
باید از کسی می پرسید. اما از چه کسی؟! همه به جرم نکرده طردش کرده بودند. مدت ها
بود خلیل و مادرش برای اینکه دیگر هیچ کس سراغی از مهسا نگیرد
دسیسه چینی می کردند. هیچ کس نمی خواست حتی اسم مهسا را بشنود
چه رسد به اینکه پاسخ سوالاتش را بدهد. تنها راهش این بود در اینترنت
جستجو کند تا کسی رازش را نفهمد. آن شب هم دزدکی از پله های زیر
زمین پایین رفت و با ترس پای سیستم کامپیوتر مادرشوهرش نشست .
کلمه عاشق را به سختی در تاریکی تایپ کرد و دکمه جستجو را فشرد.
تعداد زیادی عکس از زن و مرد زیبایی برایش باز شد که کنار دیواری
ایستاده بودند و عاشقانه به هم نگاه می کردند. ماهور آریا خواننده جوان و
پر آوازه این روزهای دنیای موسیقی در کنار همسرش منیژه پاک سرشت
هنرپیشه مطرح سینما در پشت صحنه سریال برگ خزان عشقشان را به
نمایش گذاشته بودند. قلبش ندا داد:
– عشق این است؟ آن نگاه ها را دوست داشت. طرز نگاه پسر جوان
به همسرش دلش را می لرزاند. از اینکه لب هایش فرم لبخند گرفته بودند
و گونه هایش از حرارت می سوخت تعجب کرده بود. اگر عشق این بود و
گناهش سوختن در عذابی تمام نشدنی، مهسا می خواست در آن غوطه ور
شود. غرق شود. در عشق بمیرد شاید تنبیه شدنش دلیلی مقدس بیابد .








