
حاجی نگاه خیره ای به من و بعد به راه پله پشت سرم انداخت… اگر میفهمید حتما ازم دلخور میشد… خودم باید این دستپاچگی را رفع و رجوع میکردم
ب… بچه… حاجی… دلنیا… دلنیا سر …. سر جاش نبود ترسیدم. ن… نفهمیدم حجابم درست نیست……
نگاهم را به انگشت پاهایم دوختم و استرس وار انگشتهایم را جمع کردم ترسیده بودم
حاجی به خدا …. هول شدم…. ترسیدم…… بخشید.
چشمهایم سوزش داشت پلک زدم و پلک اول به دوم نرسیده دومین قطره ی جمع شده از اتاق سالار از چشمم افتاد.
دست گرم حاجی زیر چانه ام قرار گرفت با فشار دستش مجبورم کرد چشمانم وصل چشمانش باشد…
فهمیدم چرا داری پر پر میزنی؟ خود تو کشتی که مگه حرفی زدم؟ ترسیدی؟ اره گفتم حواستو جمع کن گفتم پسر عذب زود دلش هوایی میشه ولی نگفتم حلال خدا رو حروم کن دید که دید برا نامحرمش هم به نظر حلاله شما که محرمید….. محسن تصدق اون چشمای قشنگت
در گفتن و نگفتن جمله ام تردید داشتم حالا با آرامشی که به جانم سرازیر کرد دوباره چشمه ی اشکم جوشید و زمزمه وار و اهسته گفتم
حاجی…. اقا سالار… یعنی … چیزه……
ابرو در هم کشید
چی شده؟ سالار چیزی گفته؟ کاری کرده؟
نه … نه … فقط … فقط فهمیده که من با شما ….. حمام… راستش….
صدای ریز خندیدن حاجی و لرزیدن شانه هایش دلم را قرص کرد به مرد بودن این مرد و منطقی بودن برخوردش
حالا من هم طرح لبخند داشتم












