرداند. لحطات زندگی افسانه سخت و دردناک می گذشت، اما افسانه نه سختی و دردش را احساس می کرد و نه گذشتش را، نفیسه قصد داشت به خواهرش کمک کند تا پاهایش را محکم به روی گذشته پردردش بکوبد و به آینده بنگرد، به آینده ای که پر از شادی و امید بود، نه چون گذشته سرشار از اندوه و ناکامی، می خواست کمکش کند تا گمشده اش را بیابد و واقعیت زندگی مشترکش با حجت را که بعد از مرگ حجت تنها نفیسه از آن اطلاع داشت به گوشش برساند. اما درست در لحظه موعود، در لحظه ای که خوشبختی گمشده افسانه از پشت ابرهای سیاه و تیره سر برون کرده و چشمک زنان داشت به آنها نزدیک می شد، آن را نشناخت و به گمانش رسید که این ستاره خوشبختی خودش است که خواهرش قصد دارد آن را از چنگش به در آورد، به همین جهت دست پیش برد و آن را در چنگ گرفت و با عجله از کنار افسانه گریخت، افسانه به دنبالش دوید، اما نه برای اینکه خوشبختی را که حق خودش می دانست از چنگش به در آورد، بلکه فقط برای اینکه مانع از آن شود، تا در موقع گریز خاری به پایش فرو رود. نه خاری به پای نفیسه فرو رفت و نه خوسبختیش را ازدست داد، اما فقط افسانه بود که هم خوشبختیش را از دست داده بود و هم قدرت پاهایش را.
۱۱
افسانه چشمهایش را گشود و به اطراف نگریست، هم تختی که روی آن دراز کشیده بود و هم وسایلی که در اطرافش قرار داشت برایش نا آشنا و نامأنوس بود. الهه در کنارش به روی صندلی نشسته بود و ظاهراً داشت او را باد می زد، اما مثل همیشه مشغول باد زدن خودش بود، آفرین کمی آن طرف تر با چهره نگران چشم به او داشت.

۱ ۱ ۰
افسانه به یاد نمی آورد چه بر او گذشته، اما اطمینان داشت اتفاقی سخت و ناگوار باعث شده به جای بودن در خانه خودش، به روی آن تخت و در بیمارستان باشد. از لحظه ای که به هوش آمد مدتی طول کشید تا توانست حواسش را متمرکز کند و لب به سخن بگشاید. الهه دانه های درشت عرق را به روی پیشانیش مشاهده کرد و سر بادبزن را به طرفش برگرداند و به باد زدنش مشغول شد. افسانه با صدایی که به زحمت شنیده می شد پرسید: – برای چه مرا به اینجا آوردید؟ چه اتفاقی افتاده؟ الهه با تعجب پرسید: – یعنی تو نمی دونی اینجا کجاس؟ خوب اینجا مریضخونه اس. – می دانم اینجا کجاست، اما من که مریض نبودم. – مریض نبودی، اما این بلا رو خودت سر خودت آوردی، اگه یه کمی فکر کنی شاید یادت بیاد، اون روز که رفته بودی کوه، چه اتفاقی افتاد. افسانه کمی فکر کرد، اما چیزی به یاد نیاورد، کوشید تا حرکتی به خود بدهد و از جا برخیزد، ولی نتوانست. رویش را به طرف آفرین برگرداند و با نگرانی پرسید: – هر چه می کنم، نمی توانم پاهایم را حرکت بدهم، چه اتفاقی افتاده؟ آفرین تو به من بگو چه بلائی سرم آمده؟ آفرین به آرامی پاسخ داد: – حتماً یادت هست که از بالای کوه سقوط کردی. افسانه چشمهایش را بست و بلافاصله تلخی آنچه را که پشت سر گذاشته بود احساس کرد، هم زاری ها و التماسهایش را که در دل کوه طنین انداز می شد وهم تلخ کامی ها و نامرادی هایش را. بدون اینکه چشمهایش را بگشاید گفت: – الآن یادم آمد که از کوه پرت شدم، اما به گمانم فاصله زیادی با زمین نداشتم. آفرین پاسخ داد: – فاصله کمی هم نبود، شاید مدتی طول بکشد تا قدرت پاهایت را به دست بیاوری، همانطور که مدت زیادی طول کشید تا به هوش آمدی. – چه مدت بیهوش بودم؟ – حدود سه ماه. – سه ماه؟! یعنی سه ماه است من اینجا بستری هستم؟ راستی نفیسه کجاست؟ پس چرا به دیدنم نیامده؟ قبل از اینکه الهه پاسخی دهد، آفرین گفت: – مدتی که بیهوش بودی هر روز می آمد و نگران حالت بود. – حالا که به هوش آمده ام چرا نیامده؟ – حتماً خواهد آمد، نگران نباش. قرار بود به سفر برود، شاید رفته باشد. افسانه با تعجب پرسید:

۱ ۱ ۱
– سفر!… موقعی که خواهرش دارد می میرد، رفته سفر که چه کند؟ الهه به اعتراض گفت: – بسه دیگه دختر، خواهرش دارد می میرد یعنی چه، تو که حالت خوبست و داری رو به راه می شی، حالا وقت این حرفها نیس، تازه به هوش اومدی، سه ماهه که بیهوش و بی گوش افتاده بودی رو تخت، دیگه داشتیم از به هوش اومدنت ناامید می شدیم. افسانه از آفرین پرسید: – در این مدت چه کسانی به دیدنم آمدند؟ – نفیسه، امیر حسین و سیمین، آرش و لطیفه، دائی ایرج و زن دائی، الهام و شوهرش و صفیه خانم. – دیگر کی؟ – همین… منتظر کسی بودی؟ افسانه کمی مکث کرد و دوباره پرسید: – مطمئنی کس دیگری نیامد؟ آفرین کمی فکر کرد و گفت: – چرا راستی توران و مادرش هم آمدند. – غیر از توران و مادرش دیگر کی؟ – دیگر هیچکس. افسانه آهی کشید و چشمانش را بست و دوباره به خواب رفت. بعد از آن روز همیشه با بی صبری چشم به در داشت و انتظار می کشید، اما نه از نفیسه خبری بود و نه از تیمور. الهه تمام روز در کنارش می ماند و آفرین هر روز بعد از تعطیل آموزشگاه به آنجا می آمد و مابقی ساعات روز و شب را در آنجا می گذراند. افسانه دیگر نه چشم به در داشت و نه انتظار می کشید، اطمینان داشت که نه نفیسه دیگر به دیدنش خواهد آمد و نه تیمور. غروب روز سوم موقعی که همه عیادت کنندگان بیمارستان را ترک کردند و با آفرین تنها ماند پرسید: – از خودت بگو، تو چطوری آفرین؟ رو به راهی یا نه؟ هامون کجاست؟ آهی کشید و پاسخ داد: – هنوز پیش پدرش است. – یعنی هنوز نتوانستی طلاق بگیری؟ – هنوز نه، اما شاید به زودی این کار عملی شود، عرفان هنوز دست از آزارم برنداشته، دردی که از دوری هامون می کشم کافی نیست، مرتب به هر بهانه ای می کوشد تا سر راهم قرار گیره، تاکنون چند باری به زور و با قلدری وارد آموزشگاه شده و با فریاد و عربده کشی برایم آبرو نگذاشته، شاید اگر آقای هاتف مانع نمی شد، هر طور شده مرا به زور با خودش می برد. – می خواهی بگویی آقای هاتف هنوز از تو حمایت می کند؟ نکند خبری هست؟ آفرین لبخندی زد و گفت:

