
خسته و کوفته وارد خانه دم و با دیدن مهمانهای هره آه از نهادم بلند د آنقدر بی جان بودم که ترجیح میدادم ام نخورده روی تختم دراز بک م و چند ساعتی بخوابم اما حالا باید نق کوزت خانه را برای خو ایند هره بازی
میکردم می کردم.
اومدی دخترم؟
هره بلد بود جلوی دیگران در نق یک مادر دلسوز و مهربان ظاهر ود و همه او را تحسین میکردند. به تک تک ان سلام کردم و بعد از احوالپرسی با
ا اره ی هره سمت آ پزخانه رفتم.
آن لبخند مصنوعی را از روی لب بردا ت و با توپ پر گفت:
آبرومو جلو مهمونا نمیبری، عین آدم و بدون از ون پذیرایی میکنی. ادا
فکر کردی نوکرتم چرا باید اینکار و بکنم؟
همی ه در هر مهمانی سر پذیرایی بینمان بحث می د و در نهایت من تسلیم می دم اما حرفهای کاوه امروز جسورم کرده بود و اینبار نمیخواستم تن به خواسته ا بدهم.
هربار با من بحث نکن دختر تو که آخر مجبوری کار کنی.
کی میخواد مجبورم کنه؟
پوزخندی زد
مثل اینکه تصمیم گرفتی از این خونه بری.
برگ برنده ا را رو کرد اما اینبار برگه ا سفید بود.
با اعتماد به نفس و بدون تردید زل زدم به چ مان
میرم
خنده ی تمسخر آمیزی کرد
تک و تنها میخوای زیر خواب کی ی عین اون مادرت.
مادرم خط قرمزم بود مادری که به خاطر حماقتم جان را از دست داده بود. جیغ ک یدم
– حرف دهنتو بفهم.
صدای جیغ و دادم توجه مهمانها را جلب کرد. هره دلواپس ده و لبخندی مصنوعی روی لب کا ت و به
مهمان ها گفت:
چیزی نیست. یکم خسته ست.
پا گذا ته بود روی خط قرمزم و زده بودم به سیم آخر. دردهای گذ ته روی هم تلنبار ده و دا تند سرریز می دند بغضم را با قورت دادن آب دهانم
خوردم و رو به مهمان ها گفتم:
هره عین نامادری سیندرلاست همون طور بدجنس و حال بهم زن جلوی بقیه مهربونه اما تا میتونه منو اذیت میکنه.













