نگاهی به رمان های مه تیک
رمان وقتی من و تو خندیدیم
2 سال پیش منتشر شده 7341 بازدید
دانلود رمان وقتی من و تو خندیدیم
نیاز به ادمین برای پیج مه تیک در فیس بوک
2 سال پیش منتشر شده 6768 بازدید
اطلاعیه فروش وبسایت مه تیک
هیچوقت دیر نیست
3 سال پیش منتشر شده 6801 بازدید
هیچوقت دیر نیست
دانلود رمان فرشته زال
2 سال پیش منتشر شده 4533 بازدید
دانلود رمان فرشته زال
دانلود رمان اشرافی شیطون بلا
2 سال پیش منتشر شده 40842 بازدید
دانلود رمان اشرافی شیطون بلا
مانی رهنما - درکم کن
3 سال پیش منتشر شده 2550 بازدید
مانی رهنما – درکم کن
معرفی رمان وقتی پدرم عاشق شد | *الف*
2 سال پیش منتشر شده 11064 بازدید
معرفی رمان وقتی پدرم عاشق شد | *الف*
رمان اسطوره
2 سال پیش منتشر شده 15945 بازدید
رمان اسطوره
دانلود رمان شورشی نسخه آندروید, جاوا, EPub و PDF
خلاصه داستان :
بند کفشهامو بستم و با حالت دو از خونه خارج شدم از فکر اینکه دیر برسم داشتم دیوونه میشدم.حتما ایندفه اخراج میشدم.من مسئول پذیرایی از مهمونای شرکت بودم و تا حالا هیچوقت کارمو به درستی انجام نداده بودم اما به لطف کیان معاون شرکت که هیچوقت خراب کاریهامو به رییس گزارش نداده بود تا حالا اخراج نشده بودم.

