
یکسال از ما کوچیکتر بود و لوس تر از هممون بود اونقدر عمه سیما رو صدا زد که بیچاره بالاخره بیرون اومد و برای اون توی ظرف جداگانه ای سیب زمینی ریخت
بغ کرده از حسودی سپیده و ناراحتی فاطمه، نگاه معنی داری به میثم که با بیخیالی مشغول خوردن سیب زمینیش بود انداختم و گفتم:
چرا برای من زیاده؟ سپیده ناراحت شد
9
با دیدن سکوت میثم دست پر از سیب زمینیم رو به سمت فاطمه گرفتم و گفتم
بيا… مال تو.
لبخند کمرنگی زد و دستم رو پس زد.
نمیخواد سر شام میخورم
دوباره تقلا کردم به دستش بدم و اون با نارضایتی دستم رو کنار زد و در عوض با نگاه دلخوری به میثم چشم دوخت خیرگی فاطمه بهش باعث شد نگاه من هم به سمت میثم کشیده بشه و با دیدن دست خالی از سیب زمینیش دستم رو جلو بردم
بيا… من نمیخورم.
اخمی کرد و با زدن چشم غره ای به سمت فاطمه و سپیده ای که چند قدم با ما فاصله داشت، گفت:
این لوس بازیا چیه در میارید برای همتون یکی بود.
دهن باز کردم و خواستم دروغ آشکارش رو نمایان تر کنم که یکهو زن عمو شهره روی ایوان ظاهر شد و گفت بچه ها… بیاین شام بخورین. K









