
با چشمان عسلی اش نگاهم میکرد ، از جمله معدود کسانی بود که به هاله ی
دورم راه داشت.
-دیگه شبا با خیال راحت بخواب آتری!
-خودش به درک رفت کابوساش تموم نمیشن که ..
طره ای از موهای بلندم را که از شال بیرون زده بود پشت گوشم زد:
-دل منوهم به اندازه تو خون کرده بود عزیزدلم
لحن پر بغضش اعصابم را خراب تر کرد. چندبار روی شانه اش زدم و از
کنارش گذشتم:
-من دیگه برم ..
پشت سرم آمد:
-بذار باهات بیام….اصن بذار تا فرودگاه میرسونمت دیگه..بلیط گرفتی مگه؟
برگشتم سمتش:
-نمیخواد! تنها میرم..اینجا متشنجه بمونی بهتره..بلیطم گیر میارم..
-الان رو تو تشنج میکنن خب!
پوزخندی زدم:
– جرئتشو ندارن