۱ ۱ ۲
– نه اینطور که تو فکر می کنی نیست، اما قصه اش مفصل است، یک روز که عرفان به آنجا آمد و باعث بی آبروئیم شد، دیگر جانم به لب آمد و تصمیم گرفتم خودم را سر به نیست کنم، به همین قصد از آموزشگاه بیرون آمدم و بعد از مدتها پیاده روی بی هدف به سرم زد خودم را به زیر اولین اتومبیلی که سر راهم سبز می شود پرتاب کنم و خلاص شوم، اما قبل از اینکه دست به این اقدام بزنم به یادم آمد نه از آقای هاتف که همیشه به من محبت داشته خداحافظی و تشکر کرده ام و نه برای مادرم یادداشتی گذاشته ام. تصمیم گرفتم به آموزشگاه بازگردم و بعد از نوشتن یادداشت دست به خودکشی بزنم، شرکت تازه تعطیل شده بود و هیچکس در آنجا نبود، موقعی که داخل دفتر شدم، کیفش را دیدم که همانطور باز به روی میز به جای مانده است. کنجکاوی وادارم کرد، کاغذی را که در آن قرار داشت باز کنم و بخوانم، نامه ای به خط آقای هاتف بود که نوشته بود: ;من مرد ناامیدی هستم و ریشه این ناامیدی از زمانی در وجودم رشد کرد که در تلاشم برای اینکه دختر qquot& مورد علاقه ام را شریک زندگیم کنم به بن بست رسیدم. از آن زمان به بعد کوشیدم با کار و تلاش آنچه را که فراموش کردنش آسان نبود، به فراموشی بسپارم، اما هر چه بیشتر می کوشیدم، کمتر به نتیجه می رسیدم، بعد از آنکه در کوران طوفانهای پرتلاطم زندگی آفرین قرار گرفتم و ناکامی و نامرادیش را مشاهده کردم، همه تلاشم این بود که نگذارم در مسیر این طوفان سهمگین به نابودی کشانده شود. تلاشی که برای نجات او از نابودی می کردم، در واقع تلاش برای نجات خودم هم از نابودی بود، اما افسوس که نه من موفق شدم او را نجات دهم و نه خودم را. اکنون وقتش است که دست از این تلاش مذبوحانه و بی ثمر بردارم و نه سعی کنم خودم را چون کنه به زندگی بچسبانم و نه آفرین را.” موقعی که خواندن نامه را به پایان رساندم، متوجه شدم که هاتف هم همان قصد را دارد که من داشته ام. فراموشم شد چه به سر داشتم، از یاد بردم که دیگر امید و آرزوئی در دل ندارم، آنچه که در آن لحظه برایم اهمیت داشت این بود که مانع از آن شوم تا هاتف در عین ناامیدی دست به همان کاری بزند که من قصد انجامش را داشتم. با عجله نامه را به روی میز گذاشتم و به طرف در رفتم، اما درست در لحظه ای که می خواستم در را بگشایم و خارج شوم، در باز شد و هاتف به درون آمد و با تعجب به من نگریست و گفت: – شما اینجا چه می کنید؟ برق شادی در دیدگانم درخشید و گفتم: – خدا رو شکر، شما سلامتید. نگاه معتجبش را به روی نامه ای که در کنار کیفش قرار داشت دوخت و گفت: – پس شما نامه را خواندید؟ سر به زیر افکندم و گفتم: – مرا ببخشید نباید این کار را می کردم. لبخند تلخی زد و گفت: – اشکالی ندارد، دیگر برایم اهمیت ندارد.

۱ ۱ ۳
پاسخ دادم: – چرا باید اهمیت نداشته باشد، شما به من خیلی محبت کردید و کوشیدید تا مرا به زندگی امیدوار کنید. آهی کشید و پاسخ داد: – اما موفق به این کار نشدم، نه توانستم شما را به زندگی امیدوار کنم و نه خودم را، آن تلاشی که من برای این کار کردم، تلاش بیهوده ای بود. به اعتراض گفتم: – شما اشتباه می کنید، اینطور نیست. پوزخندی زد و گفت: – چرا اینطور نیست؟ شما فکر می کنید من نمی دانم چه قصدی داشتید؟ همان لحظه که با آن عجله و سراسیمه از آموزشگاه خارج شدید فهمیدم چه خیالی دارید و به جستجویتان آمدم، ولی نتوانستم شما را بیابم و بعد به اینجا برگشتم و آن نامه را نوشتم. حرفش را قطع کردم و گفتم: – و بعد به این فکر افتادید، همان کاری را بکنید که من قصد انجامش را داشتم، اما فکر نکردید راهش این نیست. سر به زیر افکند و جواب داد: – نه، راهش این نیست، می دانم و برای همین هم پشیمان شدم و برگشتم تا نامه را پاره کنم و دوباره به جستجوی شما بروم، آن تلاشی که من برای آشتی دادن شما با زندگی می کردم، در واقع تلاشی بود برای آشتی دادن خودم با زندگی. لبخند زدم و گفتم: – حالا باید چه کار کنیم، با زندگی آشتی کنیم یا نه؟ نگاهش را در نگاهم دوخت و پاسخ داد: – اگر شما آشتی کنید، منهم می کنم. آهی کشیدم و گفتم: – من از زندگی ناامیدم، درد دوری از هامون بیچاره ام کرده، عرفان قسم خورده که حتی یک موی بچه ام را به من ندهد، بدون وجود هامون زندگی برایم مفهومی ندارد. لبخندی گوشه لبانش نمودار شد و گفت: – به های و هویش اهمیت ندهید، این حرفها را می زند که دل شما را بسوزاند، اما خودش هم می داند که قانوناً هامون مال شماست. به اعتراض پاسخ دادم: – اما قبلاً که به شما گفتم، او به قانون اهمیت نمی دهد، حتی اگر قانوناً بتوانم هامون را از او بگیرم، باز هم دوباره او را از من خواهد دزدید. آقای هاتف نامه را از روی میز برداشت و شعله فندکش را به آن نزدیک کرد و گفت: بیایید هم گذشتهها را با هم بسوزانیم هم برای آیندهای که هنوز نیامده اشک نریزیم.کوشیدم لبخند بزنم و گفتم: -باشد سعی خودم را خواهم کرد.