ولی ایندفه فرق میکرد و مهمونای شرکت خارجی بودن و پای یه قرارداد مهم درمیون بود و بدتر از اون اینکه خود رییس هم همراهیمون میکرد.مطمئن بودم که ایندفه حتما اخراج میشم و بعدم که توان پرداخت اجاره خونه رو نداشتیم .آقای عبدی مارو از خونه بیرون میکنه و معلوم نیست چه وضعی پیش میاد.
به ایستگاه اتوبوس رسیدم اما داشت میرفت ..دنبالش دویدم و چنان فریاد میزدم وایسا که مردمی که توی خیابون بودن همه با تعجب نگام میکردن .اتوبوس ایستاد و من با کشیدن یه نفس آسوده سوار شدم .همه ی آدمای توی اتوبوس نگام میکردن. یادم افتاد چه جوری داد میزدم خجالت کشیدم .اما واسه اینکه خودمو نباخته باشم اخمی کردم و سرمو بالا گرفتم.
بالاخره با پنج دقیقه تاخیر به شرکت رسیدم.کیان جلوی در به ماشینش تکیه داده بود وعصبی به نظر می رسید.خودمو خونسرد نشون دادم و به سمتش رفتم و سلام کردم..با حرص گفت:
- خانم محبوب..ما چطور تا ده دقیقه دیگه خودمونو برسونیم..تمام سعیتون برای زودتر اومدن این بود که تاخیر پنج دقیقه ای داشته باشین از لحن رسميش معلوم بود خيلي عصبانيه..خودمو مظلوم گرفتم وگفتم
- ببخشيد كيان..من به اتوبوس نرسيدم..خب من كه مثل تو ماشين ندارم
كمي آروم شد و گفت: هميشه سعي ميكني از وضعيت اقتصاديت براي توجيه خرابكاريهات استفاده كني...زود باش سوارشو ...دير شده...سوارشدم و حركت كرد با سرعت رانندگي ميكرد. شروع كرد به حرف زدن و گفت:
اين مهمونا خيلي مهم اند اگه اين قرارداد عملي نشه اعتبارمون كاملا خراب ميشه و حتي ممكنه تا مرز ورشكستگي بيش بريم بس سعيتو بكن كه خرابكاري نكني و درست رفتار كني...در ضمن رئيس ديروز مجبور شد بره كانادا...ديشب پرواز داشت واسه همين همراهمون نيست و كارمون سخت تره..پسرش ماهور با نامزدش مارو همراهي ميكنن..تو ماهور رو تاحالا نديدي ...اگه كارتو درست انجام ندي و اون تصميم به اخراجت بگيره من هيچ كاري نميتونم برات بكنم..راستي امروز كه مهمونا توي هتل اقامت ميكنند اما لازمه به خونوادت خبر بدي كه براي يه هفته بايد همراهشون به كيش بري..قراره جلسات اونجا برگزار بشه و متاسفانه من مجبورم اينجا بمونم و به كاراي شركت رسيدگي كنم نفسي كشيد و نگاهم كرد خودمو ناراحت نشون دادم و گفتم : انقدر ها هم دست و با چلفتي نيستم ديگه...
ادامه داد: مهمونا سه تا آقا و دو خانم اند
برگه اي ازتوي داشبورد در آورد و به دستم داد و گفت:
مشخصات و عكس مهموناست همين الان حفظشون كن..دو تاشون آلماني و دو تاي ديگه چيني اند يكيشون هم اسمش سامان بهادره..توي شركت آلماني كارميكنه... آتوسا ما بايد هرطورشده كاري كنيم اونا روي خط توليدمون سرمايه گذاري كنن و تنها كاري كه لازمه تو بكني اينه كه به اونا خوش بگذره كاراي قرار داد و ماهور و پديده انجام ميدن...پديده قبلا توي شركت ماهان مسئول فروش بود..انگار بعد از نامزديش با ماهور عذرشو خواستن ..البته دليل جور كرده بودن...درسته كه ماهان تو خيلي از قراردادها شريك ماست اما به هرحال هرشريكي يه جورايي رقيب محسوب ميشه...آتوسا حواستو بده كه درست رفتار كني...
همينطور كه اطلاعات برگه رو حفظ كردم با حرص گفتم: كيان ميشه مثل بچه ها باهام رفتار نكني؟
به فرودگاه رسيديم كه تلفن كيان زنگ خورد...جواب داد وگفت: ما جلوي در ورودي هستيم..باشه
قطع كرد و گفت: به موقع رسيديم...سعي كن با من رسمي باشي..دارن ميان بيرون..
ليموزين مشكي شركت هم از راه رسيد..قبلش داشتم فكر ميكردم چطور قراره مهمونا رو با خودمون ببريم..قبلا هم چند باري مهمون خارجي داشتيم اما نه به اين مهمي..چطور بايد با اون لهجه ي بدم انگليسي صحبت ميكردم؟ حالا ميفهميدم واقعا استخدام و موندنم توي شركت رو مديون كيان بودم
