
صدای خنده فضا را پر کرد. خزر لبورچیدهی اخمآلود را میشد آنقدر میان آغوش فشرد تا در او حل شد. من اگه یه روز بیدار بشم و ببینم تو رویا بودی، اونقدر
میگردم تا پیدات کنم
همه ی رویاها که پیدا شدنی نیستن. پیدا هم بشن شاید دستیافتنی نباشن.
خب، اگه گشتم و پیدات نکردم، رویاتو تو بیداری میبافم و باهات زندگی میکنم. تو چی؟
من چی؟
ا! اذیت نکن دیگه!
من اگه بیدار بشم و ببینم تو رویا بودی، سعی میکنم یه فیلم ترسناک ببینم رویاتو بشوره ببره. بعدش میرم به زندگیم میرسم.
بدجنس خبیث! صدای خنده فضا را پر کرد. خزر حرصی پراخم را میشد آنقدر غرق بوسه کرد تا در او غرق شد.
به مغازه که رسید گذشته خاموش شد و جایی پس ذهن آرام گرفت.
– سلام جناب مهرپویا.
از اینورا؟
– سلام.
شما که سمت ما نمیآی، گفتم من بیام یه سلامی عرض کنم و حالی بپرسم.