۱ ۱ ۴
آفرین ساکت شد و به افسانه که با دقت به حرفهایش گوش میکرد نگریست،افسانه گفت: -شاید هاتف برای تو راه گریزی باشد از آن گذشته ی تلخ. -اما تلخی مزه ی گذشته ها،به حدی نیست که بشود به کمک شیرینی تحملش کرد.سایهای از غم چهره ی افسانه را پوشاند و گفت: -میدانی آفرین،من و تو با شور و اشتیاق و قلبی پر از آرزو به ساحل امید رسیدیم و درست در لحظه ی رسیدن به آنجا،در لحظهای که انتظار داشتیم کاممان شیرین شود آنچه که در انتظارمان بود تلخ کامی بود و بس.  ****   ۱۲فصل  از لحظهای که افسانه به هوش آمد،سوالی بر زبانش بود که از شنیدن پاسخش وحشت داشت،اما یک شب قبل از اینکه بیمارستان را ترک کند به خود جرات داد و با آفرین به گفتگو نشست و پرسید: -راستش را بگو،نفیسه…نفیسه تا امروز به دیدنم آمده یا نه؟ -همانطور که گفتم بعد از اینکه تو بهوش آمدی،اکثرا به دیدنت میآمد. -حرفی که نزد؟ -چرا تعجب کرد که چرا تو میخواستی مانع سعادتش بشوی. -فقط همین؟فقط تعجب میکرد،حرف دیگری نزد؟ -چطور مگه؟ -میخواهم بدانم فقط تعجب میکرد یا واقعیت آنچه را که اتفاق افتاده بود،میدانست. -آفرین با تعجب پرسید:-مگر واقعیت چی بده؟ -یعنی تو نمیدانی؟!اول تو به من بگو نفیسه ازدواج کرده یا نه؟ -دو ماه پیش ازدواج کرده. افسانه اه سردی از سینه بر کشید و گفت:-اه پس که اینطور،با کی ازدواج کرد؟ -با مردی که چند ماه پیش آشنا شده بود. -اسمش چی بود؟ -تیمور،مگر چیزی به تو نگفته بود؟ سوالش را نشنیده گرفت و پرسید: -در این مدت تیمور به دیدنم میامد یا نه؟ -فکر نمیکنم تا آنجایی که من به یاد دارم همیشه نفیسه تنها میآمد.افسانه به گذشتههای دور میاندیشید و پرسید: -تو واقعیت زندگی مرا میدانستی آفرین؟واقعیت زندگی من با حجت را و قول ازدواجی که در موقع تحصیل در وین به مرد دیگری داده بودم؟ -تقریبا، یادم است یادم است که یک روز در منزل ما با مادرم صحبتش را کردی و بعد پشیمان شودی و زیرش زدی.

۱ ۱ ۵
-همینطور است،من پشیمان شدم و زیرش زدم،مادرت باور کرد که حقیقت ندارد،اما تو باور نکردی،هیچ میدانی من در تلاش بودم تا یکبار دیگر به ساحل امید برسم؟ولی به کجا رسیدم؟من گمشده م را در ساحل امید،درست در لبه ی پرتگاه یافتم و وقتی که دست پیش بردم تا آن را به چنگ بیاورم،نفیسه چنگ انداخت و آنرا گرفت،منظورم را میفهمی آفرین؟ آفرین نگاه بهت زده ش را به صورتش دوخت و با تعجب پرسید: -یعنی میخواهی بگویی تیمور همان گمشده ی توست؟ -بله همین را میخواهم بگویم. -بیچاره نفیسه،اگر میدانست که دارد چی کار میکند. -او نمیدانست ولی اگر کمی تلاش میکرد به این واقعیت پی میبرد،اما احساسی که به تیمور داشت مانع از آن بود تا تلاشی برای پی بردن به واقعیت نماید.خوشبختی که من گم کردم،نفیسه پیدا کرد،ترسم از این نیست آنچه متعلق به من است در چنگ افسانه است،ترسم از این است که او نتواند آنچه را که به دیگری تعلق دارد برای خود حفظ کند. صدا در گلوی افسانه شکست،اشکهایش بدون هیچ تلاشی راه گریز یافتند،بیهوده کوشید تا پاهایش را حرکت دهد،اما باز هم قدرتی در پاهایش نبود و در اصل انگاری این پاهها اصلا به او تعلق نداشتند و در کنترلش نبود. نگاه سمجش را به چهره ی آفرین دوخت و پرسید: -راست بگو آفرین،چه بلایی سر پاهایم آمده؟ آفرین جرأتی به خود داد و پاسخ داد: -این واقعیتی است که دیر یا زود باید بپذیری.سقوط از کوه باعث پاره شدن رگه نخاع ت شده و تو دیگر قادر به راه رفتن نخواهی بود. افسانه صدای از جا کنده شدن قلبش را شنید،خفه شدن بغض در گلویش را احساس کرد،درست است که چهره ی رنگ پریده و بهت زده ی خودش را نمیدید،اما آن را هم احساس میکرد.آفرین از بیان حقیقت پشیمان شد و با صدای بریدهای گفت: -البته پزشکان ناا امید نشده اند،هنوز هم امیدی هست. افسانه با صدای خفهای گفت: -کافی است آفرین،نمی خواهد برایم توضیح بدهی که چی پیش خواهد آمد،من خودم خوب میدانم بعد از این چه در انتظارم است،صندلی چرخدار در سکوت یک خانه سرد و خالی،نفیسه میخواست ما خانه ی قدیمی و خاطراتش را برای خود حفظ کنیم،اما اکنون فقط من هستم که باید شانههایم را خم کنم و سنگینی فشار این خاطرهها را به دوش بکشم و فقط با آنها زندگی کنم. *****  هم رقص پیچکها آرام گرفته بود و هم طوفان سهمگین و رگبار تند باران پاییزی.افسانه یکبار دیگر با صندلی چرخدارش به پنجره نزدیک شد و آن را گشود و کوشید تا بوی نم باران را که از کودکی بوی خاطراتش را به مشامش میرساند،استنشاق کند. کلثوم سینی صبحانه به دست در اتاق را گشود و داخل شد و گفت:

۱ ۱ ۶
-خانم جون هوا خنک شده،…سرما میخورین،پنجره رو ببندین. -عیب نداره کلثوم،من هوای لطیف صبحگاهی رو دوست دارم،نگرانم نباش .یعنی صبحانه را روی میز گذشت و پرسید:-کمک لازم دارین؟ پاسخش را نداد و پرسید:-از نفیسه چه خبر؟ -اینجا نیستن خانم،رفتن فرنگ. با تعجب پرسید:- فرنگ.نمیدانی کجا؟ -چرا خانم جون،به همون شهری که آقا تیمور اونجا مهندس شده. زیر لب زمزمه کرد:-به وین،به شهر شعر و آواز،به کنار رودخانه ی دانوب،و شاید حالا دارند با نوای دانوب آبی میرقصند. با تعجب به خانمش نگریست و پرسید:-چی گفتین خانم جون؟منکه نمیفهمم شما چی میگین .-تو نمیفهمی،اما من میفهمم چه میگویم،من از سوز دلم حرف میزنم.میفهمی کلثوم از سوز دلم. کلثوم آهی کشید و پاسخ داد: -حق دارین خانم جون،قربون اون سوز دلتون،من از نفیسه خانم توقع نداشتم بعد از اون همه خوبی که بهش کردین موقعی که بهش احتیاج دارین شما را تنها بذاره و اصلا به دیدنتون نیاید،یکساله عروسی کرده اما اسم شما رو نمیاره،توی این دوره زمونه آدم دیگه به چی باید دلم ببنده،هیچکس وفا نداره،اما آقا حجت هیچ وقت دلش نمیخواست غم تو دلتون باشه و نه سوز به سینه تون،اگر زنده بود میدید چی به سرتون آمده،خیلی غصه میخورد. دلش میخواست میتوانست به او بگوید که همه ی این بلاها را حجت به سرش آورده،اما پاسخش را نداد و سکوت کرد.از زمانی که از بیمارستان بیرون آمد،زندگیش به روی همان صندلی چرخدار خلاصه میشد،روزهایش در همجا آغاز میشد و شبهایش در همانجا به سر می رسید، نه نفیسه به سراغش می آمد و نه از او خبری می گرفت، تنها وسیله ارتباطشان کلثوم بود که گهگاهی به دیدن نفیسه می رفت، اما حتی از او هم حال خواهرش را نمی پرسید. کلثوم که از آنچه بین دو خواهر گذشته بود بی خبر بود او را دختری سنگدل و نمک نشناس می دانست و در دل نفرینش می کرد. کلثوم در کنار خانمش که مشغول صرف صبحانه بود نشست و چشم به او دوخت و پرسید: – خانوم جون ناهار چی دوس دارین واستون درست کنم؟ افسانه سرش را بلند کرد و پاسخ داد: – فرق نمی کنه، هر چی خودت دوست داری، اما کمی بیشتر درست کن، چون قرار است آفرین و هامون هم به اینجا بیایند، غروب هم که آقای هاتف برای بردن زن و بچه اش می آید، خیال دارم نگذارم شام بروند، خودت ترتیبش را بده. کلثوم لبخندی به لب آورد و گفت: – آقای هاتف مرد خوبیه و خودم می دونم چی واسش درس کنم که دوست داشته باشه، خیالتون راحت، نمی ذارم بهشون بد بگذره.

۱ ۱ ۷
*****
فصل چهل و هشتم  نفیسه از وجود افسانه بتی ساخته بود که می پرستید، اما بعد از واقعه ای که در پس قلعه رخ داد، آن بت شکست و فرو ریخت و دیگر از عشق و محبتی که به خواهرش داشت اثری در وجودش نماند. از زمانی که به عقد تیمور درآمد، هم نام افسانه و هم وجود افسانه در زندگیش فراموش گردید. وابستگیش به تیمور باعث شد که از حقیقت بگریزد، نه او از تیمور در مورد ماجرای پس قلعه توضیحی خواست و نه تیمور تمایل داشت که در آن مورد سخن گوید. رازی که افسانه در دل داشت، همچنان در دلش باقی ماند، افسانه در زندگی نفیسه فراموش شد و نفیسه داشت زندگیش را می کرد. موقعی که به مناسبت سالگرد ازدواجشان عازم سفر به کشور اطریش شدند، باز هم نفیسه از اینکه به شهر خاطره های خواهرش سفر می کرد، هیچ احساسی نداشت. اما هنوز چند روزی از اقامتشان در آن شهر نگذشته بود که موقع صرف شام در هتل، نوای آهنگ ملایم دانوب آبی در گوشش طنین انداز شد. نفیسه به دقت گوش به نوای آهنگی داد که از سالها پیش به مجموعه خاطراتش پیوسته بود. یک احساس قدیمی، احساسی که از همان اوان کودکی به تدریج در وجودش رشد می کرد و از سال گذشته، بعد از ماجرای کوهستان، بدون هیچ تلاشی در حال نزع بود، دوباره در وجودش جان گرفت و به جلوه گری پرداخت. تیمور با تعجب به چشمان گریانش خیره شد و پرسید: – حالت خوب نیست؟ اتفاقی افتاده؟ – این آهنگ مرا به یاد خواهرم می اندازد، او به این سمفونی علاقه خاصی داشت و هر وقت می شنید، می گریست. تیمور بهت زده به او نگریست و پرسید: – کی؟… موقعی که تازه به ایران آمده بود؟ – نه فقط آنموقع، بلکه حتی تا همان روزی که از کوه افتاد و فلج شد. تیمور با سماجت پرسید: – یعنی حتی بعد از ازدواجش با حجت؟ نفیسه آهی کشید و پاسخ داد: – خواهر بیچاره ام در واقع هیچوقت زن حجت نبود، درست است با او عروسی کرد، اما فقط در ظاهر زنش بود، من و افسانه با هم در یک اتاق می خوابیدیم و حجت در اتاق دیگر. تیمور باورش نمی شد آنچه نفیسه می گفت حقیقت داشته باشد، این واقعیتی بود که آن روز در کوهستان افسانه اشک ریزان و ملتمسانه از او می خواست که بپذیرد، اما نه تیمور در آن روز سخنانی را که می شنید باور کرد و نه اکنون می توانست سخنان نفیسه را باور کند. حقیقتی که یکزمان دانستنش می توانست موجب سعادتش شود، اکنون برایش افسوس و حسرت به ارمغان می آورد.