كيان از دوستاي برادرم آرمين بود و اون بود كه منو به آقاي مشرقي رئيس شركتمون معرفي كرد مني كه بعد از گرفتن مدرك فوق ليسانسم توي خونه نشسته بودم و بير شدن بدر و مادرم و ميديدم كه همه ي تلاششون جور كردن بول شهريه ي آرمين و آرميتا و برداخت اجاره خونه بود..اما بالاخره منم تونستم با اينكار كمكي كرده باشم.
با چشم غره اي كه كيان رفت به خودم اومدم..توي دلم گفتم: واي خدا اينا كي رسيدن؟ چرا وسط مراسم معارفه ايم و من نفهميدم..لبخندي زدم و شروع به سلام و احوالبرسي كردم .يه زن و مرد آلماني با صورت سرخ و موهاي بور وچشمهاي آبي..مرده كه اسمش "مايكل " بود حدودا چهل ساله به نظر مي رسيد. لبخندي روي لباش بود بهش لبخند زدم. اون خانم هم كه به نظر من خيلي بهش شباهت داشت اسمش "كلرا " بود به نظر مهربون ميومد..به هرحال براي كار من لازم بود كه توي نگاه اول بتونم روحيات مهموناي شركت رو تشخيص بدم ..نوبت به خانم و آقاي چيني رسيد.. هردوشون نام خانوادگيشون "يان" بود حالا نميدونم خواهر وبرادر بودن يا زن وشوهر؟! خداي من از روي چهرشون هيچي نميتونستم تشخيص بدم. خبري از سامان بهادر و ماهور مشرقي و پديده نبود..خدارو شكر كيان مهمونا رو به سوار شدن توي اتومبيل دعوت كردم و من تونستم نفس راحتي بكشم
ادامه مطلب
دانلود رمان نفس می کشم نسخه آندروید, جاوا, EPub و PDF
خلاصه داستان :
نفس می کشم داستان زندگی دو تا ادمه مثل بقیه ادمای روی زمین.تو این رمان دنبال قهرمان و اسطوره نباشین.دنبال شخصیت کاملا سفیدیا سیاه هم نباشین.هر دو شخصیت اصلی نقاط ضعف و قوت خودشون رو دارن..مهشاد یه دختر پرورشگاهیه که تو شش سالگی یه زوج به فرزندی قبولش می کنن و به اصطلاح میشن پدر و مادرش.مهشاد داستان ما زیبایی ظاهری خیره کننده ای نداره.در عوض یه سری خصایل داره که از بقیه دختر ها ممتازش میکنه و باعث میشه اطرافیان روش تعصب خاصی داشته باشن.زن و مردی که به فرزندی قبولش کرده بودن وقتی که مهشاد فقط هفده سال داشته از دنیا میرن.ادبیات می خونه و میشه یه نویسنده قوی و پرطرفدار.تو کل عمر بیست وچهار ساله اش فقط و فقط عاشق یه نفر شده و اون کسی نیست جز برادر زاده پدر خونده اش پارسا.طی اتفاقاتی میفهمه که پارسا بهش فقط و فقط به چشم یه خواهر نگاه میکرده.با فهمیدن این موضوع نه از زندگی سیر میشه ونه افسرده.چون از قبل فکر همچین روزی رو کرده بود. سعی میکنه باهاش کنار بیاد.اصلا مگه میشد یه مرد مثل احسان همه جوره هواتو داشته باشه و تو غصه نداشته هاتو بخوری. احسان روانپزشک و برادر زاده بزرگتر پدر خونده مهشاده که با وجود مهشاد اصلا نمیتونه به دختر دیگه ای فکر کنه. زندگیش رو وقتش رو احساسش رو همه و همه رو به پای مهشاد ریخته.تا اخر داستان اتفاقات مختلفی میفته و به مهشاد ثابت میشه یه حسایی تو دنیا هست که حتی از عشق هم قوی ترن مقدس ترن پاک ترن و از دست دادن این احساسات از مرگ هم سخت تره.
ادامه مطلب
دانلود رمان آخرین شعله شمع نسخه آندروید, جاوا, EPub و PDF
خلاصه داستان :
ترلان یک دختر جوونه که همراه خواهرش سالها تحت سرپرستی دایی و زندایی زندگی کردند. به خاطر برخی مشکلات تصمیم به جدایی می گیرد و با اقدامی تمام زندگی خود را تحت الشعاع قرار می دهد و ناخواسته درگیربازی مرد جوانی می شود که با هدفی خاص مدتهاست او را تحت نظر دارد . بستر زمانی و مکانی داستان حال و جامعه امروزیست. اما گذشته دختر جوون داستان، بر حال و آینده اش تاثیری ژرف خواهد گذاشت...
تنهایی،عشق و ایثار کلمات کلیدی این رمان است.

