
اوه اوه اوه چه خطرناک حسابی ترسوندیم داداش آرمین چشم دیگه سوال هیکلی نمی کنم عفو بفرمایید قربان
بعد هم از جلوی راه با لودگی کنار رفت از حالت و حرفای سپهر خندم گرفت اما به روی خودم نیاوردم و از کنارش با یه قیافه جدی رد شدم و رفتم تو سپهر هم چمدونم رو که تا الان دست ماکان بود ازش گرفت و برد توی یکی از اتاقا من و ماکان هم رفتیم رو به روی هم روی کاناپه نشستیم.
خونه واقعا شیکی بود همش از رنگهای شاد استفاده شده بود خیلی از سپهر خوشم اومد. چه پسر متین و شادی بود داشتم تو دلم قربون صدقش میرفتم که دستش رو روی گونم گذاشت یهو انگار بهم برق وصل کردن
سپهر – چه پوستی داری داداش چقدر صافه خمیر ریشت چیه؟ ما که هر چی شش تیغه هم می کنیم این طوری صاف نمیشه پوستمون
وای خدای من حالا چی جوابشو بدم؟ من اصلا از مارک خمیر ریشها اطلاعی نداشتم تا حالا به این جاش فکر نکرده بودم داشتم دنبال مارک میگشتم که خدا رو شکر ماکان نجاتم داد.
ماکان – آرمین؟ آرمین؟ حواست کجاست؟ پاشو بایست دانی اومد.
و من تازه متوجه صدای در خونه شدم که بسته شد.
با عجله لباسمو صاف کردم و ایستادم وای بالاخره دیدمش واقعا قیافش محشر بود به پسر قد بلند و چهارشونه با هیکلی تو پر و موهای قهوه ای که زده بود بالا با پوستی سفید و چشمایی به رنگ آبی کلا تیپ و قیافش خیلی توی چشم بود غرق در قیافه و تیپش شده بودم که دیدم یهو از سر جاش تکون خورد. اومد جلو و جلوتر و بعد رو به روم ایستاد با چشم های آبی بی
احساسش بهم زل زد.
دانی – ماکان این آرمین آرمینی که میگفتی همینه؟ همچین از این دوستت صحبت کردی ما گفتیم کی هست اما حالا دارم میبینم یه پسریه که از بس لاغر و ظریفه، آدم فکر می کنه به دختر رو به روش ایستاده ببینم ماکان تو این دوستای عتیقه رو از کجا پیدا می کنی؟ خب اینا مهم نیست ببین بچه جون اگه الان این جا و توی این خونه ای به خاطر اینه که دوست ماکانی