۱ ۱ ۸
تیمور با لحن سرزنش آمیزی پرسید: – اگر آنچه می گوئی حقیقت دارد، پس چرا تاکنون به من نگفته بودی؟ – فکر نمی کردم برایت اهمیت داشته باشد، از آن گذشته این رازی بود بین من و افسانه، راستش من هیچوقت نتوانستم سر از کار خواهرم درآورم، پسر دائیم امیر حسین که همه دخترهای دم بخت فامیل، آرزوی همسریش را داشتند از او خواستگاری کرد، اما افسانه قبول نکرد، وقتی از او پرسیدم “چطور حجت را به امیرحسین ترجیح داده” پاسخ داد “با ازدواج با امیرحسین به مردی که دوست داشتم خیانت می کردم اما با ازدواج با حجت فقط خودم و تو را از بی خانمانی نجات دادم.” تیمور صدای ضربان قلبش را می شیند که بعد از گذشت چند سال، دوباره داشت به یاد افسانه می تپید. با صدای ناآرامی پرسید: – مگر خواهرت به تو گفته بود که به مرد دیگری علاقه دارد؟ – وقتی قبول کرد از روی ناچاری به عقد حجت درآید، من این موضوع را نمی دانستم، ولی چند سال بعد موقعی که در مورد احساسش به مرد دیگری با من سخن گفت، تازه فهمیدم چه بلائی سر خودش آورده، از همان روز تصمیم گرفتم کمکش کنم تا گم کرده اش را بیابد و واقعیتی را که باور کردنش آسان نبود و فقط من و حجت از آن اطلاع داشتیم با او در میان بگذارد، افسانه بتی بود که من می پرستیدم، اما بعد از آن واقعه که در کوهستان اتفاق افتاد و او کوشید تا تو را از چنگ من به در آورد، آن بت شکست و در هم ریخت، باورم نمی شد خواهرم به آن سادگی به من و مردی که دوست داشت خیانت کند. تیمور آرام و قرار نداشت، یک لحظه هم نمی توانست فکر افسانه را از سر به در کند، او به یک زن علیل به روی صندلی چرخدار نمی اندیشید، به دختر جوانی می اندیشید که بر فراز کوهستان ملتمسانه می کوشید تا دستهایش را در دست گیرد و از او بخواهد که به سخنانش گوش فرا دهد، از خودش تعجب می کرد که چطور در آن لحظه نتوانست، در آهنگ صدایش، از طرز نگاهش، احساسی را که در قلبش نهان بود تشخیص دهد. دلی را شکسته بود که مستحق شکستن نبود، باعث فلج شدن پاهائی شده بود که سرگردان به دنبال یافتن پاهای او برای همراهی به هر گوشه ای سر می کشید. دست لرزانش را به روی دست نفیسه گذاشت و گفت: – تو اشتباه می کنی نفیسه، او نه به تو خیانت کرد و نه به مردی که دوست داشت، این من و تو بودیم که به او خیانت کردیم، برو وسائلت را جمع کن، باید به ایران برگردیم. نفیسه نگاه متعجبش را به صورت همسرش دوخت و پرسید: – چرا؟! برای چه؟ ما که تازه آمده ایم. تیمور بدون اینکه به او بنگرد پاسخ داد: – ما باید به همان سرعتی که افسانه به خاطر تو و مادرش به ایران برگشت به ایران برگردیم، هیچ می دانی چه کار کردی نفیسه؟ تو می خواستی به خواهرت در به دست آوردن خوشبختی گمشده اش کمک کنی، اما ندانسته خوشبختی بازیافته اش را از او گرفتی. حالا چطور می خواهی جبران کنی چطور؟ آخر چرا حتی به فکرت هم نرسید تلاشی که آن روز افسانه در کوهستان می کرد، تلاش مذبوحانه ای بود برای حفظ آنچه که تو داشتی از او می گرفتی. نفیسه کم کم به واقعیت پی می برد، واقعیتی که برای فرار از آن از مدتها پیش داشت خودش را می فریفت.

۱ ۱ ۹
تیمور با خشم و خروش ادامه داد: – من سراپا خشم و کینه و انتقام بودم و به هیچ چیز غیر از آنکه آتش انتقامم را سرد کنم فکر نمی کردم، ولی تو… تو چطور راضی شدی دست به چنین کاری بزنی؟ نفیسه اشک ریزان پاسخ داد: – سعی نکن گناهی را که مرتکب شده ای به گردن من بیندازی، آتش کینه تو فقط وجود خواهر بیچاره ام را نسوزاند، بلکه وجود مرا هم به آتش کشید، حالا می فهمم که ازدواج تو با من وسیله ای بود برای انتقام از افسانه، حالا چطور می توانم برگردم؟ چطور می توانم سرم را از شرم در مقابلش بلند کنم؟ از من می پرسی که چطور جبران کنم؟ تو به من بگو تیمور، تو چطور می توانی جبران کنی؟ جبران رنج و درد تنهائی و درماندگی زنی را که هیچ گناهی مرتکب نشده است. تیمور هم داشت به همین می اندیشید که چطور می شود جبران کرد، اما دیگر فرصتی برای جبران باقی نمانده بود، نه می شد قطعات دل شکسته افسانه را جمع کرد و به هم چسباند و نه می شد قدرت پاهایش را به او برگرداند .  نفیسه درست مانند همان روزها که چیزی نمانده بود خانه موروثیشان را از دست بدهند زار می زد و فریاد می کشید ، تیمور عصبی بود و تحمل شنیدن زاری ها و فریادهای نفیسه را نداشت ، با خشم فریاد کشید :  -کافی است نفیسه . انقدر فریاد نکش ، مگر نمی بینی همه دارند به ما نگاه می کنند ، بلند شو برویم توی اتاق و وسائلمان را جمع کنیم .  فصل چهل و نهم  دیگر هیچ احساسی در بینشان نمانده بود . همچون دو بیگانه بودند که از لمس کردن یکدیگر و نگریستن به هم وحشت داشتند . تنها احساس مشترکشان میل به بازگشت و جبران خطاهای گذشته بود .  همه ی ان خاطراتی که نفیسه در طول سال گذشته از یاد اوریش می گریخت ، به یکباره و با هم به مغزش هجوم می اورند .  تیمور هم با سماجت می کوشید همان چیزهایی را به یاد اورد ، که در ظرف چند سال گذشته خودش را شکنجه می کرد تا فراموششان کند .  در طول راه هیچکدام کلامی بر زبان نیاوردند ، در واقع هم حرفی برای گفتن نداشتند ، پلی که ان دو را به هم می پیوست ، گرچه هنوز هم نشکسته بود ، اما شکاف ایجاد شده بر ان ، انچنان عمیق و گسترده بود که هیچکدام جرات نمی کردند قدم به رویش بگذارند و به هم نزدیک شوند .  فریادی که در سال گذشته در خلوت کوهستان طنین انداز گردید ، بعد از گذشت یکسال ، تازه گوش تیمور را می ازرد و باعث عذابش می شد .  سالن فرودگاه مملو از جمعیت بود در نگاه بدرقه کنند گان غم بود و در نگاه مستقبلین شادی ، اما نفیسه و تیمور که کسی انتظارشان را نمی کشید ، با عجله از سالن فرودگاه بیرون امدند .  نفیسه مانند خواهرش کوشید تا با بوی نم باران ، بوی خاطره ها را استنشاق نماید ، خاطرات مشترکی که زندگی او و افسانه را در هم امیخته بود .

