
ور دهانش هنوز خیس بود با ساعدش پاکش کرد. نگاهش به رنگ لاکش
افتاد.
با غیظ در دل فکرکرد: خاک برسرت کنن که بخاطرش دیشب با بی استونی
سر کردی و بانوک چاقو لاکتو خراشیدی تا براش لاک نارنجی بزنی!
نارنجی رنگ مورد علاقه اش!!!
با حرص دستش را مشت کرد. هنوزهم نمیفهمید چرا در جواب تمام
اظهارات احمقانه اش سکوت کرد!
جمله ی اخرش مغزش را تا نوک پا میسوزاند!
به جهنم … به جهنم… به جهنم … !!!
اینقدر این عبارت را تکرار کرد تا بالاخره آرام شد. وارد اتاق شد. لبه ی تخت
نشست . بسته ی آلوچه اش را فشار میداد. هسته هایش را از دهانش به
سطل اشغال تف کرد. با دندان بسته را نگه داشته بود، کیفش را برداشت.
گوشی اش را دراورد.
یک دستی محتویات آلوچه را فشار میداد و با دست دیگر تماس های
دریافتی راچک میکرد. یازده تا میس کال داشت!
میدانست حتی فقط حتی یک تماس هم از جانب او ندارد!
شانه ای بالا انداخت. ۳بار مهدیس زنگ زده بود … ۲بار فرنام… سه بار
شماره ی ناشناخته … ۴بار هم پدرام!
به مهدیس پیام کوتاهی داد: بعدا گزارش کار میدم