این رمان جهت ویرایش بصورت موقت برداشته شد. 

ادامه مطلب
دانلود رمان احتمال نسخه آندروید, جاوا, EPub و PDF
خلاصه داستان :
گاهی اوقات یک احتمال کوچک میتونه دید آدم رو عوض کنه؛ میتونه مسیر زندگی رو عوض کنه؛ میتونه نفرت رو به عشق و عشق رو به نفرت تبدیل کنه.
این داستان، داستان افرادیه که با در نظر گرفتن یک احتمال کوچک تغییر بزرگی در زندگی شون ایجاد شد.
ادامه مطلب
دانلود رمان لحظه های عاشقی نسخه آندروید, جاوا, EPub و PDF
خلاصه داستان :
اين رماني است پر از عاشقي ...
عشق هاي مختلف ، آدماي مختلف ، با خصوصيات اخلاقي مختلف ...
اما ... همه ي شخصيت هاي اين داستان تو يه چيز مشتركند ... همه عاشق اند ...
و حرف آخر اینکه این رمان تنها نشات گرفته از تخیل نویسنده می باشد و به هیچ وجه جنبه ی واقعی نداشته ... هر چند در دنیای ما هیچ اتفاقی غیر ممکن نیست ...
پس این شما و این هم لحظه های عاشقی ...


پشت این چشم ها ابر ها درگیرند و من کنار خنده هایت می مانم ...
در لحظه های عاشقی ...
ادامه مطلب
معرفی رمان وقتی پدرم عاشق شد | *الف*
خلاصه داستان :
ایرج مرد خانواده است . مردی که دنیاش رو از یک چهارچوب خاص میبینه . چهارچوبی از افکار و باورهای خودش که شدیدا به درستیشون اعتقاد داره .ایرج یک مرد پا به سن گذاشته ی شدیدا سنتی و تا حدودی مذهبیه . یک اتفاق و یک دیدار زندگیش رو دستخوش تغییری شگرف میکنه. ایرج عاشق میشه!! و حالا اینکه این عشق چگونه زندگی خودش و اطرافیانش رو تغییر میده باید دید.

برای خواندن رمان کلیک کنید کاربرای عزیز لطفا لطفا درخواست لینکهای این رمان رو نکنید, نویسنده رضایتی بابت انتشار پی دی اف رمانشونو ندارن

ادامه مطلب
دانلود رمان پایان شب سیه سپید است نسخه آندروید, جاوا, EPub و PDF
خلاصه داستان :
بعد از مرگ مستانه امیر خیلی شکسته میشه و عصبانی همه برای درمان اون میگن با یه دختر دیگه دوست شه امیر وقتی اقدام به این کار میکنه یک دختری رو میبینه که خیلی شبیه به مستانس ...
راستی اسم این دختر شبنم هست که داستان اول از زبون شبنم و امیره بعد کلا از زبون شبنم میشه ...
ادامه مطلب
دانلود رمان آن سال ها نسخه آندروید, جاوا, EPub و PDF
خلاصه داستان :
مهناز دختری خوشبخت است و زندگی عادی خود را دارد . او دلباخته ی دوست و هم بازی دوران کودکی خود ، بیژن شده و البته بیژن هم نسبت به او بی میل نیست . اما داستان از روزی شروع میشود که خانواده ی شاهین فر مهناز را برای پسر بزرگشان ، بهرام ، خواستگاری میکنند ... .

سلام من نویسنده موقت سایت هستم… معذرت میخام که دیر اومدم چون پدر بزرگم سکته کرده بودند و ما بیمارستان بودیم. من توی این دو ماه برای آقا میثم رمان هارو آماده میکردم و الان افتخار این رو دارم که مستقیم داخل سایت برای شما قرارش بدم. من رشته گرافیک میخونم و صبح ها سر […]

ادامه مطلب
دانلود رمان خنده های قشنگ نسخه آندروید, جاوا, EPub و PDF
خلاصه داستان :
داستان زندگی زنی که بعد از سالها زندگی مشترک از همسرش جدا شده و فکر میکنه که شاید دنیا به آخر رسیده... دنیایی که آخرش اول یه دنیای دیگه س... یه دنیای متفاوت و پر ماجرا ...
ادامه مطلب
دانلود رمان بهتان نسخه آندروید, جاوا, EPub و PDF
خلاصه داستان :
آتریسا، انقدر مغرور و سرد و بی تفاوته که حتی اسم احساسی رو که در برابر این مرد شکل می گیره نمی دونه! در حال کلنجار با خودش متوجه می شه که مردی که بهش علاقه داره، از جنس مخالف بيزاره...
ادامه مطلب
صفحه 4 از 291234567...20...