۱ ۲ ۰
شهر تهران تازه سر از خواب برداشته بود ، برگهای خشک و زرد پائیزی که در اثر طوفان چند ساعت گذشته از شاخه جدا شده و در سطح خیابان پراکنده گردیده بودند ، بی سر و صدا به زیر چرخ اتومبیلها می غلتیدند ، تیمور داشت چمدانها را در صندوق عقب تاکسی جای می داد ، وسائلی که با هزاران امید و ارزو برای یک سفر پر خاطره در این چمدانها به روی هم انباشته نموده بودند هنوز همانطور دست نخورده در داخل انها قرار داشت .  اما نفیسه دیگر به امیدها و ارزوهای بر باد رفته خودش نمی اندیشید بلکه فقط در فکر امیدها و ارزوهای برباد رفته خواهرش بود .  به محض اینکه داخل اتومبیل نشستند نفیسه لب به سخن گشود و گفت :  می خواهم قبل از اینکه به دیدن خواهرم بروم ، این طوق لعنتی را که تو به زور به گردنم انداختی از گردنم باز کنم .  تیمور پوزخندی زد و گفت : دیوانه شده ای ؟ این موقع صبح ؟ حالا وقتش نیست .  نفیسه زاری کنان گفت :  اخر چطور می توانم با این طوق لعنتی به دیدن خواهرم بروم ، شرمم می اید به صورتش نگاه کنم . من از افسانه خواستم تا پاهایش را به روی گذشته های پر دردش بکوبد و انها را نابود کند ، اما درست در لحظه ای که داشت این کار را می کرد سد راهش گردیدم و مانعش شدم ، لعنت به من و لعنت به تو که مرا قربانی اتش انتقامت کردی .  تیمور پاسخش را نداد ، می دانست که اگر به نفیسه میدان تاخت و تاز دهد به این زودی ها ارام نخواهد گرفت . ترجیح داد مابقی راه در سکوت طی شود ، تا فرصت بیشتری برای اندیشیدن به ملاقات سختی که در پیش داشتند ، داشته باشد .  به درستی نمی دانست در لحظه روبرو شدن با افسانه چه احساسی خواهد داشت ، عشق و محبت یا سرافکندگی و ترحم .  بالاخره مقابل ان خانه لعنتی رسیدند ، همان خانه ای که حفظ ان باعث جدائیشان از هم شده بود .  تیمور با تعجب به ساختمانی که روبرویش قرار داشت خیره شد ، بیشتر دلش از این می سوخت کهانجا فقط یک ساختمان ساده و معمولی بود و هیچ چیز خارق العاده ای نداشت که حفظش ارزش ان فداکاری را داشته باشد  . افسانه مشغول صرف صبحانه بود که زنگ در به صدا در امد . کلثوم با تعجب گفت :  این موقع صبح کی اومده سراغمون ! -نمی دانم ، تو برو در را باز کن ، ببین چه کسی به دیدنمان امده .  افسانه صندلی چرخدارش را یکبار دیگر به کنار پنجره راند و به بیرون نگریست ، نسیم ملایم باد موهایش را به بازی گرفت ، صدای زنگ در ان موقع صبح برایش تعجب اور بود و صبح ان روزی را به یادش می اورد که ارش و خاله اش به جستجوی افرین به خانه شان امده بودند ، اما اکنون دیگر انها به دنبال افرین نمی گشتند ، چون او بعد از اینکه عرفان در زد و خورد با مامورین اگاهی کشته شد ، زندگی ارام و و بی دردسری را با هاتف و هامون می گذراند . موقعی که کلثوم در خانه را شگود ، چشمان متعجب و مشتاق افسانه از پشن پنجره با ناباوری به چهره شرم زده و پریشان نفیسه و تیمور دوخته شد ، که داشتند وارد حیاط می شدند .  افسانه به نظرش رسید که دارد خواب می بیند . این رویایی بود که همیشه در خوابهایش به جلوه گری می پرداخت ، ارزوئی بود که گمان می برد هیچوقت براورده نخواهد شد . قطرات اشک شوقی را که به روی گونه هایش دوید ، باد به سرعت به پائین لغزاند . از کنار پنجره دور شد و به انتظار نشست . انتظار لحظه ورود و مواجهه با انچه که ارزویش

۱ ۲ ۱
را داشت ، اما انتظارش را نداشت ، به درستی نمی دانست که انها برای چه به انجا امده اند ، ایا امده اند تا قطعات دل شکسته اش را که در گوشه کنار خانه پراکنده بود جمع کنند و به هم بچسبانند و بکوشند تا قدرت پاهایش را به او باز گردناد و یا امده اند تا یکبار دیگر به خاطر عهدی که شکسته بود ملامتش کنند .  نفیسه با قدمهایی تند و پرشتاب به کنارش رسید و بدون اینکه کلامی بر زبان اورد در کنار صندلی چرخدارشس زانو زد و پاهای بی حرکتش را در اغوش گرفت و گریست .  تیمور کوشید تا دستهایش را در دست گیرد ، همان دستهائی را که اگر یک سال پیش موقعی که دست نیاز به سویش دراز کرده بود به دست می گرفت این بلا به سرش نمی امد .  افسانه قدرت نگریستن به تیمور را نداشت . می ترسید که اگر به چهره مردی که یک زمان همه ارزوهایش را در وجودش منعکس می دید بنگرد اختیار از کف دهد . نمی دانست با صدای ضربان شدید قلبش که داشت رازش را اشکار می کرد ، چه کند ؟  به جای انکه دستش را در دست یتمور بگذارد ، کوشید تا خواهرش را در اغوش گیرد ، اما نتوانست صندلی چرخدارش مانع از ان بود که بتواند او را در اغوش گیرد  . تیمور زیر چشمی داشت به او می نگریست و در چهره افسانه و رنگ پریده اش ، چهره شاداب و سرزنده دختری را که می شناخت جستجور میکرد درد و رنج نهفته در دیدگانش سایه عذابی را که از ساعتها بی حکرت زیستن به روی صندلی چرخدارش تحمل می کرد ، منعکس می نمود . افسانه بدون اینکه به تیمرو بنگرد هم وجودش را احساس می کرد و هم سنگینی نگاهش را .  با خود اندیشید چشکسته اتفاقی ممکن است افتاده باشد که انها انطور سرخورده و پشیمان به سویش بازگشته اند ؟  نه سکوت و نه کلامی بر زبان امده با نگاه و حرکات انچه که باید گفته می شد ، گفته شد و افسانه انچه را که باید بفهمد ، فهمید .  او اطمینان داشت حادثه ای موجب شد تا تیمور و نفیسه پی به واقیعتی بزند که افسانه فریاد زنان و التماس کنان در پس قلعه از انها افسانه به آرامی جواب داد: -به فکر جبرانش نباش،چون بی فایده است. نفیسه اشک ریزان پرسید: -پس من چه باید بکنم؟ افسانه؟زندگی مشترکی که با آن همه شور و اشتیاق شروع شد حتی آنقدر برایم ارزش داشت که حتی وقتی که احساس کردم که تو میخواهی آن را از من بگیری ترکت کردم،آنهم درست زمانی که پیش از همیشه به من احتیاج داشتی،حالا برایم جهنمی شده که شعلههای سرکش آتیشش دارد و وجودم را میسوزاند،مرا ببخش افسانه،تو به خاطر من همه چیزت را از دست دادی،رنجی که تو میکشیدی برایم قابل درک بود و آرزو میکردم بتوانم یک روز تلافی کنم،تلافی محبتها و فداکاریهایت اما ندانسته بلایی به سرت آوردم که قابل جبران نیست،حالا چطور میتونم سرم را بلند کنم و به صورتت نگاه کنم؟ افسانه با محبت سر خواهرش را در میان دو دستش گرفت و به چشمان پر اشکش خیره شد و گفت: -تو در این ماجرا گناهی نداشتی،شعلههای سوزن آتیش انتقام تیمور دامن تو را هم گرفت و آن را سوزاند.

