
شهرزاد گفت
تو خواب ببینی اون موزمار برگه ها رو توی اتاقش نگه داره
آره باو به خاطر همونم به واحد آپارتمان داره
رزا متعجب گفت
اوه مای گاد به خاطر تو رفته به خونه دیگه گرفته که مبادا سوالا رو ببینی؟
همشم به خاطر سوالا نیست پنجشنبه شب با دوستاشون دورهمی دارن دخترا داره
مولودی عشق
دیرم میشه من دیگه برم.
گوشیمو انداختم روی پاتختی حوصلم سر رفته بود شدید مامان بابا دایی و زن دایی
چند ساعت پیش رفته بودن و یه دو سه ساعتی میشد که اومدیم خونه ی بابا بزرگ رفتم توی سالن هیچ کس نبود. شب شده بود و همه توی اتاقاشون بودن صدایی از اون ور پنجره اومد نگاهی انداختم دیدم یه نفر داره با چراق قوه ی گوشی روی زمین دنبال یه چیزی میگرده کمی که دقت کردم دیدم صدفه با ترس نگاهشو چرخوند سمت
شونش و با ترس صاف وایستاد.
لعنتی تو حتی از سایه ی شالتم میترسی آخه دختری تو؟ انگار داشت با خودش حرف میزد ادامه داد
ببین ارواح وجود دارن اعتقاد دارم ولی اونا زامبی نیستن که نمیخورنت پس نترس
چند تا نفس عمیق کشید و دوباره مشغول گشتن شد که یهو با دیدن چوبی که به پاش
گیر کرد چنان جیغی کشید که حس کردم شیشه ها دارن میلرزن
بلند زدم زیر خنده که دوباره جیغ کشید و به من نگاه کرد با دیدن من نفس عمیقی
کشید ساحل تویی؟ ترسیدم صدامو کلف کردم و گفتم
من روح ساحلم اومدم مثله زامبی ها بخورمت هاهاها
با ترس خندید و گفت ساحل این کارا چیه دیوونه شدی
میدونستم داره از ترس میلرزه و اگه ادامه میدادم ممکن بود دیگه تا یک سال از ترس سمتم نیاد با این همه ترسو بودنش زمان و فیلم ترسناک نگاه میکنه اسکول
چته این وقت شب بیرونی؟ دنبال چی میگردی هیچی گردنبندم گم شده دنبال اونم
مولودی عشق
صبر کن اومدم
رفتم پیشش و مشغول گشتن شدیم که یهو صدایی از پشت یکی از درختا اومد. صدف
با ترس بهم چسبید. رفتم سمت درختو با چون زدم بهش