۱ ۲ ۲
تیمور نه روی آن را داشت که به چهره ی افسانه بنگرد و نه قلب را که پاهای صدمه دیده ش را مشاهده کند،مسخ شده و شرمگین سر به زیر افکده بود و خود را ملامت میکرد که چطور نتوانسته حقیقتی را که در زاریها و التماسهای افسانه بر فراز کوهستان نمایان بود احساس نماید؟به یاد آورده بود که آن روز گوشهایش آنچنان انباشته از صدای فریادهای دل خودش از بی وفائی افسانه بود، که نه صدای زاریها و التماسهای او را می شنید و نه درماندگیهایش را مشاهده میکرد.افسانه بدون توجه به سرگردانی روحیش با لحن سرزنش آمیزی گفت: -تو کار خوبی نکردی تیمور که خواهرم را قربانی این ماجرا کردی،تو حق داشتی که با هر وسیلهای که دلت میخواهد انتقامت را از من بگیری،ولی حق نداشتی از او وسیلهای برای انتقام استفاده کنی این گناه قابل بخششی نیست.آن روز در پس قله موقعی که به من گفتی میخواهی با خواهرم عروسی کنی،میدانستم چه به سر داری برای همین هم میخواستم جلوی این فاجعه را بگیرم،اما نفیسه سر رسید و با مشاهده ی صحنهای که در مقابل داشت،نه تلاش مذبوحانه م را احساس کرد و نه عمق این فاجعه را،تلاشی که من برای جلوگیری از این فاجعه میکردم،فاجعه ی دیگری آفرید،فاجعهای قربانیش من بودم،خوب گوش کن تیمور،در آن لحظه که به عقد حجت در آمدم،نه قصد خیانت به تو را داشتم و نه قصد کشتن احساسم را،تو مشکلات مرا میدانستی،مشکلات یک دختر جوان و بی پناه را که میبأستی بار سنگینی زندگی خودش و خواهرش را به دوش بکشد. باری من به دوش داشتم،آنچنان سنگین بود که نمیتوانستم به تنهایی تحملش کنم،آن موقع که به تو گفتم من خودم راه مقابله با مشکلاتم را پیدا خواهم کرد فکر نکردی که چطور میتونم راهش را پیدا کنم؟تو مرا محکوم کردی،محکوم به انتقامی سخت و سهمگین و انتقامت گرفته شد،آنهم به فجیعترین شکل ممکن،حالا تو میتوانی سرت را بلند کنی و با لذت به قربانیت بنگری،خوب به من نگاه کن،این بود آن چیزی که تو میخواستی؟ تیمور سر بلند کرد و به افسانه نگریست،افسانه در نگاهش عجز و درماندگیش را احساس کرد و آرام گرفت،حس انتقام و تلافی در وجودش مرد،افسانه به خوبی میدانست آنچه را که از دست داده،دیگر نمیتواند دوباره به دست بیاورد،نه قدرت پاهایش را و نه نور و روشنایی قلبش را.نه پایی داشت تا آن را به روی گذشتههای پر دردش بکوبد و نه چراغی تا روشنایی بخش قلب تاریکش نماید.چراغی که امیدوار بود روشنایی بخش شبهای تارش شود،روشنایی بخش شبهای تار زندگی خواهرش گردیده بود. به چهره ی زار و نذار نفیسه نگریست و به کورسوی نور چراغی که داشت فرو میمرد و به خاموشی میگرائید. تیمور بدون توجه به کشمکش سختی که در درون افسانه در گرفته بود التماس کنان گفت: -هر چه تو بگویی،هر بلایی سرم بیاوری حقم است،مجازاتم را تو تعیین کن افسانه،اما فقط این را فراموش نکن که من هم،بعد از شنیدن خبر عروسیت روزهای سختی را گذراندم. -تو روزهای سختی را گذراندی میدانم،اما شاید تو ندانی که من با تن علیل و دل شکسته برای کستن لحظات سخت تنهاییم چه شکنجهای را تحمل کردم،آن روزها تو به فکر انتقام و تلافی،تو انتقامت را گرفتی اما من دیگر خیال مجزاتت را ندارم. نفیسه فریاد زنان گفت:- -من این توق لعنتی را از گردنم باز خواهم کرد،در اولین فرصت مطمئن باش افسانه. افسانه به آرامی آرامی و با لحن محبت آمیزی گفت: -اشتباه نکن نفیسه این طوقه لعنتی نیست،زنجیر محبت است،خوشبختی که من نتونستم بدست بیارم،،تو پیدا کردی.

۱ ۲ ۳
-نه افسانه…نه این خوشبختی مال توست نه من،من از تو دزدیدمش و آمدم که آن را به تو بازگردانم. افسانه آهی کشید و پاسخ داد: -آنچه که تو برای من آوردی گوشه ی کوچکی است از آنچه که من از دست دادم و به تنهایی نمیتواند باعث سعادتم شود،آن موقع که نیاز من فقط تیمور بود،هم قدرت پاهایم را داشتم و هم سلامتی م را،اما اکنون دیگر تیمور به تنهایی نمیتواند نیازهای زندگیام را بر آورده کند،درست است که او به قصد انتقام از من به سراغت آمد،اما خودش به من گفت قصد خوشبخت کردن و بدبخت کردن مرا دارد،خوب فکر کن ببین در این یک سالی که سایه ی من به روی زندگیت نبود خوشبخت بودی یا نه؟ نفیسه به تندی پاسخ داد: من به خوشبختی فکر نمیکنم،به سایههای سیاه انتقام مردی فکر میکنم که زندگی من تو خودش را به آتیش کشید. افسانه به اعتراض گفت: -چه خیال داری نفیسه؟خیال داری مثل من در کنج تنهایی و خلوت اتاقت کز کنی و جان کندن لحظات سخت و دیر پایش را نظاره کنی؟یاد رفت به من میگفتی برای حفظ آنچه که به تو تعلق دارد حاضری با هر مانعی که سر راهت قرار گیرد بجنگی و آنچه را که برایت ارزش دارد به هیچ قیمتی از دست نخواهی داد؟ نفیسه صدایش را بلندتر کرد و پاسخ داد: – گفتم آنچه که برایم ارزش دارد، نه آن چیزی که ارزشش را از دست داده است. افسانه کوشید تا فریادهای قلبش را نشنیده گیرد و گفت: – اینطور حرف نزن نفیسه، تارهائی را که به آن زحمت به هم گره زده ای، نمی توانی به این آسانی گره های کورش را باز کنی. – اما من خیال ندارم گره های کورش را باز کنم، بلکه خیال دارم همه آن تارها را پاره کنم، آن بلائی که تیمور به سر من و تو آورد قابل بخشش نیست. – موقعی که تیمور تصمیم به انتقام و تلافی گرفت، به همان اندازه خشمگین بود که تو اکنون هستی، کاری نکن که تو هم یک روز مثل تیمور پشیمان شوی که چرا این تصمیم را گرفتی، من نه می خواهم سدی باشم در میان تو و تیمور و نه می خواهم رودخانه ای باشم خروشان برای درهم شکستن سد وجود شما، من دارم زندگیم را می کنم و می خواهم که شما هم زندگیتان را بکنید، بدون اینکه وجودم را به فراموشی بسپارید، من احتیاج به این دارم که گاهگاهی سکوت لحظات تنهائیم را بشکنید، فقط همین. نفیسه بدون اینکه به تیمور بنگرد گفت: – من مطمئنم که همانطور که من نمی خواهم به زندگی با تیمور ادامه دهم او هم این خیال را ندارد، اینطور نیست تیمور؟ – تیمور بجای اینکه به نفیسه بنگرد به افسانه نگریست و گوش به تمنای نگاهش داد و پاسخ داد: البته که اینطور نیست، من خیال ندارم عهدی را که با تو بستم به این سادگی بشکنم، مگر اینکه تو مجبورم کنی. نفیسه هم به جای اینکه به تیمور بنگرد به افسانه نگریست و گفت:

۱ ۲ ۴
– من خیال ندارم از خواهرم جدا شوم و می خواهم در همین خانه زندگی کنم. این شکنجه ای بود که افسانه قدرت تحملش را نداشت. به اعتراض گفت: – نه نفیسه، نه… درست است که این خانه مال توست و هر وقت بخواهی می توانی در آن زندگی کنی و هر وقت که بخواهی در انبار کوچکش با یادگارهای مادر، خاطرات گذشته را تجدید نمائی و هر وقت یاد دوران کودکی در دلت زنده شد، با شاخه های درخت در لابلای پیچکهایش به دنبال مارمولک بگردی، اما من به این خانه دلبسته ام، آنقدر که دیگر نمی توانم رهایش کنم، تو می توانی زندگیت را با تیمور در خانه دیگری بنا کنی و دیگر مجبور نیستی فقط با خاطره هایت زندگی کنی، ولی برای من فقط خاطره های مشترکمان به جای مانده، خاطره های ما از مادر و پستویش و خاطره های مادر از پدر و پستویش و حالا خاطره های مشترکی که من و تو بعد از مرگ مادر، در آن پستو داشتیم به آن خاطره ها اضافه شده. – دلش می خواست بگوید “و خاطره ی امروز که به انتظارم پایان بخشیدید و پشیمان به سویم بازگشتید.” – اما ادامه داد: – بعد از این من هستم و این خانه و خاطره هایم که روز به روز بر حجمش افزوده می شود، اما با وجود این اگر تو اینجا را بخواهی به تو واگذارش می کنم. تیمور لب به سخن گشود و گفت: – نه افسانه، نه… به همان اندازه که تو و نفیسه به این خانه وابسته اید، من از آن نفرت دارم و نمی توانم در آن زندگی کنم. – افسانه علت نفرت تیمور را از آن خانه می دانست، هم افسانه علت این نفرت را می دانست و هم نفیسه، نفیسه درحالی که دست خواهرش را در دست داشت گفت: – من می خواستم اینجا بمانم تا با افسانه باشم، حالا که او نمی خواهد با ما زندگی کند، من اصراری به زندگی در این خانه ندارم. – تیمور از جا برخاست و به افسانه گفت: – تو خانه ی خواهرت را هنوز ندیده ای، چطور است اگر آمادگی داری با هم به آنجا برویم؟ – افسانه پاسخش را نداد، او تلاش تیمور و نفیسه را برای جبران ظلمی که رفته بود، احساس می کرد، آنها تلاش خودشان را می کردند، اما ظلمی که رفته بود قابل جبران نبود. – افسانه با لبخندی کوشید تا دردی را که از درون وجودش را می خورد، از چشم نفیسه و تیمور پنهان کند و پاسخ داد: – حالا شما خسته اید، بروید استراحت کنید، به وقتش به سراغشان خواهم آمد. – اشکهائی که باید ریخته می شد، ریخته شد، سخنانی که باید به زبان می آمد و گفته می شد، گفته شد نفیسه و تیمور به دنبال زندگیشان رفتند و باز هم افسانه ماند و تنهائی افسانه. دیگر نه بوی خوش گذشته ها فضای اتاق را می انباشت و نه وزش باد سمفونی زیبای دانوب آبی را به یادش می آورد و نه رقص پیچکها همراهی دو پای نیرومند را با والسی آرام و نوای دانوب آبی در نظرش مجسم می کرد.

۱ ۲ ۵
پایان

رمان دروغ های واقعی – قسمت دوم

  • 2463 بازدید
  • جعفر
این پست 2 سال پیش توسط جعفر ارسال شده: مثلا دانشجوی شیمی
حرفای خودمونی (حتما مطالعه شود)

1 - رمانهایی که از تاریخ خرداد 94 بر روی سایت قرار داده شده اند همگی توسط چند کاربر سایت آماده میشوند و برایمان ارسال میشود، نویسنده هایی که قصد چاپ رمان را دارند بدون هیچگونه بی احترامی و رفتار تند و ناخوشآیند ما را در جریان قرار دهید.

2 - در صورتی که رمانی را تایپ کرده اید و قصد انتشار آن را در وبسایت مه تیک دارید از طریق قسمت تماس با ما اطلاع دهید.

3 - در قسمت نظرات سعی کنید مرتبط با موضوع دیدگاه بنویسید و از درخواست لینک رمانهای حذف شده و گذاشتن آدرس ایمیل، آی دی شبکه های اجتماعی، شماره و ... جدا خودداری کنید.

4 - اکثر رمانها از سایت نودوهشتیا بر روی سایت قرار داده میشوند که منابع و نام نویسنده در آنها درج شده است

5 - تمامی رمانهای سایت درخواستی کاربران میباشد، در مه تیک قبل از هر چیزی نظر کاربران در اولویت است.

6 - من توی تعطیلات تابستون هستم و ایران نیستم, توی این مدت سایت دست دوست عزیزمون سحر هستش.

7 - همین دیگه، همیشه خوش باشید. ;)

نظرات
رمان های پیشنهادی